خوابگرد قدیم

اگر اهل موسیقی ایرانی (سنتی) هستید و از توانایی محمدرضا شجریان در آوازخوانی هم کیفور می‌شوید، هیچ متوجهِ علاقه‌ی شدید شجریان به مایه‌ی ابوعطا و کلاً دستگاه شور شده‌اید؟ و برعکس، دقت کرده‌اید که مایه‌ی بیات اصفهان با آن همه دلنشینی و زیبایی، در میان انبوه آثار شجریان جایگاهی آن‌چنانی ندارد؟ و اتفاقاً یکی از بهترین و گیراترین آوازهای او مربوط است به آلبوم «جان عشاق» که آدم از ده‌هزار بار شنیدنش هم سیر نمی‌شود. البته اگر من آدم حساب شوم! گاهی فکر می‌کنم اگر شجریان بر قله‌ی آواز ایرانی نشسته، بر پرچمی که کنار خود کوبیده، نام «ابوعطا» را حک کرده است. گاهی هم فکر می‌کنم استادمان هرجا که برود، عاقبت دلش می‌خواهد به جای اصفهان، فقط به ابوعطا برگردد! اگر در این باره‌ اهل دل اید یا اهل نظر، فکر می‌کنید دلیلش چیست؟ یا چه ممکن است باشد؟ احیاناً حرفی یا تحلیلی از قبل در این باره می‌دانید؟ یا خودتان چیزی حدس می‌زنید که به اشتراک بگذارید؟ هم در باره‌ی رابطه‌ی استاد با ابوعطا و هم رابطه‌اش با بیات اصفهان. اگر جای دیگری چیزی دیدید یا نوشتید، لطفاً کامنت بگذارید.

چاقاله (چاغاله، چغاله) بادوم برای من و احتمالاً امثال من چیزی نیست که بخوای براش پول بدی؛ حتا اگه اون‌قدر ارزشمند باشه که بفروشن کیلویی بیست هزار تومن! بخونین تا  بگم چرا. دوران کودکی من تو باغ‌های بادام شهر نجف‌آباد گذشته. پدرم هم باغی داشت دوجریبی که بیش‌تر درخت‌هاش بادوم بودن با چند تایی انار و شفتالو و آلوچه (گوجه سبز) و حتا یه درختچه‌ی سماق هم داشتیم. یه گوشه‌ی باغ هم درخت نکاشته بود واسه کاشتن سبزی و صیفی‌جات مثل گوجه و بادمجون و فلفل. هر سال بهار، چاقاله بادوم دم‌دست‌ترین چیزی بود که هم از خودِ درخت، هم از زمین پای درخت‌ها نصیب‌مون می‌شد؛ تازه و بسی ترد.

چاقاله‌بادوم


اون زمان چاقاله‌ی خوردنی رو به هر بادوم نارسی هم نمی‌گفتن. میوه‌ی بادوم از دلِ شکوفه که می‌زد بیرون، وقتی می‌شد قد یه نخود، بهش می‌گفتن چاقاله و خوردنش کیف می‌داد تا وقتی که بزرگ‌تر می‌شد قدِ یه بند انگشت شست و تردیِ پوستش از بین می‌رفت و کمی سفت می‌شد که بهش می‌گفتیم چاقاله آشی. یعنی دیگه همین‌جوری خام نمی‌خوردن و باش آش درست می‌کردن؛ یه آش ترش‌مزه که تکه‌چاقاله‌ها عین گوشت می‌رفت زیر دندون و آدم کیفور می‌شد از خوردنش. یادش به خیر مادرم. بعدش هم تازه نوبتِ چاقاله واسه ترشی می‌شد که قیافه‌ي عجیبی داشت و یه ذره‌اش، آب از دهن آدم راه می‌نداخت. الان دیگه همین چاقاله‌های سفتِ مونده رو آب می‌زنن و مردم چاقاله‌دوست هم می‌خرن و می‌خورن و خرکیف می‌شن.

