خوابگرد قدیم
محمدحسن شهسواری:
خانم‌ها و آقایان نویسنده و مترجم!
از هفته‌ی آینده، همشهری جمعه دوباره منتشر خواهد شد و دوستان روزنامه خیلی اصرار دارند که هر هفته یک داستان تألیفی و یا ترجمه چاپ شود و اگر باور نمی‌کنید همین الان خودم اعتراف می‌کنم که بزرگ‌ترین مخالف چاپ داستان، این‌جانب محمدحسن شهسواری به عنوان مسئول صفحه بودم. بله، آن‌ها هم مثل شما چشم‌های‌شان گرد شد و برّ و برّ نگاهم کردند و پیش خودشان فکر کردند مگر می‌شود یک داستان‌نویس با چاپ داستان مخالف باشد؟ بله می‌شود. چون پیدا کردن داستانی که بشود با رعایت همه‌ی شرایط، آن را در یک روزنامه‌ی رسمی در ایران چاپ کرد، تقریباً جزو محالات است. داستانی با این شرایط:
ـ کلماتش بین ۸۰۰ تا ۱۲۰۰ باشد.
ـ داستانی حاوی حداقل‌های عناصر داستانی مانند تعلیق، کشش و... که جذابیت را در داستان افزایش دهد. فراموش نکنید روزنامه رسانه‌ای فراگیر است و به اعتقاد من جای داستان‌های سوپر پست‌مدرن و اولترا روشنفکری نیست.

و اما شرط اولیه و در واقع مهم‌ترین شرط:
ـ داستان‌ها به لحاظ محتوا قابلیت چاپ در یک روزنامه‌ی کثیرالانتشار ایرانی را داشته باشند. بنابراین دوستان نویسنده‌ای که علاقه‌ی وافر به خلق صحنه‌های [...] روابط [...] آدم‌های [...] و کلاً موراد کروشه‌پذیر دارند، عملاً موفق به چاپ داستان‌های‌شان نمی‌شوند.

حالا خودتان خداوکیلی قضاوت کنید؛ در سال، چند داستان تألیفی و یا ترجمه خلق می‌شود که هم جذاب باشد، هم بهداشتی، و  بین ۸۰۰ تا ۱۲۰۰ کلمه هم باشد تا من به عنوان مسئول صفحه بخواهم از بین‌‌شان انتخاب کنم؟ اما یکی از دوستان، خیلی سفت و سخت بهم گفت که تو وبلاگستان را خیلی دستِ‌کم گرفته‌ای؛ در بین همین وبلاگ‌نویسان، مترجمان و نویسنده‌های گمنامی هست که بعضی وقت‌ها خیلی بهتر از نویسندگان و مترجمان مشهور کار می‌کنند. تو یک فراخوان بزن! فوقش داستانی که به دردت بخورد پیدا نمی‌کنی. ولی فکر کن اگر واقعاً پیدا شد و تو به عنوان یک روزنامه‌نگار در آینده توانستی باشگاه نویسندگان و مترجمان همشهری جمعه را راه بیندازی، چه لذتی خواهی برد؟

پس خانم‌ها و آقایان نویسنده و مترجم محترم!
اگر داستان‌هایی با سه شرط زیر دارید:
۱ـ بین ۸۰۰ تا ۱۲۰۰ کلمه،
۲ـ جذاب،
۳ـ به لحاظ محتوایی قابل چاپ در روزنامه؛
به نشانی roodgoli[AT]yahoo[DOT]com بفرستید.

بعدالتّحریر:
امیدوارم این دوره از انتشار همشهری جمعه مانند دوره‌ی قبل، پر از خاطرات باحال و به یاد ماندنی باشد. یادش به‌خیر آن دوره که رئیس «علی‌رضا محمودی» بود و این علی‌رضا محمودی از معدود آدم‌هایی است که آدم کیف می‌کند زیر دستش کار کند. با این که، خدای من، این بچه‌ها چقدر اذیتش می‌کردند و مطالب را دیر می‌رساندند. «خسرو»، یادت است؟ آن روز البته تو نبودی و علی‌رضا را ما شش نفری دست‌هایش را گرفته بودیم که موهایش را از دست تو نکند؟ «نیما»، یادت می‌آید بازی ایران و چین را که من و علی‌رضا می‌گفتیم دهه چهل باید روحیه بدهد و بازی را باختیم؟

