خوابگرد قدیم

اکران و نقد و بررسی چهار فیلم برگزیده‌ی سینمای کودک و نوجوان به همت مجتمع علامه طباطبایی برگزار می‌شود. بهزاد فراهانی، دبیر این جشنواره گفته است: هدفِ چنین جلساتی برای کودکان و نوجوانان، آموزش شیوه‌ی صحیح نقد کردن یک اثر هنری ست. هم‌چنین به والدین گوشزد می‌کنیم که تحلیل و کالبدشکافی یک اثر هنری چه اصولی دارد و چگونه باید به فرزندان انتقال یابد. پرسش و پاسخ بین کارگردان و بیننده‌ی اثر، بین بازیگر و عوامل فنی و تماشاگر، عالی ست و نخستین گام در راستای دموکراسی و گفت‌وگوی متفکرانه بدون ترس و دعوا و مرافعه است.

وقتی برای اولین بار در باره‌ی برگزاری چنین جشنواره‌ای صحبت شد، دیدم «جشنواره» نیست ولی کم از آن هم نیست. پیشنهادِ نمایش چهار فیلم عالی از سری فیلم‌های به‌دردبخور محیط‌های آموزشی مطرح شد که هم برای آموزشگر و هم برای کودکان و نوجوانان و والدین مفید باشد. با بررسی و هماهنگی مقرر شد که چهار فیلم «دزد و پری» ساخته‌ی حسین قناعت، «رابطه» پوران درخشنده، «علفزار» محمدعلی طالبی و یک فیلم خارجی به نام «big» ساخته‌ی پنی مارشال در چهار شب و در حضور عوامل، بازیگران و کارگردانان فیلم برای مخاطبان پخش شود.


این جلسات اکران و بررسی آثار از ۱۳ تا ۱۶ مردادماه در سالن نمایش مجتمع علامه طباطبایی به نشانی ستاری شمالی، قبل از میدان دانشگاه، دوربرگردان جنوبی، خروجی دوم، خیابان شعرا پلاک ۱۷ از ساعت ۱۹ تا ۲۲ اجرا می‌شود.




ورود برای همگان آزاد و رایگان است، ولی به دلیل محدودیت‌ها علاقه‌مندان می‌توانند با شماره‌ی ۸-۴۴۸۴۱۳۲۷ نیز تماس بگیرند. هم‌چنین، علاقه‌مندان می‌توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر عدد یک را به سامانه‌ی ۵۰۰۰۱۴۴۸۱۳۶۶۵ ارسال کنند.

سنگ مزار کیشلوفسکیکریشتف کیشلوفسکی (۱۹۴۱ـ۱۹۹۶، ورشو) را تقریباً به موقع کشف کردیم، اما خودش زود مرد؛ در ۵۴ سالگی. مثل همه‌ی چیزهای خوب که زود از دست می‌روند. نسلی از ما با آخرین کارهای او زندگی‌ها کردند. لذتی تکرارنشدنی که برای ما از تماشای «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق» شروع شد و با «ده فرمان» ادامه یافت تا رسید به «زندگی دوگانه‌ی ورونیکا» که حیرت‌زده‌مان کرد و بعد، سه‌گانه‌ی رنگی کیشلوفسکی «آبی، سفید و قرمز» که هنوز هم در برخی دانشگاه‌ها درس داده می‌شوند.

کیشلوفسکی «سه‌رنگ: قرمز» را ساخت و کمتر از دو سال بعد، قلبش از ادامه‌ی راه خسته شد و این رؤیاپرداز اندیشمند مرد و حسرت تماشای سه‌گانه‌ی بعدی‌اش (بهشت، دزوخ و برزخ) را که می‌خواست بسازد، بر دل‌مان گذاشت. تنها یادگار مکتوبش برای انبوه دوستارانش در سراسر دنیا، کتابی بود با عنوان «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد. این کتاب محصول گفت‌وگوی او با دانیوش استوک بود که نخستین بار در ایران، با عنوان «کی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌ از زب‍ان‌ ک‍ی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌» ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ی‌ ه‍وش‍ن‍گ‌ ح‍س‍ام‍ی‌‌ و نیز با عنوان «من، کیشلوفسکی» با ترجمه‌ی حشمت کامرانی در س‍ال‌ ۱۳۷۶ م‍ن‍ت‍ش‍ر ش‍د. هفده سال از آن روزها می‌گذرد. نمی‌دانم از این ترجمه‌ها چیزی در بازار کتاب هست یا نه. اما حالا دوست مستندساز و روزنامه‌نگارمان، امید نجوان، ترجمه‌ی نزدیک به دو فصل از چهار فصل این کتاب را از طریق سایت شخصی پویا نعمت‌اللهی عزیز در اختیارمان گذاشته است، با روایتی شیرین و خواندنی از چند و چون آشنایی‌اش با کیشلوفسکی و ترجمه‌ی این بخش از کتاب. این روایت و این فایل را در این جا می‌توانید بخوانید. برای دانلود مستقیم فایل ورد (word) هم این‌جا را کلیک کنید.

