خوابگرد قدیم
کار سختی است که بر گردن من نهاده شده؛ آمده‌ام اينجا ـ خانه خوابگرد ـ تا خبر بدی بدهم.
مادر خوب رضای عزيز فوت کرد.
امروز ظهر خبر رسيد و ساعتی قبل خوابگرد برای آخرين خداحافظی با مادر مهربانش از تهران رفت.
از درگاه حق، طلب آمرزش برای مادر، و صبر برای فرزند دارم.
ـ دامون
اگر هيچ دليلی برای احترام‌گذاشتن به «سناپور» نداشته باشم، همين که در رمان‌هايش به سراغ موضوعات روز می‌رود، برايم کافی‌ست. حالا اين که رمان «نيمه‌ی غايب» او به چاپ دهم رسيده، و اين که زبان داستان‌هايش لذت‌بخش و غنی‌ست، و اين که چندان اهل حاشيه و هرزدادن انرژی جوان‌ترها نيست، و اين که هرچه از داستان‌نويسی می‌داند را در قالب آموزش دانشگاهی و يا جلسه‌های خانگی آموزش می‌دهد، و اين که درعين والامقامی، متواضع است و بلندنظر، و اين که در بحث‌ها و دعواهای ادبی فقط و فقط خود ادبيات برايش مهم است ولاغير؛ هيچ‌کدام‌شان می‌تواند مهم نباشد. [متن کامل]
:: حالا که به برکت و رحمت خداوند که بی‌کران و لايزال و گونی‌گونی بر من می‌بارد و نمی‌گذارد که مثل گذشته باشم؛ همان بهتر که گه‌گاه از اين يادداشت‌های روزانه بنويسم و شرمنده نباشم. به اعتقاد من اسف‌بارترين وضعيت انسانی، زمانی‌‌ست که شکوه فردیت و استقلال انسان لگدمال شود. همه‌ی ابهت وجود انسان به توانايی خارق‌العاده‌ی او در فکرکردن و حکمرانی در قلمروی ذهنی و اجتماعی خويش برمی‌گردد، و هنگامی که اين توانايی زير يوغ شرايطی خاص تبديل به عجز و لابه و التماس در نگاه و زبان می‌شود، برای من يکی که بدترين و دردناک‌ترين تابلو از هيبت انسان تشکيل می‌شود. شايد به‌خاطر داشتن همين احساس است که با مجازاتی به اسم اعدام هم، با هر شرايطی مخالف‌ام؛ چون آن لحظه ـ هرچند کاملا قانونی و ناگزير ـ دردناک‌ترين لحظه‌ی زندگی يک انسان است که از شکوه قدرت بالقوه‌ی او چيزی باقی نمانده است، جز نگاه ملتمسانه‌ای که تنها دل را ريش می‌کند. و شايد باز به‌خاطر همين احساس باشد که از ديدن صحنه‌ی يک تصادف که انسانی لت‌وپار زيردست ديگران جان می‌کند، چندشم می‌شود و... اين روزها بيش‌تر به فکر اين موضوع هستم، چون در برابر يک موقعيت اين‌چنينی ديگر قرار گرفته‌ام؛ انسانی که نه مجازاتش اعدام است، نه زندانی‌ست، نه تصادف کرده و نه اسير است، اما از همه‌ی هيبت و شکوه مادرانه‌اش، تنها نگاهی باقی مانده که تماشايش دلم را ريش می‌کند و جانم را بی‌طاقت. چند روز در کما بودن، شايد آرام‌ترين لحظات زندگی اين مادر در اين چندماه بود، اما دوباره به‌هوش است. نه خوابيدن، نه درازکشيدن، نه نشستن، نه توان نفس‌کشيدن، نه يارای غذاخوردن، نه قدرت آشاميدن و نه هيچ نشان ديگری از شکوه انسان بودن. تنها و تنها نگاه و نگاه، و ناله‌هايی از عمق وجود که طاقت من يکی را ديگر تاق کرده است... و خداوند مهربان است.

:: در چند روز گذشته، ساکن و ساکت در کنار بستر مادر، فرصت خواندن آخرين رمان «حسين سناپور» را پيدا کردم. به سناپور به‌خاطر نوشتن رمان «ويران می‌آيی» دست‌مريزاد می‌گويم. اگر حوصله‌ای بود، درباره‌ی اين رمان، مستقلا خواهم نوشت.

