خوابگرد قدیم

امروز، متن کامل سياست‌های معاونت سینمایی وزارت ارشاد برای سال جدید منتشر شد. اولویت‌های موضوعی برای سینمای ایران از این قرار است:

ـ مفاهیم دینی و قرآنی 
ـ عترت و اهل بیت 
ـ مهدویت 
ـ تحکیم خانواده 
ـ کودک و نوجوان 
ـ فرهنگ و تمدن ایران اسلامی (حوزه‌ی بزرگ جغرافیایی و تاریخی ایران فرهنگی) 
ـ انقلاب اسلامی 
ـ تاریخ اسلام و تاریخ معاصر 
ـ جنگ نرم 
ـ رویارویی استکبار با ایران و مقاومت اسلامی 
ـ دفاع مقدس 
ـ موضوعات سیاسی (داخلی و خارجی) 
ـ مفاخر و مشاهیر 
ـ دستاوردهای علمی و فناوری

پانوشت:
برای سیاست‌گزاران اجر جزیل و برای بازماندگانِ سینمای ایران صبر جمیل آرزومندم!

این که در غیاب اجباری غیرخودی‌ها، خودِ خودی‌ها پس از مدتی یک‌تازی دست به یقه شوند به مرور، فقط به عرصه‌ی سیاست محدود نیست. از فردای انتخابات نهم این اتفاق افتاد و از فردای انتخابات دهم با راندنِ ناجوانمردانه‌ی همه‌ی اصلاح‌طلبان به زندان و خانه و بیرونِ کشور، این یقه‌گیری در میان خودی‌ها روز‌به‌روز آشکارتر می‌شود. و جذاب‌تر این که حالا، در عرصه‌ی سینما و تلویزیون هم که دیگر غیرخودی‌ها جایی برای نفس کشیدن ندارند، خودی‌ها در عین جولانی که می‌دهند، به مرور دارند پاشنه برمی‌کشند و به هم کج‌کج نگاه می‌کنند و لذت ما را مضاعف می‌کنند.

اگر تا دیروز غیرخودی‌ها خشم‌شان را فرومی‌خوردند از این که مسعود ده‌نمکی از پشتِ گونی‌های سنگر نمایشی دفتر نشریه‌اش «شلمچه» یک‌راست رفته پشت دوربین سینما تا هنجارشکن‌ترین فیلم جنگی را به سفارش فرماندهان مقتدرش بسازد، حالا آن یکی دیگر، فرج‌الله سلحشور، که مجوز سریال‌های خداتومانی‌اش را [...] می‌گیرد، در مقام سریال‌سازی خودی لحن عوض می‌کند و آن یکی سریال‌ساز خودی را فقط یک رزمنده‌ی مسلمان می‌داند نه یک هنرمند مسلمان! و می‌گوید: «مسعود ده‌نمکی یک رزمنده است، اما هنرمند نیست و زمانی که فرد هنرمند نباشد، دیگران وی را راه می‌برند. شریفی‌نیا راه را به ده‌نمکی نشان می‌دهد و بازیگران و سناریو را می‌گوید...»

ما هم می‌نشینیم و تا اطلاع ثانوی لذت می‌بریم از این اتفاق میمون و مبارک! اما جالبِ توجه‌تر، چند جمله‌ی بعدی فرج‌الله سلحشور است: «پشتوانه‌ی هنر معنویت است. ما قرآن و اهل بیت را داریم. چیزی که دنیا و حتا بخش زیادی از مسلمانان ندارند. ما هر دو را داریم و هنرمندان مسلمان نیز داریم.»

وقتی این دو سه سطر را می‌خواندم، یاد حکم یک دادگاه اسلامی افتادم که چند وقت پیش فرج‌الله سلحشور را به جرم سرقت ادبی از یک کتاب، به پرداخت بیست درصد دستمزد آن‌چنانیِ تحقیق و نگارش فیلمنامه‌ی سریال «یوسف پیامبر» کرد. چه لذتِ تلخ فزاینده‌ای!

ویرایش رمان و مجموعه‌داستان در عین حال که شغل و تخصص من است، برایم هنوز دنیای جذاب و لذت‌بخشی ست با خاطراتی تلخ و شیرین از ویراستاری هر کتاب یا داستان یا واکنش نویسنده‌ها به دست‌کاری‌های من و چیزهایی از این دست. اما بیش‌تر این خاطرات فقط برای خود نویسنده‌ها و اهل ادبیات بامزه یا به‌دردبخور است و هیچ‌گاه در این‌جا چیزی از آن‌ها ننوشته‌ام. امشب اما، در پایان ویرایش یک مجموعه‌داستان طنز اتفاقی رخ داد که دوست دارم این یکی را بنویسم.

