خوابگرد قدیم
همیشه زمستان در کنار آتش، برایم دلپذیرتر و دوست‌داشتنی‌تر بوده تا تابستان، چه رسد به تابستانی که شش ماهه به دنیا می‌آید و از پیش، روح را آواره‌ی جسم ِ از جان رفته می‌کند.
لعنت به خورشیدِ تهران، با این همه نور داغی که می‌پاشد.
 نفرین بر تابستان تهران، که درازی روزهایش تمامی ندارد و از مزه‌ی چای یا قهوه جز داغی تهوع‌آور، هیچ نصیبِ آدم نمی‌شود
خدایا برسان سرما را. تابستان را نمی‌خواهم، برسان آتشی را که زمستان را گرم می‌کند.
برسان روزهایی را که کنار آتش‌ـ‌نشستن، باز هم آرزوی کوچکِ هر روزه باشد، به هوای قهوه‌ای تلخ، یا چای  گسی با طعم چای خالص ایرانی...
مدت‌هاست لذتی که از صدبار شنیدن ترانه‌ها و آوازهای قدیم‌تر شجریان می‌برم، از دوبار شنیدن تصنیف‌ها و آوازهای تازه‌تر او نمی‌برم؛ حتا اگر این ترانه‌ی قدیمی را با سی سال تأخیر بشنوم یا کار جدید، آلبوم «سرود مهر» باشد. لطفاً بلندگوی کامپیوتر خود را روشن کنید تا در کنار خواندن ادامه‌ی این واگویه، ترانه‌ای بی‌نظیر بشنوید با نام «نامه‌ای برای تو» از شجریانِ قدیم با آهنگی از زنده‌یاد سلیم فرزان. [ادامـه]
حسین سناپور: ظاهراً عادتِ «مطلب جعل كردن» را به این زودی‌ها بعضی نشریات ما ترك نمی‌كنند. بسیاری از ما یاد گرفته‌ایم كه به هر نوشته‌ای جواب ندهیم و از كنار خیلی‌هاشان، كه دروغ و تهمتی به‌مان می‌زنند، یا نقد كج‌وكوله‌ای ازمان می‌كنند، بگذریم. اما این‌كه از زبان ما تهمت‌هایی را نثار دیگران كنند، نمی‌تواند بی‌جواب بماند.

یكی دو روز پیش در كتاب‌فروشی چشمه، اتفاقی، مجله‌ی «آزما» را ورق ‌می‌زدم و دیدم در گزارشی درباره‌ی كافه‌نشینی یا نویسند‌گان كافه‌نشین،‌ حرف‌هایی را از من نقل كرده كه همه‌اش دروغ محض است. در چند سطری از قول من گفته شده كه، داستان‌نویسانی كه به كافه می‌روند جدی نیستند و این كار جنبه‌ی تفریحی دارد و این‌ها به كلاس‌های داستان‌نویسی، و از جمله كلاس‌های من، نمی‌روند.

در این چند جمله، چنان من از كلاس‌های خودم حرف می‌زنم كه انگار من و كلاس‌هایم مركز جهان‌ایم و  راه داستان‌نویس‌بودن و جدی‌بودن از من و كلاس‌های داستان‌نویسی می‌گذرد. خب، معلوم است وقتی این دروغ‌ها را مكتوب از كسی نقل كنند، دیگر چه چیزها كه شفاهی نقل خواهند كرد.

یادم هست كه برای موضوع نویسند‌گان كافه‌‌نشین با من تماس گرفتند، ‌اما خوب هم یادم هست كه گفتم من به‌ندرت به كافه‌ها رفت و آمد می‌كنم و این‌ نویسندگانی را كه می‌گویید، نمی‌شناسم، و در میان شاگردان‌ام هم نمی‌شناسم كسانی را كه از این نویسند‌گان باشند. بعد هم تاكید كردم كه بنا بر این نظری ندارم و نمی‌توانم درباره‌شان بدهم. اما انگار خبرنگار محترم، نه به كل حرف من و نه به این بخش حرفم هیچ توجهی نداشته و از لابه‌لای جمله‌ها، آن‌چه را كه دوست داشته شنیده و بعد هر چه دل‌اش خواسته به آن اضافه كرده. از دو سه تكه مطلب دیگری هم كه از دیگران نقل شده جهت‌گیری یك‌سویه‌ی مجله پیداست.

من واقعاً نمی‌دانم وقتی این همه نویسنده هست كه آن مجله می‌توانست نظر دل‌خواهش را از زبان آن‌ها بشنود و نقل كند،‌ چه دلیلی جز تنبلی یا سهل‌گیری یا اعتماد به این‌كه من یا دیگران این مجله را نمی‌خوانیم، برای ساختن این دروغ‌ها بود؟ خودشان بهتر می‌دانند و من فقط متاسف‌ام و این‌جا دست‌كم می‌توانم نظر كلی‌ام را نه درباره‌ی آدم‌ها یا گروه خاص،‌كه درباره‌ی كافه‌نشینی نویسند‌گان بگویم.

