خوابگرد قدیم
سينـا مطلبـي، روزنامه‌نگار و نويسنده‌ي وبلاگ وبـگرد به مجتمع قضايي فرودگاه احضار و بازداشت شد. بخشي از اتهامات او به مطالب وبلاگش مربوط مي‌شود.
يادداشت خودش پيش از بازداشت
خبر ايسنا درباره‌ي بازداشت او

خبر تکميلي: فرد يا افرادی در حمايت از سينا مطلبی وبلاگي درست کرده‌اند و عنوانش را گذاشته‌اند اعتراض به بازداشت سينا مطلبي
يكي از دلنشين‎ترين وبلاگ‎هاي فارسي كه مدت زيادي ست لينك آن را در لينك‎آباد گذاشته‎ام، وبلاگ ملكـوت است كه مرد فرهيخته‎اي به اسم "داريوش ميم" آن را مي‎نويسد. به گمانم در انگليس زندگي مي‎كند و يقين دارم كه بسيار اهل دل است. اين را مي‎توان از يادداشت‎ها و موسيقي‎هايي كه در وبلاگش مي‎گذارد، فهميد. به جز ابراز احساس شخصي‎ام نسبت به اين وبلاگ مشتي، به عمد از آن ياد مي‎كنم تا الگوي مناسبي را از يك وبلاگ شخصي به كساني كه چنين وبلاگ‎هايي دارند معرفي كنم. نـگاهش كنيـد!
و همين طور اين كاباره‎ي معركه‎ي ايراني را با عنوان "داش داش" كه لينكش را از همين‌جا گرفتم.

***
از وقتي سر و كله‌ي اين دخترخانم با مامان و باباش توي شهر وبلاگ‌ها پيدا شد و من هم معرفي‌شون كردم چند ماهي مي‌گذره. در اين مدت اين خانواده‌ي محترم، هم سر و شكل وبلاگ رو هي عوض كردن و هم دنبال فرم خاصي بودن تا براي يادداشت‌هاشون از اون استفاده كنن. فرم نگارش رو بالاخره پيدا كردن و اگه در انتخاب موضوعات بتونن كمي از محذورات اجتماعي فاصله بگيرند و يادداشت‌هاي خصوصي‌تري بنويسن، از اين هم بهتر خواهدشد. اما نمي‌دونم چرا هنوز با شكل گرافيكي اين وبلاگ مشكل دارم. اميدوارم بتونن با مشورت با يك گرافيست آشنا با طراحي وب، بالاخره به شكل مناسب و ثابتي برسند.
چهار روز از انتشار نامه‎ي تحسين‎آميز تهديدآميز خطاب به مديران پرشين بلاگ مي‎گذرد و آن‎ها هنوز هيچ واكنشي نشان نداده‎اند، شايد فرصت بيش‎تري بايد به آن‎ها داد. اين نامه بازتاب گسترده‎اي داشت و دوستان زيادي به وسيله‎‎ي ايميل، لينك دادن و حضوري آن را امضا كردند كه خبرش را به مديران پرشين بلاگ داده‎ام. اما در اين فاصله اتفاق ديگري هم افتاد كه علاقه‎مندان سايت رقيب يعني blogsky را كمي ترساند. چند ساعت پس از اين كه مديران blogsky ايميلي براي من فرستادند و نوشتند كه به‎زودي توضيحات‎شان را درباره‎ي اشكالات سايت و نيز ايمن بودن آن برايم خواهند فرستاد، اين سايت و همين‎طور سايت آي تي ايران كه درحال يرگزاري جشن تولدش بود، مورد حمله قرار گرفتند. مديران blogsky اكنون سايت را به حالت عادي برگردانده‎اند و شايد همين اتفاق به آن‎ها فرصت پاسخگويي نداده باشد. به هرحال همچنان درانتظار پاسخ آن‎ها هم مي‎مانيم. هك شدن blog sky باعث شد برخي دوستان اثاث‎كشي كرده بلافاصله به پرشين بازگردند و برخـــي هم كه كوچ‎شان را رسما اعلام كرده بودند، احتمالا توي رودربايستي خود بمانند و پايداري نشان دهند و به فكر اين باشند كه درصورت نا اميد شدن از blogsky به سوي دات كام شدن پيش بروند.
