خوابگرد قدیم
«پرتقال کوکی» شاهکار سينمايی «استنلی کيوبريک» و مثلا فيلم «بيل را بکش» ساخته‌ی «تارانتينو» را چگونه و از چه منظری می‌شود با هم مقايسه کرد؟ يک مثال داخلی می‌زنم: فيلم «سيب» سميرا مخملباف را با چه زاويه‌ديدی می‌شود با فيلمی مثل «روزگار ما» رخشان بنی‌اعتماد سنجيد؟ حتما شما هم مثل من با ديدن فيلم‌هايی مثل «باد ما را خواهد برد» و يا حتا «خانه‌ی دوست کجاست» کيارستمی، به حظی وافر می‌رسيد از شکوه پنهانی که در تقديس جايگاه «انسان‌بودن» در آن‌ها موج می‌زند، ولی در مقابل فيلمی هست مثل «بچه‌های آسمان» مجيدی. اين فيلم به‌رغم داستان انسانی‌اش و با همه‌ی خلاقيت‌ها و استعدادهای کارگردانش، آيا نشانی از شکوه دارد يا بيش‌تر پيام‌آور رنجی‌ست از احساس مبهمی که تماشای فيلم به شما القا می‌کند. اگر حرفم هنوز مبهم است به اين مثال توجه کنيد: در ميان انبوه آثار سينمايی بزرگی که با موضوع جنگ آمريکايی ساخته شده‌اند، احتمالا اين سه فيلم را ديده‌ايد: «اينک آخرالزمان» کاپولا، «نجات سرباز رايان» اسپيلبرگ و «شکارچی گوزن» مايکل چيمينو. حقيقتا کدام‌يک از اين فيلم‌ها توانسته‌اند هم شما را ميخکوب کنند، هم آکنده از خشونت باشند، هم احساسات شما را قلقلک کنند و يا حتا جريحه‌دار کنند و درعين‌حال ـ و مهم‌تر اين که ـ  بر مبنای تفکری شاعرانه و شکوهمند نسبت به «انسان‌بودن» ساخته شده باشند و شما را به اوج لذت درک اين شکوه برسانند؟ من شخصا در مقايسه‌ی اين سه فيلم، «شکارچی گوزن» را حاضر نيستم با هيچ فيلم ديگری عوض کنم. به گمانم نياز چندانی هم به تحليل و تاويل و نقد و بررسی نيست؛ همين نشانه برای هرکس کافی‌ست که ببيند کدام‌يک خاطره‌ای قوی‌تر را در ذهن به‌جا می‌گذارند، و کدام‌يک احساس شکوه نابِ حاصل از تماشا را در جان تماشاگر زنده نگه می‌دارند.

يادداشت ساده و ظريف «حميد ستار» در مورد مقايسه‌ی خشونت موجود در دو فيلم «پرتقال کوکی» و «بيل را بکش»، دوست ديگری را تحريک کرد که نگاه دقيق‌تری به اصل حرف حميد ستار بيندازد و به موضوع فيلم هنری و غيرهنری بپردازد. از شما چه پنهان من هم قلقلک شدم که بدنه‌ی اصلی يادداشت حميد را همراه نوشته‌ی محمد ارژنگ ـ که برای خوابگرد آن را تنظيم کرده ـ بياورم و خودم هم آن بالا به عنوان مقدمه تلاش کنم دروازه‌ی اين بحث را در ذهن خواننده باز کنم. [متن کامل]
نزديک به ده سال پيش، داستان کوتاه درخشانی خواندم به نام «بعضی از ما دوست‌مان کالبی را تهديد کرده بوديم». نويسنده‌اش «دانلد بارتلمی» بود. اين اسم خوش‌آهنگ در ذهن من و دوستانم که ده سال جوان‌تر از حالا بوديم، حک شد. حالا ديگر همه می‌دانند که اين داستان کوتاه يکی از بهترين داستان‌های ترجمه شده از دانلد بارتلمی، نويسنده‌ی پست‌مدرن آمريکايی در ايران است. اما به‌عنوان کتاب، «زندگی شهری» اولين کتاب از اين نويسنده‌ی پست‌مدرن آمريکايی‌ست که توسط «شيوا مقانلو» ترجمه شده و به بازار آمده. بارتلمی در کنار «ريچارد برتيگان» و «کورت وونه‌گات» از سرآمدان نويسندگان پست‌مدرنيست در آمريکاست که چهار رمان و بيش از يکصد داستان کوتاه نوشت و در سال ۱۹۸۹ مرد. هنوز بخش عمده‌ای از آثار بارتلمی به‌فارسی ترجمه نشده و شايد دومين کتاب از او در ايران، مجموعه‌ای باشد از چند داستان کوتاه او که سال گذشته توسط مترجمی ديگر آماده‌ی چاپ شد و متاسفانه هنوز از زمان دقيق انتشار آن خبری نيست.