از امید نجوان و پویا نعمت‌اللهی سپاسگزارم، هم به خاطر انتشار اینترنتی این بخش از کتاب، هم به خاطر آنکه وسوسه‌ی بازتماشای شاهکارهای کیشلوفسکی را بعد از این همه سال در من زنده کردند. دلم برای بازشنیدن موسیقی‌های مسحورکننده‌ی زبیگنیف پرایزنر، هم‌وطن کیشلوفسکی و آهنگساز فیلم‌های او هم لک زده است. امیدوارم امید نجوان هم همت کند و ترجمه را با زبان خوبی که دارد کامل کند و به نشر بسپارد.

:: نامه‌ی خواندنی یک تهیه‌کننده‌ی تلویزیون به کیشلوفسکی [+]
:: روایت تلخ و شیرین امید نجوان در سایت خیال خواب [+]
:: شاید دیگر فیلم نسازم، برگردان محسن آزرم در وبلاگش [+]

در حاشیه‌ی اسکار «جدایی نادر از سیمین»

می‌پنداشتم از وقوع پیاپی و زنجیره‌ای این همه تلخی در دو سه سال اخیر و شنیدن ناباورانه‌ی هر روز یک خبر عجیب و دایم لعنت فرستادن و هی دست بالا بردن و خسته شدن و آه کشیدن، دیگر کرخ شده‌ایم و بی‌حس و از همین کرخی ست که انگار بی‌رگ هم شده‌ایم حتا اگر امروز خبر از دست رفتن کسی را بدهند که روزها و شب‌هایی در خیابان حنجره‌مان را پاره می‌کردیم برای فریاد کردن نامش. اما انگار فقط این نیست؛ کرخ که بشویم، می‌شود همین که، رویدادی را که می‌توانست همه‌ی ما را در ساعت شش صبح به خیابان‌ها بکشاند برای هلهله و فریاد شادی، نهایت با تلفنی یا نتی یا پیامکی یا پستی در وبلاگی از سر می‌گذرانیم.

اصغر فرهادی و بازیگرانش روی فرش قرمز


حکایت بی‌حسی موضعی ست: دستی را اگر بی‌حس کنند تا به آن چاقو بزنند، فقط درد بریدن نیست که حس نمی‌شود؛ اگر دست نوازش هم بر آن بنشنید، حسی در آن برنمی‌انگیزد. نهایت اگر نگاه کند، ادای اثرپذیری درآورد، هم‌چون ما مردم در این روزگار که دل‌مرده‌مان کرده‌اند. بار سنگین تورم که هیچ، شور و شوق زندگی و نفس کشیدن به نشاط را نیز آن‌قدر در ما کشته‌اند و چنان فرسوده گشته‌ایم در این چند سال که کل ساختار حسی وجودمان از کار افتاده انگار. تا حدی که این‌جور وقت‌ها گویی از خود خجالت می‌کشیم و ادای شاد بودن درمی‌آوریم.

نمی‌دانم؛ نگاهم شاید زیاده تلخی داشته باشد. شاید هم حکایتِ فیلم اصغر فرهادی و تاج افتخاری که امروز بر پیشانی مردم ایران و دوستاران فیلمش گذاشت، حکایت معکوس بیماری باشد که مرضی لاعلاج دارد و د محضر عزیزانش آرام آرام به سوی مرگ می‌رود تا از پله‌ی آخر هم می‌گذرد. این مرگ‌های تدریجی اما، بزرگ‌ترین موهبت برای بازماندگان است که فرصتِ دل کندن از از محتضر می‌یابند و گاه حتا مرگش را آرزو کنند تا خلاص شود مگر! «جدایی نادر از سیمین» تا خودِ امروز که اسکار گرفت، ۵۷ جایزه از جشنواره‌های خارجی گرفته و آخریش همین دیروز بود. کمباین جایزه‌بگیری‌ این فیلم جوری حرکت می‌کرد و جوایز را یکی یکی می‌بلعید که اسکار گرفتنش بیش از آن که غافلگیرکننده و شادی‌بخش باشد، حق مسلم آن فرض می‌شد تا حدی که اگر نمی‌گرفت توقع غمبادِ عمومی می‌رفت!

