خوابگرد قدیم - تاریخ شخصی خوابگرد

این یک بازی وبلاگی ست، از نوع جدی و کمی سخت
پارسادیروز پریروز برای پسرم، پارسا، شب‌هایی را مرور می‌کردم که نه تنها بی‌پستانک نمی‌خوابید که یکی دیگر هم باید توی دستش می‌گرفت تا چشم ببندد. خوابش که سبک می‌شد، پستانکِ توی دهانش را درمی‌آورد و آن یکی را که هوا خورده و خنک مانده بود، می‌چپاند توی دهان کوچکش و دوباره غرقِ خواب می‌شد. دو هفته‌ی دیگر ده سالش تمام می‌شود و می‌رود توی یازده‌سالگی. و این روزها یا تعداد گل‌های زده‌اش توی فوتبال مدرسه را به رخ من می‌کشد یا گیتارش را می‌آورد و به قول خودش ریتم تازه‌ای را که ساخته و درآورده اجرا می‌کند. وبلاگ خوابگرد حدود سه سال از او بزرگ‌تر است. برای پسرم خیلی کارها کردم و از خیلی کارها پرهیز کردم تا بالید و بزرگ شد و به امروز رسید. حکایت خوابگرد اما فقط «برای» نبود. هم «برای» او و هم «با» او چه کارها که در این همه سال نکردم. نمی‌خواهم از کارکردها و خوبی‌ها و پیامدهای وبلاگ‌نویسی بگویم، قصدم انداختنِ نیم‌نگاهی ست به تاریخ شخصی وبلاگ خودم.

اعتراف می‌کنم که از نخستین روز، رفتارم در وبلاگ‌نویسی و اداره‌ی خوابگرد جاه‌طلبانه بوده است. نشانه‌اش یکی آن‌که از همان ابتدا برای خوابگرد کارت ویزیتی طراحی و چاپ کردم که به هر کس می‌دادم، از دیدن یک آدرس عجیب اینترنتی و یک ایمیل خالی روی آن گیج می‌شد. محمدحسن شهسواری نزدیکِ دو دهه پیش می‌گفت خوبی و بدی تو هم‌زمان این است که وقتی می‌خواهی کاری انجام بدهی، خیال می‌کنی مهم‌ترین کار دنیا ست. اگر نه در همه‌ی امور، دستِ‌کم در مورد خوابگرد حق با او ست. جاه‌طلبی و در عین حال جدیتی که در خوابگرد داشتم، داستان‌سازِ خیلی کارها شد که زیاد می‌شنوم کارهای کوچکی نبوده اند. از توفیقِ جلوداربودن در کشاندن ادبیات به فضای وب که خودش شاخه‌های بسیار داشت تا بختِ مشارکتِ مؤثر در فعالیت‌های گروهی وبلاگستان فارسی در دوره‌های گوناگون و به چالش کشیدنِ فضای رسمی در قالب نقدهای حمله‌وار و گاه جنجالی، به‌خصوص در حوزه‌ی فرهنگ و ادبیات.

نخستین کار جدی و دنباله‌دار خوابگرد، تهیه‌ی گزارش‌های ساده‌ی دوهفتگی از بازار کتاب بود که آن را از بهمن ۱۳۸۱ شروع کردم. گزارش‌هایی با روایت شخصی. الان شاید ساده یا کهنه به نظر بیاید، ولی از دوران دایل‌آپ و فقر محتوای وب فارسی و نبودِ حتا موبایل حرف می‌زنم. و دورانی که هر قدر هم که نشریه‌ها و روزنامه‌ها را ورق می‌زدی، گزارش‌هایی از این دست آن هم با زبان غیررسمی نمی‌یافتی. افزون بر آن، قصدم آگاهانه این بود که بتوانم توانمندی‌ها و ظرفیت‌های پنهان این رسانه‌ی خُردِ نوپدید را پیدا و معرفی کنم. این نگاه در بیشتر کارهایی که پس از آن در خوابگرد شکل گرفت، نگاه غالب بود و همیشه هم به آن تازگی می‌داد.

همین شد که در اوج روزانه‌نویسی‌های شیرین و گسترده در وبلاگستان، فکر یک جایزه‌ی اینترنتی هم به سرم افتاد. در سال ۸۲، مدت زیادی از دات‌کام شدن خوابگرد نگذشته بود که نخستین جایزه‌ی داستان‌نویسی اینترنتی با عنوان جایزه‌ی بهرام صادقی را «با» و «در» آن برگزار کردم و پای خودِ وبلاگ‌نویس‌ها را هم به داوری آثار کشاندم. بیش از ده سال از آن روزها می‌گذرد و حالا به رؤیا می‌ماند. این‌که بتوانی نویسنده‌هایی نام‌دار را بی‌آن‌که تو را بشناسند، پای داوریِ جایزه‌ای بنشانی که در آن از کاغذ و جلسه و خودکار و قلم خبری نیست و در آن دوران پارینه‌سنگی وبلاگی، سیستمی را طراحی و اجرا کنی که وبلاگ‌نویسان هم بتوانند با هویت وبلاگی خود هم‌پای داوران اصلی، به آثار منتخب‌شان امتیاز بدهند.