و اما کتاب «زندگی شهری» موضوع نشستی‌ست که قرار بود در فرهنگسراي بانو برگزار شود و به‌دليل بنّايی فرهنگی برگزار نشد. اگر «زندگی شهری» را خوانده‌ايد يا اگر بحث و گفت‌وگو درباره‌ی ادبيات پست‌مدرن برايتان مهم است، روز شنبه سی‌ام خردادماه، يک جلسه‌ی گفت‌وگو با اين موضوع در باشگاه انديشه برگزار می‌شود. تا جايی که من خبر دارم به‌جز مترجم کتاب، يزدانی‌خرم، ياوری، امين‌السلام، رضايی‌زاده و فرجی هم در اين نشست هستند و قرار هم نيست شخص خاصی در آن سخنرانی کند بلکه قرار است يک ميزگرد واقعی باشد. هر کس کتاب را خوانده و يا درباره‌ی ادبيات پست‌مدرن نظری دارد، امکان طرح نظر در اين نشست برای او به‌شدت فراهم است.
شنبه سی‌ام خردادماه ۱۳۸۳ ـ ساعت ۶ تا ۸ بعدازظهر
باشگاه انديشه: خ انقلاب، بين فلسطين و ولی‌عصر، خ صبا(برادران مظفر)، تقاطع بزرگمهر، شماره‌ی ۶۲

ملکوت: اگر بخواهيد در روزگار معاصر فضايی اينترنتی را بجوييد که هم اهل ادب و قلم باشد و هم شديداً دلبرده و سرسپرده‌ی آرمان‌های انقلاب و اسطوره‌های شخصی‌‌شده و جزمی اين دو دهه‌ی گذشته، حتماً بايد اين سايت را در صدر همه‌شان ببينيد. به‌نظر من لوح، نمونه‌ای است معتدل، بزک‌شده و فريبنده از روزنامه‌ی کيهان که تمام نيش و زهرهای سياسی‌اش در لفافه‌ای ادبی نهان شده است. بگذاريد بسيار صريح...
[ادامه‌ی متن در ملکوت]
خوابگرد: چه‌قدر خوب است که تازگی‌ها موضوع «ادبيات داستانی در وب» دارد به بحث گذاشته می‌شود. پس از ميزگردی که با همين عنوان در ايرنا برگزار شد و جناب مديا کاشيگر و من در آن سخن رانديم، به‌نظرم موضوع خيلی قابل‌بحث‌تر آمد. گزارش کامل آن نشست را اگر بسته‌ی پستی مدير واحد پژهش ايرنا ـ که حاوی متن کامل آن است ـ به‌دستم برسد، احتمالا در همين‌جا منتشر خواهم کرد. اما چند روز پيش، در پی همفکری با يکی از مديران پرشين‌بلاگ، پيشنهاد من و موافقت پدرام رضايی‌زاده و مشورت با همديگر، ميزگردی هم در جشنواره‌ی وبلاگ‌ها با همين موضوع برگزار شد که پدرام در آن سخنرانی کرد و بعد هم بحث و گفت‌وگوی نسبتا خوبی راه افتاد. البته اين موضوع بسيار گسترده و در برخی جنبه‌ها هنوز مبهم است. آن‌چه در اين ميزگرد طرح شد، به‌نظرم تنها گوشه‌هايی بود از اين بحث پيچيده که گزارش نسبتا جامعی از آن را همرا به ديدگاه‌های شخصی نويسنده  و نقل‌قول‌های گاه نادرست، می‌توانيد بخوانيد. البته اين توضيح را هم برای کسانی که اين گزارش را می‌خوانند بدهم که در اين نشست هيچ‌ شرکت‌کننده‌ای قشر فرهنگی ناشران را با صفت «بی‌همه‌چيز» توصيف نکرد و  تعميم‌دادن اين صفت توسط نويسنده‌ی گزارش، اگر شيطنت نباشد، صرفا يک سوء‌تفاهم محض است.

مجيد ضرغامی:
در آخرين روز جشنواره، برنامه‌ی سخنراني «پدرام رضايي‌زاده» با عنوان «ادبيات داستاني در وب» برگزار گرديد و نگارنده با اعلام قبلي سخنران در اين نشست حاضر شدم. پدرام رضايي‌زاده، نويسنده و منتقد جوان و فعال و بي‌حاشيه‌ای‌ست كه در مطبوعات قلم مي‌زند و خود از جمله وبلاگ‌نويسان آشنای ادبي‌ست. جلسه‌ی سخنراني وي با اشاره اي كوتاه به آفرينش دمكراتيك آغاز شد و در ادامه به شاخه‌های نقد ادبی و ادبيات داستاني رسيد.
[متن کامل در اهورا]

پيوند:
[توضيحات ضروری دامون مقصودی]
[متن کامل سخنرانی پدرام در سايت جشنواره]