:: از کسانی که برای من داستان و يا نوشته‌های ديگری می‌فرستند، خواهش می‌کنم چندخطی هم توضيح بدهند که از من چه انتظاری دارند؟ صرفِ فرستاندن يک داستان يا نوشته يعنی چی؟ فقط بخوانم؟ نقد بشود؟ منتشر کنم؟ نظرم را بگويم؟ برای کسی بفرستم؟ لطفا همراه داستان و نوشته‌تان بگوييد که از من چه انتظاری داريد و درضمن بضاعت سواد و دانش من را هم درنظر بگيريد.

:: تا چندی پيش که هنوز انگيزه‌ای داشتم برای نوشتن در روزنامه‌ها، يادداشتي هم درباره‌ی مجموعه‌ی طنز «کوچه‌ی اقاقيا» در روزنامه‌ی شرق نوشتم و ضمن مقايسه‌ی فنی آن با «باغچه‌ی مينو» نقاط قوت آن را به‌عنوان يک مجموعه‌ی طنز تلويزيونی برشمردم. از آن روز تا به‌حال، هر وقت که يادداشتی درباره‌ی تلويزيون در خوابگرد می‌نويسم، برخی دوستان ايراد می‌گيرند که «در آن‌هنگام چه‌طور از سريال مبتذل باغچه‌ی مينو تعريف کرده‌ام.» اشتباه اول اين دوستان اين است که سريال «کوچه‌ی اقاقيا» را با «باغچه‌ی مينو» اشتباه می‌گيرند. اشتباه دوم‌شان اين است که فرقی ميان نقد فنی يک برنامه، فيلم و يا سريال با يک گزارش انتقادی قائل نمی‌شوند. اشتباه سوم‌شان اين است که در لجنزار برنامه‌های صداوسيما، قدرت تشخيص برنامه‌های غيرسياسی نسبتا بی‌اشکال و درست را از دست داده‌اند که اين اشکال گردن خود صداو سيماست بيش‌تر. اشتباه چهارم‌شان هم اين که موقعيت رسانه‌ای وبلاگ و روزنامه‌ را يکی می‌دانند. من اگر انگيزه و حوصله داشته باشم، و اگر با برنامه‌ی خوبی هم برخورد کنم که تصادفا از تلويزيون پخش شود؛ بازهم مايل‌ام درباره‌اش بنويسم. اما تکرار می‌کنم آن‌چه در مطبوعات نوشته‌ام و يا احيانا خواهم نوشت، نقد فنی بر اساس مبانی برنامه‌سازی در تلويزيون است که گمان می‌کنم در اين زمينه، اندک تخصصی به‌خاطر تحصيلات و تجربه‌ام داشته باشم. پس بگذاريد بازهم بگويم که سريال «کوچه‌ی اقاقيا» يک سريال بهداشتی و تميز طنز بود و سريال «باغچه‌ی مينو» يک سريال مزخرف بی‌در و پيکر؛ والسلام.

:: دارم کمی روده‌درازی می‌کنم اما حيفم می‌آيد به تازه‌ترين يادداشت محمدحسن شهسواری در پنجره‌ی پشتی اشاره نکنم. تيترش را آن‌بالا، سمت راست می‌بينيد: چندوچون بهترين داستان‌های مسابقه‌ی بهرام صادقی [۱]. از اول قرار گذاشته‌بوديم که هم من و هم او درباره‌ی ۴۴داستانی که به مرحله‌ی دوم مسابقه رسيدند، چيزهايی بنويسيم. اين فرصت هنوز برای من پيش نيامده ولی شهسواری شروع کرده است. اگر بدقولی نکند، از اين به بعد هر هفته تا ده‌روز يک‌بار چندتا از داستان‌‌های مرحله‌ی دوم را درحد چندخط نقد و بررسی می‌کند. اولين شماره‌اش را اگر بخوانيد می‌بينيد که برای برخی از دوستان علاقه‌مند به داستان‌نويسی می‌تواند حتا آموزش آن‌لاين داستان‌نويسی باشد. اين کار شهسواری برای خود من انگيزه‌ی دوباره‌ای ايجاد کرده تا يک‌بار ديگر داستان‌های برتر مسابقه را بازبخوانم و نظر شخصی شهسواری را هم درباره‌ی تک‌تک آن‌ها بدانم. شما هم بسم‌الله!

