خوابگرد قدیم

اشاره‌ي خوابگرد: پيش‌تر وعده داده بودم كه از اين پس دوستاني با تخصص‌هاي مختلف به عنوان نويسندگان مهمان در خوابگرد خواهند نوشت. محمد ارژنگ اولين آن‌هاست. ارژنگ خودش فيلمساز است و دغدغه‌هايي هم دارد كه به اعتقاد من طرح آن‌ها به مناسبت‌هاي گوناگون به روش انتقادي خوابگرد نزديك است. نخستين يادداشت او را بخوانيد.

نويسنده‌ي مهمان محمد ارژنـگ

برنامه‌ي نمايش فيلم " چشم انداز سينماي مستند فرانسه " كه به همت مركز گسترش سينماي مستند و تجربي سينمايي از ۲۳ خرداد در سينما فلسطين شروع شده بود ، روز پنج‌شنبه ۲۹/۳/۸۲ به كار خود پايان داد . بيش‌تر ميل دارم نوشتن درباره‌ي "اهميت چنين حركت‌هايي و تأثير آن بر سينماي داخلي " ، " فيلم‌هاي اين برنامه " و " كم و كيف برگزاري آن " را به مطبوعات سينمايي و سايت‌هاي تخصصي‌تر واگذارم و در عوض به موضوعِ به نظر كوچكي بپردازم  كه البته خودش يك بهانه است: زيرنويس فيلم‌هاي نمايش داده شده در اين برنامه. [متـن كامـل]

چه حس مطبوعي داشتم وقتي در ميان اين همه غوغاي اينترنتي در انتشار مزخرفات سياسي روز، با سايت راديو درويش آشنا شدم؛ مجموعه‌اي از اصيل‌ترين و گزيده‌ترين قطعه‌هاي موسيقي سنتي با بهترين اجراهاي اساتيد بزرگ موسيقي كه مي‌شود آن‌ها را به صورت آن‌لاين و زنده شنيد. وچه عنوان مناسبي؛ راديو درويش. اين‌طور هم كه ملكوت نوشته، مي‌شود بعضي از آن‌ها را به لطايف‌الحيلي ضبط هم كرد. اگر از اين موسيقي‌هاي متن مسخره‌ي الكترونيكي روي وبلاگ‌تان نگذاشته‌ايد و مثل من با شنيدن موسيقي سنتي دل‌تان غنج مي‌رود، آن را به ليست سايت‌هاي محبوب اضافه كنيد و كمي رها شويد از اين زندگي تب‌آلود كه گاهي بهانه‌هاي كوچك ادادمه‌دادنش بيش از اندازه لاغر مي‌شوند.

 

موزه‌فرش ايران را كه مي‌دانيد كجاست؟ سينماي اين موزه از اين پس به عنوان  سينماي اختصاصي نمايش عمومي آثار مستند درنظر گرفته شده. يعني مي‌شود رفت، بليط خريد و فيلم مستند ايراني يا خارجي تماشا كرد. آفريده، رييس مركز گسترش سينماي مستند و تجربي گفته كه تا حالا فقط بيش از دو هزار فيلم خارجي براي آن خريده‌اند. آفريده يك خبر خوب ديگر هم داده؛ شبكه‌ي اول تلويزيون حقوق پخش تلويزيوني همه‌ي آثار جمع‌آوري شده را خريده و قرار است از اول مهرماه در برنامه‌اي خاص به پخش آن‌ها مبادرت ورزد. عجب مبادرتي ورزيده اين جعفري جلوه! بعيد بود والله!

بعد از قصه‌ي پشت در كه آن را از مجموعه‌ي احتمال پرسه و شوخيehtemal-e-parseh va shookhi--yadali انتخاب كردم  و در اين جا آوردم، تصميم گرفتم قصه‌ي مسابقه را هم براي كساني كه نخوانده‌اند بياورم. منتظر زماني مناسب بودم كه ديدم شهرنوش پارسي‌پور در يادداشتي كوتاه مروري كرده بر داستان‌هاي اين مجموعه. بعد هم رضا قاسمي كه دوات را هم مي‌چرخاند پيشنهاد كرد قصه‌ي مسابقه را برايش بفرستم و من به خاطر اين كه آدم‌هاي بيش‌تري با قصه‌هاي اين كتاب آشنا شوند ترجيح دادم كه در دوات منتشر شود. حالا اگر آن را نخوانده‌ايد، اين هم لينـك ؛ برويد و بخوانيد.

 

اساسي‌ترين ويژگي فضاي اجتماعي اين روزها آشفتگي‌ست. چه ما كه در ايران هستيم و چه ايراني‌هاي مهاجر همه به نوعي دچار آشفتگي در تحليل هستيم. جالب است كه اين وضعيت در بين حاكميت هم به وضوح ديده مي‌شود. و از آن جالب‌تر اين كه طرف ماجرا يعني حضرات كاخ سفيد هم وضعي بهتر از اين ندارند و نه مي‌دانند چه خبر است و نه مي‌دانند كه قرار است چه اتفاقي بيفتد.
براي دوستي كه اظهار نگراني كرده بود، اين طور پيام گذاشتم كه هيچ خبري نيست. همه‌ي تحركات كورند و بي‌هدف. نه محوريتي در ميان است و نه تمركزي. نهادهاي مدني در ايران چنان سست شده‌اند كه به هيچ وجه كاركرد محوري ندارند. حتا روزنامه‌ها هم كه زماني جاي خالي احزاب را پر مي‌كردند، حالا پشت ماجرا ايستاده‌اند. پاي هيچ فردي هم در ميان نيست، نه داخلي و نه خارجي. و از همه بدتر و مصيبت‌تر اين كه باز هم همچون گذشته‌هاي تكراري، مردم فقط مي‌دانند كه چه نمي‌خواهند. چه آن جوان نازي‌آبادي كه شعار مي‌هد: "ابوالفضل علمدار ، فلاني رو بردار" و چه آن دانشجويي كه فرياد مي‌زند:"فلاني، استعفا...استعفا". آشفتگي ذهني در همه‌ي طبقات حكومت‌شونده و حكومت‌كننده و دشمني‌شونده و دشمني‌كننده، فعلا حرف اول را مي‌زند.
پس بهتر است به‌جاي آن كه خوشبين باشيم، نگران باشيم كه تبعات بزرگ منفي اين آشفتگي سرانجام دامن كدام يك از اين طبقات را مي‌گيرد؟

بازگشت به صفحه‌ي اصلي خوابگرد

سه روز پيش انتشارات صراط كه ناشر آثار دكتر سروش است، بدون مقدمه توقيف شد. در اين دو روز از هر كسي كه به ذهنم رسيد، حتا از مسئولان برخي مراكز دولتي، در اين باره سوال كردم ولي هيچ چيز جديدي دستگيرم نشد. علت ماجرا چه بوده؟ حكم توقيف از كجا بوده؟ هنوز چيزي نمي‌دانم. توي همين حال و احوال خبر زير هم با همين فشردگي منتشر مي‌شود:

دادگاه تجديد نظر عليرضا جباري را به سه سال حبس محكوم كرد
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس فقه و حقوق - حقوق سياسي
عليرضا جباري طبق حكمي كه از سوي دادگاه تجديد نظر استان تهران صادر شده، به سه سال حبس محكوم شد.
خليل بهراميان وكيل مدافع جباري - نويسنده و مترجم- در گفت‌وگو با خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اظهار داشت: حكم بدوي موكلم توسط شعبه‌ي 21 دادگاه تجديد نظر استان مستقر در دادگاه انقلاب تاييد شد.
وي صدور حكم تجديد نظرشده را با مطالعه‌ي كافي ندانست .
بهراميان با اشاره به اين كه با درخواست وي براي انتقال موكلش از زندان كرج به اوين موافقت نشده، گفت:
اگر چه حكم هنوز ابلاغ نشده اما در جهت اجراي ماده‌ي 18 قانون تشكيل دادگاه‌هاي عمومي و انقلاب، پرونده را براي رسيدگي مجدد به ديوان عالي كشور خواهم فرستاد.

وقتي جباري را دستگير كردند تا مدت‌ها هيچ خبري از او نشد. بعد هم كه همه چيز تحت‌الشعاع بازداشت سينا مطلبي قرار گرفت. چندي پيش از همه پرسيدم كه از جباري چه خبر؟ ولي هيچ كس هيچ جوابي نداشت. هنوز هم من نمي‌دانم اتهام او دقيقا چه بوده و چرا اخبار مربوط به او در رسانه‌ها هيچ بازتابي نداشت؟
من نمي‌دانم خبرنگاران روزنامه‌ها مشغول چي هستند؟ نكند قرار است اين كار آن‌ها را هم آدم‌هايي مثل ما راه بيفتند و انجام بدهند؟ عليرضا جباري هر اتهامي كه داشته باشد، يك نويسنده و مترجم است و اگر خبرگزاري بي‌خاصيتي مثل ايسنا خبر او را در همين چند خط خلاصه مي‌كند، من نمي‌د‌انم بر عهده‌ي كيست كه برود و ته و توي ماجرا را دربياورد؟ خيلي از اين خبرنگارها حتما شماره تلفن خليل بهراميان را در دفترچه‌ي تلفن آشفته و شلوغ‌شان دارند. اگر نمي‌خواهند پي‌گيري كنند، شماره‌اش را بدهند تا خود ما اين كار را بكنيم. اين كه ديگر زحمت و ترسي ندارد، دارد؟

نكات تكميلي
گزارشي از چگونگي دستگيري جباري و متن آخرين مصاحبه‌ي او در 25 دسامبر 2002: لينـك
بيانيه‌ي گزارشگران بدون مرز كه اتهامات و حكم اوليه‌ي درباره‌ي او را آورده است: لينـك
نامه‌ي همسر جباري به رييس جمهور كه بي‌پاسخ ماند: لينـك

تصنيف "يار دبستانى من" به دليل خصلت ملى و خاستگاه توده اى آن تنها يك تصنيف و ترانه نيست. سرود است. در اين سرود برخلاف سرودهاى انقلابى با مضامين حماسى كه در رثاى قهرمانى ها سروده شده بود، از شعار و فرياد و حماسه نشانى نيست. به جاى اينها همه، كل سرود بغض و آهى است به نشانه‌ي...

