خوابگرد قدیم - در روز داستان کوتاه، این نام‌ها را به خاطر بسپارید

امروز، در مراسم روز جهانی داستان کوتاه، بهترین داستان‌های مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب (دوره‌ی دوم)، معرفی شدند. صمیمانه، هم به برندگان شادباش می‌گویم، هم به جماعتِ نسوان!

مقام نخست: مهرک زیادلو، داستان «بعد از نیمه‌شب» ـ لیلا قاسمی، داستان «موج»
مقام دوم: ندا کاووسی‌فر، داستان «شستِ دالی» ـ حسین نیازی، داستان «هدیه»
مقام سوم: ناهید انواری، داستان «پژواک» ـ سارا قربانی، داستان «پرستو، به‌غلط بادخورک» ـ نسیم نوروزی، داستان «ماهی‌های رنگی»

برای من که افزون بر داوری، بخشی از کار رسانه‌ای این مسابقه را هم به عهده داشته‌ام، امروز یعنی کشیدن نفسی آسوده و بلند، و کشیدن سیگاری در خنکای خیس ِ جلوی موزه‌ی هنرهای معاصر، و مزه‌مزه کردن شیرینی خواندنِ چندین باره‌ی داستان‌هایی که نویسندگان‌شان امروز، لبخند بر لب داشتند. خدا دبیر این دوره، محمدحسن شهسواری را برای ما نگه دارد که امروز زحمتِ نوشتن یادداشتی در معرفی پانزده نویسنده‌ی برتر این مسابقه را در روزنامه‌ی اعتماد ملی کشیده و نسخه‌ای از آن را هم به من داده تا این‌جا بگذارم. این معرفی‌نامه‌ی جذاب را بخوانید و این نام‌ها را به خاطر بسپارید، و بر سفره‌ی داستان‌های‌شان بنشینید. داستان هر یک از هفت نفر برنده را در پایان معرفی‌اش، پیوند داده‌ام و داستان‌های هشت نفر دیگر را به زودی منتشر خواهم کرد. به گمانم برای اهل ادبیات، ضیافتِ رنگارنگی باشد. می‌دانم که بازار ناسزا هم باز رونق خواهد گرفت، ولی لذتِ خواندن این داستان‌ها آن‌قدر زیاد است که، آن ناسزاها بیش‌تر به زنگ تفریح می‌ماند!

هرچه سعی می‌کنم، نمی‌‌توانم این را هم نگویم که، آهای داستان‌نویسان ارجمند؛ تایپ کردن داستان والله اصولی دارد. نقطه‌گذاری اصولی دارد. فاصله و نیم‌فاصله اصولی دارد. چند بار دیگر باید فریاد بزنم و خواهش کنم که این راهنمای ساده‌ را بخوانید و به کار گیرید؟ اگر برا‌ی‌تان مهم نیست شلخته باشید، دستِ‌کم به من رحم کنید!

پی‌نوشت:
در مراسم امروز، از آقای قیصریه، به خاطر تلاش چندین‌‌ساله‌اش در ترجمه و نشر داستان‌های کوتاه تقدیر شد و مدیر نشر مرکز نیز به عنوان یکی از ناشران ِ فعالِ این عرصه لوح تقدیر گرفت. اما گیراترین بخش مراسم امروز، سخنرانی کوتاه دکتر «احمد جاسم حسین» نویسنده و منتقد سوری بود. احتمالاً می‌دانید که سوریه هم کشوری ست که فضای سیاسی بسته‌‌ای دارد. بنا به اطلاعات و آماری که او ارایه داد، هیچ ناشر خصوصی‌ای در سوریه مطلقاً هیچ اثر داستانی منتشر نمی‌کند و نشر این جور آثار صرفاً در اتحادیه‌‌ای خاص یا وزارت فرهنگ انجام می‌شود، چون ادبیات داستانی در سوریه هیچ مخاطبِ عامی ندارد.

او هم‌چنین گفت که استفاده از شخصیت‌های حیوان در آثار ادبی نویسندگان سوری، در فضایی از طنز و فکاهه، به دلیل واهمه‌های سیاسی بسیار است که ادبیات سوریه را به باغ وحش تشبیه کرده‌اند! جالبِ توجه‌تر این که دکتر جاسم حسین در میان صحبت‌هایش هم ظاهراً به‌طنز گفت: امیدوارم کسی از مرکز فرهنگ سوریه در این نشست نباشد! خلاصه این آقای دکتر اوضاعی چنان تیره و تار هم از وضع نشر و هم از جایگاه ادبیات در سوریه ترسیم کرد که گمان می‌کنم فضای ادبیات ایران برای آن‌ها به بهشتی رؤیایی شبیه باشد. برای نویسندگان سوری، رسیدن به این بهشت را آرزو می‌کنم، به این شرط که تا آن زمان، بهشتِ نیم‌بندِ ما به یمن سیاست‌های غلط فرهنگی، ممیزی‌های سخت‌گیرانه و بیماریِ تشدیدشونده‌ی فرهنگِ عمومی، به برهوتِ کامل سوری‌ها تبدیل نشود!

