خوابگرد قدیم
بازيگران ايران از جان سينما چه می‎خواهند؟
همه ساله شمار زيادی دانشجوی رشته‎ی فيلمسازی از دانشکده‎های مربوطه مثل دانشکده‎ی سينما تاتر، دانشکده‎ی صدا و سيما و سوره با ادعای فيلمساز بودن فارغ التحصيل می‎شوند. آموزشگاه‎های پرشمار فيلمسازی هم در هر دوره تعداد زيادی از واماندگان فضاهای آکادميک را به عنوان کارگردان به ميان جامعه می‎فرستند. سوای اين جوانان که با هدف فيلمساز شدن هرکدام مسيری خاص را سپری کرده‎اند، نزديک دو سال است که تب فيلمسازی و کارگردان شدن در ميان بازيگران سينما و تلويزيون ايران هم بدجوری بالا گرفته و روز به روز هم بر تعداد آن‎ها اضافه می‎شود. به اين ليست بلندبالا نگاه کنيد: نيکی کريمی، پريوش نظريه، رامبد جوان، مهشيد افشارزاده، مهناز افضلی، فاطمه گودرزی، بهزاد خداويسی، علی مصفا، شهره لرستانی، جهانگير الماسی، شهره سلطانی، مجيد مظفری، فاطمه معتمدآريا و لادن طباطبايی.
برخی از اين بازيگران، در مقياس سينمای ايران، جزو ستاره‎ها محسوب می‎شوند و کارگردان شدن‎شان بيش‎تر مايه‎ی تعجب است ولی به هرحال اين جماعت با اتکا به شهرت ناشی از بازيگر بودن‎شان و پشتوانه‎ی مالی که بی‎ارتباط با درآمد بازی‎هايشان نيست، توانسته‎اند فيلم‎های کوتاه و يا حتا بلند سينمايی را کارگردانی کنند. قطعا دانش و توانايی کارگردانی آن‎ها هم حاصل آموزش غيررسمی و ناخواسته‎ای ست که در جريان بازی در فيلم‎های قبلی‎شان برايشان ايجاد شده است. در واقع می‎توان گفت آن‎ها بازيگرانی هستند که برخلاف هم‎قطاران خود توانسته‎اند از امکانات در دسترس خود بهره بگيرند و به عرصه‎ی فيلمسازی قدم بگذارند. با اين نگاه می‎توان به آنان دست مريزاد گفت و تحسين‎شان کرد. اما من به چنين نگرشی اعتقاد ندارم.
تجربه‎ی کار با شماری از بازيگران ايران در تلويزيون و سينما باور خاصی را نسبت به شخصيت عمومی آنان در من ايجاد کرده که هميشه از طرح آن با دوستان بازيگر خودم هم ابا داشته‎ام. در ميان يک گروه توليد فيلم، بازيگر تنها عضوی از گروه است که يکسره و از روی ناچاری دائما تحت مديريت ساير اعضای گروه است. تصور کنيد حتا يک ستاره‎ی سينما با همه‎ی دبدبه و کبکبه‎اش به هنگام حضور سر صحنه مجبور است از يک سو دائما مطيع فرامين پايان‎ناپذير کارگردان باشد و از طرف ديگر همه‎ی خرده فرمايش‎های گروه تصوير، صدا، گريم، دستياران، گروه تهيه، تدارکات، حمل و نقل، لباس و حتا پذيرايی را اطاعت کند درحالی که ساير اعضا نهايتا تنها از يک نفر است که فرمان می‎برند. تحمل چنين شرايطي در طول چندين سال پی در پی بر شخصيت بازيگر تاثيری منفي می‎گذارد و چنان‎چه بر تخصص خود خودآگاه نباشد، به روزی می‎انديشد که بتواند اين دغدغه‎ی موهوم ذهنی را جبران کند. از طرف ديگر بر اين باورم که بيش‎تر بازيگران به‎واسطه‎ی ايفای نقش در شخصيت‎های مختلف و حضور چشمگيرشان در فضای جامعه به عنوان چهره، تصوری به‎غلط از خود پيدا می‎کنند و خود را به‎اشتباه در جايگاهی برجسته از انديشه و خلاقيت می‎بينند که داريوش ارجمند بارزترين نمونه‎ی آن است. من فيلمساز شدن بازيگران ايران را تاييدی از جانب خودشان بر اين وضعيت می‎دانم و معتقدم آن‎ها حتا به کار خود نيز ايمان ندارند. به عنوان نمونه آيا بازيگری چون عزت‎الله انتظامی که سر صحنه به بدترين شکل ممکن توسط داريوش مهرجويی تحقير مي‎شود، چون فيلم نساخته، از اعتبار و جايگاه فرهنگی‎اش چيزی کم شده است؟ و يا ابرستاره‎ای مثل مارلون براندو آيا احساس کمبود می‎کند از اين که يک بازيگر صرف است؟ بازيگری خودش جايگاه برجسته‎ای ست که هم‎قدر کارگردانی و يا فيلمبرداری و ... زحمت و مشقت و خلاقيت می‎طلبد و گمان نمی‎کنم کسي باشد که به بازيگری که کارگردان نشده را کم‎مقدار بداند و برعکس يقين دارم کسی هم نيست که به بازيگری به خاطر فيلمساز بودنش احترام بگذارد. به جز اين است؟
سوای همه‎ی اين‎ها، واقعا قرار است اين جماعت کدام گره ناگشوده از سينمای ايران را بازکنند که ديگران نمي‎توانند؟ اگر ايشان به جايگاه برجسته‎ی توانايی خود در بازيگری واقف‎اند و اين تحليل مرا هم قبول ندارند و فيلمسازی را يک فعاليت فرهنگی جانبی می‎دانند، به جای تنگ کردن جای ديگران و تلف کردن سرمايه‎های موجود به‎واسطه‎ی شهرت‎شان، بهتر است از نفوذ خودشان در اقشار جامعه بهره بگيرند و حداقل دوستداران خود را توجه بيش‎تر به مقولات فرهنگی و... تحريک کنند.
واقعا شما کدام يک از اين جماعت را ديده‎ايد که مثلا در يک مصاحبه، ديگران را تشويق و تحريک کنند که فلان رمان ايرانی يا خارجی را حتما بخوانند؟!

***

بازهم نفس عميق
توجه من به پرويز شهبازی و آثارش برخی از دوستان را به گلايه از من واداشته. پرويز دوست و همکار من است و من نمی‎دانم خبررسانی درباره‎ی يک دوست و همکار چه ايرادی دارد؟ با اين حال پس از کلی کلنجار رفتن با پرويز بالاخره موفق شدم او را راضی کنم که وب‎سايتی را به نام خودش راه‎اندازی کند که مصادف شد با رفتنش به کن. اين وب‎سايت اکنون وجود خارجی پيدا کرده و همين که خودش بيايد، با کمک دامون مقصودی عزيز آن را فعال خواهيم کرد.
اگر ديروز تيتر يک روزنامه‎ی همشهری را که گفت‎وگويی بود با شهبازی نخوانده‎ايد، حتما بخوانيد. امروز فيلم "نفس عميق" در بخش دوهفته‎ی کارگردان‎ها در کن دو نوبت نمايش داشت و به محض دريافت بازتاب‎ها منعکس‎شان خواهم کرد. عليرضا شجاع‎نوری هم در کن شهبازی را همراهی می‎کند. شجاع‎نوری از جمله تهيه‎کنندگان بسيار فهيم و روشنفکر و درعين حال موفق ايران است که اميدوارم با روابط عمومی قوی و موثری که دارد، بتواند عدم حضور تاسف‎برانگيز "نفس عميق" در بخش مسابقه‎ی رسمی کن را جبران کند. خبـر تازه‎ترين پروژه‎ی سينمايی او را هم می‎توانيد در ايـن جـا بخوانيد که يک فيلم سينمايی محصول مشترک ايران، فرانسه و تونس است به کارگردانی محمد ناصرخمير، کارگردان فرانسوی تونسی‎الاصل.