از وقتي كه فيلم "از فرياد تا ترور" را ديده‌ام، اين سرود هميشه در من حسي از همه‌ي چيزهاي از دست رفته را زنده كرده است؛ يك جور غربت و تنهايي كه صحنه‌ي آخر فيلم برايم تداعي مي‌كند. از وقتي كه اين سرود شده است سرود ملي دانشجوهاي ايران، هميشه با خودم فكر مي‌كردم دانشجويان جوان بر چه اساسي به اين سرود تا اين حد دلبسته‌اند؟ خواندن يك تحليل كاملا دانشجويي و تفسيري شبيه تفسيري كه مفسران لغت به لغت از كلام قرآن ارائه مي‌كنند، تا حدي ماجرا را براي من روشن كرد. من خودم شخصا به سايتي كه اين تفسير را منتشر كرده دسترسي ندارم، شما هم مي‌توانيد آن را در ايــن جــا بخوانيد.

 همان‌طور كه مي‌بينيد، محمدحسن شهسواري دومين يادداشتش را براي پنجره‌ي پشتي نوشته كه در واقع اولين يادداشت ادبي او براي اين جاست. اگر مي‌بينيد لحن يادداشت او كمي خودماني و حجم آن مختصر است، به خاطر توصيه‌هاي من است كه از او خواسته‌ام هم كوتاه بنويسد و هم از نثري غير روزنامه‌اي استفاده كند كه او هم پذيرفت و چنين كرد. اگر شما فكر مي‌كنيد توصيه‌هاي من به او بي‌مورد بوده، به من بگوييد. البته صفحه‌ي پنجره‌ي پشتي هنوز كمي ريزه‌كاري نياز دارد تا كاملا يك صفحه‌ي جداگانه به نظر بيايد. اگر عمري باقي بود اين كار را هم با ياري نويد و دامون انجام خواهم داد. فعلا همين جوري از ما قبول كنيد تا بعد.

 

خيلي از روشنفكرهاي ما خصوصا فيلمسازها هميشه ناراحت‌اند كه چرا آثارشان در بين مردم چندان خريداري ندارد و مردم آن گونه كه بايد به آن‌ها توجه نمي‌كنند حتا اگر بزرگ‌ترين افتخار را هم كه به دست آورده باشند، باز همين حكايت است. به عبارت ديگر جايگاه اين جماعت روشنفكر در بين اجتماع چيزي نزديك به صفر است.

ديروز در روزنامه‌ي همشهري گزارشي مي‌خواندم درباره‌ي وودي آلن كه نقش سفير آشتي را ميان آمريكا و فرانسه به عهده گرفته. جالب است كه قبلا هم رابرت دنيروي بازيگر، مارساليس آهنگساز و پليمپتون نويسنده به همچين كاري دست زده‌اند. وودي آلن در ميان مردم فرانسه محبوبيت بيش‌تري دارد تا ميان هموطنان آمريكايي خود، و او با آگاهي از اين وضعيت آستينش را بالا مي‌زند تا كاري را انجام دهد كه سياستمدارها از پس آن به سادگي برنمي‌آيند. اين، روال معمول بيش‌تر كشورهاي دنياست.

نمي‌دانم چرا فلان سينماگر ايراني مردم خودش را متهم مي‌كند به قدرنشناسي و عوام بودن. آخر يكي نيست بگويد تو اگر مهم‌ترين جايزه‌ي فلان جشنواره را هم گرفته باشي تا وقتي كه با مردم وارد تعامل نشده‌اي چطور مي‌تواني آن را به مردم منسوب كني؟ حقيقت اين است كه جامعه‌ي پيراموني تو  هيچ گونه تاثيري از موفقيت تو  و مشهور شدنت و پولدار شدنت و... در زندگي خودش احساس نمي‌كند. براي مردم آينده‌ي فرزند خانواده بسيار مهم‌تر است تا جايزه گرفتن فلان فيلمساز. اما اگر همان فلان فيلمساز به روشن شدن آينده‌ي فرزندش كمك كرده باشد، آن وقت خواهد ديد كه همان جايزه چه‌قدر براي مردم اهميت پيدا مي‌كند. اين فيلمساز است كه يا از روي دغدغه‌ى محبوب مردم بودن و يا دغدغه‌ى واقعي روشنفكر بودن بايد از جايگاهش استفاده كند و به نسبت وزني كه در ميان جماعت هنرمند و روشنفكر ايراني دارد(نه بيش‌تر از آن) وارد تعاملات اجتماعي سياسي شود و همان نسبت را با كل جامعه برقرار كند.

در اين سال‌ها به جز جماعت نويسندگان روشنفكر، واقعا كدام يك از ديگر روشنفران بوده‌اند كه ابتكار عمل به خرج داده باشند و يا سرنخ موضوعي اجتماعي يا سياسي را به دست گرفته باشند؟ مخملباف كه استعداد اين كار را داشت، به شكلي مشكوك انرژي‌اش را گذاشت روي موضوع افغانستان و خيال دولتي‌ها را هم اين طوري راحت كرد. بهروز افخمي هم تا وقتي كه سينماگر بود، دايما مي‌پريد به اين و آن و فعاليت مي‌كرد و از وقتي كه نماينده‌ي مجلس شد، ساكت شده و به فكر فيلم ساختن است! جعفر پناهي هم كه سوراخ دعا را گم كرده و فكر مي‌كند تعامل داشتن با جامعه يعني بزرگنمايي مشكلاتي كه آن سوي آب پيدا مي‌كند و يا اغراق در محدويت‌هايي كه براي كارهاي خودش پيش مي‌آورند و قس علي هذا...

پيش از اين در باره‌ي بازيگران سينما و تلويزيون گفته بودم كه آن‌ها به جاي اين كه فيلم بسازند، بهتر است با توجه به موقعيتي كه در ميان مردم دارند، آن‌ها را به اموري فرهنگي چون كتاب‌خواندن تشويق كنند. حالا ما از بازيگران تكليف نمي‌خواهيم چرا كه خيلي از آن‌ها اساسا فاقد تفكر و خلاقيت روشنفكرانه‌اند، ولي جماعت فيلمساز روشنفكر كه خود را خداي انديشه مي‌دانند، بهتر است كمي به رسالت روشنفكري خود هم بينديشند و به جز فيلم ساختن، كمي هم وارد اجتماع شوند. و يا اين كه از اين پس نگاه طلبكارانه‌شان را از مردم بگيرند و به جايگاه نزديك به صفرشان در ميان اجتماع قناعت كنند.

چون قرار است كشور پيشرفته‌ايم باشيم در همه‌ي امور از جمله قانون و قضا، مفتخرم به آگاهي برسانم كه روز يکشنبه انتشارات صراط، موسسه معرفت و پژوهش و ناشر کتاب‌هاي عبدالکريم سروش را تخته كردند و اموالش را هم ضبط كردند. تلفن همراه مسئول موسسه هم از جمله اموال ضبط شده است. اين موسسه که در خيابان 16 آذر واقع است، متعلق به  سروش است و در حوزه دين پژوهي فعاليت مي‌كند. ببخشيد، مي‌كرد! حالا هي بگوييد مسجدجامعي بد است!

احمد غلامي قصه‌نويس و منتقدي ست كه من او را به عنوان يك خدمتگذار صادق ادبيات ايران مي‌شناسم. غلامي نويسنده‌ي خيلي فعالي ست كه نگاهي فراگير به قصه و قصه‌نويس‌هاي ايراني دارد. از سال‌ها پيش هم به كار روزنامه‌نگاري در حوزه‌ي ادبيات پرداخته و بركتش هم اين كه توانست با همت بلندش، انجمن نويسندگان و منتقدان مطبوعات را راه بيندازد و با داوري آثار داستاني، تحولي نسبي در نگرش به ادبيات داستاني ايران ايجاد كند. خوب، تعريف كافي ست! غلامي همچنين مدت‌هاست كه يادداشت‌هايي با موضوع سينما  هم در روزنامه مي‌نويسد كه بيش‌تر برآيند احساسي ست كه از دين فيلم‌هاي خارجي به او دست مي‌دهد. از اولش هم با خواندن اين يادداشت‌ها به نظرم كار بيهوده‌اي آمد. سواي علاقه‌مندي غلامي به سينما كه بسيار محترم است، معتقدم غلامي در اين زمينه حرف چنداني براي گفتن ندارد و يا دارد ولي به آن‌ها نمي‌پردازد. من و امثال من از غلامي انتظار داريم كه هميشه يادداشت‌هايش را درباره‌ي ادبيات بخوانيم و لذت ببريم. نوشتن درباره‌ي سينما وقتي مي‌تواند مفيد باشد كه يا از منظر دانش سينمايي با آن برخورد شود و يا اين كه به پيوند ادبيات با سينما بپردازد كه مورد اول در مورد غلامي منتفي ست و در مورد دوم هم اميدوارم غلامي اقدام كند، همچنان‌كه رضا قاسمي اين كار را كرده است.

حالا كه غلامي چند وقتي ست به وبلاگ‌نويسي هم روآورده و من را خوشحال‌تر كرده، متاسفانه مي‌بينم كه يادداشت‌هاي سينمايي او در وبلاگش به اسم يك اسب و نيم به نوشته‌هاي ادبي‌اش مي‌چربد. انگار كه يك اسب شده سينما و نصفه‌اش هم شده ادبيات و اين به نظرم اصلا خوب نيست. خصوصا كه بيش‌ترشان يك جور خبر است كه مثلا فلان فيلم را ديده. به هيچ وجه قصد ندارم براي غلامي خط مشي تعيين كنم اما به عنوان نگاهي از بيرون روا دانستم كه اين ايراد را به او وارد كنم و طبيعتا او مختار است كه به اين ايراد من هيچ توجهي نكند.

