خوابگرد قدیم

خبر هولناک است: کشف پیکر ۱۷۵ شهید غواص عملیات کربلای چهار که گویا با دستانِ بسته به شهادت رسیده و زنده به گور شده‌اند. وقتی در اواخر دی ماه ۱۳۶۵ برای عملیات کربلای ۵ به شلمچه رسیدم، دو هفته از «روزترین شبِ» جنگ عراق و ایران گذشته بود. عملیات بزرگی که بیش از سه ماه آموزش و تمرینِ محرمانه‌ی غواصی و تیراندازی و حرکت در آب و روی آب پشت سر داشت. عملیاتی آبی ـ خاکی که بیش از ۲۰ لشکر و تیپ (بین ۳۰۰ تا ۵۰۰ گردان) به قصد تصرف شهر بصره در آن حاضر بودند. و عملیاتی لورفته که عراقی‌ها حتا ساعت شروع آن را هم می‌‌دانستند و آن شب سرد زمستانی اروند را از شدت پرتاب انواع منور به روزترین شبِ کل جنگ تبدیل کردند و آتش‌باری آن‌ها چنان سنگین و پیوسته بود که آب اروند داغ شد. نه فقط از داغی گلوله‌ها که هم از خونی که از کالبد رزمندگان غواص و شناگر و قایق‌سوار، آبِ اروند و کارون را خط می‌انداخت. [ادامــه]

چگونه نگارش هزارساله‌ی کسره در خط فارسی در پنج سال زیرورو شد
خط فارسی با بحران تازه‌ای روبه‌رو شده. در عرض پنج سال، شمار بزرگی از فارسی‌زبانان با کسره‌هایشان درگیر شده‌اند و ناگهان هیچ کس نمی‌داند «دوست من» درست است یا «دوسته من». گاهی «مثل این» می‌نویسند و گاهی «مثله این». چشمگیری این پدیده در این است که گریبان کسانی را گرفته که سال‌ها درست می‌نوشته‌اند. ده سال پیش از این، هیچ کدام از این آدم‌ها هرگز چنین اشتباهی نمی‌کردند. به این پدیده بحران می‌گویم نه فقط چون اصرار دارم متعصبانه از آن‌چه از کودکی به عنوان درست آموخته‌ام دفاع کنم، بلکه چون دودستگی در شیوه‌ی نگارش برای رسم‌الخط را مضر می‌دانم. در ادامه درباره‌ی علل مضر بودنش خواهم نوشت اما پیش از آن، ببینیم که علت این پدیده چیست. [ادامــــه]

وزیر محترم ارشاد

آقای جنتی

محمدعلی سپانلو سه روز پیش مرد. اگر اصلاً قصد تسلیت‌گویی رسمی ندارید که هیچ؛ صلاح مملکت است و شما خسروان. اما اگر می‌خواهید با تأخیری بیش از این، از مرگ سپانلوی بزرگ اظهار تأسف کنید، جسارتاً عرض می‌کنم که نکنید؛ تسلیتِ به‌هنگام شما را بزرگ می‌دارد، اما نابهنگامِ آن جز مایه‌ی تأسف مضاعف نزد اصحاب عزا نخواهد بود. 


مراسم تشییع محمدعلی سپانلو فردا پنج‌شنبه ساعت ۹صبح از مقابل خانه‌ی هنرمندان برگزار می‌شود  به سمتِ «قطعه ی نام‌آوران» بهشت زهرا. خانه‌ی هنرمندان در خیابان طالقانی، خیابان موسوی شمالی (فرصت)، پارک هنرمندان واقع است.

پرونده‌ای برای رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» نوشته‌ی محمد میرقاسمی
لیلا عطارچی: «پیش از آب شدن برف‌ها» داستان سروش است، متولد دهه‌ی شصت، نماینده‌ی نسل خویش که زندگی و تنهایی‌هایش را روایت می‌کند. سروش هشت سال پیش دانشجوی رشته‌ی مهندسی بوده، با جنون نوشتن، مشغول فیلم ساختن و مدام خواندن. او عشق را در همان دوران می‌یابد و می‌خواهد زندگی را با او تجربه کند. رؤیاهای بلند و تلاش‌های فراوانش زیر سایه‌ی سیاه و سنگین پدری خودخوانده یکی‌یکی از دست می‌رود و بودن‌ها و شدن‌هایش نابود می‌شود و چیزی که از او می‌ماند ــ سروشی که روایت گذشته‌اش را می‌گوید ــ مرد تنهایی ست که جز چند رابطه‌ی گسسته نشانی از آن دوران به همراه ندارد.