***

خانه‎ی نويسندگان مستقل
اين پيام را از وب‎سايت رها دريافت کردم که مايلم شما هم بخوانيد:
"رها خانه‎ي نويسندگان آزاد - انجمن بين المللي قلم – رها اجتماع نويسندگان آزاد است كه بيرون از جغرافيا ، مليت ، ‌رنگ و زبان در آزادي مي نويسد - رها بستر آزاد انديشيدن و آفرينش در حوزه هاي شعر ، داستان ، ‌نمايشنامه، سنجش‎گري و انتقاد، ‌ترجمه، اسطوره، افسانه، ‌زبان شناسي و ساير حوزه هاي نظري ست. سايت رها هر روز به روز مي شود - - – نويسندگان افغانستان، ايران، هند، آمريكا، اسپانيا، برزيل، انگلستان، فرانسه، اسراييل، كردستان، كانادا، فلسطين، سويدن، يوگسلاوي، پاكستان : حسن زرهي، كامران ميرهزار، يدالله رويايي ، محمد باقر كلاهي ، سانيل كي پولاني، ميرزا آقا عسكري، ماريا كوميتو ، بشير سخاورز ، مينا كابلي ، رضا براهني ، مريم هوله، جنيفر لانگر ، بليندا الگار، هومن عزيزي، بسيما فرهت، مژگان اميري، سپيده جديري، پيتر كونرز، ليزا اندرسون، مريم خراساني، سارا نادال، گابريلا ميلان ، جواد مجابي، سعيد طباطبايي، جو لندروم، شركو بي كس، مهرانگيز وفا، حميد رضا فردوسي، منوچهر آتشي، محمود معتقدي، علي شريفيان، سخي جاغوري، محمد رضا اميري، چومن هاردي، نورا آرماني، نجلا باختر، زلمي فقيري و..."
نگاهش کنيد.
از نگران نبودن کاربران اينترنت نگران باشيد
با فيلترگذاري رسمي سايت‎هاي ممنوعه توسط مراکز دولتي، آزادي بيان در ايران با يک خطر جدي ديگر روبه‎رو شده اما به نظر مي‎رسد در درازمدت تاثير‎ي معکوس بر فضا‎ي فرهنگي سياسي ا‎يران بگذارد.
نزد‎يک به ‎يک ماه است که ا‎يجاد محدود‎يت برا‎ي دسترسي به گردش آزاد اطلاعات در ا‎ينترنت آغاز شده و تا کنون مشخص شده که در ا‎ين روند، سوا‎ي بروز مشکلات عجيب و ناخواسته در دسترسي به سا‎يت‎ها‎ي مجاز و حتا دولتي، انواع و اقسام راه‎ها‎ي ميانبر نيز به کاربران ا‎يراني پيشنهاد شده که در هرگوشه و کنار‎ مي‎توان نشاني از آن د‎يد به طوری که کل ماجرا بيش تر به يک شوخی ابلهانه شبيه شده است. به جز ا‎ين، در همين روزها شاهد تلاش گسترده‎‎ي نو‎يسندگان وبلاگ‎ها و نشر‎يات الکترونيکي و همين‎طور نشر‎يات چاپي در بيان اعتراض به ا‎ين تصميم و اقدام حکومتي هستيم که طبيعتا از رو‎ي التزام به اصل آزاد‎ي بيان و از سر دلسوز‎ي و ‎يا حتا خشمي قابل درک شکل گرفته‎اند و تداوم هم دارند. (البته اين اعتراض درعين‎حال و درخيلی از موارد، متضمن موافقت نسبی با برخورد درست و بازدارنده نسبت به سايت‎های غيراخلاقی برای کاربران سنين پايين‎تر نيز هست.)
در مجموع به نظر مي‎رسد فضا‎ي فرهنگي اجتماعي کشور پس از ‎يک زنگ تفر‎يح چندساله، دوباره راه انسداد را پيش گرفته است. پس از برخوردها‎ي قهر‎ي اوليه با برخي آزاد‎ي‎ها‎ي نوظهور اجتماعي و فرهنگي، نزد‎يک به ‎يک سال است که ا‎ين برخوردها در سطحي گسترده و به شکل قانوني و مدون تداوم ‎يافته است. به طور مشخص پس از آخر‎ين انتخابات ر‎ياست جمهور‎ي، بخش‎ها‎ي مختلف وزارت ارشاد به شکلي خزنده و آرام در اختيار نيروها‎ي اصول‎گرا قرار گرفت و برخوردها‎ي قهر‎ي و جنجال‎برانگيز در حوزه‎‎ي کتاب، مطبوعات و ‎يا سينما جا‎ي خود را به اقتدار مد‎ير‎يتي در حوزه‎‎ي فرهنگ داد. از سو‎ي د‎يگر طيف‎ها‎ي گوناگون خلاق در همه‎‎ي حوزه‎ها طي روند‎ي خاص، که دستگير‎ي و محاکمه تنها بخشي از آن است، خود را در دا‎يره‎‎ي تنگي احساس کردند که جا‎ي جولان دادن در آن نيست. و بالاخره پيرو جلوگير‎ي از انتشار امواج ماهواره، اکنون دستور برخورد قانوني با ا‎ينترنت به طور جد‎ي دنبال مي‎شود.
درمجموع به نظر مي‎رسد همان فضا‎ي فرهنگي حاکم بر دوره‎‎ي دوم ر‎ياست جمهور‎ي هاشمي رفسنجاني، اکنون نيز درحال حاکم شدن است. هاشمی رفسنجانی عرصه‎ی فرهنگ و امنيت را وانهاد و به معيشت جامعه پرداخت و تسلط کامل و بی‎رقيب اصول‎گرايان در حوزه‎ی فرهنگ، چنان کرد که نگفتنش به از گفتن. تشد‎يد آن فضا، جامعه‎‎ي ا‎يران را به شکلي فزاينده با انسداد روبه‎رو کرد و درست به همين خاطر بود که برگز‎يده شدن خاتمي به ر‎ياست جمهور‎ي از سو‎ي مخالفان حاکميت به بزرگ‎تر‎ين مانع فروپاشي ناشي از انسداد تعبير شد. با واکنش انفعالي و مشمئزکننده‎‎ي اصلاح‎طلبان از هنگام تعطيل فله‎ا‎ي مطبوعات به بعد، اکنون نيز کساني که از اصلاح درون‎سيستمي ا‎يران نا اميد شده‎اند آن روزها‎ي کذا‎يي را به ‎ياد مي‎آورند با ا‎ين حسرت که اگر خاتمي نبود و همان فضا‎ي مسدود فرهنگي تداوم مي‎‎يافت، حالا د‎يگر اوضاع به گونه‎ا‎ي د‎يگر بود.
شخصا هنوز آرزو دارم معضلات و دشوار‎ي‎ها از درون نظام و با درنظرگرفتن افکار عمومي مردم ا‎يران حل شود و هيچ‎گاه شاهد به‎هم‎ر‎يختگي و ‎يا فروپاشي نباشم و به همين خاطر است که تلاش انتقادآميز همه‎‎ي روشنفکران را به عنوان تنها داروی التيام بخش اين وضعيت مي‎ستا‎يم ولي با ا‎ين سندان محکمي که پيش روست، ناگز‎يرم از همه‎‎ي کساني که نگران ا‎يجاد محدود‎يت در دسترسي به گردش آزاد اطلاع‎رساني در ا‎ينترنت هستند، بخواهم که چندان هم نگران نباشند. فعاليت‎ها‎ي فرهنگي و انتقاد‎ي همچنان ودر هر شرا‎يطي با‎يد تداوم ‎يابد اما هراقدامي که به انسداد بيش‎تر فضا‎ي فرهنگي کشور بينجامد، در نها‎يت صفرا مي‎افزا‎يد و موجب نقض غرض خواهدشد.
ا‎ين ‎يادداشت بيش و پيش از آن که بخواهد ما‎يه‎‎ي دلگرمي دوستان باشد، هشدار‎ي ست از سر دلسوز‎ي به کساني که دلسوزی ما را به بلاهت و دشمنی تعبير می‎کنند؛ شا‎يد که پنبه از گوش درآورند و جماعت ناچيز وبگرد و وب‎نو‎يس ا‎يراني را به حال خو‎يش بگذارند چون نهايتا اين راه به ترکستانی عظيم خواهد رسيد ولاغير!

***
بازنشر الکترونيکي ‎يادداشت‎ها‎ي خوابگرد تنها با ذکر لينک مجاز است و بازنشر چاپي آن شد‎يدا ممنوع است. خواهش مي‎کنم به حقوق همد‎يگر احترام بگذار‎يد و دردسرساز‎ي نيز نکنيد.
غیبت گرانقیمت
چند روز‎ي غا‎يب بودم. ‎يک مشکل کوچک 60 هزار توماني برا‎ي هارد سيستم من پيش آمده بود که حل شد، فقط همه‎‎ي دار و ندار آرشيوم هم با پيش آمدن ا‎ين مشکل دود شد و رفت هوا، الفاتحه!

***

انتشار رسمي صدا‎ي فروغ
تنها صدا ست که مي‎ماند، نام آلبومي ست از شعرها‎ي فروغ که با صدا‎ي خود شاعر و به طور رسمي منتشر شده و طلسم 25 ساله‎‎ي اخير را شکسته است. آيه هاي زميني، عروسك كوكي، فتح باغ، غزل 3، تولدي ديگر و ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، شعرها‎يي هستند که در ا‎ين آلبوم آن‎ها را از زبان فروغ مي‎شنو‎يم. نظر پوران فرخزاد هم درا‎ين‎باره خواندني ست.

***

کورش کبير در انگلستان
گفت‎وگو‎ي تمدن‎ها ‎يعني ا‎ين که ما ا‎يراني‎ها فيلم حضرت مر‎يم بساز‎يم و اصحاب کهف و... و انگليسي‎ها فيلم کورش کبير، پادشاه ا‎يران. خدا پدرشان را بيامرزد که مي‎خواهند پرهز‎ينه‎تر‎ين فيلم کشورشان را با ‎يک موضوع تار‎يخي مربوط به ا‎يران بسازند و آبروی خاتمی را بخرند.
(از طر‎يق صبحانه)

***

فوق تخصص در فيلترگذار‎ي
فيلترگذار‎ي سا‎يت‎ها ‎يواش ‎يواش دارد به جاها‎ي خنده‎دارش مي‎رسد. ملکـوت در لندن نوشته که همه‎‎ي سا‎يت‎ها‎يي که پسوند ir دارند، از خارج از کشور قابل بازشدن نيست. ا‎ين هم ‎يـک خبـر خنده‎دار د‎يگر در ا‎ين‎باره. البته درنظر داشته باشيد که دليل ا‎ين اتفاق‎ها‎ي خنده‎دار، برخاسته از اوج تخصصي ست که متصد‎يان فيلترگذار‎ي از آن برخوردارند و لابد حالا دارند دنبال راهی برا‎ي غلبه بر تخصص خود مي‎گردند.

***

سينمای سوپر دريانی
ببینيد وضعيت سينما به کجا کشيده که صدا‎ي فيلمساز خود‎ي، مجيد مجيد‎ي هم درآمده. تازه اولش است، ببينيد به زود‎ي چه اتفاقات د‎يگر‎ي خواهد افتاد. لابد خبر دار‎يد که آقا‎ي رضاداد، مد‎ير عامل بنياد فارابي (از مد‎يران سابق تلو‎يز‎يون) همان طور که صاحب ‎يک سوپر در‎ياني سفارش
مي‎دهد، گفته است تا پا‎يان امسال 10 تا فيلم کودک مي‎خواهيم، 5 تا دفاع مقدس، 10 تا حادثه‎ا‎ي، 5 تا طنز، ۲ تا هم تار‎يخي با رو‎يکرد د‎يني و ۵ تا هم فيلم هنر‎ي تجربي... ‎يالا بجنب بچه بارها رو خالي کن مردم معطل نشن!

