خوابگرد قدیم

این هم از برکات فضای مقدس برخی ادبیاتی‌ها ست که در لباس مبارزه از راه دور با نظام و به قصدِ قربت، در گوشه‌ای از خبری که به شیوه‌ی کیهان تنظیم شده، محمدحسن شهسواری را از اعضای ستاد انتخاباتی سعید جلیلی اعلام و لابدّ اعدام کنند. آن هم او را که از انگشت‌شمار نویسنده‌هایی بود که حمایت از کاندیداتوری روحانی را رسماً در بیانیه‌ای امضا کرده بودند. نویسنده‌ای که خبرگزاری فارس و برخی دیگر از پایگاه‌های اینترنتی، در اوج قضایای سال ۸۸، نامش را در کنار نام زنده‌یاد سیمین بهبهانی، شهرنوش پارسی‌پور، حسین سناپور، خودِ من و چند نفر دیگر ردیف کردند که «عناصر ادبیِ برانداز در فتنه‌» ایم...

این همه ذکاوت و بی‌باکی و راستی در مبارزه با نظام به کنار، حیرانِ دم و دستگاه عظیم این ور مانده‌ام که همچو موجودِ براندازِ فتنه‌گری چگونه این قدر «نرم» در ستاد انتخاباتی جلیلی مشغول کار می‌شود که نه خودشان می‌فهمند، نه حتا خودِ شهسواری. یحتمل براندازی «نرم» هم که می‌گویند، چیزی ست از همین جنس!

عطاءالله مهاجرانی: سال‌ها پیش، به عنوان معاون نخست‌وزیر به دفتر مهندس موسوی می‌رفتم. او برای ما هم دوست بود و هم رئیس و هم راهنما. اتاق نخست‌وزیر که دست‌کم شبانروزی ۱۷ تا ۱۸ ساعت در آن کار می‌کرد، کوچک‌ترین اتاق نخست‌وزیری بود که می‌توان تصور کرد. بر دیوار رباعی از سید حسن حسینی بود:

با گام تو راه عشق اغاز شود
شب با نفس سپیده دمساز شود.
با نام تو ای بهار جاری در جان
یک باغ گل محمدی باز شود

هر وقت قرار دیدار داشتم، باری دیگر این رباعی را می‌خواندم. در ذهنم می‌گذشت حضور مهندس موسوی، آهنگ کلام او، آرامش او مثل باغ گل محمدی ست که باز می‌شود.

نگاهی به کتابی که در دست داشتم انداخت، پرسید: گویا؟
گفتم: بله بوی درخت گویاو؟ گفتگوی گارسیا مارکز با دوست قدیمی و همکلاسی‌اش، پلینو مندوزا بود. کتاب تازه ترجمه شده بود. جلد کتاب هم خوش‌نما و خوش‌رنگ بود. با همان رنگ زرد لیمویی محبوب مارکز! مهندس موسوی به گویا ـ فرانسیس گویا هم اشاره کرد. گفتم: اتفاقاً در همین مصاحبه، مندوزا از مارکز می‌پرسد: کدام نقاش را دوست داریو پاسخ می‌دهد: گویا! (۱)

بعد رفتم نقاشی‌های گویا را هم دیدم. دریافتم که انگار مابین دنیای رنگ‌های گویا و دنیای تابلوـ‌داستان‌های مارکز نسبتی وجود دارد. انگار مارکز با رنگ می‌نویسد و گویا با کلمه نقاشی می‌کند…

ببینید! در صد سال تنهایی نوشته است: "صحرا آن چنان زرد بود که می‌توانست بازتاب اندیشه‌اش را در آن ببیند!

عکس اندیشه بر زمین صحرا افتاده است! این‌ها نشانی از میناگری‌های مارکز در جهان ادبیات است. او در این نیم قرن اخیر، سلطان جهان ادبیات بود و این سلطنت ماندگار است. به تعبیر سنایی:

بس که شنیدی سخن روم و چین
خیز و بیا ملک سنایی ببین

نامی در کنار نام‌هایی دیگر مثل جیمز جویس و مارسل پروست و از همه مهم‌تر داستایوسکی…

اکنون که پس از گذار سال‌ها، دارم همان کتاب گفتگوی مندوزا با مارکز را به زبان اصلی می‌خوانم، یاد همان دیدار با مهندس موسوی افتادم و دلم گرفت… چکونه می‌شود در خانه را به روی او بست و گمان کرد که مسئله تمام شد؟

دل همچو سنگت ای دوست، به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی


دیدم، آیةالله حائری شیرازی در نامه‌ای که بسی محترمانه آغاز شده است. از مهندس موسوی و جناب آقای کروبی خواسته‌اند که شمعک را خاموش کنند!