بی‌شک محمد میرقاسمی، نویسنده‌ی رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» تنها نویسنده‌ی متولد دهه‌ی شصت نیست که به دغدغه‌های هم‌نسلان خویش پرداخته، اما قطعاً یکی از بهترین‌های‌شان است. او گم‌شده‌ای میان گم‌گشتگان دهه‌ی شصت نیست، نالان و هراسان؛ نویسنده‌ای ست توانا که بالاتر از بقیه می‌ایستد و روایت در‌هم‌پیچیده‌ای از شخصیت‌های متفاوت را نقل می‌کند که اجتماع با باورها و سنت‌ها و سیاست‌هایش آن‌ها را در خود می‌کشد.

رمان «پیش از آب شدن برف‌ها» را نه فانتزی‌‌بازها می‌پسندند، نه مخاطبان کم‌حوصله‌ای که در نگاه اول به‌خاطر ضخامتش شانس بیرون آمدن از قفسه‌ی کتاب‌ها را از آن می‌گیرند. این دو مشخصه، متأسفانه، بیشتر به قشری تعلق دارد که قرار است بیشترین مخاطبان این رمان باشند.

در پرونده‌ای که می‌خوانید، سعی کردیم رمانی را که هم‌چون نویسنده‌اش محجوب است و دور از فضاهای تبلیغاتی جامعه‌ی ادبی، به مخاطبان معرفی کنیم. یادداشت‌ها و نقدهای محمدجعفر حکیمی، سپیده کیانفر، علی سهرابی و نیلوفر انسان «پیش از آب شدن برف‌ها» را با معیارهای مختلف می‌سنجند و مصاحبه‌ی محمدحسن شهسواری با محمد میرقاسمی ما را با نویسنده و نگاهش آشنا می‌کند. امیدواریم خوانندگان کتاب از خواندن پرونده‌ی آن نیز لذت ببرند و بقیه با خواندن این رمان به خود فرصت تجربه‌ی منحصربه‌فرد همراهی با این اثر داستانی زیبا را بدهند. [متن کامل پرونده]

با انتشار بیانیه‌ی هنرمندان خطاب به رئیس‌جمهور برای پیوستن به کنوانسیون برن (کپی‌رایت)، فهمیدم که روزبه رحیمی‌نژاد فیلم مستندی را با همین موضوع و به بهانه‌ی آثار لاله اسکندری و عرفان نظر آهاری ساخته و خصوصی هم اکران هم شده. در فارسی برای «کپی‌رایت» انواع و اقسام معادل‌ها را به کار می‌بریم، از حق مؤلف گرفته تا حق تکثیر و حق بازنشر و حق مادی و معنوی و حق پدیدآورنده و... با این تشتت، نمی‌دانم چرا هنوز مقاومت می‌کنیم در برابر پذیرش رسمی خودِ واژه‌ی «کپی‌رایت»، خصوصاً در زمانه‌ای که این اصطلاح را حتا در زبان عادی روزمره و گفتاری هم به‌راحتی به کار می‌بریم تا جایی که حتا وقتی جوکی تازه هم تعریف می‌کنیم، تهش می‌گوییم «کپی‌رایتش محفوظه ها!» ولی آیا این تشتت در معادل‌های کپی‌رایت و این مقاومت رسمی زبانی باید باعث بشود به ترکیب حشوآمیز خنده‌دار «حق کپی‌رایت» برسیم؟ آن هم در حد نام یک فیلم؟ [ادامــه]

شیرینی زبان ـ ۲۲
کمتر کسی هست که روزی به کسی وعده نداده باشد دمار از روزگارش درمی‌آورد. کلاً دست به تهدیدمان خوب است. البته بیشتر وقت‌ها هیچ غلطی هم نمی‌کنیم یا بهتر است بگویم نمی‌توانیم بکنیم، ولی همین که سر طرف داد می‌کشیم «دمار از روزگارت درمی‌آورم» دل‌مان خنک می‌شود. حالا این‌که بعضی‌ها کینه‌جوتر از بیشتر ما هستند یا دست‌شان به جایی بند است یا پشت‌شان به جایی گرم یا اصلاً خودشان منبع گرما و اصل دستگیره اند، داستانش فرق می‌کند. این جور جاها ست که خبرش را می‌شنویم و برای دیگران هم تعریف می‌کنیم که فلانی یا فلان جا دمار از روزگار فلان‌کس درآورد. خیلی ساده، یعنی بیچاره‌اش کرد. اما خودِ «دمار» یعنی چه؟ [ادامــه]

