خوابگرد قدیم
فرشید فرجی را یادتان است؟ فیلمسازی که پارسال گرفتار آمریکایی‌ها شد و مدتی را در زندان ابوغریب گذراند؟ تیرماه پارسال، وقتی که هیچ صدایی از رسانه‌های رسمی درنیامد و خبر رسید که هیچ نهاد و سازمانی وضعیت او را پی‌گیری نکرده، در همین وبلاگستان خودمان موضوع را طرح کردیم و خیلی‌ها دست به دست هم دادند و اطلاع‌رسانی و درخواست کمک کردند [پیشینه‌ی ماجرا را می‌توانید این‌جا بخوانید]. چند ماه بعد بود که ناباورانه ایمیلی دریافت کردم از فرشید فرجی که آزاد شده بود و از من شماره تماس می‌خواست. مفصل با او صحبت کردم و او گفت که نه صلیب سرخ جهانی به سراغ او آمد و نه کنسول‌گری غیرتمند و حامی ایرانیان در عراق. روزهای زیادی را در ابوغریب گذرانده بود تا این که نماینده‌ای از سازمان خبرنگاران بدون مرز به سراغش آمده بود. نکته آن بود که این سازمان از طریق اقدام جمعی ما در فضای وب (نوشتن نامه‌ی انگلیسی برای کمک به فرشید) آگاه شده بود و اقدام کرده بود. آخر سر هم همین سازمان بود که توانسته بود فرشید را از زندان ابوغریب بیرون بیاورد و به ایران برگرداند.

فرشید فرجی جلوی صلیب سرخهمان پارسال به فرشید گفتم که اگر اهالی وبلاگستان بفهمند که اقدام گروهی‌شان چه تأثیری بر سرنوشت او گذاشته، خستگی خیلی چیزها از تن‌شان بیرون می‌رود. فرشید گفت که تا پیش از آن اصلاً با وبلاگستان آشنا نبوده ولی همین ماجرا او را با این فضا هم آشنا کرده. قرار گذاشتم با او که چند سؤال مفصل برایش بفرستم و او جواب بدهد و با انتشار آن در این‌جا همه آگاه شوند. ولی فرشید تایپ فارسی بلد نبود، به همین سادگی! زمان گذشت و گذشت تا پریروز ۲۹ اردیبهشت ماه که زادروز فرخنده و خجسته‌ی من بود (!) و سالروز ورود او به ابوغریب. فرشید با من تماس گرفت و ذوق‌زده گفت که بالأخره موفق شده در کامپیوترش فارسی تایپ کند. نامه‌ای نوشته بود خطاب به صلیب سرخ و برده بود نمایندگی سازمان تا تحویل دهد، ولی دفتر صلیب سرخ بسته بود. انداخته بودش درون صندوق صلیب و برگشته بود. فرشید در کنار برخی خرده‌کاری‌ها، تنها کارهای خاصی که در چند ماه اخیر کرده، سوای نوشتن کتاب خاطرات، نوشتن فیلمنامه‌ای‌ست که بخشی از تجربه‌ی ابوغریب او را روایت می‌کند. متن نامه‌‌ی او به صلیب سرخ را این‌جا می‌توانید بخوانید. آرزو می‌کنم فرشید ـ حالا که مثل ابوطالب نماینده‌ی مجلس نشد دست‌ِکم ـ به‌زودی بتواند پشتوانه‌ای برای کارهای بعدی‌اش پیدا کند، از بی‌کاری درآید و به‌خصوص همین فیلمنامه را تصویر کند.

نامه‌ی فرشید فرجی:
دوستان خوبم در صلیب سرخ
سال گذشته درست در چنین روزی بود که وارد جایی در این دنیا شدم، که نه تنها نوشتن در آن جرم بود، بلکه داشتن یک تکه کاغذ هم باعث تنبیه می‌شد؛ در حالی که حتا قلمی در کار نبود. و شاید تنها دلیل نوشتن برای شما این باشد که امروز قلم و کاغذی در دست دارم، اما من حرفی برای گفتن به شما که در گذشته بسیار به بشریت خدمت کرده اید، ندارم. پس بگذارید برای‌تان از خاطره‌ای بگویم:

دراولین روزی که وارد زندان ابوغریب شدم و مرا به داخل آن سلول وحشتناک مملو از زندانی‌ها انداختند، مدتی هیچ صدایی نشنیدم، و بهت‌زده، فقط به اطرافم نگاه کردم و از خود پرسیدم که چه کرده‌ام که این جا هستم و البته هیچ پاسخی پیدا نکردم. پس از آن سکوت طولانی، اولین جمله‌ای که به زبان آوردم سؤالی بود، در مورد شما. از زندانیان دیگر پرسیدم: آیا مأموران صلیب سرخ به اینجا می‌آیند؟ پاسخ آن‌ها مثبت بود و امیدبخش: "می‌آیند." خوشحال شدم که لااقل خبر زنده بودن و دستگیر شدنم به خانواده‌ام می‌رسد.

سوال بعدی هم باز در مورد شما بود: "کی می‌آیند؟" و وقتی که چهره‌ی آن‌ها رنگ تردید به خود گرفت و نگاه‌های‌شان به یکدیگر افتاد، نگران شدم؛ اما جواب‌شان بعد از سکوتی طولانی همان بود: "‎‏ًمی‌آیند..." و انتظار آغاز شد...

در تمام مدتی که در آن جهنم بودم، روزهایم را با تماشای طلوع خورشیدی که از پشت سیم‌های خاردار بالا می‌آمد آغاز می‌کردم، به امید دیدن شما در آن روز. من در آن انتظار تنها نبودم. شاید برای‌تان جالب باشد که بدانید؛ هر بار که کسی وارد ابوغریب می‌شد که لباس نظامی به تن و اسلحه در دست نداشت، حتا وقتی که او را نمی‌دیدیم، فقط با شنیدن فریاد "صلیب... صلیب" دیگران، همه هیجان‌زده، به پشت سیم‌های خاردار می‌دویدیم؛ اما می‌دانید که هربار، همه‌ی ما سرافکنده بازگشتیم. و من در پایان هر روز، هنگام غروب، به امید دیدن شما در روز بعد، باز به پنهان شدن خورشید، پشت همان سیم‌های خاردار نگاه کردم. می‌دانید که دیدار شما هیچ‌گاه برای من و دیگر زندانیان بی‌گناه ابوغریب میسر نشد.

حال یک سال از آن روزهای وحشتناک گذشته و من شاید خوشبخت‌ترین بین آن همه بی‌گناه بودم که امروز آزادم و در کنار خانواده و دوستان‌ام. اما می‌دانید که برای هرکس در زندگی‌اش اتفاقاتی می‌افتد که هرگز نمی‌تواند آن‌ها را فراموش کند. و برای من، این چشمان منتظر دوستانم در پشت آن دیوارهاست که فراموش‌نشدنی‌ست. امیدوارم هنوز هم اگر کسی از آن‌ها بپرسد که آیا صلیب سرخ به این‌جا می‌آید، جواب‌شان او را امیدوار کند. و امیدوارم یکی از همین روزها که با اشتیاق می‌دوند و به سیم‌های خاردار می‌چسبند، یکی از شما را ببینند. می‌دانم که عراق کشوری‌ست ناامن، و جاده‌ی ابوغریب خطرناک... اما مسئولیت سنگینی به عهده دارید.

