خوابگرد قدیم

سرود «ای وطن» کلنل وزیری در پنج اجرا
امیرحسین آزاد
: تصنیف یا سرود «ای وطن» ساخته‌ی کلنل علینقی وزیری در آواز دشتی ست و شعرِ آن از عبدالعظیم قریب است.

۱ـ نخستین اجرای سرود ای وطن با صدای روح‌انگیز و ارکستر به رهبری علینقی وزیری، اجرا شده در سال ۱۳۰۶
تکنواز ویولن در این اجرا  ابوالحسن صبا ست. این اجرا اولین صدای ضبط شده از ساز صبا ست که بین دو بند سرود، قطعه‌ی زرد ملیجه را با ویولن می‌نوازد.

۲ـ ای وطن با تک‌نوازی سه‌تار از حسین علیزاده
۳ـ سرود ای وطن با صدای سپیده رئیس‌السادات و همراهی گروه مضراب به سرپرستی حمید متبسم
۴ـ  ای وطن با تک‌نوازی سنتور از پشنگ کامکار
۵ـ  سرود ای وطن با صدای سروش ایزدی
این اجرا درواقع بازسازی اجرای اول است و ویولن آن را فریدون شهبازیان نواخته.

متن اصلی این سرود:
كشور ما كشور ايران بود / مسكن شيران و دليران بود

پادشهش كوروش و دارا بود / چون جم خسرو شهِ والا بود
ای وطن ای حُب تو آيين من / دوستی‌ات، کیش من  و دين من
دولت و اقبال تو پاينده باد / نام بلندت به جهان زنده باد
جایگه شاه جهان اردشیر / آن‌که به‌‌ گهِ جنگ بُدی همچو شیر
پادشه عادل انوشیروان / گشته پرآوازه ز عدلش جهان
ای وطن ای حب تو آیین من / دوستی‌ات کیش من و دین من    
دولت و اقبال تو پاینده باد / نام بلندت به جهان زنده باد

+ دانلود همه‌ی اجراها در یک فایل
+ دانلود از طریق فایل تورنت

 پ.ن: اگر فایل همه‌ی اجراها را دانلود کنید، اجراهای دیگری را هم از این سرود  می‌شنوید که در برخی از آن‌ها، متن سرود کمی متفاوت است.
معرفی و دانلود مستقیم ترانه‌ی مشهور عارف قزوینی 
امیرحسین آزاد: «از خون جوانان وطن» یکی از مشهورترین سروده‌ها و ساخته‌های عارف قزوینی ست. این اثر را عارف به یاد شهیدان مشروطه تصنیف کرده است. (متن کامل شعر)
 
عارف در دیوان خود و در مقدمه‌ای بر این تصنیف، آورده‌ است:
این تصنیف در دوره‌ی دوم مجلس شورای ایران در تهران ساخته شده‌ است. به‌واسطه‌ی عشقی که حیدرخان عمواوغلی بدان داشت، میل دارم این تصنیف به یادگار آن مرحوم طبع گردد. این تصنیف در آغاز انقلاب مشروطه‌ی ایران به یاد اولین قربانیان آزادی سروده شده است.
 
نخستین بار این تصنیف با صدای خود عارف و یک سه‌تار تنها اجرا شده که با افسوس از اجراهای او نسخه‌ی صوتی به دست نیامده است.
 
۱ - با صدای عبدالله خان دوامی، اجراشده در سال ۱۲۹۳ که قدیمی‌ترین اجرای این مجموعه است. 
 
۲ - با صدای محمدرضا شجریان و تنظیم فرامرز پایور، اجرا شده در کنسرت رودکی و منتشر شده درآلبوم راز دل.  تنظیمِ پایور یکی از بهترین تنظیم‌های این تصنیف است. (از این تنظیم اجرای دیگری نیز با صدای پروین نمازی موجود است. (۸) )
 
۳ - با صدای الهه و ارکستر گلها به رهبریِ روح الله خالقی در برنامه‌ی گل‌های رنگارنگ ۲۴۶ (در حدود سال ۱۳۴۰)
 
۴ - با صدای محمدرضا شجریان و هم‌نوازیِ گروه شیدا به سرپرستی محمدرضا لطفی که از شنیده‌ترین اجراهای این تصنیف است. از برنامه‌ی گلچین هفته‌، شماره‌ی ۴۴ 
 
۵ - با صدای محمدرضا هدایتی و تنظیم حسین علیزاده، اجرا شده در متنِ سریال در چشم باد
 
۶ - با صدای پرویز پرستویی و همراهیِ یک پیانو. این اجرا در جشن خانه‌ی سینما برگزار شده و ابتدای ضبط آن ناقص است.
 
