خوابگرد قدیم

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۸)
نویسنده: مزدک علی نظری

مزدک علی نظریچه می‌دانی که چرا خالی شده از غرور، یک‌باره بغض‌ات می‌شکند و کلمات جاری می‌شوند. شاید هم برعکس؛ بغض است که جاری می‌شود و این صدای کلمات است که در دهان‌ات می‌شکنند. نمی‌دانی این درد، آتشِ زیر خاکستر است؛ ظاهرش سرد است اما لمس‌اش کنی می‌سوزاندت. چنان مدفونش کرده‌ای که خودت هم نمی‌دانی چیست و چگونه است...


خوب که نگاه می‌کنی، یادت می‌آید که از همان روز و شب‌های انفرادی شروع شد. سلولِ انفرادی، سلولِ درد. آن‌وقت‌ها هربار خاستم با خودم از وضع و روزم شکایت کنم، مُشت گره کردم و به خودم گفتم: «حالا وقتش نیست. محکم باش، سرت را بالا بگیر.»


بعد - از زندان که آمدم- نه دختری که دوستش داشتم دیگر مثل قبل بود و نه من آن آدم سابق بودم. باز وقت سوگواری نبود. به خودم گفتم: «حالا وقتش نیست. سرت را بگیر بالا، قوی باش.»


منتظر رای دادگاه بودم و باید که قوی می‌بودم. اگر نبودم، خرد می‌شدم. همان روزهای آخر بود که آن دیگری، دختری که پیش‌ترها دوستش داشتم دوباره به دنیای من برگشت. مثل معجزه بود. یک امیدِ دوباره، یک شانس آسمانی. تا مثل گذشته دیر نشده، خاستم بگویم: «دوستت دارم.» خاستم باز با او زندگی کنم. اما «وقتش نبود». اول باید تکلیفم روشن می‌شد. تکلیف زندگی‌ام به لب‌های کبود و کژ قاضیِ کینه‌توزی بسته بود که در همان نظر اول، حکم‌ام را داد: «زندان؛ چهل ماه زندان...»


نمی‌دانی شبِ آخر چه عطری داشت تن دختر. وقت خداحافظی، در آستانه‌ی درِ خانه‌اش، آنی چشم بستم و فقط بو کشیدم... چه می‌شد کرد؟ باز وقتش نبود. باید که قوی می‌بودم و تاب می‌آوردم. وقت شکایت نبود. وقت شکستن نبود. برای خراب نشدن، برای زنده ماندن، باید که این همه را تاب می‌آوردم.


تمام طولِ حبس را به عشقِ یک دم بوی او - بوی ناف آن آهوی هدایت- تمام دشت‌های عطش را تنها دویدم: «آهوی کوهی در دشت چگونه رودا/ او ندارد یار، بی‌یار چگونه دودا...»


همان وقت‌ها بود که مدام خبر می‌آمد و از او هیچ. نامه داده بودم، پیغام فرستاده بودم، به زبان خاسته بودم. ولی باز هیچ. هی خبر می‌آمد و از او هیچ. می‌دانستم که وقت سوگواری نیست. در حبس و زندان که نمی‌شود قوی نبود و شکست.


دیوارها، سیم‌خاردارها خیلی پیش‌ترها «تحمل» را به من آموخته بودند. وقتِ امتحان پس‌دادن بود... و من این‌بار هم سربلند بیرون آمدم. زندان تمام شد و آخر از آن حصارهای سیمان و درد بیرون آمدم. اما انگار این من نبودم که بیرون آمدم. سرب بودم وقتی بیرون آمدم. گلوله‌ای آهن بودم که بیرون آمدم. در توالی بی‌امانِ حوادث، آن‌قدر سوگواری‌ها را، غمگریه‌ها را به تاخیر انداخته بودم که دیگر سوگ فراموشم شد. مرثیه یادم رفت. دیگر شکایت نداشتم، شکایت نکردم.


حالا دیگر یادم رفته چه‌قدر دلم می‌خاست گریه کنم. یادم رفته برای چه می‌خواستم زار بزنم. یادم رفته... زمان گذشت و حالا من گلوله‌ای آهنم که نه نسیمی درونش را می‌لرزاند و نه هیجان سرانگشتی لرزه به تنش می‌اندازد. فقط هرچند گاه، لمسِ خاکستر خاطرات دلم را می‌سوزاند و از دردِ این مویه‌ی ناتمام، از این که می‌دانم چیستم، چه‌قدر کسی نمی‌فهمدم، و چه‌قدر تنهایم گریه می‌کنم. گریه می‌کنم...

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید 

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۶)
نویسنده: مجید دری*

مجید دری در زندانبهبهان شهری که قریب به ۳ سال از عمرم را در آن گذراندم، بی‌آن‌که ببینمش. هنگامی که در هنگام تبعید به اهواز از فلکه استیل و خارستون و… می‌گذشتم، دیدم که چه قدر با آن‌ها خاطره دارم حتا با ندیدن‌شان. دیدم که چه قدر با این شهر آشنایم بی‌آن‌که در آن قدم زده باشم. چه قدر با مردمش آشنایم حتا اگر ملاقات‌شان نکردم. بهبهان! بی‌گمان روزی خواهم آمد و در کوچه و خیابان‌هایت آن قدر قدم خواهم زد که تلافی این سه سال را به در کنم. مردم بهبهان! کاش می‌دانستید چه قدر مشتاق دیدارتان بودم. چیزی ندیدم از شما جز مهربانی و پیغام‌های مکرر پر‌مهرتان. از این که این مدت همراهم بودید سپاسگزارم. از این که مهمان ناخوانده را مهربانی کردید ممنون ام. بهبهان! از همه‌ی شما سپاسگزار. امید دیدارتان را دارم.

