خوابگرد قدیم
خوابگرد: «با گارد باز» مجموعه‌ی بيست داستان کوتاه «حسين سناپور» ـ يکی از نويسندگان محبوبم ـ را هنوز نخوانده‌ام. معمولا نويسنده‌ها رمان‌های‌شان را پس از مجموعه‌داستان‌شان منتشر می‌کنند، ولی سناپور  پس از رمان‌های «نيمه غايب» و «ويران می‌آيی» مجموعه‌داستانش «با گارد باز» را تازگی‌ها با نشان نشر چشمه منتشر کرده. چون اين کتاب را نخوانده‌ام، چيزی نمی‌توانم بنويسم. بنابر اين تا به يک مسافرت چند روزه ـ به پاس‌داشت ياد مادرم ـ می‌‌روم و برمی‌گردم، پيشنهاد می‌کنم يادداشت انتقادی پدرام رضايی‌زاده را درباره‌ی اين کتاب بخوانيد.

نويسنده‌ی مهمان: پدرام رضايی‌زاده
پيش‎بينی کار منتقد و خواننده‎ی جدی ادبيات نيست، اما پيش‎داوری چيزی‌ست که معمولا پيش از آن‎که کتابی را دست بگيريم، دچارش می‎شويم. دليل اصلی اين‎که کتابی آن‎چنان که بايد و شايد ـ وآن‎گونه که انتظارش را داشته‎‎ايم ـ سر ذوق‎مان نمی‎آورد شايد همين باشد که پيش‎داوری‎ها‎ی‎مان درست از آب در نمی‎آيند. حالا گناه ما نيست اگر وقتی داريم داستان‎های مجموعه‎ی «با گارد باز» سناپور را می‎خوانيم، دل‎مان می‎خواهد همان‎ حسی را تجربه کنيم که «نيمه غايب» و «ويران می‌آيی» به ما بخشيده بودند. گناه ما نيست اگر دل‎مان می‎خواهد کلمات غافلگيرمان کنند يا آن‎قدر تا صبح توی ذهن‎مان بچرخند که حتا يادمان برود چه بهانه‎ای بايد برای خواب ماندمان بتراشيم. سناپور هم تقصيری ندارد، وقتی وضعيت بی‎حساب و کتاب بازار کتاب و نشر او را وادار کرده که داستان‎هايی را که بايد سال‎ها پيش ـ و قبل از رمان‎هايش ـ منتشر می‎شدند، امروز روی پيشخوان کتاب‎فروشی‎ها ببيند. اين‎جا هيچ کس مقصر نيست؛ فقط اين پيش‎داوری‌ست که گاهی همه چيز را خراب می‎کند! [متن کامل]
«این نوشته چیست به آن لینک داده‌ای درباب معروفی درغربت؟ چی می‌خواهد بگوید؟ وسط دعوا تکلیف چی را می‌خواهد معلوم کند؟ چرا همه را به یک چوب می‌راند؟ متر و معیارت برای این لینک چی بوده؟ جنازه‌ی مسکوب را می‌آورند ایران به خاک بسپرند و مسکوب هم همیشه به ایران رفت و آمد داشت و غربت‌نشینی‌اش دلایل شخصی خودش را داشت. اگر معروفی در غربت کتاب غربت بنویسد اشکال چیست؟ به سبک خودت به خدا من نمی‌فهمم این چی می‌خواهد بگوید. این چیه بهش لینک داده‌ای؟»