همه‌ی بچه‌های خوب و انگار تکرار نشدنی: حسین یاغچی بزرگ که همراه هم بیش از ۵۵ سال تجربه‌ی روزنامه‌نگاری داشتیم. مینا شهنی و سینا قنبرپور، زوج خوشبخت، با آن رخش‌شان. و خانم قاسمی، و عمید نمازی‌خواه که یک بار همین‌طوری داشت همه‌مان را کلهم اجمعین با چاپ یک مطلب می‌فرستاد اوین. بابک غفوری آذر که خیلی باحال می‌خندد و یک روز هم با پژو 206 من را رساند بهداری اداره. راستی سام کجاست؟ جواد قادری را هم خیلی وقت است ندیده‌ام. امیرحسین انگار این بار هم هست. رحمان بوذری که بچه‌مثبت جمع‌مان بود و البته خدای سرِ کاری و پیچاندن، محمدرضا شاهرخی بود و البته هنوز تا من خبر دارم هست. اما رحمان، همان بچه مثبتی که هست، بود. و بقیه‌ی آن جمع عالی که گرد علی‌رضا جمع شده بودیم و چه حالی می‌بردیم؛ مخصوصاً وقتی که رئیس متکلم وحده می‌شد و از خاطرات دوران مدرسه و یا سربازی‌اش می‌گفت، دیگر از دل‌درد نای خندیدن هم نداشتیم. یادش بخیر! انگار ما هم حالا دیگر آن قدر پیر شده‌ایم که حس نوستالژیک‌مان می‌شود!
ماجرا[ی سرقت ادبی] در ایران سر درازی دارد و اگر كسی آن را دنبال كند معلوم نیست به كجاها برسد. چه بسا اساساً یكی از دلایل عقب‌ماندگی فرهنگی این مملكت را بتوان همین مورد به حساب آورد؛ موردی كه پیش‌تر با عنوان امتناع اندیشه از آن یاد شده، و حالا هم می‌توان عنوان پخته‌خواری بر آن گذاشت. البته بعضی سرقت‌ها مثل موردی كه می‌خواهم در زیر به آن اشاره كنم بسیار مشهود و به اصطلاح «تابلو» هستند و بعضی كه خیلی هم متداول‌تر است، پنهانی و ناآشكارند. [متن کامل]
شهر کتاب قرار است یک دوره‌ی آموزش ویرایش را در چند مرحله برگزار کند که نخستین مرحله‌اش را به «وزن شعر فارسی» اختصاص داده و یکی از بهترین اساتید این رشته، یعنی ابوالحسن نجفی را برای تدریس آن در نظر گرفته. این دوره ویژه‌ی تابستان ۸۵ است که از روز یک‌شنبه ۴ تیرماه به‌صورت هفتگی ـ در ۱۰ جلسه ـ برگزار می‌‌شود. از همین زمان و در همین روز، یک دوره‌ی آموزشی با موضوع «نقد و نظریه‌ی ادبی جدید» هم در شهر کتاب برگزار می‌شود که تدریس آن را دکتر حسین پاینده به عهده خواهد داشت. اگر مایل‌اید ثبت‌نام کنید، به ساختمان شهر كتاب مركزی در خيابان حافظ شمالی بروید یا با شماره‌ی ۸۸۸۰۶۷۴۳ تماس بگيرید.
نمای جلد کتاب «شمایل لرزان مردها« نوشته‌ی هادی نودهیتازه‌ترین داستانی که در کتابخانه‌ی خوابگرد گذاشته‌ام، داستانی‌ست به نام خوشگذرانی از مجموعه‌داستان «شمایل لرزان مردها». نویسنده‌ی این کتاب «هادی نودهی»ست. این نخستین کتاب اوست به عنوان یکی از نویسندگان نسل جدید که بنا به خبر وبلاگ «نسل پنجم»، روز جمعه ۱۹ خرداد ۸۵، جلسه‌ی نقد و بررسی آن در کافه تیتر برگزار می‌شود. اگر داستان خوشگذرانی را خواندید و دیدید نثر داستان بین محاوره‌ای و کتابی می‌چرخد، حواس‌تان باشد که قهرمان داستان سرش گرم است از آن چه نوشیده، و نویسنده بی‌تقصیر است!