در راه که می‌آمدم حدود ساعت ۳/۵ بعدازظهر بود، اوج گرما به سمت اهواز. جاده خشک و حتا تردد ماشین‌ها کم. تا چشم کار می کرد تپه بود و گرما. کوه بود و گرما. نخل بود و گرما. مامور انتقال (که غلامی‌نامی بود) پابندم کرد و دستبند. اعتراض کردم گفت: من تشخیص می‌دهم. [ادامـه]

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۵)
نویسنده: مهسا امرآبادی

باید به سرعت چمدان‌هایم را ببندم. تا یکی ـ دو ساعت دیگر دوستانم برای خداحافظی به این‌جا می‌آیند. وقت چندانی ندارم. اما دلم می‌خواهد این نامه را بنویسم...

مسعود روبه رویم نشسته است و ساعات پایانی مرخصی به سرعت سپری می‌شوند. هردو نفرمان تصمیم گرفته‌ایم به روی خودمان نیاوریم که چه قدر همه چیز تغییر کرده است! چه قدر زندگی عادی خوب است! چه قدر دردهای مردم بغض گلویمان شد، به روی خودمان نیاوریم که چه قدر با هم بودن شیرین است حتی اگر موقتی و کوتاه باشد و باز زندان و میله‌هایش تصویر جدایی را نقاشی می‌کنند!

اجازه بدهید بدون هیچ شعار و ادعایی اعتراف کنم که غمگینم! غمگینم از اینکه مسعود را دوباره پیدا کرده بودم و حالا مجبورم او را‌‌ رها کرده و دوباره بین زندان و دیوار‌هایش گم شوم. غمگینم از اینکه بازداشت حیرت انگیز روزنامه نگاران فرصت یک ملاقات کوتاه با همکاران سابق را هم از من گرفت.

غمگین‌تر شدم وقتی شهر و مردمش را دیدم. وقتی که ترس از تحریم و شرم از تنگدستی را در چهره‌هایشان حس کردم. گاهی اوقات در زندان آرزو می‌کردم،‌ ای کاش حالا که آزادی نیست، حداقل اندکی ازرفاه اقتصادی برای مردم وجود داشته باشد. هر چند که گه‌گاه در ملاقات‌های هفتگی و در لا به لای اخبار پراکندهٔ ملاقات از وضعیت نا‌به هنجار اقتصادی با خبر می‌شدم. اما تصور چنین سرنوشتی هم برایم دشوار است. اعتراف می‌کنم که گمان نمی‌کردم اوضاع تا این حد اسفناک و دردآلود باشد و چه قدر تماشای عرق شرم بر پیشانی مردمانی که از فقر کلافه شده‌اند؛ برایم سخت بود...

حالا در گوشه‌ای از آپارتمان کوچکمان نشسته‌ام و سخت مشغول نوشتن هستم. مسعود که خودش هم فعلا در مرخصی از زندان به سر می‌برد؛ حسابی عصبی است، نوشتن مرا نگاه می‌کند و سیگار می‌کشد.

همسرعزیزم؛ سلام!
اول از همه بگذار برایت از تجربه‌های منحصر به فرد زندگی مشترک‌مان بگویم. تجربه‌ای جدید درباره رابطه‌مان پس از چند سال جدایی و دوری...!

اقرار می‌کنم که این بار آمدنت برایم سر شاراز شعف بود و البته کمی هم ترس! ترس از اینکه دیگر تو را نشناسم. می‌ترسیدم از تغییرات تو و ناتوانی خودم در کشف دوباره‌‌ همان لحظات ناب عاشقانه! اما خوشبختی به سرعت راه خودش را باز کرد؛ وقتی فهمیدم تغییرات تو مثبت بوده و همه‌شان برایم خوشایند بود. وقتی دستانم با دستانت آشتی کردند!

همسرم! ناراحت نباش از اینکه مجبورم به زندان بروم. چرا که تا وقتی تو به زندان بازنگشتی خوشحالم. خوشحالم از اینکه هنوز چراغ خانه‌مان روشن است و بگذار بگویم که گاهی وقت‌ها در زندان احساس می‌کنم آزاد‌تر هستم.‌‌ رها از دست بغض‌هایی که در شهر‌‌ رهایم نمی‌کردند. زمانی که این شغل را انتخاب کردیم و زمانی که دل‌هایمان را همراه با آرمان‌هایمان به یکدیگر پیوند زدیم، می‌دانستیم. می‌دانستیم که مشکلاتی خواهیم داشت. و با وجود آگاهی از این مشکلات روزنامه‌نگاری حرفه‌مان شد. روزنامه‌نگاری در کشوری که حتی ناتوانی مدیرانش هم گناه ما محسوب می‌شود. در کشوری که همه مشکلات حتی تورم و گرانی هم تقصیر روزنامه‌نگاران است پس ظاهرا‌‌ همان بهتر که روزنامه‌نگاران در زندان خاطره نویسی کنند.