اين متن يکی از چند ايميلی‌ست که در همين زمان کوتاه از آشنا و ناآشنا درباره‌ی يکی از لينک‌های «لينکده» به من رسيده. منظور من از لينک‌دادن به اين نوشته، فقط اين بوده که معروفی عزيزم ـ و ديگران چون او ـ ببيند برخی از جوان‌های ايرانی عاشق ادبيات تا چه اندازه شيفته‌ی آثار و رفتار او ـ و ديگران چون او ـ يند که اين‌چنين از او ـ و از آن‌ها ـ طلبکاری می‌کنند. وقتی اين نوشته را در وبلاگ سورئاليست می‌خواندم، ديدم که نويسنده‌‌ی ناآشنايش آن‌لاين است. بلافاصله با او گفت‌وگوی کوتاهی کردم. برايم بسيار جالب بود که ديدم آشفتگی اين نويسنده‌ی ۲۲ساله از فرط شيفتگی‌ست. به قول خودش، او و دوستانش نمی‌خواهند عباس معروفی در برابر سانسور در ايران کوتاه بيايد. نمی‌خواهند معروفی فقط برای آن‌ور آبی‌ها کار کند. نمی‌خواهند معروفي را از دست بدهند. می‌خواهند معروفی هم‌چنان مال خودشان باشد. می‌خواهند او بيش‌تر از توان و جانش پای انتشار کتاب‌هايش در ايران بايستد. البته اطلاعی هم از حجم فعاليت ادبی معروفی در اروپا و تأثيرش ندارند، ولی انگار برای‌شان هم مهم نيست؛ نمی‌خواهند که مهم باشد. خب چه می‌شود کرد؟ حکايت مقرب‌بودن درگاه است و جام بلا انگار!

شايد هيچ‌کس به اندازه‌ی خود معروفی نداند که چگونه به او ـ و ديگر نويسندگان در تبعيدِ فعال چون او ـ نگاه می‌کنم، و از همين روست که تلاش می‌کنم ارتباط نزديک‌تری با فضای فکری و فرهنگی داخل ايران داشته باشند. می‌دانم که او ـ و ايشان ـ به اين امر بسيار مشتاق‌اند. اين نويسندگان در تبعيد ـ که تازگی‌ها دچار فراموشی شده‌ايم و به‌جای «درتبعيد» به  ايشان لقب «مهاجر» داده‌ايم ـ هر نفسی که در هوای غربت فرو می‌دهند، به هنگام برآمدن، آهی‌ست که به ياد ايران می‌کشند. و در ميان ايشان بی‌گمان عزيزترين‌شان چند نفری‌اند که نه کنج خلوت گزيده‌اند و نه کنج عافيت که هم‌چنان با قلم و کيبورد و کاغذ و مونيتور، راويان دردهای مزمن اين‌ديارند، به سهم خويش و چه بسا فراتر از سهم خويش. باور دارم که راويان درتبعيد اين سرزمين سرانجام روزی خواهند مرد، اما نه در غربت؛ هرگز! مرزهای سرزمين ايران را امروز ما در انديشه و خيال‌مان ترسيم کرده‌ايم.
"تاريخ چندهزارساله‌ی ما آن‌قدر فراز و نشيب دارد، تكان‌ها و چرخش‌هاى سخت و غافلگيركننده دارد كه نمى‌توانم در چند جمله بيان كنم. اما در اين دو سه قرن اخير ما مردمى هستيم با فرهنگ اما در زندگى اجتماعى نادان و ناتوان. با وجود پشتوانه‌ی غنى هنوز ياد نگرفته‌ايم كه با همديگر چگونه كنار بياييم. و در زندگى اجتماعى عاجزيم. در مناسبات خصوصى و فردى، دوستى، خويشاوندى و غيره باگذشت و فداكاريم اما در روابط اجتماعى مخصوصاً وقتى پاى سياست به ميان مى‌آيد به راحتى و آسانى دشمن هم‌ديگريم. هر كه مثل ما فكر يا عمل نكند مهدورالدم، خائن يا حداقل گمراه است و بايد از ميدان بيرونش انداخت... دوم اين كه ملتى هستيم خوش‌خيال اما بركنده از واقعيت و به همين مناسبت بارها در كوره‌راه افتاده، به بن‌بست رسيده و راه رفته را بازگشته‌ايم. مردمى شريف اما ناموفق و..."