به ‌نظرم در شرایطی كه ما داریم (نداشتن انجمن‌ها و مكان‌های خاص برای نویسند‌گان و همین‌طور مشكلات جمع شدن در خانه‌های شخصی) به نظرم اتفاقاً كافه‌ها بهترین جای ممكن برای دور هم جمع‌شدن نویسند‌گان است. كافه‌ها مكانی را فراهم می‌كنند برای گفت‌وگو و تبادل‌نظر و حتا شاید از آن مهم‌تر، برای دیدن دوست‌های همدل با مشغله‌ی ذهنی‌ شبیه به ما. پس در عین حال كه فكر می‌كنم قرار نیست همه‌ی كارهامان، مثل همین كافه‌ رفتن،‌ جدی باشد، باز فكر می‌كنم امكان مهمی در همین كافه رفتن هست كه می‌تواند نه فقط به داشتن روابط انسانی ما كمك كند، ‌كه در كاری مثل ادبیات هم افق دید و دانش ما را وسیع‌تر كند. بی‌دلیل هم نیست كه بسیاری از بزرگان ادبیات ایران و جهان، عمده‌ی ارتباط‌ها‌شان در كافه‌ها بوده است (یكی از زیباترین عكس‌هایی كه از نویسند‌گان دیده‌ام، عكسی است كه بكت را در میان رمان‌نویس‌های فرانسه در جلو یك كافه نشان می‌دهد). آن‌ها هم مثل ما نه امكانات مالی احزاب و گروه‌های مالی قدرت‌مند دیگر را داشته‌اند و نه می‌توانسته‌اند از امكانات دولتی برای دور هم جمع‌شدن استفاده كنند.

اگر در سال‌های جوانی ما، ‌یعنی ده پانزده سال بعد از انقلاب، تعداد كافه‌ها بسیار كم و با شرایط خفقانی نبود و ما شانس جوان‌های حالا را داشتیم، احتمالاً ما هم پاتوق‌ها خودمان را در همین كافه‌ها پیدا می‌كردیم. چون فكر می‌كنم هیچ چیز (نه اتاق‌های گپ در فضای اینترنت و نه گفت‌وگوی وبلاگی و مكتوب در نشریه‌ها و نه حتا جلسه‌های نقد و بحثی كه ما در خانه‌ها داشته‌ایم و داریم) جای گفت‌وگوی رودررو، آزاد،‌ پراكنده و سیلانیِ كافه‌نشینی را نمی‌گیرد (البته این هم جای آن‌ها را نمی‌گیرد). این‌كه الان این كافه‌نشینی‌ها چه حال و هوایی دارد، ‌من بی‌خبرم. اما می‌دانم از همین گفت‌وگوهای دوستانه و پراكنده تا جلسه‌های با موضوع و بی‌موضوع را می‌شود در كافه‌ها داشت. یعنی كافه هم یك‌جور ابزار است و مثل هر ابزار دیگری می‌شود استفاده‌های جورواجور از آن كرد. خلاصه این‌كه اگر من نظری یا احساسی هم به كافه‌نشینی دوستانِ ندیده و اغلب نشناخته‌ام داشته باشم، فقط تحسر برای خودم است و نداشتن همین امكان حداقلی در زمان جوانی، و ‌نه آن چیزهایی كه این مجله از قول من نقل كرده.

برای دوستان كافه‌نشین شادی و روابط بیش‌تر آرزو می‌كنم و برای این‌طور نشریه‌ها صداقت و كارِ بهتر.
حسین سناپور
کم پیش می‌آید که، برای نوشتن یادداشتی چندسطری در این‌جا، قلمم چنان در دست‌اندازهای ذهنم بیفتد که عاقبت، جمله‌ی شروعم بشود همین که خواندید. حیاتِ ادبی ایران، نه تنها از فشارهای «بیرونی» به «تنگنا» افتاده که از درون نیز «سرطان» قلم کردنِ پای برپادارندگان آن، به جانش افتاده و، خود به دست خویش کلنگ برداشته‌ایم و می‌کوبیم بر خانه‌های کوچکِ باقی‌مانده‌مان و، «آن‌ها» که همین حیاتِ نیمه‌جان را هم برنمی‌تابند، پشتِ سرمان ایستاده‌اند و با زهرخند، کلنگ زدن‌مان را هنّ و هنّ می‌کنند و خداقوت می‌گویند!