پیشاپیش سپاسگذار تلاش مقدس‌تان هستم.
دوستدار شما
فرشید فرجی
۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
کسانی که در این چند روز گله کردند که چرا موضوع پیشنهاد ساخت نرم‌افزار تبدیل الفبای سیریلیک به الفبای فارسی و برعکس را رها کرده‌ام، خیال‌شان راحت باشد که چنین نیست. خوشبختانه سه نفر از برنامه‌نویسان اعلام آمادگی کردند که با یکی از آن‌ها قرار و مدار مفصلی گذاشتم برای پی‌گیری کار. از این طرف چون به یک همکار تاجیک هم نیاز داشتیم، به سراغ نویسنده‌ی وبلاگ سمرقند رفتم که هم به الفبای سیریلیک مسلط است و هم از معدود تاجیکانی‌ست که به فارسی می‌نویسد. او نیز افتخار همکاری به ما داده. در نگاه نخست، کار پیچیده‌ای به نظر نمی‌رسد؛ ولی دقیق‌تر اگر نگاه کنیم، مشکل و دشواری اصلی کار، تفاوت میان زبان فارسی ما با فارسی تاجیک‌ها از نظر آوایی‌ست که اصطلاحا به آن لهجه می‌گوییم. مثلا واژه‌ی «کشور» را تاجیک‌ها تقریبا «کیشور» بیان می‌کنند و وقتی کاراکترهای سیریلیک را عین به عین تبدیل کنیم، نتیجه‌ی کار کمی خنده‌دار می‌شود. حالا قرار است پس از تهیه‌ی مقدمات طرح، برویم سراغ بحث و بررسی برای حل این مشکل که اتفاقاً دوطرفه است.

این را هم بگویم که اگر این‌جا را نگاه کنید، می‌بینید که همین الان هم امکان تبدیل این دو الفبا به هم در کامپیوتر وجود دارد؛ البته به روشی کاملا خلاقانه و نیمه‌دستی و بهتر بگویم به روشی «ایرانی»! یعنی روشی که هم خلاقانه است، هم از سر ناچاری، هم فرح‌بخش! روشی را که دوستی به نام «محمد» در کامنت‌های مطلب قبلی طرح کرده به دقت ببینید تا متوجه شوید. خلاصه این که خوشبختانه این طرح هنوز ابتر نشده، از آن استقبال شده، قرار و مدارهایی گذاشته شده و احتمالاً با کمی کندی، کار پیش خواهد رفت. فقط یک نفر نیست که سلام ما را به شورای گسترش زبان فارسی و همتایان تاجیکی‌اش برساند! که آن هم خیالی نیست؛ خدا برکت بدهد به وبلاگستان خودمان!
روابط عمومی شهر کتاب ایمیل زده و خبر داده که پس از برگزارکردن دو دوره‌ی آموزشی ـ کارگاهی، قصد دارد دو دوره‌ی تازه را هم برگزار کند. یکی دوره‌ای با عنوان «ساختارگرایی» که از ۲۸ اردیبهشت‌ماه آغاز می‌شود و مدرّس آن دکتر حسین پاینده است. ساعت برگزاری دوره هم ۹ صبح است. در این دوره، طی هشت جلسه، مبانی نظری ساختارگرایی در نقد ادبی مدرن تدریس می‌شود. دوره‌ی دیگر را هم دکتر پاینده اداره می‌کند که عنوانش هست «نقد ادبی و مطالعات فرهنگی». این دوره هم از همان ۲۸ اردیبهشت‌ماه شروع می‌شود، ولی ساعت شروع آن ۱۱ صبح است. این دوره هم هشت جلسه‌ای‌ست و موضوع آن نقد فمینیستی و نقد ماركسیستی و كاربرد آن در تحليل فرهنگ و به طور اخص در آگهی‌های تجاری تلویزیون است. اگر قصد دارید ثبت‌نام کنید، از امروز ۲۳ اردیبهشت فرصت دارید تا ۲۸ اردیبهشت که به روابط عمومی شهر کتاب (حافظ شمالی) مراجعه کنید. با توجه به فضای کارگاهی این دوره‌ها سقف مشخصی برای شمار علاقه‌مندان مشخص شده و طبیعی‌ست کسانی که دیرتر ثبت‌نام کنند، شانس حضورشان در این دوره‌ها کم‌تر است.
بی‌دقتی روابط‌عمومی‌ها و خبرگزاری‌ها گاهی باعث پیش آمدن اشتباهات خنده‌داری می‌شود. چند دقیقه پیش دیدم سایت واحد مرکزی خبر (صدا و سیما) خبر برگزاری جشنواره‌ای اینترنتی به نام پیامبر اعظم را منتشر کرده [این‌جا] و اعلام کرده علاقه‌مندان به نشانی www.hemase.com مراجعه کنند. برای فضولی به این نشانی رفتم  جا خوردم؛ سایتی‌ست احتمالاً آمریکایی [مشخصات ثبت سایت مربوط است به آمریکا] از نوع اطلاعاتی و سرگرمی؛ از این سایت‌ها که از چت و بازی و دانلود و فروشگاه و بهداشت زنان و مردان و خلاصه همه جور جنسی در آن‌ها پیدا می‌شود. خودتان هم کلیک کنید و ببینید. چند لحظه بعد، همین خبر را در سایت خبرگزاری مهر پیدا کردم [این‌جا] و دیدم این خبرگزاری هم دقیقاً همین آدرس را ثبت کرده و نوشته این مسابقه زیر نظر سپاه پاسداران برگزار می‌شود. نخست گمان کردم شیطنتی شده شاید؛ چون سایتی که می‌دیدم گروه خونش به سازمان عقیدتی سیاسی سپاه نمی‌خورد! بعد شک کردم و شروع کردم به آزمایش آدرس‌های مختلف تا بالأخره فهمیدم آدرس اصلی سایت این است: www.hemaseh.com سایتی به نام «پایگاه اطلاع‌رسانی فرهنگ دفاع مقدس». یک h ناقابل را هر دو خبرگزاری جا انداخته بودند.

همسانی اشتباه نشان می‌دهد که خبر را احتمالاً از راه فکس دریافت کرده‌اند. اشتباه پیش می‌آید، ولی تعجب کردم که این دو خبرگزار (یا خبرنگار؟) و سردبیران‌شان هیچ‌کدام حتا زحمت یک کلیک ساده هم به خود نداده‌اند محض دریافت اطلاعات بیش‌تر تا این‌جوری متوجه اشتباه‌شان شوند. حالا اگر این اشتباه به گونه‌ای بود که اصلا سایتی باز نمی‌شد، باز هم یک حرفی؛ ولی این که سایت جشنواره‌ی دهان‌پرکن اینترنتی پیامبر اعظم جایش را بدهد به سایتی این‌چنین ـ صادقانه بگویم ـ عجیب تحریکم کرد خبرش را این‌جا بدهم؛ بلکه این خبرگزار‌ها و سردبیران‌شان کک‌شان بگزد و کار خودشان را جدی‌تر بگیرند. روابط‌عمومی سازمان عقیدتی سیاسی سپاه هم به درک؛ هر اشتباهی دل‌شان می‌خواهد، بکنند! شما هم به جای این که به نشانی نادرست بروید و با یک سایت غیراخلاقی(!) آمریکایی آشنا شوید، به نشانی درست بروید تا گمراه نشوید.