روزنامه نگاری را انتخاب کردیم چون باور داریم تنها راه نجات از استبداد ایرانی، آگاهی است و شاید به قول مهندس موسوی آگاهی تنها راه حل ماست. اگرچه این بار زندگی ما، حرفه ما و شاید سرنوشت ما تبدیل به مسابقه دوی امدادی شده است، کسی از حبس‌‌ رها می‌شود و بلافاصله عده‌ای به زندان می‌روند.

مسعود بگذار برایت بگویم که به ناچار زندگی ما شبیه دیالوگ‌های فیلم آژانس شیشه‌ای است. گویا تقدیر چنین است که باید معنای «گروهان برود و گردان برگردد» را لمس کنیم. من برگشتم اما تعدادی از همکارانم رفتند...

حالا به زندان برمی گردم و خودم را آماده می‌کنم که امشب را در کنار هم‌بندی‌هایم سپری کنم. امشب در کنار همسفره‌ای‌هایم یعنی فائزه هاشمی؛ ژیلا بنی یعقوب و شیوا نظر آهاری شام خواهم خورد. چهره همهٔ بچه‌های زندان در ذهنم می‌چرخد. مهوش شهریاری و فریبا کمال‌آبادی که هریک به ۲۰ سال زندان محکوم شده‌اند. لوا خانجانی دختری هم سن و سال من که آرزو می‌کنم او هم بتواند لحظاتی با همسر جوانش طعم زندگی مشترک را بچشد.

بسمه زن عراقی تباری که یکسال و نیم است صدای بچه‌هایش را نشنیده و در آرزوی شنیدن صدای کودکانش گاهی چشمانش‌تر می‌شوند. نوشین خادم، فاران حسامی و منیژه نصرالهی که به جرم انسان بودن و فقط به خاطر بهایی بودن در زندان هستند. نسیم سلطان بیگی دوست روز‌های دلتنگی، میترا زحمتی و مریم جلیلی در کنار منیژه نجم عراقی و نسرین ستوده که مهربانی‌ها و خوش قلبی‌هایشان تحمل زندان را برایم راحت‌تر می‌کند. همه زنان و دخترانی که در زندان اوین گرفتارند و کمتر از آنان یادی می‌شود. آنان این بار زندگی را خارج از مرزبندی‌های سیاسی وعقیدتی و تنها بر اساس اصل زندگی وهمزیستی تجربه می‌کنند.

به پدر و مادرم و مسعود تاکید کرده‌ام که برای بدرقه‌ام به اوین نیایند. برای همسرم تعریف کرده‌ام که وقتی یک روز زندانی را به زندان تحویل می‌دهی و از مقابل در زندان به خانه برمی گردی؛ چه حالی خواهی داشت. آن روز دلتنگ‌ترین غروب زندگی‌ات را تجربه خواهی کرد و شاید نتوانی اشک‌هایت راکنترل کنی.

مسعود نمی‌پذیرد و می‌گوید: در طول این سال‌ها تا کنون چندین بار تو برای بدرقه من به مقابل در زندان آمدی و این بار نوبت من است! او سعی می‌کند با شوخی و خنده جنبه تلخ ماجرا را کاهش دهد؛ اما من نگرانم. نگران لحظاتی هستم که مسعود پس از خداحافظی از من؛ تنها در اتوبان راهی خانه خواهد شد.

دیشب آلبوم عکس سال‌های دور را ورق می‌زدم، احساس می‌کردم که پیر‌تر شده‌ایم. من و مسعود هنوز در جستجوی جوانی هستیم وخود را متعلق به نسلی می‌دانیم که آینده را انتظار می‌کشد.

به زندان برمی‌گردم و دلشوره‌های زیادی را با خود به همراه می‌برم. دلشوره برای خانهٔ کوچکمان. برای تنهایی‌های مسعود. دلشوره ی اینکه مسعود می‌ماند؟ آیا او و بقیهٔ زندانیانی که چهار سال است رقص حاجی‌ فیروز را در خیابان‌های این شهر ندیده‌اند، می‌مانند؟ دلم شور می‌زند. دلم شور آن‌هایی را می‌زند که درزندان و تبعید و حصر مانده‌اند. آیاآنان هم می‌آیند؟ می‌آیند تا ترافیک شب عید و دایره زدن بچه‌های خیابانی را تماشا کنند؟ در پیاده‌رو‌های شلوغ آخر اسفند قدم بزنند؟

آرزو می‌کنم نوروز امسال، سال نو شودبرای خانه‌های کوچکی که می‌شناسمشان. خانه‌هایی که ساکنانشان مدت‌هاست در آرزوی تماشای عزیزشان کنار سفرهٔ هفت‌سین‌اند. هنوز گیجم. هنوز نمی‌دانم چگونه دعا کنم؟ دعا برای خودم که زندان را در زندگی تجربه می‌کنم و یا دعا برای آنانی که زندگی را برایشان به یک زندان بزرگ تبدیل کرده‌اند.

مسعود عزیز! من در حالی زندگی را می‌گذارم و به زندان می‌روم که همچنان یک رویای شیرین در سینه دارم. ما به زندان می‌رویم تا مردم زندگی کنند و‌ای کاش بتوانند رفاه و شادی را در اغوش بگیرند. مسعود جان در ملاقات‌های هفتگی منتظرت هستم.

مهسا امر آبادی /  بهمن ماه ۹۱ ـ [ متن کامل نامه]

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید.