خدمت دوست قدیمی جناب آقای حائری عرض می‌کنم، که مهندس موسوی و مقاومت و سکوت و صبوری او، شمعک نیست که خاموش شود، شمع زنده‌ای ست که او در برابر تاریکی دروغ و تزویر و ستم و بی‌رسمی و نامردمی روشن کرده است. او در تاریخ ما در جایی ایستاده است، که راه را نشان می‌دهد… همین دیروز بود که معاون اول رئیس جمهور گفت: در سازمان تأمین اجتماعی که توسط قاضی محبوب نظام اداره می‌شد، ۱۷ هزار میلیارد تومان به نام یک نفر چک کشیده‌اند…یادتان باشد، قاضی گمنامی، که مآمور بود و لابد معذور، نمیری نامی، شهردار مثال‌زدنی تهران، کرباسچی را به عنوان اختلاس در اموال عمومی به زندان انداخت و دادستان کل کشور فعلی، او را به جرم اهدای ۱۴ سکه و فروش پنج آپارتمان به قیمت تمام‌شده به مدیران شهرداری به زندان محکوم کرد…

مهندس موسوی گفته بود، بایست سرنوشت یک آدم‌ربایی مارکز را خواند. به نظرم صد سال تنهایی او هم خواندنی ست، به ویژه در همان بخشی که انقلابیون بر ماکوندو حاکم می‌شوند و تنها به جرم سخنی، مخالفان خود را اعدام می‌کنند و خانه‌های آن‌ها را آتش می‌زنند...

گفتگوی غریبی ست مابین مونکادا و سرهنگ آئورلیانو بوئندیا. مونکادا می‌گوید:
«نگرانی من از این است که می‌بینم تو با آن نفرتی که از نظامی‌ها داشتی، با آن همه مبارزه بر ضد آن‌ها، و آن همه تفکر در باره‌ی آن‌ها، خودت سرانجام شبیه آن‌ها شده‌ای!... اگر به همین ترتیب پیش بروی، نه تنها مستبدترین و خون‌آشام‌ترین دیکتاتور تاریخ ما خواهی شد، بلکه برای آسایش خیال خودت حتا اورسولا را هم محکوم به اعدام خواهی کرد.» (۲)

اورسولا مادر سرهنگ بود، که در برابر استبداد و بی‌رسمی‌های او فریاد می‌زد.

--------------------------
۱- Gabriel Garcia Marques, el odor de la guayba, conversaciones con Plino Mendoza, p: 84-85
۲- صد سال تنهایی، ترجمه فرزانه، ص: ۱۴۳ 

پ.ن
بنا به خبر سایت کلمه، میرحسین موسوی از جمعه‌ی گذشته بارها از حال می‌رود، اما زندانبانان با دو روز تأخیر و بدون اطلاع دختران میرحسین، وی را به بیمارستان منتقل می‌کنند. میرحسین پس از انتقال به بیمارستان، در خفا و بدون حضور خانواده زیر عمل آنژیوگرافی قلب قرار می‌گیرد، اما گویا با توجه به حساس بودن شرایط، پزشکان، اوضاع جسمی و وضعیت قلب وی را برای فنر زدن مساعد تشخیص نداده و گفته‌اند که قلب او آمادگی آن را ندارد.


بر سرو ایستاده سلام

 

روزنامه آسمانتوقیف روزنامه‌ی «آسمان» محکوم است.
هیچ قید و کاش و اما و اگری هم ندارد.
تنها چیزی که دارد، افسوس است و خشم.