۷ - با صدای علیرضا قربانی. این اجرا تنظیم (در واقع آهنگ) متفاوتی دارد که در تیتراژ سریال آخرین روزهای زمستان پخش شد. آهنگساز آن حبیب خزایی‌فر است.
 
(دو اجرای دیگر با صدای سیما مافیها  (۹) و احتمالاً پریسا  (۱۰))

دانلود اجراها:      (۱)     (۲)      (۳)     (۴)     (۵)     (۶)     (۷)     (۸)     (۹)     (۱۰)   
 
همه‌ی فایل‌ها به صورت یک‌جا
 
این هم دانلود از طریق تورنت

به روایت و با صدای «فردی مرکوری»




یادمان فردی مرکوری در سوییس


There's no time for us
There's no place for us
What is this thing that builds our dreams, yet slips away from us

Who wants to live forever
Who wants to live forever
...
There's no chance for us
It's all decided for us
This world has only one sweet moment set aside for us

Who wants to live forever
Who wants to live forever
...
Who dares to love forever
... when love must die

But touch my tears with your lips
Touch my world with your fingertips
And we can have forever
And we can love forever
Forever is our today

Who wants to live forever
Who wants to live forever
Forever is our today
Who waits forever anyway?

پوستر آلبوم جام تهی، اثر بهراد جوانبختموسیقی ایرانی، خصوصاً آوازهای آن، پر است از تحریرهایی با کلمات «عزیز» و «عزیز من» و «عزیزم» «ای دل» و «امان» و «ای داد» و مانند این‌ها. آوازها و تصنیف‌های شجریان هم کم ندارد از این‌ها، آن هم با بیان خاص خودش که مجال توضیحش این‌جا و اهل موسیقی هم که به آن آگاه اند.

یکی از آلبوم‌های ماندگار شجریان، آلبوم «جام تهی» ست. محصول ذوق و خلاقیت و کوشش نام‌آورانی چون خود او، فرامرز پایور، حسین علیزاده، محمدرضا لطفی، فریدون مشیری، هوشنگ ابتهاج و فریدون شهبازیان در مقام آهنگساز و تنظیم‌کننده. در این آلبوم ترانه‌ای هست با نام «در کوچه‌سار شب» که شعرش از سایه است و شهبازیان آن را بر پایه‌ی آهنگی از لطفی در مایه‌ی سوزان دشتی آفریده است؛ همان «در این سرای بی‌کسی،‌ کسی به در نمی‌زند» معروف. مضمون شعر این ترانه گله‌ای سوزان است از روزگار و تنهایی و غم یاری که جز در یک بیت به او مستقیم اشاره نمی‌شود:

دلِ خرابِ من دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجرِ غمت ازین خراب‌تر نمی‌زند

این بیت به هر دلیلی در ساخت ترانه حذف شده، اما به جای آن، شجریان عبارت یگانه‌ی «عزیز، عزیز، عزیزانم» را به سوزان‌ترین لحن ممکن و کاملاً متفاوت با همه‌ی «عزیز من» و مانندهاش در همه‌ی آوازها و ترانه‌های دیگرش، دو بار می‌خواند. اگر دم دست‌تان نیست، از این‌جا دانلود کنید و بشنوید. این ترانه را این روزها خیلی گوش می‌کنم و به این بخش آن که می‌رسم، گیر می‌افتم؛ ارکستر که در مایه‌ی دشتی، سرخی شعله‌های آتشی بزرگ را رنگ می‌زند، ناگهان خاموش می‌شود، و شجریان در سکوت، «عزیز...» را جوری صدا می‌کند که جز با چشم فروبسته و قلب درهم‌شکسته نمی‌توان آن را شنید و بازشنید...

