خوابگرد قدیم

یک برنامه‌ی رادیویی یا تلویزیونی فرهنگی یا هنری وقتی چندین سال دوام می‌آورد، دیگر فقط یک برنامه نیست؛ تبدیل می‌شود به یک نهاد. و صداوسیما چه راحت بنیان یک نهاد را با تعطیلی آن متلاشی می‌کند. در کم‌تر از یک هفته، خبر تعطیل شدن سه برنامه‌‌ی رادیویی و تلویزیونی منتشر شد. نخست برنامه‌ی تلویزیونی «رادیو هفت» بعد از ۵ سال پخش زنده‌ی شبانه. این برنامه که هر شب با مجری‌ای متفاوت پخش می‌شد چه داشت؟ موسیقی آرام، قصه‌خوانی، گفت‌و‌گو در باره‌ی موضوعات مرتبط با آرامش، حافظ‌خوانی و معرفی کتاب و ترانه. برنامه‌ی بعدی که خبر تعطیلی‌اش آمد، برنامه‌ی بیست‌ساله‌ی «صبح به خیر ایران» بود.

و برنامه‌ی سوم، تنها برنامه‌ی تلویزیونی با موضوع موسیقی، آن هم در شبکه‌ي کم‌بیننده‌ی آموزش، آن هم هفته‌ای فقط یک شب. یک برنامه‌ی جدی با مخاطب خاص که یک بخش آموزشی هم داشت که در آن استاد جهاندار، آواز درس می‌داد. گویا مسئولان شبکه ابتدا دستور داده بودند همین بخش آموزشی حذف شود و بعد ناگهان جلوی پخش برنامه را گرفته‌اند و رسواتر آن‌که گفته‌اند دلیلش این است که این برنامه جنبه‌ی آموزشی ندارد! یعنی تصور کنید مطلوب آنان این بوده که لابدّ به جای تدریسِ فقط آواز، مدرسان تار و سه‌تار و سنتور و کمانچه را هم بیاورند و خدانکرده در رسانه‌ی ملی، ساز هم نشان بدهند! برنامه‌ی موسیقی را می‌خواهید تعطیل کنید، تعطیل کنید، ولی ارزن را که روی طناب نمی‌شود پهن کرد! جنبه‌ی آموزشی؟

عجب نیست از صداوسیما که اغلب می‌کوشد خلاف جهتِ رودخانه‌ی اکثریت جامعه حرکت کند، اما بسی عجیب است خوش‌بینیِ آنانی که می‌پنداشتند با آمدن محمد سرافراز به جای ضرغامی، قرار است اتفاق خوبِ خاصی در این سازمانِ بی‌سروسامان بیفتد. مردم اگر قرار است سرگرم باشند، همین که به خنده‌های رامبد جوان و جوک‌های مهمانانِ «خندوانه» و لهجه‌ و تکیه‌کلام‌های «جناب‌خان» بخندند، کفایت می‌کند. کتاب و شعر و هنر به چه کار می‌آید! مردم اگر موسیقی می‌خواهند بشنوند، چرا باید «های‌های‌های» بی‌مزه‌ و کسالت‌بار قربانی و عقیلی و جهاندار و امثال آنان را بشنوند؛ همان دوف‌دوف‌های انواع برنامه‌ها بس‌شان است! وارد مسائل اجتماعی و سیاسی هم که اصلاً نمی‌شویم، که همانا با تقوا نزدیک‌تر است. جنبه‌ی آموزشی یعنی این! 

نویسنده‌ی سریال طنز شاهگوش میرباقری باید کسی باشد مثل آزاده محسنی داستان‌نویس (البته با همکاری خانم میرباقری) تا همچو شوخی ادبیاتی و ویراستارانه‌ی بامزه‌ای خلق کند. اگر ندیده‌اید، ببینید و اگر نمی‌بینید، این شرح صحنه را بخوانید.