سایتِ «هفتان» که از شیرین‌ترین خاطرات وبِ فارسی در عرصه‌ی فرهنگ و هنر است، بر دوش همین خوابگرد بلند شد که خود داستانی جدا و مفصل دارد. دو دوره جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب هم با اتکا به نفوذ و اعتبار خوابگرد برگزار شد. حتا کار اطلاع‌رسانی جلسات شهرکتاب و انتشار منظم گزارش نشست‌ها هم تا چندین سال فقط در خوابگرد انجام می‌شد.

مباحثِ فنی و زبانی درست‌نویسی نخستین‌بار به طور جدی در خوابگرد منتشر شد و خیلی‌ها را درگیر کرد تا جایی که هنوز خیلی‌ها مرا "آقای نیم‌فاصله" صدا می‌کنند! وبلاگستان روزبه‌روز گسترده‌تر می‌شد و جوان‌ترها به طور فزاینده‌ای به کار نوشتن درمی‌آمدند و اغلب تشنه‌ی مطالبی بودند که بتواند در امر نوشتن یاری‌شان کند. هرچند، مباحث فنی درست‌نویسی با تصمیم قبلی، تدوین و منتشر نشد بل‌که برآیند جنجالی بود که آن روزها بر سر «ابتذال در وبلاگستان» درگرفت و اتفاقاً منشأ آن هم باز خوابگرد بود. بررسی علمیِ آن جنجال، عاقبت از مجله‌ی مردم‌شناسی امریکا سردرآورد، ولی پیامدش برای وب فارسی شد همان مبحث درست‌نویسی و انتشار سلسله‌مطالبی که گرچه مخالفانی داشت و دارد، از پراستفاده‌ترین مطالب تاریخچه‌ی خوابگرد بود. حتا همان زمان، که تلویزیون ایران هنوز به فلاکت امروز در بی‌توجهی به فرهنگ نیفتاده بود، میزگردی برپا شد در شبکه‌ی چهار برای مناظره در همین باره که اگر اشتباه نکنم، یکی از استادان دانشگاه علامه‌ طباطبایی هم مسئول گرداندن بحث بود.

راه‌اندازی کتاب‌خانه‌ی مجازی خوابگرد هم از کارهای بسیار موفقیت‌آمیزی بود که خود از پس یک نیاز عمومی برآمد. آشکارا می‌دیدم که خوانندگان وبلاگ‌های ادبی چه اشتیاقی به انتشار گاه‌به‌گاه آثار ادبی در وب نشان می‌دهند. باید نمونه‌ای می‌ساختم تا بتواند فارغ از فضای رسمی و در نبودِ نظارت سیستماتیک دولتی، مجموعه‌ای از این آثار را در اختیار خوانندگان بگذارد. خیلی از پیشرفت‌ها و کارها به مرور زمان و متناسب با نیاز هر جامعه ایجاد می‌شود. مثلاً خنده‌دار است اگر ورود موبایل به ایران را از خدماتِ انقلاب بدانیم، اما اگر امروزه وبِ فارسی پر است از انواع کتاب‌‌خانه‌های مجازی، کتاب‌خانه‌ی خوابگرد اولین کتاب‌خانه از این نوع بود و البته با این تفاوت که داستان‌های آن برای اولین بار در خودِ آن منتشر شده بودند. الان خوب است اعتراف کنم که صفحه‌ی آن را بی‌هیچ سواد فنی ساختم و از نظر فنی به ابتدایی‌ترین شکل ممکن به‌روز می‌کردم که توضیحش مایه‌ی ملال است! ولی تازگیِ کار به حدی شوق‌انگیز بود که برای مثال حتا سبب شد یکی دو روز بعد از رونمایی، چندین لوگوی اختصاصی برای آن به دستم برسد از خواننده‌هایی که نمی‌شناختم‌شان.

اداره‌ی سایت «هفتان» که از مرداد ۸۴ افتتاح شد، مرا تمام‌وقت به خود مشغول داشت و خوابگرد را هم به خدمت خود درآورد تا سه سال و نیم بعد، یعنی بهمن‌ماه ۸۷، که مسدود شد و از کار بازماند و زمانِ بازگشت به خانه‌ی شخصی رسید. 