:: گزارش تصویری «مهر» از مراسم امروز

*****

محمدحسن شهسواری: این دوره از نیمه‌ی آبان امسال کار خود را آغاز کرد و علی خدایی، رضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، مصطفی مستور، مهسا محبعلی و امیرعلی نجومیان، ۴۶۲ داستان رسیده به دبیرخانه‌ی جایزه را مطالعه کردند. در مرحله‌ی اول ۶۱ داستان انتخاب شد و از میان آن‌ها پانزده داستان به مرحله‌ی نهایی رسید. در مطلبی که پیش رو دارید با نویسندگان داستان‌های مرحله‌ی نهایی [فعلاً هفت نفر برنده]، آشنا می‌شوید. بیش‌تر اطلاعات شخصیِ این نویسندگان، از پرسش‌نامه‌ای اخذ شده‌ که در اختیار آنان قرار گرفته بود. این که می‌بینید برخی مفصل‌ معرفی شده‌اند و برخی مختصر، به سبب حجم پاسخ‌های خودشان است. برای هر داستان هم یکی دو جمله‌ای نوشته‌ام تا با فضای آن‌ها آشنا شوید.

مهرک زیادلو
سه سال است داستان می‌نویسد و لیسانس فیزیک دارد. سه سال هم در کارگاه‌های «سیامک گلشیری» شرکت کرده است. «سلینجر»، «لاهیری» و مجموعه داستان «خوبی خدا» را خیلی می‌پسندد. «سعدی»، «حافظ» و «مولانا» را هم می‌خواند و دوست دارد. از قدرت نویسندگی‌اش همین بس که قهرمان داستانش، «بعد از نیمه شب» ، مرد است و سرایدار یک مجتمع مسکونی و او، هم ویژگی‌های جنسیتی و هم طبقاتی قهرمان را با ظرافت روی کاغذ آورده است. او با چرخشی که در انتهای داستانش داده، نشان می‌دهد از روایت خطی و کاملا بسته گریزان است.

داستان «بعد از نیمه‌شب»: نشسته بودم روی صندلی، همین‌جا درست روبه‌روی تلویزیون و داشتم توی کوچه را نگاه می‌کردم. پایم را به دیوار اتاق تکیه داده بودم وتخمه می‌خوردم. گاه گداری هم  کانال را عوض می‌کردم و در پارکینگ و توی آسانسور را می‌پاییدم.  پوست تخمه‌‌ها را تف می‌کردم روی میز و پاشنه پاهایم را به دیوار می‌زدم.  چشمهایم را از بس مالیده بودم، اشک آورده بود... [متن کامل داستان]

لیلا قاسمی
او فارغ‌التحصیل گرافیک از فناوران تهران است و دو سال است داستان‌نویسی را شروع کرده و یک سال و نیم هم در کارگاه داستان «حسین سناپور» شرکت کرده است. به داستان «معصوم اول» (هوشنگ گلشیری) بسیار علاقه دارد. داستان او، «موج»، از احساسات برانگیزترین داستان‌های مسابقه بود که با فلاش‌بکی به دور شروع می‌شود که در آن زنی، نوجوانی‌اش را در دهه شصت تهران به یاد می‌آورد.

داستان «موج»: در را باز كرد و رفت توی اتاق. بوی ماندگی مي‌داد. مادرش پشت سرش رفت تو. همان طور غر می‌زد: گذاشتی گذاشتی روز آخری آمدی كه خودم این قدر كار دارم. صبح از خیریه آمدند تیر و تخته‌هات را بردند. پول وانت را هم از من گرفتند. دو هفته است اسباب می‌كشیم، نیامدی یك گوشه را برایم بلند كنی. خواهرت هم كه آن سر دنیا نمی‌تواند... [متن کامل داستان]

ندا کاووسی‌فر
او لیسانس رادیولوژی دارد و از بیست سالگی به طور منقطع می‌نویسد. مدت هشت سال است که عضو ثابت جلسات داستان‌‌نویسی «شهریار مندنی‌پور»، «شهلا پروین‌روح»، «ابوتراب خسروی»، «محمد کشاورز» و «مهناز کریمی» است. «سایه‌های غار» (مندنی‌پور)، «شهود» (محمد کشاورز)، «لابیرنت» (مهشید امیرشاهی)، «مرض حیوان» (پیمان اسماعیلی) (از نظر پرداخت موضوعی نه کار‌کرد زبانی)، «ابر بارانش گرفته است» (شمیم بهار)، داستان‌ کوتاه‌های محبوب او هستند. از بزرگان ادب پارسی هم «خاقانی» را بسیار می‌خواند که به نظرش اگر امروز بود، داستان‌نویس بود تا شاعر. داستان او، «شست دالی»، از پخته‌ترین داستان‌های رسیده به مسابقه بود که پیچیدگی ذهن انسان و آن چه را که بر او می‌گذرد، از پی ملاقات دو خواهر پس از سال‌ها، به ظرافت نمایش می‌دهد.

