خوابگرد قدیم
علی یوسف‌پور، معاون وزیر نیرو [روزنامه‌ی جام‌جم ۲۶ فروردین ۸۵]:
متأسفانه مطبوعات کشور ما از نظر تیراژ وضع بسیار نامطلوبی در منطقه دارد. یعنی شاخص‌های ما در مطبوعات تنها از کشورهای عراق و افغانستان جلوتر است. عربستان که ۲۵ سال پیش اصلا حرفی برای گفتن نداشت، از ما بسیار جلوتر است. این وضعیت اسف‌بار برمی‌گردد به دیگاه دولت و مجلس نسبت به مطبوعات. ما ۵ میلیارد دلار برای یارانه‌ی بنزین می‌دهیم، اما یارانه‌ی مطبوعات و کتاب فقط ۲۰ میلیون دلار است. این مبلغ هم با ساختار سنتی و فرسوده‌ای که وزارت ارشاد دارد، خود به خود بازدهی مناسبی نخواهد داشت.

دولت چنگ انداخته و تمام شؤون مطبوعات را از آن خود می‌کند. امتیاز را دولت صادر می‌کند، دولت کاغذ وارد می‌کند و خود توزیع می‌کند. ما ۳۰ نشریه‌ي دانشجویی داریم. این رقم در سطح جهانی کم‌نظیر است و به معنای توانمندی و ظرفیت بالای مطبوعات در میان دانشجویان ماست.

۲۵۰۰ نفر تقاضای امتیاز کرده‌اند، ۲۵۰۰ مجوز هم صادر شده است. اما مسئله آن است که ساختار دولت به گونه‌ای‌ست که مطبوعات ما با وجود ظرفیت بالایی که در جامعه‌ی ما دارند، قادر به رشد نباشند. من در گذشته ماهی سه کتاب می‌خریدم، اما الان که معاون وزیر هستم، کتاب ۱۰هزار تومانی و ۵هزار تومانی را به آسانی نمی‌توانم بخرم. آیا یک معلم می‌تواند ماهی یک کتاب، یک ماهنامه، یک هفته‌نامه و یک روزنامه بخرد و بخواند؟ یقیقنا نه. آیا این وضعیت خوب است؟

اگر وزارت ارشاد ما دیدگاه‌شان را نتوانند عوض کنند، ما در آینده از افغانستان هم عقب می‌افتیم. بنابر این دیگاه حاکم در وزارت ارشاد در خصوص مطبوعات کاملا اشتباه است. امروز انتقاد جدی‌ای که به دولت وارد است، کم‌رنگ بودن تعامل دولت و مطبوعات است. ما این مطلب را به دوستان در دولت هم گفته‌ایم، اما توجهی نشده است.

تکمله: [بی اجازه‌ی شاعر]
گوش اگر گوش حضرات و ناله اگر ناله‌‌ی ماست / فریاد خودی و غیر خودی همه بر باد است!
عباس پژمانخوابگرد: ۱۹ تیرماه پارسال «کريم امامي» را از دست دادیم که افتخاری بود بر تارک فرهنگ و ادبیات معاصر ایران و انتشار آخرین تلاش فرهنگی او یعنی فرهنگ فارسی ـ انگلیسی معاصر افتاد به امسال که دیگر خودش نیست. عباس پژمان ـ مترجم برجسته و اهل نظری که چندان اهل محفل‌گرایی و حواشی نیست ـ به درخواست نشریه‌ای به نام «فارسی» یادداشتی به یاد زنده‌یاد کریم امامی نوشته بود که متأسفانه با بعضی غلط‌های تایپی چاپ شد. برای این که نسخه‌ی بدون غلط آن در اختیار خواننده‌ها قرار بگیرد و به این بهانه نسخه‌ای هم از آن در فضای وب باشد، متن بدون غلط آن را در اختیارم گذاشت تا در این‌جا گذارم. بعید می‌دانم کسی که با کریم امامی آشنا باشد از خواندن این یادداشت درگذرد؛ ولی به هر حال برای این که دقیق‌تر بفهمیم که دوران آدم‌های بزرگ دارد تمام می‌شود و عمیق‌تر متأسف شویم، توصیه می‌کنم این یادداشت را حتما بخوانید.