در مجموع، نظراتي كه دوستان درباره‎ي نامه به مديران پرشين بلاگ به شكل‎هاي گوناگون بيان كرده‎اند حاوي دو نكته‎ي اساسي ست. يكي اين كه بيش‎تر مستاجران پرشين به رسم شرقي خود ترجيح مي‎دهند پرشين بلاگي‎ها مشكلات سايت خصوصا مشكل سرعت آن را برطرف كنند تا مجبور به ترك مهماني نباشند و پيش وجدان ايراني خود متهم به بي‎وفايي! نشوند. و ديگر آن كه بيش‎تر دوستان به پايدارماندن سرعت فعلي blogsky در آينده، كه شمار كاربران آن بالا خواهد رفت، مطمئن نيستند؛ ضمن اين كه ناشناس بودن گردانندگان سايت هم آن‎ها را آزار مي‎دهد و به قياس فضاي فرهنگي اين سال‎ها نسبت به پشتوانه‎ي مالي آن‎ها خوش‎بين نيستند.
بايد منتظر ماند و به مديران هر دو سايت فرصت داد، اين طور نيست؟
***
اين پيام را هم بی‌کم و کاست بخوانيد:

نويسنده: بدون عنوان خاص
شنبه، 30 فروردين 1382، ساعت 12:6

دوستان توجه کنيد ۵شنبه شب سايت بلاگ اسکای هک شد در این سايت مقدار متنابهی از مطالبی قرار گرفته که آن را نسبت به پرشين بلاگ برتر می داند فرداي ‌اين روز سايت آی تی ايران هک می شود که در آن همين نامه بالا در انتقاد به مديران پرشين بلاگ آمده بود راستی به نظر شما آيا ارتباطی می تواند وجود داشته باشد؟

E-mail: [email protected]
URL: وارد نشده است
‌‌جمعه 29 فروردين روز نفس‌گيری ست برای سه فيلمساز ايرانی؛ "پرويز شهبازی، "جعفر پناهی" و "سميرا مخملباف" منتظرند ببينند که بالاخره آخرين فيلم‌شان در يکی از بخش‌های جشنواره‌ی کـن خواهد بود يا نه؟
دفتر جشنواره تا کنون به هيچ‌يک از فيلمسازان خبر دقيقی نداده و همه چيز را به کنفرانس خبری روز جمعه موکول کرده؛ با اين حال به نظر مي‌رسد كه تاكنون وضعيت دو فيلم "طلا" ساخته‌ی جعفر پناهی و "ساعت عصر پنجم" تازه‌ترين فيلم سميرا مخملباف تا حدودي مشخص شده و گويا شانسي براي شركت در بخش هاي اصلي مسابقه ندارند هرچند رايزني‌هاي فشرده! براي چانه‌زنی همچنان ادامه دارد.
اما فيلم "نفس عميق" پرويز شهبازي كه توانست به عنوان يك فيلم متفاوت و خلاقانه، علاوه بر موفقيتي كه در جشنواره‌ی فيلم فجر به دست آورد، نظر منتقدان و تماشاگران را هم به خود معطوف كند، همچنان اين شانس را دارد كه در يكي از بخش‌های اصلي جشنواره‌ی کن پذيرفته شود. بايد ديد مديران جشنواره سرانجام به چه نتيجه‌ای خواهند رسيد.
فيلم "نفس عميق" همچنان فاقد پروانه‌ی نمايش است و هنوز مشكلات مميزي آن كه به محتواي كلي فيلم برمي‌گردد، حل نشده است.
***
ادامه‌ی خبر جمعه ۲۹ فروردين


هنر چانه زني
برخلاف پيش‎بيني من، فيلم "نفس عميق" جاي خودش را به فيلم سميرا مخملباف داد. من اين موفقيت را مديون هنر چانه‎زني مخملباف پدر مي‎دانم؛ هنري كه جعفر پناهي هم بهره‎ي متوسطي از آن دارد اما پرويز شهبازي، شاگرد بي‎استعداد اين مكتب است!