سرگرد خفته هنگام خروج شتابان و پرتنش از کلانتری در حال بحث با راننده‌اش سرگروهبان وظیفه آب‌پرور است که از قبل می‌دانیم فلسفه خوانده و همه چیز را مثلاً فلسفی می‌بیند. دیالوگ‌شان به این جا می‌رسد:

آب‌پرور: قربان مشکل دنیا اینه که احمق‌ها کاملاً به خودشون مطمئن اند در حالی که دانایان پر از شک و تردید اند. شما الان ثابت کردید که هر دانایی شکاک نیست، یقین‌منده.
سرگرد می‌ایستد و با تعجب رو می‌کند به او: یقین‌مند؟! تو باز از خودت کلمه اختراع کردی؟
آب‌پرور: نمی‌شه قربان؟
سرگرد: می‌شه، یقین‌مند نمی‌شه، یقین‌دار باز بهتره. به ترکیب کلمات دقت کن، می‌خوای تن و بدن علما رو بلرزونی؟!
آب‌پرور زمزمه‌وار شروع می‌کند به تکرار و بررسی که سرگرد عصبانی می‌شود.
سرگرد (با فریاد): الان نمی‌خواد تصحیح کنی، برو ماشین رو روشن کن باید بریم.
آب‌پرور هول می‌شود و می‌دود و از کادر خارج می‌شود. از رد نگاه سرگرد و واکنش او می‌فهمیم که آب‌پرور نزدیک است زمین بخورد. داد می‌زند: مواظب باش! (و بلافاصله با لحنی متفکرانه و کمی پدرانه) پسوندِ «مند» به هر چیزی نمی‌چسبه. نه این که نچسبه، شکیل نیست.‌


شاهگوش

این که در غیاب اجباری غیرخودی‌ها، خودِ خودی‌ها پس از مدتی یک‌تازی دست به یقه شوند به مرور، فقط به عرصه‌ی سیاست محدود نیست. از فردای انتخابات نهم این اتفاق افتاد و از فردای انتخابات دهم با راندنِ ناجوانمردانه‌ی همه‌ی اصلاح‌طلبان به زندان و خانه و بیرونِ کشور، این یقه‌گیری در میان خودی‌ها روز‌به‌روز آشکارتر می‌شود. و جذاب‌تر این که حالا، در عرصه‌ی سینما و تلویزیون هم که دیگر غیرخودی‌ها جایی برای نفس کشیدن ندارند، خودی‌ها در عین جولانی که می‌دهند، به مرور دارند پاشنه برمی‌کشند و به هم کج‌کج نگاه می‌کنند و لذت ما را مضاعف می‌کنند.

اگر تا دیروز غیرخودی‌ها خشم‌شان را فرومی‌خوردند از این که مسعود ده‌نمکی از پشتِ گونی‌های سنگر نمایشی دفتر نشریه‌اش «شلمچه» یک‌راست رفته پشت دوربین سینما تا هنجارشکن‌ترین فیلم جنگی را به سفارش فرماندهان مقتدرش بسازد، حالا آن یکی دیگر، فرج‌الله سلحشور، که مجوز سریال‌های خداتومانی‌اش را [...] می‌گیرد، در مقام سریال‌سازی خودی لحن عوض می‌کند و آن یکی سریال‌ساز خودی را فقط یک رزمنده‌ی مسلمان می‌داند نه یک هنرمند مسلمان! و می‌گوید: «مسعود ده‌نمکی یک رزمنده است، اما هنرمند نیست و زمانی که فرد هنرمند نباشد، دیگران وی را راه می‌برند. شریفی‌نیا راه را به ده‌نمکی نشان می‌دهد و بازیگران و سناریو را می‌گوید...»

ما هم می‌نشینیم و تا اطلاع ثانوی لذت می‌بریم از این اتفاق میمون و مبارک! اما جالبِ توجه‌تر، چند جمله‌ی بعدی فرج‌الله سلحشور است: «پشتوانه‌ی هنر معنویت است. ما قرآن و اهل بیت را داریم. چیزی که دنیا و حتا بخش زیادی از مسلمانان ندارند. ما هر دو را داریم و هنرمندان مسلمان نیز داریم.»