«او همچنان خواهد آموخت» ـ عباس پژمان
کریم امامی... متأسفانه حقیر سعادت این را نداشتم که از محضر و مصاحبت کریم امامی مستفیض شوم. در واقع من فقط یک بار با تلفن با ایشان حرف زدم و چند بار هم در جلسات عمومی ایشان را دیدم یا به سخنرانی ایشان گوش دادم. اما با آثار چاپ شده‌ی ایشان آشنا هستم و در واقع از حدود سی سال پیش تا حالا تقریبا هر مقاله یا کتابی را که از ایشان به چاپ رسیده است مطالعه کرده ام. اولین بار که عکس ایشان را دیدم در مجله‌ی پیک دانش‌آموز و در اوایل دهه‌ی پنجاه بود، من عکس و اسم تعدادی از بزرگان امروز را اول بار در مجله‌ی پیک دیده‌ام: محمود کیانوش، رضا سیدحسینی، محمد زهری، مهدی اخوان ثالث... و کریم امامی. [ادامـه]
اگر محمود فرجامی که در یادداشت قبلی‌ام بی‌رحمانه به او تاخته بودم، گمان کرده که قصد لجن‌مالی کردنش را داشته‌ام، گمانش باطل است، چنین قصدی نداشته‌ام و صمیمانه و در ملأعام از او عذر می‌خواهم. با محمود فرجامی در جشنواره‌ی وبلاگ‌های همدان آشنا شدم که از داوران بخش سیاسی بود و مثل خیلی از مشهدی‌های دیگر علاقه‌ی عجیبی داشت که به عنوان یک مشهدی با من به عنوان یک اصفهانی کل کل کند، من هم نقش دروغینم را خوب بازی می‌کردم و می‌خندیم و می‌خندیدم و می‌خندیم. از آن پس هر تماس تلفنی ما باز هم به خنده گذشته است. اما یک‌بار هم دو سه روزی را تلفنی پی‌درپی با او در تماس بودم که نه تنها نخندیدیم که هر دو آشفته بودیم و عصبانی و گیج؛ زمانی بود که شیدا و هراسان راه افتاده بود پی امضا جمع کردن در حمایت از هاشمی برای رآی نیاوردن رئیس دولت کنونی. همان گرمای نفس‌های تندش که از پشت گوشی روزی چند بار به گوشم می‌خورد و داغی‌اش را حس می‌کردم، کافی‌ست برای من که حرمتش را حفظ کنم، به جای دشمنانه خندیدن بر او، دوستانه بر او بتازم، و اگر خطای او ـ به زعم من خطا ـ جنبه‌ی عام و علنی داشت، به بهانه‌اش به دیگرانی چون او هم انتقاد کنم.

با این حال حق نداشتم و هنوز هم ندارم که حرمتش را بشکنم، چه رسد به این که لجن‌مالش کنم یا چیزی از این دست. او را نمی‌دانم، اما من یکی نسبتم با او را نسبت برادری می‌دانم که گوشتش را هم اگر بخورم، استخوانش را دور نمی‌اندازم؛ مگر این که او بخواهد استخوان مرا جلوی سگ بیندازد! پس دوباره خیال او و همه را راحت می‌کنم و اعلام می‌کنم که نوشته‌ی اخیر او بهانه‌ای بود برای من که هم به او انتقاد کنم و هم به دیگرانی که چنین می‌کنند و اگر مرتکب خلاف اخلاقی شده‌ام، ناخواسته بوده و صمیمانه از او عذر می‌خواهم. هرچند این عذرخواهی به معنای این نیست که محمود فرجامی در یادداشتش دچار خطا نشده است. این از این.

و اما بعد:
به جای پاسخگویی به پاسخ محمود فرجامی، برای این که این بحث از حالت شخصی درآید و بی‌فایده جلوه نکند، پاره‌جملاتی را می‌نویسم به «بهانه‌ی» ایمیل یکی از دوستان عزیزم تا دچار سوء‌تفاهم‌های بعدی نشویم. این دوست ـ که خودش می‌داند چه‌قدر خاطر خودش و وبلاگش برایم عزیز است ـ نکاتی را طرح کرده که غالبا برداشت نادرستی‌اند از یادداشت پیشین من. دستش را به‌خاطر انتقادهایش می‌بوسم و می‌گویم که:

ـ من شاید بحث ابتذال در وبلاگستان را طرح کرده باشم، نشانه‌هایش را گفته باشم و مصادیقی را برشمرده باشم، اما یادم نمی‌آید هیچ‌جا تعریف مشخصی از آن ارائه کرده باشم، چون اصلا صلاحیت چنین کاری را ندارم. پس لطفا دایما مرا به تعریفی که از ابتذال ارائه نکرده‌ام، ارجاع ندهید.