تصویر اشتباه موجود در سایت خبرگزاری مهر

چطور می‌شود با تاجیک‌ها دوباره همسایه شد؟
دوست برنامه‌نویس من نوید خادم، بارها به من گفته که بعضی از برنامه‌هایی را که نوشته، ایده و ضرورت‌شان را از کاربرانی مثل من دریافت کرده. لزومی هم ندارد که یک برنامه‌نویس به ضرورت ساخت هر نرم‌افزاری آگاه باشد. کار برنامه‌نویس، برنامه‌نویسی‌ست نه لزوماً تسلط بر معضلات فرهنگی مثلاً؛ گرچه برخی از آن‌ها خودشان در برخی امور فرهنگی و هنری واقعا صاحب‌نظرند. از این برنامه‌نویسان معجزه‌گر نمی‌دانم چند نفر خواننده‌ی خوابگردند. اگر هستند، خواهش می‌کنم ایمیل یکی از خوانندگان من ـ ویشتاسب ـ را که در زیر آورده‌ام، بخوانند. پیشنهاد او چیزی‌ست شبیه نرم‌افزاری که پینگلیش را به فارسی تبدیل می‌کند، البته از برخی نظرها ساده‌تر. فقط این را بگویم که آن‌چه این خواننده‌ی عزیز گفته در مورد ضرورت و بزرگی و اهمیت این کار، کاملاً درست است. خود من بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که چنین نرم‌افزاری را ببینم، از آن استفاده کنم و خبرش را بدهم. لطفاً بخوانید این ایمیل را:

سلام
... دوست دارم مسئله‌ای را که چندی است ذهنم را به خود مشغول کرده با شما در میان بگذارم که اتفاقاً به یکی از نوشته‌های تازه‌ی شما هم مربوط می‌شود: سرزمین‌های زیادی هستند که از نظر فرهنگی در حوزه‌ی فرهنگ ایرانی قرار دارند. یکی از این کشورها تاجیکستان است که مردمانش گرچه با ما هم‌زبان‌اند، ولی به خاطر این که الفبای آن‌ها در دوران اشغال به سیریلیک تغییر یافته و پس از استقلال نیز به همان حال باقی مانده، ما را از برقراری ارتباط فرهنگی و زبانی با آن‌ها، آن‌طور که شایسته‌ی مردمانی هم‌زبان و هم‌فرهنگ است، محروم کرده؛ به طوری که اگرچه مطالب به زبان و الفبای فارسی در اینترنت زیاد پیدا می‌شود... به دلیل تفاوت الفبا، تاجیک‌ها از خواندن آن محروم‌اند و یا برعکس، ما از خواندن مطالبی که آن‌ها می‌نویسند، محروم‌ایم. گرچه هنوز نسبت به ما در آغاز راه هستند و وبلاگ‌نویسی در میان‌شان رایج نیست و شمار سایت‌های‌شان هم بسیار اندک است (مانند وبلاگ سمرقند در حلقه‌ی ملکوت).

ایده‌ای دارم که می‌خواهم با شما در میان بگذارم، شاید به کمک دوستان برنامه‌نویس‌تان عملی شود و پلی شود میان این دو جزیره‌ی جداافتاده، و آن نرم افزاری است که متن فارسی را به الفبای سیریلیک و متن سیریلیک را به الفبای فارسی برگرداند. با این کار مشکل ارتباط فرهنگی تا اندازه‌ی زیادی کم می‌شود و افزون بر کاربرد در دنیای اینترنت و ارتباطات، در زمینه‌ی کتاب و نشریات هم می‌توان از آن استفاده کرد.
این که داستان‌های ترجمه در ایران، دقیقاً آن چیزی نیستند که نویسنده‌ی غیرایرانی نوشته، برای ما به یک پیش‌فرض تبدیل شده. گریزی هم نیست؛ چشم‌مان کور به زبان‌های مختلف مسلط شویم تا بتوانیم آثار خارجی را به زبان اصلی بخوانیم، یا دستِ‌کم زبان انگلیسی‌مان را آن‌قدر تقویت کنیم که بتوانیم آن‌ها را به زبان انگلیسی بخوانیم و گیر ندهیم به مترجمان زحمت‌کش و ارجمند. برخی حذف‌ها و کاستی‌ها هم که اساساً ناگزیرند به‌خاطر سانسور رسمی؛ که در این موارد هم یا مترجم در مقدمه‌ی کتاب این موضوع را بیان می‌کند، یا در خود متن با دیدن علامت سه‌نقطه‌ي معروف لعنتی متوجه می‌شویم، یا بعدها می‌فهمیم که چنین مواردی بوده و بدون آگاهی دادن به خواننده‌ی ایرانی از متن کتاب حذف شده. تا این‌جای کار هم هیچ انصاف نیست که به مترجم کتاب بد و بیراه بگوییم. ترجمه‌های ناهموار از آثار داستانی هم که ظاهرشان داد می‌زند و همین که خوانده نمی‌شوند، مترجم به سزای عملش می‌رسد که به هوای شهرت یا دو ریال پول یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت به‌خاطر حماقت، کاری کرده که در اندازه‌ی توانایی او نیست. پس چی؟

این که بخش یا بخش‌هایی از یک متن (داستان) بدون این که مشکل ممیزی داشته باشد، توسط مترجم از متن (داستان) حذف شود، به‌نظرم بیش از آن که ناراحت‌کننده باشد، گیج‌کننده است! برای مثال پارسال کتاب «زندگی شهری» مجموعه‌ای از داستان‌های دونالد بارتلمی را نشر بازتاب نگار منتشر کرد. بارتلمی از داستان‌نویسان جریان‌سازی‌ست که اتفاقاً در ایران بدجوری طرفدار دارد و احترامش را نگه می‌دارند. چند روز پیش ترجمه‌ی یکی از داستان‌های او را دوست جوانی به نام علی‌رضا کیوانی‌نژاد برایم فرستاد که آن را از نسخه‌ی اوریژینال کتاب به فارسی برگردانده و در مجموعه‌ای قرار داده برای چاپ. مقایسه‌ی تصادفی این ترجمه با ترجمه‌ای که قبلا از آن در کتاب «زندگی شهری» چاپ شده بود، پاک گیجم کرد. ترجمه‌ی کیوانی‌نژاد قطعاً ترجمه‌ی درجه‌ی یکی نیست (خصوصاً با توجه شهرت بارتلمی در زبان خاص آثارش)، ولی دستِ‌کم هیچ بخشی از آن حذف نشده و کامل است. برای اطمینان، این دو ترجمه به رؤیت یکی از مترجمان مشهور صاحب‌نظر هم رسید که باعث تأسف او هم شد.