وقتی این دو سه سطر را می‌خواندم، یاد حکم یک دادگاه اسلامی افتادم که چند وقت پیش فرج‌الله سلحشور را به جرم سرقت ادبی از یک کتاب، به پرداخت بیست درصد دستمزد آن‌چنانیِ تحقیق و نگارش فیلمنامه‌ی سریال «یوسف پیامبر» کرد. چه لذتِ تلخ فزاینده‌ای!

۱ـ می‌گویند، چند سال پیش که یکی از بانک‌ها یک بنز ۲۰۰ میلیون تومانی جایزه می‌داد، بنده‌‌خدایی رفت و دخیل بست و ضجه زد که صاحبِ کرامت بنز را نصیبِ او کند. از فرطِ ضجه مویه‌ی بسیار از حال رفت و به خواب شد. صاحب کرامت را دید که عصبانی ست و می‌گوید: آخر، پدرآمرزیده، اول برو در این بانکی که می‌گویی حساب باز کن، بعد بیا این‌جا آویزان گردنِ من شو!

۲ـ تصادفی، وبلاگ برادر حاج‌آقا فرج‌الله سلحشور را دیدم و به مطلبی رسیدم با تیتر «سینمای ایده‌آل». حضرتِ ایشان آیین‌نامه‌ای را در ۳۰ بند تنظیم فرموده‌اند که باید برای ساخت فیلم‌ها و سریال‌های مذهبی به آن‌ها توجه خاص کرد. به فرموده‌ی ایشان، «اگر این موارد در یک سریال مذهبی رعایت گردد بی‌شک عنایات الهی هم شامل حال این گروه شده و اثری مورد تأیید خداوند و بنده‌های او ساخته خواهد شد. در غیر این صورت توقع اثری مثبت و تأثیرگذار توقعی بی‌جاست.» اگر خدای ناکرده حوصله ندارید، همه را بخوانید، برخی از‌ آن‌ها را در این‌جا می‌آورم و با اجازه‌ی ایشان، بندی هم در پایان به آن اضافه می‌کنم؛ باشد که قبول درگاه حق قرار گیرد و جملگی رستگار شویم.

ـ تهیه‌کننده و کارگردان باید معتقد به مذهب باشند و از شعور و شناخت معقول و مقبول بهره‌مند باشند تا در گروه نسبت به مسئولین، ایجاد باور و اعتماد کنند. گروهی که نویسنده و کارگردان و تهیه‌کننده را باور نداشته باشند از او اطاعت نخواهند کرد.

ـ باید عوامل اصلی گروه مثل: مدیر تولید. مدیر تدارکات. دستیار اول کارگردان. منشی صحنه. مشاور کارگردان. مدیر فیلمبرداری. طراح صحنه و لباس. مدیر هنری. برنامه‌ریز و صدابردار و عکاس و غیره... انسان‌های مذهبی و معتقد باشند.

ـ انتخاب بازیگران از میان کسانی باشد که اگر عامل و معتقد به مذهب نیستند لااقل با مذهب بیگانه نباشند و به فساد و گناه اشتهار نداشته باشند.

ـ شئونات مذهبی اعم از حجاب، اخلاق، ادب، احترام و عدم اختلاط زن و مرد باید رعایت گردد. با متخلفین بعد از تذکر برخورد شود.

ـ برگزاری نماز جماعت و داشتن روحانی و نماز اول وقت از واجبات و مایۀ دمیدن روحیۀ مذهبی در گروه و جلب عنایات الهی است.

ـ خواندن قرآن و دعا در آغاز فیلمبرداری و داشتن وضو تأثیر بسیاری در ایجاد فضاهای سالم و مذهبی دارد. و در روحیۀ گروه و ایجاد فضای سالم مؤثر می‌باشد.