پس از خواندن خبر، قاعدتا بايد خوشحال مي‎شدم از حضور يك فيلم ايراني در جشنواره‎ي كن اما بسيار خوشحال‎تر مي‎شدم اگر فيلم نفس عميق به بخش مسابقه راه مي‎يافت. گمان من بر اين است كه اگر فيلم شهبازي در جشنواره‎ي كن موفق مي‎شد، مي‎توانست به يك الگوي متفاوت و نو تبديل شود براي سينماي روشنفكري ايران اما خوب مثل اين كه بار هم به همت روابط عمومي فشرده‎ي محسن مخملباف، نماينده‎ي سينماي ايران بايد فيلم ديگري از دختر مكرمه‎ي ايشان باشد كه در افغانستان فيلمبرداري شده است.

اين روزها تب انتقال وبلاگ از persianblog به blogsky بدجوري بالا گرفته و خيلي از بلاگرها و حتا چندتا از حرفه‎اي‎ها هم مشعوف سرعت و امكانات اديتور آن شده‎اند و يواش يواش دارند اثاث‎كشي مي‎كنند. خود من هم براي آن كه URL خوابگرد را در blogsky از دست ندهم، خيلي زود وبلاگي را با همين عنوان و آدرس در blogsky ثبت كردم كه شكل آزمايشي آن را مي‎توانيد ببينيد: http:‎‎‎‎‎‎//khabgard.blogsky.com
(البته اين سايت جديد يكي دو اشكال عمده دارد از جمله بي‎‎شناسنامه بودن آن كه در مورد آن‎‎ها با مديران سايت مكاتبه كرده‎‎ام و منتظر جواب‎‎شان هستم. اميدوارم پاسخ‎‎هاي خوبي را براي شما منتشر كنم.)
و اما اين وضعيت باعث شد اقدام كنم براي نوشتن يك نامه‎ي كاملا جدي براي مديران persianblog و ضمن گوشزد كردن مشكلات خاصي كه سايت‎شان دارد، آن‎ها را متوجه كنم كه اگر مشكلات فني و ويرايشي سايت را برطرف نكنند، دير نيست كه از اعضاي سايت به تدريج كاسته شود و خصوصا با كناركشيدن بلاگرهاي حرفه‎اي كه تا كنون با مشكلات persianblog راه آمده‎اند، اين سايت از رونق خواهد افتاد.
به هرحال متن اين نامه را با دقت بخوانيد و اگر با مضمون آن موافق هستيد، يا لينك اين يادداشت را در وبلاگ‎تان بگذاريد و به من خبر بدهيد و يا از طريق فرستادن ايميل، نامه را تاييد كنيد تا امضاي شما هم پاي اين نامه ثبت شود. (توجه كنيد كه صرف گذاشتن پيغام در اين جا نمي‎تواند مدرك امضاي شما باشد)

متـــــــن نـــــــامــــــــه

مديران محترم سايت پرشين بلاگ
با درود
مدتي ست با راه افتادن سايت blogsky انحصار راه‎اندازي و پشتيباني وبلاگ‎هاي فارسي از persianblog گرفته شده و حتما آگاه هستيد كه هر روز بر شمار كساني كه وبلاگ خود را از سايت شما به اين سايت تازه تاسيس منتقل مي‎كنند، اضافه مي‎شود. ما امضا كنندگان اين نامه به عنوان وبلاگ‎نويس و يا بازديدكننده‎ي حرفه‎اي وبلاگ‎هاي زيرمجموعه‎ي پرشين بلاگ بهتر ديديم نكاتي را با شما درميان بگذاريم كه هدف از آن ايجاد انگيزه در شما براي رفع اشكالات موجود است.
1- بزرگ‎ترين مشكلي كه كاربران سايت شما با آن روبه‎رو هستند، سرعت بسيار پايين سرور پشتيبان شماست. شكايت وبلاگ‎نويس‎ها و بازديدكنندگان حرفه‎اي از سرعت پرشين بلاگ فراگير شده و با راه افتادن سايت رقيب، اين شكايات جاي خود را به اقدام براي انتقال وبلاگ‎ها داده است. البته پايدار ماندن سرعت فعلي سايت رقيب هم خود جاي تامل دارد، ولي به هرحال مساله اين است كه درحال حاضر چنين مشكلي ندارد.