«شاهرخ مسکوب» که به آثار ارزنده‌اش می‌شناسميش، بامداد سه‌شنبه درگذشت. درک و دريافت او از گذشته‌ی تاريخی ما و وضعيت کنونی‌مان در اين چند جمله‌ی گزيده و نغز او ـ که خوانديد ـ هويداست. اين کلمات را او با علی دهباشی درميان گذاشته بود. دوباره بخوانيد؛ ديگر هيچ.
حتما با اين کلام آشناييد که «هر کتابی ارزش يک‌بار خواندن را دارد». به باور من می‌شود گفت: «هر کتابی ارزش يک‌بار نوشته‌شدن را دارد!» و هنـگامی که پای ادبيـات داسـتانی در ميـان باشـد، ايـن «ارزش» دوچندان می‌شـود. پيام يزدانجو ـ ی جوان ـ  را پيش‌تر به خاطر ترجمه و تأليف چندين و چند کتاب فلسفی و ادبی می‌شناختم، تا اين که «فرانکولا» را خواندم. فرانکولا نخستين رمان اوست که گمان می‌کنم انتشارش به‌عنوان نخستين اثر داستانی مستقل يک مترجم حرفه‌ای، يک «ريسک» به‌شمار می‌آيد. ريسک از آن رو که در فرهنگ ما، پيشينه‌ی تخصصی آدم‌ها ـ چه بخواهيم و چه نخواهيم ـ از استقلال داوری ما می‌کاهد و به‌ويژه اگر طرفِ ما کارنامه‌ی پرباری داشته باشد، انتظار و توقع ما را بی‌خود و غيرواقع‌بينانه بالا می‌برد. اين‌ها را نمی‌گويم که يعنی فرانکولا رمان خوبی‌ نيست؛ دارم يادآوری می‌کنم به خودم که تلاش کنم با اين اثر بی‌واسطه روبه‌رو شوم. و آخر سر اگر تلاشم ثمر نداد، خودم را با اين کلام راحت کنم که هر کتـابی ارزش يک‌بـار نوشـته شـدن را دارد و پيـام يزدانجو به اين ارزش به خوبـی آگـاه بـوده. [ادامـه]
:: چرا او به معين رأی می‌دهد؟
نمی‌خواستم وارد بحث‌های مربوط به انتخابات شوم. نگران نشويد، حالا هم نشدم! نوشته‌ی تازه‌ی خورشيدخانوم ـ که هوش و فروتنی‌اش را هميشه ستوده‌ام ـ «شيوه» و مقدمه‌ای دارد که به‌نظرم ارزش يادآوری به خيلی‌ها را دارد. اگر از کلمات نخست او بگذريم که نگرانی‌اش از ناامنی اخلاقی فضای وبلاگستان را نشان می‌دهند، پيش از شروع يادداشت بر اين سه نکته تأکيد می‌کند که:

"1- بينش و پختگی لازم رو ندارم که حرف‌هايی که می‌زنم ارزش سياسی داشته باشه.
2- من حدود 10 ماهه از ايران خارج شدم و ممکنه اصلا حسابی از مرحله پرت شده باشم.
3- ممکنه هر موقعی اطلاعاتم بيش‌تر شه يا اتفاقات ديگه‌ای بيفته، خيلی راحت نظرم رو عوض کنم."