آقا چه جوري به شما بگويم كه نگاه شما به ادبيات براي من خيلي مهم‌تر است تا آن چه كه درباره‌ي فيلم‌هاي سينمايي و فارغ از پيوندشان با ادبيات مي‌نويسيد؟

 

پاسخ فروتنانه و متواضعانه‌ي احمد غلامي عزيز

نگاه انتقادی شما را می پسندم. درست می گوييد. البته در ويژه نامه جشنواره فيلم فجر چند يادداشت در باره ادبيات و سينما نوشته ام. ميزگردی مفصل در همين رابطه با کامبوزيا پرتوی و مهرداد حجتی در فيلم نگار شماره اول داريم که کاش می توانستم آن را برسانم که بخوانی. اما بازهم می گويم نظر شما درباره ياداشت هايی که درباره فيلم ها می نويسم کاملا بجاست. تصميم دارم فيلم های مهمی را که از روی آثار ادبی ساخته شده اند بررسی تطبيقی کنم. دعا کنيد بتوانم اين کار را بکنم. برادر کوچک تو احمد غلامی

يكي از امكانات جالب اسپ سوار، نمايش آخرين ورودي‌هاست كه مي‌توانيد نمونه‌اش را پايين ستون پيوندها در همين صفحه ببينيد. درواقع اين لينك‌ها آدرس جاهايي هستند كه تازه‌ترين بازديدكننده‌ها را در لحظه‌ي ورود شما به صفحه، به اين‌جا فرستاده‌اند و دايما در حال تغييرند. فكر كنم تا حالا كسي ننشسته فكر كند و يك اسم رسا و خوب و درعين حال درست براي آن پيدا كند. همه عنوانش را گذاشته‌اند "لينك‌هاي ورودي" يا "پيوندهاي ورودي" يا مثلا يك جمله برايش ساخته‌اند با اين عبارت: "به اين‌جا لينك داده‌اند" كه اولا يك واژه نيست و يك جمله است و دوم اين كه معناي هيچ كدام هم كامل نيست ويا اساسا غلط است. به هرحال پس از كلي كلنجار رفتن و مشورت با دوستان به اين واژه رسيدم: نوفرست‌ها. "فرست" كه مرخم صفت فاعلي "فرستنده" است و "نو" هم كه رساننده‌ي معناي تازه‌ترين‌هاست. "ها"ي جمع هم كه طبيعتا بايد بيايد. اميدوارم اين غلط مصطلح در جاهاي ديگرهم درست شود؛ حالا يا با همين واژه‌ي پيشنهادي و يا با واژه‌اي ديگر كه درست باشد.

لينكده جايي ست كه با توجه به اوضاع كنوني، موقتا مي‌تواند بازتابي باشد از وقايع اين روزها و اخبار آن در اينترنت. فرصت‌هاي از دست رفته همان قدر جزيي از زندگي هستند كه فرصت‌هايي كه به دست مي‌آوريم. اين روزها به كدام يك از اين اجزاي زندگي توجه بيش‌تري مي‌كنيد؟

به خاطر كمي گرفتار‌ي‌ بابت رسيدگي به امور خوابگرد جديد، دو سه روزي تاخير افتاد در انتشار اين اين گزارش. اميدوارم تكرار نشود. بازار كتاب در دوهفته‌ي گذشته بيش‌تر با آثار غيرايراني گرم بود و خصوصا در بخش تازه‌هاي ايراني، آثار دندان‌گير چنداني روي پيشخوان كتابفروشي‌ها ننشست. دل‌مان سخت لك زده براي يك كار جديد ايراني كه حال‌مان را جا بياورد. و اما گزارش:

تازه‌هاي ايراني
۱- "گراناز موسوي" كه با اولين مجموعه شعرش توجه خيلي‌ها را به خودش جلب كرد و تا مدت‌ها بعد از آن خبري از او نبود، حالا سومين مجموعه‌اش با نام آوازهاي زنِ بي‌اجازه به بازار آمده. بايد ديد حالا كه كمي از جواني فاصله گرفته، در چه موقعيتي ست.
۲- تنها كار جديد برجسته‌ي ديگر هم از يك نويسنده‌ي زن است. سلام خانم جنيفر لوپز عنوان مجموعه داستاني ست از "چيستا يثربي" كه نشر ناميرا آن را منتشر كرده است.

تجديد چاپ‌هاي ايراني
۱- پس از 36 سال از انتشار مجموعه شعر دلتنگي‌ها اثر "يدالله رويايي"  اين مجموعه تجديد چاپ شده است. شايد بهتر بود با توجه به اين همه فاصله در انتشار مجدد، عناون اين كتاب را در بخش تازه‌ها مي‌آوردم. چه طنز مسخره‌اي كه نسل جوان براي اولين بار شاهد اثري در بازار كتاب هستند كه 36 سال پيش خلق شده است!
۲- يك اتفاق مبارك ديگر هم افتاده. پنج كتاب از "نادر ابراهيمي" كه همگي تاريخ آخرين انتشارشان به دوران پيش از انقلاب برمي‌گردد، همزمان و به عنوان چاپ اول انتشارات روزبهان منتشر شده است. اول: افسانه‌ي ياران كه چاپ سوم آن را اميركبير در سال ۱۳۵۵ منتشر كرد. دوم: آرش در قلمرو ترديد كه انتشارات آگاه در سال ۱۳۵۴ چاپ سومش را بيرون داده بود. سوم: غزل‌داستان‌هاي بد كه چاپ چهارمش در سال ۱۳۵۷ به نشر اميركبير تعلق داشته. چهارم: خانه‌اي براي شب كه اين را هم آخرين بار در سال ۱۳۵۶ اميركبير به عنوان چاپ چهارم منتشر كرده بود. و پنجم: مصابا و روياي گاجرات كه اين اثر هم در سال ۱۳۵۶ توسط نشر اميركبير به عنوان چاپ چهارم منتشر شده بود.
مثل اين كه فعلا نويسندگان قديمي دارند جور نسل‌هاي بعدي را مي‌كشند!

تازه‌هاي غيرايراني
۱- اينس از "كارلوس فوئنتس" با ترجمه‌ي اسدالله امرايي.
۲- مجموعه داستاني از "ونه گات" با عنوان اپيكاك كه سومين اثري ست كه از او در ايران منتشر مي‌شود.
۳- مونته ديديو ، كوه خدا رماني از يك نويسنده‌ي ايتاليايي به اسم"اري دلوكا" كه مهدي سحابي آن را ترجمه كرده.
۴- رماني از "آرتور كويسلر" به نام تلفني. اسم اصلي اين رمان
Callgirls بوده كه احتمالا اسمش به خاطر مميزي عوض شده.
۵- آدمكش كور رماني از "مارگريت وود" كه برنده‌ي جايزه‌ي بوكر 2000 شد. كار قبلي كه از اين نويسنده در ايران منتشر شد چندان چنگي به دل نزد، شايد اين يكي واقعا چيز ديگري باشد.
۶- رماني از " كرسمان تايلور" به اسم ناشناس در اين آدرس .
۷- ارتش سايه‌ها رماني نوشته‌ي "ژوزف كسل"  با ترجمه‌ي قاسم ثانوي.
۸- مجموعه شعري از "ناظم حكمت" با عنوان دنيا را گشتم بدون تو .
۹- و يك كتاب جيبي به نام بورخس‌خواني كه گزيده‌اي ست از آثار داستاني و غيرداستاني بورخس در ۳۲ صفحه. اين كتاب را انتشارات ماه‌ريز منتشر كرده و احتمالا قرار است يك سري باشد درباره‌ي نويسندگان مختلف. اگر كسي خبري دارد، بگويد.

پرفروش‌ها
۱- به سختي مي‌توان گفت در دوهفته‌ي گذشته كدام آثار پرفروش‌تر بوده‌اند ولي آن چه مسلم است اين كه چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم هنوز خريدار دارد. نمي‌شود چند تا كار اين جوري بيايد در بازار تا مردم با رمان آشتي كنند؟ ثواب دارد به خدا! البته تازه‌ترين اثر "گلي ترقي" دو دنيا هم نسبت به آثار ديگر ايراني بيش‌تر مورد توجه خريداران كتاب است.
۲- در بين آثار غيرايراني هم دو كتاب اپيكاك از "ونه گات" و ويكنت شقه شده از "كالوينو" بيش‌تر از همه طرفدار داشته. ويكنت شقه شده در واقع اولين بخش از تريلوژي كالوينو ست كه هر سه‌ي آن‌ها ساله‌ها پيش در ايران منتشر شدند، ولي طي چند سال اخير پس از انتشار بخش‌هاي دوم و سوم اين تريلوژي، چند وقتي ست بخش اول آن را نشر چشمه بعد از گذشت حدود 30 سال از اولين چاپ كتاب، به عنوان چاپ اول خودش منتشر كرده است.

خدايگان كتاب
و اما كتابي كه خواندنش را توصيه مي‌كنيم البته اگر هنوز آن را نخوانده‌ايد، آئـورا اثر "فوئنتس" است. آئورا را "عبدالله كوثري" ترجمه كرده و شامل سه بخش است. يك بخش داستان آئورا ست كه ۸۰ صفحه بيش‌تر نيست. بخش ديگر بيوگرافي فوئنتس است و فصلي از آن هم نوشته‌اي ست از خود نويسنده درباره‌ي اثر خودش. شما اگر دوست نداشته باشيد سن‌تان بالا برود چه كار مي‌كنيد؟

گزارش بازار كتاب هر دوهفته يك بار با همكاري ايمان درستي‌راد تهيه مي‌شود و منتشر هم مي‌شود.