کیوانی‌نژاد معتقد است مترجم قبلی از خیر ترجمه‌ی جاهای سخت داستان گذشته، ولی من نمی‌توانم باور کنم. مگر می‌شود؟ متن انگلیسی این داستان کوتاه با نام شب جشن مأموران پلیس (یا مجلس رقص برای پلیس‌ها) و متن هر دو ترجمه در اختیارتان است. حتا مقایسه‌ی سطرهای نخست دو ترجمه هم می‌تواند آشکارا راهگشا باشد؛ ولی پیشنهاد می‌کنم هر دو ترجمه را کامل بخوانید، با متن اصلی هم تطبیق بدهید و ببینید چه اتفاق جالبی افتاده! فقط یک احتمال نزدیک به محال می‌تواند این وضعیت را توجیه کند، و آن این که نسخه‌‌های متفاوتی از این داستان وجود داشته باشد! اگر چنین فرض ناممکنی ممکن شود، که هیچ؛ در غیر این‌صورت باید دست از گیجی برداشت و عصبانی شد!

The Policemen's Ball
Horace, a policeman, was making Rock Cornish Game Hens for a special supper. The Game Hens are frozen solid, Horace thought. He was wearing his blue uniform pants. Inside the Game Hens were the giblets in a plastic bag... [متن کامل]

:: ترجمه‌ی کیوانی‌نژاد:
هوراس مشغول درست کردن مرغ‌های شکاری بود برای یک شام مخصوص. می‌دانست که مرغ‌ها یخ‌زده و منجمدند. داشت یونیفورم و شلوار آبی‌اش را می‌پوشید. درست کنار دست مرغ‌های شکاری، توی یک ظرف پلاستیکی، دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ بود. برای بیرون کشیدن دل و جگر یخ‌زده‌ی مرغ‌ها به چیزی شبیه انبرک احتیاج داشت. داشت با خودش فکر می‌کرد که امشب شب جشن مأموران پلیس است: «امشب به یه رقص و پایکوبی درست و حسابی احتیاج داریم.» ولی اول مرغ‌های یخ‌زده باید می‌رفتند تو اجاق‌گازی با درجه‌ی حرارت سیصد تا پانصد درجه... [متن کامل]

:: ترجمه‌ی منتشرشده در کتاب:
در تاریکی، بیرون مجلس رقص پلیس‌ها، وحشت‌ها در انتظار هوراس و مارگوت بودند. مارگوت تنها بود. هم‌اتاقی‌اش برای تعطیلات به پراوینس‌تاون رفته بود. مارگوت ناخن‌هایش را لاک صدفی زد تا با پیراهن صدفی تازه‌اش جور باشد. با خودش فکر کرد: افسرهای پلیس، تیمسارها، سرهنگ‌ها؛ همه آن‌جا خواهند بود. شخص سرفرمانده‌ی پلیس هم. مقابل سکوی مهمان‌ها پیچ‌و‌تاب می‌خورم و به بالا نگاه می‌کنم و مروارید چشمان‌ام با خاکستری فولادین عالی‌مقام تلاقی می‌کند... [متن کامل]

پیوندها:
:: در این سایت ـ که گویا سایت یکی از طرفداران دوآتشه‌ی بارتلمی‌ست ـ شما می‌توانید هر چه داستان و نقد و مقاله و... از و درباره‌ی بارتلمی روی وب است، یک‌جا در اختیار داشته باشید. [لینک]
:: داستان کوتاه دیگری از بارتلمی با نام «اولين اشتباه بچه» با ترجمه‌ی «يعقوب يادعلی» [لینک]

پس‌نوشت:
چه‌قدر خوب می‌شود که مترجمی مثل امیرمهدی حقیقت که همسایه‌ی وبلاگی‌مان هم هست، وقت بگذارد و با توانایی و تسلطی که دارد، یک ترجمه‌ی‌ تمیز و درجه یک از این داستان به ما بدهد بلکه تکلیف ما معلوم شود!

مدیا کاشیگرحرف و حدیث درباره‌ی سفر کاروان شعر ایران به فرانسه، پیش و ضمن آن، آن‌قدر زیاد شد که حتا آدم‌هایی مثل من هم ـ که چندان اهل شعر و شاعری نیستیم ـ از ترکش رویدادها بی‌نصیب نماندیم. چند روز پیش که با مدیا کاشیگر در کافه‌ای نشسته بودیم، گپی یک ساعته باهم زدیم درباره‌ی برخی از این حواشی مثل انصراف «یدالله رؤیایی» از حضور در کاروان و درباره‌ی خود شاعران و خود شعر. چکیده‌ی حرف‌ها و نظرات مدیا کاشیگر را ـ با اجازه‌ی خودش البته ـ این‌جا می‌آورم، شاید برای بعضی‌ها خواندنی باشد.

مسئولیت کاشیگر
کاشیگر مهم‌ترین مسئولیتش در این کاروان، هماهنگ کردن برنامه‌هاست، چه در ایران و چه در فرانسه. اوست که باید شاعران را معرفی کند و اشعارشان را به زبان دوم بخواند (مگر این که مترجم دیگری برای اشعار انتخاب شده باشد). هنگام گزینش و ترجمه‌ اشعار هم او دخالت دارد، البته گزینش نهایی با فرانسوی‌هاست. هنگام انتخاب شاعران مسافر هم پای او وسط ماجراست که سه تا چهار برابر ظرفیت را معرفی می‌کنند و طرف فرانسوی نظرش را اعلام می‌کند که نهایتا با نظر کارشناسی برخی دوستان ایرانی، شاعران مسافر مشخص می‌شوند.

انصراف یدالله رؤیایی
ماجرای انصراف «یدالله رؤیایی» از حضور در کاروان، برای شاعران ایرانی، مهم‌ترین خبر حاشیه‌ای این کاروان بود که خیلی‌ها از اصل ماجرا بی‌خبر ماندند. به روایت کاشیگر، میزبان کاروان در فرانسه، بروشوری را تهیه کرده بود که برخی اطلاعات آن در معرفی شاعران ایرانی از روی ناآگاهی نوشته شده بود و همین باعث رنجش خاطر برخی دوستان شد. از میان دوستان، یدالله رؤیایی کوتاه نیامد و واکنش تند نشان داد و کاروان را ترک کرد. رؤیایی کاملا هم حق داشت، چون از او عذرخواهی رسمی هم نشد. بعد آن نامه‌ی سرگشاده را در ایران منتشر کرد و گفت که کاروان شعر ایران در فرانسه را در شأن خود ندیده است. وقتی این ماجرا به گوش میزبان هم رسید، موضوع را پیگیری کرد که در نتیجه‌ی آن رؤیایی نامه‌ای داد به میزبان و گفت که اگر دیسک کمرش عود نمی‌کرد، با کمال میل در برنامه می‌ماند. کپی این نامه هم به دست دیگران و از جمله کاشیگر می‌رسد. کاشیگر هم خبر این نامه را در ایران منتشر می‌کند تا نکته‌ای مبهم نماند، و همین باعث جنجال رسانه‌ای می‌شود و ته ماجرا این می‌شود که رؤیایی دوباره به خبرگزاری‌ها بگوید که تنها دلیل انصرافش آن موضوع نبوده و... از این‌جا به بعد بوده که از طرف مقابل تصمیم گرفته می‌شود سکوت شود؛ ضمن این که در خود فرانسه و در نشست‌های گوناگون در شهرهای مختلف هم تا آخر بر این تصور بودند که رؤیایی به‌خاطر دیسک کمرش در کاروان حضور ندارد. (این ماجرا خرده‌ریزهای دیگری هم دارد که نگفتنش به از گفتن!)