محفل‌گرایی و برهم‌تاختن، همواره نمکِ فضای ادب‌مان بوده و به باور برخی، پیش‌برنده‌ی نویسندگان و منتقدان، تا ادبیات درجا نزند، نماسد، نگندد. اکنون اما، محفل‌های ادب‌مان شده فقط صفحه‌های برخی روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها، تا از تعامل و جدلِ «چشم در چشم» محروم بمانیم، و کافه‌هایِ حرف‌هایِ درِ گوشی‌مان در حضور «شاهدان عینی»، جای‌شان را داده‌اند به کامنت‌های وبلاگ‌ها که «بی‌نام و نشان»، به اسم انتقاد، تخریب کنیم و تخریب شویم و، به اسم «بیان آزاد نظر» ویران کنیم همین دیوارهای کوتاهِ باقی‌مانده را.

«دست‌اندازهای ذهنی‌ام» این‌هاست: حقی که در نقدِ هم‌دیگر به آن باور دارم، ضعف‌های احتمالی برخی جوایز ادبی، ناپختگی ناگزیر برخی روزنامه‌نگاران و نویسندگان مطبوعات، تعارف‌های گاه دروغینی که در جامعه‌ی ادبی شکلی بیمارگونه پیدا کرده و خیلی از ما به‌حق، از آن گله‌مندیم، و چیزهایی دیگر از این دست. این دست‌اندازها مرا بیمناک می‌کند از این که هشدارم به‌درستی درک نشود، یا جدی گرفته نشود، و به اشتباه بیفتند کسانی که نیتِ‌شان در انتقاد، تنها زنده‌نگاه داشتن روح نقد در این فضاست و گمان کنند که مقصودم «سکوت کردن» است. اما با داستانی که حدود یک سال است راه افتاده، این بیمناکی انگار بی‌جاست.

آن چه در حال رخ دادن است، به هم آمیختنِ نقدهای مشفقانه با تخریب‌های شیطنت‌آمیز، و هم‌خانگی پیامدِ نهایی خرده‌گرفتن‌های به‌جای بی‌نام و نشان، با پیامدِ نهایی ویرانگری‌های «بدخواهانِ گمنام» است. این خانه‌ی مشترک کجاست؟ جز به زیرکشیدن هر کس و هر جایی که برای سرپا ماندن ادبیات، به هر شکلی ایستادگی و کار می‌کند؟ خواه این کس یا جا، جایزه‌ي گلشیری باشد یا جایزه‌ی واو، روزنامه‌ی شرق باشد یا هم‌میهن، شهریار وقفی‌پور باشد یا حسین سناپور، مهدی یزدانی خرم باشد یا مدیا کاشیگر، کانون ادبیات ایران باشد یا شهر کتاب...

به زعم من، ویرانگری‌های اخیر و ترور شخصیت‌هایی که به شکلی «مشکوک» در کامنت‌های چندین وبلاگ ادبی رخ داد، ادامه‌ی ماجرایی‌ست که بر سر جوایز ادبی، به ویژه جایزه‌ی گلشیری پیش آورده شد. و آن ماجرا، خود ادامه‌ی ویرانگری پرشتابی بود که سال پیش در کامنت‌های هفتان و خوابگرد جلوه کرد.

راست این است که، به دلیل امکان مدرنی چون «کامنتِ» وبلاگ‌ها، و نیز به خاطر درهم‌آمیختگی مبهم «سیاست» و ادبیات در خبرگزاری‌ها، «نقدهای از درونِ» جامعه‌ی ادبی ایران، به شیطنت‌هایی از «بیرون» آلوده شده که، برآیند آن افزون بر بی‌اثرشدگی انتقادهای مشفقانه و به‌جا، چیزی نیست جز همان که گفتم: خسته کردن هر کس و هر جایی که هنوز برای ادبیات، به هر شکلی ایستادگی و کار می‌کند، و در پیِ آن، به پستو فرستادن و به زیرکشیدن. نقش ما در برخورد با این سرطان خوش‌خیم چیست؟ بدخیم کردن آن، یا کمک به درمان آن؟

گمان می‌کنم هر گونه مشارکت در گستردانیدن دامن این ویرانگری‌ها، و نیز هر گونه برخورد ناآگاهانه‌ی انفعالی با آن، چه خود منتقد باشیم، چه نباشیم، کمک به مقصودی‌ست که «دشمنان ادبیات» آن را دنبال می‌کنند. نگاهی گذرا به هر فصل این داستان تلخ ـ و اخیراً «کامنت‌های زنجیره‌ای» ـ شما را به چه نتیجه‌ی سرراستی می‌رساند؟ در طی چندین سال اخیر، شمار بسیاری از فعالان ادبی به گوشه‌های انزوا یا بیرون از وطن رانده شدند، و شماری از نهادهای مؤثر ادبی به انحلال و تعطیلی کشانده شدند، به اعتبار کامنت‌های زنجیره‌ای، اکنون اگر جایزه‌ی هوشنگ گلشیری نباشد، روح هوشنگ گلشیری هم نباشد، جایزه‌ی منتقدان مطبوعات، روزی روزگاری و واو نباشند، مهدی یزدانی‌خرم کار نکند، احمد غلامی سردبیری نکند، شهریار وقفی‌پور، محمدحسن شهسواری، حسن محمودی و دیگر نویسندگان و منتقدانی که هنوز از پا نیفتاده‌اند، خانه‌نشین شوند، شهر کتاب و محمدخانی و محمدرضا گودرزی و کانون ادبیات ایران، ادبیات را رها کنند، کاوه میرعباسی و عبدالله کوثری و بلقیس سلیمانی و حسین سناپور و دیگر نویسندگان و مترجمان ادبی، قلم را  کنار بگذارند، و از همه جالب‌تر، وبلاگ‌نویسان جوانِ دل‌بسته‌ی ادبیات هم در دم خفقان بگیرند... با این وصف، از این بنای زخمی، دیگر چه می‌ماند؟!