خوابگرد: چند روز است که لينک اين مقاله از گاردين درباره‌ی‌ سينمای ايران بين وبگردان دست به دست می‌شود. اين مقاله به موضوع سانسور در سينمای ايران پرداخته و به‌نظر می‌رسد باعث و بانی آن، «بابک پيامی» باشد که پس از سال‌ها زندگی در خارج از ايران، به ايران آمد و پس از ساختن يکی دو فيلم، دوباره از ايران خارج شد. تا جايی که من خبر دارم، بابک پيامی در آخرين کارش و با مجوزی که برای ساخت يک فيلم کوتاه گرفته بود، دست به کار ساختن يک فيلم سينمايی شد. او در انتخاب داستان اين فيلم و نيز در مخفی‌کاری برای ساخت آن، يا يک‌جور بلاهت به‌خرج داد؛ انگار که مثلا در کشوری کاملا بی در و پيکر فيلم می‌سازد. يا آن که به حسبِ روحيه‌ی کاسب‌کارانه‌ و جنجالی‌اش، قصد داشت با اين کار جسورانه و خطرناک، نام خود را در سينمای ايران به اوج شهرت برساند.

تحقيق مقاله‌نويس گاردين، کاستی‌هايی از نظر اطلاعات و تحليل دارد که اگر از آن و نيز از تاثير شخصی بابک پيامی بر تهيه‌ی آن که بگذريم، ضرورت مطالعه‌ی آن به‌عنوان يک نگاه رسانه‌ای از بيرون به سينمای ايران برای عموم اهالی فرهنگ و هنر، باعث شد ترجمه‌ی اين مقاله را با يکی دو حذف ناگزير که به صورت نقطه‌چين مشخص است، در اين‌جا منتشر کنم. تاکيد می‌کنم ايراد اساسی خود من به اين مقاله، جامع نبودن آن است و نيز برخی خطاهای تحليلی آن [مثلا در مورد فيلم مارمولک و يا فعاليت سينمايی مخملباف].

آنان مي‌خواهند ما جلای وطن کنيم
به‌لطف مخملباف و کيارستمي، سينمای ايران در سراسر دنيا مورد تحسين قرار مي‌گيرد. اما آيا فيلم‌سازان ايرانی از تيغ سانسور محافظه‌کاران نورسيده، جان سالم به‌در خواهندبرند؟ «دن دِ لوس» در اين‌باره تحقيق مي‌کند.
پنج‌شنبه، دهم ژوئن 2004 [۲۱ خرداد ۱۳۸۳]
[متن کامل]

تنظيم و انتشار پيش‌نويس قانون مبارزه با جرايم رايانه‌ای موضوع روز وبلاگستان است. چند نکته در ذهنم است که می‌خواستم نگويم، ولی انگار اوضاع طوری دارد پيش می‌رود که ناگزيرم بگويم:

اول
مبانی فنی اين قانون برای رديابی و پيگيری مواردی که در آن به عنوان جرم تعريف شده، به نظر حرفه‌ای‌ها غالبا غيرعملی و ناممکن است. جای هيچ نگرانی براي خيلی‌ها نيست. با خيال راحت به هر کاری که در اينترنت مشغول بوديد، هم‌چنان مشغول باشيد.
دوم
نقد و تحليل مواد اين قانون و حلاجی ريزه‌کاری‌های آن و خصوصا ابراز مخالفت اصولی با آن به‌نظرم کار بسيار بيهوده‌ای‌ست. کسی که خواب است را می‌شود بيدار کرد، ولی کسی که خودش را به خواب زده نمی‌شود بيدار کرد. اصلاح‌طلبان در اوج قدرت که بودند، در برابر اين جور قوانين، کلی بحث و جدل‌های حقوقی و سياسی راه انداختند؛ آخرش هم ديديد که يا ساکت شدند، يا به زندان افتادند و يا اين آخری‌ها گاز گرفته شدند. آب هم از آب تکان نخورد. وقت و انرژی خود را برای مخالفت نظری و شخصی با اين قانون تلف نکنيد. بايد اقدام عملی و جمعی کرد. [متن کامل]

کتاب ماه ادبيات و فلسفه هم‌چنان نشست‌های تخصصی ادبی خود را برگزار می‌کند. موضوع صدوبيست‏و‏هفتمين نشست اين نشريه، نقد و بررسی آثار «جی. دی. سلينجر» بود که با سخنرانی «مصطفي مستور» و «محمدحسن شهسواری» روز سه‌شنبه ۱۲ خردادماه ۱۳۸۳ در خانه‌ی کتاب برگزار شد. اگر شما هم مثل من شيفته‌ و مبهوت داستان‌های سلينجر هستيد، برجسته‌ترين نکات طرح‌شده در اين نشست را بخوانيد. 