2- اديتوري كه براي پرشين بلاگ طراحي كرده‎ايد در مقايسه با اديتور سايت رقيب، از امكانات خيلي كم‎تري برخوردار است . در طول مدتي كه سايت شما فعال است هيچ گونه تغيير و تحولي در اين قسمت ايجاد نكرده‎ايد و نويسندگان وبلاگ‎ها هيچ‎گونه آزادي عملي براي تنظيم نوشته‎هايشان ندارند و ناچارند به شكلي دست و پا بسته يادداشت‎هاي خود را ويرايش كنند.
3- از امكاناتي مثل اختيار ثبت ويا عدم ثبت پيام‎ها، آپلود لوگو و عكس، ويرايش قالب صفحه‎ي نظرات، شمارشگر اختصاصي و... در سايت شما خبري نيست.
4- شمارشگر وبلاگ‎هاي ليست گروه‎هاي پرشين بلاگ، نمايشگر شمار واقعي بازديدكنندگان از وبلاگ‎ها نيست و گاه تفاوتي در حد 15 هزار بازديدكننده را مي‎توان در آن‎ها ديد.
5- بيش‎تر وبلاگ‎نويس‎ها خاطرات بدي دارند از خطاهايي كه به هنگام ارسال يادداشت‎ها و يا ويرايش قالب وبلاگ‎شان با آن‎ها روبه‎رو مي‎شوند. اين خطاها كه ناشي از ضعف فني سايت است، گاه وبلاگ‎نويس‎ها را ساعت‎ها پاي كامپيوتر مي‎نشاند تا بروز شكلي آن‎ها را برطرف كنند.
6- گذشتن اجباري از مرحله‎ي " بازسازي وبلاگ" به هنگام ايجاد هرگونه تغيير در وبلاگ، از ديگر كاستي‎هاي سايت شماست كه چندين ماه است به هدف رفع اشكالات قبلي سايت درنظر گرفته شده اما حالا ديگر خودش براي خودش ماجرايي ست.
7- شما براي تامين هزينه‎‎ي سايت، از فضاي همه‎‎ي وبلاگ‎‎ها براي آگهي استفاده مي‎‎كنيد، اما كاربران خود را از مشكلات سايت نجات نمي‎‎دهيد؛ سايت رقيب اما هيچ گونه تبليغي را روي وبلاگ‎‎ها نمي‎‎فرستد و درعين حال رضايت خاطر كاربران را فراهم كرده است.
اقدام شما در راه‎اندازي سايت persianblog از نظر ما اقدامي بود جسارت‎آميز و درخور تحسين. اقدام ما در امضاي اين نامه نيز از روي دلسوزي ست. با اين حال اعلام مي‎كنيم اگر خيلي زود به رفع مشكلات سايت نپردازيد، خروج وبلاگ‎نويس‎هاي حرفه‎اي از سايت شما الگويي خواهد شد براي ديگران، و بعيد مي‎دانيم كه شما چنين بخواهيد.
با احترام
سيد رضا شكراللهي ( خوابگرد )
اين دوست ناديده‎ي ما آقاي شكيب‎زاده كه مدير گروه وبلاگ‎هاي روزنامه‎نگاري در سايت پرشين‎بلاگ است، زحمت كشيده و براي مسئولان وزارت ارشاد نامه نوشته كه در جشنواره‎ي امسال آثار بلاگرهاي روزنامه‎نگار هم بيايند وسط ماجرا و غرفه بگيرند و شلوغ بازي دربياورند و خلاصه از اين حرف‎ها. الحق كه انسان شريفي ست اين آقاي شكيب‎زاده، خصوصا كه همت كرده براي ماها هم كه وبلاگ‎مان جزو ليست وبلاگ‎هاي روزنامه‎نگاري ست، پيغام گذاشته كه هم موضوع را بازتاب بدهيم و هم نظرمان را بگوييم.