بیست سال پیش که اومدم تهران، وقتی دیدم چاقاله رو می‌فروشن، خنده‌ام گرفت. به نظرم چیزی نبود که بخوای بخری‌ش. ما اون باغ پدری رو از دست دادیم، ولی هنوز هم اگه جایی زندگی کنی که باغ بادوم داشته باشه، فکر می‌کنم چاقاله‌بادوم چیز دم‌دستی باشه واسه همه. القصه، تو همه‌ی این سال‌ها، هیچ وقت واسه چاقاله‌بادوم پول ندادم. یعنی نمی‌دونم چرا نمی‌تونم این کار رو بکنم. به نظرم احمقانه می‌آد! البته اینم بگم که برخلاف خیلی از مردم، از جمله پسر و همسر خود بنده، دیدن چاقاله‌های ریز و درشت آب‌زده روی گاری‌ها، هیچ حسی از هوس و میل رو در من زنده نمی‌کنه، جز این که بادقت قیمت جدیدش رو بخونم و هی یاد ریزچاقاله‌هایِ رویِ زمین بچگی بیفتم و هی فکر کنم آخه مگه می‌شه چاقاله‌بادوم کیلویی بیست هزار تومن؟!

پ.ن:
با چشم خودم ندیدم، ولی شنیدم با قیمت خیلی بالاتر از بیست هزار تومن هم فروختن.

ملکوت بهرام صادقی ـ باسمنجیاز یکی دو هفته‌ی پیش، برگردانِ انگلیسی رمان «ملکوت» بهرام صادقی به انضمام شماری از داستان‌های کوتاه او با ترجمه‌ی کاوه باسمنجی در امریکا منتشر شده است. باسمنجی که مترجم و خبرنگار مقیم واشنگتن است، تا سال‌ها پیش یکی از مترجمان فعال انگلیسی به فارسی بود؛ مترجم آثاری ‌چون «وصایای تحریف‌شده»‌ی میلان کوندرا، «نقاب مرگ سرخ و هجده قصه‌ی دیگر» ادگار آلن پو و «تلخكامی برای سه خوابگرد» مارکز. باسمنجی پیش از این در سال ۲۰۰۵ هم کتاب «افسانه: داستان‌های کوتاه از نویسندگان زن ایرانی» را گردآوری و به زبان انگلیسی ترجمه و منتشر کرده بود. +

خبر انتشار این کتاب را کیوان حسینی عزیز داد. کیوان برایم نوشته: «به نظرم برای نخستین بار است که ترجمه‌ی انگلیسی بهرام صادقی منتشر می‌شود. ناخودآگاه یاد شما افتادم و دیدم بد نیست به شما خبر بدهم. متأسفانه خبرهایی از این دست چندان در میان فضای رسانه‌ای فارسی بازتاب پیدا نمی‌کنند.»

توضیح این که کیوان حسینی در جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی که حدود ۹ سال پیش در خوابگرد برگزار شد، با داستان زیبا و عجیب «دست‌نوشته‌های قابيل» رتبه‌ی سوم را در بخش داوری وبلاگ‌نویسان به دست آورد.

در این دوره‌ی بیست جلسه‌ای به صورت عملی و کارگاهی ویرایش فنی، صوری و زبانی تدریس می‌شود. شرکت در این دوره به گذراندن آزمون ورودی نیاز دارد که در آن توانایی هنرجو در زبان فارسی و انگلیسی (با اولویت زبان فارسی) و معلومات عمومی سنجیده می‌شود.

علاقه‌مندان برای دریافت کارتِ شرکت در آزمون ورودی که سه‌شنبه نوزدهم اردیبهشت ماه ساعت ۱۰ برگزار می‌‌شود، باید تا چهاردهم اردیبهشت در ساعات اداری به مرکز فرهنگی شهرکتاب واقع در خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر (بخارست) نبش کوچه‌ی سوم مراجعه کنند.