نوشته‌ی خورشيدخانوم در عين حال که بسيار رها و جان‌دار است، کاملا زير سايه‌ی اين سه نکته نوشته شده. کم‌تر نشانی از قطعيت‌بخشی، تحکم به ديگران، لحن مدعيانه، اين است و جز اين نيست و... در نوشته‌ی او ديده می‌شود. اين، بهانه‌ای‌ست تا نخست از ديگر بلاگرها هم بخواهيم نظرشان را درياره‌ی انتخابات رياست جمهوری به همين سادگی، راستی و خودمانی بنويسند که در اين نوشتن‌ها هزار فايده‌ی نانوشته نهفته است (يکی‌اش آن که از شتاب درهم‌ريختگی تابلوی دوستان‌ مهاجرمان از ايران کاسته می‌شود). و ديگر آن که نمی‌خواهم بگويم هر بلاگری پيش از نوشته‌های تحليلی‌اش چنين مقدمه‌ای بياورد، بلکه نگاه‌داشت اين نکات در پس‌زمينه‌ی ذهن و ممارست در واقع‌گرايی ذهنی و آگاه بودن بر موقعيت بيرونی و ذهنی خويش، الفبای انديشه‌نگاری‌ست که خيلی‌های‌مان هنوز به کمال آن را نياموخته‌ايم. [+]
چه‌قدر جدی‌بودن و خشک‌مزاجی؟ گاهی وقت‌ها لبخند هم ضروری‌ست! هيچ سوژه‌ی جاری و زنده‌ای برای خنديدن پيدا نمی‌کنم. دست‌به‌دامن تاريخ معاصر می‌شوم. از طنزپردازان معاصر گمان نمی‌کنم مردمی‌تر و استوارتر از شادروان ابوالقاسم حالت بشود سراغ گرفت که پس از سرودن شعر نخستين سرود رسمی جمهوری اسلامی، در چند سال آخر زندگی خود پس از انقلاب نيز هم‌چنان تا پای مرگ طنازی کرد. خواندم که در شهريور ۱۳۲۰، وقتی ايران به اشغال متفين درآمد و رضاخان مجبور به کناره‌گيری شد؛ شرايط ديکتاتوری اندکی دگرگون شد. يکی از اين دگرگونی‌ها اين بود که اعلام شد نشريات ديگر ناچار نيستند اخبارشان را قبل از چاپ به «اداره‌ی راهنمای نامه‌نگاری» يا همان اداره‌ی سانسور بدهند. همه‌جا صحبتِ آزادی بود. ابوالقاسم حالت که اوضاع را به‌واقع چنين نمی‌ديد؛ چنين سرود:

نطق آزاد و بيان آزاد است / روح آزاد و روان آزاد است
همه‌جا زمزمه‌ی آزادی‌ست / پير آزاد و جوان آزاد است
گلّه نباشد آزاد، ور نه / گرگ آزاد و شبان آزاد است
[...]
اگر از وضع جهان نالان‌ای / ناله آزاد و فغان آزاد است
بر سر خود بزن و نعره بکش / دست آزاد و دهان آزاد است

پی‌نوشت:
کاملا واضح و مبرهن است هم‌زمانی انتشار اين يادداشت با ايـن خبـر کاملا تصادفی‌ست. و کاملا واضح‌تر و مبرهن‌تر هم هست که من هيچ بخشی از شعر دويست قرن پيش ابوالقاسم حالت را از روی ترس سانسور نکرده‌ام. و کاملا واضح‌ترين و مبرهن‌ترين است که عجب خرتوخری‌ست!
هرچه را درباره‌ی شيوه‌ی درست‌نويسی در وب زير عنوان غلط ــ نامه نوشتم، يک‌جا پس می‌گيرم. نيم‌فاصله به‌جای فاصله و نقطه‌گذاری درست و جدانويسی و «است» به‌جای «می‌باشد» و همه‌ی موارد پيشکش خودم. من نمی‌فهمم آخر چرا وقتی پای نوشتن به ميان می‌آيد، بعضی‌ها دست و پای‌شان را گم می‌کنند و راه رفتن خودشان هم فراموش‌شان می‌شود. مرگ من اين يک جمله را بخوانيد: «... يک مورد مشکل در آن مشاهده شده و آن هم غير قادر بودن ترجمه از زبانى غيراروپايى (مانند عربی) به ساير زبان‌هاست.»

انصافا من يکی که کم آوردم! از يک خبرگزاری با عنوان پرطمطراق «اولين پايگاه اطلاع‌رسانی تخصصی فناوری اطلاعات» بعيد است اين‌جور خطاها. پاراگراف‌بندی نادرست و درهم به کنار، زبان سرگردان گزارش (مقاله) به کنار، رعايت نکردن قواعد نگارش در وب به کنار، رعايت نکردن اصول گزارش ـ مقاله ـ نويسی هم به کنار؛ دست‌ِکم می‌توانم خواهش کنم به جای نوشتن، راه نرويد؟ من هم رسما اعلام می‌کنم که غلط کردم غلط ــ نامه نوشتم؛ خوب شد؟
داستان تازه‌ای را در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشته‌ام از عليرضا محمودی ايرانمهر. داستان ابر صورتی عليرضا ـ برگزيده‌ی نخست جايزه‌ی بهرام صادقی ـ را که يادتان هست؟ اگر هنوز آن را نخوانده‌ايد، هيچ‌وقت دير نيست. عليرضا داستان تازه‌اش «جشن تولد» را همراه با يک يادداشت دوخطی تلخ برايم فرستاد:‌ «داستان جشن تولد تا کنون در هیچ‌جا منتشر نشده... در ضمن بگويم که متأسفانه داستان ابر صورتی در میان مجموعه‌ی داستان‌هایم که به زودی منتشر خواهند شد، اجازه‌ی چاپ نگرفت و کتابم بدون ابر صورتی منتشر خواهد شد.»