البته در هر دو این نگاه‌ها نمی‌توانم چشم پوشید از تأثیر شدید و گسترده‌ی رسانه‌ی ملی بر عامه‌ی مردم و سانسور بفرموده‌ی شدید که جدایی نادر از سیمین در این رسانه از آن بهره‌مند بوده و هست! اما با مردمی و خودی که من می‌بینم، فردا هم اگر تیم ملی فوتبال ایران با تیم ملی فوتبال برزیل بازی کند و پنج‌ ـ هیچ لهش کند، بیش‌تر این مردم آن‌قدر فرسوده و آسیب‌دیده و کرخ شده‌اند که جز رد و بدل کردن نگاه‌ها از پشت شیشه‌های بالاکشیده‌ی ماشین‌هاشان و بازفرستِ چند پیامک در سکوت خلوت‌شان کاری دیگر نخواهند کرد.

کاش مخاطبان اصلی سخنان اصغر فرهادی در امریکا و هم ایران گوش‌شان را باز می‌کردند و می‌شنیدند که بر صحنه‌ی اسکار گفت: «ایرانیان بسیارى در سرتاسر جهان در حال تماشاى این لحظه‌ اند و گمان می‌کنم خوشحال ‌اند. نه فقط به خاطر یک جایزه‌ى مهم یا یک فیلم یا یک فیلم‌ساز. آن‌ها خوشحال ‌اند چون در روزهایى که میان سیاستمداران حرف از جنگ، تهدید، و خشونت تبادل می‌شود، نام کشورشان ایران از دریچه‌ی باشکوه فرهنگ به زبان مى‌آید. فرهنگى غنى و کهن که زیر غبار سیاست پنهان مانده است. من با افتخار این جایزه را به مردم سرزمینم تقدیم مى‌کنم. مردمى که به همه‌ی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام مى‌گذارند و از دشمنى و کینه بیزار اند.»

پ.ن:
:: گویا قرار است برنامه‌ی زنده‌ی هفت‌اقلیم امروز رادیو فرهنگ، ویژه‌ی این رویداد باشد. این برنامه از ساعت ۱۷:۱۵ تا ساعت ۱۹ روی موج اف‌ام فرکانس ۱۰۶ و نیز اینترنتی پخش می‌شود.

شما هم اگر از جمله‌ی کسانی باشید که در گذران امور حسی خود بیش‌تر بر «متن» متکی هستید و با آن راحت‌ترید، از تماشای انیمیشن متفاوت و سیاه Mary and Max لذتی جداگانه‌ می‌برید. رابطه‌ی رفاقت و سپس عاشقانه‌ی مری و مکس در داستان این انیمیشن، مانند دودی سفید و غلیظ است که از قطار سیاه متن مکتوب بیرون می‌زند. مری ۸ساله در استرالیا و مکس ۴۴ساله در نیویورک هر دو از جایی زندگی را، هم با نوشتن پیش می‌برند، هم در رویدادهای تلخ و شیرین آن غوطه می‌خورند. چه فرق می‌کند این نوشتن، نامه‌نگاری باشد با آن «درضمن»های معرکه‌ی آخر هر نامه یا نوشتن پیامی روی یک لیوان یا فنجان.


نمایی از انمیشین مری و مکس


به این فکر می‌کنم که اگر بنا بود این روند نامه‌نگاری، نه حتا در اوائل که در میانه‌ی داستان هم به دیدار حضوری و گپ‌وگفت رودررو می‌کشید، رابطه‌ی سفید این داستان که جان‌مایه‌ی اصلی اثر است، هرگز قوام نمی‌یافت و راه به جایی نمی‌برد. حتا سرنوشت همسر مری هم به همین نامه‌نگاری و احساس برآمده از آن گره خورده است که مجبور می‌شود یار در حضر را غرق در ملالِ انتظار رسیدن نامه‌ای دیگر رها کند و سوار قطار نامه‌های خودش با دیگری شود.