داستان «شستِ دالی»: خواهرم از پدر و مادرمان تا دلت بخواهد درد دل دارد. دو روز می‌شود که برگشته و  هی می‌رود بر سراین که هر چی توی زندگی‌اش بد بیاری آورده،  باعث و بانی‌اش همین‌ها بوده‌اند. آخرش هم می‌رسد به انگشت شست پایش که نوزده سال پیش قطع شد. پایش را از جوراب بیرون می‌آورد و  با حوصله شست قطع‌شده را کرم می‌مالد... [متن کامل داستان]

حسین نیازی
او آدم بامزه‌ای است. لااقل خودش که این طور فکر می‌کند. میزان تحصیلاتش را نگفته و در پاسخ به این پرسش که داستان‌نویسی را از چه وقت شروع کرده‌اید، نوشته: «یادم نمیاد. ولی اولین داستانی که از من خونده شد داستانی بود که یک خطش موضوع انشاء امتحان نهایی چهارم دبیرستانم بود و من ادامه‌اش دادم، شد داستان. و پونزده شدم و این خیلی کم بود برای انشاء که درس نمره بیاری بود.» او در هیچ کارگاه داستان‌نویسی شرکت نکرده: «فقط جمع دوستانه‌ای داشتیم که در اون داستان‌هامون رو می‌خوندیم و همراهش من پفک می‌خوردم و گاهی حرف می‌زدم. حدود دو سال یا کمتر یا بیشتر.» وقتی پرسیدیم داستان‌های تاثیرگذارت را بگو، می‌نویسد: «تاثیرگذار که نمی‌دونم یعنی چی! ولی دسته‌بندی من از داستان خوندن، به خوشم اومد و خوشم نیومد شماره‌گذاری می‌شه که اولین داستان کوتاه‌هایی که خوندم و خوشم اومد و غیر ایرانی: داستان‌های چخوف و بعدترها چند داستان ترجمه از مجله نیویورکر که در مجموعه داستان «روزی روزگاری، دیروز» چاپ شده بود و چند داستان ترجمه از کتاب «این‌جا همه‌ی آدم‌ها این‌جوری‌اند» و بعد چند داستان کوتاه از وودی آلن.

از ایرانی هم از داستان‌های هم‌نسل‌های خودم خوشم اومده که کتاب‌های اول‌شون چاپ شده توی این دو سه ساله و امیدوارکننده نشون داده آینده ادبیات داستانی رو. اون قدیم‌ترها از کارهای «خسرو شاهانی» خوشم می‌اومد.» می‌پرسیم چه آثاری از بزرگان ادب ایرانی را مطالعه می‌کنی؟ جواب می‌دهد: «از کلمه مطالعه خوشم نمی‌آد. آدم رو بدهکار می‌کنه به معلومات تخصصی دیگران. نوجوانی‌ام به خاطر کتاب‌های فارسی راهنمایی و دبیرستان که فقط از نویسنده‌ها و شاعران قدیمی متن داشت، با اون‌ها گذشت. تقریبا از هیچ داستان قدیمی این روزها خوشم نمیاد.» داستان او، «هدیه»، انصافا از پاسخ‌هایش با مزه‌تر است. به خصوص با دیالوگ‌های عالی که بین یک خانواده بامزه ایرانی در شب خواستگاری یکی از خواهرها می‌گذارد.

داستان «هدیه»: مادر کاغذ و خودکار به دست آمد وسط هال ایستاد و گفت: خب. پدر گوشه‌ای ایستاد و مثل همیشه چای بعد از سیگارش را می‌خورد و دخالت نمی‌کرد. ولی منتظر بود تا نتیجه را بشنود. من ایستادم کنار در دستشویی و بو کشیدم. خوشبختانه بویی نمی‌آمد و جای بدی نبود... [متن کامل داستان]

ناهید انواری
این پزشک متخصص پاتوبیولوژی، از سال ۱۳۶۲ داستان‌نویسی را شروع کرده و در هیچ کارگاه داستانی هم شرکت نکرده است. از میان ایرانی‌ها، «بهرام صادقی» را می‌پسندد و از خارجی‌ها «سلینجر» و «چخوف». تجربه عمیق زیستن را در داستانش، «پژواک»، به زیبایی نشان می‌دهد. راوی او یک مرد است که در آستانه فروپاشی خانواده است. داستان او از آن دست داستان‌هایی است که آن را سهل و ممتنع می‌نامیم؛ داستان‌هایی که هنگام خواندن گمان می‌کنیم نوشتن‌شان آسان است ولی هنگام نوشتن می‌بینیم نباید به قضاوت اولیه‌مان اطمینان کنیم. 

داستان «پژواک»: در آیفون، تصویرکسی دیده نمی‌شد. پرسید:« یاسمن جان تویی؟» جواب به صورت تکان دادن دست بچه‌‌ای دیده شد. در را  باز کرد و منتظر شد تا دخترک از آن عبور کند. چیز بقچه مانندی در دست او توجهش را جلب کرد. گوشی را گذاشت. زیر بغلش را بو کرد و به اتاق خوابش رفت... [متن کامل داستان]

سارا قربانی
از سوم راهنمایی داستان‌نویسی را به صورت جدی پیگیری کرده و حالا لیسانس زیست‌شناسی دارد. یک سال و نیم هم در کارگاه «سیامک گلشیری» شرکت کرده است. داستان‌نویسان محبوبش «سلینجر» است و «چخوف». او در داستانش، (پرستو؛ به غلط «بادخورک»)، دختری را راوی قرار داده که به نوعی بازجویی می‌شود و کم کم داستانی را تعریف می‌کند که همین‌طور که جلو می‌رود، اضطراب جان‌فرسایی را به خواننده منتقل می‌کند.