احتمال انتخاب دوباره‌ی احمدی‌نژاد برای چهار سال دیگر، چنان هراسناک می‌نمود که خوابگرد را از فضای همیشگی‌اش دور کرد و به عرصه‌ی سیاست کشاند و عاقبت شد آن‌چه ‌نباید می‌شد. وضعیت در سال ۸۸ اضطراری بود و از رسانه‌های مستقل خبر چندانی نبود و مردم همه سر در اینترنتِ داشتند و شمار زیادی از وبلاگ‌‌ها یا از روی نومیدی یا «هراس معقول» ساکت بودند و من هیچ راهی نمی‌دیدم جز این‌که خوابگرد را به شکل ویژه‌نامه‌ی حوادث روز درآورم. وضعیتی که خیلی زود به مسدود شدن خوابگرد هم انجامید و عجیب و تلخ آن‌که بیشترین آمار بازدید در کل تاریخچه‌ی این وبلاگ، همان روزها بود و همان شب‌ها.

سال چرخید، اما گردِ مرگ و نومیدی روی همه‌کس و همه‌جا ماسیده بود و هیچ‌کس هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کاری نداشت. دوباره باید کاری می‌کردم تا هم خودم سر پا بمانم، هم به سرپا ماندن دیگران کمک کنم. به شعار «مبارزه را زندگی کن» فکر می‌کردم. زندگی من به کتاب و وبلاگ و ادبیات گذشته بود و می‌گذشت، پس طرح تازه‌ای ریختم و باز از شهرت و اعتبار خوابگرد کمک گرفتم و در بهار ۸۹ نوشتم: در این روزهای سخت‌گذر، وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان را به مشارکت در انتخاب «محبوب‌ترین کتاب داستانی سال» فرامی‌خوانم تا یک گام جلوتر از آن‌هایی باشیم که توقف‌مان را می‌خواهند. و این گونه، این برنامه هم با آیین‌نامه‌ای دقیق و ابتکاری، دو دوره‌ی پی‌در‌پی در وبلاگستان برگزار شد.

در همان سال‌ها که هرگونه روایتِ غیررسمی از حوادث تلخ و گزنده اجازه‌ی انتشار نداشت و داستان‌های روز در جاهای دیگری جزدر کتاب‌ها و نشریه‌ها نوشته می‌شد، ایده‌ی «داستان‌های بی‌ویرایش امروز» به ذهنم رسید. به نظر خودم کار خاصی نبود؛ فقط یافتن آن‌ها بود و انتخاب یک عنوان مشترک برای بازنشر روایت‌هایی شخصی که در غبار آن‌روزها گم می‌شد. انتشار هر یک از آن داستان‌ها جز بر غم و خشم درون نمی‌افزود، اما مخاطبانش را خیلی زود پیدا کرد و به پرخواننده‌ترین بخش خوابگرد تبدیل شد.

حالا چند ماهی ست که خوابگرد از فیلتر خلاص شده و من هم از کارمندی درآمده‌ام. خوابگرد بزرگ‌تر شده و من پیرتر. و حالا من ام و خوابگردی که اداره‌ی آن هنوز به من انرژی و جوانی می‌بخشد و هنوز برای آن نقشه‌های تازه دارم. هنوز هم همان‌قدر جاه‌طلبانه و جدی. همیشه، به دلایل شخصیتی، از ابراز و بیانِ خودم در وبلاگ پرهیز داشته‌ام اما در همه‌ی این سال‌ها، در هر صفحه‌ و حرکتِ خوابگرد خودم بوده‌ام. چه زمانی که می‌کوشیدم به آزادی یعقوب یادعلی داستان‌نویس و جواد ماه‌زاده و احمد غلامی روزنامه‌نگار از زندان کمک کنم، چه وقتی که بی‌پروا ارشاد زمانِ مسحدجامعی و صفار هرندی و باقی حضرات را به زیر تیغ نقد می‌کشیدم، چه هنگامی که برای تقویت جایزه‌های ادبی غیردولتی سر و دست می‌شکستم و...

برای من، تاریخچه‌ی خوابگرد، تاریخچه‌ی تلاش برای ساختن بوده و کوشش برای از دست ندادن. بهتر بگویم: تاریخ مبارزه با فراموشی. برای آن‌که دنیای ذهن و بیرون‌مان را مکتوب کنیم تا بدانیم بر چه ایستاده‌ایم و چرا. تا خود را بشناسیم و درستی‌ها و خطاهایمان را. آن‌چه برشمردم، نقاط عطف و برجسته‌ی تاریخچه‌ی این وبلاگ است، اما زندگی پر است از روزمرگی‌هایی که گاه به سختی در یاد می‌نشینند. حالا که صفحه‌های بایگانی خوابگرد را ورق می‌زنم، به یادداشت‌های بلند و کوتاه بسیاری هم می‌رسم از روزمرگی‌ها که جملگی از سر مقاومت در برابر سکون بوده است؛ بخشی در برابر سکونِ خودم و دوستانم، و بیشتر در برابر سکون تزریقی فرمانفرمایان روز.