در اين روزهای تلخ  و آميخته به اضطراب که به‌دشواری بر تک‌تکِ افراد خانوداه‌ام می گذرد، به مشقت بسيار خودم را می‌نشانم پای اين بساط برای به‌روز کردن وبلاگ؛ چه برسد به زدن حرف‌ها و دادن خبرهايی که جنس‌شان بيش از حد تکراری و ملال‌انگيز شده و حال خودِ من را به‌هم می‌زند. ولی اگر اين کار را هم نکنم، احتمالا بايد دق‌مرگ بگيرم. پس ببخشيد که بازهم از ماجراهای درون تلويزيون برايتان روايت می‌کنم. حداقل فايده‌اش اين است که به قول آن آقای ظاهرا بريده از جناح راست؛ بيش‌تر معلوم می‌شود که اين حضرات نه تنها تغييری در تفکرات خود نداده‌اند که حتا در رفتار مقتدرانه‌ی خود نيز بی‌پرده‌تر و وقيح‌تر شده‌اند.

حالا ديگر همه می‌دانند که تلويزيون بيش‌تر برای دو دسته از آدم‌ها جای امن و مطمئنی‌ست. يک دسته همان خيل بی‌شمار آدم‌های غالبا بی‌سواد و ظاهرا متعهدند که به‌مرور ايام، عرصه را برای آدم‌های غالبا متخصص و باطنا متعهد به ارزش‌های رسانه‌ای تلويزيون تنگ کرده‌اند. دسته‌ی ديگر جماعتی هستند که من به‌ آن‌ها می‌گويم «تکنيسين». آدم‌هايی که يا اصلا انديشه ندارند و يا اگر دارند ـ که خيلی‌هاشان اين‌طورند ـ به حراست جام‌جم که می‌رسند ، پس از ديدن تابلوی «لطفا اسلحه‌ی خود را تحويل دهيد» انديشه‌ی خود را ـ ناگزير ـ تحويل می‌دهند و داخل می‌شوند. و اين تنها راه تعامل، تفاهم و گفت‌وگو با مديران تلويزيون است! [متن کامل]

چند وقت پيش يکی از زنان داستان‌نويس نام‌آشنا با من تماس گرفت و درباره‌ی بخش ضدسانسور صحبت کرد. می‌خواست ببيند آيا می‌تواند داستانی را که نزديک يک سال است نوشته ولی امکان چاپ و عرضه‌اش را ندارد، در اين بخش منتشر کند يا نه. معلوم بود که می‌توانست. اساسا اين بخش برای همين کارهاست. البته اين نويسنده‌ی عزيز به‌خاطر قضاوت دوستان خودش خواست که داستانش را با نام مستعار منتشر کنم. نگران فحش و فضيحت‌هايی بود که برخی دوستان اديب مملکت ما در نثار کردن آن، هيچ دريغی ندارند و به هيچ‌کس هم رحم نمی‌کنند. چه مسخره است که نويسنده در اين مملکت هم از دست حاکميت بکشد و هم از  ترس دوستان دچار سانسور شود.

داستان «قله» صورتی جنسی دارد، اما چيزی که مرا برانگيخت برای انتشارش، زبان داستان بود که در تعامل با رويداد يکسان داستان، فرم و ساختاری شگرف ايجاد کرده. آوايی که از زبان اين داستان شنيده می‌شود، هم‌کنار با جستجويی که در آن موج می‌زند، بيش‌ترين تاثير را روی من گذاشت. بهتر است خودتان بخوانيد و اگر نظری درباره‌ی آن داريد، برای اطلاع نويسنده‌اش که همين نزديکی‌هاست، به جای کامنت بنويسيد. [داستان قله به قلم آذر . ب]

