خوابگرد قدیم
وقتی به سايت جشنواره‌ی وبلاگ‌ها سر زدم که سرويس پرشين‌بلاگ با حمايت مالی سازمان ملی جوانان، يا سازمان ملی جوانان با حمايت پرشين‌بلاگ، و يا پرشين‌بلاگ و سازمان ملی جوانان با حمايت همديگر آن را برگزار می‌کنند، بی‌درنگ يادم افتاد به جشنواره‌های سفارشی، دهن‌پرکن و بی‌خاصيتی که هرهفته خبر برگزاری چندتا از ان‌ها را در کشور می‌شنويم. انصافا عجب دهان‌پرکن است اسم اين جشنواره! حالا من يک چيزی می‌نويسم از روی خيرخواهی و بعد به آقايان محترم پرشين‌بلاگ دوباره برمی‌خورد و گمان می‌کنند الکی سر جنگ دارم با آن‌ها. واقعا در اين وبلاگستان به اين عظمت، دوتا آدم حسابی فرهنگی پيدا نمی‌شود که اين عزيزان يک مشورت چند دقيقه‌ای با آن‌ها بکنند؟ به‌خدا قرار نيست هر آدم باسواد و متخصص و مبتکری مثل عزيزان پرشين‌بلاگ لزوما آدم فرهنگی هم باشند. به‌خدا من می‌دانم که آن‌ها سوای کار و مشغوليت‌شان، دغدغه‌ی کار فرهنگی هم دارند. ولی محض رضای خدا نگاهی به سايت جشنواره بيندازيد تا به‌سادگی بفهميد که يک گروه دولتی (سازمان ملی جوانان) که شناخت درست و دقيقی از فضای وبلاگستان ندارد، در کنار يک گروه که تجربه و مهارتی در انجام کار فرهنگی ندارد ـ به‌جای تکميل کردن همديگر ـ چه‌طور ضعف‌هايشان را گذاشته‌اند کنارهم و نتيجه‌اش شده اين سايت و اين جشنواره! [متن کامل]
شايد اين مطلب را به عنوان «حسن ختام» يا درواقع «قبح ختام!» وبلاگم بگذارم و خداحافظی کنم. شايد هم اصلاً بدون خداحافظی و قبح ختام و اين حرف‌ها وبلاگ را ببندم. ظاهراً‌ من وبلاگ‌نويس نيستم. اين را هم که مي‌بينيد، محض ِ گل ِ روی آقای [...] نوشته‌ام! ـ شايد درد دل خيلي‌های ديگر هم باشد. اما اگر شما به او بگوييد که منظور من از اين مطلب، شخص ِ شخيص ِ اوست، من هم به او خواهم گفت که: شما از من خواسته‌ايد يک مطلب طنز در مورد آقای [...] بنويسم؛ و بابتش به من حق‌التأليف هم پرداخته‌ايد! چه‌طور است؟ راستی من سلام دادم آقای شکراللهي؟ حال‌تان چه‌طور است؟

ارادتمند شما: آذردخت بهرامي
نوزده اردی‌جهنم ۸۳ ـ هيجده ربيع‌الثانی ۲۰۰۴ ـ هشتم مِی ۱۴۲۵

فورستر در کتاب «جنبه‌های رمان»، نويسندگان ادوار مختلف را دور يک ميز فرض مي‌کند. پس نويسندگان به رغم تاريخ و جغرافيا يک طورهايی گرد وجودی انتزاعی جمع مي‌شوند.
(فقط ‌خواستم بگويم اين قرتي‌بازها پيش از اين هم سابقه داشته.)

از آن‌جا که اين مطلب به هيچ احدالناسی در هيچ گوشه‌ی اين دهكده اشاره ندارد؛ دنبال نمونه‌‌ی زنده نگرديد. اما اگر احياناً شبيه كس يا كسانی بود،‌ لطف كنيد و به او نگوييد اين مطلب در مورد اوست! [متن کامل]