 -۱نخستين اعتراض رسمي و فراگير به مديران پرشين بلاگ، به خاطر كاستي‌هاي خدمات آن‌ها به كاربران، از اين قلم جاري شد. از يك سو اين اعتراض از طرف مديران سايت با بي‌اعتنايي پاسخ داده شد و از سوي ديگر، شمار گسترده‌اي از دوستان و كاربران پرشين بلاگ از من انتظار داشتند كه به عنوان اقدام عملي در ادامه‌ي اعتراض، خيلي زود آن جا را ترك كنم. اين كار را نكردم و صبر كردم و نهايتا اين، خود مديران سايت بودند كه فهميدند، آن چه گفته بودم واقعا از روي مهرباني بود. به همين خاطر بخشي از مشكلات فني سايت را برطرف كردند، پيامي هم براي من فرستادند و مانده است برخي اشكالات ديگر كه اميدوارم فعاليت‌هاي پول‌ساز آنان كه به همين وبلاگ‌هاي زيرمجموعه بستگي دارد، فرصتي را براي اين كار هم برايشان فراهم كند.  نخستين خانه‌ي استيجاري خوابگرد، در بلاگ اسپات بود ولي بعد ترجيح دادم كه مهمان تلاش هموطنان خود باشم و اكنون كه به خانه‌ي مستقلي كوچ كرده‌ام، باز هم اعلام مي‌كنم كه اگر مديران پرشين بلاگ نجنبند، اقدام نيك آنان براي شروع، به نيكنامي ختم نخواهد شد؛ البته اگر كه دغدغه‌ي نيكنامي داشته باشند! به هرحال اگر نامه‌ي كذايي من به آن‌ها اعتراض‌آميز بود، كوچ خوابگرد مهرآميز است و نه از روي قهر و خشم.
وبلاگ‌داري يك بازي كاملا جدي ست؛ جدي‌تر از آن كه در آغاز راه فكرش را مي‌كردم. در اين دوره‌ي گذار كه رخوت و كمي هراس بر دنياي وبلاگ‌ها سايه انداخته، انگيزه و شوق من براي برخورد جدي‌تر با اين بازي بيش‌تر مي‌شود. به اعتقاد من كف دريا درحال نشستن است و الان زمان آن است كه جماعت انبوه وبلاگ‌نويس را به خواندن وبلاگ‌هاي تاثيرگذار دعوت كنيم. خوابگرد يك وبلاگ روزنامه‌نگاري ست و مهم‌ترين دليل من براي كوچ، افزودن بر جذابيت‌هاي اطلاع‌رساني و نگرش‌هاي منتقدانه به منظور دعوت بيش‌تر اين جماعتِ غالبا جوان به وبلاگ‌خواني ست و اهداف حاصل از آن.
۳-
 فرهنگ، هنر و ادبيات از روز اول بر پيشاني خوابگرد بوده است. اگر جامعه‌شناسان بزرگ معتقدند كه بالارفتن سطح سواد و آگاهي در طول زمان باعث تحولات بزرگ اجتماعي و سياسي مي‌شود، پس مي‌توان گفت كه اطلاع‌رساني منتقدانه در حوزه‌ي فرهنگ، هنر و ادبيات به اين تحولات تدريجي سمت و سو مي‌دهد. نمي‌خواهم منكر فعاليت‌هاي سياسي شوم. مطمئن باشيد پرونده‌ي فعاليت‌هاي سياسي من  بسيار حجيم‌تر از چيزي ست كه فكرش را مي‌كنيد.  منظورم اين است كه اگر منِ نوعي توانايي فعاليت فرهنگي دارم، بر من است كه نخست به اين حوزه بپردازم؛ هرچند گه‌گاه از دست خوم هم رها مي‌شود و افاضاتي هم مي‌كنم. 
 -۴ 
آن چه باعث سلامت و تاثيرگذاري بيش‌تر مي‌شود، رعايت مهرباني ست و نه وادادن به شهرت طلبي محض و يا گرد و خاك كردن. تجربه‌ي همفكري با خوانندگان خوابگرد به من ثابت كرده است كه تا وقتي اين نگرش را در يادداشت‌هاي خوابگرد رعايت كرده‌ام، تاثير بيش‌تري گذاشته‌ام. پس همچنان شعار مي‌دهم كه براي فروزان‌تر كردن چراغ فرهنگ و هنر ايران "مهربان باشيد".
۵-
 فكرهاي زيادي براي خوابگرد جديد داشتم كه از آن‌ها چند تايش عملي شده و يا به زودي مي‌شود. اول اين كه از محمدحسن شهسواري ، نويسنده، كارشناس و داور ادبيات ايران دعوت كردم در بخش مستقلي براي خوابگرد بنويسد كه اسم اين بخش را هم گذاشته‌ايم "پنجره‌ي پشتي". البته او قرار است صرفا يادداشت‌هاي ادبي بنويسد كه يا نقد و معرفي كتاب خواهد بود و يا نوعي اطلاع‌رساني تحليلي در حوزه‌ي ادبيات. اولين يادداشت او را مي‌توانيد در پنجره‌ي پشتي بخوانيد. يك ايميل اختصاصي هم براي او درنظر گرفته‌ام كه پل ارتباطي مستقيم و مستقلي هم با خود شما داشته باشد. همچنين قرار است محمد ارژنگ يكي از دوستان فيلمسازم به فراخور حال خودش يادداشت‌هاي سينمايي بنويسد كه اگر خلف وعده نكرد، يادداشت‌هايش را به عنوان نويسنده‌ي مهمان خواهيد خواند.  از دوستان ديگري هم وعده گرفت‌ام براي نوشتن در حوزه‌هايي مختلف كه بهتر است تا عملي نشده، نامي از آن‌ها نبرم. براي اين‌جا ستون آگهي هم در نظر گرفته‌ام براي كالاهاي فرهنگي(چه اصطلاح مسخره‌اي!). البته قرار نيست فعلا هزينه‌اي بابت تبليغ بگيرم، نه! كافي ست ناشر و يا نويسنده‌ و يا صاحب اثري دوستانه از من بخواهد اثرش را در اين ستون معرفي كنم، همين! كار ديگري كه خواهم كرد، فعال كردن خوابگرد انگليسي ست كه البته توان و زمان برگرداندن همه‌ي يادداشت‌هايم به انگليسي را براي اين بخش ندارم و نيازي هم نيست. تلاش خواهم كرد مطالب عام‌تر را در خوابگرد انگليسي هم بگذارم. شايد اين جوري باعث شوم حسين درخشان كمي خوشحال شود! بخش‌هايي از صفحه هم يا هنوز فعال نشده‌اند و يا كامل نشده‌اند و يا نياز به تصحيح دارند كه به مرور به رتق و فتق اين امور هم خواهم پرداخت. دوستان هم نگران لينك‌هايشان نشوند، اندكي صبر!
۶-
 و اما شما كه خوانندگان هميشگي خوابگرد هستيد را هم به همكاري دعوت مي‌كنم. خيلي وقت‌ها شده پيام كوچكي از يكي از شماها نطفه‌ي اصلي يك يادداشت خوب شده است. دقيقا نمي‌دانم چرا خوانندگان غيرساكن در ايران عادت به پيام گذاشتن ندارند، ولي شما كه داخل ايران هستيد، دريغ نكنيد. اعتراض كنيد، نقد كنيد، خبر بدهيد، سوال كنيد، به سيخ بكشيد و... خلاصه كمك كنيد و اگر يادداشتي داشتيد كه مايل بوديد در خوابگرد منتشر شود، حتما برايم بفرستيد. كمي هم از تنبلي دست برداريد و هرچيزي را با كامنت گذاشتن رفع و رجوع نكنيد. استفاده از سرويس ايميل خوابگرد بسيار ساده است، دقيقا مثل كامنت گذاشتن، با اين تفاوت كه پيام‌هاي ثبت شده در آن به صندوق پستي من مي‌رسد؛ امتحانش كنيد.
۷-
 و اما سپاس بي‌اندازه‌ي من از حميد ستار ، يار ديرينه‌ام كه اكنون در آمريكاست و اگر همدلي‌هاي او نبود، خوابگردي وجود نداشت. دامون مقصودي مدير سايت۳۰ نما هم جاي خودش را دارد كه بر سر اين دات كام شدن، بيچاره‌اش كردم و او هم همراه همكارش، نويد خادم مرا بيچاره كرد تا كار به اين جا رسيد! خودش مي‌گويد اولين پرشين‌بلاگي هستم كه وبلاگم را با پشتيباني برنامه‌ي اسپ‌سوار مستقل كرده‌ام. و داريوش صميمي كه ملكوت را مي‌نويسد و هواي سرد لندن هنوز روح گرمش را تسخير نكرده است. و سپاس ويژه مر مژگان را كه حال و فضاي مهرآميز اين وبلاگ از مهرباني و قناعت اوست و بالاخره همه‌ي شما كه به من فهمانديد كجا ايستاده‌ام كه لطف كمي نبود.
۸- مي‌ماند اين كه من كيستم؟ سوالي كه خيلي‌ها پرسيده‌اند. من سابقه‌ي كارهاي جور واجوري در پرونده‌ي زندگي‌ام ثبت شده ولي آن چه مهم است اين كه همه‌ي اين كارها را از روي وقت‌گذراني انجام داده‌ام و اكنون بازتابش دامن فرهنگ و هنر اين مملكت را گرفته است.  به هرحال زندگي، وقت درازي ست كه بايد بگذرد و من اين روش را براي گذراندنش انتخاب كرده‌ام و خيلي هم در اين كار جديت دارم. شما هم از اين پرسش بگذريد و به اين فكر كنيد كه آيا من واقعا حرفي براي گفتن دارم يا نه؟ همين.
۹-
من حرف‌هايم را زدم، حالا نوبت شماست كه بگوييد از وبلاگ خوابگرد چه مي‌خواهيد؟ اگر همت كرده‌ايد و اين مزخرفات را تا اين جا خوانده‌ايد، حتما نظرتان را بنويسيد تا من هم بدانم كه چه خاكي بايد بر سرم بريزم!