وبلاگ فقط دفتر خاطرات روزانه‌ی ما نبوده است. دفتر فکر کردنِ ما بوده است و نوشتنِ آن‌ها، تا ببینیم از کجا به کجا رسیده‌ایم و می‌توانیم رسید. جهانی پرارجاع که ما را از سیرِ باری‌به‌هرجهت دور نگه داشته و می‌دارد. جهانی که نقطه‌ی اصلی ما در مواجهه‌ی جدی با خود و دنیای پیرامون است، به دور از واکنش‌های آنی و تخلیه‌های هیجانی و مزه کردن‌های انواع سالادِ فلسفه و تفکر. نقطه‌ی توقف برای آن‌که ببینیم چه‌ها در چنته داریم و چه‌‌ها نداریم و چه‌ها می‌توانیم به دیگران بخشید و چه‌ها می‌توانیم از دیگران گرفت. همه‌ی این‌ها مبارزه‌ی ما بوده است علیه فراموشی. مبارزه‌ای که با وجود شبکه‌های مجازی ـ و سرآمدشان فیسبوک ـ هر روز سخت‌تر هم می‌شود.

این شبکه‌ها شمار زیادی از وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها را بلعیدند و تایم‌لاین و استریم آن‌ها هم رودی ست پرشتاب که انگار همه‌کس را و همه‌چیز را به گورستان فراموشی می‌ریزد. اما به قول مهدی جامی، فیس‌بوک و امثال آن محل پرسه زدن است و اگر فیس‌بوک دعوت به هم‌خوانی و هم‌رسانی ست، وبلاگ هنوز دعوت به ضیافتِ پرشکوهِ خواندن و نوشتن و تامل کردن در باغ‌های خلوت با خویشتن است. چهار سال پیش هم نوشتم که وبلاگستان با هزار زخم و درد و زیبایی و تلخی و درستی و نادرستی و رخوت و مرگ و میر و زایش و شور و غوغا و آرامش و فیلترینگ و موج و بگیر و ببند و رهایی و هم‌گرایی و واگرایی دارد زندگی‌اش را می‌کند، درست مثل جامعه‌ی ایران که با هزار همین‌ها که گفتم، دارد زندگی‌اش را می‌کند.



این روزها که گاهی در حضور پسرم با خوابگرد سر و کله می‌زنم، می‌ایستد کنارم و هر بار می‌پرسد چرا اسم وبلاگم را گذاشته‌ام خوابگرد. در جوابش، مثل خیلی سؤال‌های دیگر، می‌پرسم خودت چه فکر می‌کنی یا حضرتِ پسر. یک بار حرصش که درآمد، گفت لابد برای این‌که همیشه شب‌ها بیداری و توی خانه راه می‌روی. راست می‌گوید و درست. خوابگرد، تاریخ دوازده سال زندگی شبانه‌ی من است که در آغوش خود او می‌گذرد. گاهی به لبخند، گاهی به شوق، گاهی به خستگی مفرط، گاهی به اشک و اندوه و بسیار به فکر کردن «برای» نوشتن و فکر کردن «با» نوشتن؛ اما همواره به بیداری. هنوز کارهای کوچک و بزرگ زیادی هست که باید «برای» و «با» خوابگرد انجام دهم. باید با پسرم حرف بزنم، شاید بتواند کمکم کند.

پ.ن:
خواهش می‌کنم شما هم اگر در همه‌ی این سال‌ها بی‌وبلاگ زندگی نکرده‌اید. در باره‌ی وبلاگ‌‌تان بنویسید، از هر زاویه که خوش‌تر می‌دارید. تاریخ شخصی وبلاگ‌تان اگر باشد که چه بهتر. دیگران را هم اگر دعوت کنید، شاید به مجموعه‌ای مفید برسیم از گردآوری و مرور این تاریخَکِ پرنشیب و فراز.

این دوستان را هم نام می‌برم تا توپ بازی به گردش درآید:
ـ نخست، محمدحسن شهسواری، که خوابگرد بدون پنجره‌ی پشتی او این‌قدر خوش‌آب‌وهوا نمی‌بود.
ـ داریوش محمدپور، صاحب ملکوت، نخستین دوستِ خوب وبلاگی من.
ـ علیرضا مجیدی که «یک‌پزشکِ» او یک ابَروبلاگ است و از جان‌سخت‌های این دنیای مجازی.
ـ ایمایان، نویسنده‌ا‌ی با نام مستعار که از معدود وزنه‌های وبلاگستان است.
ـ بهمن دارالشفایی که «آق‌بهمن»  تا شاید سر شوق بیاید و گرد و خاک از وبلاگِ رهاشده‌اش بزداید.