حقيقتش ابراز وجود كردن به عنوان يك تشكل يا يك گروه بلاگر در ميان گروه‎هاي اجنماعي چندان هم بي‎فايده نيست. دست كم شايد بتوان به شمار كاربران اينترنت اضافه كرد و يا به آن‎ها پيشنهادهاي فرهنگي داد. اين مساله كاركردي دوجانبه دارد و سواي تنوعي كه مي‎تواند به جشنواره‎ي مطبوعات بدهد، مي‎تواند خود بر رونق بلاگيدن آن هم از نوع روزنامه‎نگاري‎اش بيفزايد، اما اين كه ما از مسيولان بخواهيم بلاگرهاي روزنامه‎نگار را هم به حساب بياورند براي من يكي چندان خوشايند نيست و اساسا وضعيت مطبوعات در ايران چنان است كه به نظر من بهترين كمك به آن پر وبال ندادن به اين جور امور تشريفاتي آن هم از نوع دولتي ست. بلاگ‎نويسي ذاتش با يلگي و آزادي همراه است و شريك شدن در مناسبات دولتي به هرشكل، ناقض اين ويژگي اساسي ست؛ چرا؟ در نظر داشته باشيد كه انگيزه‎ي اصلي گسترش بلاگ‎نويسي، نياز به انتشار عقايد و اخبار فارغ از هرگونه بده بستان حكومتي و غيرحكومتي بوده است و وقتي پاي حكومتي به ميان مي‎آيد كه آزادي بيان در ساختار آن اساسا جايي ندارد، شركت كردن در مناسبات دولتي يك جور گام برداشتن در مسير آلوده‎كردن اين فضاي باز است، چه بخواهيم و چه نخواهيم.
از اين‎ها گذشته، به گمان من شان وبلاگ‎هاي روزنامه‎نگاري در ايران چنان است كه اين مقامات دولتي هستند كه بايد براي حضور بلاگرهاي روزنامه‎نگار در جشنواره‎ي مطبوعات درخواست بنويسند و نه بلاگرها؛ موافق‎ايد يا مخالف؟
"من اولين معترض هستی بشری را حوا به حساب آوردم و به او حق دادم ، اسمش را هر چه می‎‎خواهيد بگذارِيد، فمنيسم يا هر اسم مد روز ديگر اما نام اعتراض حوا را به غرغر زنانه تعبير نکنيد که بعد از حوا ، هر کدام از نوه‎‎هاش که لب به اعتراض گشودند گفتند : چقدر غر می‎‎زنيد! حالا به تعبير پيرپسرهای بچه ننه ، دلم می خواهد غر بزنم . سال‎‎هاست که غر می‎‎زنم .حالا که اين طوري است، "غر می زنم پس هستم !" مطمئنم که مردهای عاقل و دوست داشتنی تحملم می‎‎کنند ، با من همصدا می‎‎شوند و منظور اصلي‎‎ام را می‎‎فهمند، همراه من می‎‎گويند: اعتراض میکنيم پس هستيم!"
من شخصا جزو كساني هستم كه منظور اصلي شيوا ارسطويي را مي‎‎فهمم پس هم عاقل هستم و هم دوست‎‎داشتني! اما از اين موضوع حساس گذشته، خبر وبلاگ نويسي اين نويسنده‎‎ي عزيز تازه به ايران بازگشته واقعا خوشحالم كرد. برويد برايش پيام بگذاريد تا مبادا كه پشيمان شود.

***

"از كجا مي‎‎توان مطمئن شد كه اگر نويسندگان مهاجر در ايران باقي مي‎‎ماندند در روند خلاقيتي خود در مراحل بالاتري از آن‎‎چه در خارج بوده‎‎اند قرار مي گرفتند و مگر نويسندگان ديگري چون سيمين دانشور، بهرام صادقي، قاسم هاشم‎‎نژاد، شميم بهار، تقي مدرسي، رضا فرخفال، علي محمد افغاني و ديگراني از اين دست در ايران نبودند و آثارشان افت ندارد و يا به تعطيلي كشانده نشده‎‎اند؟"
حقيقتش تا امشب فرصت نكردم يادداشت سه‎‎شنبه روز حسن محمودي را با عنوان "نكاتي درباره‎‎ي ادبيات مهاجرت" بخوانم و حالا كه خواندم براي همفكري با او پيشنهاد مي‎‎كنم شما هم اين يادداشت را بخوانيد. البته خداوكيلي من هنوز با اين نثر و زبان دوست عزيزم كمي مشكل دارم ولي شايد سليقه‎‎اي باشد! به هرحال اگر در همين نقل قول يك جمله‎‎اي تغييري ديديد، بگذاريد به حساب ويراستاري من كه حضرت آدم اجازه‎‎اش را لابد به من داده‎‎اند!