مصطفی مستور
موقعيت و اعتبار سلينجر
بدون شك سلينجر يكی از برجسته‏ترين، معتبرترين و در عين حال مشهورترين نويسندگان پس از جنگ امريكاست. موقعيت او در جغرافيای ادبيات داستانی معاصر، ‌موقعيتی ممتاز و شاخص است. در حقيقت دستيابی به چنين جايگاهی برای بسياری از نويسندگان دست‌نيافتنی و رؤيايی است. نكته‌ی در خور توجه اين است كه سلينجر اين موقعيت را در پی نگارش يك رمانِ نه چندان بلند و تعداد محدودی داستان كوتاه به دست آورده است. بنابراين، پيشاپيش بايد حدس زد كه اين حجم اندك كار بايد تا چه اندازه‏ای از غنا، عمق و اصالت هنری برخوردار باشند كه بتوانند نويسنده‏ای را به چنين سطحی از اعتبار برسانند. نخستين رمان او در ۱۹۵۱ با عنوان «ناطور دشت» منتشر شد و فعاليت ادبی او تا سال ۱۹۶۵ ادامه يافت. پس از آن سلينجر خود را در انزوای خودساخته‏ای محصور كرد و از مطبوعات و رسانه‏های ديگر فاصله گرفت و هيچ اثری به طبع نرساند. همين امر، هاله‏ای از رمز و راز را در اطراف او ايجاد كرد و اين مسئله به اشتهاری كه سلينجر تا آن ايام به دست آورده بود،‌ دامن زد. [متن کامل]

داستان تازه‌ای را به کتابخانه‌ی خوابگرد اضافه کرده‌ام با نام «سايه‌ها» نوشته‌ی مهدي مرعشي. درباره‌ی اين داستان چيزی نمی‌گويم، چون بار قبل وقتی داستان «قله» را معرفی کردم و ديدگاه خودم را درباره‌ی آن نوشتم، خيلی‌ها ايراد گرفتند که با اين کار به آن‌ها پيش‌داوری داده‌ام. پس فقط می‌گويم که داستان «سايه‌ها» به‌نظر من يک داستان تجربی‌ست که دستِ‌کم از فيلتر سليقه‌ی ادبی من گذشته تا به فهرست کتابخانه‌ی خوابگرد افزوده شود. دستِ آقای مرعشی درد نکند، و دستِ شما که می‌خوانيدش.

يک نکته هم همين‌جا بگويم که کتابخانه‌ی خوابگرد به‌نظر من از متعلقات بخش ضدسانسور است. برخی داستان‌های آن، مثل همين داستان «سايه‌ها» به‌دليل توصيف‌های جنسی امکان چاپ ندارند، و برخی ديگر حاصل زحمت دوستان نويسنده و يا مترجمی‌ست که درحال‌حاضر امکان حرفه‌ای چاپ داستان را ندارند.

و بالاخره اين که يک‌بار ديگر از دوستان نويسنده و مترجم تقاضای عاجزانه‌ و متضرعانه می‌کنم اولا تصميم‌گيری درباره‌ی انتشار داستان را به خودِ من واگذارند و ديگر اين که رسم‌الخط درست و به‌ويژه قواعد حروفچينی درست را که در غلطنامه‌ها هم توضيح داده‌ام و می‌دهم، رعايت کنند. چون اگر اين کار را نکنند خودِ من حتما اين کار را انجام می‌دهم و ويرايش رسم‌الخطی و خصوصا نقطه‌گذاری هر داستان برای من بيش از يک ساعت طول می‌کشد. کمی انصاف داشته باشيد.

داستان: سايه‌ها
نويسنده: مهدی مرعشی
می‌گويد: "خال را بگذار آن طرف‌تر." می‌گويم: "دوباره زد به سرت؟ من‌ام،من." مداد را از دستم می‌گيرد، چانه‌ام بيش‌تر درد می‌گيرد و خال را می‌گذارد آن‌جا كه خودش می‌خواهد. بعد دست‌هام را از پشت حلقه می‌كند. هاهای ‌نفسش پشت گردنم را گرم می‌كند. حالا در آينه زل می‌زند به جايی ‌پايين‌تر از چشم‌هام. آهان، به همان خال زل زده. می‌خواهم تكان بخورم. آخر نفسش خيلی‌گرم است و می‌سوزاند گردنم را. اما فشار دست‌هاش نمی‌گذارد. بازويم را تكان می‌دهم و می‌گويم: "چه‌كارمی‌كني؟ دستم در رفت." انگار مبهوت شده باشد و من بهتش را كنار زده باشم، می‌گويد: "چی‌؟" می‌گويم: "ول كن دست‌هامو... ول كن ديگه... دست‌هام درد گرفت..." [متن کامل داستان]

