خوابگرد قدیم

«برخی» رقم‌های تبصره‌ی‌ ۱۶ قانون بودجه‌ی سال جاری، بنا به روايت روابط عمومی سازمان مديريت و برنامه‌ريزی کشور:

:: شورای گسترش زبان و ادبيات فارسی: ۳۷۰ ميليون تومان
:: متقاضيان سينمای کوچک در مناطق محروم: ۵۰۰ ميليون تومان
:: تقويت کانون‌های بسيج جوانان: ۶۰۰ ميليون تومان
:: تقويت تشکل‌های قرآنی خواهران: ۲۵۰ ميليون تومان
:: گسترش فرهنگ و معارف قرآن در ميان جوانان: ۱ميليارد و ۲۰۰ ميليون تومان

حضور عليرضا دوستدار را در وبلاگ‌شهر بايد غنيمت شمرد. او از اندک‌شمار کسانی‌ست که با برخی موضوع‌های طرح‌شده در اين شهر، برخورد کاملا تئوريک و دنباله‌دار می‌کند. هم دانسته‌ها و اطلاعاتش را با زبانی علمی و در عين حال ساده بيان می‌کند، و هم اهل تحليل و نظريه‌پردازی‌ست. بحث ابتذال را که يادتان هست؟ موضوع تازه‌ای که او دست گرفته، "فرهنگِ «افواهی»، «انقلابِ» متن، و گفتمانِ شفافيت" است که نخستين بخش آن را ارائه کرده. بخش‌های بعدی‌اش را در «لينکَده» خواهم لينکيد. فعلا بخش يکم‌اش را بخوانيد که طرح موضوع کرده و نظريه‌های مختلفی را بررسی کرده که در مورد «شکاف بزرگ» بين جوامع شفاهی و کتبی وجود دارد. بعد هم قصد دارد مسئله‌ی «قدرت» را در اين ميان بررسی کند و با توجه به حضور نوعی «گفتمان شفافيت» در ادعاهای عباس معروفی و من، پنبه‌ی ما را بزند. قاعدتا اگر بخواهم به گسترش بحثش کمکی بکنم، بايد صبر کنم تا نوشتارش را تمام کند. دوستدار عزيز! بحثی را که پی گرفته‌ای با اشتياق دنبال می‌کنم و بر نادانسته‌هايم می‌افزايم. [کليک کنيد]
"عصبانی نشويد، حال خودم هم دارد به‎‎هم می‎‎خورد از اين «نيم‎‎فاصله». درباره‎‎ی موضوع ديگری می‎‎خواهم بنويسم، درباره‎‎ی «قابيل» که يک‎‎ساله شده و فاصله‎‎اش تا پيامبری در نشريات ادبی اينترنتی آن‎‎قدر کم است که ترجيح دادم بگويم «نيم‎‎فاصله». و اما قابيل: هر اندازه که يوسف عليخانی در «شيوه»ی وبلاگ‎‎نويسی‎‎اش به خطا رفت و غيرموفق نمود، با قابيل نه تنها از گذشته‎‎ی خود پشيمانی ابراز کرد که بسيار جبران کرد کاستی‎‎ها را، به‎‎خصوص پر کرد جای يک جای خالی بزرگ را که جای خودش بود. با تعريف شخصی‎‎ام از نشريه‎‎ی اينترنتی که پيش از اين داده‎‎ام، قابيل سر تا پا يک نشريه‎‎ی اينترنتی در عرصه‎‎ی ادبيات است، و نه يک نشريه‎‌ی ادبی در عرصه‎‎ی اينترنت..."