نویسندگان و مترجمان و منتقدان ادبی، نه همگی بی‌خطاترین انسان‌های روزگارند و نه همگی روشنفکرترین مردم ایران، اما می‌توان در عین نقدهای منصفانه و بی‌تعارف، در نیالوده‌شدن مرزهای این انتقادها با خواسته‌ی بدخواهان گمنام، کوشید، حتا اگر با منتشر نکردن یا پاک کردن کامنت‌های توهین‌آمیز و ویرانگر باشد؛ هم‌چنان که حسن محمودی، به‌درستی راه را برای ادامه‌ی شیطنت در کامنت‌های وبلاگش بست. فراموش نکنیم فحش‌ها را زمانی باد می‌بُرد که می‌شد چماق را در ملاءِ عام، بر سر حریف کوبید؛ اکنون اما فحش‌ها را باد نمی‌بَرَد، این بادِ فحش‌هاست که اگر جلوی وزیدنش را نگیریم، همه‌ی ما را با خود خواهد برد!

پی‌نوشت:
پیشنهاد من هرگز این نیست که نقد تند و صریح نکنیم یا هر کامنتِ انتقادی را پاک کنیم، بلکه مقصودم کامنت‌هایی‌ست بی‌ربط و زنجیره‌ای که شیطنت در آن‌ها آشکار است و در هر کدام از آن‌ها، نام اشخاص آورده می‌شود، همراه با توهین و تهمت و پرده‌دری. طبیعی‌ست که صاحبِ هر سایت و وبلاگی، تعاریفی از این چهار وضعیت (بی‌ربطی، توهین، تهمت، پرده‌دری) دارد و درکِ آن‌ها چندان هم سخت به نظر نمی‌رسد. توصیه‌ی من برای ایجاد خفقان نیست، توصیه‌ام حفظ حرمت آدم‌ها و هم‌سفر نشدنِ ناخواسته با دشمنان ادبیات در فرم انتقادهاست.
[فرستادن نظرهای خصوصی]
دفتر دوم «نگره» که به نقد کتاب‌های منتشرشده در هر فصل، با زمینه‌ی ادبیات داستانی اختصاص دارد، منتشر شد. این دفتر را که زیر نظر فتح‌الله‌ بی‌نیاز، شهلا زرلکی و مسعود میرزایی منتشر شده، در کتاب‌فروشی‌ها می‌توانید بیابید.از‌ کتاب‌های نقد شده در این مجموعه، می‌توان به «فانتوماس علیه خون‌آشام‌های چند ملیتی» اثر خولیو کورتاثار، ترجمه‌ی کاوه میرعباسی، «ریشه‌های رمانتیسم» اثر آیزیا برلین، ترجمه‌ی عبدالله کوثری، «تجاوز قانونی» اثر کوبو آبه، ترجمه‌ی علی قادری، «زنی با چکمه‌ی ساق‌بلند سبز» اثر مرتضی کربلایی‌لو، «از چشم غربی» اثر جوزف کنراد، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، «سالمرگی» اثر اصغر الهی، «نقد ادبی و دموکراسی» اثر حسین پاینده و... اشاره کرد. هم‌چنین مقاله‌ای درباره‌ی «حلقه‌ی باختین» در این مجموعه آمده است.

منتقدان این دفتر: جواد اسحاقیان، فتح‌الله بی‌نیاز، کامران پارسی‌نژاد، مهدی پاک‌نهاد، شاهرخ تندرو صالح، پدرام رضایی‌زاده، علیرضا سیف‌الدینی، محمد حسن شهسواری، سجاد صاحبان‌زند، سعید طباطبایی، رسول عبدالمحمدی، الهام عظیم، محسن فرجی، محمدرضا گودرزی، محمدرضا مرزوقی، طلا نژاد‌حسن و آرش نقیبیان.