هميشه‌ي خدا، از همون اولش كه يادم مي‌آد، بعدِ چند وقت اين در و اون در زدن واسه گذروندن اوقات زندگي‌ش، وقتي خسته مي‌شد، يه شب مي‌نشست يه گوشه و يه كم با من حال مي‌كرد، همين. كوچيك‌تر كه بود دم عصر با موتور گازي مي‌رفت كوه نزديك خونه‌ي باباش و هوار مي‌زد. بعدا يادمه شبا يواشكي وضو ميگرفت و يواشكي ميرفت پشت يه سنگر و يواشكي هم يادي از من مي‌كرد. چند سالي هم گريه كردناش تو يه اتاق كوچيك اتفاق مي‌افتاد. و آخرش هم كشيد به گاهي وقتا تو خيابون، وقتي كه قدم مي‌زد تا به جايي برسه لابد. خيلي حال مي‌كرد بامن. سبك مي‌شد. يه جور توبه بود انگار يا شايدم دوش گرفتن. اين در و اون در زدن واسه گذروندن اوقات زندگي‌ش بدجوري ادامه داره. از همه بدتر اينه كه يواش يواش امكاناتش براي گذروندن اوقات زندگي كمتر مي‌شه و يواش يواش افتاده به تكرار. سنگينتر شده و تنبلتر؛ هم تنش، هم ذهنش. انگار بدون اين كه بفهمه داره فرود مي‌آد. بازم اشكالي نداره، لابد اينم خودش يه بازيه كه هميشه ميگه بايد ادامه‌اش بده. اما بالاخره آدم مثل قبلنا خسته مي‌شه ديگه. چند ماهي دايم چشم زد ببينه پس كي تو اين وضعيت قراره گريه كنه. نشد. يعني من هستم ولي گريه هه نيستش. ديد پونصد كيلومتر با كوه نزديك خونه‌ي باباش فاصله داره، وضو و سنگرم كه مال خاطره‌هاشه، اتاق كوچيكه هم كه الان ديگه مال اون نيست؛ راه افتاد به پياده‌روي تا به جايي برسه لابد. هرچي منتظر شدم، خبري نشد. بيچاره خيلي به هم خودش فشار آورد ولي از گريه خبري نبود. چند ماهي مي‌گذره از اون وقت. اين درو اون در زدن هستش، بازي هم هستش، خستگي و تكرار هم سرجاشه بلكم بيشترم مي‌شه هي روز به روز اما از گريه خبري نيست. فكر ميكنم حالش خيلي بده. احتمالا مريض شده و خودش خبر نداره. بايد بره دكتر. آخه من كه هستم پس چرا اين الاغ ديگه مثل قبلنا گريه‌اش نمي‌آد تا خودش يه كم راحت شه از اين وضعيت مسخره كه توش گير افتاده؟ من كه دريغ ندارم... اِ چي شد؟... چي كار داره ميكنه؟... تو رو خدا مي‌بينين؟ همچين رو صندلي خشكِ پشت كامپيوتر ولو شده كه انگار رو مبل آمريكايي لم داده. عينكش رو هم برداشته گذاشته كنار مونيتور، داره قطره‌ي اشك مصنوعي مي‌چكونه تو چشاش. بابا يكي به داد اين بنده‌ي خدا برسه؛ حالش خيلي بده به گمونم. حداقل حواسش نيست تاريخ مصرفش رو بخونه. حالا گريه به درك، مي‌ترسم كور بشه، اون وقت ديگه دق مي‌كنه بيچاره. كسي صداي منو مي‌شنوه؟ الو...!
مرخصی اجباري
تا هفته‌ی ديگر فرصتی برای به‌روز کردن خوابگرد ندارم. اميدوارم اوايل هفته‌ی آينده با يک خبر خوب جبران کنم. به روزهای بهتری فکر می‌کنم که مهربانانه‌تر خواهد بود...
البته اين دليل نمي‌شود که شما مرا از خود بی‌خبر بگذاريد. حالا كه آمده‌ايد، حتما برايم پيام بگذاريد.
مخلص همه‌ی شما...
خوابگرد
يعقوب يادعلی هفت سال پيش از اين مجموعه داستان "حالت‎ها در حياط" را منتشر کرد و دوسال پيش هم دومين مجموعه‎اش "احتمال پرسه و شوخی" را. برجسته‎ترين قصه‎ای که او برای اين مجموعه‎اش در نظر گرفته بود، قصه‎ای بود با نام "مثل تنی پشت و رو شده" که حتی طرح جلد روی کتاب هم متاثر از اين قصه طراحی شد ولی سرانجام اين قصه از مميزی ارشاد مجوز چاپ نگرفت. امسال هم که بنياد گلشيری 15 داستان از 15 نويسنده را برای چاپ در کتابی با عنوان "راويان" در نظر گرفت، باز هم اين قصه از يعقوب يادعلی به همراه قصه‎ای از حسين سناپور پشت در ماند و اجازه‎ی چاپ پيدا نکرد و "راويان" مجموعه‎ای شد از 13 قصه‎ی متفاوت از 13 نويسنده‎ی ديگر که اين کتاب برای کمک به بنياد منتشر شده و حق‎التاليف آن به بنياد بخشيده شده است.
به هرحال "احتمال پرسه و شوخی" علی‎رغم آن که بهترين قصه‎ی يادعلی را هم در خود نداشت، سال گذشته از طرف منتقدان و نويسندگان مطبوعات به عنوان بهترين مجموعه‎ی سال شناخته شد و بنياد گلشيری هم يک قصه از اين مجموعه را شايسته‎ی تقدير دانست. اين کتاب متاسفانه توزيع مناسبی نداشت و بسياری از خوانندگان حرفه‎ای و پيرو آن غيرحرفه‎ای‎ها از خواندن آن محروم ماندند. خيلی دوست داشتم همان قصه‎ی حذف شده از اين کتاب را در اين جا منتشر می‎کردم اما انگار شايسته‎تر آن است که نخست قصه‎ای را از خود کتاب نقل کنم برای کسانی که هنوز اين کتاب را نخوانده‎اند.
"احتمال پرسه و شوخی" مجموعه‎ای از 8 داستان است که به زعم من دو تا از بهترين قصه کوتاه‎های چند سال اخير در ميان آن‎هاست؛ يکی همين قصه‎ی "پشت در" و ديگری قصه‎ی "سوز" که به هنگام انتشار کتاب نظرم را درباره‎ی اين قصه‎ها در يادداشتی برای روزنامه‎ی همشهری نوشتم.
اولش فقط می‎خواستم قصه‎ی "پشت در" را نقل کنم ولی نمی‎دانم چرا اين همه مقدمه چيدم! حالا ديگر بخوانيدش. (خدا اين مژگان را برای من نگه دارد که با همه‎ی عذابی که از وبلاگ‎نويسی من می‎کشد، زحمت تايپ موارد اين چنينی را به عهده می‎گيرد.)احتمال پرسه و شوخي نوشته‌ي يعقوب يادعلي