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۴)
نویسنده: ژیلا کرم‌زاده مکوندی

ژیلا کرم‌زاده مکوندیهنوز وقت خاموش شدن بند نرسیده بود که زندانبان صدایم زد و گفت: فردا اعزام داری! برای ناراحتی پوستی که برایم پیش آمده بود، دکتر برایم اعزام نوشت. به خانواده چیزی نگفتم. نخواستم بی دلیل ناراحتشان کنم، صبح زودتر از همیشه از خواب برخاستم و آماده رفتن شدم.

پالتو سبزم را پوشیدم و به اتاق مدیریت بند رفتم. آن‌جا به وسیله یکی از زندانبان‌ها مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم. سپس مرا همراه پلیس با قد و هیکل درشت، سوار ون کردند و در ایستگاه بازرسی اوین نگه داشتند. در آن‌جا برای بار دوم بازرسی شدم. زندانبان با سرباز همراه به دنبال اسلحه و دستبد به اتاق دیگری رفتند پس از بازگشت از دیدن سلاح و دستبند تعجب کردم.

با خودم گفتم چه خبر است که برای بیمارستان رفتن یک زندانی زن بیمار با جثه‌ای ظریف این چنین مجهز می‌آیند. آن هم برای کسی که اتهامش حمایت از مادران داغدار و حمایت از خانواده‌های زندانیان سیاسی بوده است.

ما به اتفاق چند زندانی عادیِ مرد و چند سرباز سوار مینی‌بوس قدیمی شدیم. آن‌جا زندانبان دستبند را درآورد و در مقابل اعتراض من گفت: دستور است. میان رفتن و ادامه راه به بیمارستان و بازگشت به بند به عنوان اعتراض سردرگم مانده بودم.

دلم برای کوچه و خیابان‌های شهر تنگ شده بود؛ برای خانواده ام؛ برای دوستان و آشنایان، برای نیمای عزیز که در آغاز تولد جنبش سبز مدرسه هم نمی‌رفت و اکنون کلاس سوم است و بیش‌تر از همه دلم برای تو تنگ شده بود. همه‌ی رهگذران انگار نشانی از تو داشتند انگار…

از پنجره بیرون را نگاه می‌کردم. سربازها با هم شوخی می‌کردند. سنگینی دستبند دستان کوچک و لاغر مرا آزار می‌داد. زندانبان هر از گاهی چادری را کناری می‌زد و اسلحه‌اش را نشانم می‌داد و مدام با گوشی موبابلش حرف می‌زد و از دستش خیلی عصبانی بودم. می‌توانست دستبند را نزند! تمام راه به سکوت گذشت. دو ماه و نیم ملاقات حضوری نداشتم؛ تلفن‌ها قطع و بدجوری به هم ریخته بودم.

دیدن کوچه و خیابان‌های آشنا همه‌ی خاطراتی را که، در بند، روزها را به یادشان به شب می‌رساندم تداعی می‌کرد. یادآوری موج سبز، لبخند را به روی لب‌هایم می نشاند و اشک‌هایی که بی‌اختیار به روی گونه‌هایم به یاد یاران جان‌باخته می‌چکید.

به بیمارستان رسیده بودیم. مسافتی را باید پیاده می‌رفتیم. پایین آمدن از پله‌ی بلند مینی‌بوس با دستان به هم زنجیرشده سخت بود. گذشتن از عرض خیابان و رد شدن از لابه‌لای ماشین‌ها با شرایطی که من داشتم، کار راحتی نبود و همراهی با زنی که درشتی اندام و چادر سیاهش جلو دید مرا می‌گرفت و در آخر باعث شد صدای ترمز شدید اتومبیل و برخورد آن با زانوانم مرا به خود آورد و سرباز همراهی که با صدای بلندم گفت: آخ!

تمام بدنم می‌لرزید. باور نمی‌کردم که روی پاهایم ایستاده‌ام و اتفاقی برایم نیفتاده. ضربه آن قدر شدید نبود که پاهای من آسیب ببیند و مطمئناً راننده مرا اصلاً ندیده بود. سعی کردم بر اعصابم مسلط باشم.

به بیمارستان رسیده بودم. ما را به اتاق شماره ۹ راهی کردند. در آن جا مدتی نشستیم. سالن شلوغ بود و پر رفت و آمد. بعضی با نگاه‌های خیره به دستبد من زل زده بودند. زن جوانی نگاه معنی‌داری به من کرد و بغل دست‌اش گفت: لباسش هم سبز است. یکی پرسید چی کار کرده‌ای؟ گفتم: سیاسی ام. سرش را به آرامی تکان داد.

به اتاق معاینه رفتم و زندانبان دستبند مرا باز کرد و خودش نیز به همراه من نزد دکتر آمد. به او گفتم: من باید لباس‌هایم را دربیاورم تا دکتر بتواند معاینه کند. مثل یک کوه یخ فقط نگاه کرد. دکتر دستورات لازم را داد و نسخه نوشت و با همان مینی‌بوس بازگشتیم. پرده‌ی پنجره را کشیدم. دلم نمی‌خواست چیزی ببینم. همه چیز برایم تیره و تار شده بود. بغضی گلویم را می‌فشرد. آماده‌ی تلنگری بودم.