به این فکر می‌کنم که می‌توان آدم‌ها را به «مکتوب» و «نامکتوب» دسته‌بندی کرد. آدم‌هایی چون من که وقتی می‌خواهند مثلاً سپاس عمیق خودشان را از کمک یا هدیه یا موقعیتی خاص به مخاطب خود بیان کنند، دو خط یادداشت را به هر گپ حضوری با هزار جمله‌ی سنجیده یا درهم و برهم ترجیح می‌دهند. و آدم‌هایی چون نامن که سنگین‌ترین حرف‌های دل‌شان را هم اگر بلافاصله حضوری بیرون نریزند، پشت تلفن ولی با «چشم باز» خالی می‌کنند. در متن مکتوب، مخاطب شما همان است که در گفت‌وگوی حضوری قرار است باشد، با این تفاوت عمیق که در متن مکتوب، مخاطب «در ذهن شما» آرام نشسته است؛ ساکت، دقیق، متمرکز، و در تلاش برای درک احساس شما از میان واژه‌های شما.

تماشای انیمیشن «مری و مکس» به‌خصوص با سیاهی و تلخی فضا و درون متن آن، بسیار لذت‌بخش است که در باره‌ی آن بسیار نوشته‌اند و بسیار گفته‌اند، اما برای آدم‌های مکتوبی چون من، لذت جداگانه‌اش وقتی به کمال می‌رسد که صحنه‌ی غافلگیرکننده‌ی پایانی تصویر می‌شود: تابلویی بی‌نظیر از یک عمر «نامه» بر... (ادامه نمی‌دهم تا اگر هنوز آن را ندیده‌اید، وقتِ تماشا فحشم ندهید!)

پ.ن:
ـ «مری و مکس» انیمیشنی کم‌نظیر یا فقط متفاوت نیست؛ به معنای دقیق کلمه، نظیر ندارد.
ـ در باره‌ی خودِ انیمیشن، بهترین پیشنهادم برای مطالعه این یادداشت است.
ـ تماشاش برای کودکان مناسب نیست، اما شما هنگام تماشا به کودک درون خود نیاز خواهید داشت!



آدرس فید مطالب خوابگرد
http://www.khabgard.com/rss.asp
آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://www.khabgard.com/linksrss.asp

«اگر فکر کنی بیش‌تر از ده دقیقه می‌توانی خوشبخت باشی، احمق‌ای.» این، جمله‌ی کلیدی فیلم White Night Wedding بالتازار کورماکور است که حال تماشاگر را جا می‌آورد و دست از سر آدم برنمی‌دارد.

بعد از نزدیکِ دو سال فیلم خارجی ندیدن، نشستم به تماشا، آن هم این فیلم. لذت تماشای سریال، از قهرمانان گرفته تا ۲۴ و لاست و سریال‌های دیگر و خصوصاً فرندز بالینی (!) انگیزه‌ی تماشای هر فیلم خارجی ِ به‌روز را ازم گرفته بود تا این فیلم که رسماً خودم را زنجیر کردم به زمین برای تماشا، و خوشحال‌ام که پشیمان نشدم.

فیلم «عروسی شب سفید» ساخته‌ی بالتازار کورماکور، دو سال پیش نماینده‌ی ایسلند در بخش فیلم غیرانگلیسی‌زبان اسکار بود. داستان فیلم در جزیره‌ای دورافتاده و سرد و غریب در ایسلند می‌گذرد. «جان»، شخصیت اصلی فیلم که استاد ادبیات دانشگاه است و همسر قبلی خود را به‌گونه‌ای عجیب از دست داده، می‌خواهد با دختری از همین جزیره ازدواج کند که او هم پیش از این دانشجوی او بوده است. این که چرا این جزیره و چرا همسرش را از دست داده و چرا این دختر جدید برای ازدواج و چراهای دیگر، خط‌های اصلی داستان فیلم است که به قدر کافی برای جذب تماشاگر گیرایی دارد.

زیباترین سکانس این فیلم، سکانس شب پیش از عروسی ست که جان و دوست نوازنده‌اش با شریک سابقش و پدرزن‌ و خواهرزن آینده‌اش، در شب روشن جزیره، بی‌حضور عروس بساط نوش‌خواری و آواز برپا می‌کنند. سکانسی طولانی اما بسیار جذاب که حتا اگر از همه‌ی فیلم هم خوشم نمی‌آمد، همین یک سکانس برایم کفایت می‌کرد تا از آن در این‌جا این چند خط را مختصر بنویسم.