ـ قبلا گفته‌ام که: "وبلاگی که روح نويسنده‌ی آن در آن حلول نکرده باشد، يک جای کارش می‌لنگد. وبلاگ اين ويژگی منحصربه‌فرد را نسبت به ساير رسانه‌های  اينترنتی و غيراينترنتی دارد که می‌تواند... شخصيت و هويت فردی او را هم ثبت کند و به نمايش بگذارد. اساسا اگر چنين روحی در وبلاگی ديده نشود، چه لطفی دارد وبلاگ‌خوانی؟" حالا هم اضافه می‌کنم که حتا خود من اگر در نوشته‌هایم از تجربیات شخصی‌ام و تعاملات روزمره‌ام با دیگران ـ آدم‌های مشهور یا عادی ـ چیزی ننویسم یا خبر ناگفته‌ای را اعلام نکنم یا اطلاعات مکتومی منتشر نکنم یا اسحساسم را درباره‌ي کسی بیان نکنم، غلط می‌کنم که اسم خودم را بگذارم وبلاگ‌نویس؛ اما اگر روزی به هوای رعایت این خصلت وبلاگ، چیزی درباره‌ی کسی بنویسم که بنیان «اعتماد» متقابل در روابط خصوصی را زیر سوال می‌برد، آن وقت به جای «غلط‌ کردن» باید «گه بخورم».

ـ این که "وبلاگ برای این است که هر كسی هر چيزی که دلش می‌خواهد، در آن بنویسد" چرت‌ترین و احمقانه‌ترین انتقادی‌ست که بهنوشته‌های این‌چنینی من می‌شود، چون دقیقا به همین دلیل من هم در نوشتن این یادداشت‌ها کاملا آزادم و کسی هم حق ناراحت شدن و اعتراض کردن ندارد! نتیجه آن که بنده به شدت مخالف این‌ام که در وبلاگ هر چه دلت می‌خواهی می‌توانی بنویسی. حتا کسانی هم که با نام مستعار می‌نویسند، چنین آزادی‌ای ندارند و همواره رعایت می‌کنند جوری یا چیزی ننویسند که هویت‌شان معلوم شود! پس فقط «دل» نیست که تعیین می‌کند، گاهی «عقل» هم به درد می‌خورد.

ـ شاید روزی می‌توانستیم بگوییم هویت وبلاگی ما دقیقا همینی‌ست که هست، اما اکنون دیگر به هیچ وجه نمی‌توانم بپذیرم که هویت بیرونی ما از هویت وبلاگی ما جداست؛ خصوصا وبلاگ‌نویسانی که شهره‌ترند. ما وبلاگ‌نویسان تقریبا دایره‌ی بسته‌ای را تشکیل داده‌ایم و دقیقا به دلیل همین دو وضعیت، به مرور بر تعهدات و خط قرمزهای شخصی، اخلاقی و حکومتی و... ما افزوده می‌شود. از این وضعیت گریزی نداریم. چه خوش‌مان بیاید چه نیاید، ما در ایران زندگی می‌کنیم و یا هنوز ایرانی هستیم. لطفا به خودمان دروغ نگوییم.

ـ من هم موافق‌ام که وبلاگ رسانه‌ای فقط برای بالابردن فرهنگ نيست بلکه کارکرد اصلی آن تقویت ارتباط شبکه‌ای‌ست. من هم موافق‌ام که در نقدهای خود بر خود، باید به این وضعیت توجه کنیم. اما من نمی‌توانم به هوای «تقویت ارتباط شبکه‌ای» به هر جفنگی در هر وبلاگی مهر تأیید بزنم؛ انصافا شما می‌زنید؟