علی‌جان به خدا خسته شديم از بس ناليديم از سانسور فرهنگ و ادبيات و انديشه و تصوير و صدا و وب‌سايت و وبلاگ و شخصيت و کتاب و موسيقی و نقاشی و عکاسی و... ديگر چه بگوييم؟ اصلا به که بگوييم؟ خدا را سپاس هنوز دوسه متر جا داريم در اينترنت داريم. بگذريم... عليرضا يک وبلاگ هم دارد که مدتی‌ست رهايش کرده. اگر همت می‌کرد و هر چند وقت يک‌بار چيزکی می‌نوشت در آن، بهتر بود؛ هم برای ما و هم برای خودش. اگر داستان تازه‌ی او را خوانديد و نظری درباره‌اش داشتيد، برگرديد به همين صفحه و برايش بنويسيد. فراموش نکنيد که داستان نيازمند خوانده‌شدن است و نويسنده نيازمند نواخته‌شدن!

داستان: جشن تولد
مرد پشت كاج‎های خمره‎ای، روی نيمكتِ صورتی ديگری نشست. اين يكی را قبلا امتحان نكرده بود. از آن خوشش آمد. مثل نيمكت‎های كناری، پشتی‌اش راحت بود و از پياده‎روی آن طرفِ كاج‎های گرد و كوتاه، كسی او را نمی‎ديد. ممكن بود مريم ازخيابان جلوی پارک رد شود، آن وقت نمی‎توانست برايش توضيح دهد كه اين‎جا، كنار سطل آبی زباله منتظر هيچ چيز نيست... [متن کامل داستان]
:: جایزه‌دهندگان ادبیات داستانی "امید" سفارش می‌دهند!
... اعلام شده بود داستان‌هایی می توانند امید برنده شدن داشته باشند که در آن‌ها ذهنیت‌های بیمارگونه و نابه‌هنجار دیده نشود و یأس و سرگشتگی جای خود را به سرزندگی، طنز و امید به آینده بدهند و نویسندگان این داستان‌ها از نظرات افراد باتجربه‌تر استفاده کنند...
ژدانف، کارگزار رسمی رئالیسم سوسیالیستی و جلاد نویسندگان مستقل روس که منادی امید و سرزندگی؛ و دشمن یأس و کسالت در ادبیات بود و البته ده‌ها و صدها رمان‌نویس و شاعر آزاده را به کام مرگ یا سکوت فرستاد، آنا آخماتووا ـ شاعر بزرگ و اسطوره‌ای روس ـ را بعد از ده‌ها سال عذاب و تبعید و شکنجه، و نومید از به تسلیم واداشتن او، به لقب" نیمه راهبه‌ی نیمه فاحشه" مفتخر ساخت...
سیاهی ادبیات از سیاهی زمانه‌ی آن است، و ادبیات راستین هر عصر، آفرینش هنرمندانه‌ی آن عصر است در آینه‌ی تخیل خلاقه‌ی نویسنده. هزاران بخشنامه و دستورالعمل و رهنمود و جوایز ریز و درشت در طول هفتاد سال حکومت دیکتاتوری استالینیستی نتوانست حتا یک اثر ماندگار هنری خلق کند که در آن امید و سرزندگی ِ سفارش‌شده رعایت شده باشد. احترام به فرد (انسان آزاد جامعه‌ی آزاد) شامل به رسمیت شناختن همه‌ی آن چیزهایی‌ست که آن فرد دارد یا دوست دارد؛ از جمله: یأس‌هایش، نابه‌هنجاری‌هایش، دیوانگی‌هایش، سرگشتگی‌هایش و خریت‌هایش. مدعای یک اثر ادبی، ادبیّت آن است نه اخلاقی بودن یا نبودن، امید بخشیدن یا امید ستاندن. پس یک اثر ادبی باید بدون در نظر گرفتن محتوا و حتا مضمون قضاوت شود؛ تنها به عنوان یک اثر ادبی... [متن کامل در وبلاگ داستان ِ داستان]