داستان «پرستو، به‌غلط بادخورک»: گفتم که،چیزی راجع به آن نمی‌دانم. نه چیزی به من گفت و نه خواست بخوانمش. نمی‌خواهم هم بدانم چه مزخرفاتی تویش نوشته شده و خواهش می‌کنم چیزی نگویید. قبلاً هم گفتم، تا جایی که به من مربوط می‌شد، فقط قضیه‌ی بادخورک‌ها بود. نه دوستی، نه دشمنی و نه قراری. هیچ کدام از این‌ها نبود... [متن کامل داستان]

نسیم نوروزی
او گرافیک تا مقطع کارشناسی خوانده و دو سال است به طور جدی داستان می‌نویسد. تا به حال در کارگاه‌های افرادی مثل «فریده گلبو»، «فیروز زنوزی جلالی»، «مهسا محب‌علی» شرکت کرده است. از میان داستان‌ کوتاه ایرانی، مجموعه «جای دیگر» (گلی ترقی) را می‌پسندد، همین‌طور «آوازی غمناک برای شب مهتابی» (بهرام صادقی) و داستان «سان‌شاین» (کورش اسدی). و از خارجی‌ها «زندگی شهری» (دونالد بارتلمی) و «سگ کوچک زنی در زیرزمین» (موراکامی). او در داستانش، «ماهی‌های رنگی»، با ظرافت سه موقعیت از سه خانه را با تکنیک‌های روایت در هم می‌تند. دختری داستان زن و مردی را می‌خواند گویا و دو جوان او و مادرش را چون فیلمی سینمایی تماشا می‌کنند.

داستان «ماهی‌های رنگی»: به‌طور جزئی یا به‌طور كلی وقتی مرد روبه‌روی زن، در صندلی پشت میز آشپزخانه جا گرفت، چند دایره‌ی متفاوت مقابل چند خط متفاوت قرار گرفتند... [متن کامل داستان]

پی‌نوشت:
در  فرصتی دیگر، داستان‌های دیگر را همراه با معرفی نویسنده‌شان، در خوابگرد خواهم گذاشت.