پ.ن
از بعد از اخراجی‌های یکم (۱۳۸۶)، هیچ خبر و نشانی از فریدون شهبازیان ندیده‌ام و نشنیده‌ام. امسال او هفتاد‌ساله می‌شود. مباد که خبرش را عاقبت از اتاق مراقبت‌های ویژه بشنویم! کسی اگر خبری از او دارد، بنویسد برای من و دیگران.

استاد حسن کساییگاهی فکر می‌کنم نام‌آورانی یگانه چون ابوالحسن صبا، حسن کسایی، پرویز یاحقی، غلامحسین بنان و ادیب خوانساری در روزگاری (۱۳۳۴ تا ۱۳۵۷) که انواع برنامه‌های «گل‌ها» اعم از گل‌های رنگارنگ، گل‌های جاویدان، گل‌های تازه، برگ سبز، و یک شاخه گل را می‌آفریدند، آیا تصوری از آینده‌ی این برنامه‌ها هم در ذهن می‌ساختند؟ و به جوابی که می‌رسم، این است: این آثار آن‌قدر ناب اند که خلق‌شان جز به مستی و شیدایی میسر نیست. و این، از بخت‌یاری ما ست که هنوز از این چشمه‌ی پرآب کهن می‌نوشیم و بعد از این همه سال، هنوز با آن دل می‌بازیم، درد می‌کشیم، اشک می‌ریزیم، لبخند می‌زنیم، می‌‌ایستیم، زندگی می‌کنیم، می‌دویم، فریاد می‌زنیم و حتا می‌میریم!

خبری خوب دارم برای دوستاران این برنامه‌های تاریخی. از نهم اردیبهشت‌ماه، پخش برنامه‌ی «گل‌های ایرانی» از رادیو فرهنگ شروع شده که در واقع بازپخش برگزیده‌ای ست از برنامه‌های گل‌های رنگارنگ، جاویدان، تازه، برگ سبز و یک شاخه گل که از بایگانی ارزشمند رادیو فراهم آمده است. هرشب در ساعت ۲۳، یکی از این معجون‌های نادر شعر و موسیقی را می‌توانید از رادیو فرهنگ بشنوید.

و خب خبر بد هم که قصه‌ای ست تلخ و تکراری: افزون بر صدای زن، موسیقی و هر فعالیت در باره‌ی آن که جنبه‌ی آموزشی داشته باشد، هم‌چنان حرام تلقی می‌شود و به لطف و کرم حکومت جای روشنفکران و نخبگان و هنرمندان «امروز» در رسانه‌های رسمی روزبه‌روز خالی‌تر می‌شود! از یادگاران آن برنامه‌ها اکنون چه کسانی کجایند؟ از حال بیمار گوهرهایی چون حسن کسایی و جلیل شهناز چه کسی خبر می‌دهد؟ و مضحک‌تر؛ از شجریانِ مردم ایران در رسانه‌ی رسمی مردم ایران چه خبر؟! و...

ترکیب یگانه‌ی فروغی بسطامی و شجریان و مایه‌ی افشاری و آهنگ یوسف‌زمانی یک طرف، این تک‌بیت یک طرف: گر تکیه دهی روزی، بر تخت سلیمان ده | ور پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن


 


گر عارف حق‌ بینی،  چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن

هم نکته‌ی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن

هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن

چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی، نی با دل خرم زن

گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه‌ی رستم زن

گر دردی از او بردی
صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی
صد طعنه به مرهم زن

یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن

یا خازن جنت شو، گل‌های بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن

یا بنده‌ی عقبا شو
یا خواجه‌ی دنیا شو
یا ساز عروسی کن
یا حلقه‌ی ماتم زن

زاهد،
سخن تقوا بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی
یعنی که نفس کم زن

گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیده‌ی پر نم زن

سلطانی اگر خواهی
درویش مجرد شو

نه رشته به گوهر کش
نه سکه به درهم زن

چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه
نه دست به خاتم زن

تا چند فروغی را مجروح توان دیدن؟
یا مرهم زخمی کن یا ضربت محکم زن

پ.ن:
تیتر وام‌دار عنوان آلبوم «نی‌زن (نی‌لبک‌زن) بر دروازه‌های سپیده‌دم» (The Piper at the Gates of Dawn - 1967) پینک‌فلوید است.