البته گمان هم نبرید که با فیلمی خیلی سرراست روبه‌رویید. زمان روایت در فیلم تا حدی درهم‌رونده است اما نه صرفاً برای خوشآمدِ تماشاگران سخت‌گیر، که در راستای درک بهتر وضعیتی فکری که «جان»، هم آن را زندگی می‌کند، هم با آن درگیر و در جدال است. در آغاز فیلم، بر سر کلاس درس، «جان» از مضمون «عشق» حرف می‌زند و «خیانت» را از منظر «عشق» برای دانشجویانش توضیح می‌دهد. و جمله‌ی رمز فیلم که در ابتدا گفتم، تنها واقعیت محض و گزنده‌ است که خودِ او در زندگی واقعی‌اش با آن روبه‌رو می‌شود.

هرچند در پایان فیلم او از سد این دیوار ذهنی هم می‌گذرد و سبب می‌شود پایان‌بندی فیلم ظاهراً به نفع «عشق»، آن هم به صورتی باشکوه شکل بگیرد، اما وقتی این صحنه‌ی باشکوه (و البته کمی تا قسمتی هالیوودی) را که در ساحل این جزیره‌ی سرد و غریب رخ می‌دهد، از فاصله‌ای دور می‌بینیم؛ همان جمله‌ی کلیدی باز هم در ذهن ما و یقیناً خود «جان» طنین‌انداز است که: «اگر فکر کنی بیش‌تر از ده دقیقه می‌توانی خوشبخت باشی، احمق‌ای.» حالا تو بگو یک روز، یا یک ماه، یک سال، یا حتا بیش‌تر!

پ.ن: اگر به سراغ فیلم رفتید، بدانید و آگاه باشید که آن‌چه من دیدم، زیرنویس انگلیسی نداشت، زبان فیلم هم که ایسلندی بود و دریغ از یک کلمه اگر می‌شد بفهمی. مانده بود فقط زیرنویس فارسی که آن در حدی غافل‌گیرکننده، شاهکار بود! پیشاپیش برای‌تان شکیبایی آرزومندم.

امروز، متن کامل سياست‌های معاونت سینمایی وزارت ارشاد برای سال جدید منتشر شد. اولویت‌های موضوعی برای سینمای ایران از این قرار است:

ـ مفاهیم دینی و قرآنی 
ـ عترت و اهل بیت 
ـ مهدویت 
ـ تحکیم خانواده 
ـ کودک و نوجوان 
ـ فرهنگ و تمدن ایران اسلامی (حوزه‌ی بزرگ جغرافیایی و تاریخی ایران فرهنگی) 
ـ انقلاب اسلامی 
ـ تاریخ اسلام و تاریخ معاصر 
ـ جنگ نرم 
ـ رویارویی استکبار با ایران و مقاومت اسلامی 
ـ دفاع مقدس 
ـ موضوعات سیاسی (داخلی و خارجی) 
ـ مفاخر و مشاهیر 
ـ دستاوردهای علمی و فناوری

پانوشت:
برای سیاست‌گزاران اجر جزیل و برای بازماندگانِ سینمای ایران صبر جمیل آرزومندم!

پوستر فیلم عیار ۱۴ ـ پرویز شهبازیاگر «نفس عمیق» پرویز شهبازی را دیده باشی و دوست‌اش داشته باشی، با تماشای «عیار ۱۴» کمی گیج می‌شوی. که چطور باید این فیلم را دوست بداری، بی آن که حواس‌ات به «نفس عمیق» باشد. شهبازیِ «مسافر جنوب» و «نجوا» با فیلم «نفس عمیق» کارگردانی خلاق و باهوش جلوه کرد که نه فقط پای اثرش که در جزء‌جزء فیلم‌‌اش «امضای شخصی» می‌گذارد. و مشکل فقط این است که «عیار ۱۴» فیلمی ست که امضای شهبازی را بیش‌تر در «اجزای» خود دارد تا «پای» آن.