بهمن دارالشفایی: نمایشگاه کتاب از فردا (چهارشنبه) شروع می‌شود و تا شنبه بیست و ششم ادامه دارد. من هم مثل پارسال همه‌ی روزها در غرفه‌ی نشر ماهی هستم. پارسال همین موقع ۵۰ کتابی را که دوست داشتم پیشنهاد کردم. امسال هم یک فهرست ۶۰ تایی تهیه کرده‌ام که شاید در روزهای نمایشگاه یا غیر آن به دردتان بخورد.

دو سه تا نکته. یکی این‌که از فهرست پارسال حدود ۱۰ کتاب حذف کرده‌ام و حدود ۲۰ کتاب جدید به فهرست اضافه کرده‌ام. دوم این‌که این‌ها همه کتاب‌های خوبی که خوانده‌ام نیستند. تا جایی که حافظه و کتابخانه و آرشیو وبلاگ یاری کرده، نوشته‌ام. البته که همه‌ی این کتاب‌ها را خوانده‌ام و آن‌هایی که پنج ستاره داده‌ام به نظرم بسیار باارزش بوده‌اند. دیگر این‌که با این‌که نزدیک نصف این کتاب‌ها از نشر ماهی هستند اما مطمئن باشید که ستاره‌های جلو کتاب‌ها نظر واقعی‌ام است.[ادامــه]

نوشته‌ی جون اکوسلا ـ نیویورکر ۲۰۰۴
برگردان: مهرشید متولی

کلریج در سال ۱۸۰۴در سی و دو سالگی در دفتر یادداشتش نوشت: «دیروز تولدم بود، پس یک سال کامل به تمامی گذشت، با ثمره‌ای به زحمت حاصل یک ماه، آه از غصه و شرم... هیچ کاری نکردم!» حرفش درست بود. بیشتر اشعاری را که سبب ماندگاری‌اش شده، در اواسط بیست سالگی سروده بود. بعد از آن، هر طرح بلند پروازانه‌ی نوشتن را که به او الهام شد، «وحشت مبهم غیرقابل توصیف» نامید و تقریباً بقیه‌ی عمرش را در اعتیاد به تریاک هدر داد. چه‌طور توانست این کار را بکند؟ چرا خودش را جمع نکرد؟ یکی از دوستانش همین را پرسید. کلریج جواب داد: «تو از من می‌خواهی که سرِ شوق بیایم. برو مردی را که از دو بازو فلج است فرا بخوان. به چالاکی، بازوها را به هم مالش بده؛ این کار معالجه‌اش خواهد کرد. افسوس! (او پاسخ می‌دهد) که گلایه‌ی من این است که بازویم را نمی‌توانم تکان بدهم.» [متن کامل مقاله]

شیرینی زبان ـ ۲۱
تا همین دو سه دهه پیش از اجاره‌نشینی به خوش‌نشینی یاد می‌کردند. مستأجرها موجوداتی بودند بسی خوشبخت که هر وقت دل‌شان می‌خواست خانه‌ای دیگر می‌گرفتند و به زندگی رنگی نو می‌پاشیدند. خیلی سال است که نسل خوش‌نشینان منقرض شده. البته لشکر مستأجران هنوز به قوت خود باقی ست ولی به لطف محاسن بی‌شمار ابرشهرها و زیر سایه‌ی سنگین غول محترمی به نام تورم و البته فروپاشی قراردادهای اجتماعی ریشه‌دار در میان مردم، اجاره‌نشینی دیگر نه تنها خوش‌نشینی نیست که اصلاً انگار نشستنی در میان نیست. همه‌ی‌ سال دویدن است و سر پا ایستادن و نهایت سینه‌خیز رفتن تا سال دیگر صاحبخانه چه لطف اندیشد و چه حکم فرماید!

این روضه را نوشتم تا بگویم دلیل تعطیلی یک ماهه‌ی این ستون چه بوده. خلاصه‌اش آن‌که سخت مشغول رسیدگی به امر خوش‌نشینی بوده‌ام، وگرنه هیچ امر دیگری جز امر صاحبخانه‌ی بی‌ملاحظه نمی‌تواند ستون به این شیرینی را تعطیل کند! [ادامــه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.