مؤخره‌ی این دفتر، مطلبی‌ست با عنوان «نگره علیه نگره» که شهلا زرلکی آن را در نقد این دفتر نقد نوشته است. بخشی از این مطلب: آن‌چه می‌تواند فلسفه‌ی وجودی یک دفتر تخصصی نقد را توجیه کند، اطمینان از حضور منتقدانی مجهز به «دانش نقد» است. و واضح است که دانش نقد در آشنایی با چند اصطلاح رایج ادبی خلاصه نمی‌شود. همان‌گونه که استفاده از نظریه‌ها و تئوری‌های علمی این دانش نیز به تنهایی یک متن نقادانه‌ی خواندنی نمی‌آفریند. در به ثمر رسیدن یک متن منتقدانه بهره‌مندی از دو ابزار ضروری به نظر می‌رسد: ابزار نخست همان دانش اکتسابی نقد است... و اما ابزار دوم، دانشی اکتسابی نیست... برخورداری از «نگاهی تحلیل‌گرایانه» یک ویژ‌گی ذاتی و ضروری در کار نقد به شمار می‌آید... این نظریه زمانی تقویت می‌شود که بپذیریم متنی به نام «نقد» به مثابه یک متن مستقل ادبی، هویتی جداگانه برای خود دارد... [برگرفته از سایت والس]
در تازه‌ترین یادداشت انتقادی سیاسی فاطمه رجبی، که متنی چهل ـ پنجاه سطری‌ست، بیش از چهل «صفت»  و «قید» به کار رفته. این نشانه‌ی چیست؟ در جدل‌های مکتوبِ سیاسی، اجتماعی و حتا فرهنگی، حتا اگر هیچ شناختی از موضوع نداشته باشیم، یا از دو طرفِ دعوا، همین که تعداد «صفت»های موجود در دو متن را مقایسه کنیم، شاید بتوانیم درباره‌ی استواری انتقاد و تحلیلِ دو طرف داوری کنیم.

برای ما ایرانی‌ها، استفاده از «صفت»، «مترادف»‌های پی‌درپی، «اطناب»، «تکرار»، «حشو» نابه‌جا و «هجو»، در متون‌مان یک عادت شده و به آن خو گرفته‌ایم. اما مشغول فکر کردن به این نکته‌ام که استفاده از «صفت»، چه از نظر شمار آن در یک متن، و چه از نظر صِرف استفاده، نشانه‌ای‌ست از کارکرد سنتی زبان در غیاب استواری یا اثربخشی اندیشه، یا همان کارکرد شعار در غیاب شعور. برای مثال، وقتی در خبرهای رادیو و تلویزیون ایران قرار باشد، رخدادی، به شکل تبلیغاتی (شعاری) به شکل «خبر» بیان شود، قطعاً در متن خبر، از «صفت» نیز استفاده می‌کنند. "در سالروز پرشکوه حماسه‌ی خونین و شورآفرین فتح خرمشهر، بسیجیان دلاور ایران، مانور عظیمی را با نام «مانور دفاع» در سراسر ایران اسلامی برگزار کردند." چنین جمله‌هایی برای شما بسیار آشناست. اصل این خبر چنین است: "در سالروز [حماسه‌ی] فتح خرمشهر، بسیجیان ایران، مانور دفاع را در سراسر ایران برگزار کردند."

می‌بینید که استفاده از «صفت» در متن این خبر، که آن را از استاندارد خبرنویسی دور کرده، صرفاً برای اثرگذاری بیش‌تر است، دقیقاً به این دلیل که به اثربخش بودن خود آن ایمانی نیست! این، مثالی بود برای استفاده از «صفت» در جایی که نباید.  پس می‌شود از وجود صفت در یک متن خبری ساده، به عنوان یک نشانه‌ی زبانی ساده، به انگیزه‌ی واقعی رسانه‌‌ی خبری از انتشار آن پی برد. این رسانه بیش‌ از آن که به کارکرد رسانه‌ای خود متعهد باشد، در پی اثرگذاری و تحریک عواطفِ مخاطب است. این که نتیجه چیست، موضوعی‌ست که دانش‌آموختگان علوم ارتباطات، بهتر می‌توانند درباره‌اش حرف بزنند.

اما برای دسته‌ی دوم، یادداشتِ فاطمه رجبی، مثال خوبی‌ست. در جدل‌های متنیِ رسانه‌ای (از روزنامه و رسانه‌های رسمی گرفته تا حتا وبلاگ)، اگر قرار باشد، فقط با کمکِ نشانه‌های زبانی، و بدون هیچ گونه موضعی نسبت به دو طرف، بر استواری نظر، یا اندیشه‌ی نویسنده و بر صداقتِ او در بیان ذهنیات‌ و موضع‌گیری‌اش، آگاه، و برای داوری مهیا شویم، شاید بتوانیم به شمار «صفت»های موجود در متن و نسبتِ آن با حجم کل متن توجه و تکیه کنیم. فارغ از محتوای یادداشت فاطمه رجبی، نگاهی گذرا به آن، شما را با تعداد بسیاری «صفت» روبه‌رو می‌کند. چند نمونه: پیروزی‌های شگفت‌آور،  برنامه‌های رسوا، عملكرد رسواتر، فرزندان رشوه‌خوار، فرزندان وابسته، پلیدترین شكل، پلیدترین قلم، سرمقاله‌ی ننگین،  ننگین‌نامه‌ی پركینه و حسد و فتنه، آشوب‌گری تمام‌عیار، اندیشه‌‌ی ضدولایتی، فتنه‌گری واژگونه،  دیپلماسی عزتمند، تحریك منافقانه،  فتنه‌گری آشکار، پیروزی‌های سیاسیِ چشم‌گیرِ احمدی‌نژادِ دین‌مدار، آرای غیرمشروع و غیرمقبول، رفتار و گفتار پلید، خویشاوندسالاران غارتگر،  سیاست‌بازان پنهان‌کار و ذلت‌پذیر، و...