پشت در
صداي اگزوز پاره‌ي يك وانت لكنته .
صداي كشدار و ملتمسانه‌ی ‌گاوي ماده كه پشت وانت بي‌تابي مي‌كند و سم بر كف ماشين مي‎كوبد. چرا اين گاو بي‌تاب است؟
صداي پيمودن باد در يك برنجزار . باد نه خيلي ملايم و نه خيلي شديد است. مثل بعضي از آدم‌هاي محترم، معتدل است.
ما الآن پشت در آهني خانه‌اي روستايي كنار وانت لكنته ايستاده‌ايم. چه بوي تاپاله‌اي مي‌آيد!
صداهاي مختلفي از داخل حيات شنيده مي‌شود:
صداي آرام مردي كه ممكن است سبيلو باشد؛
صداي نگران مردي كه اگر ته ريش نخراشيده و زبر چند روزه‌اي هم داشته باشد نبايد تعجب كرد؛
صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي.
صداي آرام مرد سبيلو: قبول، هر چه مي‌گويي قبول ، ولي تقصير من نيست، قيمتش اين است.
صداي نگران مرد ريش زبر: شما سلامت باشي آقا براتعلي، فكر من بدبخت هم باش .
صداي آرام …: شما سرور ما، چه حرف‌ها! اين هم پنج هزار تومن به خاطر شما كوتاه مي‌آيم، بيست و پنج تومن بده .
صداي به هم خوردن استكان نعلبكي.
جلو در آهني، گاو سم بر كف وانت مي‌كوبد. دم هنوز تكان مي‌خورد و پشه‌هاي اطراف كفل را فراري مي‌دهد.
صداي شاعرانه‌ي باد در برنجزار.
صداي ماق كشيدن يك گاو ديگر كه از داخل حياط به وضوح براي گاو ماده‌ي پشت وانت بي‌تابي مي‌كند.
صداي نگران مرد ريش زبر: ببين چه كم طاقتي مي‌كند. [شايد نعلبكي در دست، بعد از هورت كشيدن چاي، به گاو هم اشاره كرده باشد.] الآن است كه خودش را هلاك كند. [اين جمله را مثل كسي گفت كه بخواهد دل يكي را به دست آورد.]
صداي آرام مرد سبيلو همراه با خنده‌ي بلند: اين گاوها نژدي خيلي بي چشم و رو هستند. اگر دست خودشان باشد، مفت و مجاني ماده‌ها را آبستن مي‌كنند.
… خنده‌ي مرد ريش زبر: طبيعت همين را اقتضا مي‌كند آقا براتعلي خان!
… خنده‌ي بلند سبيلو: البت، البت آقا زرير! طبيعت سالي دويست هزار هم خرج مي‌گذارد روي دست آدم، آن هم براي نروك به اين گندگي. مي‌دانستي گاو بلا نسبت شما چار تا معده دارد هر يكي قد مشك؟
صداي نگران …: حكما او اين طور خواسته. [احتمالا اشاره مي‌كند به بالا سرش.] تقصير من نيست كه نروك چار تا معده دارد قد مشك. ما از دار دنيا همين ماده گاو را داريم. [ اشاره به در و وانت لكنته پشت آن.] كه خرج نه سر عايله را مي‌دهد.
صداي سبيلو: خب مي‌برديش يكي از همين نروك‌هاي محلي كار را راه مي‌انداخت، چار پنج تومن هم بيشتر خرج نداشت. شيش فرسخ راه را زده‌اي آمده‌اي، ما هم افتاده‌ايم تو خجالت و شرمندگي.
صداي…: دشمن شما شرمنده، بدخواه‎تان سرافكنده…
: نه والله، واقع عرض مي‌كنم… بفرما، سرد نشود.
: شما لطف داري براتعلي خان.
صداي تلك تلك.
باد در برنجزار.
: اصلا چه قابل شما را دارد. كار راه بيفتد، بقيه سر سلامتي بچه‌هات.
خنده‌ها.
صداي قد قد چندمرغ.
پارس سگ براتعلي.
در آهني بلند.
تكان دم گاو زرير كه هنوز سم بر كف فلزي وانت مي‌كوبد، ماق ملتمسانه سر مي‌دهد به تمناي نروك براتعلي و دمش مي‌چرخد تا پشه‌هاي …
: پس ديگر گپي نيست ان شاءالله؟ [شايد نيم خيز شده باشد به قصد بلند شدن.] پونزده تومن خوب است؟
: بيست و پنج آقا زرير.
: شما كه بزرگي فرمودي آقا براتعلي! ده تومن چه توفير دارد برا سروري كه شما باشي، هيچ حساب نمي‌آيد. منت بذار به سر نه تا بچه …
: خدا برات نگه‎شان دارد.
: خدا شما را از بزرگي كم نكند.
: اختيار داري.
گفتگو مي‌تواند همين طور ادامه پيدا كند و پيش برود. ما كه پشت در آهني ايستاده‌ايم و فقط صداي آن‌ها را شنيده‌ايم نمي‌توانيم حدس بزنيم بالاخره « كار » راه خواهد افتاد يا نه؟ حوصله‌مان سر رفته و خسته شده‌ايم از اين بلاتكليفي.
شك نكنيد كه بي‌خودترين سرانجام براي وضعيتي مثل اين، مي‌تواند سرازير شدن ادرار گاو آقا زرير روي سطح فلزي كف وانت باشد. آيا تا به حال ادرار كردن يك گاو را ديده‌ايد، آن هم روي يك سطح فلزي؟ صدايي كه در اين لحظات شنيده خواهد شد مثل ريخته شدن پر فشار آب از يك شلنگ نيم اينچي روي سيني آشپزخانه است.
ديگر قابل تحمل نيست!
چي قابل تحمل نيست؟
سر رفتن حوصله؟
صداي شلنگ نيم اينچي روي سيني آشپزخانه؟
نه سر عايله‌ي آقا زرير؟
ماق ملتمسانه‌ي نروك براتعلي؟
سرازير شدن ادرار از درزهاي پشت وانت روي خاك نرم؟
بايد به طرف در آهني برويم و محكم آن را بكوبيم. « آهاي ، آقا زرير! گاوت وانت را به گند كشيد. گفتي يك ساعت بيشتر معطلي ندارد. الان دو ساعت هم بيش‎تر شده. كرايه‌ي ما را هم نداده‌اي،[مگر ما راننده‌ي وانت هستيم؟] بالاخره مي‌خواهي چه كار كني؟ اقلا بيا گاوت را از وانت پايين بيار، مي‌خواهيم برويم، كار داريم. »
آب آب قطره است كه از درز پشت وانت بر زمين مي‌چكد.
پارس سگ براتعلي.
باد شاعرانه در برنجزار.
ما همچنان معطل.
بهتر است برويم تكيه بدهيم به وانت، شايد اين قصه تمام شد.
چه می‎کند این مدرنیته!
آیا محمود دولت‎آبادی در سن شصت و سه سالگی تغییر دچار تحول شده است؟ رمان "سلوک" تازه‎ترین اثر اوست که اخیرا منتشر شده و از تحولی فاحش در سیر رمان‎نویسی او خبر می‎دهد. این نویسنده‎ی به قول "نوش‎آذر" وفادار به واقعیت و قطورنویس در مصاحبه‎ای گفته است که در آثار ادبى جهان به چهار اثر علاقه‎ی فراوان دارد: در وهله‎ی نخست بيگانه آلبر كامو، پيرمرد و درياى همينگوى، گرگ بيابان از هرمان هسه و بوف كور هدایت. حسین نوش‎آذر در یادداشتی کوتاه و دقیق با نگاه به این مصاحبه و نیز رمان "سلوک"، به اتفاق مبارکی که برای دولت‎آبادی افتاده، پرداخته است. بخـوانیـدش.

***

سپاس
همه‌ی عزيزانی را که به خاطر گزارش کتاب دلگرمی دادند، سپاس می‌گويم. اين گزارش‌ها ادامه خواهد داشت و اگر پيشنهادی هم برای غنی‌تر شدن آن داريد، خبرم کنيد.

***

بعثت حضرت آدم
چند روزی از دات کام شدن وبلاگ حسن محمودی می‌گذرد. محمودی به ساده‌ترین شکل ممکن این کار را انجام داده و خودش که می‌گوید خیلی هم از سرویسی که در اختیار دارد، راضی ست... الله اعلم! به هرحال او نه تنها تغییر مکان و موقعیت داده که انگار تلاش می‌کند در اطلاعات وبلاگش هم این تغییر را به نمایش بگذارد. موفقیتش را از خداوند منان مسئلت دارم!

***

تکذیب می‌کنم
در يادداشت روز شنبه ۳ خرداد خبر داده بودم که مشغول ویرایش تعدادی رمان و مجموعه داستان هستم که از آن جمله بود «کلاه لگنی» مجموعه‌ای از داود غفارزادگان. به توصیه‌ی ناشر محترم بدین وسیله خبر ویرایش مجموعه‌ی ایشان را قویا و شدیدا تکذیب می‌کنم.
هديه‎ای برای تو ، همسر و فرزندان من
گزارش دوهفتگی کتاب ۴

به‎جای مقدمه
1- پس از وقفه‎ای که به خاطر نوروز و بعد هم نمايشگاه بين‎المللی کتاب تهران در انتشار منظم اين گزارش افتاد، نخستين گزارش در سال جديد را پيش رو داريد و اگر مصيبتی نازل نشود، از اين پس نيز هر دو هفته يک‎بار آن را در خوابگرد خواهيد خواند.
2- نمايشگاه بين‎المللی کتاب از دو سو رونق را از کتابفروشی‎های تهران گرفت. پيش از برگزاری جماعت اهل خريد کتاب به انتظار نمايشگاه از جلوی ويترين کتابفروشی‎ها به بی‎اعتنايی می‎گذشتند و پس از آن هم اگر قرار بوده کتابی خريده باشند که غالبا آن را در نمايشگاه خريده‎اند. به هرحال بازار کتاب هنوز از زير سايه‎ی نمايشگاه بيرون نيامده و بازهم کمی رخوتناک به نظر می‎رسد.
3- اگر يکی از انگيزه‎های اصلی خريداران کتاب برای حضور در نمايشگاه، استفاده از تخفيف و آشناشدن با دست‎اندرکاران نشر باشد، شايد مهم‎ترين انگيزه‎ی ناشران برای ارائه‎ی مجموعه‎ی کارهايشان در نمايشگاه کتاب، بند و بساطي باشد که پخش‎کنندگان پس از نمايشگاه برايشان می‎چينند. ساز و کار پخش کتاب در ايران واقعا شکلی مافيايی دارد و نه کسی را توان نفوذ به آن هست و نه تاثيرگذاری بر آن. ناشران بي‎شماری هستند که برای پخش آثارشان به شکلی عجيب به پخشی‎ها وابسته‎اند. خدا نکند ناشری دستی در پخش نداشته باشد و بخواهد خودش اقدام کند. نمونه‎اش می‎شود بهترين مجموعه داستان سال پيش "احتمال پرسه و شوخی" که بعيد می‎دانم کسی از خوانندگان خوابگرد آن را در ويترينی ديده باشد! از آن طرف هم پخشی‎ها اگر بخواهند کاری را درست توزيع کنند، الحق که توانايی منحصربه فردی دراين باره دارند. ولی قواعد نانوشته‎ی حاکم بر سيستم مراکز پخش گاهی اوقات جماعت اهل کتاب را انگشت به دهان می‎کند. يکی از اين قواعد، پخش نکردن يک‎جای همه‎ی عناوينی ست که مثلا پس از نمايشگاه به دست‎شان می‎رسد.
اگر در فهرست تازه‎های نشر يک ناشر چندين اثر دلخواه ديده‎ايد، انتظار نداشته باشيد که همه‎ی آن را در کتابفروشی‎ها پيدا کنيد. پخشی‎ها آثار را نوبت‎بندی می‎کنند و به تدريج آن‎ها را وارد بازار می‎کنند. چرا؟ لابد برای اين که هميشه حرف تازه‎ای برای گفتن داشته باشند! بهترين راه مبارزه با اين ترفند خريد کردن از کتابفروشی‎های اختصاصی خود ناشران است.
به هرحال گزارش دوهفتگی خوابگرد بيش‎تر به بازار کتاب در کتابفروشی‎ها نگاه می‎کند و نه جاهای ديگر. از طرف ديگر باز تاکيد می‎کنم که سليقه‎ی ادبی خوابگرد و دوست جوان گزارشگرش هم در اين جا دخالت دارد و متاسفانه گريزی هم از آن نيست ! و اما گزارش:

تجديدچاپی‎های خارجی
"برادران کارامازوف" ، "پوست انداختن" اثر فوئنتس، "مقلدها" نوشته‎ی گراهام گرين و "سنگ و آفتاب" اثر اکتاويو پاز برجسته‎ترين آثاری هستند که چاپ جديد آن‎ها روی ويترين کتابفروشی‎ها نشسته است.