در ايام نوروز تيزر تلويزيوني هيچ يك از فيلم‎هاي نوروزي از تلويزيون پخش نشد. وقتي "حيدريان" رئيس سابق "سيمافيلم" به معاونت سينمايي كشور برگزيده شد، "جعفري جلوه" مدير شبكه‎ي اول تلويزيون رداي داوري جشنواره‎ي فيلم فجر را به تن كرد و وقتي ديگر مسئولان سينمايي كشور يكي يكي جاي خود را به مسئولان تلويزيون دادند، گمان خيلي‎ها بر آن رفت كه سينما و تلويزيون باهم آشتي كرده‎اند. سهم سينماي ايران اما در تلويزيون، از سال‎هاي قبل هم كم‎تر شد و مردم كه پاي خيل فيلم‎هاي پليسي و تخيلي تلويزيون نشسته بودند وقتي تعطيلات به پايان رسيد تازه از خود پرسيدند پس چرا امسال سينماها اكران نوروزي نداشتند؟
همان زمان كه آن جابه‎جايي‎هاي بي سر و صدا انجام مي‎شد صراحتا گفتم كه قرار نيست تلويزيون با سينما آشتي كند بلكه اين سينما ست كه بايد از اين پس با تلويزيون كنار بيايد. پخش نشدن تيزر فيلم‎هاي نوروزي در تلويزيون، ادامه‎ي منطقي همان توافق‎هاي نهاني بود. درست است كه مديريت سينما اكنون در دست ايشان است اما فيلم‎هاي آماده‎ي اكران، فيلم‎هايي نيستند كه در زمان مديريت آن‎ها ساخته شده باشد. حكايت فيلم "خانه روي آب" را كه همه مي‎دانند و "واكنش پنجم" هم اساسا هيچ همخواني با سياست‎هاي فرهنگي آقايان ندارد، همچنان كه سازنده‎اش "ميلاني" ندارد؛ فيلم‎هاي ديگر هم، فارغ از ارزش‎هاي فرهنگي هنري‎شان، به همين قياس... از اين گذشته اين را هم بدانيد كه همين اكران رنجور و رو به موت هم خودش حكايت‎هاي خاص خودش را پيدا كرده كه خبر دادن به تهيه كننده سه روز قبل از اكران تنها يكي از آن‎ها ست. و بالاخره در كنار اين وضعيت به اين موضوع هم توجه كنيد كه هنوز هستند فيلم‎هايي كه در سال‎هاي قبل‎تر ساخته شده‎اند و اكران آن‎ها هر سال به سالي ديگر وعده داده مي‎شود و با توجه به مديريت جديد سينما بسيار دور از نظر است كه ديگر امكاني براي اكران آن‎ها وجود داشته باشد.
وقتي اين موارد را كنار هم مي‎گذارم و به شناختي كه از ايشان دارم رجوع مي‎كنم به اين نتيجه مي‎رسم كه نه قرار بوده تلويزيون با سينما آشتي كند و نه سينما با تلويزيون بلكه انگار بر سر تعطيلي نسبي سينما توافق شده است. از منظر ايشان اساسا كشور نيازي به سينما ندارد ( مگر همه‎ي كشورهاي دنيا سينما دارند؟) ولي با اين حال به‎خاطر پيشبرد بعضي اهداف مقتدرانه‎ي فرهنگي ونيز تامين درآمد زندگي پرهزينه‎ي خواص مي‎توان سينما را به شكلي خاص محدود كرد و در انحصار گرفت، وبه فيلمسازان مستقل به زبان بي‎زباني پيشنهاد كرد كه آرام و بي دردسر كنار بكشند و عرصه براي خودي‎ها باز شود. در اين شكل مي‎توان براي ساخت يك فيلم جنگي سه ميليارد تومان هزينه كرد و مثلا "احمد رضا درويش" تنها براي يك پلان از اين فيلم جنگي‎ يك واگن 300 ميليون توماني را منفجر كند.
و مايه‎ي نگراني بيش‎تر آن كه سرنوشت سينماي ايران به شكل مستقل و منفرد رقم نخواهد خورد، اين طور نيست؟
...ايرانی‌ها مثل مگس بودند و ما آن‌ها را امشی کرديم...