نظرات خوانندگان
۱۵:۱۳ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ این جمله‌ای تکراری، کلیشه‌ای و در این دو دهه اخیر بی‌قدر شده است اما جز آن جمله دیگری به ذهنم نمی‌رسد: خسته نباشید استاد. سپاس که در این سالها تسلیم رکود، رخوت و درجا زدن نشدید و نوشتید و جست‌وجو کردید و بی‌چشمداشت فضایی برای خواندن و نوشتن و تحرک فکری و فرهنگی خودتان و دیگران به وجود آوردید و برای حفظ و تازگی این فضا از جان و دل مایه گذاشتید. امروز خوابگرد یکی از بهترین‌ها و استوارترین‌های دنیای مجازی فارسی‌زبان‌هاست و در ماندگاری زبان و ادبیات ما و معرفی تازه‌های آن نقشی نامیرا دارد.
۱۶:۵۱ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ از همیشه عالی و عالیتر به خصوص عکسها و چه تاریخچه پر حسی .
۱۷:۵۱ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ همه اين نوشتن ها، تلاش ها، كوشش ها اقدامي بوده است برعليه فراموشي. باتشكر از خوابگرد
۱۹:۴۱ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ وقتی خوابگرد به نوشته‌ای از من لینک می‌داد ذوق می‌کردم که نوشته‌ام را پسندیده.
لینک خوابگرد دهها خواننده جدی به وبلاگم روانه می‌کرد که برای من بسیار ارزشمند بود که کسانی نوشته‌ام را بخوانند.
اولین نوشته‌ای که ناگهان با هجوم کلیکی کاربران و مخاطبان خوابگرد همراه شد متنی بود با عنوان "گلشیفته به راز یا به فاش؟!"
سپاس از مهرت :-)
۲۰:۳۲ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ بی‌زحمت بخش «برخی آشنایان» وبلاگ رو دوباره احیا بفرمایید.
با تشکر
۲۱:۱۶ ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ سيد عزيز سپاس به خاطرخوابگرد به خاطرهمدلي كه با اهالي ادبيات داشته .من سالهاست كه صبحم را با خوابگرد شروع مي كنم حتي وقتي روزها ي متوالي به روز نمي شد يا فيلترمي شد....سال 88 مرحم خوبي بود براي زخم هامان.ممنون به خاطر پايداري همه ي اين سال ها
۰۰:۰۲ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ هفتان واقعا یکی از بهترین‌های وب فارسی بود،
نیم‌فاصله هم مبنای تشخیص ما برای آدم حسابی‌ها شده :))
اولین بار هم که من برای یک داستان/کتاب( در اینترنت) پول دادم و کتاب و دانلود کردم از طریق همین وبلاگ شما بود :)
موفق باشین
۰۰:۱۰ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ خوابگرد عزیز! در این سرما و تاریکی غربت، هشت نه سال پیش، کشف وبلاگ تو راهی به تنفس هوای روزگار ادبیات ‏داخل بود برای منی که چون ماهی افتاده به خشکی تشنه و خفقان گرفته دهانم را باز می کردم و می بستم. هفتان، بی هیچ ‏اغراقی، بهترین مخزن اکسیژن برای تنفس من از آن هوا بود و چه قدر غصه خوردم از بسته شدنش. مدت‌های طولانی ‏وبلاگ تو و هفتان نخستین جاهایی بودند که بامداد هر روز بهشان سر می‌زدم. پایدار بمان و خوابگردی کن!‏
۰۵:۲۵ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ سال 87 بود ،بیست سالگی و کارت اینترنت 5ساعته ی پنج روزه ، اولین تجربه ی وب گردی خانگی با اینترنت دایال آپ، سرچ در مورد صادق هدایت یا فروغ به گمانم، باز شدن اتفاقی خوابگرد، خوابگرد، خوابگرد و خوابگرد تا شنیدن صدای تقّه ی اتمام اعتبار کارت!
یه کشف بود، کشفی لذت بخش. بعد از اون خوابگرد شد دریچه ی آشنایی من با تعداد زیادی وبلاگ خوب و انسان خوب.... اون زمان ها یه لینکدونی سمت چپ صفحه بود که متشکل بود از لیست یک سری وبلاگ که بروز شده هاش به صورت بولد مشخص میشد. بعد خواندن مطلب جدید خوابگرد میرفتم سراغ اون لینکدونی... یک پزشک،ناتور، ایمایان،سی میل، ملکوت و... که سال های بعد همون لیست اضافه شد به گودر و حالا هم اینوریدر...
تو این سال ها خوابگرد تاثیر خودش رو تو شخصیت و طرز فکر من گذاشت و جهت دهی مناسبی بهش داد. مدیون تو و خوابگردم. و ممنونم از تو به خاطر بودنت. و این شش سال آشنایی احازه میده که تو خطابت کنم.
۰۶:۴۵ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ عالی بود رضا جان
۰۸:۱۲ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ بسیار سپاسگزاریم. مانا باشید و توانا.
۰۹:۰۵ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ آخ که اگر این روزگار پر پیچ و گدار بگذارد، چشم. چه نیش ها و چه نوش ها از خوابگرد دارم.
۱۰:۱۶ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ عالی بود. مرور خاطراتتان من را هم به سال‌ها پیش برگرداند که دانشجوی گرگان بودم و هروقت احساس می‌کردم از همه چی دور افتاده‌ام به کافی نت سر می زدم تا ببینم در خوابگرد چه خبر است.
و مسلما هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزگاری قرار است دوستی شکل بگیرد که من از دیدین عکس بچگی‌های پارسا هیجان زده شوم!