اگر اهل موسیقی ایرانی (سنتی) هستید و از توانایی محمدرضا شجریان در آوازخوانی هم کیفور می‌شوید، هیچ متوجهِ علاقه‌ی شدید شجریان به مایه‌ی ابوعطا و کلاً دستگاه شور شده‌اید؟ و برعکس، دقت کرده‌اید که مایه‌ی بیات اصفهان با آن همه دلنشینی و زیبایی، در میان انبوه آثار شجریان جایگاهی آن‌چنانی ندارد؟ و اتفاقاً یکی از بهترین و گیراترین آوازهای او مربوط است به آلبوم «جان عشاق» که آدم از ده‌هزار بار شنیدنش هم سیر نمی‌شود. البته اگر من آدم حساب شوم! گاهی فکر می‌کنم اگر شجریان بر قله‌ی آواز ایرانی نشسته، بر پرچمی که کنار خود کوبیده، نام «ابوعطا» را حک کرده است. گاهی هم فکر می‌کنم استادمان هرجا که برود، عاقبت دلش می‌خواهد به جای اصفهان، فقط به ابوعطا برگردد! اگر در این باره‌ اهل دل اید یا اهل نظر، فکر می‌کنید دلیلش چیست؟ یا چه ممکن است باشد؟ احیاناً حرفی یا تحلیلی از قبل در این باره می‌دانید؟ یا خودتان چیزی حدس می‌زنید که به اشتراک بگذارید؟ هم در باره‌ی رابطه‌ی استاد با ابوعطا و هم رابطه‌اش با بیات اصفهان. اگر جای دیگری چیزی دیدید یا نوشتید، لطفاً کامنت بگذارید.

خیلی از هم‌نسلان من، ویتنی هیوستون (Whitney Houston 1963-2012) را نه از فیلم «بادی‌گارد» که از آلبوم موسیقی این فیلم شناختند و نخست، شیفته‌ی صدای جادویی و هنر خوانندگی‌اش شدند و بعد خود فیلم را دیدند.

نزدیک به بیست سال پیش، در روزگاری که هنوز حتا سی‌دی هم نداشتیم، ترانه‌ی I will always love you را روی نوار کاست کپی می‌کردیم و دست به دست می‌چرخاندیم. آن زمان عصر انفجار اطلاعات نبود و ما رد او را گم کردیم و همین تصویر روح‌انگیز و بالبخند را با آن صدای دقیقاً جادویی به ذهن سپردیم تا سال‌ها بعد که اطلاعات منفجر شد و آن ته ‌و توها فهمیدیم ویتنی هیوستون گرفتار شده و بخت با او یار نبوده و انگار هم نبود تا رسید به دیروز که...

در دوره‌ی بازگشت، ترانه‌ای بسیار زیبا خواند هیوستون با عنوان I look to you. از این جا بشنویدش. جز سایه‌ای از قدرت در صداش نمانده، اما رنگ و زنگ صدا همان است که بود. ترانه را انگار خطاب به خودش خوانده بود. برگردان فارسی شعر آن را به یاد او تقدیم می‌کنم به هر کسی که ویتنی هیوستون و صدای او را دوست داشت و با شنیدن خبر مرگش، آهی تلخ کشید.