نظرات خوانندگان
۱۵:۱۸ ۱۳۸۶/۱۱/۲۵ سه مقام بین هفت نفر تقسیم می‌شود! بهتر بود جوری تقسیم می‌کردید که به چند نفر باقیمانده هم برسد. به نظرم آنقدر که ویرگول و نیم‌ فاصله برایتان مهم است، محتوا و ساختار اهمیتی نداشته باشد. خوب شد داستان‌های برگزیده‌ی شما را دیدیم تا بفهمیم چرا خیلی از داستان‌های دیگر رد شدند. بالاخره سلیقه است دیگر! ظاهرا ً هنوز برای داوران، دوران «توصیف صحنه و دیگر هیچ» به پایان نرسیده. خوب است حالا که شما نکات خوبی در باب ویرگول و فاصله به ما گفتید که قطعا ً هیچ ربطی به مسابقه نداشته من هم چیزی به شما و دوستان دیگرتان بگویم، و آن این است که داستان را توصیف صحنه‌ها و لحظه‌ها نمی‌سازد. این اتفاقات است که داستان را می‌سازد و پیش می‌برد. در فرصت بعدی اتفاق هم برایتان تعریف می‌کنم. زیرا مثلا ً چایی خوردن و تخمه شکستن نمی‌تواند برای یک داستان اتفاق محسوب شود. پس سیگارتان را با خیال راحت تا آخر بکشید.
۱۷:۳۸ ۱۳۸۶/۱۱/۲۵ تشکر به خاطر برگزاری مسابقه و تشکر مضاعف به خاطر قراردادن داستانها در سایتتان
۱۸:۲۷ ۱۳۸۶/۱۱/۲۵ واقعا خسته نباشید.
۲۳:۴۸ ۱۳۸۶/۱۱/۲۵ با مسائل دیگر کاری ندارم، اما تقدیر از علیرضا رمضانی، مدیر نشر مرکز، که [...] واقعآ هیچ توجیهی ندارد جز اینکه [...]
۰۰:۲۰ ۱۳۸۶/۱۱/۲۶ خسته نباشید برگزاری چنین برنامه هایی شاید از دید عده ای
از دوستان بار فرهنگی زیادی نداشته باشد اما شاید محلی شود برای یافتن استعدادی جوان در عرصه فرهنگ جامعه .
۱۴:۵۱ ۱۳۸۶/۱۱/۲۶ درود و خسته نباشيد
برگزاری چنين مسابقه‌هايی بی‌شک روندی است زمان‌بر و خسته کننده؛ به اين جهت می‌گويم خسته نباشيد. هم به برگزارکنندگان و هم به نويسندگان و برندگان گرامی شادباش می‌گويم.
بی‌شک نظر شخصی داوران گرامی هر چند اندک در رتبه‌ی داستان‌های برنده بی‌تاثير نبوده است؛ دوست داشتم نوشته‌ای از آقای شهسواری يا ديگر داوران گرامی می‌خواندم درباره‌ی اين که چه نکات و ظرافت‌هايی در داستان سبب می‌شود که يک داستان مقام نخست را کسب کند و ديگری مقام سوم را. بي‌شك دانستن اين نكات راهنماي خوبي براي من خواننده است تا از اين پس داستان‌ها را با ديدي حرفه‌اي‌تر بخوانم!
پايدار باشيد
۱۵:۱۰ ۱۳۸۶/۱۱/۲۶ واقعن مدیر نشر مرکز شایسته این جایزه بود؟ یعنی دوستانی که به این نشر جایزه داده اند نمی دانند مسیر چاپ کتاب در این نشر به چه منوال است ؟
۲۰:۳۷ ۱۳۸۶/۱۱/۲۶ سلام. خوش خیال از این نظر که فکر می کنم این فامیل بازی های مسابقه های ایروووونی تمومی داره با این حرفای من و امثال من.
انتخاب زن ها از اون موضوع های چندش آوره که عمق بدبختس داور ها رو نشون می ده. از اون ژست های حال به هم زن. داستان ها هم همون چند خط کافیه که عمق فاجعه رو برسونه. برای دوستانی که از بزرگداشت نشر مرکز تعجب کردن بگم که [...] در ادامه گند زدن به ادبیات مردنی این مملکت پایدار باشن.
۰۱:۴۱ ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ هرکس که این ندارد، حقا که آن ندارد
اول این‌که زبان داستان «بعد از نیمه‌شب»، از بیخ‌و‌بُن سوزیده و، ذهن بسته و شرطی‌ و کارگاهی‌ نویسنده‌اش را نشان می‌دهد. مثل ذهن صدها نویسنده که اسیر این عادت و قانون‌ نانوشته‌‌ شده که داستان را باید، با زبان رسمی نوشت.
چرا باید داستانی را که از زبان سرایدار و کارگر ِ احتمالا بی‌سواد نقل می‌شود، با زبان رسمی نوشت؟ کدام وحی مُنزل، به کدام دلیل، حکم داده که حمال‌ها وقتی به داستان‌ها می‌روند، به‌جای «منو که دید، خندید و گفت» باید بگویند «مرا که دید، لب‌خندی زد و گفت»؟ یعنی اگر آن نویسنده‌ها، روزی داستانی از زبان گُنده‌لات حسن‌آباد هم بنویسند، به زبان رسمی می‌نویسند تا قوانین الهی نقض نشود؟ پس این وسط، تکلیف ذهن گزین‌گر و هنجارگریز و آشنایی‌زُدا که هنرمند برای هنرمند‌شدن به آن نیاز دارد چه می‌شود؟
دوم این‌که قصه‌ی غم‌انگیز زبان آن داستان، به این‌جا تمام نمی‌شود، چون زبان داستان حتی رسمی هم نیست. بلکه ملقمه‌ی بی‌قانونی از رسمی و عامیانه است. زبان سست و آشفته و پرغلطی که نه‌تنها کارکرد مثبت ندارد، بلکه مُخل نظم طبیعی ذهن خواننده هم هست. آشفتگی زبان، لطمه‌ای اساسی به متن می‌زند که مخاطب جدی ادبیات نمی‌تواند از آن بگذرد. دکتر سیروس شمیسا در کتاب معانی می‌نویسد:
«اگر کلمه یا کلام درست و روشن و استوار نباشد، یعنی فصیح نباشد، به دلایل متعدد نمی‌تواند بلیغ باشد، یعنی لفظ بیمار معمولاً بستر معنای سالم نیست. کلمات نادرست و گوش‌خراش یا زشت و جملات مغلوط (چه از نظر املا و چه از نظر انشا) نه تنها مؤثر نیستند بلکه تأثیر منفی دارند، مخصوصاً اگر خواننده اهل ادب باشد. مرحوم علامه‌ی قزوینی به یکی از نویسندگان معاصر که کتابی برای مطالعه‌ی او فرستاده بود نوشت که من نخست به سرعت صفحات آن را تورق کردم و بعد از این که اطمینان یافتم که از اغلاط املائی و انشائی مبرّاست، به مطالعه‌ی جدّی آن مشغول شدم و توانستم از آن لذت ببرم.»
زبانْ‌‌آشفتگی یعنی درست بعد از «خنده‌ای کرد و گفت» جمله‌ی «هنوز هیچی‌نشده با من صمیمی شده بود» را بخوانیم. یعنی در جمله‌ی «ماشالله این آقایی که پشت فرمان بود، خیلی هوای شما رو داره»، واژه‌های "ماشاالله" و "را" و "دارد" عامیانه باشند و واژه‌ی "فرمان"، رسمی.
کلام مبهم و لفظ بیمار و معنای ناسالم یعنی «از در ورودی بالا برود»، که می‌تواند کسی را آویزان‌ از در خانه‌ای و در حال بالارفتن از آن تصویر کند. یعنی «چندتا اسکناس سبز توی مشتم چپاند»، که نمی‌شود در پنجه‌ی گره‌کرده‌ی دست، اسکناس چپاند و باید آن را کف دست گذاشت.
انشای غلط یعنی حضور علائم نگارشی در عجیب‌ترین جاها مثل ویرگول در «مرا که دید اصلا به خودش زحمت نداد، خودش را جمع‌و‌جور کند» یا «باقی ظرف‌‌ها را کمک کرد، بیرون بیاورم» یا «می‌خواست با ماشین، برود» یا علامت سوال و علامت تعجب در «آن موقع نمی‌دانستم کیست؟!»
و آخر این‌که در ادبیات، آفریننده و خواننده، پیش از هرچیز با زبان مواجه‌اند. و با زبان، یا بهتر، در زبان است که به چیزهای دیگر می‌رسند و داستانی که زبانش ‌بلنگد، حتی اگر طرح و مضمون و حادثه و تصویر و زمان و همه‌چیزش با هم فرو نریزد، قطعا شایسته‌ی بردن جایزه نیست.
آقای شکراللهی، حدس می‌زنم که شما می‌دانید، و این غم‌انگیزترین جای قصه است.
http://samansh.blogfa.com
۱۱:۴۰ ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ دوباره درود
هر چند نه به اين شدت و حدت ولی با سامان گرامی موافقم. علامت‌های نگارشی در داستان «بعد از نیمه شب» در چندين مورد نابجا و نادرست استفاده شده است.
از آن جا که «بعد از نیمه شب» در ميان بيش از ۴۰۰داستان شرکت کننده در مسابقه مقام نخست را کسب کرده است باید حدس زد که شکل نگارش در دیگر داستان‌های شرکت کننده نااميد کننده بوده است اگر نگوييم فاجعه‌بار! اگر چنين است می‌توانم از آقای شکراللهی بپرسم اعتبار مسابقه‌ی داستان کوتاه شهر کتاب چه اندازه است؟
ادبيات ايران زمين پر بار باد
۱۲:۱۹ ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ بالاخره شاگردان بارگاه آقای گلشيری دوم هم به نان و نوايی رسيدند؛ الحق فيض برديم
۱۴:۳۹ ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ من نفهمیدم که مگر داستان موج با داستان بعد از نیمه شب با هم اول نشده اند؟!!
من از هر دو داستان خیلی لذت بردم و وسعت دید داوران را در انتخاب هایشان تبریک می گویم. به نظرم بحث نقطه و ویرگول به تنهایی نمی تواند معیار قرار بگیرد و قطعا آقای شکراللهی و دوستان ایشان که داور بوده اند به جنبه های دیگر هم نظر داشته اند و از این جهت به نظرم نتیجة مسابقه قابل توجه شده است.
همگی خسته نباشید.
۲۱:۰۹ ۱۳۸۶/۱۱/۲۷ سلام
.
.
.
.
گاهی به کمک داستان و گاهی به مدد شعر و غزل،
اندكي درد با كمي لطافت مي فروشم؛ به ديدارم بيائيد
۱۴:۴۲ ۱۳۸۶/۱۱/۲۸ سلام
میدانم خستگی یعنی چه و حالم به هم می‌خورد از این دوستان به اصطلاح عزیزی که اینجا کامنت می‌گذارند که مثلا بگویند خب ما هم ایرادی می‌گیریم بر این مسابقه یا هر مسابقه دیگری. آدم‌هایی که خودشان عرضه هیچ ندارند. می‌دانید برگزاری مسابقه داستان کوتاه در هر شرایطی در این مملکت گه گرفته ما به نظرم غنیمت است. من که بسیار خوشحالم هر کس هم که می‌خواهد برنده شود مهم نیست. مهم این است که باشد از این ترفندها برای مقابله با خفقانی که می‌خواهند دامن ما را و شما را بگیرد