ديشب که گزارشی از نشست تخصصی ديروز ايرنا با عنوان «کتاب و ادبيات ايرانی در اينترنت» را در سايت ايرنا ديدم، نزديک بود از عصبانيت داد بزنم و نصفه‌شبی همسايه‌ها را هم از خواب بيدارکنم. جناب مديا کاشيگر ـ نويسنده، منتقد و مترجم ـ و من مهمان اين نشست بوديم برای جواب‌دادن به سوالات. می‌دانم که کارکنان بخش فرهنگی و پژوهشی ايرنا و از جمله رياست محترم که ديروز در اين جلسه ما را سوال‌پيچ کرده بودند، حتما اين يادداشت را می‌خوانند. اميدوارم از من نرنجند و حرف‌هايی را که می‌زنم بگذارند به حساب همان «نگاه انتقادی» که عادت و رويه‌ی غالب من در اين وبلاگ است و برای آن‌ها آشنا. بحث ديروز کاشيگر و من درباره‌ی موضوع نشست، بيش از يک ساعت طول کشيد و آن‌قدر بحث جالبی شد که حتا کاشيگر از رئيس مربوطه در ايرنا خواست نوار آن را حتما به او برساند تا متن کامل آن را به‌عنوان يکی از بخش‌های کتاب تازه‌ای که زيرچاپ دارد، منتشرکند. من هم دلخوش بودم که به‌محض انتشار گزارش نشست در سايت ايرنا، آن را به‌طور کامل در اين‌جا منتشرکنم، اما خروجی ايرنا از اين نشست به‌نظرم يک فاجعه است؛ در حدی که مثلا من به‌جای «کتاب و ادبيات ايرانی در اينترنت» بگويم «اينترنت در کتابِ ادبيات و ايران»! [متن کامل]

نويسنده‌ی مهمان: حميد ستار
«کيهان کلهر» هميشه خسته به‌نظر می‌آيد. حتا قبل از کنسرت که باش سلام و احوال‌پرسی کردم کاملاٌ خسته بود، ولی وقتی ساز می‌زند چنان انرژی‌ای صرف می‌کند و به شنونده منتقل می‌کند که ديگر نه چيزی برای بعد خودش می‌ماند و نه برای شنونده‌ی خوشبخت. خيلی مردم‌گريز است (خصوصاً بعد از کنسرت‌ها) و اصلا اهل ژست‌های هنرمندانه نيست. کم‌تر ديدم با کسی عکس بگيرد يا برای کسی امضا کند. اصلاً جوری خودمانی برخورد می‌کند که فکر نمی‌کنی اين همانی‌ست که داشت آن بالا معجزه می‌کرد. و شايد برای همين باشد که موسيقی‌اش چنين صميمی، محزون و سيال است و پيوند بی‌بديلی از احساس، تفکر و مکاشفه را به شنونده منتقل می‌کند.

و اما گزارش کنسرت:
از بوستون تا نيويورک با ماشين حدود چهارساعت راه است و برای من که با يکی از دوستان در يکی از شهرهای بين راه قرارِ باهم‌رفتن و شب، در منزل او ماندن داشتم، کل ماجرا يک سفر دوروزه‌ی به يادماندنی بود. کنسرت را انستيتوی موسيقی جهانی در نيويورک برگزار می‌‌کرد که الحق والانصاف برای معرفی موسيقی ايرانی در آمريکا کاری کرده کارستان و همکاری همين موسسه بود که باعث شد دوتا از آلبوم های اخير موسيقی ايرانی در آمريکا نامزد دريافت جايزه‌ی گرمی شوند. [متن کامل]

:: انگار قرار است روز شنبه‌ای که در راه است، روزنامه‌ی «جمهوريت» منتشر شود. صاحب‌امتياز آن را نمی‌شناسم، ولی سردبيری آن به عهده‌ی «عمادالدين باقی» و «عليرضا رجايی»‌ست. باقی را که می‌شناسيد؛ همان روشنفکر مذهبی که به‌جز يادداشت‌هايش درباره‌ی قتل‌های زنجيره‌ای ، کم‌تر پيش آمده که حوصله کنم و يادداشت‌هاي ديگرش را به‌طور کامل بخوانم. «رجايی» هم که جايگاه ويژه‌ای در تاريخ سياسی ايران پيدا کرده؛ يک روشنفکر سکولار که در انتخابات مجلس قبلی، همه‌ی نظام و نهادها و ستادها بسيج شدند تا بتوانند او را از ليست نمايندگان منتخب مردم تهران بيرون بيندازند که بالاخره هم انداختند. خبر جالب‌تر اين که سرويس ادب و هنر روزنامه‌ی «جمهوريت» را قرار است «افصحی» اداره کند؛ همان روحانی لاغری که تخصصش سينماست و چندسالی بود که خبر‌ی از او نبود. البته گويا قرار است اين روزنامه بيش‌تر خبری، تحليلی باشد و مثلا تو مايه‌های «شرق» کارکند و احتمالا سرويس‌های ديگر آن مثل «ادب و هنر» صرفا از روی تکليف مطبوعاتی فعال شوند. بايد ديد آيا با اين خيزی که برداشته‌اند، می‌توانند روز شنبه روزنامه را بفرستند روی دکه‌ها يا نه. و بايد ديد آيا با اين کادر سردبيری آيا روزنامه دوام می‌آورد يا نه و بايد ديد آیا اگر دوام بياورد، می‌تواند با دو رقيب اصلی خود «شرق» و «وقايع اتفاقيه» رقابت کند يا نه. بالاخره بايد ديد.