ديروز به تهران برگشتم. امکان آن‌لاين شدن نداشتم، برای همين از حال و روز خوابگرد خبری نداشتم تا ديشب. پست قبلی را هم که معرفی داستانی بود از «کاواباتا»، پيش از رفتن‌ام، پست به آينده کرده بودم و بعضی‌ها با انتشارش فکر کرده بودند، برگشته‌ام. حالا به‌جز کامنت‌ها، با انبوهی ايميل روبه‌رو شده‌ام که انصافا فرصت پاسخگويی به تک‌تک‌شان را ندارم. خيلی‌ها سال نو را تبريک گفته‌اند؛ سپاس و فروتنی و شادباش برای همه‌‌تان. چند مورد هم گله و شکايت بود و يا طلب کمک؛ چشم! اوامرتان اگر منطقی باشد و درست، گردن من يکی کج. شماری هم در مورد ايجاد وبلاگ و راه‌اندازی سايت پرسيده بودند؛ لطفا اگر در اين مورد ايميل می‌زنيد، خست به‌خرج ندهيد و کمی توضيح بدهيد که دقيقا چه می‌خواهيد، ضمنا اگر يک شماره تلفن هم اعلام کنيد، بد نيست. در چند روز آينده سعی می‌کنم به برخی ايميل‌ها که نمی‌شود اين‌جا جواب‌‌شان را داد، پاسخ بدهم؛ کمی مهلت بدهيد لطفا!

يادداشتی که برای شماره‌ی نوروز نشريه‌ی کاپوچينو نوشته بودم، کمی از سر تعجيل بود و يکی دو اطلاع غلط در آن وجود داشت که مربوط می‌شد به نشريه‌های الکترونيکی. همين موضوع باعث شد به فکر نوشتن چيزی درباره‌ی اين نشريات بيفتم و در مورد ضرورت وجودی، کارکرد، و همين‌طور اشکالات عمومی و ضعف‌هايشان سخن‌سرايی کنم. اميدوارم هم يادم نرود و هم وقتش را پيدا کنم. دست‌به‌نقد همين را می‌گويم که هر رسانه برای موفق بودن و تاثيرگذار بودن، ناگزير است که ظرفيت‌های رسانه‌ای و نيز لوازم خاص رسانه‌ای خود را رعايت کند وگرنه موفق نخواهد بود. و حتما قبول داريد که «حضور» با «موفقيت» و «تاثيرگذار بودن» فرق دارد. بقيه‌اش بماند برای بعد...

اگر شما بعد از ۱۵روز بياييد و ببينيد که وبلاگ‌تان به‌خاطر ياداداشتی سرِدستی و قديمی در يک روز فقط نزديک ۲۰هزار بازديد داشته و بازديدهای اين ۱۵روزش بيش‌تر از ۱۰۰هزارتا شده و کامنت‌های آن يادداشت معمولی هم رسيده به بالای ۲۵۰تا [که البته کامنت‌‌ها را کلا حذف کردم]؛ چه خاکی توی سرتان می‌ريزيد؟ آن‌وقت هی بگوييد چيزی به نام ابتذال وجود ندارد!

سيزده‌به‌در امسال، نخستين سيزده‌به‌دری بود در عمرم که آن را درون خانه و کنار تخت مادرم گذراندم. تختی که مادرم جز برخی مواقع ضروری، نه توان پايين‌آمدن از آن را دارد و نه حوصله‌اش را. در شبانه‌روز فقط چند ساعتی را به‌ضرب دو آمپول «ولتارين» و «مرفين» آرام می‌‌گيرد. کم‌کم دارد خسته می‌شود از اين بلاتکليفی. آخر اين چه خوب‌‌‌شدنی‌ست که ما دايم درِ گوشش می‌خوانيم؟ اين که پاهايش روز‌به روز ناتوان‌تر می‌‌شوند، خوب شدن است؟ اين که... بگذريم.

موقع بازگشت از اصفهان، به اتوبان قم‌ـ‌تهران که رسيدم، از بالای درياچه‌ی نمک، کوه دماوند را ديدم. واقعا سر به آسمان کشيده بود. هيچ‌وقت از اين مسافت دور نديده بودمش. آسمان تهران پاک بود اما ابری، و دماوند فراتر از ابری که تهران را گرفته بود، خودنمايی می‌کرد. از بالای درياچه‌ی نمک به طرف تهران، يک چشمم به جاده بود و چشم ديگرم به دماوند که که تا کجا می‌بينمش. نمی‌دانم چرا با ديدنش احساس غرور و افتخار می‌کردم. دوست داشتم تا خود تهران يک‌‌سره جلوی چشمم باشد. اما جلوتر و جلوتر، ابری که در ارتفاعی پايين روی‌تهران پهن شده بود، از شفافيت دماوند کم می‌کرد تا وقتی که به گورستان بزرگ تهران با آن دار و دسته‌ی کنارش رسيدم؛ و ديگر هيچ اثری از دماوند و شکوهش نماند. ديگر نمی‌توانستم ببينمش. برای ديدنش بايد به عقب برمی‌گشتم، اما درون اتوبان؟ برای ديدنش بايد از جانم می‌گذشتم. نگذشتم. به راه ديگری فکر کردم. به فررفتن در تهران ابری و آرام دورزدن و برگشتن، و فاصله گرفتن و فاصله گرفتن و فاصله گرفتن. برای ديدن دوباره‌ی دماوند بايد فاصله گرفت...