تو را نگاه می‌کنم
خودم را به زمین فروفرستاده‌ام
و اکنون
بهشت است که صدایم را می‌شنود
چه بیهوده گم شده‌ام
با آن‌چه بر سر خویش آوردم

زمستان از راه رسیده‌ است
با ابرهای طوفانی ِ سیاهش
که خورشیدم را تیره و تار کرده‌اند
چه ها که بر من نگذشت
اما اکنون
دیگر کیست آن که بر زمین
رو سوی او می‌توانم کرد؟

تو را نگاه می‌کنم

توان من که رفته است
تنها تویی توان من
ترانه‌ها که مرده‌اند
تنها تویی ترانه‌ام

تو را نگاه می‌کنم

بی‌نفس
خسته از جدالی که دیگر نیست
یارای ایستادنم هم نیست
به جست‌وجوی دری که باز است

تو را نگاه می‌کنم

پایان هر راه که سپردم
چیزی جز حسرت نبود
تاب می‌آورم؟
نمی‌دانم
یارای هیچ کارم نیست
جز آن که سر برآرم
و تو را نگاه کنم

تو را نگاه می‌کنم
تو را نگاه می‌کنم

اشاره: محمدرضا لطفی با نشریه‌ی «آسمان» گفت‌وگو کرده و حرف‌هایی تازه زده که هم حیرت‌زا ست هم تأسف‌بار. در این‌جا یادداشت دردآلود آوا مشکاتیان و در ادامه، یادداشت خواندنی داریوش محمدپور را در این باره می‌خوانید.

یادداشت آوا مشکاتیان خطاب به محمدرضا لطفی
به سالِ پار، نگاشتم چند خط و نبرد‌م حتا نامی‌ از کسی‌ که زمانی‌ زخمه‌هایش بر تارهای تار می‌توانست دلت را بلرزاند، ترنمی به چشمانت بنشاند و بی‌خویش‌ات کند در این روزگار همه خویش‌پرست! اما در این هنگام به روشنی می‌گویم که می‌خواهم از کم‌لطفی لطفی‌ بگویم؛ بر خودش، هنرش، مردمانش و رفیقان و همرهانش.

استاد لطفی! اگر شما حرمت بزرگوار پدرم ندانستی، من دختِ خاندانی ام که حرمت می‌شناسند، پس هنوز می‌خوانمت استاد! قضاوتِ بودن یا نبودنش یا بهتر بگویم استادماندنِ شما بماند برای تاریخ.

هنوز به یاد دارم شوقی را کز آمدن شما در چشمان مهربان پدرم دیدم. به یاد دارم ظهری را که به دیدارتان آمد به رسم رفاقتِ دیرین. پدرِ من هیچ‌گاه «رفیق» را «سیاسی» نکرد! چیزی که شما بودید. و اکنون از معنای‌ هر دو بازماندید. که دگر نه پیرو آن فکرید کز برایش از این سرزمین گریختید و نه معنای‌ حقیقی رفیق می‌دانید. و خوش به روزگار من و آئین که تا هستیم، سرمی‌افرازیم به غرور از حرمت‌ مردمی که پرویز می‌دانست.

باری، او رفت با دستان هنرمندش و ماند نغمات زیبایش. و شما؛ همان دوست که پرویز آن همه دوستش می‌داشت، نه تنها کلامی به مهر برای خاندان من ننگاشتید در آن هنگام سوگ، که آن کذب‌های خنده‌آور گفتید. تا این‌جا نیز در قاموس من به جز سکوت نبود، اما این بار آتش‌بیار معرکه‌ای شدید که نباید. پس برای‌تان مرور می‌کنم  چیزهایی را که نمی‌دانید یا نمی‌خواهید که بدانید.

خاطره‌ی به چالش کشیدن «بیداد» در مجلس وقت و آن همه اذیّت را به یاد دارید؟ به یاد دارید که پدرم و همراهانش ساز را به سان سلاح باید با مجوز حمل می‌کردند؟ می‌دانید چند ساز هنرمندان این سرزمین در آن سال‌ها شکست؟  چند ساعت موسیقی ضبط شده به خونِ دل، پاک شد؟ به یاد دارید کنسرت‌هایی را که در میان اجرا، هنرمندان‌مان را از روی سن پایین می‌کشیدند؟ آن سال‌ها شما در گوشه‌ای از دنیا آرام گرفته بودید!