سال‌های آینده
کاشیگر سفر این کاروان را بسیار موفقیت‌آمیز می‌دانست و برای سال‌های بعد هم گفت که به دلیل مشکلات بودجه، در سال ۲۰۰۶ کاروان به این شکل نخواهند داشت و فقط سه شاعر را از فرانسه دعوت خواهند کرد و سه شاعر ایرانی را هم به فرانسه خواهند فرستاد، اما در سال ۲۰۰۷ سفر کاروان برگزار خواهد شد.

استقبال
از او درباره‌ی میزان استقبال هم پرسیدم که گفت در بعضی جاها بی‌نظیر بود، حتا یک‌جا تا دو و نیم برابر ظرفیت هم شرکت کردند که البته به‌خاطر رفتن تیم امنیتی از محل بود. سالن نشست شهر نانت هم پر بود، بعضی جاها هم فقط خبره‌ها بودند چون تبلیغ خوبی نکرده بودند. ولی شهر مارسی افتضاح بود، به دلیل سرما و باران شدیدی که همه را خانه‌نشین کرده بود.

موفق‌ترین شاعر
به نظر کاشیگر موفق‌ترین شاعر در آن‌جا، منصور اوجی بود. درباره‌ی علتش پرسیدم، جوابی داد که بعدا گفت اجازه ندارم این‌جا بگویم؛ پس لطفا از خودش بپرسید!

گراناز موسوی
خود من از آن‌هایی بودم که گمان می‌کردم گراناز موسوی پس از رفتن به اروپا، فعالیت شعری‌اش را متوقف کرده، برای همین درباره‌ی او هم از کاشیگر پرسیدم. کاشیگر گفت که گراناز هم‌چنان شعرش رو به تحول دارد، شاید به‌خاطر بحران‌ها و تردیدهای جدی‌ای که نسبت به شعر خودش دارد؛ این موضوع باعث ترقی‌اش شده است. گراناز کتاب شعری هم زیر چاپ داشته که به دلیل اشتباه خنده‌دار ناشر فرانسوی با تأخیر منتشر شد. اشتباه ناشر این بوده که خیال کرده بوده فارسی هم مثل فرانسه است و کتاب را از چپ به راست تنظیم کرده بوده! حجم این کتاب بالای یکصد صفحه است و احتمالا باید سی‌چهل شعر از بهترین شعرهای گراناز در آن منتشر شده باشد. گراناز خیلی شعر گفته و اتفاقا دارد کتابی هم برای چاپ در ایران آماده می‌کند.

شعر پس از انقلاب نیمایی
در ادامه‌ حرف گراناز، کاشیگر علاقه‌مند بود که از سخنرانی‌اش درباره‌ی شعر پس از نیما بگوید. به عقیده‌ی او انقلاب نیمایی دو ویژگی مهم دارد؛ اول این که موفق می‌شود کاخ هزاران ساله‌ی عروض را فرو بریزد. و ویژگی دوم این که انقلاب نیما حتا یک شاگرد هم ندارد که راهش را ادامه داده باشد و شعر پس از آن به‌هیچ‌وجه انحصاری نشد. در واقع راه را برای انواع گرایش‌ها باز کرد. انقلاب نیما یک انقلاب به معنای واقعی کلمه بود. همین پنج شاعر مسافر ایرانی، پنج صدای کاملا متفاوت بودند که می‌شود آن را ضرب‌در بیست کرد و این‌ضرب را ادامه داد و به تعداد شاعران و انواع شعر ایران رسید.

وضعیت شعر و شاعری در فرانسه
در فرانسه تیراژ کتاب شعر حدود ۲۰۰ جلد است و جلسات شعر آن‌ها سی تا سی‌و پنج نفره است. در مجموع علاقه‌مندان شعر در کل فرانسه از سیصد ـ چهارصد نفر بیش‌تر نیست. در آن‌جا شعر وارد مرحله‌ی دیگری از زندگی شده که در کشور ما هم دارد وارد همین مرحله می‌شود. شعر در آن‌جا مخاطب عام ندارد، ولی مخاطب خاص دارد، و این مخاطب خاص بسیار تخصصی‌تر پیگیری می‌کنند و خیلی هم جدی‌اند و به قول معروف خوره‌اند! در چنین شرایطی برگزاری جلسات شعر ایران با حضور حدود ۲۰۰ نفر یعنی یک موفقیت بزرگ. [این وضعیت را با وضعیت شاعران خودمان که مقایسه می‌کنم، دلم برای فرانسوی‌ها کباب می‌شود و حرصم می‌گیرد از شاعرانی که در ایران خودمان، خصوصا جوان‌های‌شان که حواس‌شان نیست چه‌قدر خوش‌به‌حال‌شان است و این همه گله‌مندند و به زمین و زمان فحش می‌دهند!]

پس این همه سر و صدا در مورد شعر برای چیست؟
کاشیگر به این سوال شخصی و مغرضانه‌ی من تقریبا با تعصب جواب داد. او گفت که به آناتول فرانس گفته بودند نثرش خیلی سخت است، آیا بهتر نیست کمی ساده‌تر بنویسد؟ پاسخ داه بود بازی شطرنج هم سخت است، آیا باید ساده‌اش کرد؟ شعر گفتن در دوره‌های مختلف کارکردهای مختلف داشته. شعر پپیش از جهانی شدن، یکی از مهم‌ترین رسالت‌هایش، انتقال دانش بشری بود. پس از ظهور صنعت چاپ، این وظیفه از دوش شعر برداشته شد و به دوش نثر گذاشته شد که در پی آن انواع نثرها پدید آمدند. وقتی سواد زیاد می‌شود، شعر گستره‌ی دیگری پیدا می‌کند و از امکانات خودش برای حفظ‌شدن بهتر می‌گذرد و از لوازمی مثل عروض، ردیف، وزن و قافیه بی‌نیاز می‌شود، چون دیگر می‌شود آن‌ها را روی کاغذ هم خواند و نیازی به حفظ کردن‌شان نیست. اکنون هم شعر کارکرهای مشخص‌تری پیدا کرده، مخاطب عام کم‌تر شده و باز هم کم‌تر خواهد شد، ولی از ضرورت شعر کاسته نخواهد شد. ضرورت شعر هم‌چنان باقی‌ست. در جایی که تحول زبان و اندیشه به شدت وابسته به شعر است، مخاطب ۳۰‌نفره اهمیتی ندارد؛ چون شعر به هر حال کارکرد دارد. خلاصه این که کاشیگر هیچ اشکالی در این همه اهمیت دادن به شعر و شاعری نمی‌بیند!
زبان فارسی در وب را چگونه می‌توان از بی‌اعتباری درآورد؟ سایت گوگل، مترجم آن‌لاین زبان عربی به انگلیسی‌اش را راه انداخته، دیروز اعلام شد که هم‌اکنون بيش از يک ميليارد كاربر اينترنت در سراسر جهان وجود دارد که از این تعداد ۸۱درصد از ده زبانی استفاده می‌کنند که زبان عربی هم در میان آن‌ها نیست، و جالب‌تر این که ۴درصد از این جماعت یک میلیاردی از زبان عربی استفاده می‌کنند و سهم زبان فارسی در اينترنت به‌قدری ناچيز است كه جلوی نام زبان فارسی خط تيره گذاشته شده است! این جملات می‌توانند مقدمه‌ای باشند برای آه و حسرت از ضریب نفوذ بسیار بسیار ناچیز اینترنت در ایران و فحش دادن به حکومت و...، اما موضوع سخن «گسترش» زبان فارسی نیست، بحث «اعتبار» است.