***

رکورد جدید
و اين هم گزارشی از بزرگ‌ترين زندان روزنا‌مه‌نگاران در خاورميانه... مبارک باشد ان شاء الله!
بعضي‎ها سنتي‎ش رو دوست دارن
هميشه منتظر بودم ببينم بالاخره كي يه وبلاگ تخصصي با موضوع موسيقي سنتي راه مي‎افته. انتظارم به سر رسيد و به چنين وبلاگي برخوردم كه به نظرم مي‎تونه خيلي فعال‎تر و پربارتر از ايني باشه كه هست. اگه شما هم مثل من جون‎تون به موسيقي سنتي بسته است، نگاش كنين و با نظرات‎تون ياري‎ش كنين. البته همچنان معتقدم وبلاگ ملكـوت بهترين جا براي حال كردن با موسيقي و شعر ايراني ست و مبرهنه كه حال كردن با تخصصي برخورد كردن خيلي فرق داره!
اين هم يه جاي ديگه براي خريدن vcd هاي خوب سنتي در ايران، حيف كه تنوع و تعداد محصولاتش خيلي كمه.

***

سيد بودن ما نه از بهر كين است ، اقتضاي طبيعت‎مان اين است
حدود يازده سال پيش كه صفحات سينمايي يك هفته‎نامه را درمي‎آوردم در شناسنامه‎ي صفحه، براي اولين بار به جاي سيد رضا شكراللهي نوشتم "رضا شكراللهي". گمان مي‎كردم عنوان "سيد" چندان كمكي به شناسايي من نمي‎كند و يك مساله‎ي خصوصي ست كه مي‎تواند تنها براي خودم اهميت داشته باشد. چند ماه بعد كه پدرم در شهرستان آن هفته‎نامه را ديد، به من توپيد كه چرا "سيد" را حذف كرده‎ام. استدلال من براي او منطقي نبود و احساس بي‎حرمتي مي‎كرد. گفت كه من مي‎فهمم شماها روشنفكريد ولي حق نداريد به احساسات مذهبي ديگران(خانواده) توهين كنيد. قصد توهين نداشتم و دليل من كاملا موجه بود اما حرف او هم اتفاقا روشنفكرانه بود. امروز دوستان مرا سيد خوابگرد صدا مي‎كنند و من هرجا كه قرار است اسمي از من باشد، تاكيد مي‎كنم كه سيد آن جا نيفتد. و اما...
اين يادداشت نوش‎آذر عزيز برايم جذاب بود و مرا به خاطر دردي كه در دل داشت، تحت تاثير قرار داد اما به رغم توصيه‎اش احساس بدي پيدا كردم. كاش واژه‎ي ديگري به جاي "سيد" برگزيده بود و هواي احساسات مذهبي ديگران را كمي بيش‎تر مي‎داشت. اين روزها هربار كه پدرم به خانه‎ام مي‎آيد، مي‎نشيند پاي اين بساط و مي‎گويد بياور هر آن چه را كه تو در اين قوطي مي‎كاوي. برايش مي‎‎آورم و او هم يكريز مي‎‎خواند و پشت سرهم سيگار 57 مي‎‎كشد. دوست ندارم شادماني پدرم از روشنفكربودن من و روشنفكربودن دوستان من به ناراحتي تبديل شود!
پس از خواندن يادداشت نوش‎آذر، اگر ديديد غلط مي‎گويم، بگوييد.
چوب دوسرنجس در صدا و سيما
1- كميته‎ي تحقيق و تفحص مي‎گويد تخلف مالي رئيس و معاون اداري مالي صدا وسيما بيش از 500 ميليارد تومان است كه بخش عمده‎ي آن مربوط مي‎شود به پول‎هايي كه به طور غيرقانوني به صندوق بازنشستگي سازمان ريخته شده. لاريجاني و كردان جواب داده‎اند: "همه‎ي آن‎چه كه به عنوان ابهام يا تخلف درمورد اين صندوق طرح شده نادرست و خلاف واقع است و اقدامات و فعاليت‎هاي مالي واقتصادي آن كاملا قانوني و متداول درجهت افزايش و ارتقاء توان صندوق براي خدمات رساني به بازنشستگان و كاركنان صدا وسيما بوده است."
با 500 ميليارد تومان مي‎شود بيش از 71 هزار خودروي پيكان خريد. شمار كارمندان رسمي سازمان در سراسر كشور كم‎تر از 30 هزار نفر است. يكي از دوستان نزديك خوابگرد به عنوان يك كارمند رسمي با بيش از11 سال سابقه كار در اين سازمان و برخورداري از امتياز ايثارگري و جانبازي، صحم خودش از اين خدماط رفاحي را به صاحب‎خانه‎اش داده‎است براي يك آپارتمان 46 متري اجاره‎اي كه 20 كيلومتر با جام جم فاصله دارد. باقي آن را هم كه مبلغ بيست هزار تومان است در بانك ملي گذاشته براي وقتي كه مهمان مي‎آيد و خرج بالاست. براي آن كه دچار حب مال نشود هم، نه حاضر شده مسكن اهدايي سازمان را بپذيرد و نه خودروي اقساطي آن را قبول كند. وي همچنين پس از دريافت آخرين وام از صندوق ايثارگران به مبلغ 150 هزار تومان كه از تسويه‎ي آن يك سال مي‎گذرد، اندوخته‎ي 80 هزار توماني خود در صندوق را هم به دليل خالي بودن صندوق از فرط خدمات رساني به ديگران، برداشت نكرده است. همسر او نيز براي آن كه از سر بيكاري به حيف و ميل انبوه خدماط احدايي سازمان نپردازد، در يك شركت خصوصي شاغل است و اكنون بزرگ‎ترين معضل او در زندگي، چگونه مصرف كردن درآمدي ست كه همسر او به منزل مي‎آورد. آخرين پيشنهاد، واريز كردن اين پول به صندوق سازمان بوده كه متاسفانه به دليل مشخص نبودن شماره حساب مربوطه عملي نشده است.
2- لاريجاني و كردان معتقدند تهيه‎كنندگان گزارش، حتا اقدامات مسئولان صدا وسيما درجهت امور رفاهي كاركنان و بازنشستگان، پرداخت وام براي تعاوني مسكن و... را در زمره‎ي تخلفات گنجانده‎اند.
خوابگرد دوست ديگري دارد كه او هم كارمند رسمي سازمان است و اواخر سال گذشته تصميم به خريد آپارتماني 55 متري گرفت با مبلغ 24 ميليون تومان. همه‎ي فاميل و دوستان او بدبخت شدند تا اين كه او توانست آپارتمان را قولنامه كند. صدا وسيما هم حدود 6 ماه پيش تقاضاي او براي وام مسكن را بررسي كرد و موافقت كرد از مبلغ 24 ميليون تومان بهاي كل آپارتمان، 700 هزار تومانش را با سود كم‎تر از 15 درصد به كارمند رسمي خود بپردازد، اما به علت خالي بودن صندوق، حتا اين وام هم هنوز پرداخت نشده و اين دوست خوابگرد تازگي‎ها تلفن خانه‎اش را از پريز مربوطه بيرون مي‎كشد!
3- لاريجاني و كردان كه از مهبوبيت فوق‎العاده‎اي در ميان كاركنان صدا وسيما برخودارند، معتقدند در گزارش تحقيق و تفحص، تصويري از فرايند امور اجرايي يك دستگاه فرهنگي عظيم ارايه شده كه گويي مجموعه‎ي گسترده‎اي از فرهيختگان، هنرمندان، متخصصان و كارشناسان كشور با نهادي سراپا متخلف به همكاري مشغول‎اند و آنان نيز چشمان خويش را بسته و في‎الواقع در يك فضاي ناسالم در تخلفات ادعايي هم مسئول و سهيم‎اند و اين گزارش، بدنه‎ي پرسنل سخت‎كوش و سالم و درستكار صدا وسيما را نيز... به‎طور يكپارچه مورد هتك و اتهام و بي‎حرمتي قرار داده است .
از آن جا كه خوابگرد خود را جزو دسته‎اي مي‎داند كه عضو دوسرنجس اين بدنه‎ي سخت‎كوش‎‎اند و از يك طرف با حجم انبوهي از خدماط رفاحي سازمان روبه‎روست و از طرف ديگر آماج تهمت و بي‎حرمتي از سوي ديگران، رسما اعلام مي‎كند كه در دادگاهي كه قرار است براي رسيدگي به اين گزارش تشكيل شود، تمام حق‎السهم خود از اين 500 ميليارد تومان را به حساب غوه‎ي غزاييه واريز خواهد كرد و از پيشگاه ملت ايران تقاضاي اعاده حيثيت خواهم كرد.

دراين‌باره:تحليل مسعود بهنود با نگاهي به گذشته‌ي ماجرا


***

عاظادي سينا
رهايي موقت سينا مطلبي از زندان غوه‎ي غزاييه ، خبر مسرت‎بخشي بود. چه سينا خوشش بيايد و چه نيايد و چه حرفي بزند و يا نزند، من از اين پس تا زماني كه عاظادي در ايران به آزادي تبديل شود، سينايي را مي‎شناسم كه نويسنده‎ي وبلاگ روزنگار بود ولاغير؛ حتا اگر به اتهام توزيع فيلم‎هاي مخفي از استخر زنان محاكمه شود، همين!
راستي كسي آيا از عليرضا جباري خبري دارد؟


***

همسايه‌هاي جديد
با لينك‎‎‎آبادي‎‎‎هاي جديد خوابگرد هم آشنا شويد: كنج اميد معماريان ، ني‎‎‎زن بر دروازه‎‎‎هاي سپيده‎‎‎دم ، ياشا آن‎‎‎لاين ، افسانه‎‎‎ي ما و سوسك‌نامه
و بالاخره يک خبر خوب، ولي اميدوارم حال و روز سينا جوری نباشه که غم و غصه‌مون بيش‌تر بشه!