متن کامل اين يادداشت مرا می‌توانيد در جشن‌نامه‌ی يک‌سالگی قابيل بخوانيد. بيش از بيست يادداشت که همگی خواندنی‌اند در اين جشن‌نامه منتشر شده، ولی برای آن‌ها که حوصله‌ی کم‌تری دارند، می‌توانم چند تا پيشنهاد بدهم. اول از همه ـ در کمال خودخواهی ـ يادداشت خودم را بخوانيد که در آن شمار زياد محسنات قابيل به چاقی ايرادهای کم‌شمار آن در شده! از يادداشت يوسف عليخانی، سردبير قابيل هم که بگذريم، يادداشت همکار پشت‌پرده‌اش محسن بنی‌فاطمه را از دست ندهيد که بسيار خلاقانه و دردمندانه است. فتح‌الله بی‌نياز را هم اگر می‌شناسيد، نوشته‌اش را از دست ندهيد. اگر نمی‌شناسيدش هم از دست ندهيد، چون موضوعی که به اين بهانه طرح کرده، بسيار جدی، قابل‌تامل و تحليلی‌ست. نوشته‌ی محمدهاشم اکبريانی را هم بايد پيشنهاد کنم که بد جوری دست به دل‌مان گذاشته و انگشتش را بد جايي فرو کرده! نام‌آشنايان ديگری هم نوشته‌اند در اين جشن‌نامه که خواهيد ديد. نظری هم اگر درباره‌ی هر کدام داشتيد، پای‌اش بنويسيد. سخن کوتاه؛ اگر روی هيچ‌کدام از لينک‌هايی که داده‌ام هنوز کليک نکرده‌ايد، نشانگر موس مبارک را ببريد روی لوگويی که می‌بينيد و سبابه‌ی محترم‌تان را اندکی بفشاريد!

رمان «همنام» جومپا لاهيری را در شرايط ناجوری خواندم؛ درست وقتی که يک موجود نيم‌متری تازه وارد زندگی‌ام شده بود و هنوز در آستانه‌ی گذار به نظم جديد زندگی‌ام ايستاده بودم؛ متحير و مضطرب. اميرمهدی عزيز، مترجم همنام که فهميد دارم رمان را تکه پاره می‌خوانم، گله‌مند شد. يادم است روزی نظر محمدحسن را درباره‌ی رمانی خارجی پرسيدم که ويراستاری دشوارش با من بود. قيافه‌اش ناگهان برافروخته شد و گفت: "شما ويراستارها هم شده‌ايد مثل مترجم‌ها؟ چرا نسبت به کتاب يک نفر ديگر احساس مالکيت می‌کنيد؟" البته من بلافاصله عبارت مقدس و معجزه‌آسای "غلط کردم" را به کار بردم، او هم کوتاه آمد. وقتی گله‌ی کوتاه اميرمهدی را شنيدم، ياد عتاب محمدحسن افتادم، ولی به اميرمهدی کمی تا قسمتی حق دادم. اين‌طور که فهميده‌ام، او با اثری که ترجمه می‌کند، زندگی هم می‌کند. طول کشيدن ترجمه‌ی همنام به مدت يک سال به همين خاطر است. از حال و هوای وبلاگش ـ که بهترين وبلاگ با موضوع ترجمه و زبان است ـ هم می‌شود اين را فهميد. حالا هم نمی‌خواهم درباره‌ی رمان همنام بنويسم. به نظر من اين رمان را فقط بايد خواند، از سر حوصله هم بايد خواند؛ خصوصا نويسندگان ايرانی‌ای که دغدغه‌ی جهانی‌شدن دارند، ولی هنوز نمی‌دانند چگونه جهانی را در آثارشان بيافرينند که جهانی شود! اين را هم بگويم که داستان‌های مجموعه‌ی «مترجم دردها» را از همين نويسنده بيش‌تر پسنديدم، همين. اما يک نگاه انتقادی به بهانه‌ی ترجمه‌ی اين رمان: [ادامـه]