وارد اوین شدیم و به همان اتاق بازرسی رسیدیم و برای سومین بار بازرسی شدم و به سوی بند راه افتادیم. دستبند را باز کرده بود اما چشم ازم بر نمی‌داشت. حالم را انگار تازه فهمیده بود. بی کلامی وارد اتاق مدیریت بند شدم و به سرعت از راهروها گذشتم. هنوز به اولین پله‌ی نرسیده بودم که صدایی از پشت سر گفت: صبر کنید باید بازرسی شوید…

۱۳ دی ۱۳۹۱
ژیلا کرم‌زاده مکوندی
ساعت ۵/۹ بازگشت از بیمارستان رازی
بند زنان زندان اوین


پ.ن: تیتر را از خودِ ژیلا کرم‌زاده گرفته‌ام که نوشته‌اش را این طور شروع کرده است:
بازی دستبند / با دستان کوچکم / نگاه سرد زندان‌بان / به کجا می‌برد / مرا چنین شتابان

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید.

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۳)
نویسنده: رضا خندان

هفت هشت دقیقه از فرصت کوتاه ملاقات این هفته صرف نواختن «بلز»" شد. نیما این هفته دفتر «نت» و «بلز»ش را آورده بود و در هیاهوی محل ملاقات کابینی، بی‌توجه به اطراف‌ و اطرافیان‌اش مشغول نواختن و خواندن با «نت» آهنگ‌های کلاس موسیقی‌اش بود . من هم مجبور بودم در تمام این مدت گوشی زمخت و سنگین را طوری نگه دارم که مادرش بتواند هم صدای ساز و هم صدای نت‌خوانی او را بشنود.

نسرین که این روزها داغدار از دست دادن مادر و دایی‌اش است و مترصد فرصت، با دیدن این صحنه‌ها اشک‌اش جاری می‌شود. لادن مستوفی که این هفته چهارشنبه با تمام شدن دوران حبس دو سال و نیمه‌اش آزاد می‌شود، بلافاصله او را در آغوش گرفته و دلداری می‌دهد.

صدای ساز نیما تا چند کابین آن طرف‌تر قابل شنیدن است. فخری بانو که برحسب اتفاق ملاقات انفرادی‌اش با آقا مصطفی (تاج‌زاده)، همزمان شده است با ملاقات زنان سیاسی، از نیما می‌خواهد که آهنگ‌هایش را برای آن‌ها هم اجرا کند اما او خجالتی‌تر از این حرف‌ها ست و قبول نمی‌کند.

چند بار سعی می‌کنم برای چند لحظه گوشی را گرفته و با آقا مصطفی احوال‌پرسی کنم، اما نگرانی از اندک فرصت ملاقات مانع می‌شود. به ناچار به اشاره‌ی دست اکتفا می‌کنم. آثار بیش از دو سال روزه‌داری و هم اکنون انواع بیماری‌ها و شرایط طاقت‌فرسای حبس در چهره‌ی‌‌ مصمم او کاملاً پیدا ست، اما اراده‌ی فوق‌العاده‌ی این مرد مثال‌زدنی  ست. غیر از همسر پرتوان‌ و خستگی‌‌ناپذیرش هیچ‌کس حتا فرزندان‌شان حق ملاقات با او را ندارند.

ژیلا (بنی‌یعقوب) و مهسا (امرآبادی) در کابین‌های کناری ما بدون حضور همسران‌ [زندانی‌]شان سرگرم صحبت با دیگر عزیزان‌شان هستند. امیرعلی خواهرزاده‌ی با‌مزه‌ی ژیلا که از نظر ما بزرگ‌ترها یک بچه است، ولی او خودش را هم‌طراز با افراد ۵۰ ساله و یا کمی بیش‌تر می‌داند، گوشی را از ما می‌گیرد و با لحن بامزه‌اش از نسرین بابت عدم حضور خود در مراسم مادرش عذرخواهی می‌کند.

فریبا کمال‌آبادی درست پشت سر نسرین با دو گوشی کابین‌ خودش و کابین کناری، هم‌زمان با دختر و همسر کم‌نظیرش صحبت می‌کند. البته این‌طوری و در آنِ واحد تنها می‌تواند چهره‌ی یکی از آن‌ها را ببیند. او که به همراه مهوش شهریاری نزدیک به پنج سال است بدون مرخصی در زندان به سر می‌برد، بیش از ۱۵ سال دیگر باید به همین صورت ادامه دهند، اگر اوضاع بدتر نشود.

دقایقی هم فاطمه هاشمی که نگران خواهرش است با نسرین صحبت می‌کند و نسرین ریز اتهامات جدیدی را که به خواهرش ـ ‌فائزه هاشمی ـ زده‌اند به دقت شرح می‌دهد تا او یادداشت کند. معلوم شده است که دو روز است او را به انفرادی ۲۰۹ برده‌اند. همان‌جایی که نسرین در زمان اعتصاب غذا به عنوان تنبیه ۲۰ روز در آن‌جا با گرسنگی و تنهایی دست و پنجه نرم کرد. این در حالی ست که رییس سازمان زندان‌ها گفته است که ما انفرادی نداریم.

جوانی که پشت سرم ایستاده است و نیم‌نگاهش به طرف کابینی ست که نسرین در حال صحبت کردن است، آرام و باوقار با من احوال‌پرسی و فروتنانه اظهار لطف می‌کند. او را هیچ وقت ندیده‌ام و احتمال می‌دهم باید جزو خانواده‌های زندانیان جدید باشد. اما می‌گوید: «نه، پدرم جزو زندانیان عادی (غیرسیاسی) است و من به ملاقات او آمده‌ام.»