 

سر دادن فریاد خشم در گوش جنایت، قطعاً آزادگی می‌خواهد، خاصه برای شاعران. هم‌چنان که شاعرانی چون علیرضا قزوه، محمدرضا تركی، علی‌محمد مودب، فاضل نظری، سعید بیابانكی، مرتضی امیری اسفندقه و محمدحسین جعفریان، آن گونه که حوزه‌ی هنری اعلام کرده، این سوگند‌نامه‌ی پرشور را در حمایت از شیخ النمر امضا کرده‌اند:

"ما شاعران فارسی‌زبان كشورهای مختلف هم‌قسم می‌شویم كه چنان‌چه روحانی آزاده و مبارز، شیخ‌النمر، را كه ماه‌ها ست در زندان‌های رژیم عربستان در بند است، عوامل آل سعود و شاه عربستان به شهادت برسانند، ما با سرودن شعر به زبان فارسی و ترجمه‌ی‌ آن به همه‌ی‌ زبان‌ها و نشر آن در فضاهای مجازی و كتاب‌های مستقل و گروهی، جنایات یزیدیان و حجاجیان و هیتلرهای آل سعود را به گوش مردمان جهان و نسل‌های آینده فریاد خواهیم كرد. باشد كه این سوگندنامه‌ به‌عنوان برگی زرین از آزادگی شاعران فارسی‌زبان در تاریخ به ثبت برسد."

اما دو نکته‌ی مختصر؛ یکی ساده و دیگری، اگر پای آزادگی در میان باشد، مایه‌ی درد سر:
این «باشد» در پایان سوگندنامه که همان فعل دعایی ست به معنای «امید است» خرج چه شده؟ آزادی شیخ النمر؟ ایجاد همدلی جهانی برای یاری رساندن به یک ستمدیده‌ی در بند؟ نه، فقط برای «ثبت شدن برگی زرین از آزادگی امضاکنندکان این سوگندنامه در تاریخ.» چه ریاکاری صادقانه‌ای!

 

دختر شبنم سهرابیو اما مایه‌ی درد سر، حکایت کوتاه سعدی در گلستان است و جنازه‌ی له‌شده‌ی یک مادر فارسی‌زبان به نام شبنم سهرابی زیر چرخ‌های ماشین حافظان امنیت ممکلت در عاشورای ۸۸ و دخترکِ حالا ده‌ساله‌اش که چهار سال است هر صبح زودِ مدرسه، چشم که باز می‌کند، هنوز چهره‌ی مادر له‌شده‌اش را می‌بیند!

سعدی ـ که به قول همین شاعران فارسی‌زبان حتماً باید یک عدد «علیه‌الرحمه» هم بعد از نامش آورد ـ حکایت می‌کند: منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته، دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست. صاحب‌دلی که برین واقف بود، گفت:


تو بر اوج فلک چه دانى چیست       که ندانى که در سرایت کیست


جنازه‌ی شبنم سهرابی
پ.ن:
:: شبنم سهرابی در داستان‌های بی‌ویرایش امروز 
:: سوگندنامه‌ی شاعران فارسی‌زبان در دفاع از جان شیخ‌النمر

حسن روحانی در دفاع از وزیران پیشنهادی خود در مجلس گفت عده‌ای اردوکشی کردند و عده‌ای هم کهریزک درست کردند. سخنی نسنجیده که خاطر خیلی‌ از رأی دهندگان به او را آزرد. پس از آن موجی در شبکه‌های اجتماعی وب راه افتاد در بازی با واژه‌ی «اردوکشی» برای برابر کردن مفهوم آن با مصداق اصل هفتم ۲۷ قانون اساسی که: «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راهپيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏ كه‏ مخل‏ به‏ مبانی اسلام‏ نباشد آزاد است.»‏

یکی از این بازی‌ها در گوگل‌پلاس شکل شاعرانه و ادیبانه گرفت. برگزیده‌ی این ابیات و مصرع‌ها را که اغلب امتیاز بیش‌تری هم گرفتند در زیر می‌آورم. اگر اهل شعر و شاعری هستید و از اردوکشان هم بوده‌اید یا نبوده‌اید ولی اردوکشان را دوست می‌دارید، می‌توانید در این لینک همه‌ی این هنرنمایی‌های اردوکشانه‌ی ادبی را بخوانید و لذت ببرید. به حسن روحانی هم سلام مخصوص برسانید و بگویید به قول برخی دوستان، راه امروز شما را همان اردوکشان دیروز هموار کردند آقای رئیس‌جمهور!