استاد لطفی، اگر شما یادتان نیست به خاطرتان می‌آورم که در اوایل انقلاب آن‌قدر بعضی‌  تندرو بودند که باید سِلفون روی کاست‌های سونی را می‌سوزاندی! بیداد در این هنگام منتشر شد. در همین محیطی‌ که شما خیلی راحت از آن سخن می‌گویید. بعد از سه دهه، در هنگامی که هنرمندان این سرزمین خون دل‌ها خوردند تا بخشی، تنها بخشی از حقوق‌شان را باز پس گیرند، آمدید گفتید که هیچ کس هیچ کاری نکرده است. اگر از خاطرات رنجش‌های گونه‌گون در این سال‌ها بگویم، می‌شود کتاب نوشت. از خاطراتی که اگر بگویی، می‌شود جار زدن و جلب توجّه! پس بماند برای دلم.

آن‌قدر ضدو نقیض میان گفته‌های شما هست که نمی‌دانم کدام را باید به چالش کشید. گویی خود نیز نمی‌دانید چه می‌خواهید! بر محمدرضای شجریان خرده گرفته‌اید که دردش موسیقی‌ نیست و نمی‌خواهد یک جریان فرهنگی‌ باشد. مرور کنید مصاحبه‌های‌تان را. شما به همه و جزییات زندگی‌ همه کار داشتید و از همه سخن گفتید و به راستی‌ آن‌قدر که سنگ خودتان را به سینه زدید که من چنین و چنان، چه‌قدر سنگ موسیقی‌ را به سینه زدید؟ شاید نمی‌دانید اما بسیاری را می‌شناسم که عاشقانه دوست‌تان داشتند و اکنون از گفته‌های شما خجل‌ اند.

استاد لطفی، آوا موسیقی شما را به چالش نمی‌کشد، اما می‌تواند راوی خاطره‌ای از مردی باشد که هنوز مردمانش اشک‌ـ‌به‌ـ‌گونه و گاهی‌ هم سماع‌کنان به نغماتش گوش می‌کنند.

شبی‌ که پدرم به کنسرت شما آمد و از نیمه‌ی کنسرت به خانه بازگشت. تا صبح غمگین در خانه قدم‌ زد. گاهی بغض داشت. هنگامی که رسید از راه، نشست. طبق عادت و به هنگام تاٌثر زیاد، دو دست بر پیشانی گذاشت و سر به زیر افکند. پرسیدم چرا این‌قدر زود آمدید؟ خوب اید؟ با نگاهی‌ همه غم و صدایی گرفته گفت: «آوا، امشب احساس می‌کردم لطفی دارد روی سِن، خودش را پیش چشم همگان دار می‌زند...»
آوا ـ  ۲ آذرماه ۱۳۹۰


یکی از متن ما، اما گروگان حاشیه‌ی امنیتِ آن‌ها!
داریوش محمدپور: مگر همين آقای لطفی نبود که تا دو روز پيش شکايت می‌کرد از این‌که به خاطر ريش و گيسوان‌اش در برابر کارهای‌اش مانع‌تراشی می‌کنند؟ نق زدن به خاطر ريش و گيسو گرفتن خوب است اما خروش از جان برآوردن به خاطر ساز شکستن‌ها و گيسوی چنگ بريدن‌ها و سه دهه خون در دل هنرمندان کردن‌ و دل و دين ملتی را به يغما دادن، بد است؟ اگر لطفی به خاطر ريش و گيسوان‌اش برآشفته شود خوب است ولی اگر شجريان و ملتی به خاطر عرض و آبرو و تمام هستی و عزت و شرف‌اش سر از بندگی قدرت بتابند، بد است؟ [متن کامل]

شجریان ـ مشیری
بشنوید +

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان‌كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران

هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشک اند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، هم‌چنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران، ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها كه ما عمری ‌ست در گرداب آن غرق ایم
آیا چیره خواهی شد؟
آه باران...

پ.ن:
بسیار پیش می‌آید مثل امشب که آینه‌ی حال درونم را از میان بایگانی موسیقی می‌یابم و می‌نشانم کنارم در مقام همدل یا تو بگو رفیق دل یا هر چه دیگر از این دست. زیر صدای بارانی که هنوز می‌بارد و تنها صدای این شهر سوگوار است، و سنگین از نفس‌هایی که با چنگ و دندان بالا می‌آیند، سرگردانی ‌امشبم راه به این ترانه‌ی زخمی برد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.