***

نگاهي به ماجراي وصيت‎نامه‎ي احمد شاملو
رضا علامه‎زاده فيلمساز ايراني مقيم هلند پس از آن كه نتوانست وصيت‎نامه‎ي شاملو را به شكل يك فيلم درآورد، اين روزها آن را به صورت يك كتاب در ايران منتشر كرده است.
علامه‎زاده را خيلي‎ها به خاطر فيلم سينمايي جنجال‎برانگيزش "ساكنان هتل آستوريا" مي‎شناسند؛ فيلمي درباره‎ي چند مهاجر ايراني كه در تركيه، در حال و هوايي برزخي، سرنوشت خود را انتظار مي‎كشند. علامه‎زاده خودش از كساني بود كه پيش از انقلاب به خاطر گرايش‎هاي سياسي ضد رژيم به زندان افتاده بود اما پس از انقلاب نيز به عنوان يكي از مرغ‎هاي عروسي انقلاب زير فشار قرار گرفت و او بلافاصله از ايران خارج شد و اكنون سال‎هاست كه به عنوان يك هلندي ايراني‎الاصل در تلويزيون آن كشور فعاليت مي‎كند.
در سال 1995 كه طي يك مراسم رسمي، بقاياي جسد نيما يوشيج به يوش برده شد و در خانه‎ي خودش دفن شد، مهاجراني وزير ارشاد وقت بسياري از شعرا و شخصيت‎هاي فرهنگي را براي شركت در اين مراسم دعوت مي‎كند اما احمد شاملو به خاطر مخالفت با حركات تبليغاتي اين دعوت را نمي‎پذيرد. سه سال بعد كه شاملو يكي از پاهاي خود را از دست مي‎دهد، علامه‎زاده تصميم مي‎گيرد فيلم مستندي را درباره‎ي شاملو و آيدا بسازد كه در آن، اين غول سنگي(شاملو) همراه آيدا عازم يوش مي‎شود و در پايان اين سفر دراز، بر آرامگاه نيما در روستاي يوش، شعري را كه در مراحل مختلف سفر سراييده، به عنوان وصيت‎نامه‎اش مي‎خواند.
علامه‎زاده نام اين فيلم را "وصيت‎نامه‎ي ققنوس" مي‎گذارد و از آن پس وارد ماجرايي مي‎شود كه آغازش جلب نظر شاملو ست و ميانه‎اش مخالفت‎هاي شديد و امنيتي حكومت ايران و پايانش مرگ شاملو. شرح كامل اين ماجراي عجيب و دردآور اكنون در كتابي با همان عنوان "وصيت‎نامه‎ي ققنوس" توسط انتشارات كاروان منتشر شده كه جمعا 70 صفحه بيش‎تر ندارد و علامه‎زاده ضمن توضيح همه‎ي ماجرا، يادداشتي را هم از كاوه گوهرين كه رابط اصلي او با شاملو بوده، درآن گذاشته و در پايان هم متن كامل فيلمنامه‎اش را قرار داده است. چند عكس چاپ نشده از شاملو هم صفحات پاياني كتاب را تزيين كرده. بخوانيدش.
علامه‎زاده در آغاز كتاب آورده است: "گزارش پشت صحنه از فيلمي كه ساختنش محال شد" اما با شناختي كه من از اين فيلمساز جسور در اين كتاب پيدا كردم، فكر مي‎كنم او هنوز هم مي‎تواند پيگير ساخت اين فيلم باشد. به عنوان يك فيلمنامه‎نويس، پيشنهاد خاصي دراين باره دارم كه بهتر است آن را با خودش درميان بگذارم، البته اگر تصادفا اين يادداشت را بخواند و مايل باشد كه با من تماس بگيرد.


***


گفت‎‎وگو بهتر از سكوت است
هرچند تصميم داشتم تا انجام يك اقدام اساسي درباره‎ي وضعيت خوابگرد، ديگر چيزي درباره‎ي ماجراي آن نامه‎ي تحسين‎آميز تهديدآميز به پرشين‎بلاگي‎ها ننويسم اما آن نامه هنوز تبعاتي دارد كه آخرينش يادداشتـي بود در دوهفته‎نامه‎ي اينترنتي 7سنگ. ديشب سرانجام ايميل سرگشاده‎اي! داشتم از يكي از اعضاي تيم پرشين‎بلاگ كه متن آن را بدون هيچ توضيح و پاسخي ( و بدون ويرايش البته) در اين جا مي‎آورم تا بعد...