 به اطلاع امت قهرمان‌پرور ايران می‌رساند که مديريت فرهنگسرای بانو در يک اقدام کاملا ضربتی، نشست‌های ادبی اين فرهنگسرا را به علت بنّايی اتاق مخصوص نشست‌ها تعطيل اعلام کرد. نشست‌های ادبی اين فرهنگسرا بيش از دو سال است که در حوزه‌ی ادبيات داستانی و شعر به‌طور منظم و هفتگی برگزار می‌شود و قرار بود تازه‌ترين نشست اين فرهنگسرا روز يک‌شنبه ۱۷خرادادماه در مورد «زندگی شهری» دانلد بارتلمی برگزار شود که اعلان و پوستر آن  را ناشر کتاب چاپ و توزيع کرده بود. پيگيری مريم خراسانی مسئول جلسات داستان اين فرهنگسرا برای به‌تعويق انداختن بنايی اتاق جلسات نتيجه‌ای نداشته است. درحال‌حاضر مهم‌ترين مانع بنّايی يعنی خود نشست‌ها از ميان برداشته شده و قرار است طی چند ماه آينده، لايحه‌ی تامين بودجه‌‌ی بنّايی را به مراکز مقدس تصميم‌گيری ارسال کنند تا در آينده و به‌تدريج، مراحل اجرايی آن به حول و قوه‌ی الهی آغاز شود. با توجه به تغيير و تحولات سياسی و جابه‌جايی‌های اخير قدرت، شايد برای همه‌ی اتاق‌های مخصوص نشست‌های ادبی که به‌نوعی زيرنظر شورای خيلی مسلمان شهر، شهرداری خيلی متعهد تهران، و مجلس ضدآمريکايی شورای اسلامی اداره می‌شوند، دستور بنّايی و گچ‌مالی صادر شود. بنابراين به‌اطلاع می‌رساند از هرگونه حضور در اين نشست‌ها خودداری کنيد و بگذاريد مثل آدم بنّايی‌‌شان را بکنند تا پس از آن با فراغ‌بال به امر مقدس بنّايی و بازسازی شرکت‌کنندگان در نشست‌ها اعم از نويسندگان، مترجمان، منتقدان و خوانندگان بپردازند.
يادداشتی در دوبخش
درباره‌ی «نفس نکش، بخند، بگو سلام»
تازه‌ترين رمان حسن بنی‌عامری/ نشر نيلوفر


بخش اول [اين بخش را فقط حسن بنی‌عامری بخواند]
سلام حسن، حسن‌آقا، جناب حسن‌خان، آقای بنی‌عامری. سلام آشنای من، دوست ما، دشمن او، کی؟ گفته بودی، می‌گويی نفس نکشم، نکشيم. نکشيدم؛ يک‌نفس خواندم. يک‌نفس ننوشته بودی‌اش، ولی يک‌نفس بود همه‌اش، می‌خواستی باشد، شده بود، شده است. نه فصلی، نه بخشی، نه دهی، نه روستايی و، نه حتا شهری. «گنجشک‌ها بهشت را می فهمند» را البته دونفس خواندم، خوانديم، می‌خوانند. دو فصل داشت، دو نفس، دو نويسنده؛ خودت و حسن بنی‌عامری، هردو باهم. اين يکی را هم بنی‌عامری نوشته، حسن بنی‌عامری، خودت پس کو؟ کجايی؟ کجا بودی؟ کجا می‌روی؟ هستي هنوز؟

می‌نويسم
حسن بنی‌عامری جنگيده، نوشته، با جنگ نوشته، با نوشته جنگيده، چوب خورده، زياد و کمش گور پدر هر نالوطی که بخواهد آب بريزد به آسياب زننده‌هاش، خون خورده، جگر را هم روش، مال خودش را. با همان شلوار زهواردررفته‌اش که چند سال است زمستان‌ها با کتش باهم مي‌پوشد و تابستان‌ها خودش را، پاشنه می‌کشد بالا، از ورامين راه می‌افتد می‌آيد تهران، پلاس می‌شود اين‌جا و آن‌جا، که هی زور بزند و داد بزند و نجوا کند و بگويد، نگويد که ادبيات جنگ تازه اول راه است و، بنی‌عامری گوشش بدهکار فحش‌ها و نصيحت‌ها، و به‌به‌ها و چه‌چه‌ها نيست و، هست و، می‌نويسد و به کسی هم مربوط نيست، هست... [متن کامل]

توضيح ضروری
اگر غلطنامه‌های پيشين را پيگيری نکرده‌ايد و نخوانده‌ايد، لطفا يا از خير خواندن اين شماره هم بگذريد و يا اول برويد سراغ آن‌ها، بخوانيدشان و بعد اگر بازهم حوصله داشتيد و موضوع برايتان هم‌چنان مهم بود، بياييد سراغ اين شماره. [لينک غلطنامه‌های پيشين و موارد به‌دردبخور ديگر، پايين همين يادداشت ثبت شده.] رعايت موارد اين غلطنامه‌ها به‌نظر خودِ من از واجب‌ترين واجب‌هاست اولا برای کسانی که وبلاگ‌نويس‌اند و دوم برای مديران سايت‌ها و سوم برای هر کاربر اينترنت و استفاده‌کننده از کامپيوتر. اگر اين اهميت را قبول نداريد، همين الآن خوابگرد را close کنيد لطفا!