درنگِ من بر عصبانی بودن نویسنده در یک متن، یا بهره گرفتن از واژه‌های توهین‌آمیز و یا وجود دشنام در متن نیست، بلکه در ذهنم، این نکته را بالا و پایین می‌کنم که برخی نشانه‌های زبانی یک متن انتقادی یا حتا تحلیلی، با هر موضوعی (از سیاست تا فرهنگ)، به‌سادگی می‌تواند بیش‌تر از حجم زیادی از اطلاعات دیگر و جست‌و‌جو برای مهیا شدن ذهن برای داوری، کارکرد داشته باشد؛ که یکی از این نشانه‌ها، صرفاً شمار نامتناسبِ «صفت» در متن است، هم‌چنان‌که در متن چهل ـ پنجاه سطری فاطمه رجبی، این شمار زیاد، آشکارا به چشم می‌آید. نویسنده‌ی یک متن انتقادی ـ رجبی، من یا هر کس دیگری ـ هر قدر که زمین زیر پایش سست‌تر باشد، ناخواسته بر تعداد «صفت»های متن‌اش می‌افزاید، و آن که نگاه انتقادی‌اش، برساخته از استدلال و اطلاعاتِ هرچند نادرست باشد، ناخواسته چندان سراغ «صفت» نمی‌رود، مگر آن که عصبانی باشد و آدابِ نقد و حمله را نداند!

پی‌نوشت
برای این که از خواندن این یادداشت، که بیش‌تر یک واگویه‌ی ذهنی بود، زیاد اخم نکنید، چند ترکیبِ عجیب، تازه، خنده‌دار و شاید خلاقانه هم می‌آورم که در همین متن نمونه دیدم. برای ثبت در فرهنگ تازه‌ی زبان فارسی: مافیاگران ـ سیاه‌ترین نقاط اندیشه ـ‌ به یورش گرفتن ـ آغشته گردیدن قلم با حسد ـ زهی تاسف ـ اعلان داشتن ـ شرمندگی ویژه. از این موردها، دو مورد «زهی تأسف» و « به یورش گرفتن» خستگی یکی دو ساعت مطالعه‌ی جدل‌های سیاسی اخیر را از تنم بیرون کرد!
شانزدهم اردیبهشت امسال، در جایزه‌ی «روزی روزگاری»، از عبدالله کوثری، مترجم بیش از ۴۰ اثر ادبی، تقدیر شد. از آن روز، برخی مترجمان، بدون ذکر نام، بحثی را آغاز کردند در کامنت‌های این‌جا، درباره‌ی کیفیت ترجمه‌ی عبدالله کوثری از رمان «گفت‌وگو در کاتدرال»، که دامنه‌اش کشیده شد به کیفیت ترجمه‌ی کاوه میرعباسی از ترجمه‌ی «نادیا»، و بعد نوبتِ مدیا کاشیگر رسید که او رسماً پاسخ منتقدان را به عنوان سخنگوی «جایزه‌ی بهترین ترجمه‌ی فرانسوی به فارسی» داد، کمی هم پای استاد سیدحسینی به وسط کشیده شد و پای دیگر مترجمان برجسته‌ی ایران. در طول این راه، به ضربِ سانسور، آن چه را بوی توهین و تهمت و تحقیر می‌داد، پاک کرده‌ام. امروز دیدم که آقای عبدالله کوثری هم، یادداشتی را برایم ایمیل کرده که به احترام خوانندگان خوابگرد، در این‌جا بگذارم. با او که تماس گرفتم، گفت: همه‌ی ما به وجود دروغ، دغل، نیرنگ و... در فضای سیاست عادت کرده‌ایم و با آن خو گرفته‌ایم، ولی ادبیات برای این است که زیبایی را درک کنیم و از انسانیت لذت ببریم، نه آن که آن را هم با آلودگی‌های خاص دنیای سیاست، بیالاییم.