ـ ایجاد باور و اعتماد و اعتقاد نسبت به سریال در بین افراد گروه. با برشمردن جنبه‌های مثبت و ویژگی‌های سازندۀ آثار قرآنی و مذهبی و تذکر خیر و برکت مادی و معنوی اینگونه آثار.

بند پیشنهادی من برای تکمیل این آیین‌نامه:
ـ نویسنده و کارگردانِ گروه باید به قصد قربت هم که شده، اندکی نویسندگی و کارگردانی بداند. همان «اندکی» کفایت می‌کند.

۳ـ کاش حضرتِ ایشان، روزی هم ماجرای آویزان شدن برای صدور مجوز ساخت سریال شش میلیاردی «یوسف پیامبر» در کنار سجاده‌ی نماز را که نخست به نام شخص دیگری بود، برای همگان تعریف کنند تا قدر و منزلتِ قدسی آن آشکارتر شود. 

سریال «مرگ تدریجی یک رؤیا» اولین سریالِ فریدون جیرانی ست که اتفاقاً واکنش‌های منفی زیادی را هم در میان اهل قلم و روشنفکران برانگیخته. من، جز تیتراژ  و چند دقیقه از یک قسمتِ این سریال را ندیده‌ام، ولی گفت‌وگوی دو روز پیش جام جم با فریدون جیرانی را در باره‌ی آن خواندم. روشن است که هیچ نقد و نظری نمی‌توانم در باره‌ی داستانِ آن بدهم، ولی توضیحات متناقض جیرانی در باره‌ی فیلمنامه‌ی سریال، مرا با پرسشی در همین باره روبه‌رو کرد.

جیرانی گفته: "طرح اولیه‌ی سریال را فرهاد علیزاده آهی نوشته بود..."
"آقای آرمان زرین‌کوب طرح و فیلمنامه را به من داد تا برای ساخت تصمیم بگیرم. قبول کردم به شرطی که بتوانم طرح را تغییر بدهم..."
"... جلسه گذاشتیم. در این جلسه فکر کلی تغییرات طرح را مطرح کردم که پذیرفتند. با فکر من علیرضا محمودی طرح تغییر‌یافته را نوشت. طرح، مورد تایید قرار گرفت و از طریق آقای میرمیران به آقای ارگانی [مشاور ارشد فیلمنامه] وصل شدیم و آقای سیفی‌آزاد به عنوان مشاور فیلمنامه، کنارمان قرار گرفت..."
"بازنویسی کردن فیلمنامه توسط کارگردان طبیعی است، اما من در این بازنویسی کلیت را حفظ کردم و بیش‌تر روی جزئیات کار کردم."
"... بازنویسی سریال به‌خصوص در بخش‌های ایران را می‌توانم حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد ذکر کنم که بیش‌تر در جزئیات بوده یا چیزهایی بوده که آن‌ها را به قصه اضافه کرده‌ام..."

پرسش من از فریدون جیرانی این است که، چرا در خبرهای رسمی اولیه که تا پیش از شروع پخش سریال منتشر می‌شد، نام فریدون جیرانی، با عنوان فیلمنامه‌نویس یا بازنویس فیلمنامه ذکر می‌شد، ولی هنگام پخش، فریدون جیرانی نام خود را از تیتراژ برداشت؟ و اگر در نگارش و بازنگارشِ متن‌ها، تا این حد از مشاور استفاده شده  و تا این اندازه (۳۰ تا ۴۰ درصد) فقط به دست کارگردان بازنویسی انجام گرفته، چرا در تیتراژ، نام علیرضا محمودی به تنهایی به عنوان فیلم‌نامه‌نویس آمده و چرا فریدون جیرانی اصرار دارد که مسئولیت فیلمنامه (خوب یا بد) را با ظرافت به گردن او بیندازد؟ اگر فریدون جیرانی این قدر به آن‌چه در این سریال انجام داده، معتقد است و از آن این‌گونه دفاع می‌کند، چرا تلاش می‌کند نشان افتخار بازنویسی فیلمنامه را، آن هم با مشاوره‌ی آقای ارگانی، این‌قدر فروتنانه و باورناپذیر از سینه‌ی خود دور کند؟!