در بین دوستانی که نام بردید، «آق بهمن» برایم بسیار جالب بود. زمانی هر روز وبلاگش را چک می‌کردم ولی به مرور کم کار شد و اصلاً از خاطرم رفت تا الان که دوباره خاطرش زنده شد، ممنون.
۱۲:۳۴ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ خوابگرد رو دوست دارم و زمان فیلتر بودنش هم اسمش رو از لیست bookmark هام حذف نکردم به این امید که برگردد... که شکر پروردگار برگشت! نه فقط مطالبش، حتی شکل و شمایل وبلاگ هم به سلیقه‌ی من نزدیکه! این لینکده‌ی سمت چپ صفحه، رنگ ملایم و چشم‌نواز زمینه،... پایدار باشید.
۱۳:۳۹ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ جناب شکراللهی عزیز
خوابگردتان برای من سال هاست که مکانی ست برای دانش و آگاهی و خواندن و آرامش. ارادت و ستایش از پس سال ها...ها
(متأسفانه نیم فاصله را در تبلت نمی توانم رعایت کنم!)
۱۷:۲۸ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ آقا شکراللهی جان. ما که هفت هشت سالی‌ست که عادت کردیم به سر زدن به شما و به هر کس می‌رسیم اولین وبلاگی که برای معرفی به نظرمان می‌رسد همین خوابگرد است. و این نیم فاصله! آخ آخ ببخشید که با اسم شما همراهش کردیم و ..
من هم آن میزگردی که شما در آن حضور داشتید بیاد دارم و من هم در فراخوان محبوبترین کتاب داستانی سال شرکت کردم و کلی خوشحال شدم که انتخاب اول همان داستانی بود که اولین انتخاب من بود. هنوز هم «شب ممکن» برایم بهترین داستان بلند است. روزهای فیلتر شدنتان اصلا روزهای خوبی نبود.
به هر حال دوست داریم همیشه باشید و همیشه خوش فکر بمانید و همیشه خوابگردی کنید که ما را نیز همه شب نمیبرد خواب!
:)
۱۹:۱۱ ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ بله، کارنامه‌ی پرباریه و مهمه که سرآغازها یادآوری بشن.
خوش‌حالم که دوباره در دنیای مجازی فعال شدین. سال 88 از این هم خوش‌حال شدم که در دومین ماه ورود جدی‌ام به دنیای وبلاگستان، لینک معرفی کتاب اکبریانی رو این‌جا دیدم. جای تشکر داره که وبلاگ‌های ناشناس و تازه‌کار رو کشف می‌کنید.
کلا دست مریزاد.
۰۰:۰۴ ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ پایدار باشی سید! راهت پُر رهرو...
سرزدن به خوابگرد از بایدهای روزانه شده است برای ما؛ همین جدی گرفتنِ قضیه است که خوابگرد را این‌چنین محبوب کرده...
و اما یک پیشنهاد؛ امیدوارم با رسیدن سال جدید، فونتِ خوابگرد هم نو شود و چشم‌نواز گردد. به امید روزی که این «تاهما»ی بی‌ریشه دست از سرِ فضای مجازی فارسی بردارد.
درود بی‌کران
۰۱:۲۳ ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ وبلاگ نویسی من وارد نهمین سال خودش شده است. طوری به آن عادت کرده‌ام که دیگر، خواننده داشتن و نداشتنش مهم نیست، مهم این است که رهایی ازش برایم ممکن نیست. این هم روزی است که وارد ۹ سالگی‌اش شد. http://faezehroodi.blogspot.com/2014/11/blog-post_15.html#links
۱۴:۰۶ ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ سلام و خدا قوت...
چیزی که خوابگرد یک وب‌فونت زیبا است. حیف است که از فونت زشت تاهوما برای نمایش متون استفاده شود...
۱۷:۴۶ ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ تاریخچه خیلی جالبی بود و خاطراتی را زنده کرد.
چه خوب است که رسانه‌ای برای خودتان ایجاد کرده‌اید و چراغ آن را روشن نگه داشته‌اید.
۲۱:۴۷ ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ یک چیز را از قلم انداختید. یکی از "سنت"های وبلاگی این بود که وبلاگ‌ها متقابلا به هم لینک می‌دادند و این باعث تقویت روابط و تعامل بیشتر و کلا رونق وبلاگ‌نویسی می‌شد.
رادیو زمانه هم اگر خاطرتان باشد (بنا بر ایده جامی) در تعامل با وبلاگستان شکل گرفت. این رادیو در وبسایت خود لینک صدها وبلاگ را کنار صفحه گذاشته بود، و برعکس، بسیاری از وبلاگ‌ها لینک رادیوی مذکور را در صفحه خود گذاشته بودند. رادیو زمانه پس از این‌که در اثر این سیاست جای خود را در وب یافت، لیست وبلاگ‌ها را حذف کرد.
می‌نویسید:
«این شبکه‌ها شمار زیادی از وبلاگ‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها را بلعیدند و تایم‌لاین و استریم آن‌ها هم رودی ست پرشتاب که انگار همه‌کس را و همه‌چیز را به گورستان فراموشی می‌ریزد».
اضافه بر نقش شبکه‌ها بعضی‌ از «مهم»ها (که شما هم برای بسیاری یکی از آن‌ها هستید) لینک وبلاگ‌ها را یا کلا از صفحه خود حذف کردند، یا آن را به تعدادی انگشت‌شمار لینک به وبلاگ‌های "وزین" و حاوی مطالب "دندان‌گیر"(!) تقلیل دادند.
به نظر من این یک حرکت ضد تعامل و ضد رونق وبلاگ‌نویسی است.