پس از کامنت‌های پرشمار مترجمانی که نام خود را آشکار نکردند، با انتشار متن پاسخ عبدالله كوثري در ادامه‌ی این یادداشت، گمان می‌کنم تنها کسی که حق‌اش برای انتشار پاسخ در این وبلاگ محفوظ مانده، کاوه میرعباسی‌ست. اگر او هم پاسخی بفرستد، بر من است که آن را نیز منتشر کنم و، پرونده‌ی این بحث را ببندم؛ اگر هم مایل نباشد که از این حق خود استفاده کند، با انتشار پاسخ عبدالله کوثری، بحث را، در خوابگرد، پایان‌یافته اعلام می‌کنم. به همین دلیل، کامنتِ این یادداشت را می‌بندم. [متن پاسخ عبدالله کوثری]
از جزییات قانون بازگشتِ مهاجران افغان، آگاهی ندارم، ولی دیروز که شنیدم سیدضیاء قاسمی، شاعر، منتقد و نویسنده‌ی افغان هم، بر خلافِ میل خود، باید به افغانستان بازگردد، دلم گرفت. عجیب است که در این قانون، هیچ امکانی برای ادامه‌ی زندگی اهل فرهنگ افغان در ایران پیش‌بینی نشده. سیدضیاء قاسمی بیش از بیست سال است که در ایران زندگی می‌کند (یعنی بیش از دو سوم عمرش)، در ایران تحصیل کرده، لیسانس کارگردانی سینما گرفته، برای مطبوعات و نشریات ادبی و هنری ایران و حتا رادیو فرهنگ خودمان قلم زده و گویندگی کرده، و با آرامش و ذوق و دانشی که دارد، دوستان بسیاری فرا گرد خود آورده؛ ولی افسوس که باید به سان دیگر هم‌وطنان خودش که بیش‌ترشان در ایران به کار گل مشغول‌اند، از ایران برود. و لابد از این پس فقط افغان‌هایی در ایران می‌مانند که خبرهای‌شان را در صفحه‌های حوادثِ روزنامه‌ها می‌خوانیم و خواهیم خواند!

امشب اطلاعیه‌ی حوزه‌ی هنری را دیدم که قرار است برای او مهمانی خداحافظی برگزار کنند. همکاران و مدیران او در رادیو فرهنگ هم گویا به دلجویی او برخاسته‌اند. ولی او به اجبار دولت ایران باید برود، تا باور نکنیم که موطن نویسنده، «زبان» او نیست، و آسمان در همه جای دنیا به یک رنگ است! تلخی ماجرا شاید در این باشد که او نویسنده و گوینده‌ی برنامه‌ای رادیویی بود به نام «هم‌زبانان» که شعار برنامه، پاس‌داشتِ سرمایه‌ی فرهنگی تاریخیِ مشترک کشورهای فارسی‌زبان بود. او درست در زمانی باید برود و بفمهد ایرانی نیست که این برنامه هنوز از رایو فرهنگ پخش می‌شود تا به فارسی‌زبانان همه‌ی دنیا بگوید، موطن اصلی‌شان «ایران» است! سیدضیاء قاسمی تا حدود دو سال پیش وبلاگ هم می‌نوشت که به دلایلی آن را رها کرد. در یادداشت خداحافظی وبلاگش، این رباعی را از بیدل آورده بود و حلالیت طلبیده بود: ما را نبود ز زندگی تقسيمی / جز تحفه‌ی عجز بندگی تقديمی / چون شاخه گلی که خم شود پيش نسيم / از دوست سلامی و ز ما تسليمی

پی‌نوشت:
بر خلاف تصور برخی خوانندگان، من قصد (نیت) توهین به جامعه‌ی مهاجر افغان در ایران را نداشته‌ام، و تعجب هم می‌کنم که چنین فهم بسیار دوری کرده‌اند از این یادداشت. باز هم بی هیچ قصد توهینی می‌نویسم که بیش‌تر هم‌وطنان سیدضیاء قاسمی در ایران، به کار گل مشغول‌اند، و با روندی که اجرای این قانون دارد،  باید انتظار بکشیم زمانی را که فقط آن‌هایی در ایران بمانند که خبرهای‌شان را در صفحه‌ی حوادث رونامه‌ها می‌خوانیم. این اسم‌اش «سطحی‌گرایی» نیست، بلکه باید بگویم این یادداشت دل‌جویانه را، با پیش‌داوری و ذهنیتی آزرده خوانده‌اید.
وقتی سوار ماشینی شده باشی که، به جای این که تو را به مقصد برساند، با آن جیب و کیف‌ات را به ضرب چاقو بزنند و، زخمی رهایت کنند کنار اتوبان خشکِ ساوه؛ چه انگیزه‌ای می‌ماند برایت که از روی خیرخواهی و انتقاد، مثلاً به راننده تذکر بدهی کمربندش را ببندد، یا از مسافر بغل‌دستی انتقاد کنی که لنگ‌اش را از روی پای زن مسافر بردارد، یا از مسافر جلویی بخواهی که سیگار نکشد؟ حالا، ـ به قول عمران صلاحی ـ حکایتِ ماست!