ـ اردوكشيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

ـ غلام همت اردوکشان یکرنگ ام

ـ اردوكشيدگانيم، اى باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم، ديدار آشنا را

ـ میر اردوکش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

ـ اردوکشانِ مستِ دل از دست داده‌ایم
هم‌راز شیخ و هم‌نفس میر اختریم

ـ دانی که عود و چنگ چه تقریر می‌کنند؟
پنهان کشید اردو که تعزیر می‌کنند

ـ رسم اردوکشی و شیوه‌ی شهرآشوبی
جامه‌‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

ـ دل داده‌‌ام به یاری اردوکشی نگاری
مرضیة السجایا محمودة الخصائل

ـ حافظا می خور و اردو کش و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران اردو را!

ـ شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
اردو کشید و فتنه‌گری کرد و رو ببست

ـ میر میخانه چه خوش گفت به اردوکش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

ـ اردوکشان اردوکشان، امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه‌‌ای تا خود که داند آشنا

ـ میرا [شاها] سربخت بر در دولت تو ست
یک خیمه فلک ز اردوی شوکت تو ست
(به سعی وحشی بافقی)

ـ به کجا چنین شتابان؟
«کهریزک» از «اردو کشان» پرسید
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

ـ دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با اردوکشان چه کارت گر بت نمی‌پرستی

ـ عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه‌ی اردوکشان خوش‌خویم

ـ ترسم این قوم که بر اردوکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

ـ یک سر بیا اردو کشی، سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما

ـ مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران اردو را چو جان خویشتن دارم

ـ زنده شود هر که در اردو بمیرد

ـ اردو می کشیم همچین و همچون، گل گندم
حصرش واسه میر، خنده‌ش واسه ماها، گل گندم

ـ دریای اردوکشان ساحل ندارد
ای کاسب فتنه پارو بزن!

ـ میازار  میری که اردوکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

ـ میازار اردوکشی که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

ـ برای خارج‌نشین‌ها:
گر به سرمنزل اردو رسى اى باد صبا
چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش

ـ اومدم سر کوچه‌تون/ در خونه‌تون/ خونه نبودی
بگو بگو راستشو بگو! با کی کجا اردو بودی؟

هنرمند اگر باشی، در رویارویی مردم با حکومت از مردم اگر فاصله بگیری، خیلی زود به وضعی می‌افتی که مثلاً علیرضا افتخاری افتاد در وقایع پس از انتخابات ۸۸. مردم پس‌ات می‌زنند. چپ‌چپ نگاهت می‌کنند. بیش‌تر اوقات هم اصلاً نگاهت نمی‌کنند. حاکمان به قاعده‌ی روزگار در رفت و آمد اند. عاقبت از آنان مانده می‌شوی و از مردم رانده. اما دست‌ها و آغوش مردم همیشه باز است. کافی ست وقتی نگاه‌شان می‌کنی، بی هیچ حرفی حتا، شرم و پشیمانی در چشمانت ببینند. چه رسد به آن که فرزندت در حاشیه‌ی ماجرای سوءاستفاده‌ی احمدی‌نژاد و مشایی از عزت‌الله انتظامی هنگام ثبت‌نام در وزارت کشور دست به نامه شود خطاب به انتظامی و با زبان بی‌ِبانی بگوید که آی مردم، پدرم علیرضا افتخاری را ببخشید و ادعا کند که فریبش دادند و الی آخر.