همه‎ي دوهفته تعطيلي نوروزي را اگر در سفر، خوش بوديد و يا در كنج خانه با پيگيري اخبار جنگ زندگي را از كسالت روزمرگي نجات مي‎داديد، در گوشه‎اي از يك بيمارستان در پايتخت، يك افسانه به واقعيت پيوست و راه نفس‎هاي مردي كه بيش‎تر شماها هم با چهره‎ي او آشنا هستيد، تنگ و تنگ‎تر شد. من نام اين افسانه را "افسانه‎ي خورشيد" گذاشته‎ام. حكايتي طولاني ست اما حوصله كنيد و بخوانيدش. دست‎كم فايده‎اش اين است كه مرا به خاطر يادداشت كوتاه قبلي‎ام به آن چه كه تصور درستي از آن نداريد، متهم نخواهيد كرد.
و اما افسانه‎ي خورشيد
دو سال پيش فيلمنامه‎ي قسمتي از يك سريال دانشجويي را براي شبكه‎ي اول تلويزيون نوشتم باهمين عنوان. داستان يك استاد دانشگاه به اسم دكتر خورشيدي كه سر و وضعي امروزي داشت با حرف‎هايي روشنفكرانه در باب دين و نگرش‎هاي متحجرانه به آن و... دانشجويي راه گم كرده گمان به بي‎ايماني او مي‎برد و برآن مي‎شود كه فضا را عليه او مسموم كند. دانشجو به استاد پرخاش مي‎كند و سابقه‎ي نداشته‎ي جبهه رفتنش را به رخ استاد مي‎كشاند اما استاد خويشتن‎داري مي‎كند و تنها از او مي‎خواهد كه به جاي منطقه منطقه گفتن كمي به منطق خود رو آورد... دانشجو در خيال خود مي‎پندارد كه با اقداماتش راه را براي اخراج استاد هموار كرده كه غيبت استاد به ياري‎اش مي‎آيد و همگان او را موفق مي‎دانند در اقدام انقلابي خود، اما خبر مي‎رسد كه استاد خورشيدي در بيمارستان است و بالاگرفتن عوارض شيميايي‎اش او را بستري كرده. استاد خورشيدي در برابر ديدگان حيرت‎زده‎ي دانشجويان براي هميشه چشم فرو مي‎بندد و افسانه‎ي كوچكي مي‎شود در ميان افسانه‎هاي بي‎شماري كه چند سالي ست خلق مي‎شوند، بايگاني مي‎شوند و فراموش مي‎شوند تا خداي ناكرده حافظه‎ي تاريخي اين مردم آسيبي نبيند، همين!
پاي ساخت اين قسمت كه رسيد ميان كارگردان و دستياران تنشي پيش آمد بر سر انتخاب بازيگر نقش استاد خورشيدي. گزينه‎ي كارگردان، يك بازيگر تاتر و تلويزيون بود كه دستياران گمان مي‎كردند همولايتي بودن‎شان تنها دليل اين انتخاب است و الا اين مرد بازيگري مغرور بود كه حاضر نبود كسي را به همصحبتي با خود برگزيند، لبخندهاي مصنوعي تلخ مي‎زد و جوري ناهموار به همه نگاه مي‎كرد. سرانجام همين مرد نقش استاد خورشيدي را بازي كرد و اين قسمت از سريال پس از آن كه به رويت خود مديران شبكه هم رسيد اجازه‎ي پخش نيافت و حتا نزديك بود به خاطر اين قسمت كل سريال ممنوع الپخش شود.
زمان گذشت... و دو سال بعد يعني در همين روزهاي نوي سال و دوران جنگ آمريكا و صدام، يك پيغام تلفني برايم گذاشته مي‎شود با اين عبارت: "... رضاجان، افسانه‎ي خورشيدت متاسفانه به واقعيت تبديل شد و محمود(...) در بيمارستان(...) بستري ست و نفس كشيدن برايش دشوار است. دعا كن برايش و به ديدنش برو پيش از آن كه تمام كند..."
به ديدارش نرفتم، طاقتش را نداشتم. فهميده بودم كه سكوت به ظاهر مغرورانه‎اش از دردي بود كه در جانش افتاده بود و كسي را لايق درددل نمي‎ديد. لبخند تلخ اگر مي‎زد از رنجي بود كه با خود مي‎كشيد و با نقشي كه به او پيشنهاد شده بود، داغش را تازه‎تر مي‎ديد و... نمي‎توانستم به ديدارش بروم و به عذاب افتادم از نتوانستنم؛ همان‎گونه كه نمي‎توانم حمله‎ي آمريكا به صدام را محكوم كنم و از اين بابت هم به عذاب افتاده‎ام.