۱۹:۱۲ ۱۳۸۶/۱۱/۲۸ یاحق
با سلام / داستان خانم مهرک زیادلو را خواندم
منتخب نخست!؟
به نظرم مورد مناسبی برای انتخاب اول نبود. هرچند اشنایی نویسنده با فضاسازی قابل رویت است اما شخصیت های اضافی که موازی با جریان داستان حرکت نمی کنند و عدم پرداخت شخصیت های محوری (یعقوب - دو خواهر مستاجر) و نپرداختن به اندازه به روند محوری داستان را می توانم به طور خلاصه از ضعف های عمده این داستان می دانم.
داستان های دیگر را هنوز نخوانده ام که احتمالن وقت می کنم به مرور بقیه را هم بخوانم .
امیدوارم همه داستان های شرکت کننده را به تدریج در سایت قرار دهید تا مخاطب بی واسطه رای داوران با داستان ها روبرو شوند.
البته چنین حرکت هایی قابل تقدیر است که به عنوان یکی از مخاطبین ادبیات قدر چنین حرکت هایی را می دانم و متشکرم از همه تان و نیز البته از همه شرکت کنندگان گرامی.
در پایان لازم می دانم این نکته را یاداوری کنم که بنده در این جشنواره شرکت نکرده ام و اگر فهرست شرکت کنندگان را ملاحضه فرمایید نامی از بنده نخواهید یافت .
و این یعنی من فقط به عنوان یک مخاطب بی طرف نظر دادم. با احترام - خیام ظهیری
۱۱:۵۵ ۱۳۸۶/۱۱/۲۹ چقدر این وبلاگ بی مسئولیت است که اجازه می دهد هر بی سرو پایی با کلمات ناشایست از قبیل «از آنها حالم به هم می خورد، بی عرضه و گ. گرفته» از هنر مملکت و خفقان دامن گیرش دفاع کند آن هم با ادبیاتی که نشان از شخصیت مرتجع و متحجر ایشان دارد. مانند همان ها که بوجود آورنده ی همین خفقان هستند. چطور کسی که تحمل نقد را ندارد می تواند از مقابله با خفقان حرف بزند؟
۰۹:۱۶ ۱۳۸۶/۱۱/۳۰ داستانها را خواندم و لذت فراوان بردم. می خواستم به جناب سيامک گلشيری دست مريزاد بگويم و از آقای شکراللهی تشکر فراوان کنم.
۰۹:۲۱ ۱۳۸۶/۱۱/۳۰ خسته نباشید. کارتان قابل تقدیر است اما...
به نظر من به خانم مهرک زیادلو خیانت شده. چون با برنده شدنش در این مسابقه ضعف های داستانش را چندان جدی نخواهد گرفت.
۱۷:۲۱ ۱۳۸۶/۱۱/۳۰ درود. نکته‌ی جالب‌ اينجاست که اکثريت برندگان را خانم‌ها تشکيل می‌دهند. جای فکر دارد. آيا براستی همانگونه که عزيزی پيشتر اشاره کرد دليلش درگیری بيشتر آقايان در روزمرگی‌های غم نان خوردن و فراغت فکر و وقت بيشتر خانم‌ها برای پرداختن به هنر است؟ يا براستی اتفاقی فرخنده در جامعه‌ی ايران در شرف وقوع است؟ به گمانم جای تحقيق و بررسی دارد. به هر حال٬ همگی خسته نباشيد.
۰۲:۰۰ ۱۳۸۶/۱۲/۰۳ چقدر نظرهای متفاوت...! خودش اندازه ی یک داستان کوتاه بود!
راستش این داستان ها پرورده ی دست دوستان تازه کار و علاقمند به نوشتن است نه نویسندگان حرفه ای. فکر میکنم نظر برخی از دوستان اینجا مغرضانه است. من که داستان های دیگر را نخوانده ام اما با برخی از داستان های برگزیده در اینجا پا در رویای کوتاه نویسنده گذاشتم و فکر میکنم این ها همان داستان های سهل و ممتنع هستند... از چشمهای نویسنده ای یک ماجرای کوتاه را تماشا کردن... به نظر من بد نبودند. من از داستان بعد از نیمه شب خیلی لذت بردم علی رغم برخی ایرادهای جزیی بسیار ملموس و حقیقی بود. تجسم بود. به نظر من اتفاقات در داستان ابزارند تا به داد فرود های داستان برسد اما بدون اتفاق خاص داستانی را جذاب پروردن واقعا هنر نویسنده است... من عاشق نوشتنم!!!
۰۲:۱۷ ۱۳۸۶/۱۲/۰۳ زن آینده هنر است
حالا چرا؟ پژوهشی در سال ۲۰۰۶ نشان داد که زنان بیشتر اوقات فراغت شان را رمان می خوانند٬ کنسرت ٬موزه و تئاتر می روند و در تمام عرصه ها که مربوط به فرهنگ است زنان مخاطب اصلی شده اند! این در حالیست که مردان اوقات فراغت خود را بیشتر در ورزش٬ جلوی تلویزیون و کامپیوتر میگذراند! به نوعی دیگر زنان مصرف کنندگان بزرگ بازار هنرند... این پژوهش با عنوان «زنان آینده هنر» صورت گرفته است...
نتیجه اخلاقی اینکه آقایان خیلی خودشان را ناراحت نفرمایند!
۱۷:۴۴ ۱۳۸۶/۱۲/۰۳ داستان مهرک زیادلو عالی بود!
حتی یک خط اش هم اضافی نبود
می خواهم سرایدار بشوم...