پدرش در ردیف کابین‌های پشت سر ما منتظر است، اما چشم او هم‌چنان به دنبال ردیف کابین زنانی ست که هر روز نام آنان را در بیرون از زندان می‌شنود و باورش نمی‌شود که اکنون می‌تواند همه‌ی آن‌ها را یک‌جا ببیند. لابد باید ممنون پدری باشد که با زندان رفتن‌اش ـ گیریم به جرمی غیرسیاسی ـ این شرایط را برای او ایجاد کرده است.

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین را در این صفحه بخوانید.

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۲)
نویسنده: صبا آذرپیک

مادر ستار بهشتی... مراسم از ساعت 3 شروع شد، تا ساعت 4 همه چیز در آرامش کامل بود... یک خانواده به ساده‌ترین شیوه داغداری عزیزشان را کردند. به هیچ وجه نه شعاری داده شد نه رفتاری به جز عزاداری ساده؛ حتی تعداد افرادی که از تهران آمده بودند، بسیار کم بود و جمعیت زیادی، بالای 60 نفر جمع نشده بودند؛ اکثریت بومی‌های منطقه و فامیل و دوستان ستار بودند.

ساعت 4 خبرهایی رسید که مامورهایی که از ابتدای مراسم هستند، دارند حرکت های خاصی می کنند. خواهر ستار گفت که نمی خواهم اتفاقی برای کسی بیفتد؛ مراسم را تمام می کنم. اعلام پایان مراسم شد. همه رفتند. خواهر و برادر ستار کنار مزار ایستادند تا تمام مهمان‌ها بروند و برایشان اتفاقی نیفتد.

خواهر و برادرهای ستار در دو ماشین پراکنده شدند تا به سمت خانه ستار بروند. به یکباره لباس‌شخصی‌هایی که از ابتدا در مراسم بودند به سمت ماشینی که برادر کوچکتر ستار، رحیم در آن بود رفتند. در ماشین را باز کردند و رحیم را بیرون کشیدند...  به رحیم گفتند باید با ما بیایی. حتی در حالی که می‌توانستند سریع رحیم را سوار خودرویشان که دقیقا کنار ماشین حامل رحیم بود، بکنند، اما رحیم را با وضعیتی خاص جلوی در امامزاده بردند تا تمام خانواده‌اش متوجه شوند که رحیم را بازداشت کرده‌اند... اگر حتی 2 دقیقه دیرتر به سمت خودروهای حامل خانواده ستار می رفتند، همه خانواده محل را ترک کرده بودند.

برادر بزرگ ستار و مادر و خواهر ستار که دیدند رحیم را گرفتند و کشان‌کشان می‌برند به کمک رحیم رفتند. رحیم را روی زمین انداخته بودند یک پایش را گرفته و روی زمین می‌کشیدند. خواهر و مادر ستار را کتک زدند... با مشت به تخت سینه خواهر ستار می‌کوبیدند. سحر را با ناسزای ناموسی هل دادند. مادر ستار را پرت می‌کردند... سحر تنها یک جمله می‌گفت: هر چیزی که دادستانی گفت گوش دادیم؛ پس چرا حمله کردید؟ برادر من که ساکت بود چرا حمله کردید؟ ما که مسجد نگرفتیم پس چرا حمله کردید؟ ما که رفته بودیم؛ چرا حمله کردید؟ ... از سر سحرالسادات بهشتی روسری کشیدند. خواهر ستار فریاد می‌زد مردم ببینید از سر یک سادات حجاب کندند؛ کوفه را به یاد بیاورید.

پای زخمی ستار بهشتییک پیرمرد به کمک‌مان آمد تا با ارشد... صحبت کنیم تا راضی به پس دادن رحیم که داخل یک تویوتا شده بود، بشوند. پیرمرد را هم هل دادند و انداختند داخل تویوتا... در نهایت رحیم را بعد از کتک زدن خانواده، که منجر به زخمی شدن بدن مادر ستار از ناحیه زانو و دستان شده بود. به مادر ستار در حالی که پرتش می‌کردند، گقتند گمشو پیرزن عوضی. به پای پیرزن 70 ساله لگد می‌زدند. مادر درمانده داغداری که پوکی استخوان دارد امروز از مردانِ... کتک خورد...

به خاطر ازدحام جمعیت و ایستادن مادر ستار جلوی ماشین [رحیم را] بیرون انداختند اما آن پیرمرد را بردند. پیرمرد گفت من احمد تقوی هستم به خانواده ام خبر دهید...
صبا آذرپیک [+]

محمد نوریزاد:
مراسم چهلم این مرد شریف با ۴۰ نفر برگزار شد آن هم با یک مرثیه‌خوانی که... گذاشته بودند بی‌وقفه توی باند بلندگو فریاد می‌کشید و چیزهایی را می‌گفت و حتی فرصت نمی‌داد که صدای مادر ستار بهشتی که اعتراض می‌کرد و فریاد می‌کشید، به گوش کسی برسد...