علیرضا افتخاری و احمدی‌نژاد
آغوش مردم باز است حتا اگر هنگامی دست به نامه و بیانیه نوشتن شوی که زنگ عزیمت احمدی‌نژاد و دار و دسته‌اش به هوا خاسته و باد جهتی دیگر یافته است. تو فقط برگرد علیرضا افتخاری. تو خواننده‌ی درجه‌ی یکی نیستی، اما جایگاهت در حد «نیلوفرانه»‌ي زیبایت در میان مردم محفوظ است. کافی ست فقط برگردی. فقط جان خودت، جان این مردم، جان همان استاد شجریانی که برایش در ایسنا نامه نوشته‌ای، دیگر چیزی ننویس. یا اگر می‌نویسی، من حاضرم آن را پیش از انتشار، رایگان ویراستاری کنم تا هنگام بازگشت به مردم، دستِ‌کم مضحکه نشوی. بند بندِ خنده‌دار نامه‌‌ی سرگشاده‌ات، لحن کودکانه‌ی آن، حتا عنوان حیرت‌انگیزش یک طرف، این یک سطر شاهکارش یک طرف که خطاب به محمدرضا شجریان نوشته‌ای: "...کسی نیست ترقه‌ای به زمین بزند تا همه از حصاری که سرمای وجودمان را احاطه کرده، بیدار شویم." برگرد آقای افتخاری، ولی لطفاً بدون نامه، بدون حرف. ما هم قول می‌دهیم بازگشت شما به جمع خس و خاشاکیان را گرامی بداریم. [متن کامل نامه‌ی علیرضا افتخاری به محمدرضا شجریان]

چهار سال است هر بار خواسته‌ام در متنی از احمدی‌نژاد نام ببرم به جای «رئیس‌ جمهور» از عنوان «رئیس دولت» استفاده کرده‌ام. دلخوشکنکِ خودم به ظاهر، اما به نام و یاد میرحسین که کشتن حق او و حصرش نماد کشتن حق و حصر مردمی ست که به پاس‌داشت زندگی، او را برای ریاست جمهوری برگزیده بودند. در این چند روز اما هر بار خواستم دست به نوشتن شوم، دیدم این مقاومت ممتدِ آگاهانه‌ی قلمی آن‌قدر در ناخودآگاهم رسوخ کرده که هر چه می‌کنم نمی‌توانم برای حسن روحانی هم از عنوان «رئیس جمهور» استفاده کنم.

روحانی اما منتخب مردم است و چاره‌ای ندارم جز این که تمرین کنم برای بازگرداندن این واژه و عنوان به نوشته‌های خودم. هم باید تمرین کنم هم چشم بدرانم سمت او تا ببینم چگونه قبای ریاست جمهوری را که چهار سال است آویزانِ چوب‌رختی گوشه‌ی حیاط ملت است، برمی‌دارد و بر تن می‌کند تا شوقی هم از پس این امیدورزی برانگیزد. تازه اول راه ایم. او اول راهِ ریاست جمهوری و ما اول راهِ پی‌گیری خواسته‌های مردم و بازخواستِ او.

میرحسین و شناسنامهدم غروب پنج‌شنبه است. میرحسین در این عکس لبخند می‌زند. من اما هر چه می‌کنم، جلو این اشک‌های گرم را نمی‌‌توانم گرفت. اختیار صبوری و طاقت‌آوریِ این دو سه هفته از کفم رفته است. دوستی با ایمیل، خوابگردِ هشت سال پیش را به یادم آورده که بامداد ۴ تیر ۱۳۸۴ نوشته بودم "گرامی باد پیروزی جهل بر ظلم!" خواسته در باره‌ی فردا چیزی بنویسم.

فردا قرار است چه بر چه پیروز شود؟ چه باید بنویسم؟ از فردا دیگر چه می‌توان نوشت وقتی رئیس‌جمهور ما را در حصری ستمکارانه و ناجوانمردانه حتا از حال مردم خویش هم بی‌خبر نگه داشته‌اند؟ برای فردا چه می‌توان نوشت یا تیتر زد وقتی تیتر پیروزی چهار سال پیش میرحسین هنوز پشت در چاپخانه‌ی مردم خاک می‌خورد و این همه تیتر حصر و حبس و شکنجه و خون و بیداد و فقر و چپاول به خبرنامه‌ها امان نمی‌دهند؟ فردا برای من نه روز مشارکت در مشروعیت‌بخشی به نظام است، نه روز انتخاب رئیس‌جمهور. من رئیس‌جمهورم را چهار سال پیش برگزیده‌ام. فردا برای من روز انتخابات نیست، فقط روز حفاظت از دم‌دست‌ترین سرمایه‌‌ی سیاسی‌مان «نهاد صندوق انتخابات» است تا آن را هم بی‌زحمت به یغما نبرند. و روز آبیاری بزرگ‌ترین سرمایه‌ی اجتماعی‌مان، «امید».