۱۱:۰۷ ۱۳۸۶/۱۲/۰۴ درباره بعد از نیمه شب/مهرک زیادلو
با اینکه داستان زیاد به عمق نمی زند و نکته های دندان گیری رو نمی کند ُ ولی توصیف سالم و بی لکنت راوی خواننده را تا آخر دنبال خودش می کشد.از سویی راوی خیلی بهش نمی آید که سرایدار باشد.و با گفتن اینکه :اینها بالا شهری اند و غیره دردی را دوا نمی کند.اما پایان داستان بسیار دلنشین است و معلوم است که نویسنده بلد است کار خود را چگونه سر و سامان دهد و هم اینکه آثار خوب داستان کوتاه را خوانده و خوب هم خوانده.فضا سازی پایان داستان این را نشان می دهد.چون بقیه داستانها را هنوز نخوانده ام این داستان را با بقیه مقایسه نمی کنم که آیا حقش بود که جایزه اول را بگیرد یا نه.ولی از این ادم داستانی را شروع به خواندن کند و تا تهش برود و با پایانش کمی سرخوش شود شایسته تقدیر است.حالا مسابقه باشد یا نباشد و نویسنده اش نر باشد یا ماده باشد.با این داستان معلوم است که نویسنده خیلی از فیزیک سر در نمی اورد.پایدار باشند.
۱۱:۳۸ ۱۳۸۶/۱۲/۰۴ درباره داستان موج/لیلا قاسمی
داستان کمی شلوغ است.کمی مخدوش.رفت و برگشتها به گذشته و حال موزون نیست.دیگر اینکه نویسنده ملات زیادی به داستان اورده و نتوانسته از پسش بر آید.از نظر من بخشی که درباره دبیرستان است بهترین قسمت داستان استو ان تکه با مزه که به سبیل خانم معلم اشاره می شود.و همچنین داستان کمی به صراحت و افشاگری درون راوی نیاز داشت.که اصلا ادبیات زنانه ما به این نیاز دارد.گوش جامعه ادبی ما تشنه صداهای تازه و غریب از جهانی پنهان است.به نظرم خانم زیادلو هم که دارد به فراسوی خطوط قرمز و رسمی جامعه سرک بکشد چه بهتر که از خودش بنویسد(به حساب تعین تکلیف نگیرند)به نظر می رسد نویسنده موج به خیز بلندی نیاز دارد تا تبدیل به داستان نویسی چیره شود .و من براستی نمی دانم که از روی کدام سکو او می تواند بلند تر بپرد.هرکس باد تخته پرش خودش را گیر بیاورد.پایدار باشند.
۱۴:۱۳ ۱۳۸۶/۱۲/۰۴ درباره شست دالی/ندا کاووسی فر
من از این داستان بیشتر از ان دو(که اول شده اند)خوشم آمد.گویی گلشیری هم داستانی درباره جای یک انگشت بریده دارد.ماجرای خروس و اینکه از بالا پایین راوی می آید بیرون جالب است و آن قطعه استخوان سفید پایان داستان خواننده را میخکوب می کند.نویسنده در حال تجربه نوعی نثر است که ستایش برانگیز است.ترکیباتی که رنگ و بوی علمی؛ فلسفی دارند.و اینکه بیشتر از توصیف مشاهدات به روایت ذهنی می پردازد.آن هم بدون ترس از تعریف های شبه علمی.به نظر نویسنده تجربیاتی در زمینه نقاشی دارد که ترکیب آن با دانسته های علمی نویسنده می تواند داستانهای قشنگی را پدید آورد.و چه خوب که جاهایی به یاد گلی ترقی افتادم.اما با این همه نثر و روایت دست انداز دارد ولی امیدوار کننده بود.امید وارم خواهرش او را به رفتن وسوسه نکند.به هر حال گوشهایی برای شنیدن روایت شست هایی هست اگر خوب روایت شود.پایدار باشند.
۱۲:۳۷ ۱۳۸۶/۱۲/۰۶ آیا آینده مونث است؟؟؟
۲۲:۳۷ ۱۳۸۷/۰۶/۲۶ طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق
سلام وبلاگ خوبي داري اگه مي شه به وبلاگ من هم سربزن
۲۲:۳۲ ۱۳۸۸/۰۱/۲۶ موج لیلا قاسمی خیلی قشنگ بود و خوب هم پرداخت شده بود. مخصوصأ این‌که به مقطعی از جنگ در تهران پرداخته بود، جذاّب‌ترش کرده بود. هر چند عوض شدن راوی از سوم شخص به اوّل شخص (برای متمایز کردن خاطرات از زمان حال) به‌نظرم لزومی نداشت و کمی یک‌دستی کار را از بین برده بود.
انتخاب داستان ماهی‌های رنگی نوروزی عجیب بود. به‌نظرم لحنی نمایشی و اغراق‌شده داشت. ایده از فیلمی آمریکایی گرفته شده بود. ضمنأ فکر نکنم لزومی داشته باشد، کسی که گرافیک خوانده حتمأ انقدر از خط و دایره و احجام استفاده کند در داستانش! استفاده از این‌ها چه کمکی به داستان می‌کرد؟ می‌خواست به زور متفاوت باشد؟! دیگر این‌که داستانی که با: به‌طور جزئی یا به‌طور كلی شروع می‌شود... چه می‌شود گفت آقای شهسواری؟!
خوب است که بعضی از داستا‌ن‌ها قوی بودند، وگرنه به خیلی چیزها شک می‌کردم.
۱۴:۴۰ ۱۳۸۸/۰۶/۰۷ چه کار خوبی. خسته نباشید

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.