:: محمدحسن شهسواری در سومين يادداشتش درباره‌ی بهترين داستان‌های مسابقه‌ی ‌بهرام صادقی، رفته سراغ داستان‌های محبوبش که وارد ليست بهترين‌ها نشدند. خودش می‌گويد ۱۱داستان هست که بايد به آن‌ها ادای دين کند و از داستان نويسنده‌اي به اسم «مينا نادی» شروع کرده که متن کامل آن را برای مطالعه‌ی همه، در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشتم. اين داستان زيبا، يک رکورد هم در بين آثار فرستاده‌شده داشت؛ درازترين اسم داستان در بين اسم‌ها: « زنی که از جنس نور بود و مردی که او هم از جنس نور بود و خيلی خشن بود و پسرها». من هم مثل خيلی از شماها دوست دارم شهسواری در هرشماره از يادداشت‌هايش، داستان‌های بيش‌تری را نقد و معرفی کند، اما راستش با گرفتاری‌هايی که دارد و از نزديک شاهد آن هستم، دلم نمی‌آيد به او فشار بياورم. همين ديشب هم ناچار شد با عجله راه بيفتد طرف خراسان تا در مراسم تدفين خاله‌ی بزرگش شرکت کند که ديروز فوت کرده است. به او و خصوصا مادرش صميمانه تسليت می‌گويم.

:: از مردن حرف زدم. هيچ‌وقت تا به اين اندازه در هجوم بی‌امان خبر مرگ قرار نگرفته بودم. دوسه روز پيش از درگذشت مادرم، همسر يکی از دوستانم در اثر بيماری سختی فوت کرد. بعد مادرم بود که رفت. روز بعد دوست عزيزی دارم که خبر خودکشی و مرگ عمه‌اش را به من داد. سه روز بعد، برادر يکی ديگر از دوستان نزديکم در خواب سکته کرد و مرد. حدود يک هفته پيش دوست ديگرم گفت که عمه‌اش در حالت اغماست. دوسه روز بعد همان دوستی که داغدار عمه‌اش بود، در مراسم ترحيم مادربزرگش شرکت کرد و ديشب محمدحسن شهسواری از درگذشت خاله‌اش خبردار شد. شنيده بودم، سال گوسفند سال زادوولد است. تا الانش که فقط مرگ‌ومير بوده و هنوز هيچ خبری از زادوولد نشنيده‌ام. تا بعد چه پيش آيد...

:: يک مشتری که سه‌ماه پيش می‌خواست ميز کوچک ناهارخوری‌مان را بخرد، ديشب ناغافل آمد و آن را برد. بی‌ربط نيست، چون اسمش «نهارخوری» بود ولی درواقع ميز کامپيوتر من. حالا مونيتور را گذاشته‌ام روی يک عسلی کوچک، کيبورد را هم روی زمين. چهارزانو نشسته‌ام و با اعمال شاقه درحال تايپ‌کردن هستم. کلی کار نوشتنی ديگر هم دارم که عزا گرفته‌ام با اين وضعيت چه‌طور تمام‌شان کنم. وضعيت خنده‌داری‌ست. کاش دوربينم فيلم داشت و عکسی می‌گرفتم برای عبرت آيندگان.

نه به حرف‌های تکراری و ملال‌انگيز خاتمی در نامه‌اش کار دارم و نه قصد دارم از منظر سياسی صرف، آن را وارسی کنم و نه اصلا اين نامه‌ی خاتمی ـ برخلاف تصور خودش ـ نامه‌ی مهمی‌ست که ارزش نقد داشته باشد. اما شايد از پشت عينک فرهنگ و ادبيات بشود نگاهی متفاوت به آن انداخت و چندنکته‌ای را به «بهانه‌ی» آن ـ هرچند با کمی تاخير ـ طرح کرد. [متن کامل]
در اولين غلطنامه که منتشر کردم، نوشتم: «آن‌هايی که آيين نگارش را می‌دانند و رعايت می‌‌کنند که هيچ. آن‌ها که می‌دانند و رعايت نمی‌کنند، می‌توانند هم‌چنان رعايت نکنند؛ زور که نيست. اما آن‌ها که نمی‌دانند و يا می‌دانسته‌اند و يادشان رفته، فکر می‌کنم اين [غلط‌نامه]‌های گاه‌گداری، به دردشان بخورد.» بعد هم اين همه احسنت و آفرين نثارم کردند و چشم‌چشم گفتند، اما آخرش چی؟ يعنی تعداد کسانی که عمدا رعايت نمی‌کنند واقعا اين‌قدر زياد است و من خبر ندارم؟ اين همه احترام می‌گذارند به طرح موضوعات اين‌چنينی، اما پای انجام‌دادن که می‌رسد، همه چيز انگار يادشان می‌رود. روز و شبی نيست که انبوهی از غلط‌های نگارشی و نقطه‌گذاری را نشود در متن وبلاگ‌ها و کامنت‌ها ديد. می‌خواستم غلطنامه‌ی۴ را بنويسم و درباره‌ی پاراگراف‌بندی چيزهايی بگويم که همين چندلحظه پيش با ديدن يکی ديگر از بی‌شمار نمونه‌های غلط‌نويسی روبه‌رو شدم و آه از نهادم برآمد. وقتی هنوز ساده‌ترين نکات مطرح‌شده در غلطنامه‌های پيشين رعايت نمی‌شوند، فکر می‌کنم تخصصي‌تر کردن موضوع، بيش‌تر مايه‌ی هدردادن آن می‌شود. محض رضای خدا به اين نمونه از يکی از وبلاگ‌ها [بدون لينک و مشخصات] دقت کنيد! [متن کامل]