افرادی که در آزمون ورودی این دوره پذیرفته شوند، پس از ثبت‌نام، از دوم خرداد در روزهای سه‌شنبه ساعت ۱۰ تا ۱۲ می‌توانند در کلاس حضور یابند. برای کسب اطلاعات بیشتر می‌توانید با شماره‌‌های ۸۸۷۲۳۳۱۶ و ۸۸۷۱۷۴۵۸ تماس بگیرید.

تحقیر
وزارت دفاع جلوی دشمن را گرفت
وزارت نیرو جلوی خشک‌سالی را
صداوسیما هم فعلاً با دروغ درگیر است
خدایا خداوندا
وصیت داریوش ماریوش را ولش
مرا از آزادی بیان دیگران
محافظت بفرما!

مالاریااین، یکی از شعرهای طنز اکبر اکسیر در کتاب تازه‌ی او «مالاریا» ست که در آخرین روزهای پارسال منتشر شد. خودِ اکسیر به این جور شعرها می‌گوید «فرانو» و در سه مصاحبه‌ای که آخر همین کتاب بازنشر شده، در باره‌ی آن توضیح داده است. من با شعرهای طنز اکبر اکسیر آشنا نبودم تا دیدن همین کتاب که از خواندن آن خیلی لذت بردم و گاهی حتا حیرت کردم، خصوصاً از خلاقیتِ او در دور زدن سانسور! خودش گفته در این کتاب کوشیده از زبانی ‌ساده‌تر بهره بگیرد و با زبان بازی نکند تا برای عامه‌ی مردم مفهوم باشد. ولی در همین کتاب، هر جا که نتوانسته میل خود به بازی با زبان را مهار کند، جایی بود که من سر شوق می‌آمدم. مثل این شعر:

مدیریت
اداره‌ی ما دو جور کارمند دارد
یکی کار می‌کند پول می‌گیرد
یکی پول می‌گیرد، کار می‌کند
اداره‌ی ما مهم نیست
اداره‌ی این‌ها سخت است!

چند تا دیگر از شعرهای او را بخوانید تا مثل من کیفور شوید، حال و هوای کتاب هم دست‌تان بیابید.

تیراژ
محبوبیت احمد شاملو
کفرم را درمی‌آورد
با این که مرده است
هم کتاب‌هایش تجدیدچاپ می‌شود
هم سنگ قبرش!


لتیان
سد زدیم
جلوی حرکت رودها را گرفتیم
اما ندانستیم
در جغرافی پنجم نوشته بود:
از بهم پیوستن چند رود
دریاچه به وجود می‌آید!

سرقت ادبی
در این کتاب
چند شعر خوب هم بود
آدم خوش‌سلیقه‌ای در بررسی
آن‌ها را برای خود برداشت
تا لذت متن
در انحصار او باشد

تافل
ابن عربی پدر عرفان نظری بود/ من پدر عرفان اکسیر
ابن عربی از بیخ عرب بود/ من از بیخ ترک
ابن عربی به انگور می‌گفت عنب / من به انگور می‌گفتم اوزوم
برای انگورشناسی به کلاس زبان رفتیم / اما به جای انگور مولوی را شناختیم
مولوی عربی می‌خواند / ترکی فکر می‌کرد / فارسی می‌نوشت
و ثابت می‌کرد هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است
پایان ترم، من در آستارا ماندم / ابن عربی در بغداد
و مولوی سراسر جهان را گرفت

اکبر اکسیر در آستانه‌ی شصت سالگی ست، در آستارا زندگی می‌کند و کتاب «مالاریا»ی او را نشر مروارید در ۱۰۸ صفحه منتشر کرده است. در ضمن از عکس او که در پشت جلد کتابش چاپ شده، پیدا ست که خوش‌تیپ و مهربان هم هست!




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.