نیما اکبرپور یادداشت قابل‌تاملی نوشته که در واقع فراخوانی‌ست برای همفکری بیش‌تر، با این هدف نهایی که زمینه برای ظهور مترجمان آن‌لاین زبان فارسی به زبان انگلیسی ـ حتا زبان‌های رایج دیگر ـ فراهم شود. البته نیما در مقدمه‌ی یادداشتش میان زبان‌های رایج در اینترنت با زبان‌های رایج در وبلاگ‌نویسی خلط نادرستی کرده که البته از اهمیت موضوع هم کم نمی‌کند. فقط این را یادآور شوم برای نیما و دیگر دوستان که شاید رتبه‌ی زبان فارسی در وبلاگ‌ها سوم یا چهارم باشد، ولی این لزوما ربطی به ضریب نفوذ زبان فارسی در کل اینترنت ندارد. اما به هر حال من هم مثل نیما معتقدم که ما پارسی‌زبانان جزيره‌ای دور افتاده و ايزوله در ميان اينترنت هستيم، قوانين مخصوص به خودمان را داريم و همین وضعیت، به‌طرزی شگفت، خود مانعی شده برای دشوارترشدن وضعیت زبان فارسی در وب و کندترشدن شتاب حرکت‌هایی مثل مترجمان آن‌لاین. مایه‌ی شگفتی‌اش را خواهم گفت.

مترجم آنلاین گوگل برای زبان عربی را تست کردم؛ بدون غلط نیست، ولی کارراه‌انداز است واقعا. برای من‌ که نزدیک است آرزوی داشتن وبلاگ انگلیسی را به خاطر ضعف شدیدم در «نوشتن» به زبان انگلیسی به گور ببرم، همین مترجم عربی ـ با توجه به توانایی مختصری که در نوشتن به زبان عربی دارم ـ می‌تواند راهگشا باشد! فکرش را بکنید؛ جمله‌ای فارسی را در ذهنم به عربی برگرداندم، در کادر مخصوص نوشتم و گوگل نسخه‌ی انگلیسی‌اش را تحویلم داد. گفتم که بی‌غلط نبود، با بهتر است بگویم کامل نبود، ولی دیدم که می‌توانم با ویرایشی مختصر، برگردان انگلیسی جمله‌ام را ـ فرضا برای وبلاگ یا یک ایمیل ـ استفاده کنم. خب برای ما ایرانی‌ها که به دلایل جغرافیایی، سیاسی و خصوصا فیزیولوژیکی (از نوع گشادی!) در برابر زبان انگلیسی ضعفی تاریخی داریم، چی از این بهتر؟ موضوع که فقط وبلاگ انگلیسی هم نیست؟ مگر همه‌ی امور همه‌ی ما در اینترنت، وبلاگ‌نویسی‌ست؟ از این گذشته، چنین مترجمی یقینا چندین برابر کارکرد آموزشی زبان در کار با کامپیوتر و وب، تأثیرغیرمستقیم دارد. دقیقا به همین دلیل است که من مخالف سرسخت برگرداندن منوهای انگلیسی‌زبان وسایلی مثل موبایل، ریسیور، کامپیوتر و... هستم؛ چون از نزدیک می‌بینم که کار کردن با یک ویندوز کاملا انگلیسی چگونه به تنهایی و کاملا غیرمستقیم توانسته طی چند سال، دامنه‌ی لغات خود من بی‌سواد را افزایش دهد و پیش ببرد. حالا فرض کنید چنین مترجمی (هرچند دست‌وپاشکسته) فراهم شود، توسط گوگل یا جایی دیگر؛ آن‌وقت می‌شود این تأثیر را ضرب‌در عددی دورقمی کرد دستِ‌کم.

این، سوای ضرورتی‌ست که نیما در یادداشتش به‌درستی به آن اشاره کرده و اهمیت تولید محتوا توسط فارسی‌زبان‌ها به زبان‌های رایج دنیا را طرح کرده. القصه این که زبان عربی به‌خاطر همان حضور ۴درصدی‌اش در اینترنت و نیز به‌خاطر پیچیدگی‌های کم‌تری که در رسم‌الخط آن ـ مثلا نسبت به فارسی ـ وجود دارد، چنین امکانی فراروی کاربرانش قرار گرفته؛ اما مشکل زبان فارسی تنها مهجور بودن آن در زبان‌های رایج اینترنت ـ به معنای ضریب نفوذ کم اینترنت در ایرانیان ـ نیست، هم‌چنان‌که گویا گوگل در حال تولید مترجمی برای زبان ما هم هست. مشکل و دشواری ماجرا در پراکندگی رسم‌الخط و آشفتگی‌های فنی مربوط به آن است. به قول نیما "در زبان‌های ديگر هر کلمه از حروف مجزا تشکيل شده در حالی که در نگارش زبان پارسی به علت وجود فاصله‌ها، نيم‌فاصله‌ها، پسوندهايی مانند «تر، ترين، ها و...»، ک پارسی و ك عربی، ی آخر پارسی و ي آخر عربی و قوانين ديگر نگارشی، مترجم‌ها برای تشخيص کلمات پارسی نياز به الگوريتمی به مراتب پيشرفته‌تر و پيچيده‌تر دارند." هنوز در سایت‌های رسمی معظمی مثل ایسنا، ي عربی مثل نقل و نبات توی متن‌ها ریخته می‌شود، هنوز در بسیاری مراکز از ویندوزهای فارسی‌شده‌ی عهد بوق استفاده می‌کنند که برخی کاراکترهای خاص فارسی را به شکل عربی‌اش ارائه می‌دهند، هنوز موضوع ساده و مهمی مثل «نیم‌فاصله» توسط شمار گسترده‌ای از کاربران وب به هیچ انگاشته می‌شود، و خلاصه نگارش فارسی در وب شده عین رانندگی منحصربه‌فرد و مشهورمان که تابع هیچ قانون مشخصی نیست و هر تازه‌وارد قانونمندی را اگر وحشت‌زده نکند، گیج می‌کند! این وضعیت، اعتباربخشی به زبان فارسی در وب را که تهیه‌ی مترجم آن‌لاین یکی از نمودهای آن است، عقب و عقب‌تر می‌اندازد.