من بیش از آن که گله‌مند یا نگران باشم از ضرب و شتم خانواده ستار بهشتی، بسیار مکدر شدم از جمعیتی که آن‌جا بودند، چیزی حدود ۲۰ آقا و ۲۰ خانم مجموعا ۴۰ نفر. این همه‌ی جمعیتی بود که در چهلم این مرد بزرگ جمع شده بودند. این بود خروجی هزاران ابراز علاقه مردمانی که نسبت به مرگ این جوان معترض بودند و ابراز نگرانی می‌کردند؟ همه هیاهو سر دادیم و اعتراض کردیم و خواستار برخورد شدیم و بعد چهلم او ۴۰ نفر بر سر مزار او بیایند؟... [+]

:: داستان‌های بی‌ویرایش پیشین در این‌جا بخوانید.

دو فصل از یک رمان، از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۱)
نویسنده: ژیلا بنی‌یعقوب

بهمن امویی و ژیلا بنی‌یعقوبوقتی یکی از زندانبان‌ها، نام مهسا امرآبادی، فاران حسامی و لوا خانجانی را برای ملاقات با بستگان‌شان (همسر یا برادر) می‌خواند، تقریباً همه‌ی زندانی‌های بند زنان منتظرند که نام من را هم بخواند، اما زندانبان می‌گوید که منتظر نباشید همه‌ی نام‌ها فقط همین بود. سوال های پی‌درپی دوستانِ در بندم انگار مأمور زندان را به یک جور همدلی می‌کشاند که می‌گوید همین الان به مسئولان تلفن می‌زنم، شاید نام ژیلا بنی‌یعقوب را به اشتباه جا انداخته‌اند.

من اما کاملا سکوت کرده‌ام، من در این باره هیچ سوالی نمی‌کنم، من به زندانبان اعتراض نمی‌کنم و از او درخواست پیگیری نمی‌کنم. من خیلی خوب می‌دانم که نام من و بهمن در فهرست ملاقات‌ها به اشتباه از قلم نیفتاده. من می‌دانم در فهرستی که از سوی مسئولان زندان برای ملاقات کسانی که به صورت خانوادگی زندان هستند، طبق روال معمول اداری نام من و بهمن هم وجود داشته است. من می‌دانم کسانی نه سهواً که کاملا عمدی روی نام من و همسرم قلم کشیده‌اند تا برای پنجمین ماه متوالی از ملاقات با یکدیگر محروم باشیم. [ادامـــه]

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲۰)
نویسنده: مسعود باستانی

من قرار بود شنبه بعداز ظهر مرخصی بیایم که یکشنبه صبح حداقل بتوانم برای ملاقات مهسا به اوین بروم. همه‌ی خانواده‌ام شنبه بعدازظهر می‌آیند جلوِ زندان به استقبالم، ولی مرا فردایش یعنی یکشنبه صبح مرخص کردند و من روز ملاقات ماندم در زندان و دوباره دیدار آن روز را از دست دادم. مرا بی‌خبر سر ساعت دوازه ظهر از زندان بیرون فرستادند. یعنی بعد از سه سال وقتی از زندان آمدم بیرون، جلو زندان هیچ کس منتظرم نبود.

قبل از اینکه زندان بروم با مهسا توی یک خونه‌ای زندگی می‌کردیم که بعدها وقتی در زندان بودم، شهرداری آن خانه را خراب کرد و در این مدت مهسا رفته بود و یک خانه‌ی دیگری را اجاره کرده بود که من آدرسش را بلد نبودم. همان جلوِ زندان به مادرم زنگ زدم و گفتم من الان نمی‌دانم کجا باید بروم، نه آدرسی دارم و نه کسی این‌جا ست... [ادامــه]

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۱۹)
نویسنده: امین احمدیان*

امروز بهش گفتم: بهار، امروز ۱۰۲۱ روز شده.
گفت: آره، اتفاقاً دیشب حساب کردم؛ ۲۶۳۱ روز دیگه بیش‌تر نمونده.
گفتم: ولی به حساب من ۲۶۲۹ روز مونده.
گفت: عزیزم تو سال کبیسه‌ها رو حساب نکردی!
راست می‌گفت.

*همسر بهاره هدایت این روایت را، بعد از ملاقات با او در اوین، در فیس‌بوکِ خود منتشر کرده است.

داستان‌های بی‌ویرایش پیشین:
+ روی میز ممنوع
+  کدام مهندس؟

+ ممنوع از خروج
+ این ملک شخصی ست
+ چه فرق می‌کند؟!
+ پسرم و پدرش
+ خنده‌های دیوارآلود
+ اسمش مادر بود؛ دختر من
+ حالا نوبت مامان است
+ چیزی برای دانستن نیست
+چای را با چی می‌خوری؟
+ من به شما می‌گویم؛ من
+ گرادادن پشت چراغ قرمز
+ آرامش در حضور امام زمان
+ چندوچونِ سقط شدنِ یک عدد کتاب
+ زندانی که کوه برفی دارد!
+ مرگ با ۱۵درصد تخفیف

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۱۸)
نویسنده: زهرا مشتاق

تلفن که زنگ می‌خورد، حاج‌خانم نراقی ست. خوش‌خبر نیست. می‌گوید سقف خانه‌ی حسین‌آقا ریخته است. و من در جا خشکم می‌زند. حسین‌آقای نعمتی در "بنیاد شهید و امور ایثارگران" تنها یک شماره است. او سال‌ها ست که با یک شماره‌ی چندرقمی تعریف می‌شود. شماره‌ای که نه خانه و ماشینی برایش داشته و نه حتا حقوقی که با آن گذران زندگی کند. زندگی او، لیلاخانم و رضا و محمد با پول یارانه می‌گذرد...