محمدحسن شهسواری قرار است در نشست روز جمعه‌ی نسل پنجم در کافه تیتر، درباره‌ی این کتاب صحبت کند. او حرف جالبی درباره‌ی هادی نودهی و داستان‌های کتاب «شمایل لرزان مرده‌ها» می‌زد؛ می‌گفت: "هادی نودهی در بیش‌تر داستان‌هایش پوست‌کنده داستان تعریف می‌کند و نیازی به ترفندهای روایتی و تکنیک‌های داستان‌گویی نمی‌بیند. که درستش همین است زیرا که واقعیت موجود، آن چه او در داستان‌هایش از تنهایی غربت غریب مردانش به نمایش می‌گذارد، آن قدر همدلانه‌اند که نیازی به واسطه و کاتالیزور ندارند."

کتاب «شمایل لرزان مردها» در سال ۸۴ توسط نشر نیلا منتشر شد که باز هم بنا به خبر وبلاگ نسل پنجم، مدیر این نشر ۳۰ نسخه از این کتاب را با ۵۰ درصد تخفیف به کافه تیتر سپرده تا در اختیار علاقه‌مندان قرار گیرد. داستان کوتاه «خوشگذرانی» از این مجموعه را می‌توانید این‌جا بخوانید.
برای ساعت‌‌های گریزم از روزمرگی در روزهای آینده، سه کتاب تازه گرفته‌ام که به شما هم معرفی‌شان می‌کنم:

سمت تاریک کلمات
نمایی از جلد کتاب «سمت تاریک کلمات» نوشته‌ي حسین سناپوریکم مجموعه‌داستان تازه‌ی «حسین سناپور»، با نام «سمت تاریک کلمات». سناپور حالا دیگر یک داستان‌نویس جاافتاده است که شهرتش از محافل ادبی بسیار فراتر رفته. حتماً رمان پرفروش «نیمه‌ی غایب» و رمان «ویران می‌آیی» او را خوانده‌اید. پس از آن، پارسال کتاب «با گارد باز» را منتشر کرد که مجموعه‌ای بود از داستان‌های خیلی خوب و خیلی بد سناپور، و تقریبا نتوانست انتظارات سخت‌گیرها را از او به عنوان یک نویسنده‌ی قوی برآورده کند؛ هرچند چاپ دوم این مجموعه هم گویا به بازار آمد. (اگر نمی‌دانید، بدانید که رسیدن یک مجموعه‌داستان به چاپ دوم طی یک سال، در این سال‌ها تقریباً شگفتی‌آفرین است.) امسال هم او مجموعه‌داستان «سمت تاریک کلمات» را منتشر کرده که چند ماه پیش، وقتی ممیزی ارشاد خبر داد چهار داستان از آن باید حذف شود، سناپور اعلام کرد از خیر چاپ کتاب می‌گذرد؛ ولی خوشبختانه یا متأسفانه، این کتاب با حذف آن‌ چهار داستان چاپ شده و اکنون شامل هشت داستان است.  پشت جلد این کتاب، پس از آوردن بخشی از متن یک داستان، این جمله چاپ شده: "رابطه‌ی انسان شهری معاصر با دیگران و محیط پیرامونش، دست‌مایه‌ی هشت داستات مجموعه‌ی «سمت تاریک کلمات» است."
نشر چشمه ـ ۸۵ صفحه ـ ۹۰۰ تومان

عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک یا...
نمایی از جلد کتاب «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیشمک یا...» نوشته‌ي حسین مرتضاییان آبکنارکتاب دوم، نخستین رمان «حسین مرتضاییان آبکنار» است با نام جذاب و عجیب «عقرب روی پله‏های راه‏آهن انديمشک، يا از این قطار خون می‏چکد قربان». آبکنار یکی از شاخه‌های پرشمار جریانی ادبی در ایران به نام هوشنگ گلشیری‌ست. پیش از این دو مجموعه‌داستان منتشر کرده بود به نام‌های «كنسرت تارهای ممنوعه» و «عطر فرانسوی». داستان نخستین رمان آبکنار درباره‌ی جنگ است. در ایران که معمولاً داستان‌نویس‌ها با انتشار مجموعه‌داستان رسماً لباس نویسندگی می‌پوشند، چاپ نخستین رمان یک‌جور ورود به عرصه‌ی نویسندگی در عرصه‌ای جدی‌تر و حرفه‌ای‌تر محسوب می‌شود. چند سطری از متن رمان در پشت جلد آمده به این قرار: "کمی آن‌طرف‌تر کنار کُناری دژبانی با باتوم می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید می‌کوبید می‌کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود..."
نشر نی ـ ۸۳ صفحه ـ ۲۰۰۰ تومان

شعر به انتظار تو
نمایی از جلد کتاب «شعر به انتظار تو» نوشته‌ی علی مؤذنیو اما کتاب سوم، تازه‌ترین مجموعه‌داستان «علی مؤذنی»ست با نام «شعر به انتظار تو». علی مؤذنی نویسنده‌ای کهنه‌کار است، ولی به قول سیدمهدی شجاعی، گرايش او به فيلم‌نامه‌نويسی در سال‌های اخير سبب شده نامش در فهرست قصه‌نويسان معاصر كمرنگ شود. مجموعه‌ جدید مؤذنی شامل بیست و دو داستان کوتاه است که در فاصله‌ی زمانی ۱۵ سال نوشته شده‌اند. از علی مؤذنی تا كنون بيش از پانزده مجموعه‌داستان و رمان، و بيش از شش مجموعه‌ی فيلم‌نامه و نمايش‌نامه منتشر شده. «غلامحسین ساعدی» نام یکی از داستان‌های مجموعه‌ی «شعر به انتظار به تو»ست که مؤذنی آن را به اکبر رادی تقدیم کرده و با این سطرها آغاز می‌شود: "ساعت بیست دقیقه به سه است و تا مسجد هم همین مقدار زمان راه است. بهتر است دیگر برگردد. ناگهان چرخید و با زنی سینه به سینه شد. زن نرم بود، و گرم. سرخی لب‌های زن را بیش‌تر از جاهای دیگرش دید و بعد هم به بوی او معطر شد. گفت، دستپاچه: معذرت می‌خواهم..."
انتشارات کتاب نیستان ـ ۳۲۸ صفحه ـ ۳۵۰۰ تومان
فرشید فرجی هنگام ورود به ایرانفرشید فرجی، مستندسازی‌ست که پارسال گرفتار آمریکایی‌ها شد و مدتی را در زندان ابوغریب گذراند. پس از آزادی‌اش معلوم شد که اقدام جمعی بلاگرهای ایرانی در آزادی او نقش مستقیمی داشته. او چند روز پیش با نوشتن نامه‌ای انتقادی به صلیب سرخ، سالروز زندانی‌شدنش را جشن گرفت! اکنون روایت شوق‌انگیز و در عین حال دردناک او را بخوانید از چگونگی آزادشدنش که به احترام شما و اختصاصاً برای شما بلاگرها نوشته و برای انتشار به من سپرده است.

فرشید فرجی: رضا جان، اینو برای تو  و دیگر دوست‌های وبلاگی مهربونم می‌نویسم: بذار یه خاطره‌ براتون تعریف کنم تا بدونید چه شاهکاری کردید.

حدود چهل روز بود که توی اون جهنم بودم. بعدازظهر بود و مثل روزهای دیگه، از شدت گرما بی‌حال، خیس عرق توی چادر ولو شده بودم. مثل همیشه داشتم به ایران، به خانواده‌ام و دوستام فکر می‌کردم... و به این که بالاخره یه روز برمی‌گردم و... که یهو یکی از زندانی‌ها سراسیمه پرید تو چادر و فریاد زد: ایرانی... ایرانی... و به بیرون چادر اشاره کرد و تکرار کرد: آمریکی... آمریکی... آمریکی... (عرب‌ها به آمریکایی‌ها می‌گن آمریکی)