چطور می‌شود در این مورد به یک دستورالعمل استاندارد رسید؟ چگونه می‌شود استفاده از ویندوزهای عهد بوق و ویندوزهای فارسی‌شده‌ی غیراستاندارد را ورانداخت؟ چگونه می‌شود به همگان آموزش داد تا هنگام تایپ با کامپیوتر و برای وب، از کاراکترهای غیرفارسی استفاده نکنند؟ چگونه می‌شود به یکپارچگی رسید؟ اگر چنین شود، بی‌شک بخشی از دشواری راه برای تهیه‌کنندگان مترجمان آن‌لاین آسان می‌شود و می‌ماند نکات دیگری که اختصاصی زبان فارسی‌ست و تقریبا گریزی هم از آن‌ها نیست.

به اعتقاد من در این مورد، هم ما بلاگرها باید کمی جدی‌تر برخورد کنیم و هم‌چنان شعار پوسیده‌ی نخ‌نمای احمقانه‌ی کودکانه‌ی «وبلاگ جای راحت نوشتن و غلط نوشتن است» را سرندهیم و هم مدیران سایت‌ها، خصوصا سایت‌های بزرگ خبری و رسمی، احساس مسئولیت کنند و اشکالات این‌چنینی را برطرف کنند. به خدا زشت است برای جستجوی کلمه‌ای مثل «کوندرا» در گوگل دوبار فرمان بدهیم؛ یک‌بار «کوندرا» با «ک» فارسی و یک‌بار با «ك» عربی. و مگر چنددرصد کاربران اینترنت از این مشکلات آگاه‌اند؟ خود من در سایت جمع‌وجوری مثل هفتان، این امکان را از مدیر فنی هفتان (نوید خادم عزیز)خواسته‌ام که با یک کلیک، به‌طور خودکار، تمام کاراکترهای عربی موجود در متن هفتان به کاراکترهای فارسی تبدیل شود تا جستجو در مطالب سایت یکپارچه باشد و جستجوگر حیران نشود. هر یکی‌دوشب، یک کلیک مگر چه زحمتی دارد؟ یا منتظریم «فردوسی» سر از گور درآورد و با آن هیأت تاریخی‌اش بنشیند پای کامپیوتر، سی‌سال هم سیگار بکشد و چای بخورد و وقت صرف کند تا به زبان فارسی ـ این بار در وب ـ اعتبار و زندگی ببخشد؟ به قول نیما "شايد لازم باشد حداقل اين نکته را به بحث بگذاريم." این که دیگر ضرری ندارد؟

پیوندها:
:: مترجم آن‌لاین گوگل
:: یادداشت نیما اکبرپور دراین‌باره
:: وضعیت زبان‌های رایج در اینترنت

«قهرمانان و گورها» رمانی‌ست از «ارنستو ساباتو» آرژانتینی که پارسال ترجمه‌ی فارسی آن به بازار آمد. دکتر مفیدی این رمان را در حدود ۶۰۰ صفحه به فارسی برگردانده و سه‌شنبه ۵ اردیبهشت، در نشست «شهر کتاب» برای نقد و بررسی این رمان، عباس پژمان و محمدحسن شهسواری درباره‌ی آن سخن گفتند که گزارشی از این سخنان را می‌توانید در این‌جا بخوانید. چند صفحه‌ای از این اثر را تایپ کرده‌ام که مربوط است به ۳۴۳ تا ۳۴۹. فرناندو بیدال، یکی از شخصیت‌های اصلی رمان در کافه‌ای نشسته و هم‌زمان که دارد خانه‌ روبه‌رویی را برای موردی خاص می‌پاید، با دو زن گفت‌وگویی اجباری می‌کند. از این دو زن یکی «نورما»ست که قبلا با او رابطه داشته و از نظر فکری و خصوصا جنسی به‌شدت زیرسیطره‌ی شیطانی‌اش بوده و به قول خود فرناندو، برده‌ی رختخوابش بوده است. نورما زنی را همراه خود آورده که استاد دانشگاه است و فمینیست. فضا این‌گونه است که نورما قصد دارد با درانداختن بحث میان این دو، و مغلوب‌شدن فرناندو، حال او را بگیرد. این بخش را با تلخیص تکه‌های مربوط به پاییدن خانه‌ی روبه‌روی کافه می‌توانید بخوانید. البته فقط آقایان بخوانند تا ببینند که چه مردان تاریک‌اندیشی در میان این جنس خشن وجود دارد؛ واقعا که!

رمان «قهرمانان و گورها» ـ صفحه‌ی ۳۴۳
فکر می‌کنم علتش رنجیدگی نورما نسبت به من بود که سبب شد یک روز همراه با موجودی زن‌نما موسوم به گونثالث ایتورات به کافه آمد. زنی بود چاق، با عضلاتی پف‌کرده، سبیلی قابل رؤیت. و موهای خاکستری؛ لباسی ساده‌دوخت به تن داشت و کفش‌های مردانه پوشیده بود؛ در نگاه اول، اگر به سبب پستان‌های توپر برجسته‌ی او نبود، ممکن بود به اشتباه بیفتم و او را «آقا» خطاب کنم. بسیار پرانرژی و مصصم بود و نورما را کاملا در مشت خود داشت.
من گفتم: «شما را قبلا دیده‌ام.»
زن، شگفت‌زده و برآشفته، گفت «کی؟ مرا می‌گویید؟»، گویی چنین امکانی به نظرش توهین‌آمیز بود، چه طبیعتا نورما اطلاعات زیادی درباره‌ی من به او داده بود... [ادامـه]
اولین همایش «نقد برتر» که قرار بود روز ۲۲ اسفند ۸۴ برگزار شود، به یک دلیل کوچولوی مناسبتی افتاد به این ور سال؛ یعنی چهارشنبه ۶ اردیبهشت، ساعت ۶ بعدازظهر. در این همایش قرار است از سه نفر تقدیر شود: حسن میرعابدینی، عنایت سمیعی و قیصر امین‌پور. این که چرا از این‌ها تقدیر خواهد شد، به قول شاهرخ تندرو صالح دبیر اجرایی همایش، باید در مراسم باشید تا بفهمید! بخش اصلی همایش هم معرفی برندگان «نقد برتر» است که در پنج رشته خواهد بود: سینما، ادبیات داستانی، شعر، موسیقی و هنرهای تجسمی. در این بخش به برندگان تندیس و لوح و جایزه‌ی نقدی خواهند داد. هیأت داوران اولین همایش نقد برتر هم این‌ها هستند: (به ترتیب حروف الفبا که دعوا نشود!) فتح‌الله بی‌نیاز، عبدالعلی دستغیب، امید روحانی، مدیا کاشیگر، مسعود کوثری و سیما وزیرنیا. دبیر جایزه هم (بدون ترتیب الفبا!) عبدالعلی دستغیب است.