به نظرم می‌رسد ستم بر «نویسنده» و «نویسندگان» در این دیار به یک سنت تبدیل شده و دامنه‌ی آن حتا به عرصه‌ی نویسندگی برای تلویزیون هم کشیده شده است. موفقیت‌های سریال‌های تلویزیونی و نیز سینمایی بی‌درنگ و بی چون و چرا، عموماً به پای کارگردان‌ها گذاشته می‌شود، ولی هر جا قرار است پای اعتراض و  قربانی‌دادن در میان باشد، «نویسنده» مظلوم‌ترین عنصر ماجرا ست؛ به‌خصوص در تلویزیون که اگر اندکی با ساز و کار سریال‌سازی در آن آشنا باشید، می‌دانید که در فرایند طراحی و نگارش و ساخت نیز، بدبخت‌ترین موجود یک کار، نویسنده است!

آن‌چه مبنای پرسش من قرار گرفته، فقط شواهد رسمی و رسانه‌ای ست، چه، اگر قرار بود بر اساس خبرهای غیررسمی و شنیده‌ها در این باره حرفی بزنم، فریدون جیرانی باید به پرسش‌های بسیار بیش‌تری پاسخ می‌گفت... و خداوند بر همه چیز آگاه است!

دیشب سریالِ هرشبی ِ آنتن ـ پرکن و بی‌ارزش «چارخونه» با پخش پشتِ صحنه‌اش تمام شد. این جور سریال‌ها، هم درآمد خیلی زیادی برای تهیه‌کننده و کارگردان و نویسنده‌ها دارد، هم ساخت‌شان واقعاً و انصافاً بسیار انرژی‌بر و دشوار و نفس‌گیر است. به «سروش صحت»، کارگردان این مجموعه، با کمال احترام عرض می‌کنم که: نوش جان و خسته نباشید. ممنون که تمام شد و متأسف‌ام که تمام شدی!
دو سه روز بود می‌خواستم در باره‌ی سریال «حلقه‌ی سبز» حاتمی‌کیا بنویسم، ولی فرصت پیدا نمی‌کردم؛ تا امشب که قصدش را کردم ولی پیش از نوشتن، لینکِ یادداشتی را در هفتان دیدم که پشیمان‌ام کرد. محمدرضا خالقی‌زاده نقدی بر این سریال نوشته که «تقریباً» همه‌ی حرف‌هایی ست که می‌خواستم بنویسم. البته بر خلافِ این منتقدِ محترم، من هیچ‌گاه هیچ‌گونه شیفتگی به خودِ حاتمی‌کیا نداشته‌ام و هنوز هم ندارم؛ نهایتاً شمار اندکی از فیلم‌های او را خیلی دوست دارم. برای پرهیز از تکرار، پیشنهاد می‌کنم این یادداشت انتقادی را بخوانید که برجسته‌ترین نتیجه‌گیری‌اش این است: هم ابراهیم حاتمی‌کیا و هم تلویزیون باید بپذیرند که حاتمی‌کیا اصلاً سریال‌ساز خوبی نیست.