غلطنامه‌ [۵] 
کلمه‌ی «کتاب» را عينا از  داخل گيومه copy کنيد و آن را در بخش «جستجو»ی همين وبلاگ paste  کنيد، فرمان جستجو بدهيد و نتيجه را ببينيد. حالا همين کلمه را اين‌بار از داخل اين گيومه: «كتاب» copy و paste کنيد و دوباره فرمان جستجو بدهيد. حالا نتيجه را با نتيجه‌ی قبلی مقايسه کنيد. می‌بينيد که باهم فرق دارند. چرا؟

خيلی از ما بدون اين که بدانيم، از کاراکترهای زبان عربی در کامپيوتر به‌جای کاراکترهای زبان فارسی استفاده می‌کنيم. تا جايی که من می‌دانم، تعداد اين کاراکترها پنج تاست؛ دو حرف و سه عدد: «ک»، «ی»، «۴»، «۵» و «۶». تا پيش از ويندوز Me اين امکان براي ما وجود نداشت که از کاراکترهای اختصاصی فارسی به‌طور کامل استفاده کنيم، ولی از بعد از آن اين امکان وجود دارد که مهم‌ترين‌ و دردسرسازترينش همان «ی» است. [متن کامل]

چهل روز از رفتن مادرم می‌گذرد. اوائل داشتم وامی‌دادم. گرفتار بودم در معرکه‌ی نابرابر عقل و احساس. تلاشم براي فايق آمدن بی‌حاصل بود. هربار که خاطرش از ذهنم می‌گذشت و هربار که در خلوت ذهنم می‌يافتمش، زخمی عميق در سينه‌ام باز می‌شد و خون بود که سربالا می‌آمد تا پشت چشم‌ها، تا بگذرد از صافی‌ها و اشکی شود بی‌دريغ و وحشی که فرو بريزد و دستِ‌آخر خشک شود، بی‌آن‌که درد زخم را فروکاهيده باشد. افزودن به توان رزمی عقل و کاستن از نيروی بی‌باک احساس بی‌فايده بود. از جنگ چيزی درنمی‌آمد. بايد کاری می‌کردم. يا بايد وامی‌دادم يا وامی‌نهادم. دومی را برگزيدم. جدال را وانهادم، بی‌آن‌که به صلحش بينجامانم. وانهادنم در آغوش گرفتن فراموشی بود؛ کوچه‌ی علی‌چپ. عجيب خصلتی‌ست اين فراموشی. اکنون چهل روز است که جدال ادامه دارد، اما تنها وقتی صداي شمشيرهايش را می‌شنوم که به آن فکر می‌کنم. و هربار انگار روز از نو و روزی از نوست. و باز پناه‌بردن به فراموشی. اين فراموشی، فراموشی مادر نيست، فراموشی تلخی از دست‌دان اوست؛ وگرنه مادر زنده است. هنوز از توی قاب ساده‌ی  روی ميز نگاهم می‌کند، مثل هميشه. هنوز او را می‌بينم که نگران سردردهای من است. خواب می‌بينم، اما روشن‌تر از زمان واقعی بودنش. و اين، يکی از همان لحظه‌هاست که در آستانه‌ی وادادن می‌ايستم. زيرگلويم گرم می‌شود. چانه‌ام چين می‌خورد و چشم‌هايم خيس می‌شود. بله درست است؛ چهل روز است که مادرم مرده است و صدای هميشه مهربانش را ديگر نمی‌شنوم... و جدال انگار از نو آغاز می‌شود...
انتقاد من از جشنواره‌ی وبلاگ‌ها، اولا از طرف‌ِ خودم بود، نه به‌نمايندگی از هيچ بنی‌بشر ديگری و ثانيا يک انتقاد فرهنگی بود و بس براي تبيين نقاط ضعف جشنواره و خصوصا مسابقه‌ی ادبی آن از ديدگاه خودم ولاغير. اين انتقاد را خيلی‌ها برنتابيدند. اين مهم نيست. يک نفر مثل من انتقاد می‌کند، يک نفر هم انتقاد من را رد می‌کند. ديگری يا ديگران هم کار خودشان را يا می‌کنند، يا نمی‌کنند. يا به شکلی بهتر انجام می‌دهند،  ويا به شکل سابقش اصرار می‌کنند. باز هم هيچ‌کدام اين‌ها موضوع حرفم نيست. اين هم موضوع حرفم نيست که همين انتقادهاست که باعث می‌شود به‌رغم عصبانيت و اکراه عزيزان انتقادشونده، و به‌رغم تظاهر به بی‌اهميت بودن انتقاد من، در برخی موارد تجديدنظر صوری انجام شود و يا دستِ‌کم در اظهارات و اعلان‌های بعدی برخی از انتقادها به‌شکل غيرمستقيم پاسخ داده شوند و يا برخی کاستی‌ها ظاهرا جبران شوند. [ماجراي ابتذال در وبلاگستان را يادتان هست که چه‌قدر به من فحش دادند و بی‌چاره‌ام کردند، ولی دستِ‌آخر طرح همان موضوع و تداومش که ديگر به من ربطی نداشت، نقطه‌شروعی شد برای خيلی‌ها که تلاش کنند متهم به ابتذال نشوند؟] اين که اين موضوع برای من کفايت‌کننده است هم مهم نيست. چه خوب که در اين يک مورد خاص، جشنواره در حال راه‌افتادن است و ديديد که انتقاد من چندان هم که گمان می‌رفت تخريبی نبود و نيازی هم به تعميم دادن اختلاف‌نظرهای فرهنگی در عرصه‌ی وب به تعاملات صنفی و حرفه‌ای در فضای واقعی نبود. اما پس «مهم» چيست؟