نزديک بود ذوق‌مرگ شوم وقتي امروز توی ماشين، صدای علی بيات را از راديو پيام شنيدم که داشت با قدرت می‌خواند «به کجا می‌روی ای تازه‌تر از صبح بهاران». تازه رفته بودم دفتر شبکه‌ی پيام و قرار بود آلبوم «صبح، بهار، باران» را که آفريده‌ی اميرحسين سام است، ببرم برای آقای جهانی، مدير شبکه تا خودش آن را بفرستد برای شورای مربوطه در مرکز موسيقی صدا و سيما برای گرفتن دستور پخش. پيش‌دستی شورا ذوق‌زده‌ام کرد. اميرحسين سام روزهای عيد را به ايران آمد و چند ساعتی هم خانه‌ی مرا به گرمی حضورش، دل‌انگيزی نوازندگی سه‌تارش و شورانگيزی صدای محجوبش آراست. غم‌زده بود اما. از لندن آمده بود به زادگاهش، سرزمين موسيقی دلخواهش، ولی شگفت‌زده بود از اين که هيچ نوای آشنايی از اين موسيقی در اين سرزمين به گوشش نمی‌رسد. گله نداشت، متعجب بود و غمگين. بعد هم احساسش را در چند سطر نوشت. حق داشت. حق دارد. [ادامـه]
"بعضی‌ها از آنقدر چيپ کاهلانه و از سر تفنن برخورد می‌کنند که وبلاگ‌شان نهايتا می‌شود يک چت‌روم ابتدايی چندنفره‌ی بی‌خاصيت، يا به تعبير يکی از دوستانم «وبلاگ» را با «وبلاس» اشتباه می‌گيرند و «لاگيدن» را با «لاسيدن»! برخی ديگر هم از آن طرف پشت‌بام می‌افتند و از زبان و روايتی استفاده می‌کنند که به دليل خشکي و غيرمنعطف بودن، کم‌ترين ظرفيتی برای بروز هويت فردی‌شان در وبلاگ ندارد." اين کلام بسيار نغز پرمغز مثل‌گز جمله‌ای‌ست از بخش دوم گفت‌وگوی اسدالله عليمحمدی با من، يا گفت‌وگوی من با عليمحمدی، يا گفت‌وگوی هردومان با هم که يک‌جور مراسم پرده‌برداری هم در آن برگزار شده! لطفا با «دقت» بخوانيد و با «منطق» نقد کنيد. [متن کامل گفت‌وگو] اسدجان خداقوت!
انقلاب فيروزه‌ای ، کامنتی برای گوريل‌ها
روايت من از نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران
اول از همه: ارديبهشتِ همدان راستی که دل‎انگيز است. حال سياسی اين شهر اما، چند سال است که در هيچ‎يک از ماه‎های سال خوب نيست. از پيش‎ترها فضای اين شهر رنگ ناصافی از سياست داشت آن هم به سود اقتدارگرايان، ولی از ماجرای آغاجری  به بعد همدان لقب يکی از امنيتی‎ترين شهرها را به خود گرفت. برگزار کردن يک جشنواره‎ی دانشجويی با موضوع خوفناک وبلاگ آن هم توسط چند دانشجوی مستقل دانشگاه بوعلی سينا واقعا سماجت می‌خواست و شهامت که نه تنها هر دو را داشتند که به جرأت می‎گويم در بين چهار جشنواره و مسابقه‎ی وبلاگی که در سطح گسترده در ايران برگزار شده و سه‎تای آن‎ها در پايتخت بوده، اين يکی از همه‎ی آن‎ها منظم‎تر، با برنامه‎تر، مفيدتر، تشکيلاتی‎تر، حرفه‎ای‎تر و زنده‎تر بود. به سالن کشاندن دادستان همدان و نشاندن او روی صندلی مراسم تا در فيلم ويژه‎ی افتتاح جشنواره فرزند شهيدی را ببيند که موسيقی متال می‎شنود و برای انتشار حرف‎ها و عکس‎های سانسورشده‎اش در مطبوعات، وبلاگ راه می‎اندازد، براي من کافی بود تا در همان روز اول به برگزارکنندگان جوان و مهربانش ايمان بياورم و تا آخرين روز با شور و هيجان پا به پای‎شان اندرونه‎ام بالا و پايين شود تا همه چيز به خير و خوشی تمام شود که شد. دست مريزاد هزار بار! [ادامـه]