«عیار ۱۴» فیلمی ست پر از ظرافت و خلاقیت هم در فیلمنامه هم در فضاسازی هم در شخصیت‌پردازی و هم در کارگردانی، اما «مضمون» کلی فیلم چیزی نیست که بشود آن را در ردیف دغدغه‌های به تعبیری روشنفکرانه و به تعبیر دیگر و درست‌تر، «امروزی» قرار داد. همین است که امضای شهبازی را از «پای» فیلم برمی‌دارد. و همین است که برای لذت بردن از فیلم او باید بی‌خیال نام سنگین شهبازی‌ای بشویم که دوست داشتیم بعد از نفس عمیق ببینیم. «عیار ۱۴» یک فیلم قصه‌پرداز کاملاً تکنیکی و تا حدی حتا «مکانیکی» ست. همان چیزی که سبب می‌شود احساس متناقضی در تماشاگر دل‌بسته به شهبازیِ «نفس عمیق» ایجاد شود. اما از این احساس که فاصله بگیریم و «عیار ۱۴» را به اصطلاح طلبگی «بماهُوَ عیار ۱۴» تماشا کنیم، راه برای کشف قدرت و خلاقیتی که در اجزای این فیلم موج می‌زند، به‌سادگی باز می‌شود.

شهبازی خودش پیش‌تر گفته بود این فیلم «درامی مردانه» است. اما عنصر «شر» در این درام مردانه به رغم همه‌ی قدرتِ عظیمی که در شکل‌گیری داستان و خصوصاً پیشرفت آن دارد، به دست شهبازی و به‌مرور، هویتی برعکس می‌یابد و عاقبت به جایی می‌رسد که خیر و شر جا عوض می‌کنند و «فروتن» که به قاعده باید همسایه‌ی عطوفت‌خانه‌ی تماشاگر باشد، جایش را به «دیرباز» می‌دهد که با آن شمایل کلاسیکِ «بدمنی» جان تماشاگر را می‌گیرد تا مبادا سانتی‌متری به او نزدیک شود! این اتفاق فقط در داستان نمی‌افتد. شهبازی این توانایی را دارد که بتواند با به‌کارگیری آن فضای عجیب برفی که انگار آینه‌ی نوپرداز بیابان‌های یک‌دست سینمای وسترن است، و با حفظ فاصله‌ی تماشاگر با «دیرباز» و نمایش رفتاری که در انتهای فیلم همه معنای جدیدی می‌یابند، به چنین موفقیتی در خلق «‌اشتباهی‌ترین بدمن» سینمای ایران دست یابد.

از آن سو، شخصیت اصلی فیلم  و ظاهراً خوب ماجرا در فرار نیم‌روزی خود چنان از دل تماشاگر می‌گریزد که عاقبت تلخ او هیچ احساس رقتی در تماشاگر برنمی‌انگیزد! و شهبازی این هوشمندی را هم دارد که هم آغاز فیلم را ساختارشکنانه با حمل جنازه‌ی فروتن آغاز کند، هم پایان‌بندی فیلم را آن پلان طولانی چشم‌نواز بگذارد تا لذت کشف چگونگی پایان درگیری «فروتن» با خود و نه با «دیرباز»، بر جان تماشاگر بنشیند و رسوب کند.

«عیار ۱۴» آکنده است از جزییاتی دقیق، زیبا، خلاقانه و لذت‌بخش با امضای پرویز شهبازی. از فضای مبهوت‌کننده‌ی برفی فیلم و رابطه‌ی عاشقانه‌ی شخصیت اصلی گرفته تا حتا دیالوگ‌هایی که هم نگارش و هم اجرای واقع‌گرایانه‌ی آن‌ها یکی از مهارت‌های اصلی شهبازی ست. گیرم که امضای شهبازی «پای» مضمون فیلم نباشد. ولی آیا نمی‌شود ریشه‌ی همین را هم در ساختار ممیزی سینمای ایران جست که کارگردانی مثل او را وامی‌دارد از میان چندین سوژه و فیلمنامه‌ی نزدیک‌تر به دنیای ذهنی شهبازی، فیلمنامه‌ای را دست بگیرد که فقط به او اجازه‌ی قدرت‌نمایی تکنیکی در قصه‌پردازی خلاقانه با لحن و زبان خاص او می‌دهد؟ «عیار ۱۴» ادامه‌ی «نفس عمیق» نیست، ولی ادامه‌ی قدرتمند پرویز شهبازی در فضای کنونی سینمای ایران است.