ـ من هیچ وبلاگی را صرفا به دلیل این که شبیه من نیست، نه تخطئه می‌کنم نه متهم می‌کنم؛ غلط می‌کنم که بکنم. وبلاگ من دقیقا یک وبلاگ است، وبلاگ صنم دولتشاهی دقیقا یک وبلاگ است، وبلاگ مهدی خلجی دقیقا یک وبلاگ است. وبلاگ زیتون هم دقیقا یک وبلاگ است؛ به همین پراکندگی در مصداق. هیچ کدام این‌ها مبتذل نیستند، چون اساسا نمی‌توان «مبتذل بودن» را به یک وبلاگاطلاق کرد. ابتذال معمولا در یک گفتار است، در یک نگاه خاص است، در یک اقدام و یا واکنش است، در یک منش و یا بینش است. پس لطفا به من نگویید که چرا فلان وبلاگ را مبتذل می‌دانم و فلان را نمی‌دانم. اصلا من کی و کجا گفته‌ام فلان وبلاگ مبتذل است یا نیست؟ به خدا من روی واژه واژه‌ی نوشته‌هایم فکر می‌کنم. شاید اشتباه فکر کنم، ولی به هر حال فکر می‌کنم و هر واژه و عبارتی را در هر جایی به کار نمی‌گیرم. خواهش می‌کنم شما هم نوشته‌های من بی‌سواد را کمی باحوصله‌تر بخوانید تا دچار سوءبرداشت نشوید.

ـ وبلاگ‌ها را باید از روی موضوع‌شان تقسیم‌بندی کرد. فلان وبلاگ اجتماعی‌ست، فلان وبلاگ ادبی‌ست، فلان وبلاگ روزنگاری‌ست، فلان وبلاگ سیاسی‌ست و... بنابراین نه قبول دارم و نه طبعا تلاش می‌کنم که وبلاگ‌ها را به دسته‌بندی‌هایی از قبیل بالاشهری و پایین‌شهری! تقسیم کنم. با این حال این را هم نمی‌توانم بپذیرم که شخصیت و جایگاه اجتماعی افراد بر جایگاه وبلاگ‌شان بی‌تأثیر است و نمی‌توانم مثلا ارزش وبلاگ استاد شکرخواه را با ارزش وبلاگ پسر همسایه‌ام یکی  یکی بدانم. در این یک مورد شرمنده‌ام، چون چه خوش‌تان بیاید چه نیاید من وبلاگ‌ها را از این نظر نیز تقسیم می‌کنم. حالا اسمش را شما هر چه می‌خواهید بگذارید. و معتقدم برابری وبلاگ‌نویسان صرفا در خود وبلاگ‌نویسی‌ست نه در آن‌چه که می‌نویسند. از نظر شخص من، تعهداتی که مثلا استاد شکرخواه در وبلاگ‌نویسی برای خودش قائل است، با تعهدات پسر همسایه‌ی ما در وبلاگ‌نویسی از زمین تا آسمان فرق می‌کند. فصل مشترک‌شان فقط وبلاگ‌نویسی‌ست، اما فرق‌ نوشته‌های‌شان در حد درچشم‌کردنی! چرا اصرار بیهوده می‌کنید که وبلاگ‌نویسان را از این منظر هم با هم برابر بدانید؟

ـ من هم در کنار سوءاستفاده‌ای که از ساختار و زبان وبلاگ برای کمکی ناچیز به فرهنگ و هنر می‌کنم، گاهی نگاهی هم به درون می‌اندازم؛ صرفا به عنوان یکی از اعضای این شهر. چرا پای من که می‌رسد، تحمل‌تان کم می‌شود و حق حرف زدن برای من قائل نیستید؟ و یا آن‌قدر لطف دارید که به من نمره‌ي منفی می‌دهید؟ شما هم مرا نقد کنید، بنویسید، تند هم بنویسید، اما لطفا جوری بنویسید که آدم دلش بیاید تا دو و نیم نصفه شب بنشیند و دو کلمه جواب بنویسید و یا دست‌ِکم درباره‌اش فکر کند.

ـ وبلاگستان هرقدر هم فضایش بسته و کوچک و نسبت به جامعه بی‌تاثیر باشد، از نظر من بسیار ارزشمند است و با همین تعداد مخاطب اندک هم به زعم من فضای بازی دارد، بزرگ است و در درون خودش تآثیرگذار. این فضا نیاز به نقد دارد. از نقد نهراسیم، حتا اگر تند باشد. آن‌چه ترسیدنی‌ست، اعتماد سلب کردن است و پرده‌دریدن است و عقده‌گشایی کردن است و وقت مخاطب را تلف کردن است و به منفعت عمومی وبلاگستان صدمه زدن است و به دام روزمرگی افتادن است؛ و همانا روزمرگی، آبستن همیشگی ابتذال است.