جديدهای خارجی
1- "کار از کار گذشته" از ژان پل سارتر با ترجمه‎ی حسين کسمايی
2- "تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران- سيمور" نوشته‎ی سالينجر با ترجمه‎ی اميد نيک‎فرجام. پيش از اين همين کتاب با ترجمه‎ی خانم تعاون و با عنوان ساختگی "بالابلندتر از هر بلندبالايی" منتشر شده بود که علاوه بر اشکالات ترجمه‎ای فراوان، بخش دوم کتاب "سيمور" را هم به دلخواه خود و لابد از روی ناتوانی در ترجمه حذف کرده بود. کتاب با اين جمله آغاز می‎شود: "اگر هنوز خواننده‎ای آماتور در دنيا هست – يا دست‎کم کسی که فقط بخواند و بگذرد – با قدردانی و محبتی وصف‎ناپذير از او می‎خواهم اين کتاب را هديه‎ای بداند در چهار قسمت برای خودش و همسر و فرزندان من."
3- کتاب ديگری که اين روزها می‎توان در کتابفروشی‎ها ديدش، "زندگی نو" اثر اورهان پاموک است. اين نويسنده‎ی ترک که چندی پيش در تهران بود و موقع رفتن هم داغ خداحافظی و احترام را به دل دوستداران جوانش گذاشت! به تازگی جايزه‎ی یکصد هزار دلاری ايرلندی ايمپک را هم به خاطر رمان "نام من سرخ است " دريافت کرد و باز هم اين سوال را ذهن برخی نويسندگان خودمان زنده کرد که چرا ادبيات ما جهانی نمی‎شود. چه سوال ملال‎آور و بيهوده‎ای!
4- "تاريخ" عنوان رمانی ست از نويسنده‎ای ايتاليايی به نام الزا مورانته که منوچهر افسری برای اولين بار او را با اين کتاب به ما معرفی کرده است.
5- و اما بازار آثار ايتالو کالوينو همچنان داغ است. اين بار مجموعه داستانی با نام "شاه گوش می‎کند" که محمدرضا فرزاد و فرزاد همتی زحمت ترجمه‎ی آن را کشيده‎اند. گمان می‎کنم اين کتاب بخشی از تريلوژی کالوينو باشد با عنوان "اعداد در تاريکی".
6- اين روزها هاينريش بل عزيز هم ما را نواخته است؛ دو مجموعه داستان او را محمد اسماعيل‎زاده ترجمه کرده است. کتاب اول "پيراهن ابريشمی سبزرنگ" نام دارد که مجموعه‎ای ست از داستان‎های او در سال‎های 1938 تا 1948 . کتاب دوم هم که قصه‎های او در سال‎های 1949 تا 1951 را در برگرفته، نامش هست "طعم نان".
7- و بالاخره مجموعه داستانی از ويليام سارويان با ترجمه‎ی بهزاد قادری. عنوانش هست "نام من آرام است". بيش‎تر قصه‎ای اين مجموعه درباره‎ی زندگی ارامنه‎ی مهاجر در آمريکاست که البته محل وقوع داستان‎ها در خود آمريکا نيست. اگر شما هم بدانيد که قوی‎ترين لابی ايرانی‎ها در آمريکا، ارامنه هستند و خويشاوندی تاريخی ما با اين قوم بسيار عميق است، مثل من مشتاق می‎شويد که آن را بخوانيد. انگيزه از اين بهتر؟

ايـرانی‎ها
اگر فهرست اين بخش لاغرتر است نه به اين خاطر است که خبری نيست، نه. آثاری که در بازار باشند و چنگی هم به دل بزنند، کم‎اند.
"دو دنيا" از گلی ترقی، "سلوک" دولت‎آبادی، "سيماب و کيميای جان" از اصغر جولايی و "فعلا اسم ندارد" نوشته‎ی احمد غلامی از جديدها هستند و "انتری که لوطی‎اش مرده بود" اثر صادق چوبک، و "سال بلوا" ، "درياروندگان جزيره‎ی آبی‎تر" ، "سمفونی مردگان" از عباس معروفی هم جزو تجديدچاپی‎ها.
دو مجموعه شعر را هم به اين ليست اضافه کنيد. يکی "روزبه‎خير محبوب من" تازه‎ترين کار رسول يونان و ديگری "شعرهای جمهوری" از حافظ موسوی.

خدايگان کتاب
دوست جوانم "ايمان" به اکراه پيشنهاد می‎کند "شاه گوش می‎کند" کالوينو را در اين بخش معرفی کنم ولی من از اکراهش که از روی فروتنی ست سوء استفاده می‎کنم و "سنگ و آفتاب" پاز را مطرح می‎کنم. به خاطر شکوه و عظمت اين اثر و به خاطر شادروان ميرعلايی که در ترجمه‎ی اين کار انگار از جان مايه گذاشت. اگر نخوانده‎ايد، داشته باشيدش.


***

شما هم با بازنشر الکترونیکی این گزارش و یا ارتباط‌دهی به آن، وبگردهای بیش‌تری را به فضای فرهنگی ادبی ایران دعوت کنید.
و دیگر آن که يادداشت زير با عنوان « قم همچنان شهر بی‌دفاعی ست » همراه با گزارشی که خوانديد منتشر شده. گفتم که از قلم نيفتد!
قم همچنان شهر بی‎‎دفاعی ست
اوايل ارديبهشت بود که از روی احساسی مبهم اما زنده، يادداشت قم شهر بی‎‎دفاع را نوشتم. حرف و حديث پيرامون آن بسيار شد. پس از اين همه وقت ايميلی به دستم رسيد از نويسنده‎‎ای که در قم ساکن است. در ميان آن همه واکنش‎‎های جور واجور بی‎‎خود، اين يکی اما درخور توجه، تامل و تاسف است.
عين نامه را بی‎‎هيچ ويرايشی در رسم‎‎الخط و انشای آن می‎‎آورم؛ بخوانيدش.