این را هم دلم نمی‌آید نگویم که این فیلم یکی از طلایی‌ترین دیالوگ‌های سینمای ایران را دارد. کامبیز دیرباز روبه‌روی پوریا پورسرخ نشسته. هم‌دیگر را نمی‌شناسند. دیرباز می‌گوید: «بهترین لحظه‌ی زندگی‌ت همینیه که توش هستی و مهم‌ترين آدم زندگی‌ت همينيه که جلوت نشسته.»


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

حامد بهداد در نمایی از فیلمفیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» را بهمن قبادی، کارگردان‌اش حلال کرده برای همه که به هر شکلی می‌خواهند تهیه کنند و به دیگران هم بدهند. برای او، دیده شدن این فیلم که به شکل زیرزمینی آن را ساخته، بسیار مهم‌تر از حقوق فیلم و حواشی آن است. اولین بار است که از دیدن فیلمی از بهمن قبادی تقریباً بی‌دردسر لذت برده‌ام. اگر از پایان‌بندی نامتناسب و سطحی فیلم بگذریم که در نام فیلم هم جلوه کرده و اگر بتوانیم پیوند بزنیم میان بازی‌های «هدایت‌شده»‌ی نابازیگران فیلم با بازی «شیرین» و پرجلوه‌ی حامد بهداد که هرجا می‌خواهیم بلند شویم (برای ریختن چای مثلاً) نگه‌مان می‌دارد؛ تماشای این فیلم هم لذت‌بخش است هم ما را وارد دنیایی تلخ و در عین حال شورانگیز می‌کند که زیر پوست این شهر در نزدیکی ما جریان دارد. دنیایی کوچک که بی‌شباهت به دنیای ظاهراً بزرگ زندگی خود ما هم نیست!

اما این فیلم، یک ویژگی منحصربه‌فرد دارد که سبب شده شرایط بیرونی بر موضوع درون فیلم کاملاً منطبق شود و خواسته یا ناخواسته انسجامی درخور به کل فیلم ببخشد. بهمن قبادی این فیلم را به اجبار، زیرزمینی ساخت، موضوع فیلم هم موسیقی زیرزمینی ایران است، فضای بصری عمومی فیلم هم واقعاً در زیرزمین‌ها و دخمه‌های پایتخت می‌گذرد، موسیقی فیلم هم، چه موسیقی متن و چه ترانه‌های آن، همه از نوع زیرزمینی‌اند، بازیگران فیلم هم به جز حامد بهداد، جملگی نوازندگان و آهنگسازان زیرزمین‌های ایران‌اند، حامد بهدادش هم به شکل زیرزمینی در این فیلم بازی کرده است. خلاصه، شما با فیلمی تماماً زیرزمینی روبه‌رویید که انگار ایده و داستان کم‌رنگ و فضای بصری و موسیقی و حتا فیلمبرداری و تدوین آن همه و همه، ساختاری هم‌آهنگ و منسجم را ایجاد کرده‌اند.

وقتی فیلم را تماشا می‌کردم و به این موضوع فکر می‌کردم، این هم به ذهنم رسید که اکنون در اوضاعی قرار گرفته‌ایم که حتا آن‌چه بیرون از زیرزمین‌ها در کف خیابان‌ها و درون خانه‌ها هم می‌گذرد، زیرزمینی‌ترین شکل ممکن را یافته‌اند. موسیقی زیرزمینی که هیچ، این روزها مداد شمعی سبزرنگ فرزند خردسال‌ات را هم باید از میان جعبه برداری و پنهان کنی تا مبادا شبی را در خانه بی‌پدر سر کند! انگار که اصلاً جملگی و در همه حال، در «زیرزمین» روزها را از پی هم می‌گذرانیم. با این وصف، ناچارم از نام فیلم هم خوشم بیاید تا بتوانم از آن کمک بگیرم برای بیان این همه احساس غریبی و تنهایی متکثر در این سرزمین (که در نقشه‌ی جهان به «گربه» شبیه است)، و بگویم: کسی از گربه‌ی ایران خبر ندارد!