:: ببخشید که کامنت این مطلب را باز نگذاشته‌ام. این بحث از نظر من در این‌جا تمام‌شده است. اگر شما فکر می‌کنید تمام نشده، لطفا در وبلاگ‌تان بنویسید؛ مطمئن باشید در خدمت‌تان خواهم بود.
نیک‌آهنگ عزیز هم مثل من اعتقاد دارد که ما بلاگرها باید همدیگر را نقد کنیم چون "وبلاگستان بی​نقد، مردابی است عفن، که رشد نخواهد کرد و طرفداران رشد را مسموم." برخی دوستان وبلاگی من می‌دانند که در بیش‌تر موارد از حضور در قرارهای وبلاگی و رفت‌وآمد نزدیک پرهیز می‌کنم و یا این جمله همیشه‌ لقلقه‌ی زبانم است که در نوشته‌های وبلاگی‌تان وبلاگی‌مان حریم خصوصی همدیگر را باید حفظ کنیم. برای همین است که وقتی پای یکی از مطالبم می‌نویسم "امروز پدری داشت به پسرش می‌گفت این‌طور باش و این‌طور مباش"، هیچ ضرورتی ندارد که بنویسم امروز در کافه‌ی فلان با فلان نویسنده و مترجم ـ که اتفاقا همه‌ي شما هم می‌شناسیدش ـ  قرار داشتم که پسرش فلانی هم بود و بعد چنان شد که او به پسرش چنین بگوید. کلام او به جانم می‌نشیند و همان را می‌نویسم؛ این که نام و مشخصاتش را هم بنویسم، بدون اجازه‌اش، به‌گمانم یک‌جور برخورد غیرمتمدنانه و از سر بی‌سوژگی یا نمایش است.

وقتی می‌بینم برخی بلاگرها که در حاشیه‌ی وبلاگستان رفت‌وآمدی برقرار کرده‌اند ـ از جمله این دوست‌مان در این نوشته‌اش درباره‌ی داریوش محمدپور ـ به مرور نوشته‌های‌شان می‌شود خاله‌خشتک‌بازی، حتا اگر فرم نوشته‌شان طنز باشد و حتا اگر هیچ بار منفی‌ای هم نوشته‌شان نداشته باشد، به هرحال حالم به هم می‌خورد. اگر قرار به این جور نوشتن باشد ـ بی که سودی به خواننده برساند ـ خود من یا داریوش محمدپور که این روزها در ایران است و با هزار جور آدم مشهور و نام‌آشنا رفت‌آمد می‌کند، می‌توانیم برای همین چند روز پس از تعطیلی نوروز، این صفحه‌ی شیشه‌ای لعنتی را هر شب خط‌خطی کنیم؛ خط‌خطی از ملاقات‌های‌مان، این‌ور و آن‌ور رفتن‌های‌مان، با این و آن آشنا حرف‌زدن‌های‌مان، و... اگر بخواهم مثال بزنم نقض غرض است وگرنه نام می‌بردم از آدم‌های مشهور یا نام‌آشنایی که در همین چند روز گذشته، با آن‌ها یا قرار حضوری داشته‌ام یا تلفنی برای اموری در تماس بوده‌ام. وقتی حاصل این قرارها یا تماس‌ها هیچ ارتباطی به خواننده‌ی من ندارد، چه لزومی دارد بیفتم به خاله‌خشتک‌بازی و صرفا برای این که خوابگرد را به‌روز کرده باشم یا نمایشی داده باشم، چرت و پرت بنویسم و نه تنها وقت خواننده‌ي خودم را تلف کنم یا آزارش بدهم که بدتر از آن، با نوشتن برخی مسائل خصوصی بدون اجازه‌ی طرف، حریمی را تیغ بیندازم که برآمده از اعتماد و تعامل و همفکری‌ست؟

به‌روز نکردن وبلاگ والله بهتر است از نوشتن چرت و پرت‌هایی که هیچ منفعت معنوی ندارد؛ خصوصا برای وبلاگ‌نویسان مدعی روشنفکری و آن‌ها که روزنامه‌نگارند و یا روزنامه‌نگار بوده‌اند و به همین سبب خودشان و بلاگ‌شان بیش‌تر دیده می‌شوند و دامنه‌ی رابطه‌های‌شان گسترده‌تر است. از نفوذ و گسترش ابتذال در حیطه‌ی عام شاید گریزی نباشد، اما رخنه‌ی ابتذال در فضای روشنفکری، هم بسیار ظریف‌تر است و هم از رگ گردن به روشنفکران نزدیک‌تر. بیش از این‌ها باید مراقب بود.
احتمالا باید به فال نیک بگیرم که سال تازه‌ی خوابگرد را هم با داستان کوتاه شروع می‌کنم. مجتبا پورمحسن، نویسنده و منتقد که این وبلاگ را هم می‌نویسد، مجموعه‌ای از داستان کوتاه‌هایش را فراهم کرده، ولی در فضای بسته‌ی فرهنگی که وزارت ارشادش قرار است به «وزارت آینه‌ی فرهنگی نظام» تغییر کند، امکان چاپ این مجموعه عملا ناممکن است. یکی از این تجربه‌های داستان‌نویسی مجتبا پورمحسن را صرفا برای آن که ـ هرچند در اندازه‌ی محدود ـ در معرض قرار بگیرد و خوانده شود و احتمالا توسط برخی دوستانش نقد شود، در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشته‌ام به اسم «زن، مرد و رنه ماگریت».