مهم اين است که من فقط و فقط به‌عنوان يک وبلاگ‌نويس دستِ‌کم اين حق را داشته باشم که در وبلاگ شخصی خودم، حرف‌های خودم را ـ و نه توصيه‌های ديگران را ـ صريح و بی‌پرده بگويم. مهم اين است که به جايی نرسانند مرا که احساس کنم فضای خوابگرد ديگر به خود من تعلق ندارد و اين ديگران‌اند که درباره‌ی نوشته‌هايش تصميم می‌گيرند. خدای را سپاس که من هيچ‌گاه به مقولات فرهنگی ديد غرض‌ورزانه ندارم و خدا را شکر که در طرح هر انتقادی تلاش بسيار می‌کنم جمله‌جمله‌ی نوشته‌ام را با وسواس برگزينم تا هرگز جنبه‌ی تخريبی به خود نگيرد و الا اگر چنين نبود، چه می‌شد؟ می‌ماند زبان صريح من که آن هم حداقلی‌ترين امکانی‌ست که در وبلاگ شخصی خودم دارم. مهم اين است که مخاطبان من از هر صنف و طبقه‌ای که هستند اين حق‌ِ حداقلی را براي من محفوظ بدانند و هرجا که نوشته‌‌های من به‌مذاق‌شان خوش نمی‌آيد و پاسخی منطقی هم ندارند، خيلی راحت مرا جريمه کنند و پنجره‌ی خوابگرد را close کنند و ديگر محلِ سگ هم به آن نگذارند و در وبلاگ و يا وب‌سايت خودشان هرچه می‌خواهند بنويسند. چه تنبيهی از اين بهتر؟ ببخشيد که تکرار می‌کنم، نگران اين‌ام که نتوانسته‌ام منظورم را بفهمانم. پس دوباره می‌گويم:

خانم‌ها، آقايان!
اين‌جا وبلاگ من است، وبلاگ من. خيلی خوشحال می‌شوم وقتی مرا و نوشته‌‌های مرا ـ چه در اين‌جا، چه خصوصی و با ايميل و چه در وبلاگ  يا وب‌سايت خودتان ـ نقد می‌کنيد. برای من به‌عنوان يک آدم فرهنگی، به‌اندازه‌ی بيش از کافی در محيط کار و اجتماع محدوديت ايجاد کرده‌اند و پدرم را در‌آورده‌اند. بنابراين هيچ‌کس حق ندارد در اين‌جا برای من تعيين تکليف کند. در وبلاگستان هر کدام ما يک وبلاگ داريم و از اين نظر همه با هم برابريم. قبول کنيد که من نمی‌توانم پاسخگوی کم‌بيننده بودن وبلاگ و يا سايت شما  و در نتيجه مطرح‌نشدن نظر شما باشم و نيز نمی‌توانم به‌خاطر اين که وبلاگم بازديدکننده‌ی بيش‌تری دارد، حرف‌هايم را ننويسم. شما هم بنويسد. اگر دل‌تان خواست همين‌جا بنويسيد که مطمئن شويد همه می‌خوانند، اصلا به‌عنوان نويسنده‌ی مهمان بنويسيد؛ اما تو را خدا منطقی بنويسيد. و دستِ‌آخر اين‌که لطفا بگذاريد من خودم باشم و شما، شما باشيد.

خوابگرد: در متن تبليغ کتاب «کفش‌‌های شيطان را نپوش» گفته‌ بودم که اين مجموعه‌داستان تازه‌ی احمد غلامی را بايد خواند و پوست نويسنده‌‌اش را کند! شايد کار نادرستی باشد اين که در بررسی يک اثر، سوابق و فعاليت‌های نويسنده در بيرون اثرش را هم دخالت بدهيم ولی در مورد غلامی به دو دليل کمی فرق می‌کند. اول اين که در حوزه‌ی نقد و داوری ادبی واقعا از پرکارترين‌هاست و ناخواسته توقع آدم را بالا می‌برد، و دوم اين که جزو انگشت‌شمار نويسندگانی‌ست که هرگونه نقدی را ـ اگر البته نقد باشد و بس‌ ـ به‌سادگی و با فروتنی برمی‌تابد. خلاصه اين که پدرام رضايی‌زاده زودتر از هرکس ديگری ـ و حتا از خود من ـ ترکه‌ی نقد داستان‌های اين مجموعه را بلند کرده که حاصلش را می‌خوانيد.