نه، برای فردا هیچ نمی‌توانم از این انتخابات دردناک نوشت، جز از همان که میرحسین می‌فرمود و می‌نوشت:

"زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبود كسان پیوند زدند سرانجام ـ حداقل با فقدان او ـ سرخورده شدند... مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی کريمانه را تجربه كنند، جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد با بیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند." (از بيانيه‌ی سيزدهم میرحسین)


نه، فردا برای من روز انتخابات رئیس‌جمهوری نیست، که چه بر چه پیروز می‌شود یا که بر که. یا اصلاً نام چه کسی را باز متقلبانه و کودتاگرانه بر خواهند کشید. فردا در پای صندوق هم ـ که سبزپوش خواهم رفت ـ برای من روز میرحسین است. با همین نگاه امیدبخش، با همین لبخند معجزه‌گر و با همان بیان صمیمانه و دلربا که می‌گفت:

"مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آن‌چه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیش‌بینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیش‌بینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته‌ی درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه داشته چنین کردند. به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله‌ امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هر کسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزار درمی‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند." (از بيانیه‌ی نهم میرحسین)


چگونه می‌توان این سطرها را خواند و اشک نریخت برای هزارمین غروب و به پرواز درنیامد برای هزارمین صبح روشن فردا؟

آن‌ها به شیواترین زبان ممکن و قاطع‌ترین شیوه‌ی ممکن، بارها، به ما اعلام کرده‌اند که انتخابات دیگر میدان بازی شما نیست و ما نه فقط برای دفاع از آخرین سنگر جمهوریت که همان «صندوق رأی» باشد که برای بسته نشدنِ آخرین منفذهای «امید» هم که شده، از در و دیوار نظام بالا و پایین رفته‌ایم و سرک کشیده‌ایم. تا به مرگ راضی نشویم. تا نفس بکشیم. و مهم‌تر، به دیگران هم امید ببخشیم و نفس بدهیم.

اکنون اما بر نقطه‌عطفی دیگر ایستاده‌ایم. ترتیب دادن مضحکه‌ی سیاسی مناظرات به جای حماسه‌ی سیاسی انتخابات، تازه‌ترین محصول تیم تولید این نمایش است. این دیگر صحنه‌ی بازی من نیست. شما را نمی‌دانم. به هر حال متأسف ام. انتخابات ۸۸ «آخرین صحنه‌»ی جدی انتخابات بود که عاقبت به آن صحنه‌آرایی خطرناک رسید و میرحسین موسوی بعد از چهار سال هنوز تسلیم آن نشده است.

این صحنه را که به یاد دارید؟ چهار سال پیش که  میرحسین در مناظره‌ی ۱۳ خرداد به احمدی‌نژاد گفت «ساکت!»، این نقاشی را بزرگمهر حسین‌پور کشید و با عنوان «خفه شو» به یادگار ماند تا مضحکه‌ی امروز از یادمان نَبَرد که چهار سال است دیگر مشکل ما انتخابات نیست؛ چیزی ست که برای اعلامش باید نخست بر سرشان فریاد بکشیم: ساکت!

پس‌نوشت ضروری:
مقصود من از این یادداشت، تشویق به رأی‌ندادن و شرکت نکردن در انتخابات نیست. در روزهای باقی‌مانده ممکن است اتفاق تازه‌ای در این عرصه بیفتد که اگر هم بیفتد اصلاً عجیب نیست. در حداقلی‌ترین شکل ممکن، آن طور که به گوش می‌رسد، اگر میان روحانی و عارف توافقی برای کنارکشیدن یک ‌نفر شکل بگیرد و هاشمی و خاتمی هم به حمایت مشترکِ رسمی و علنی از آن یک نفر برخیزند، باز معتقدم شرکت در انتخابات و رأی دادن به آن فرد، درست‌ترین رفتار سیاسی ما در این زمان خواهد بود. حتا اگر تقلبی دیگر هم در پایان خط صورت دهند، این مشارکت ما کارکردی دیگرگونه خواهد یافت و هزینه‌ی تقلب و مهندسی را بسیار گران‌تر خواهد کرد.