«زن، مرد و رنه ماگریت» نوشته‌ی مجتبا پورمحسن
...نفهمیده‌ بود که‌ کی‌ فنجان‌ چای‌ را از دست‌ مرد گرفته‌ و کی‌ تصمیم‌ گرفته‌ که‌ اولین‌ قلپ‌ را به‌ لب‌ بزند. اما لبش‌ که‌ سوخت‌ فهمید که‌ چند دقیقه‌ای‌ حواسش‌ نبوده‌ دور و برش‌ چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است. چون‌ حواسش‌ نبود نفهمیده‌ بود که‌ مرد وقتی‌ فنجان‌ را داد دستش‌ چاک‌ سینه‌‌ی زن‌ را رصد کرده‌ بود. مرد حتما لذت‌ برده‌ بود اما لذت‌ نگاه‌ زن‌ را از دست‌ داده‌ بود... [متن کامل داستان]

و اما داستان نه چندان کوتاه دیگر، داستانی‌ست از «درصدف سلیمانی» به نام «مرتضا». نام درصدف سلیمانی را از مسابقه‌ی بهرام صادقی در خاطرم مانده بود که شرکت کرده بود. داستان «مرتضا» را سه‌بار خواندم تا بیش‌تر به حرفه‌ای بودن این داستان‌نویس گمنام جوان پی ببرم؛ داستانی که به‌رغم کمی طولانی بودنش، یک‌نفس تا آخر می‌برد آدم را و... حیف که به توصیه‌ی دوستان ناچارم هنگام معرفی داستان‌ها از ایجاد پیش‌داوری در ذهن شما پرهیز کنم. ولی دست‌ِکم می‌توانم بگویم که چند روز است دارم با این داستان زندگی می‌کنم. این را هم بگویم که این داستان به ضرورت فرم و زبان، در چهار پاراگراف بسیار طولانی نوشته شده بود، ولی من بدون هماهنگی با نویسنده‌ و فقط به رعایت فضای وب آن را مجددا پاراگراف‌بندی کردم. البته سعی کردم آسیب زیادی وارد نکنم، ولی به هرحال بدانید که اصلا داستان چنین پاراگراف‌بندی‌ای ندارد. از درصدف عزیز پوزش می‌خواهم و امیدوارم از تأثیر حسی پاراگراف‌بندی اصلی چیز زیادی کاسته نشود.

«مرتضا» نوشته‌ی درصدف سلیمانی
...صدای اذان که مثلا می‌آید از تلویزیون، مادرم می‌گوید بلند کن صداشو دختر، این اذانو مرتضا دوست داشت... خیلی‌ها گفته بودند، بین خودمان اول، حرف را عمه انداخته بود به بابا ببرش یه جا بذار گریه کنه داد بکشه، امامزاده‌ای بیابونی داهاتی؛ دلش سنگ شده این... بابا ساکت به من نگاه کرده بود... زم‌زمی کرده بود آخه چی؟ برم بگم چی؟ بلکه هم بخنده... می‌خندید. همان وقت که بعد آن همه چشم به راهی خبر آمده بود که بیایید برای تحویل تتمه‌ی اسکلت و پلاک... هم، خندیده بود؛ من ترسیده بودم که عقل از سرش پریده؛ گفته بود به خدا من اگه صف گوشت و مرغ این همه وقت نوبت مونده بودم بیش‌تر از این بهم می‌رسید... [متن کامل داستان]

اگر خواندید و نیت و همت کردید که نظری درباره‌ی این دو داستان بنویسید، برگردید و همین‌جا کامنت بگذارید. شاید خودم هم نظر شخصی‌ام را به‌عنوان کامنت بنویسم.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.