:: خوابگرد
البته در مورد حذف لیست وبلاگ‌ها از خوابگرد اشتباه می‌کنید. من این لیست را حذف نکردم، بل‌که تعطیلی گودر باعث حذف آن شد. اتفاقاً برای قالب جدید خوابگرد سخت پی‌گیرم ببینم می‌توان جایگزینی برای آن پیدا کرد یا نه.
۰۱:۵۸ ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ درود بر شما خاطرات وبلاگ نویسی شما را امروز خواندم . فکر بکری کردید که دوستان را نیز به این کار تشوبق کردید . پرسش من از شما این است که آیا بهغیر از باز نشر اخبار روز و......از رسانه های گوناگون آیا تولید محتوا نیز دارید یا خیر ؟ اگر چنین است راهنمایی بفرمایید

:: خوابگرد
کم‌تر از یک درصد مطالب خوابگرد، بازنشر از سایت‌های دیگر است. عجیب است که چنین تصور اشتباهی دارید.
۰۷:۴۸ ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ خاطراتی که گفتید برای شما به عنوان نویسنده وبلاگ به یک شکل است و برای ما خواننده ها یک شکل دیگر. خیلی تحت تاثیر این مطلبتان قرار گرفتم. من سال هاست اینجا را می خوانم البته بیشتر مطالب کمتر ادبیاتی را! اما همیشه پیگیریتان می کردم. با خیلی وبلاگ ها از قسمت «برخی آشنایان» شما آشنا شده ام و همیشه «لینکده» خوابگرد به نظرم بهترین لینکده وبلاگ ها بوده.
این هایی که گفتید انگار 12 سال از جوانی مرا هم توضیح می دهد. وبلاگ هایی که در آخر دعوت کردید هم تکمیل کننده نوستالژی من است. به خصوص «آق بهمن» که در بحبوحه حوادث 88 تنها محل خبر رسانی برایم شده بود و چه کسی می تواند این چیزها را فراموش کند. ولی نمی دانم چرا خواندن همه اینها خیلی زیاد غمگینم کرد. ولی خوشحالم که شما هستید و امیدوارید. آرزوی موفقیت روزافزون دارم برای شما و برای خوابگرد.
۰۰:۴۸ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ بسیار عالی! باید کمی وقت پیدا کنم و در این بازی وبلاگی شرکت کنم. مرا به گذشته ها بردی و به یاد نخستین روزهای وبلاگ دار شدنم. وای که چه قدرتی در انگشتانم احساس می کردم
۰۴:۱۰ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ جناب آقای سید رضا شکراللهی با سپاس فراوان از پیشنهاد خوب شما و خوشحالی از آشنایی با وبلاگ شما من حدود 5 سال و نیم ست که وبلاگ دارم، می گویم وبلاگ دارم چون هنوز خودم رو وبلاگ نویس نمی دونم. البته پیشنهاد شما رو انجام دادم و خواستم عین متن رو هم اینجا کپی کنم که موفق نشدم. باز هم از شما سپاسگزارم.
۰۴:۱۶ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ وبلاگ خوابگرد پستی نوشته بود درباره تاریخ شخصی خوابگرد، البته من با این پست از طریق وبلاگ سوفیا آشنا شدم. در این پست خواسته شده که از تاریخ وبلاگ خودمون بنویسیم.
نمی دونم من اصلا حق دارم که پاسخ دهم به این پست یا خیر؟ چون پستهای وبلاگ من بیشتر برگرفته از وبلاگها و کتابها و مقالاتی ست که خوندم و می خونم چند پستی هم اگر نوشتم بعد حذفش کردم، برای اینکه دیدم مطلبی یا حرفی ندارم برای گفتن. به هرحال برگردیم به اصطلاح سر اصل مطلب و اینکه چونه وبلاگی درست کردم، نمی گویم شروع به وبلاگ نویسی کردم زیرا خود را به همان دلیلی که گفتم وبلاگ نویس نمی دانم.
تابستان 88 بود گمان کنم تیرماه بود، در آن روزهای پر التهاب به توصیه و راهنمایی برادرم وبسایتی درست کردم و بعد از چند روزی آن را رها کرده و در بلاگر، وبلاگی درست کردم که در اون مطالبی رو که خونده یا در دفترچه ای نوشته بودم یا مقالاتی از روزنامه ها بخصوص روزنامه شرق رو که نگه داشته بودم، در اون نوشتم و در بهمن ماه 88 این وبلاگ رو درست کردم و از اون زمان تا امروز این وبلاگ رو دارم.
نام این وبلاگ، ندای غرب رو هم از روزنامه ای که پدربزرگم مؤسس و صاحب امتیازش بود، گرفته ام و حالا شده راهی برای ابراز علاقه و عشقی که به پدربزرگم دارم.
به نظرم هر وبلاگی بعد از مدتی راه خودش رو پیدا می کنه، گرچه ممکنه به مرور زمان و ناخودآگاه یا با برنامه این راه تغییر کنه، مثلا خود من بارها شروع به نوشتن کردم ولی ادامه ندادم و شاید همین نوشته سرآغازی برای نوشتن و وبلاگ نویسی باشه.
با سپاس فراوان از سرکار خانم دکتر فائزه رودی و جناب آقای سید رضا شکراللهی
میثم منیعی
۱۶:۱۰ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ جناب آقای سید رضا شکراللهی سلام
از محبت و توجه شما بسیار سپاسگزارمو برای شما آرزوی شادی و سربلندی دارم در کنار خونواده محترمتون و همراه با وبلاگ خوبتون.
۱۶:۲۱ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ خوابگرد برای من هم خاطره‌ی روزهای خوش وبلاگ‌نویسی‌ست. هنوز هم وقتی به قالبش نگاه می‌کنم به یاد روزهای MovableType می‌افتم.
گفتم روزهای خوش اما این روزها رو بیشتر دوست دارم برای وبلاگ‌نویسی. مسئولیت سایتهای اجتماعی و دوستیابی و روزنامگی به مدد تحول سالهای اخیر از روی دوش وبلاگ‌نویسی برداشته شد تا گرچه با قدم‌های آهسته‌تر اما سنگینتر و جاپاهای عمیقتر پیش بره.
مدت زیادیه که دیگه خواننده‌ی خوابگرد نیستم (گرچه همچنان ازطریق خوراکخوانم لینکده رو دنبال می‌کنم) اما این ذره‌ای از احترامم نسبت به این وبلاگ کم نمی‌کنه.
هنوز اول عشق است.
۱۶:۲۷ ۱۳۹۳/۱۲/۱۵ شایسته می بود که من عنوان پستم رو پیشنهاد خوب شما قرار می دادم و چنین کردم.
۱۶:۱۸ ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ سلام!
چقدر جالب! واقعا سر ذوق اومدم از خوندن این مطلب... منم چندباری وبم رو بستم و باز کردم و حالا برگشتم تا برای همیشه باشم. فکر می کنم وبلاگ اگرچه دوره ای مهجوریت رو تحمل کرده، اما با اقتدار برتری خودش رو به وایبر و واتسپ و لاین و فیسبوک و امثالهم نشون داده.
خوشحالم که یک وبلاگ نویسم.
۲۰:۴۴ ۱۳۹۳/۱۲/۱۶ سلام
شاید جالب باشد که فهرستی از وبلاگ‌های شرکت‌کننده در این بازی تهیه کنید. دوست دارم بدانم دیگران چه چیزهایی نوشته‌اند.