فکر کردم شوخیش گرفته و داره سر به سرم می‌ذاره؛ اصلا حال شوخی نداشتم، پس بهش اعتنا نکردم، ولی او دوید جلو و منو کشون کشون برد بیرون چادر... وقتی رسیدیم جلوی در، دیدم پشت سیم خاردارها چند تا افسر که کلّی ستاره و نشان رو لباس‌هاشون چسبیده، با چند تا محافظ گردن‌کلفت ایستادن و به من نگاه می‌کنند! یواش رفتم جلو. یکی‌شون به فارسی ازم پرسید: شما ایرانی هستید؟ در حالی که از شنیدن زبان فارسی، بعد از اون همه روز ذوق زده شده بودم (زبان مادری که فکر می‌کردم لابد سال‌ها از شنیدنش محروم خواهم بود) و داشتم شاخ درمی‌آوردم که یه نظامی آمریکایی داره بدون یه ذرّه لهجه، فارسی حرف می‌زنه، گفتم: بله. [ادامـه]
در یادداشت قبلی‌ام، در قالب نوشتاری توصیفی و نه استدلالی، ادعا کرده بودم سینما در ایران یعنی پدرسوختگی. خیلی‌ها به اشتباه افتادند در قضاوت. مؤدب‌های‌شان حق داشتند. تا وقتی که همه یا برخی دلایلم را در این‌جا نگویم، به همه‌ی شما ناگزیرم حق بدهم که اگر بی‌اطلاع‌اید، این کار مرا هم پدرسوختگی بدانید یا مرا متهم کنید به کلی‌گویی، زیاده‌گویی و... این که اعتماد دستِ‌کم هفت هشت نفر از دوستان سینمایی و مسئولان سینمایی نسبت به خودم را یک‌جا ویران کنم با گفتن برخی شواهد برای اثبات گسترش پدرسوختگی در سینمای ایران، با تعهد اخلاقی «یک‌طرفه‌ای» که به آن پایبندم، منافات دارد. تا زمانی که این احساس با من است، به شما کاملا حق می‌دهم که از نوشته‌ی قبلی من برنجید و به هر صفت ناپسندی متهم کنید، ولی بی‌انصافی را نمی‌پذیرم. فقط به عنوان نمونه و برای مثال نقض، این یادداشت دو سال و سه ماه پیش مرا بخوانید، با این توضیح که مانی حقیقی نه دوست من بود، نه هست، نه او را دیده بودم، نه دیده‌ام هنوز، نه فیلمش را دیده بودم، نه دیده‌ام هنوز.

تکرار می‌کنم؛ تا زمانی که خودم را ـ نه پیش دیگران، که پیش خودم ـ متعهد می‌دانم، کاملا به شما حق می‌دهم که هر جور که مایل‌اید قضاوت کنید. ولی لطفاً تا همان زمان، این فیلم «به‌آهستگی» را هم اگر توانستید بروید ببینید؛ فقط به این خاطر که حدس می‌زنم اگر تیزر این فیلم شبی چند‌بار به مدت دو هفته از تلویزیون پخش می‌شد، احتمال سینما رفتن‌تان بسیار بود. من از به‌آهستگی، کارگردان یا نویسنده یا تهیه‌کننده‌اش به هیچ وجه دفاع نمی‌کنم. بلکه در حد خودم، هم‌چون همیشه، تلاش می‌کنم پیرو یک درخواست انسانی، بخش بسیار بسیار کوچکی از زیانی را که پدرسوختگی سینما بر سر برخی آثار می‌آورد، جبران کنم؛ فقط همین. شاید بعدها که درباره‌ی نسبت خودم با همین فیلم نوشتم (شاید)، بیش‌تر باور کنید که این کار من هیچ ربطی به سینما ندارد، به «انسان» ربط دارد!