محمدرضا خالقی: حاتمی‌کیا آن‌قدر ساده و بی‌تدبیر به نظر نمی‌رسد که از یک سوراخ دو بار گزیده شود. بعید می‌دانم «خاکِ سرخ» را فراموش کرده باشد؛ اثری که در پرونده‌ی پر و پیمان آن روزهای حاج ابراهیم، بیش‌تر به یک فاجعه شبیه بود تا یک اثر بی‌کیفیت... [متن کامل]
همین که از شبکه‌ی چهار تلویزیون برنامه‌ای هفتگی پخش شود با موضوع داستان کوتاه و ادبیات داستانی، باید جیغ شادی‌مان را درآورد از بذل عنایتی که مدیران آن به ادبیات کرده‌اند، و داستان، گرچه از نوع خارجی‌اش را چنان قدر و ارجی نهاده‌اند که ساعتِ مناسبی از وقت جمعه بعدازظهر را هم به آن اختصاص داده‌اند. و بساط شادی‌مان وقتی فراهم‌تر می‌شود که می‌بینیم، طرح این برنامه و انتخاب داستان‌ها از مصطفی مستور است، پژوهش و اجرای آن با دکتر امیرعلی نجومیان است، و کارشناسان برنامه هم هلن اولیایی‌نیا، عباس پژمان، علی خدایی، محمدحسن شهسواری، عباس کوثری و چند نفر دیگر هستند. اسباب ذوق‌زدگی و سپاسگزاری‌مان کاملاً فراهم است، ولی عیش‌مان منقص می‌شود وقتی می‌بینیم، کارگردانی برنامه ـ لابد به دلیل برآورد مالی ناچیز شبکه ـ چنان ابتدایی، بدون طراحی و دمِ‌دستی‌ست که هیچ انگیزه‌ای برای تماشای متمرکز برنامه برای‌مان نمی‌گذارد. چرا؟

چون این برنامه، کاملاً و بی‌اغراق، یک برنامه‌ی رادیویی محض است. صدای این برنامه را می‌توان مثلاً از رادیو فرهنگ پخش کرد، بی آن که کوچک‌ترین مشکلی ایجاد شود یا چیزی از دست شنونده برود. پیروی از همان کلیشه‌ی قدیمی برنامه‌سازی مستند، با کمی رنگ و لعاب گرافیکی‌تر برای «وله‌ها»، همه‌ی تلاشی‌ست که کارگردان این برنامه کرده تا این بار به جای شنیدن سخنان شیرین و پرمغز عباس پژمان و تحلیل هلن اولیایی‌نیا در نشست‌های حضوری ادبی، آن‌ها را جلوی دوربین ببینیم و حرف‌های‌شان را بشنویم. بیوگرافی ِ مثلاً همینگ‌وی را به جای این که از روی کتاب بخوانیم، یک گوینده برای‌مان روی چند عکس تکراری که در هم دیزالو می‌شوند، بخواند. از همه بدتر، موجود نازنین و اندیشمندی چون دکتر امیرعلی نجومیان، که برای نشست‌ها و کلاس‌های ادبی‌اش باید از پیش جا رزرو کرد، در این برنامه به آماتوری‌ترین شکل ممکن، نقش «مجری» را ایفا می‌کند، بی هیچ طراحی در متن، حرکت و یا جز این‌ها؛ که حاصل کار فرقی با گویندگی یک «گوینده‌ی» مردِ ناشناس در رادیو ندارد.

این همه‌ی ماجرا نیست. مخاطبِ این برنامه کیست؟ به‌قاعده‌ی شبکه‌ی چهار، مخاطب این برنامه از عوام نیست. حرفه‌ای‌های ادبیات داستانی هم نمی‌توانند مخاطبِ این برنامه باشند، چون محتوای این برنامه تقریباً هم‌سطح اطلاعاتِ آن‌هاست. هیچ کشش دیداری هم نیست که به آن‌ها لذت ببخشد، نه عکس نادیده‌ای، نه اطلاعاتِ جانبی ناگفته‌ای، نه چالش کارشناسانه‌ای. بنابراین می‌مانند فقط دو دسته، آن‌ها که به‌تازگی به دنیای ادبیات پاگذاشته‌اند، و آن‌ها که علاقمندان جدی ولی غیرحرفه‌ای ادبیات‌ داستانی‌اند. اگر این گونه باشد، پرسش این است: «نفس حضور» بزرگواری چون دکتر نجومیان، و یا حضور نویسندگان و مترجمان و منتقدان عزیز و شایسته‌ای که نام بردم، در این برنامه چه تأثیر و فایده‌ای برای این دو دسته دارد؟ جمع کردن این همه نام برجسته برای خوب‌ و مفید و تأثیرگذار بودن یک برنامه کافی‌ست؟ آیا در کنار این‌ها، به جای پیروی از الگوی کهنه‌ی «گوینده، نریشن، کارشناس»، نمی‌شد کارگردان این برنامه ـ به رغم ناچیز بودن هزینه‌ی ساخت ـ کمی خلاقیت خرج می‌کرد؟