"...هيچ وقت روزهاي اول راه اندازي سرويس پرشين بلاگ را فراموش نمي کنم. دوستان همکار، در ماه هاي اول راه اندازي چند بار تا بستن کامل سرويس پيش رفتند. چندين نامه تهديد آميز (البته نه از نوع نامه آقاي خوابگرد) و نامه هايي که حاوي ليستي از کاربران قرمز بود، به دستمان مي رسيد. طرز بيان مخصوص نويسنده، تشخيص قصد و افکار او را آسان مي نمود. ما در صحبتهايمان کلي چرا داشتيم که براي آنها جواب قانع کننده اي نبود. چرا اين کار را کرده ايم؟ چرا اينهمه فشار روحي و مادي را تحمل مي کنيم؟ چرا از تمام جناحها (داخلي و خارجي) به ما حمله مي شود؟ اگر آن طرفي هستيم، پس کيف پول کجاست و اگر اين طرفي، پس من کيم؟! ولي هدف اعتلاي نام و زبان ايراني در اينترنت، ما را به ادامه کار تشويق مي کرد. مي خواستيم به همه بگوييم که اينترنت به زبان فارسي تنها محدود نمي شود به چند سايت سرويس چت و عکس هاي عامه پسند براي مشغول کردن قشر خاصي از جامعه. مي خواستيم بگوييم که نتيجه توان فني جوانان اين مرز و بوم، سايتهاي پر از تصوير بجاي متن Unicode نيست که هر بچه اي بتواند با خريد يک CD هک تمام اطلاعات آنها را پاک کند و بر صفحه نخست آنها حک کند، مش قاسم، مش عباش و ...
نمي دانم چقدر به اهدافمان نزديک شديم. ولي مي دانم که ما خط شکن بوده ايم و حق داريم بدين سان بخود بباليم. ما با ارائه سرويس مطمئن پرشين بلاگ توانستيم اعتماد کاربران ايراني (با پشتوانه بيگانه پرستي) را نسبت به کار و سرويس ايراني تا اندازه اي عوض نماييم و بدين صورت زمينه فعاليت گروه هاي ديگري را که مي خواهند در اين راه قدم بگذارند را هموار نماييم. ما نه تنها انحصار طلب نبوده ايم بلکه، هميشه در حد توان به سايتهاي نوپايي که از ما تقاضاي کمک کرده اند، در حد توان کمک کرده ايم. نمونه هاي فراواني را مي توانم ذکر کنم، ولي به واسطه اخلاق حرفه اي اين کار را انجام نمي دهم.
اما داستان پر تيراژ روز. سرويس جديدي از راه مي رسد و با نگاه به تجربيات چندين ماهه سرويس قبلي، سرويس جديدي را با رابط کاربري زيبا طراحي مي کند. به منظور رقابت با سرويس قبلي در اقدامي غير اخلاقي و غير حرفه اي، شروع به عرضه يادداشتهاي موج سواراني مي کند که با نگاهي سطحي، در يادداشتهاي خود از بيان هرگونه توهين و افترا، کوتاهي ننموده اند. هيچ سايت و يا نويسنده اي به اين اقدام اعتراض نمي کند. در همين هنگام نامه اي تحسين برانگيز و تهديد آميز، توسط يکي از کاربران فعال پرشين بلاگ منتشر مي گردد و چند سايت خبري به واسطه رسالت اطلاع رساني خود در سطحي گسترده به پخش اين امه اقدام مي نمايند. چند روز بعد، سرويس جديد مورد حمله خرابکارانه قرار مي گيرد و فعاليتش متوقف مي شود. و البته باز هم همان سايتها، به دليل همان رسالت اطلاع رساني، با پوشش اين خبر، سعي در محکوم نمودن و نست دادن اين خرابکاري به گروه پرشين بلاگ مي نمايند.
من نميدانم چگونه سرويس که نزديک به يک سال از عمر آن مي گذرد، با حضور يک تازه وارد ناشناس، اينقدر راحت توسط افرادي که داعيه گسترش اينترنت و رسالت اطلاع رساني صحيح و به موقع را دارند (و حتي قسمتي از موفقيت هاي خود را بايد مديون همين پرشين بلاگ و کاربران آن بدانند)، مورد حمله قرار داده و تمامي تلاشها و مساعي آنان را به فراموشي مي سپارند.
تيم پرشين بلاگ، همانطور که بارها گفته است، تنها به افزايش قابليتها و حفظ سيستم خود فکر مي کرده است و مي کند. تجربيات سه ماهه اول راه اندازي سرويس پرشين بلاگ به ما ثابت نمود که شرکت در اينگونه منازعات بجز منحرف نمودن و عقب انداختن، ارائه سرويسهاي نو و يا گسترش سرويسهاي قبلي، فايده ديگري ندارد. به همين منظور، حتي المقدور سعي نموده ايم که جواب انتقادات وارد بر ما را با پيشرفت و تصحيح سريسمان بدهيم نه در حرف.
من روزنامه نگار و يا نويسنده نيستم و از فن نوشتن ناآگاه. تخصص من و دوستانم در زمينه هاي ديگر است. ولي از شما دوستاني که در اين وادي تلاش مي کنيد، مي خواهم که عميقتر و دقيقتر به موشکافي رخدادها بپردازيد . همه حال ما را مورد انتقاد سازنده قرار دهيد. من از شما انتظار دارم کاملاً بيطرف و با نگاهي عميق نسبت موضوعي که در مورد آن صحبت مي کنيد، بنويسيد. تحقيق کنيد که واژه انحصار در دنياي اينترنت به چه معني است و چگونه يک سايت مي تواند انحصار ايجاد کند؟ (توجه شما را جلب مي کنم به MSN و AOL که با وجود سرمايه گذاريهاي فراوان مالي و تخصصي، نتوانسته اند انحصار ايجاد نمايند.) به قول يکي از دوستان، به کارگيري واژگان بسيار راحت است و تنها فشردن چند دکمه صفحه کليد است. ولي قبل از اين فشردن کليدها، بياييم فکر کنيم که چگونه واژگان ما مي تواند، تلاشهاي چندين ماهه يک گروه پيشرو را زير سوال ببرد.
با تشکر - عطا خليقي -17/2/82
وقتي كه روشنفكران نمك‎گير مي‎شوند
ساخت سريال تفنگ سرپر نزديك به يك ميليارد و پانصد ميليون تومان هزينه برداشت اما امرالله احمدجو نويسنده و كارگردان آن معتقد است اين مجموعه را براي تماشاي عموم مردم ايران نساخته است.
هرقدر تلاش كردم دربرابر دفاع خودخواهانه‎ي امرالله احمدجو از سريال تلويزيوني "تفنگ سرپر" خويشتنداري كنم و به پاس احترامي كه براي سريال اولش "روزي روزگاري" قائل هستم واكنشي نشان ندهم، نشد. اين سريال حتا آن‎قدر براي من جدي نيست كه به قول احمدجو بخواهم دلايل فني و هنري اعتراضم را بيان كنم. انتظار داشتم احمدجو هيچ‎گاه در مقام دفاع از اين سريال برنيايد و تصوري را كه از شخصيت متواضع و خلاق خود در ذهن ديگران شكل داده، علي‎رغم اين خطاي شغلي، ويران نكند؛ اما حرف‎هاي تازه‎ي او نشان داد كه بيش از آن چه گمان مي‎رفت نمك‎گير سفره‎ي مقامات تلويزيون دولتي ايران شده است.
احمدجو از ابتداي شروع اين پروژه، خوب مي‎دانست كه سرانجام، كار به كجا خواهد كشيد و داستان چند صفحه‎اي او ارزش و قابليت تبديل شدن به يك پروژه‎ي 44 قسمتي، آن هم به شكل فيلم 35 ميلي‎متري را ندارد. مقاومت هم كرد اما سرانجام وسوسه‎ي مديران تلويزيون او را به خامي كشاند و كيسه‎ي بزرگي را در دستان خود ديد كه با اين پروژه روز به روز بر اندوخته‎ي آن افزوده مي‎شد و... شد آن چه نبايد مي‎شد.
با همه‎ي اين احوال باز هم مي‎شود گفت اين هم يكي از هزاران، اما موضوعي كه آدم را عصباني مي‎كند اين است كه براي خلق‎اللهي كه خبر از مسائل مالي چنين كارهايي ندارند و نمي‎دانند كه مثلا هزينه‎ي فقط يك دقيقه از اين سريال چيزي ست حدود 750 هزار تومان كه از جيب آن‎ها مي‎رود، بخواهيم اداي روشنفكري هم دربياوريم و با كمال وقاحت بگوييم؛ اين سريال بينندگان خاص خودش را دارد. و فاجعه‎تر آن كه احمدجو با كمال افتخار از فرصتي ياد مي‎كند كه اين سريال براي كله معلق زدن‎هاي روشنفكري او در باب قصه‎نويسي و صحنه‎پردازي و دكوپاژ و... فراهم كرد. انصافا وقاحت مي‎خواهد كه انسان چشم در چشم مردم بيندازد و به آن‎ها بگويد؛ آهاي ملت! كيسه‎ي من كه لبريز شد، چشم‎تان كور! مي‎خواهيد ببينيد، نمي‎خواهيد هم نبينيد، مهم اين است كه من به آن چه در ذهن هنري و اقتصادي‎ام بود رسيدم، تمام شد رفت پي كارش!
نقد و تحليل‎هاي فني و هنري بخورد توي سر احمدجو ومن، مساله اين است كه آخر چطور مي‎توان اين‎قدر با مردم ناراست بود كه هزار عذر فني بدتر از گناه براي توجيه اين حيف و ميل كلان آورد؟ دلايلي كه مردم عادي از آن سردرنمي‎آورند و آشنايان با كار هم به آن مي‎خندند. مي‎دانم كه در اين وضعيت، صادق بودن دشوار است اما حداقل مي‎شد سكوت كرد. "روزي روزگاري" حاصل فقر و صداقت و شور و شيدايي و جوشش هنرمندانه بود و بر دل‎ها هم نشست اما "تفنگ سرپر" با آن همه بوق و كرنا، حاصل مكنت و ناراستي بود و نشستن بر سفره‎ي نافرهيختگان قدرت‎مدار. نتيجه‎ي همين هم‎سفرگي ست كه راستي و درستي را چنان از ميدان به در مي‎كند كه كارگرداني چون احمدجو به‎جاي پوزش‎خواهي و يا حداقل سكوت، به نيابت از سفره‎داران به دفاع مذبوحانه از كار مي‎پردازد و مردم و منتقدان را به ناراستي و نادرستكاري متهم مي‎‎كند. لابد تعريف او از راستي اين است كه وقتي بر اساس آمار مجله‎‎ي رسمي تلويزيون سريال او كم‎‎ترين بيننده را در ميان انبوه سريال‎‎ها دارد، او به راحتي ادعا كند كه چنين نيست و مردم زيادي از همه‎‎ي قشرها بيننده‎‎ي اين سريال‎‎اند و حتا تكرار پخش آن را هم از دست نمي‎‎دهند!


***


ميلان كوندراي لعنتي
دوستي دارم كه يك خواننده‎‎‎ي حرفه‎‎‎اي ادبيات داستاني ست. وقتي آدرس "آهستگي" ميلان كوندرا را به او دادم، گفت كه پس از انتشار جاودانگي، ديگر هيچ رماني را از كوندرا نخوانده است و آن هم به خاطر لجاجت با فضاي كوندرا زده‎‎‎اي كه تب آن هنوز پس از اين همه سال فرو ننشسته است. اين خاصيت فضاي ادبي خصوصا در بين جوان‎‎‎ترهاست كه خيلي زود شيفته مي‎‎‎شوند و كوس معشوق ادبي و مد روز خود را بر هر بام و برزني به صدا درمي‎‎‎آورند. راستي چرا خيل عظيمي از اهالي ادبيات ايران اين‎‎‎طور شيفتگي به كوندرا نشان مي‎‎‎دهند؟ مشاهدات عميق روانشناسانه اش؟ يا تعميم هاي تحرک برانگيزش؟ و يا تعمقات فلسفي تمثيل وار جسورانه اش؟ و يا حتا تخيلات ساديستي و جنسي‎‎‎اش؟ راستي چرا زن‎‎‎ستيزي ظريف كوندرا در همه‎‎‎ي آثارش احساسات فمينيستي مخاطبان را برنمي‎‎‎انگيزاند؟ و يا چرا كوندرا اين قدر بي‎‎‎محابا در متن آثارش حضور دارد؟ کوندرا آيا واقعا يک نویسنده‌ی بزرگ و بی‌نظير است؟ آيا به اين چراها و چراهايي ديگر از اين دست فكر كرده‎‎‎ايد؟ به اعتقاد "كريستينا نهرينگ" كوندرا هميشه هم خدا را خواسته و هم خرما را و ما حرف او را بي قيد و شرط پذيرفته‎‎‎ايم، اما وقتش رسيده آن را با حرف‎‎‎هاي خودمان جايگزين کنيم. وقتش رسيده که ببينيم آيا ما واقعا اين مرد بسيار بااستعداد، بسيار ننر، و موقتا بسيار خسته را به خاطر خودش دوست داريم يا رنجش؟
مقاله‎‎‎ي "كريستينا نهرينگ" با عنوان حس حقارت غيرقابل تحمل؛ چرا ما هنوز ميلان کوندرا را دوست داريم؟ تلاشي ست براي بازگشايي اين بحث كه خواندنش، به خاطر مانوس نبودن خيلي‎‎‎ها با زبان نقد خارجي، كمي دقت مي‎‎‎طلبد و حوصله. خواندن اين مقاله هيچ پرسشي را هم كه جواب ندهد، الگويي ست براي اين كه بفهميم نقد ادبي چندان هم كار ساده‎‎‎اي نيست، آن‎‎‎گونه كه برخي دوستان مي‎‎‎پندارند!
عاظادي از نگاه خاتمي
محمد خاتمي در روز جهاني عاظادي مطبوعات، تازه‎ترين ديدگاه‎هاي خود را درباره‎ي عاظادي بيان و مطبوعات مطرح كرد. و گفت: امروز روز جهاني عاظادي مطبوعات است. ميان اين دو (انديشه و عاظادي) ملازمه است و نمي‌توان اين دو را از هم جدا كرد و در فضاي عاظاد، وجود مطبوعات معنا مي‌يابد و سبب پرنشاط شدن فضاي عاظادي مي‌شود. وي همچنين افزود: بايد هر گونه رسيدگي به اين امور در دادگاه صالح و با حضور هيات منصفه به عنوان نماينده وجدان عمومي صورت گيرد تا منافع و مصالح كشور و ملت تامين شود و عاظادي مشروع نيز لطمه نبيند. او نقش و جايگاه روشنفكران در جهان كنوني را ممتاز توصيف كرد و افزود: در عين اهتمام به حقوق، عاظادي و عدالت براي انسان، روشنفكران بايد نسبت به خطر بزرگ استحاله فرهنگ‎ها در اثر استيلاي فرهنگ غالب و خطر خاص قدرت‌هايي كه از امكانات بيشتر برخوردارند، هوشيار باشند.
گزارش خبرنگار خوابگرد حاكي ست رييس جمهور پس از سخنراني درباره‎ي عاظادي مطبوعات، از غرفه‎ي مطبوعات عاظاد ايران ديدار نكرد.
پيوندها:
گزارش روح‎افزاي مسعود بهنود به همين مناسبت
خداحافظي حسين درخشان با رييس جمهور ايران