رضا ساکی که طنزنویس است، نوروز امسال پدرش را از دست داد. پدرش چند سالی بود که با انواع بیماری‌ها دست و پنجه نرم می‌کرد و سرطان، فقط یکی از آن‌ها بود. در آخرین روزهای زندگی پدر، رضا بالای سر او داستان‌های طنز کوتاهی با موضوع بیماری‌های روی هم‌ انباشته‌ی پدرش و مقاومت او می‌نوشت که یکی از آن‌ها را با نام «بابا باتری‌دار می‌شود» در نخستین یادداشت پس از مرگ پدرش در وبلاگش تقدیم همه کرد و لبخند را به دوستان غمگین‌اش هدیه داد. این مجموعه‌ی مختصر اکنون آماده‌ی انتشار است و ویرایش آن به خواست رضا بر عهده‌ی من افتاد.

آخرین بندِ آخرین داستان مجموعه را با نام «بابا حرف نمی‌زند» اصلاً نپسندیدم. نویسنده نوشته بود: "حالا دیگر چند وقت است بابا حرف نمی‌زند و ما به این وضع عادت کرده‌ایم. برای این که بابا چیزی به سمت رادیو و تلویزیون پرتاپ نکند و هنگام برنامه‌ی نود چیزی نشکند، روی دیوار برایش نوشته‌ایم: «مزخرف می‌گوید»، بابا هر وقت کسی چیزی در برنامه می‌گوید که به نظرش مزخرف است به نوشته اشاره می‌کند و ما هم همگی تایید می‌کنیم. حالا که بابا حرف نمی‌زند اما دارد زندگی می‌کند تازه می‌فهمم آن‌هایی که دایم در رادیو تلویزیون حرف می‌زنند، اگر حرف نزنند نمی‌میرند."

زمان را عوض کردم و آخرش را هم یک‌جا برداشتم و به جای آن، جمله‌ی دیگری گذاشتم. شد این:
"مدتی گذشت تا به حرف‌نزدن بابا کاملاً عادت کردیم. و برای این که چیزی به طرفِ رادیو یا تلویزیون پرتاپ نکند و هنگام تماشای برنامه‌ی نود چیزی را نشکند، روی دیوار برایش نوشتیم «مزخرف می‌گه». بابا هر وقت کسی چیزی در برنامه می‌گفت که به نظرش مزخرف بود، به نوشته اشاره می‌کرد و ما هم سر تکان می‌دادیم. بابا دیگر هیچ وقت حرف نزد، ولی از حرف نزدن نمرد."

وقتی کار تمام شد، دیدم رضا آن‌لاین است. پیش از این که نسخه‌ی ویرایش‌شده را برایش ایمیل کنم، چند مورد را که یادداشت کرده بودم با او هماهنگ کردم و آخر سر، به او گفتم جمله‌ی آخر داستان آخرش را این‌شکلی کرده‌ام به این دلیل و آن دلیل. رضا جمله را توی محیط چت از نو تایپ کرد:‌ «بابا دیگر هیچ وقت حرف نزد، ولی از حرف نزدن نمرد.» و نوشت: «خوبه.» حس کردم خوش‌اش نیامده از این تغییر، اما روی مخالفت ندارد! به‌شوخی گفتم: «جرئت داشتی بگی مخالف‌ام؟!» دیدم سنگین جواب داد که نه! و سکوت کرد.

درست است که کلمه‌ها و جمله‌ها در چت «لحن» ندارند، ولی گاهی وقت‌ها عجیب «حس» دارند، به‌خصوص میان دو دوست که زبان هم را خوب می‌شناسند. به ذهنم فشار آوردم که بفهمم چرا. دیدم باز رضا جمله‌ی آخر را توی چت نوشت: «بابا دیگر هیچ وقت حرف نزد...» و من ِ گیج که نشسته بودم روی صندلی ویراستار و پاک یادم رفته بود این‌ها داستان‌های واقعی پدر رضا هستند که هنوز یک ماه هم از مرگ‌اش نگذشته و من نه فقط ویرستار که در این‌جا دوست نویسنده هم هستم، تازه فهمیدم آن‌طرف خط چه خبر است. پاک به هم ریختم. ترانه‌های غم‌بار بابک رهنما را فقط کم داشتم که از قبل در گوشم بود و زار می‌زد، و یادآوری روزهای آخر زندگی مادرم نباید می‌آمد در ذهنم که آمد، با همان ناتوانی در حرف زدن تا وقتی که مرد...