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade

خسرو شکیبایی

خبر را که دیدم، به همسرم گفتم: یه خبر بد بدم؟
گفت: ها؟! کسی مرده؟!
گفتم: هِه، آره، شکیبایی، خسرو، هامون.
سرِ پا مات ماند در آشپزخانه و خیره نگاهم کرد. دوباره لبخندی تحویل‌اش دادم و برگشتم پای میز کارم؛ که یعنی خب، مرده دیگه. چند ثانیه‌ای دوباره به مونیتور نگاه کردم و صدای فرستادن اس‌ام‌اس‌های همسرم را می‌شنیدم. هامون مرده بود. پسرم آمد که: چی شده بابایی؟
خسرو شکیبابی سکته کرده بود و از دست رفته بود. نگاه‌اش کردم. گفتم: یکی که خیلی دوست‌اش داشتم، رفته پیش خدا، بابایی.
گفت: مثل ننه که رفته پیش خدا؟
الان باید می‌رفت؟ زود نبود؟
گفت: آره بابایی؟
گفتم: اوهوم...
و ناگهان بلند گفتم از اتاق که: شکیبایی مرد، بیا این بچه رو ببر تا خفه نشدم...
وقت‌اش نبود حالا، نه. حق‌مان هم نبود حالا، نه. مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟ باید فیلم «هامون» را دوباره ببینم. باید زار بگریم؛ مثل چهار سال پیش که عزیزترینِ زندگی‌ام را از دست داده بودم. چرا خسرو شکیبایی را این قدر دوست می‌داشتم؟

محبوبیت خسرو شکیبایی جنس ظریفی دارد انگار. این درست که شخصیت دوست‌داشتنی «هامون» در جان و ذهن خیلی از ما برای همیشه زندگی می‌کند، ولی به جرأت می‌گویم که در میان خیل بازیگران قدیم و جدید، شکیبایی، محبوبیتی از جنسی دیگرگونه داشت. دوست‌داشتنی بودن‌اش حتا با محبوبیت «عزت‌الله انتظامی» بزرگ هم فرق می‌کند. سخنم بر کمی و زیادیِ آن نیست؛ این است که می‌خواهم بدانم شما، هریک، خسرو شکیبایی را چرا این‌قدر دوست داشتید و اکنون چرا این‌طور مبهوت مانده‌اید از رفتن‌ زودهنگام‌اش؟

جعفر پناهی فیلم جنگی «بازگشت» را نمی‌سازد. از همان بیست روز پیش که شرف‌الدین، تهیه‌کننده‌اش، ورود جعفر پناهی به سینمای جنگ را ستود، چنین روزی را می‌شد حدس زد. شرف‌الدین که رئیس انجمن سینمای دفاع مقدس هم هست، جمله‌ای گفت که بوی ناجوری می‌داد: "همه معتقدند جعفر پناهی بايد كار كند و فرصتی براي او ايجاد شود كه دِين‌اش را به جنگ ادا كند." یعنی قرار شد جعفر پناهی «ادای دِین» کند.

پناهی با نظرداشتِ حال و هوای حاکم بر فضای فرهنگی کشور، ظرافت‌هایی هم به خرج داد، از جمله به سراغ داستانی از «احمد دهقان» در مجموعه‌ی «من قاتل پسرتان هستم» رفت یا از ابتدا پای انجمن سینمای دفاع مقدس را هم وسط کشید و... اکنون اما، جعفر پناهی دلیلِ انصرافِ ناگزیرش را «كارشكنی و شيطنت مالكان فعلی سينما و هدر دادن زمان تا گذشتن از فصل مناسب» اعلام کرده، ولی اصل ماجرا به ارتباطِ ظریفِ همان «ادای دین» و مقدمه‌ی ظاهراً بی‌ربطِ بیانیه‌ی جعفر پناهی برمی‌گردد.

او در مقدمه‌ی بیانیه‌اش، سينمای جنگ را به سه بخش دسته‌بندی کرده: فیلم‌های «تبلیغاتی» زمان وقع جنگ، آثار «توجیه‌گر» پس از روز پايان جنگ و فیلم‌هایی با نگاه «انسانی» که در تاریخ سینما ماندگار می‌شوند. جعفر پناهی برای فضای فرهنگی دیکته‌شده بر سینمای ایران، جنگی یا غیرجنگی، چه تحفه‌ای می‌تواند بیاورد که «ادای دین» باشد؟ اگر صندلی‌مان را از جایگاهِ ناظر خاموش، به پشت میزهای بزرگ مدیرانِ کنونی عرصه‌ی دولتی و شبه‌دولتی تولید فرهنگ ببریم، احتمالاً ما هم پاسخ خوشایندی برای این پرسش نمی‌یابیم و جعفر پناهی را می‌ناچاریم که کنار بکشد و به فکر افزودن فیلمی دیگر بر سیاهه‌ی فیلم‌های توقیف‌شده‌اش باشد!




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.