اگر می‌خواهید درباره‌ی اهمیت این همایش بدانید، بهتر است یادداشت قبلی مرا بخوانید [لینک]، فقط این را تکرار می‌کنم که برگزاری این همایش می‌تواند نقطه‌عطفی باشد برای تاریخچه‌ی لاغر نقد ادبی و هنری در ایران. محل برگزاری همایش: اقدسیه، گلستان جنوبی، شماره‌ی ۲۲، باشگاه نویسندگان و هنرمندان ـ ساعت ۱۸ یا همان ۶ بعدازظهر خودمان. این هم تلفن: ۲۲۸۰۲۰۴۳‬ و ‪ ۲۲۸۰۲۰۵۸‬. ساعت ۶ اقدسیه باید آب و هوای خوبی داشته باشد!
چند روزی بود ایمیل خوابگرد و هفتان مشکل داشت. نمی‌دانم ایمیل‌هایی هم که فرستاده‌ام به مقصد رسیده یا به دیوار خورده؟ نوید خادم می‌گوید همه چیز مرتب است، ولی مطمئن نیستم الان هم درست شده باشد. احتیاطا این آدرس را هم داشته باشید [...] تا تکلیفم را با نوید روشن کنم!

پس‌نوشت:
انگار ایمیل‌ها درست شده.  تکلیف نوید را هم خدا باید روشن کند؛ من چه‌کاره‌ام؟!
«حسن وارسته» یکی از نویسندگان مجموعه‌ی تلویزیونی «زندگی به شرط خنده»: گفتن اين نكته كه نويسنده‌ی مجموعه هستم، برايم شرم‌آور است و اميدوارم مسئولان صدا و سيما به داد مجموعه‌های نودشبی برسند... با بيرون آمدن نويسندگان اين مجموعه در حال حاضر صدابردار نوشتن فيلمنامه را آغاز كرده است... متاسفانه فيلمنامه‌های اين مجموعه بعد از نگارش توسط ۱۰ نفر بازخوانی می‌شد و هر فردی به سليقه‌ی خود، فيلمنامه را تغيير داده و بازيگران نيز به هر شكلی كه دل‌شان می‌خواهد، بازی مي‌كنند. متاسفانه كارگردان اين مجموعه ضعيف بوده و بازيگران و عوامل را راهنمایی نمی‌كند... بازيگر اول مجموعه هر ماه ۱۲ ميليون تومان از بازی در مجموعه می‌گيرد و ديگر بازيگران نيز به طور متوسط سه الی چهار ميليون دستمزد دارند... [متن کامل]
بیش‌تر وقتم در پنج‌شنبه و جمعه‌ای که گذشت، صرف وبگردی هدف‌مندی شد برای استخراج برجسته‌ترین رویدادها و انتشار مطالب مربوط به موضوع «زبان و ادبیات فارسی» در فضای وب، در دو ماه گذشته؛ اعم از سایت‌ها، نشریه‌ها و وبلاگ‌ها. باید گزارشی تهیه می‌کردم که اتفاقا گزارش پرمایه‌ای هم شد، ولی این گزارش یک نتیجه‌ی نه چندان دلچسب هم برایم داشت. در میان وبلاگ‌ها که می‌چرخیدم، مطالب دندان‌گیر بسیار کم بود؛ نظیر این یادداشت وبلاگی دلچسب در وبلاگ «غوغای ستارگان» که سوال به‌جایی را طرح کرده بود در یک مورد خاص. بیش‌تر مواد خام گزارش من مربوط می‌شد به سایت‌ها و نشریات. درست است که فضای وبلاگ‌ها از نظر محتوایی کمی دچار رخوت شده، و خود من هم به دلایلی که هیچ ربطی به رخوت ندارد، کم‌تر از قبل می‌نویسم، ولی تعجب هم کردم که چرا بیش‌تر مطالبی که این روزها می‌بینیم یا واکنشی‌اند به موضوعات اجتماعی و سیاسی روز یا واکنش به رخدادهای درون فضای وبلاگستان (مثل احتمالا همین نوشته‌ی من).

این وضعیت کاملا طبیعی‌ست، هم‌چنان‌که در گذشته هم همین‌طور بود؛ ولی در گذشته شمار مطالبی هم که بلاگرها از دریافت‌ها، دیده‌ها و خوانده‌های‌شان در حوزه‌ی گسترده‌ی فرهنگ و هنر می‌نوشتند، اصلا کم نبود. حتا اگر همین سایت هفتان را هم با مسامحه مقیاس قرار دهیم ـ که لینک دادن به وبلاگ‌ها در آن ممنوع نیست ـ می‌بینیم که بیش‌تر لینک‌های این سایت به سایت‌ها، خبرگزاری‌ها و نشریات است و نه وبلاگ‌ها. منظورم این نیست که وبلاگ‌ها باید مثل سایت‌های خبری و تحلیلی و نشریات، لزوما جدی بنویسند و مقاله منتشر کنند و کارهایی از این دست که با ذات وبلاگستان کمی منافات دارد، ولی اگر همین نمونه را هم از وبلاگ «غوغای ستارگان» ببینید و یا این نمونه را از وبلاگ «افسون فسرده» که ربطی هم به زبان و ادبیات ندارد، متوجه منظورم می‌شوید.

باز هم می‌گویم که منظورم لزوما نوشتن در موضوع زبان و ادبیات نیست. مگر دیگر هیچ بلاگری کتاب نمی‌خواند؟ فیلم نمی‌بیند؟ نمایش نمی‌بیند؟ موسیقی گوش نمی‌کند؟ عکاسی نمی‌کند؟ و... جالب است که حتا بیش‌ترمان در لینکده‌های‌مان هم به مطالبی از این دست کم‌تر لینک می‌دهیم و غالبا موجی را دنبال می‌کنیم که مربوط است به مسائل اجتماعی یا سیاسی،  یا مسائل گریزناپذیر درون‌گروهی. این را از این نظر می‌گویم که یکی از ملاک‌های ناگزیر من برای انتخاب سوژه‌های این گزارش خاص، توجه بلاگرها به مطلب موردنظر بود، به شکل نوشتن در آن‌باره، کامنت‌گذاشتن و مهم‌تر از آن لینک‌دادن.

نمی‌دانم، شاید هم دارم گیر بی‌خود می‌دهم و به قول برخی دوستان، وبلاگستان همین است که هست (در بدبینانه‌ترین حالت) یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، من وبگردی‌ام زیاد خوب نیست. هر چه باشد، اصلا دوست ندارم در برابر برخی منتقدان بیرونی وبلاگستان که من و ما را به سرگرم‌بودن در یک بازی بی‌حاصل متهم می‌کنند، کم بیاورم؛ البته کم هم نمی‌آورم، چون وبلاگستان را با همه‌‌ی خصلت‌های جورواجورش دوست دارم و در هر حالتی، از آن دفاع می‌کنم و به‌هنگام، استدلال‌های پیرزن‌خفه‌کن هم زیاد دارم. فقط پیش خودم آرزو می‌کنم کاش لطافت و نرمی این فضا مثل پیش‌ترها زیاد بود و همه چیز بوی روزمرگی و سیاست نمی‌داد.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.