اگر عضو سايت gazzag هستيد اين‌جا صفحه‌ی من است[+]. خوشحال می‌شوم به هم بپيونديم. اگر هم عضو نيستيد، آدرس ايميل‌تان را برايم ايميل کنيد تا دعوت‌نامه برای‌تان بفرستم.
:: در سال‌های اخير کاربرد نابه‌جای واژه‌های قبيح بعضا مد روز شده.
نه کلينت ايستوود گابريل گارسيا مارکز است و نه فيلم Million Dollar Baby (تازه‌ترين فيلم ايستوود)  Memoria de mis putas tristes (آخرين رمان مارکز). اگر از مناقشه در برگردان پارسی نام فيلم Million Dollar Baby  هم بگذريم و نتوانيم به عبارت يک‌سانی برسيم، درباره‌ی نام آخرين رمان مارکز به‌نظرم دقت بيش‌تری بايد کرد؛ هرچند با توجه به داستان اين رمان، حالاحالاها از انتشارش در ايران خبری نخواهد بود! رضا علامه‌زاده عبارت «خاطره‌ی فاحشه‌های غمگين من» را برای برگردان پارسی نام رمان مارکز برگزيد. در جايی ديگر ـ و در معرفی رمان ـ از عبارت «به ياد آن جنده‌ی غمگين» استفاده شد. نويسنده‌ی وبلاگ درياروندگان نيز که رمان را خوانده، درباره‌ی اين تفاوت آشکار در برگردان نام رمان يادداشتی نوشته و با مقايسه‌ی برگردان انگليسی و آلمانی آن و درنگ روی حساسيت ترجمه‌ی نام آثار ادبی و هنری و نيز با توجه به مضمون اثر نتيجه گرفته که مقصود مارکز از واژه‌ی puta  خشن‌ترين، مردانه‌ترين و ارزشگذارانه‌ترين واژه برای  نام‌بردن از فاحشه‌ها نيست. نکته‌ی جالب‌تر يادداشت او درنگ روی دليل چنين رويکردی در ترجمه است: «استفاده از اصطلاح جنده در اين ترجمه امری نيست که از روی سهو اتفاق افتاده باشد و از روش آگاهانه‌ای که مد روز است پيروی می‌کند. دليل اين امر بخشی به‌خاطر مبارزه با...» [+]
به گمانم بهترين عيدی که می‌توانم به همه بدهم، انتشار يک داستان کوتاه تازه باشد؛ داستانی با عنوان «دستمال کاغذی خونی مچاله» نوشته‌ی «حسين شاهسواری». حسين جوانی نوزده ساله است و ساکن مشهد که تيرماه ۱۳۸۲ با انتشار داستان «بزرگراه موچه‌ها» در کتابخانه‌ی خوابگرد خود را به عنوان يک داستان‌نويس معرفی کرد. چشم! جلوی خودم را می‌گيرم و درباره‌ی داستان تازه‌اش چيزی نمی‌گويم تا ذهنيتی ايجاد نکنم. ولی گمان کنم اين‌قدر مجاز باشم که بگويم نخستين عيدی من همين داستان بود که بسيار هم از نويسنده‌اش ممنون‌ام. و اينک پيشکش شما! خواهش می‌کنم اگر داستان را خوانديد و نظری داشتيد، تنبلی نکنيد؛ برگرديد به همين صفحه و کامنت بگذاريد. مطمئن باشيد برای نويسنده‌اش بسيار مغتنم خواهد بود.
داستان: دستمال کاغذی خونی مچاله
تا حالا هیچ زنی را دیده‎اید که با پژو سوارتان کند؟ بعید می‎دانم... [متن کامل داستان]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.