فراموش نكرده‎ام زماني را كه جنگ در هور الهويزه به شدت بالا گرفته بود. نيروهاي ايراني علي‎رغم سنگيني آتش دشمن و بمباران‎هاي وحشيانه‎ي هوائي موفق شده بودند منطقه‎ي وسيعي از نيزارهاي منطقه‎ي هويزه را تصرف كنند. ماهر عبدالرشيد فرماندهي نيروهاي مدافع عراقي را بر عهده داشت. راديو ايران خبر از تسليم شمار زيادي از نظاميان عراقي و پيشروي سريع نيروهاي ايراني مي‎داد... اما ناگهان اتفاقي در جبهه‎ها افتاد كه مسير جنگ را عوض كرد. لحظاتي پس از نيمه شب مطابق گزارش خبرنگار ديلي تلگراف كه در عراق بود، توپخانه و هواپيماهاي عراقي با فروريختن گلوله و بمب و موشك بر سر نيروهاي ايراني موفق شدند جلوي پيشروي ما را بگيرند و از كشته پشته بسازند. روز بعد تصويرهائي از صحنه‎ي نبرد مخابره شد و 48 ساعت بعد ماهر عبدالرشيد بر تپه‎اي خاكي ايستاده بود درحالي كه خبرنگاري از او مي‎پرسيد: چگونه موفق شديد ايراني‎ها را منهزم كنيد؟ ژنرال كوتاه قد عراقي با لبخندي شيطاني پاسخ داد، ايراني‎ها مثل مگس بودند و ما آن‎ها را امشي كرديم!! او راست مي گفت؛ عراقي‎ها در اين نبرد بمب‎‎هاي شيميائي‎هاي مزدوج را آزمايش كردند. بيش از ده هزار ايراني براثر بمباران‎هاي شيميائي به قتل رسيدند و هزاران تن نيز با جراحات سنگين از صحنه‎ي عمليات بيرون رفتند...
فراموش نكرده‎ام هنوز كه ميزان تلفات در عمليات والفجر يك و دو بين ايران و عراق پانزده هزار كشته و سي هزار مجروح بود و خاطرم هست به روشني كه يك موشك صدام كه در غرب تهران به يك ساختمان مسكوني اصابت كرد، يك‎جا باعث قتل 94 كودك و پير و جوان شد و هست هنوز در خاطرم كه جنگ صدام با ايران براي ديگران آن‎قدر بي‎اهميت بود كه حتا در كنج خبرهايشان هم آن را به شكل خنده‎دار و خلاصه‎ي "ran raq war" يادآوري مي‎كردند.
مرور دوباره‎ي اين سطرها به‎سادگي نشان مي‎دهد كه نه صدام به تنهايي مسئول مصيبت‎هاي سياهي ست كه بر سر ما آمد و نه آمريكا شايستگي آن را دارد كه تكليف را براي ما روشن كند اما هيچ‎كدام از اين‎ها براي من مهم نيست. من به خورشيدي‎هايي فكر مي‎كنم كه نفس كشيدن برايشان دشوار است و نگران آن شايعه هستم كه شماري از مجروحان شيميايي ما پيش از آن كه راه گلويشان كاملا بسته شود، به خاطر تزريق خون‎هاي آلوده به ايدز وارداتي از اروپا، به مرگ سلام گفتند...
من نمي‎توانم محكوم كنم و اين را با صداي بلند فرياد مي‎زنم.
اين روزها من و چند نفر از دوستان فيلمسازم كه اگر اسم ببرم شما هم آن‌ها را مي‌شناسيد با مشكل خاصي روبه‌رو هستيم؛ مشكلي كه صبغه‌ي روشنفكري وجودمان را آزار مي‌دهد. ما واقعا از اين وضعيت ناراحت‌ايم كه چرا نمي‌توانيم در نهانگاه انديشه‌ي خود حمله‌ي آمريكا به عراق را محكوم كنيم. اين وضعيت به يك معضل جدي براي ما تبديل شده و پاك گيج‌مان كرده. آيا كسي هست كه ياري‌مان كند؟



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.