***


و خدا پرشين‎بلاگ را آفريد
بيش از دو هفته‎ي پيش نامــه‎اي نوشتم براي مديران پرشين بلاگ که همه‌ی خلق الله آن را جدی گرفتند به جز حضرات پرشين بلاگ كه مرحمت فرمودند و نه جواب نامه را دادند و نه براي رفع اشكالات سايت اقدامي كردند. ايـن گـزارش نشريه‎ي 7سنگ يادآوري خوبي ست. البته من در نامه ننوشته بودم كه تا ده روز ديگر وبلاگم را منتقل مي‎كنم اما منتظر يك اتفاق جدي و بزرگ‎تر در اين باره باشيد!

وقتی نويسنده‌ای از وبلاگ‌نويسی ذوق زده می‌شود
وقتي خبر وبلاگ‎‎نويس شدن منيرو رواني‎‎پور را دادم گفتم كه نويسنده‎‎ها با اين كار سواي بيان بي‎‎پرده‎‎ي دغدغه‎‎ها، ارتباط مستقيمي هم با مخاطبان خود برقرار مي‎‎كنند اما اين مقدار از ذوق‎‎زدگي را ديگر انتظار نداشتم؛ بخوانيد: ...ناگهان احساس كردم كه شهر بزرگ شده و من دوستاني دارم كه مي‎توانم با آن‎ها حرف بزنم و روي مسايلي كه برايم مهم است با آن‎ها بحث كنم... ادامــه

پاسخ به دو سوال
يكي از دوستان درباره‎‎ي "اوليس" جيمز جويس پرسيده بود. "اوليس" با ترجمه‎‎ي آقاي بديعي مدت‎‎هاست كه منتظر مجوز ارشاد براي چاپ است اما هنوز خبري نيست ولي ناشر آن، نيلوفر كتابي را كه شامل يك تك‎‎نگاري درباه‎‎ي جويس و همين‎‎طور فصلي از "اوليس" است، دست به نقد منتشر كرده كه مي‎‎توانيد همين روزها در غرفه‎‎ي نيلوفر در نمايشگاه كتاب آن را پيدا كنيد.
دوست ديوانه‎‎ي ما هم از وضعيت پخش رمان مهسا محب‎‎علي با نام "نفرين خاكستري" پرسيده بود. اين رمان اواخر سال گذشته توزيع شده و در سالن 10 نمايشگاه هم مي‎‎شود آن را پيدا كرد.

در بحث عاظادي مطبوعات شما هم مشاركت كنيد.

معجزه‌ي سينماي مستند
قابل توجه كساني كه هنوز سينماي مستند را جدي نمي‌گيرند و قابل توجه مستندسازان وطني كه يا رفته‌اند تلويزيون و درباره‌ي شعرهاي شيخ‌عطار فيلم مي‌سازند و يا فقط دنبال بدبخت بيچاره‌اي مي‌گردند تا بكنندش سوژه و براي جايزه گرفتن در جشنواره‌هاي خارجي فيلمش را بسازند. گزارشــي از يك مستند خارجي با يك موضوع كاملا وطني!

گزارش دوهفتگي كتاب
خيلي دوست داشتم در هفته‎ي اول ارديبهشت ماه، اولين گزارش دوهفتگي كتاب در سال جديد را منتشر كنم اما بازگشايي نمايشگاه بين‎المللي كتاب وضعيت بازار فروش را كاملا تحت تاثير قرار داده و گزارش دقيقي نمي‎توان به دست آورد. اگر امكانش فراهم شد گزارشي همانند گزارش‎هاي دوهفتگي خوابگرد اما اين بار درباره‎ي وضعيت آثار ادبي عرضه شده در نمايشگاه تهيه خواهم كرد. پيشنهادي اگر داريد بنويسيد.

آهاي نويسندگان! از منيرو ياد بگيريد
منيرو رواني پور انتشار نوشته‎هايش در صفحات وب را با سايت خدابيامرز "سخن" تجربه كرده بود اما حالا يك وبلاگ دارد به نام خودش منيــرو . چه خوب مي‎شد اگر همه‎ي نويسندگان و منتقدان چنين امكان مناسبي را براي بيان بي‎پرده‎ي دغدغه‎هاي خود و برقراي ارتباط مستقيم با مخاطبان خود فراهم مي‎كردند.

غيرقابل چاپ در ايران
دست اين رضا قاسمي درد نكند كه ترجمه‎ي كامل رمان "آهستگي" ميلان كوندرا را در دوات گذاشته و انتظار ما را به سر آورد. آهستگي رمان كم‎حجمي ست كه در شرايط فعلي به هيچ وجه قابل چاپ در ايران نيست. اگر خواننده‎ي آثار كوندرا هستيد، بسـم اللـه!
وقتي بازتاب گسترده و متفاوت يادداشت قبلي را ديدم و ايميل‎هاي فراوان و پيام‎هاي عجيب و غريب را مرور كردم، نشستم پاي كامپيوتر و يادداشت مفصلي نوشتم در باب خامي جوانان پرشور ولي ناآگاه خودمان و دلسوزي‎هاي رمانتيك بي‎حاصل و استقلال در كار روزنامه‎نگاري وخصوصا در باب اين كه همه‎ي فحش‎ها و ناسزاها و تهمت‎هايي چون جاسوس و خائن و... حداقل اين خاصيت را داشت كه معلوم كرد انگار درست به نقطه‎ي حساسي كه نبايد، دست گذاشته‎ام و نيز شرحي بر چوب دو سر نجس بودن خودم و مسائلي از اين دست. اما منصرف شدم از انتشارش تنها به خاطر اين كه خودم همواره اين شعار را مي‎دهم كه بهترين كار در دوران ما فعاليت فرهنگي هنري ست. به هرحال خوابگرد يك وبلاگ روزنامه‎نگاري ست و ذات ژورناليستي من گهگاه مجبورم مي‎كند كه خلاف شعار خودم عمل كنم، ولي كش ندادنش را دست‎كم مي‎توانم تاب بياورم. پس همين جا تمامش مي‎كنم؛ خلاص!