:: خوابگرد
اتفاقاً فهرست را آماده کرده‌ام و امشب یا فردا می‌گذارم. ممنون از پیشنهاد.
۱۶:۴۵ ۱۳۹۳/۱۲/۱۷ سلام
ممنون می شوم اگر رمان من را که جدیدا به بازار آمده را در خوابگرد معرفی کنید
مرد ناتمام
جواد پویان
انتشارات نیلوفر
عکس پشت وجلد کتاب در صفحه من در فیس بوک می باشد ..اگر تمایل ب نقذ کتاب هم دارید ادرس بدهید یک نسخه برایتان بفرستم
مموفق باشید

:: خوابگرد
آقای پویان عزیز
مطالب خوابگرد را فقط به انتخاب خودم می‌نویسم یا سفارش می‌دهم به نویسندگان مهمان. اما این امکان را برای همه‌ی دوستان فراهم کرده‌ام که اگر می‌خواهند، مطلب اختصاصی خودشان را به هر صورت که مایل اند، در خوابگرد منتشر کنند.
لطفاً این‌جا را ببینید:
http://khabgard.com/statics.asp?id=-1477318536
۲۳:۰۴ ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ سلام اقانیم فاصله.
مطالب شما و صفحه 13 مریم مهتدی رو که می خوندم ، مو به تنم سیخ شده بود از این مرور 12 سالی که گذشت.یه عمره. یک عالمه خاطره هست. موفق باشید.
۱۸:۰۲ ۱۳۹۴/۰۱/۰۴ سلام خوشحال میشم به وبلاگ منم سر بزنید

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.