رضاي شكراللهي عزيز
سلام
نزديك به يك سال مي‌شود كه به شهر قم منتقل شده‌ام. شايد اسم من براي تو چندان آشنا نباشد شايد هم ...
در اين يك سال همه سعي خودم را كردم كه در قم هم همان كارها را كه در مشهد انجام دادم و نتيجه گرفتم را دنبال كنم. شايد سوال كني كه كدام كار را مي‌گويم؟ خب: اگر كمي صبركني مي‌گويم راستش اين است كه بنده به شغل شريف ؟! نويسندگي مشغولم و البته عاشق ( گوش زنم را نديده گرفته بودم! ) )
در مشهد بعد از مدّتها تلاش با همكاري كساني مثل رحيمي و موسوي و حجازي و خانم رحيميان و خانم عرفانيان و... بعد از كلي مشقت و رابطه‌بازي توانستيم به انجمن قصه نويسان خراسان اسم و رسمي بدهيم.
اين بود تا اينكه اين مرض سياست زدگي ما ايرانيها به جان ما هم افتاد و با عوض شدن مسوول ارشاد بالتبع ما كه سياسي و از آن مهم‌تر هم پياله مدير كل جديد نبوديم كنار رفتيم.
از صميم قلب مي‌گويم كه از اين نتيجه راضي بودم چون كه به من فرصتي داد تا با دورشدن از كار اجرايي به همان داستان كه دغدغه اصليم بود مشغول شوم و از آن مهم‌تر مي‌ديدم كه تلاشهاي امثال من به ثمر نشست و انجمن قصه نويسان خراسان داراي دفتر ثابت گرديد.
بعد از مدتي سر پردرد من طاقت نياورد و به اصرار كار احياء پيكر ضعيف و نحيف كنگره سراسري شعر و قصه طلاب خراسان را به عهده گرفتم و با پيگيريهاي شبانه روزي و همكاري و همياري دوستان توانستيم جريان جديدي را در آن مقطع ايجاد كنيم اين در حالي بود كه بدنه حوزه با اقدام ما مخالف بود و بعدها چوب اين مخالفتها با بدن من آشنا شد.
بعد از تغييراتي كه در ساختار حوزه هنري بعد از زم بوجود آمد من هم تصفيه شدم و كار را به كاردان سپردم ؟!
و راه قم را در پيش گرفتم چون هنوز سرم بوي قرمه سبزي مي‌داد به زودي با مجلات دانشجويي مرتبط شدم كه حاصل آن هم مخفي كردن خودم زير عنوانهاي ساختگي بود تا حساسيت ايجاد شده را به نوعي از بين ببرم اين بود تا اين كه با تعدادي از دوستان دانشجو تصميم به برپايي جمعي داستاني به نام خيزران گرفتيم و جلسات را شكل داديم.
يك سال و اندي از برپايي جلسات مي‌گذشت كه به پيشهاد دوستم آقاي جزيني و بعد از راه اندازي خانه داستان تصميم گرفتيم كه ما هم خيزران را تبديل به نمايندگي خانه داستان در قم بنماييم.
اين مهم انجام شد و بعد از مدتي برنامه راه‌اندازي اولين جلسه كارگاهي داستان را گذاشتيم ولي با كم لطفي دوستان خانه جوان كه بنا بود به ما مكان بدهند روبرو شديم و جلسه تا همين اواخر پا درهوا بود.
بگذريم ...
كجاها كه نرفتم با اين ذهن و گامهاي خسته.
وقتي كه يادداشت تو را در مورد شهر قم ديدم بدجوري احساس قربت كردم با اين كه من در مشهد هم دچار كم لطفي بعضي از مسؤلين و چه بسا دوستان شدم امّا اين كم محبتي را تا اين حد احساس نميكردم كه امروز .
به هر طرف كه مي‌زنم به در بسته مي‌خورم.
بارها تصميم گرفته‌ام كه همه چيز را ول كنم و براي هميشه بيايم تهران امّا به خاطر چند دوست كه به آنها اعتماد كامل دارم از اين كار منصرف شدم.
خدا مي‌داند نه اينكه فكر كني كه امكان كار برايم در تهرا ن يا مشهد فراهم نيست. نه من مي‌ خواستم بروم و اگر ماندم به خاطر همين چند دوستي است كه براي من مانده است و علاقه و ذوقي كه دارند و مهمتر اين كه اين دوستان همه با اسم مستعار مي‌نويسند و كسي از عنوان و اسم واقعي آنها مطلع نيست.
مي‌داني چي دل آدم را مي‌سوزاند اين كه با افرادي دوست باشي كه نويسندگان خوبي هستند ولي به خاطر مناسبات كاري و بعضي محدوديتهاي شغلي مثل طلبگي و غيره مجبور باشي در مورد آنها سكوت كني و حالاكه نوشته تو را مي‌بينم نمي‌دانم چرا فكر مي كنم كه راست مي‌گويي؟
م.ك
نام نويسنده را خوابگرد از روی احتياط به اختصار نوشته است.
بعداز تحرير:
راستي پنج شنبه اين هفته يعني هشتم ارديبهشت ماه هزار و سيصدو هشتادو دو قرار است اگر مشكلي پيش نيايد اولين جلسه خانه داستان قم افتتاح شود خواستي خبرش را در جايي بزن خوشحال مي‌شوم .
از تحملت ممنونم .
به خاطر اندکی ملال که اين روزها به آن گرفتارم، ياد قصه‎ای از مجموعه‎ی "کلمه‎ها و ترکيب‎های کهنه" افتادم. نامش "ملال" است و شهسواری آن را در سال ۱۳۷۴نوشته است. شما هم اگر ملول‎ايد، بخوانيدش.
فرض کنيد در يک اتاق کاملا معمولی هستيد. شب است؛ نيمه شب. نور مهتاب اتاق را به رنگ خود درآورده است. شما با زن‎تان که بيست سال است با او ازدواج کرده‎ايد، روی تخت بی‎قواره و بزرگی که اصلا تناسبی با اتاق ندارد خوابيده‎ايد. سفارش اين تخت مال زمانی بود که هنوز ازدواج نکرده بوديد و شما فکر می‎کرديد در آينده متعادل‎ترين زندگی را خواهيد داشت. شما اصلا از آن دسته آدم‎ها نيستيد که فکر می‎کنند همه چيز را در آينده به طرز بی‎نظيری درست خواهند کرد. در همان جوانی هم آدم معقولی بوديد و اهل خيال‎پردازی و رمانتيک‎بازی نبود‎ايد.
ملافه‎ها، لباس‎های خواب‎تان – شما و زن‎تان – و بالش‎ها همه از يک نوع پارچه‎اند و حالا در نور مهتاب به رنگ مهتاب درآمده‎اند. هر دو نفس‎های نامنظم می‎کشيد. يعنی هر دو تا حالا سعی کرده‎ايد بخوابيد اما نتوانسته‎ايد. البته هيچ مشکلی با هم نداريد. حتا در طول اين بيست سال خيلی خوب با هم تا کرده‎ايد.
اما نه. اين زياد جالب نيست. شما نفس‎های نامنظم می‎کشيد و زن‎تان در حالی که پشتش به شماست و لباس خواب گشادش مچاله شده، خوابيده است. صداهای ضعيفی هم از او بلند می‎شود که اصلا نمی‎شود به آن خرخر گفت. شما هم ديگر به اين صداها عادت کرده‎ايد. اين حالت بهتر است.شما بيداريد، اما خلاف هميشه که در حالت‎های مشابه چشم‎هايتان بسته است، حالا چشم‎هايتان باز است. به هيچ چيز اساسی هم فکر نمی‎کنيد. همه چيز عادی پيش رفته و شما هم آن قدر معقول بوده‎ايد که اين عادی بودن را طبيعی فرض کنيد. ملافه‎ی سمت شما از روی تشک برداشته شده و گل‎های نارنجی تودرتوی آن پيداست. اما شما رنگ‎ها را فقط تصور می‎کنيد برای اين که مهتاب همه چيز را خورده است.
غلت می‎زنيد؛ کاری که کم‎تر می‎کنيد. قبل از ازدواج غلت زدن هنگام بی‎خوابی يکی از عادت‎های بی‎آزار شما بود، اما بعد از اين که ازدواج کرديد و کس ديگری هم کنار خوابيد، سعی کرديد اين عادت را ترک کنيد؛ ولی با کمی زحمت.
شما غلت می‎زنيد و به روی شکم می‎خوابيد. صدايی شبيه صدای کاغذ از جيب گشاد لباس نارنجی رنگ‎تان می‎شنويد. تعجب می‎کنيد. دوباره به حالت اول برمی‎گرديد. با هراسی خفيف دست توی جيب‎تان می‎کنيد. نوک انگشتان‎تان کاغذ کوچک و مچاله‎شده‎ای را حس می‎کند. درباره‎اش فکر می‎کنيد، ولی چيزی دستگيرتان نمی‎شود. برای اين که به ترس موهوم‎تان ميدان ندهيد با سرعت آن را درمی‎آوريد. زن‎تان همچنان پشتش به شماست. به کاغذ نگاه می‎کنيد؛ نقاشی پوشش يک آدامس بادکنکی ست که گوشه‎ی آن نوشته شده: Good night My life . شما اين را نمی‎خوانيد، فقط درک می‎کنيد. تعجب نمی‎کنيد.
تمام اين‎ها را گفتم تا شما را اندکی به مفهوم بی‎واسطه‎ی ملال نزديک کنم.
قصه‎های جديد
اين روزها کمی گرفتاری‎ام بيش از گذشته است. ناشران از گرفتاری‎های حضور در نمايشگاه کتاب فارغ شده‎اند و يواش يواش دارند به برنامه‎های سال جديدشان می‎پردازند. پنج تا رمان و مجموعه داستان يک‎جا به دستم رسيده برای ويراستاری که در کنار کارهای ديگر بايد به آن‎ها هم سر و سامان بدهم.
کار اول اولين رمان محمدحسن شهسواری ست با عنوان "پاگرد". شهسواری از منتقدان و داوران کتاب سال است که تا کنون از او تنها يک مجموعه داستان به اسم "کلمه‎ها و ترکيب‎های کهنه" منتشر شده و امسال که اولين رمان او قرار است منتشر شود، نگران انتظاری ست که طی اين چندسال فعاليت در ذهن دوستان و نويسندگان نسبت به توانايی او شکل گرفته. به هرحال اين اولين رمان اوست، خوب يا بد. اين روزها هم مشغول نوشتن رمان ديگری ست که موقتا نام آن را "خوابگرد" گذاشته. البته واضح و مبرهن است که انتخاب اين اسم، هيچ ربطی به عنوان اين وبلاگ ندارد و همين‎طور به ارتباطی که او در آينده با وبلاگ خوابگرد خواهد داشت!
کتاب ديگری که در اختيار من است، رمانی ست از "پل استر" با عنوان "ارواح". اين رمان سومين اثری ست که از اين نويسنده‎ی معاصر آمريکايی و با ترجمه‎ی خجسته کيهان منتشر می‎شود. کتاب‎های ديگر، سه مجموعه داستان است؛ "کلاه لگنی" نوشته‎ی داود غفارزادگان، "آسيابان سور" اثر خسرو حمزوی و "قدم‎به‎خير مادربزرگ من بود" نوشته‎ی يوسف عليخانی. خسرو حمزوی رمان جديدی هم دارد که آن هم پس از اين مجموعه داستان منتشر خواهد شد. قرار است اين آثار نهايتا تا مرداد ماه وارد بازار کتاب شوند.

***

آخرين خبر
پيش‎تر خبر دادم که "نفس عميق" شهبازی روز چهارشنبه 21 ماه مه در جشنواره‎ی کن به نمايش درآمد. در آخرين ارتباطی که با او برقرار کردم، گفت که از حضور در کن و برخورد منتقدان و تماشاگران راضی ست و تنها چيزی که آزارش داده، اين بوده که زيرنويس فيلم فقط به زبان فرانسه است و با اين حساب مشخص است که شماری از منتقدان و تماشاگران غيرفرانسوی نتوانند همه‎ی جزييات و ظرايف فيلم را درک کنند.
شاهرخ گلستان خبرنگار BBC هم در گـزارش خود خبر داد که فيلم توانسته تماشاچيان را تحت تاثير قرار دهد. نکته‎ی جالب توجه در گزارش او اشاره به اين نکته است که نفس عميق «فيلمی است کم و بيش متفاوت با آن چه که از سينمای ايران به خارج از کشور می‎آيد.» ادعای من هم پيش از اين همين بود که اين فيلم قابليت آن را دارد که بتواند الگويی متفاوت با آن چه در سينمای روشنفکری ما متداول است را ارائه کند. گزارش گلستان يک نکته‎ی عجيب هم داشت. او با قطعيت به اين نتيجه رسيده که منصور و آيدا (دو شخصيت اصلی فيلم) سرانجام به سد کرج سقوط می‎کنند. تضاد اين برداشت با برداشت‎های ديگری که از پايان بندی فيلم در ذهن برخی تماشاچی‎ها به وجود آمده برای من بسيار قابل تامل است و تاييدکننده‎ی عدم قطعيتی ست که کليت فيلم به دنبال آن است.

***

خواهش
اگر به دوستان برنمی‌خورد، خواهش می‌کنم برای دعوت کردن به وبلاگ‌شان برای خواندن یادداشت جدیدشان لطفا از نوشتن پیام‌های طولانی پرهیزکنند. کافی ست عنوان یادداشت‌شان را بنویسند، همین! درضمن من شخصا بیش‌تر وبلاگ‌های دوستان را بادقت می‌خوانم و این که پیامی نمی‌نویسم از روی تنگی وقت است. لازم اگر باشد این کار را می‌کنم. مهربون باشید همیشه...



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.