بيش‌تر از ده‌بار شروع به نوشتن کردم و دوباره از نو، اما دستم به نوشتن نمی‌رود. خيلی حرف‌ها دارم برای نوشتن و جملات زيادی به‌ذهنم می‌رسد برای سپاسگزاری، اما توان درست‌نوشتن ندارم. سرانجام انگار بايد به همان جملات کليشه‌ای و درعين‌حال کاربردی دست بيندازم.

[متن کامل]

 

تعظيم می‌کنم به همه‌ی وبلاگ‌نويسان، نويسندگان، شاعران، روزنامه‌نگاران، مترجمان، سينماگران، انديشمندان، مديران سايت‌ها و دوستانی که مرا تسلی دادند به مهر و دوستی. می‌دانم که جبران اين مهرورزی ـ خاصه تک به تک ـ در توانم نيست، جز اين که تلاش کنم «خوابگرد» خوبی باشم در آينده. تعظيم می‌کنم و اظهار فروتنی برای همه‌ی شما که آرامم کرديد و مرا به اين احساس خوشايند رسانديد که مادر‌ والامقامی داشتم. و تعظيم می‌کنم به روح بزرگ مادرم که نه تنها مهربان بود، که به‌گواهی همگان آرام بود، کم‌حرف بود، محجوب و مظلوم بود، دردمند بود، و به‌سان نامش «ملکه» بود. تعظيم به او که اگر چنين مورد تفقد شما قرار می‌گيرم به‌خاطر دامان پرمهر و فرهيخته‌ی اوست. افتخار می‌کنم به وجود مقدس و روح بلندش که به چنين جايگاهی رساند مرا که شايسته‌ی مهرورزی بزرگانی چون شما باشم. تعظيم به شما و به مادرم.

زنده‌ياد مادرم: ملکه کيماسیمادرم ۵۴سال داشت. سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما فرزندانش را چنان خواست و جلو راند که همواره به موقعيت‌‌شان می‌باليد؛ از استاد دانشگاه تا مدير مدرسه و معلم. ظهر شنبه ۲۹ فروردين‌ماه، مادرم از رفتنش سخن گفت. خواهر کوچکم را صدا کرد و از او حلاليت طلبيد و چند لحظه بعد بی‌آن‌که بداند به چه بيماری هولناکی گرفتار است، نفس بلندی کشيد و قلبش از تپش ايستاد. نوای الله‌اکبر ظهر، فضای محله را پرکرده بود که روح مادرم به آسمان پرمی‌کشيد. اين عکس را نوروز همين امسال از او گرفتم. به‌جرات می گويم که از همه‌ی عمرم، در بيش از نيمی از آن، مادرم همين حالت را داشت؛ سر به زير و محجوب و درحال بازی کردن با انگشترش. هيچ‌وقت نفهميدم در اين لحظات بی‌شمار به چه فکر می‌کند. هربار هم که از او می‌پرسيدم، حتا برای هزارمين‌بار، فقط می‌خنديد و می‌گفت: «هيچ...» باور نمی‌کنيد اگر بگويم که از فرزندانش هم خجالت می‌کشيد. و باور نمی کنيد اگر بگويم که از دنيا هيچ نمی‌خواست و هيچ هم نداشت. هنگام رفتن از دنيا، آن‌چه مالکش بود تنها انگشتری بود کوچک و عقيق که نام پنج‌تن بر آن حک شده بود.

بازهم تعظيم به شما به‌خاطر مهربانی و همدلی‌تان و تعظيم به مادرم که مرا به شايستگی مهربانی شما بزرگان و فرهيختگان رساند. به‌پاس بزرگداشت او، تلاش خواهم کرد زندگی را از سر بگيرم و خوابگرد را نيز به‌روال هميشگی‌اش درآورم که می‌دانم آن‌چه او می‌خواست و می‌خواهد، همين است؛ همان‌گونه که شما نيز چنين می‌خواهيد. زنده‌باد مادر...

 




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.