رمان جديدي از پل استر در ايران


قبلا در همين جا از خانم "خجسته كيهان" ياد كرده‎ام به عنوان مترجمي كه در حال معرفي يك نويسنده‎ي معاصر آمريكايي به نام "پل استر" به قصه‎خوان‎هاي ايراني ست. الين اثري را كه كيهان منتشر كرد، رماني بود به اسم "شهر شيشه‎اي" كه بسيار رمان قابل تاملي ست اما متاسفانه اين رمان در بازار پخش نشد و اكنون نيز هيچ نشاني از ناشر آن وجود ندارد. پس از آن كيهان رمان "كشور آخرين‎ها" را ترجمه كرد كه ويراستاري آن هم به عهده‎ي من بود و نشر افق آن را منتشر كرد و هنوز د ر بازار كتاب مي‎توانيد آن را پيدا كنيد. كشور آخرين‎ها كه نام اصلي‎اش " سفر آنابلوم" است رمان سرگذشت‎واري ست درباره‎ي سفر دهشت‎بار "آنا" به سرزميني كه در آن انسانيت به سرانجام خود رسيده و...
پس از اين رمان تازگي‎ها ترجمه‎ي رمان ديگري از پل استر در اختيارم قرار گرفته براي ويرايش كه باز هم حاصل زحمت خانم كيهان است و اگر مشكلي بر سر راه انتشار آن پيش نيايد، نهايتا تا پايان امسال به بازار خواهد آمد. گمان مي‎كنم اگر كيهان همچنان در ترجمه‎ي باقي آثار استر ايستادگي و پافشاري كند، تا چند سال ديگر اين نويسنده‎ي آمريكايي و آثارش در جامعه‎ي ادبي ايران جايگاه خاصي براي خود دست و پا خواهد كرد.
يكي از بزرگ‎ترين بلاهاي دامنگير ادبيات ما، ناقص بودن آشنايي نويسندگان و منتقدان ما با ادبيات روز جهان است. به قول دكتر پژمان، از مجموع 1500 كتابي كه انتشارات گاليمار به عنوان يكي از 10 انتشارات بزرگ فرانسه در طول يك سال منتشر مي‎كند، نويسندگان و منتقدان ما با چه تعداد از اين آثار آشنا هستند؟! فراموش نكنيد كه اين فقط مربوط به كشور فرانسه است. در اين اوضاع به نظر من هر مقدار ترجمه از هر نويسنده‎ي خارجي، كمكي ست به ادبيات ايران و به همين خاطر است كه من به دوستان منتقد هميشه توصيه مي‎كنم از نقد مخرب آثار ترجمه‎اي كه با سليقه‎ي آن‎ها تطبيق ندارد، پرهيز كنند و همواره ديگران را به خواندن اين آثار ترغيب كنند. بنابر اين به خانم كيهان مي‎گويم: دست شما درد نكند، ادامه بدهيد لطفا!
مي‎شود بازداشت سينا مطلبي و سكوت نگران‎كننده‎ي حاكم بر پرونده‎ي اين ماجرا را، ادامه‎ي زهرچشم گرفتن از منتقدان و روزنامه‎نگاران دانست و يا مي‎شود آن را نقطه‎ي شروع برخورد جدي با وبلاگ‎نويس‎ها تلقي كرد؛ ولي آيا واقعيت همين است و هيچ انگيزه‎ي ديگري پشت ماجرا نيست؟ بنا به فرض اول همه چيز طبيعي و روشن است: كامبيز كاهه و سعيد مستغاثي و... را بازداشت مي‎كنند. بعد معلوم مي‎شود كه مستمسك پرونده، ارتباط آن‎ها با شبكه‎ي توزيع CDهاي غيرمجاز است. سينا به شدت از روند بازداشت و بازجويي دوستش كاهه انتقاد مي‎كند، آن‎ها آزاد مي‎شوند و تـوبـه نـامـه منتشر مي‎كنند، و حالا نوبت سينا ست با اين مستمسك كه يادداشت‎هاي تند و تيزي را در وبلاگش منتشر كرده. اين جوري هم هدف اول پيگيري شده و هم دومي. نشانه‎ي بارزش را مي‎توان در ايـن يـادداشـت حسين درخشان كه اين روزها سخت پيگير ماجراست، ديد.
اما برخي نشانه‎ها واقعيات ديگري را حكايت مي‎كنند و انگيزه‎هاي پنهان و متفاوتي را بروز مي‎دهند.
ارتباط ظاهري ماجراي كاهه و مستغاثي و... با بازداشت سينا ارتباطي كاملا صوري ست كه عامدانه نسبت به آن فضاسازي شده. ايجاد نگراني درمورد برخورد با وبلاگ‎نويس‎ها هم صرفا از منافع اين پرونده‎ي تازه گشوده است.
در توضيحات معتذرانه‎ي كامبيز كاهه كه در روزنامه‎ي انتخاب منتشر شد، اين قسمت از حرف‎هاي او را با دقت بخوانيد: "نكته‎اي كه بايد به طور شفاف عنوان شود اين است كه باندهاي قاچاق ويدئو... كانال ناسالمي براي ارتباط عموم آحاد جامعه با مقوله‎ي فيلم و سينماست... ضمنا با فعال‎تر شدن كانال‎هاي سالم و مجاز براي دستيابي به فيلم‎هاي خارجي، ريشه كن شدن اين جريان تسريع خواهد شد."
اين حرف كاهه كه به گمان من نشانه‎ي اوج ظرافت او در مصاحبه است، پيكاني ست كه نوك آن به طرف بازار CD و ويدئوي به‎اصطلاح مجاز نشانه رفته. چند سالي ست كه انواع و اقسام فيلم‎هاي خارجي با سانسور ملايم و با زيرنويس فارسي تحت عنوان آموزش زبان انگليسي، بازار اين محصول را قبضه كرده. همه‎ي شواهد نشان مي‎دهند كه تهيه و پخش اين نوارها و CD ها يك كار كاملا تشكيلاتي و گسترده است و مقامات انتظامي و قضايي هم هيچ ‎گونه مشكلي با آن ندارند. اگر شايعه‎ي حضور يك ارگان حكومتي را هم در پشت ماجرا قبول كنيم و توجه داشته باشيم كه قاچاق ويدئو خصوصا اگر ممانعت دولتي نداشته باشد، چه سود كلاني را فراهم مي‎كند، آن وقت مي‎توان با يك بررسي ساده فهميد كه تنها مانع سودآوري بيش‎تر اين تجارت، بازار موازي با آن است كه مزيت عدم سانسور را هم دارد. مزيتي كه باعث مي‎شود بخش عمده‎اي از بازار همچنان در اختيار رقيب غيروابسته به حاكميت باقي بماند. در اين وضعيت تنها راه ممكن براي قبضه‎ي كامل بازار، برخورد جدي و گسترده با عوامل اصلي اين بازار است كه درعين حال نياز به فضاسازي تبليغاتي هم دارد و براي رسيدن به اين مقصود دوگانه، بهترين گزينه هماني بود كه با بازداشت كاهه و ديگر منتقدان سينمايي انتخاب و اجرا شد.
اما بازداشت سينا
بازداشت سينا مطلبي گرچه توانسته است پوشش‎هاي مختلفي به خود بگيرد و علاوه بر تشديد توهم برخورد با نويسندگان و منتقدان سينمايي، وبلاگ‎نويسي در ايران را هم با ترديد و ترس همراه كند اما همه‎ي قرائن ريز و درشتِ پيرامون اين ماجرا نشان مي‎دهند كه مساله‎ي سينا بسيار جدي‎تر، مهم‎تر و امنيتي‎تر است. توجه داشته باشيد كه شش روز از بازداشت سينا مي‎گذرد و هنوز هيچ خبري از جانب مقامات قضايي منتشر نشده، مطالب وبلاگ سينا يك روز پس از دستگيري‎اش احتمالا توسط همسرش فرناز پاك مي‎شود، مطالب و لينك‎هاي وبلاگ فرناز هم بلافاصله رتوش مي‎شوند، فرناز ترجيح مي‎دهد هيچ خبري از سينا و وضعيتش منتشر نكند، وكالت وكيل انتخابي براي سينا پذيرفته نمي‎شود، خود سينا تا پيش از بازداشت در هيچ جا حرفي از موارد اتهامي‎اش نمي‎زند و... همه چيز گواهي مي‎كند كه مساله‎ي سينا مساله‎ي ساده‎اي نمي‎تواند باشد. پس چه چيزي و يا كدام حرف و سخن او اين‎طور او را گرفتار كرده است؟
تجربه‎ي اين چند سال اخير نشان داده كه در ماجراي قتل‎هاي زنجيره‎اي هيچ كس در هيچ مقامي حق بيانِ حتا گوشه‎اي از ابعاد پرونده را ندارد و آن‎ها كه خلاف اين رفتار كردند تاوان جسارت‎شان را پرداختند و يا دارند مي‎پردازند كه همه‎ي ما مي‎شناسيم‎شان. به گمان من تنها كسي كه تا كنون از اين حكم نانوشته زخمي نشده بود، سينا بود كه البته گمان مي‎كردم خطاي او كوچك بوده و احتمالا قابل اغماض. اما سرانجام ديدم كه چنين نيست. به ياد بياوريد همان بحبوحه را كه جامعه در حيرت ابعاد پرونده‎ي قتل‎هاي زنجيره‎اي غوطه مي‎خورد و كساني چون اكبر گنجي در افشاي اسرار پشت پرده رقابت مي‎كردند. همان روزها چشمم به يادداشتي از سينا افتاد كه براي اولين بار از تشكيل جلسه‎اي ميان سعيد امامي و فيلسازاني چون مسعود كيميايي خبر مي‎داد. سينا در آن يادداشت چيزي از منبع خبري‎اش نگفت اما با زبان اختصاصي خود تلاش داشت وجه مهم ديگري از عملكرد سعيد امامي را طرح كند. بعدها كه اين موضوع دستمايه‎ي مصاحبه‎ها و نوشتارها و نقل محافل شد، ديگر كسي از سينا ياد نكرد اما همان زمان يك نفر بود كه نام سينا را در آخرين رديف جدول اسامي‎اش اضافه كرد و جلوي آن در ستون " زمان برخورد" نوشت: ارديبهشت ماه 82
اكنون سينا در بازداشت است و همه در بي‎خبري محض نسبت به او به سر مي‎بريم. نمي‎دانم سينا تاوان اين جرمش را به بهانه‎ي چه اتهاماتي خواهد داد اما علي‎رغم همه‎ي اين گمانه‎زني‎ها از ته دل آرزو مي‎كنم كه فردا صبح كه از خواب بيدار مي‎شوم، بشنوم كه سينا را اشتباهي گرفته بودند و حالا دارد براي پسرش ماني لالايي مي‎خواند؛ مي‎‎شود آيا؟
اگر در تعاريفي كه از شهرهاي مختلف ايران وجود دارد نقاط مشترك بسياري بيابيم، قم اما ديگرگونه شهري ست كه تعريف و توصيفش شكلي انحصاري دارد. يكي دو روز گذشته را به ديدار آشنايي در قم گذراندم. يادآوري خاطرات تلخ و شيرين اقامت دو سه ساله‎ام در اين شهر، در سال‎هاي دور هم به كمك آمد تا به ويژگي‎هاي انحصاري اين شهر نگاهي دوباره بيندازم.