پس از لختی سکوت، چند جمله‌ای سنگین میان‌مان گذشت و بعد، ترجیح دادیم سریع از غلیانِ حس مشترک‌مان بگذریم و برگردیم به کتاب و ویرایش. آخر کار هم در باره‌ی اسم کتاب بحث کردیم و به اسم خوبِ تازه‌ای برایش رسیدیم و خداحافظی. در میان همه‌ی اتفاقاتی که در این چندین سال در کار ویرایش برایم افتاده، این یکی جور دیگری بود. کتابی را ویرایش می‌کردم که طنز بود اما در باره‌ی مرگ پدر خودِ نویسنده که تازه اتفاق افتاده بود و این که آخرین جمله‌ی کتاب از عرصه‌ی ویرایش داستانی، نویسنده و ویراستار را هر دو هم‌زمان به جایی دیگر برد بسیار دورتر از داستان و طنز و ویراستاری؛ به واقعی‌ترین و جدی‌ترین اتفاق زندگی، یعنی مرگ!

نگارش و انتشار رمان «ذوب‌شده»ی عباس معروفی، خود داستان عجیبی دارد. رمانی که تاریخ ۱۳۶۲ پای آن خورده، اما در سال ۱۳۸۸ منتشر شده. یعنی سال‌ها پس از انتشار آثاری که جایگاه برجسته‌ی معروفی را در ادبیات داستانی  ایران روشن کرده است. سختی کار این است که باید کتابی را با این همه تأخیر از نویسنده‌ای بخوانی که سال‌هاست لذت «سمفونی مردگان» او بر جانت نشسته، یا به تعبیر معروفی، نخستین رمان او که ۲۶ سال دیر به دست خوانندگانش رسیده. برای همین موقع خواندن آن در ذهنت یا باید بر نام «عباس معروفی» خط بکشی، یا بر آثار دیگر او که خوانده‌ای. همین است که قدرت ارزیابی اثر را از آدم می‌گیرد و یکی چون من ترجیح می‌دهد فقط از شیوه‌ی روایت آن لذت ببرد و توأمان از داستان تلخ آن که شمایلی از فضای بگیر و ببندها و شکنجه‌های دهه‌ی ۶۰ را تصویر می‌کند، عذاب بکشد.

معروفی خودش گفته: رمان «ذوب‌شده» خيال‌ها و خاطره‌های من از فضايی ست که در آن نفس کشيده و زيسته‌ام، داستان نويسنده‌ای که زير بازجويی و شکنجه ناچار به قصه‌پردازی شده، آن‌گاه در قصه‌های خودش گم می‌شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال‌های جوانی است که می‌بايستی در همان زمان انتشار می‌يافته، نقد می‌شده، و بر کار و راه ادبی‌ام تأثير می‌گذاشته. اما ما آدم‌هايی هستيم که زمان و مکان‌مان به‌هم ريخته، نمی‌دانيم کِی چرا کجاييم!»

با این همه، مهم این است که این کتاب از محاق سانسور بیرون آمده و منتشر شده (هرچند با ۳۵ مورد حذف و تغییر) و حتا اگر چیزی به وزن ادبی عباس معروفی اضافه نکند و ناگزیر در کنار آثار داستانی ۱۳۸۸ هم احتمالاً چندان به چشم نیاید، مضمون رمان در فضای رسمی نشر ایران مضمونی ظاهراً ممنوع است که خوشبختانه در این کتاب اجازه‌ی نشر پیدا کرده  و از این نظر باید قدر آن را دانست. به‌خصوص از نویسنده‌ای آزاده و زجرکشیده که در عین کار تمام‌وقت نویسندگی، از معدود نویسندگان حاضر و فعال در عرصه‌ی جامعه‌ی روشنفکری ایران هم هست. فقط پرسشی که بعد از خواندن این رمان ذهنم را قلقلک و آزار می‌دهد و البته که هیچ ارتباطی هم به نویسنده‌ی اثر ندارد، این است که اگر فضای این رمان و زمان آن، به رویدادهای تلخ و سیاه سال ۸۸ مربوط می‌شد، آیا باز هم امروز این بخت را داشتیم که آن را در دست گرفته باشیم؟

رمان «ذوب‌شده» را نشر ققنوس در ۱۲۷ صفحه منتشر کرده است.


:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
خوابگرد و لینکده‌ی آن را در گوگل‌ریدر بخوانید.

آدرس فید مطالب خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/farsiblog

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد
http://feeds.feedburner.com/khabgard/linkade




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.