با این همه، من باز هم خوشحال‌ام که برنامه‌ای را با هر کیفیتی، اما با چنین موضوعی در تلویزیون می‌بینم. شما هم این برنامه را جمعه‌ها بعدازظهر ببینید، شاید نظرتان این باشد که کلک زده‌ام و چرت گفته‌ام تا فقط تبلیغ تماشا کردن‌اش را کرده باشم!
موضوع برنامه‌ی دیشبِ مجموعه‌ی مستندِ تازه‌ی شبکه پنج، پستان گاو و چگونگی شیردهی بود. مستندی آموزشی با بازساز‌ی‌های استودیی، که در متن آن دست‌کم بیش از سی بار واژه‌ی پستان باید گفته می‌شد، ولی به جای آن تماماً گفته می‌شد «عضو شیردهی»! عضو شیردهی گاو را ابتدا شست‌وشو می‌دهند تا ضدعفونی شود، سپس دستگاه را به عضو شیردهی نصب می‌کنند، ولی قطره‌های نخست شیر را باید جدا کرد، چون عضو شیردهی گاو، در معرض آلودگی‌های بسیار است، و حتا در تماس دست انسان با عضو شیردهی نیز ممکن است...

ادامه‌اش را خودتان حدس بزنید! والله من خودم در برخی برنامه‌های پزشکی تلویزیون دیده‌ام که می‌گویند سرطان پستان، یا نهایتاً سرطان سینه. حتا مدتی پیش خاطرم هست که پزشکی مشخصاً در باره‌ی سرطان «پستان» آقایان توضیح می‌داد. باور کنید، هیچ نظم و قاعده‌ای برای این جور کارها و خیلی کارهای دیگر بر تلویزیون حاکم نیست، و بسیاری کژی‌ها و خطاها، خصوصا در عرصه‌ی غیرسیاسی، از بی‌سر و سامانی مدیریت بر تلویزیون ریشه می‌گیرد! حالا من مانده‌ام شبکه‌ی پنجم، به پستان‌هایی که شیر نمی‌دهند، چه می‌گوید؟

یاد عمران صلاحی به خیر! شانس آوردیم دیروز که روز زن و مادر بود، شبکه‌ی پنج نخواست شعر ایرج‌میرزا را در وصف مادر بخواند که: گويند مرا چو زاد مادر / عضو شیردهی به دهن گرفتن آموخت
یا این بیت از نظامی که: به شیری که خوردم ز عضو شیردهی تو  / به خواب خوش‌ام در شبستان تو

از روز مادر که بگذریم، روایت تلویزیونی از این بیت مولانا هم بامزه می‌شود: گاه ز عضو شیردهی ابر شیر کرم می‌دهد /  گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود
یا از همه شاعرانه‌تر، این شعر فروغ: آه می‌بینی / که چگونه پوست من می‌درد از هم؟ / که چگونه شیر در رگ‌های آبی‌رنگِ عضوهای شیردهی سرد من / مایه می‌بندد؟
دیشب، به‌تصادف، قسمت دوم مستند «مدال افتخار» را دیدم در تلویزیون. میان من و این مجموعه‌ی مستند نسبتی وجود داشت که پایانی ناخوش یافت. یک سال پیش قرار بود نویسنده‌ی مجموعه باشم که به دلیلی که خواهم گفت، نپذیرفتم. تیتراژ برنامه را که دیدم، با شوق نشستم و امیدوار که شاید کسی پیدا شده و اگر نه شاهکار، دست‌ِکم از خجالت موضوع ِ بسیار گیرای برنامه درآمده و حالاست که میخکوب شوم تا آخر. به چند دقیقه نگذشت که «شوق» جایش را به «تهوع» داد و، «امید» جایش را به «افسوس»... [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.