گفت‌وگوی اسدالله عليمحمدی عزیز را با من در وبلاگش بخوانید؛ درباره‌ی خودم، زندگی‌ام، شغلم، وبلاگ، رسانه، زبان، ابتذال، سیاست، کاندوم، و این که چگونه می‌شود با وبلاگ انقلاب کرد. اگر نظری هم دارید، همان‌جا بنویسید. [لینک]
می‌خوام برم بر همدون، ولی کاری با رمضون ندارم! نخستين جشنواره‌ی دانشجويان وبلاگ‌نويس ايران از فردا در اين شهر برگزار می‌شود و من هم درست مثل بيش‌تر کانديداهای رياست جمهوری که به‌رغم ميل‌شان و به زور و ناراحتی کانديدا شده‌اند، به‌رغم ميلم و گرفتاری‌های بسيار، داوری بخش فرهنگی آن را ـ همراه دو نفر ديگر ـ به عهده گرفته‌ام. قرار است وبلاگ‌های برگزيده را از بين ۵۰ وبلاگ راه‌يافته به بخش نهايی شناسايی کنيم. نمی‌دانم اين ۵۰ تا چه‌جوری، با چه معياری و توسط چه کسانی به اين مرحله رسيده‌اند. موارد ديگری هم هست که اکنون (پيش از برگزاری) نمی‌خواهم طرح‌شان کنم. فقط اين را بگويم که گزينش من برای داوری اين بخش، به‌رغم ظواهر، «احتمالا» گزينش نادرستی‌ست. به‌خاطر اين می‌گويم که از بين اين پنجاه وبلاگ «فرهنگی و ادبی»، فقط دو يا سه‌تای‌شان لينک خوابگرد را در وبلاگ‌شان آورده‌اند. اين وضعيت برايم «ناراحت‌کننده» نبود، «عجيب» و «تأمل‌برانگيز» بود. نتيجه‌ی تأمل من هم اين شد که گفتم. به اين فکر می‌کنم نکند بيش‌تر اين دانشجوهای وبلاگ‌نويس از وبلاگ خوابگرد ـ که طرز تفکر، سليقه و زبان مرا نمايندگی می‌کند ـ خوش‌شان نمی‌آيد و حالا ناچارند داوری من را تحمل کنند؟ دراين‌باره می‌خواهم با خودشان حضوری حرف بزنم. اگر اين‌طور باشد، بلافاصله همان‌جا تجديدنظر خواهم کرد. اميدوارم در همدان و در جشنواره‌ای با موضوع وبلاگ و اينترنت، امکان آن‌لاين شدن وجود داشته باشد. اگر امکانش بود و خبر خاصی هم بود، خواهم نوشت. اگر هم نبود و يا خبر خاصی نبود، وقتی برگردم، چيزکی خواهم نوشت.
جوالدوز
در خبرچين، خبرگزاری وبلاگ‌شهر نام وبلاگ مرا در ميان بيش از يک‌سد وبلاگی آورده‌اند که «مصرانه خواستار آزادی اکبر گنجی هستند.» بنده حضورم را در اين سياهه‌ی بلند و ننگين قويا و شديدا تکذيب می‌کنم. حقير نه تنها «مصرانه» خواستار آزادی اکبر گنجی نيستم، و نه تنها «خواستار معمولی» آزادی او هم نيستم، که «مصرانه» خواستار دربند ماندن اويم. اکبر گنجی جايش در همان زندان است و حق بيرون آمدن ندارد. [متن کامل]
"امروز بعدازظهر خانم آ ـ ع که از عدم نصب ۴ تابلو نقاشی خود بسيار ناراضی و عصبانی گشته در يک اقدام عجيب مبادرت به عريان نمودن خود می‌نمايد و اعتراض خود را به اين شکل ابراز می‌دارد..." [+] ـ يا ـ "ديوانه‌ای از قفس پريد" [+]
به قول شاهد و راوی خبر، جامعه‌ای که آدم را به سرحد جنون می‌رساند آستانه‌ی تحمل جنونمندی‌اش چقدر است؟



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.