ساکت

فیل سیاه شطرنجبه‌یادماندنی‌ترین بخش نامه‌ی بی‌سلام چهار سال پیش هاشمی رفسنجانی به آیت‌الله خامنه‌ای سطر آخرش بود که گله و هشدار و دلسوزی‌اش را این جور خلاصه کرده بود:
سرچشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گرفتن به پیل

اصل این ضرب‌المثل معروف، بیتی از باب یکم گلستان سعدی «در سیرت پادشاهان» است و با آن‌چه بر سر زبان‌ها افتاده اندکی فرق دارد:
سر ِ چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

کم نیستند ابیات یا تک‌بیت‌هایی از شاعرانی چون سعدی که ضرب‌المثل شده‌اند و لزوماً عین ابیات هم نیستند. هیچ ایرادی هم ندارد. اگر کثرت استفاده‌ی مردم از بیتی آن را به ضرب‌المثل تبدیل می‌کند، تغییر یافتن آن هم کاملاً طبیعی و پذیرفتنی ست. گاهی تکه‌ای از اصل آن می‌افتد و گاه بخشی از آن به صورتی دیگر درمی‌آید. مثلاً دیگر کم‌تر کسی پیدا می‌شود که همانندِ سعدی بگوید:
گفت چشم تنگ دنیادوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور

هم «گفت» اول از زبان مردم افتاده، هم برخی به جای «دنیادوست» می‌گویند «دنیادار». در همین ضرب‌المثل هاشمی، چیزی از اصل کم نشده اما دو تغییر عامیانه دارد. یکی «سر ِ چشمه» است که در زبان مردم تبدیل شده به «سرچشمه». دیگری هم «گرفتن به پیل» است که نشسته به جای «گذشتن به پیل».

چند روز پیش هم آیت‌الله محمد خامنه‌ای در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس اتفاقاً همین ضرب‌المثل را در مقام حمله به هاشمی و توصیه به مردم به کار برد، اما با صورتی ناشنیده و ترکیبی منحصربه‌فرد: ملت باید هوشیار باشند و جلو خطر را هر چه زودتر بگیرند تا دچار حوادث جبران‌ناپذیر نگردند و بنا به گفته‌ی مقام رهبری با خبرگان: «خواص باید در فتنه با بصیرت به روشنگری جامعه بپردازند.» چون حفظ نظام از اوجب واجبات است و عقلا گفته‌اند:
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد نتوان بست به پیل

آن‌چه محمد خامنه‌ای به نقل از عقلا گفته، ترکیبی ست از دو مصرع از دو بیت جداگانه‌‌ی سعدی در دو باب متفاوت. یکی همان بیت مربوط به سیرت پادشاهان، دیگری هم بیتی ست در باب هشتم گلستان سعدی که «در آداب صحبت» است به این قرار:
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد، نتوان بستن جوی

حالا که چهار سال از به کار نبردن به‌هنگام بیل گذشته و قدِ سیلابی که از بارش مهرورزانه‌ی دولت راه افتاده، از شکم پیل هم گذشته و تکلیف این ویرانی به نتیجه‌ی انتخاباتِ پیش رو گره خورده، دستِ‌کم ما بنشینیم گلستان سعدی‌مان را دوره کنیم و به جای دیگران، «در سیرت پادشاهان» و «در آداب صحبت» بخوانیم؛ باشد که آگاه و رستگار شوند!

پندی از باب هشتم گلستان سعدی که در آداب صحبت است:
هر آن سرّی که داری با دوست در میان منه، چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان، که باشد که وقتی دوست شود. رازی که نهان خواهی، با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد هم‌چنین مسلسل.
خامشی بهْ که ضمیر دل خویش
با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم آب ز سرچشمه ببند
که چو پر شد، نتوان بستن جوی

آغاز حکایتی از باب یکم گلستان سعدی که در سیرت پادشاهان است:
طایفه‌ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بُلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی منیع از قله‌ی کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته، مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی‌کردند که اگر این طایفه هم بر این نسق روزگاری مداومت نمایند، مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفته‌ست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر هم‌چنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر ِ چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.