پی‌نوشت:
روز دوشنبه و سه‌شنبه (۸ و ۹ خردادماه)، سئانس ۱۹/۳۰، سینما صحرا: فیلم به‌آهستگی با حضور کارگردان و بازیگران فیلم اکران می‌شود.
محمدرضا فروتن در نمایی از فیلم «به‌آهستگی»ببخشید که این توصیف بی‌ادبانه را به کار بردم. به جز جایگاه تماشاگر، هر کجای سینمای ایران که ایستاده باشید، از همکار فیلمنامه‌نویس گرفته تا کارگردان و تهیه‌کننده، کافی‌ست کمی منصف باشید تا شما هم به این توصیف برسید. سینما در ایران جایی‌ست که آدم‌ها روی کول هم سوار می‌شوند، روی دوش هم می‌ایستند و دیگری را اگر زورشان برسد، له می‌کنند. سینما در ایران جایی‌ست که شرافت و رفاقت و انسانیت و صداقت و چند تا «ات» دیگر چیزی شبیه شوخی‌ست. شاید دلیلش ساز و کار دولتی، آیین‌نامه‌های متداخل و پر از ابهام، و تأثیر بیمارگونه‌ی آدم‌ها به‌جای کارکرد درست قانون‌ها باشد. البته فقط این نیست.

اگر در جایی به اسم ادبیات مثلاً، شهوت «نام» است که نویسندگان و محافل ادبی را تا مرز پدرسوختگی پیش می‌برد، در سینما، شهوت «نام» در کنار اشتهای «نان» سینما را به پدرسوختگی تمام‌عیار تبدیل کرده است. کاش می‌توانستم از میان انبوه خبرهایی که در همین چند روز اخیر، درباره‌ی این فیلم و آن فیلم، و این فیلمساز و آن سینماگر شنیده‌ام یکی را بازگو کنم تا عمق فاجعه را آن‌ها که فقط در جایگاه تماشاگر نشسته‌اند، درک کنند. ولی افسوس که بیان حتا یکی از آن‌ها، نیازمند پا گذاشتن بر تعهد اخلاقی و رفاقتی‌ست که همواره به آن پایبند بوده‌ام و اگر نمی‌بودم لابد الان سینماگر بودم!

باور کنید برای هیچ سینماگری در ایران، به‌خاطر سینماگر بودنش هیچ ارزشی قائل نیستم، از بس که می‌بینم از نزدیک که چگونه در هر شغل سینمایی‌ای که دارند و بر هر مرتبه‌ای که نشسته‌اند، پای منافع مربوط به نام و نان خود، از فشار دادن تهِ کفش کثیف خود بر دهان لاغرترین یاورشان هم دریغ نمی‌کنند. روشنفکر و غیرروشنفکر هم ندارد. در پدرسوختگی هم‌پای هم‌اند؛ تنها یکی تیغش کوتاه است و نهایت به گردن همکار بغل‌دستی خودش می‌رسد، و دیگری تیغش بلندتر است و تیزتر، و گردن کلفت‌ترها را هم نوازش می‌کند. البته گریزی هم نیست. انسان‌ترین و روشنفکرترین سینماگر هم در این فضای بیمار و برادرکش، اگر بخواهد سینماگر باقی بماند، نمی‌تواند که بگریزد از پدرسوختگی؛ حتا اگر ناخوشایندِ خودش باشد و در بیرون سینما، نه تنها نشانی از پدرسوختگی نداشته باشد که همواره انسانیت و شرافت و صداقت و مردی را پدری کند.

کاش می‌شد مثلاً بگویم همین الان که بر سر یک وام سی میلیون تومانی فارابی، چگونه خیمه می‌زنند و در کمال روشنفکری، از بدمن‌ترین رل فیلم‌های فارسی هم بدمن‌تر می‌شوند! کاش می‌شد مثلاً بگویم که مثلاً پای این تیتراژ دو سه دقیقه‌ای لعنتی، چه خون‌ها که ریخته می‌شود، چه رفاقت‌های دراز که به پدرکشتگی می‌انجامد، چه هزینه‌های معنوی و مادی بسیار که پرداخت می‌شود و چه شب‌های درازی که خلوت سینماگران به ریختن طرح و توطئه می گذرد. کاش می‌توانستم بگویم که اتفاقاً آن‌هایی که گمان می‌کنید همه‌ی وجنات‌شان رنگ و بوی روشنفکری دارد، و سینما را پدرخواندگی می‌کنند، بدترین جنس پدرسوختگی را در خود پرورش داده‌اند و از رو هم نمی‌روند. خسته‌تان نکنم با این کلی‌گویی‌ها. وقتی معذورم از آوردن حتا یک مصداق با ذکر نام و مشخصات، چرا کش می‌دهم این رشته را؟