بخش عمده‎‎اي از تعريف اجتماعي هر شهر را مردم آن تشكيل مي‎‎دهند و تصور عمومي كه مردم ايران از قم دارند، شهري ست كه آب شوري دارد با انبوهي از ساكنان روحاني، اقليتي از مردم غيرروحاني كه بيش‎‎تر كسبه‎‎ي دور حرم هستند و يا كارمند اداره‎‎‎هاي دولتي و بالاخره يك جاي بسيار بزرگي به نام حوزه علميه، همين!
به طور كلي شايد بتوان بافت اجتماعي شهر قم را به چهار دسته‎ي كاملا متفاوت تقسيم كرد. نخست همان جماعت روحاني و طلاب هستند كه نه در يك جاي بزرگي به اسم حوزه علميه كه در مدارس گوناگوني كه هر يك وابسته به يكي از مراجع و يا مركز ديني هستند، درس مي‎خوانند و تدريس مي‎كنند. بيش از نيمي از اين طلاب به عنوان يك شهروند قمي در اين شهر خانه و زندگي دارند اما كمتر از نيمي از آن‎ها مقيم همين مدارس هستند كه در آينده يا در همين شهر ساكن خواهند شد و يا به زادگاه خودشان بازخواهند گشت، البته اگر در فاصله‎ي اين سال‎ها نتوانند به مراكز وابسته به قدرت متصل شوند. اين جماعت بزرگ به طور عمده مهاجرند و اصالت قمي ندارند. دسته‎ي ديگر بازاريان و كسبه و تاجران شهر هستند كه يا در خود شهر به كسب و كار مشغول‎اند ويا اين كه پايگاههايي در تهران براي خود دست و پا كرده‎اند ولي همچنان رفت و آمد خود به قم برايشان جدي ست. دسته‎ي سوم قشر انبوه متوسط و فقير جامعه‎ي شهري قم هستند كه نه از جامعه‎ي مذهبي روحانيان نشاني دارند و نه از رفاه و فرهنگ خاص طبقات بازاري و تجار. اين جماعت انبوه خود در دو دسته‎ي متفاوت و در دو سوي شهر ساكن‎اند. بخشي از آن‎ها متعلق به خانواده‎هاي اصيل قمي هستند كه بيشتر در دو محله‎ي معروف چهارمردان و آذر ساكن‎اند و دسته ديگر جماعت انبوه ترك‎زباني هستند كه به شكلي بسيار متراكم در محله‎هايي مثل نيروگاه و پايين راه‎آهن زندگي مي‎كنند. فرهيختگان اين دو جماعت اخير غالبا در ادارات دولتي مشغول كارند و يا كاسبي‎‎هاي كوچكي را اداره مي‎‎كنند اما جمعيت كثير آن‎ها يا در فقر و عقب‎افتادگي شديد زندگي به سر مي‎كنند و يا اين كه با كار در گاوداري‎هاي حاشيه‎ي شهر به امرار معاش مي‎پردازند. محله‎اي مثل چهارمردان يا آذر، تراكم فشرده‎اي ست از كوچه‎هاي غالبا گلي بلند با عرضي بسيار كم در حدي كه يك گربه به راحتي مي‎تواند از بامي به بام ديگر بپرد. در كوچه پس كوچه‎هاي اين محلات به جز روابط نامشروع مردانه، دار ودسته بازي و ناهنجاري‎هاي اجتماعي ناشي از عقب‎افتادگي فرهنگي و خصوصا فقر حضور كاملا ملموسي دارد. در محلات قرينه‎ي آن بزرگ‎ترين معضل اما زاد و ولد بسيار است و رهاشدگي فرزندان در كوچه و خيابان و زندگي در خانه‎هايي به غايت كوچك و ناجور. هنوز در اين شهر و در اين محلات به عنوان مركز يك استان كلاس‎هاي چهل نفره تشكيل مي‎شود و معلمي كه تجربه‎ي چند سال تدريس در يك روستاي پرت در حواشي اصفهان را دارد، با تدريس در مدارس اين محله‎هاي شهر قم، عقب‎افتادگي فرهنگي آنان را وحشتناك توصيف مي‎كند.
اما از ميان جماعت روحاني و طلاب شهر نيز بايد ه دو دسته‎‎ي درون آن توجه ويژه كرد.
نزديك به ده هزار نفر از اين طلاب مهاجراني از كشورهاي ديگرند كه در ميان آن‎‎ها مي‎‎توان حتا طلبه‎‎ي امريكايي نيز يافت. خوش‎‎شانس‎‎ترين اين طلاب خارجي توانسته‎‎اند در مراكزي چون معاونت برون مرزي صدا و سيما مشغول كار شوند و جدي‎‎ترين آن‎‎ها هم يا در مراكزي چون سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي مشغول تحصيل و فعاليت‎‎اند و يا به كشورهاي خود بازگشته‎‎اند و به عنوان يك روحاني مشغول كارند. البته در ميان اينان بوده‎‎اند طلابي كه پس از بازگشت به كشور خود يا اساسا پيشينه‎‎ي تحصيل ديني خود در ايران را فراموش كرده‎‎اند و يا حتا در مواردي به اصطلاح نمكدان شكسته‎‎اند و در خدمت تبليغ مذاهب و تفكرات ديگر برآمده‎‎اند. اما مهم آن كه از همين جماعت حدود ده هزارنفري، نزديك به هفت هزار نفر يا افغاني هستند و يا عراقي كه شمار زيادي از آن‎‎ها از روي ناچاري به كسوت طلبگي درآمده‎‎اند و به وضعيت جديد زندگي خود عادت كرده‎‎اند. به هرحال درسي مي‎‎خوانند و هرماه مبلغي به عنوان شهريه دريافت مي‎‎كنند.
با حل مسئله‎‎ي عراق، اكنون شمار زيادي از طلاب عراقي، يا از روي احساس ناسيوناليستي و يا به خاطر اهميت بيشتري كه براي حوزه‎‎ي نجف قائل‎‎اند، باري بازگشت به كشورشان عزم جزم كرده‎‎اند. در ميان ديگر طلاب خارجي هم كه ذاتا به تحصيل علوم ديني علاقه‎‎مندند، هستند كساني كه قصد مهاجرت به نجف را دارند.
و اما اساسي‎‎ترين بخش اين جماعت روحاني كه تاثيرشان حتا در حاكميت نيز بروز روشن دارد، اصطلاحا آيات عظام شهر قم هستند. شهر قم مثل همه‎‎ي شهرها ساختار اداري و مديريتي كلاسيكي دارد اما در هيچ‎‎يك از شهرهاي ايران چيزي به نام "بيوت" وجود ندارد. نقش اساسي در تحولات اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي شهر قم به عهده‎‎ي همين بيوت است كه حرف و نظرشان در حد يك حكم حكومتي نافذ است. بالاترين دامنه‎‎ي نفوذ بيوت را مي‎‎توان در فشارهايي كه به صدا و سيما مي‎‎آورند براي نشان نداندن ساز ديد و كوچك‎‎ترين نمونه‎‎ي آن را مي‎‎توان در خود شهر قم يافت كه خياباني در مسير مستقيم خود ناگهان به دو قسمت چپ و راست تقسيم مي‎‎شود و پس از گذشتن از خانه‎‎اي بزرگ، دوباره به هم مي‎‎رسد! هرچند از استقلال راي بيوت در برابر حاكميت نسبت به گذشته كاسته شده اما هنوز هريك از جناح‎‎هاي قدرت براي شروع به هر اقدام نويني تلاش مي‎‎كنند تا نظر مساعد بيوت را تامين كنند. نمونه‎‎ي بارز آن دستور رهبري براي استان شدن قم بود كه بلافاصله نيز انجام شد و بهره‎‎ي نمايان شهروندان قمي از اين تغيير وضعيت مهم تا كنون تنها اين بوده كه قرار است حرم حضرت معصومه را نيز به سياق مشهد گسترده كنند.
قم در فاصله‎‎ي 120 كيلومتري پايتخت قرار داد اما شهر بي‎‎دفاعي ست چون هزار و يك متولي دارد. در اين شهر مردماني زندگي مي‎‎كنند كه خيلي چيزها را خودشان انتخاب نكرده‎‎اند. قم شهر بي‎‎دفاعي ست چون امور روزمره‎‎ي مردم عادي آن دردست مهاجرين است. قم شهر بي‎‎دفاعي ست چون هر ناراضي ايراني سرمنشا نارضايتي خود را به اين شهر منسوب مي‎‎كند. قم شهر بي‎‎دفاعي ست چون با همه‎‎ي شهرهاي ايران فرق مي‎‎كند. قم شهر بي‎‎‎دفاعي ست چون پسران حاج حسين را ديگر نمي‎‎‎توان شمرد و هرجاي آن را كه نگاه مي‎‎‎كني تابلو زده‎‎‎اند " سوهان حاج حسين و پسران"!
آيا شما هم ايـــن طومـــــار را برای آزادی سينا مطلبی امضا مي‌کنيد؟
وبلاگ سينا مطلبي احتمالا توسط همسرش فرناز و شايد به توصيه‌اي پاك شده است، اما وبــلاگـــي كه دوستان سينا براي اعتراض به بازداشت او راه‌ انداخته‌اند هنوز فعال است. درست شدن اين وبلاگ و ابتكار گردانندگان آن در انتشار متن انبوه پيام‌ها به عنوان متن اصلي وبلاگ، هم نشان داد كه اين خانواده‌ي بزرگ اينترنتي تا چه اندازه نسبت به سرنوشت يكي از اعضاي خود حساس است و هم قابليت‌هاي جديد و متفاوتي را از دنياي وبلاگ به نمايش گذاشت؛ شايد اولين وبلاگي باشد كه نويسنده‌ي آن هركسي ست كه در آن پيام مي‌گذارد. اما اين‌ها زياد مهم نيست، به سينا بينديشيم و رهايي‌اش را آرزو كنيم.

***

خبري از كن
جشنواه‌ي فيلم كن، امسال سه فيلم از ايران را در بخش‌هاي مختلف خود به نمايش خواهدگذاشت. فيلم "سميرا مخملباف" در بخش اصلي، فيلم "نفس عميق" شهبازي در بخش دوهفته‌ي كارگردان‌ها و فيلمي هم از "محمد حقيقت" كه محصول مشترك ايران و فرانسه است. با اين حساب ۲۵ ارديبهشت ماه شاهد حضور اين سينماگران ايراني در شهر كن فرانسه خواهيم بود.

***

بيداري چقدر سخت است
وب‌نامه‌ی روزنامه‌ی همشهری که مطالب آن را با موضوع جنگ از ميان اين وبلاگ‌ها انتخاب کرده بودم: آذر و آينه‌اش ، وبـگرد ، خسرو نقيبي ، هوشنگ دوداني و در اين آبادي
براي وب‌نامه‌های بعدی شما هم کمک کنيد.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.