لطفا ۱۰بار پشتِ‌سرهم، سريع و بدون تپق بگوييد «پاسخگويی قوای سه‌گانه» تا در سال ۱۳۸۳ رستگار شويد.

«ياسوناری کاواباتا» را حتما می‌شناسيد؛ داستان‌نويس ژاپنی که ما او را به‌خاطر رمان‌های «آوای کوهستان»، «سرزمين برف»، «هزاردرنا» و «خانه‌ی زيبارويان خفته» می‌شناسيم و خيلی از ما هم ستايشش می‌کنيم. کاواباتا در سال ۱۹۶۷ جايزه‌ی ادبی نوبل گرفت و درست يک‌سال بعد هم خودکشی کرد و مرد. حتما اين جمله‌ی معروف «مارکز» را به‌ياد داريد که گفته: «تنها داستاني كه آرزو داشتم نويسنده‌اش باشم، رمان خانه‌ی زيبارويان خفته اثر كاواباتاست.»

ياسوناری کاواباتاکاواباتا به‌خاطر رمان‌های درخشانش مشهور است، ولی خودش بر اين باور است که عصاره‌ی هنرش، در اصل، در سلسله داستان‌های کوتاهی‌ست که در سرتاسر دوران داستانی‌نويسی‌اش نوشته. گمان می‌کنم داستان‌های کوتاه او هنوز در ايران ترجمه نشده‌اند، و يا اگر شده، دستِ‌کم من خبر ندارم. يکی از نويسندگان ايرانی خاطرم هست که می‌گفت رمان‌های کاواباتا با همه‌ی رمان‌های ديگر جهان فرق دارند و اساسا جنسی متفاوت دارند که باعث می‌شود نتوانيم آن‌ها را با آثار ديگر مقايسه کنيم؛ هم‌چنان که نمی‌شود يک فيلم سينمايی خوب را مثلا با پل خواجو مقايسه کرد. به‌نظر می‌رسد داستان‌های کوتاه او هم چنين وضعيتی داشته باشند. حتا در برخی موارد آدم را مبهوت می‌کنند و زبان آدم را بند می‌آورند برای نقد و تحليل‌شان. به تعبير يکی از منتقدان خارجی، داستان‌های کاوباتا، هرچند خيلی کوتاه‌اند، ولی بيش‌ترين عناصر داستان‌های بلند او را دارند. و نکته‌ی جالب‌تر اين که همان‌طور که يک هايکو می‌تواند در غنای ادبی با يک شعر بلند برابری کند، اين داستان‌ها هم، از حيث سرشاری مضامين، پيچيدگی روانشناختی و هشياری در به‌تصوير کشيدن زندگی انسان، با داستان‌های بلند هماوردی می‌کنند. خود کاواباتا درباره‌ی داستان‌های کوتاهش گفته: «بسياری از نويسندگان در جوانی شعر می‌گويند. من اما به‌جای شاعری، داستان‌هايی به اندازه‌ی کفِ دست می‌نوشتم. ميان آن‌ها، کارهای تقليدی پيدا می‌شود، اما شماری از آن‌ها هم داستان‌های خوبی‌اند که خودبه‌خود و شهودی از قلمم جاری شده‌اند... روحيه‌ی شاعرانه‌ی روزهای جوانی من در همين داستان‌هاست.»

به‌عنوان نخستين يادداشت در سال جديد، و به‌عنوان يک‌جور عيدی به خوانندگان خوابگرد، ترجمه‌ی يکی از اين داستان‌های خيلی کوتاه او را در «کتابخانه» منتشر کرده‌ام که زحمت ترجمه‌اش با «دامون مقصودی» بوده. نام داستان «چتر» است که کاواباتا آن را در سال ۱۹۳۲ نوشته و ترجمه‌ای که می‌خوانيد، برگردانی‌ست از ترجمه‌ی انگليسی «جی مارتين هلمن». بخوانيدش.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.