حسین نعمتی


حسین نعمتی با زن و بچه‌هایش جایی در خیابان کارخانه‌ی قند ورامین زندگی می‌کنند.  لیلا و بچه‌ها هزار بار بیشتر مردهایی با شلوار کردی دیده‌اند که زیر پیژامه‌هایشان و به قد پاهای بلندشان چاقو و قمه و تفنگ دارند. لیلا می‌ترسد. بیشتر برای رضای ۱۷ ساله تا محمد ۱۱ ساله. اما لیلا ناچار است برای یک لقمه نان در خانه‌های همین مردم کار کند. او صبح تا شب را جان می‌کند برای ۱۰ تا ۱۵ تومانی که کف دستش می‌گذارند. می‌گوید تهران بیشتر می‌دهند. ولی دور است. نمی‌شود بچه‌ها و حسین را تنها بگذارم و بروم.

همه‌ی این سختی‌ها به خاطر حسین‌آقا ست. همه‌ی آن‌ها تا رسیدن دست‌شان به دهان‌شان فقط ۵درصد فاصله دارند. برای حسین‌آقا کسی کارت دعوت نفرستاده بود. او داوطلب بود. حسین‌آقا قانون جنگ را نمی‌دانسته. نمی‌دانسته وقتی که شیمیایی شده، وقتی که از شدت موج انفجار پرت شده، وقتی در ۱۰ تا بیمارستان صحرایی و پشت جبهه و چه و چه بستری شده، باید مدرک جمع می‌کرده. باید یقه‌ی پرستار و بیمارستان را می‌گرفته که برای بستری بودنش رسید بدهند تا او درصد جمع کند.

قانون جنگ به هر رزمنده‌ای شش ماه تا دوسال وقت می‌دهد که ضایعه‌اش را اعلام کند. موج‌گرفتگی چیز ساده‌ای به نظر می‌رسیده. طرف راست راست راه می‌رفته و ظاهرش سالم بوده. اما حالا در پس این سال‌ها ست که رزمنده‌ی موج‌گرفته، تعریف تکان‌دهنده‌ی دیگری پیدا کرده. جانباز اعصاب و روان. جانباز اعصاب و روان یعنی خودِ بدبختی. تهِ درد. دربه‌دری از این بیمارستان به آن بیمارستان. مشت مشت قرص خوردن و از خود بی خود شدن‌های زود به زود.

جانباز اعصاب و روان یعنی ۳۰ سال زندگی در میدان جنگ. یعنی زندگی در میان انبوهی از جسدهای بی دست و سر. یعنی محاصره بودن، یعنی ذره ذره مردن. یعنی زندگی در تهِ ورامین، در خانه‌ای که امروز و فرداست که باید خالی‌اش کنی. در خانه‌ا ی که به دیوارهایش که دست می‌زنی، دستت فرو می‌رود، از بس نم تمام خانه را گرفته. جانباز اعصاب و روان یعنی زندگی در خانه‌ای که دیوارهایش با کاغذ کادو پوشانده شده. یعنی یخچالی که آن‌قدر خالی مانده که بیشتر یک کمد است تا یخچال . یعنی حسرت یک کیلو میوه. یک قابلمه زرشک‌پلو با مرغ. یک دست لباس درست و حسابی داشتن. یعنی این که سقف آشپزخانه‌ات هم بریزد و خوشبختی‌ات کامل بشود.

مرگ برای او عین خوشبختی ست. او می‌داند طبق قانون بلافاصله پس از مرگ، ۱۵ درصد جانبازی‌اش، تبدیل به ۳۰ درصد می‌شود و آن وقت خوشبختی برای خانواده‌اش آغاز می‌شود. حداقلش آن است که ماه به ماه یک حقوق ۳۰۰ ـ ۴۰۰ تومانی دست لیلا و بچه‌ها را می گیرد. دیگر لیلا مجبور نمی‌شود برای چندرغاز در خانه های مردم چرخ بخورد و شیشه و زمین پاک کند. شاید حتا معجزه‌ای بشود و لیلا بتواند برای خانه فرش هم بخرد. یک فرش نو. قشنگ، با زمینه‌ی لاکی. نه مثل فرشی که احمدآقا میوه‌فروش محل به آن‌ها داده. یک فرش کهنه که بچه‌اش روی آن جوهر آبی‌رنگ ریخته و پاک فرش را از بین برده... این‌جا ایران است، شهر ورامین، خانه‌ی حسین‌آقای نعمتی.

داستان‌های بی‌ویرایش پیشین:
+ روی میز ممنوع
+  کدام مهندس؟

+ ممنوع از خروج
+ این ملک شخصی ست
+ چه فرق می‌کند؟!
+ پسرم و پدرش
+ خنده‌های دیوارآلود
+ اسمش مادر بود؛ دختر من
+ حالا نوبت مامان است
+ چیزی برای دانستن نیست
+چای را با چی می‌خوری؟
+ من به شما می‌گویم؛ من
+ گرادادن پشت چراغ قرمز
+ آرامش در حضور امام زمان
+ چندوچونِ سقط شدنِ یک عدد کتاب
+ زندانی که کوه برفی دارد!




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.