شب چهارشنبه، وقتی خبر اکران پیش از موعد فیلم «به‌آهستگی» را دیدم، داغ دلم تازه شد. قرار بود این فیلم در اواخر تیرماه اکران شود. فهمیدم که باز اتفاقی افتاده؛ و افتاده بود. فیلم «به‌آهستگی» فرصتی برای تبلیغ پیدا نکرد. سوای آن، فقط در سه سینما روی پرده رفت. اگر میزان خاصی هم فروش نکند، اکرانش به سه هفته هم نخواهد رسید. با توجه به کمبود سالن سینما، انصافاً چگونه می‌شود بدون نصب بیلبورد، پخش پوستر، پخش تیزر تلویزیونی و سینمایی، پوشش رسانه‌ای، و انواع و اقسام روش‌های تبلیغی برای معرفی فیلم و دعوت به تماشای آن، از فیلمی انتظار فروش داشت؟ در بهترین حالت ممکن، فیلمی مثل «به‌آهستگی» فروش رکوردشکنی ندارد، ولی ظرفیت آن را دارد که در انبوه فیلم‌های بی‌ارزشی که اشتباهاً به آن‌ها تجاری می‌گویند، و فیلم‌های کسالت‌بار نخ‌نمایی که اشتباهاً به آن‌ها فیلم‌های معناگرا می‌گویند، خودی نشان بدهد.

شخصاً بسیار متأسف‌ام که صاحب‌نفوذها در اکران فیلم‌ها، چنین بی‌رحمانه سر یک فیلم را می‌برند. گمان نکنید ضرر اصلی را تهیه‌کننده می‌کند، نه؛ سینما در ایران به همان اندازه که ورشکسته به‌نظر می‌آید، معجزات عجیبی دارد که در ذهن نمی‌گنجد. ضرر اصلی را کارگردانی می‌کند که به شوق سینماروهای ایران فیلم ساخته است. آن هم فیلمی که فیلمنامه‌اش از پرویز شهبازی‌ست، فیلمی که فیلمنامه‌اش جایزه‌ی بهترین فیلمنامه را گرفته، فیلمی که به عنوان بهترین فیلم بخش بین‌الملل جشنواره شناخته شده، فیلمی که محمدرضا فروتن به خاطر بازی در آن، جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد بخش بین‌الملل را گرفته، و فیلمی که نه اصطلاحاً جشنواره‌ای صرف است، نه تجاری مزخرف، نه معناگرا و نه تجربی.

پیشنهاد می‌کنم تا دیر نشده، به تماشای این فیلم بروید. «به‌آهستگی» یک فیلم خوب است، نه به این معنا که لزوماً با تفکر جاری در فیلم موافق خواهید بود یا ظرایف روایت در داستان را خواهید پسندید، بلکه به معنای این که با فیملی طرف‌اید که قصد گول‌زدن شما را ندارد، اندیشه‌ای خاص با نگاهی نو در آن هست، و هیچ قالب ازپیش‌تعیین‌شده‌ای ـ از قالب‌های تحمیل‌شده بر سینمای ایران ـ را برای خود در نظر نگرفته است.

وقتی که به عنوان همکار فیلمنامه‌نویس این فیلم با پرویز شهبازی کار می‌کردم ـ و تنها خاطره‌ی خوش من از این فیلم مربوط است به همان روزها و نه بعدش! ـ از نزدیک می‌دیدم و می‌آموختم که چگونه با هزار بار بالا و پایین کردن کل داستان و جزییات ریزبه‌ریز آن تلاش می‌کند به شعور مخاطب احترام بگذارد؛ کاری که بیش‌تر نویسندگان و کارگردانان سینمای ایران نمی‌کنند، چه در سینمای روشنفکری، چه تجاری و چه سفارشی. یعنی شعورش را ندارند که به شعور مخاطب احترام بگذارند. اگر می‌گویم «به‌آهستگی» یک فیلم خوب است، به همین خاطر است. تماشایش کنید.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.