نويسنده‌ی مهمان: پدرام رضايي‌زاده
پدرام رضايی‌زادهاحمد غلامي نويسنده، روزنامه‌نگار و دبير جايزه‌ی كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي‌ست.۴۳ سال دارد و داستان‌نويسی تجربي‌ست كه به تجربه‌های نو در داستان‌نويسی علاقه دارد. معمولا در داستان‌هايش به قصه بيش از ساختار اهميت مي‌دهد، دنبال بازي‌های زبانی نمی‌رود و خلاصه آن‌كه داستان‌هايش معمولا داستان‌های خوش‌خواني‌اند كه حول يك رويداد يا جريان برجسته و خاص شكل مي‌گيرند. سال ۸۱ يك مجموعه‌داستان منتشر كرد که اسم نداشت؛ يعنی اسمش بود «فعلا اسم ندارد». پنجمين مجموعه‌داستانش را هم همين چند هفته پيش، نشر چشمه منتشر کرد با اسم «كفش‌های شيطان را نپوش» . اين‌كه سه داستان اين مجموعه چه ربطی مي‌توانند به چهارده داستان «فعلا اسم ندارد» داشته باشند، البته سوالي‌ست كه شايد هيچ‌كس بهتر از خود احمد غلامی نتواند به آن جواب بدهد. [متن کامل]

رفاقت در عين انتقاد
اين که محمدحسن شهسواری، چهارمين قسمت از چندوچون بهترين داستان‌های مسابقه‌ی بهرام صادقی را در پنجره‌ي پشتی گذاشته و در اين بخش، خيلی مختصر و مفيد چهار داستان مرگ ماروسيای کوچولو نوشته‌ی مازيار نيشابوری ـ مرخصی نوشته‌ی علی جعفری ساوی ـ دريا هنوز هم توفانی بود نوشته‌ی عزيزالله ايما و بيا برويم به مزار نوشته‌ی سپينود ناجيان را مرور کرده، نيازی به گفتن من ندارد. اتفاق جالبی که اين‌بار افتاده، گفت‌وگوی شهسواری و سپينود درباره‌ی داستان بيا برويم به مزار است و جالب‌تر اين که هردوشان ـ هم منتقد و هم نويسنده‌ی داستان ـ پنبه‌ی داستان را زده‌اند. گاهی وقت‌ها دلم برای آرامش حاکم بر فضای اين پنجره‌ی پشتی مالش می‌رود. نه دعوايی، نه جار و جنجالی، نه کامنت فحاشانه‌ای، نه التماس دعای لينکی، نه مخاطب ديرفهمی و نه... اما اين برای گاهی وقت‌هاست فقط. يک‌وقت زيادی خوشحال نشويد!

شام با کارولين
يک داستان کوتاه ديگر به بخش کتابخانه‌ی خوابگرد اضافه کرده‌ام که عباس صحرايی نويسنده‌ی آن است به اسم «شام با کارولين». فرمت آن PDF است. اگر داستان را خوانديد و نظری درباره‌ی آن داشتيد، با خود عباس صحرايی مکاتبه کنيد. اين هم آدرس ايميلش: asahraee[@]hotmail[dot]com

وسط بودن، هميشه بهتر است!
بسيار کم پيش می‌آيد جواب ايميلی را ندهم؛ يک‌جور محذور اخلاقی. بنابراين يک‌بار ديگر از دوستانی که راه‌به‌راه و البته بی خبر از همديگر برای من داستان و شعر می‌فرستند برای نقد شدن و يا کارهای ديگری دارند از جمله تقاضای معرفی کتاب درباره‌ی‌ موضوعات مورنظرشان، يا درباره‌ی اشخاص و يا حتا سوالات فنی، تقاضا می‌کنم مرا از نظر اخلاقی گير نيندازند و کمی هم هوای وقت و انرژی من را بکنند. اولا من منتقد خوبی برای داستان نيستم، فقط يک خواننده‌ی حرفه‌ای‌ام. دوم اين که اساسا در حوزه‌ی شعر صلاحيتِ نظر دادن ندارم، چون خواننده‌ی حرفه‌ای آن هم نيستم بلکه گه‌گاه لذتی می‌برم از خواندن شعر. سوم اين که در مورد مسايل فنی کاملا بيلمز هستم و امورات فنی خودم را هم با کمک‌های هميشگی و بی‌دريغ يکی از دوستانم می‌گذرانم. اسمش را نمی‌آورم چون شاکی می‌شود. چهارم اين که در موارد ديگر اگر سوالی دارند، واقعا اولين‌ راه را ايميل زدن به من ندانند. نمی‌گويم آخرين راه، ولی دستِ‌کم بگذارند آن وسط‌ها. به‌هرحال خَيرٌ‌الاٌمور، اَوسَطٌها! و آخر اين که هم‌چنان لينک يادداشت‌های «برجسته‌ی» فرهنگی، ادبی و هنری خود را با تمام قدرت و توان برايم بفرستيد.

استخدام!
در بين دوستان خواننده که نمی‌شناسم‌شان، اگر کسی هست که توانايی روزنامه‌نگاری در مطبوعات سينمايی دارد، لطفا با نويسنده‌ی مستطاب اين وبلاگ نيمه‌متروک تماس بگيرد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.