این روزها چه قدر دوست می‌دارم در این‌جا، مثل گذشته، نق بزنم و بنویسم، ولی انگیزه‌ای که برای نوشتن چیزی پیدا می‌کنم، پایدار نمی‌ماند و، زود رنگ می‌بازد و، بی‌خیال می‌شوم. وقتی، نه فقط بنیاد فرهنگ و هنرمان که، دودمان همه‌چیزمان چنین بر دامان باد سوار شده، به شوخی می‌ماند انتقاد از رنگ دیوار و، اندازه‌ی تابلوی روی آن و، مدل شومینه و، جای مبل راحتی! این را بگذارید کنار بازی پرشتابی از روزمرّگی و، روز را به شب رساندن به دویدن، تا نان را به سفره رساندن، به نفهمیدن! بازی مسخ‌کننده‌ای که انگار با زنجیری از جنس سرد و سختِ آهن ما را در آن می‌کشانند، روزبه‌روز بیش‌تر و سال به سال، درهم‌فشرده‌تر. گفتم این را تا کمی سبک کرده باشم گناهِ کم‌کاری‌ام را شاید، و به چیزی بپردازم که امشب، از آن نمی‌توانم بگذرم.

همیشه با شخصیتِ ابراهیم حاتمی‌کیا مشکل داشته‌ام، ولی برخی فیلم‌هایش را خیلی حرفه‌ای می‌دانم و برخی را هم بسیار دوست دارم. آن چه از شخصیت‌اش همیشه آزارم داده، چیزی‌ست که در گفت‌وگوی «شبِ شیشه‌ای»اش جلوه‌ی بسیار روشنی داشت: من، ابراهیم حاتمی‌کیا، هم خیلی منتقدم و مستقل، هم خیلی طلب‌کار.

ابراهیم حاتمی‌کیا، در چندین سال گذشته، در اوج شهرت و اقبال رسانه‌های دولتی و غیردولتی به او، در اوج فروش فیلم‌هایش، در اوج استقبال تلویزیون از او، در اوج بازارگرمی‌های دوستان پرنفوذ و هواداران پرشمار سینه‌چاک‌اش، هر بار که گفت‌وگو کرده، در قامت یک روشنفکر منتقد طلب‌کار جلوه کرده؛ که از من حمایت نمی‌شود، اذیتم می‌کنند، سختی بسیار می‌کشم، حق مرا خورده‌اند و می‌خورند، تنهایم، غیرحکومتی‌ام و... در «شبِ شیشه‌ای» دو سه روز پیش هم او همین لباس را به تن داشت، ولی این بار، نخستین باری بود که بخشی از حرف‌ها و گله‌های تند و تیزش راست بود، هرچند همین حرف های آتشین، مستقیم از تلویزیون پخش شد، متن آن در خبرگزاری‌ها منتشر شد و دیروز، تیتر یک برخی روزنامه‌های دولتی هم بود! حاتمی‌کیا این بار آزردگی‌اش از فشارهایی را که بر اوست، با چاشنی طعنه و کنایه زدن به نورسیده‌ی سفارشی سینمای ایران، مسعود ده‌نمکی مخلوط کرد. او حق دارد. حتا اگر تاریخ مصرف‌اش هم گذشته باشد، بسیار آزارنده است که جانشین او، به قول خودش، «کوتوله‌ای» باشد که نگاه‌اش به جنگ، «ارتجاعی» و «عقب‌افتاده» است.

اگر در چندین سال گذشته، حتا وقتی هم که در جلسه‌ی دولت خاتمی، تصویب می‌شد که فلان مبلغ برای ساختِ فلان فیلم به او کمک شود، قیافه‌ی منتقدان آزرده را به خود می‌گرفت، اکنون دیگر این قیافه، ساختگی به نظر نمی‌رسد، و تلخ است، خیلی تلخ... جالب است که این برنامه، تقریباً هم‌زمان شد با درگذشت «فخرالدین حجازی» که شاید جوان‌ترها او را نشناسند. فخرالدین حجازی، مشهورترین سخنور در میان هواداران انقلاب بود که در سال‌های نخست انقلاب، شمار زیادی به خاطر شنیدن سخنرانی‌های پیش از خطبه‌ی او و نمایش شورانگیز و حماسی‌اش در سخنرانی‌ها، به نماز جمعه می‌رفتند. حاتمی‌کیا حتماً یادش هست که در شهرهای دیگر ایران، برای دعوت از فخرالدین حجازی نوبت می‌گرفتند، و حتماً یادش مانده که چگونه هنگام سخنرانی، از فرط شور انقلابی و تکان دادن دست‌هایش، ناچار می‌شد کت‌اش را در میان ادای بریده بریده‌ی کلمات، از تن درآورد و روی زمین بیندازد و، مردم تکبیر بگویند، و اکنون، در سکوت خبری درگذشته است. حاتمی‌کیا شاید این روزها مثل خیلی‌های دیگر، درباره‌ی تاریخ مصرف این سخنور مشهور فکر کرده و به حال خود اندیشیده است... شاید به قول خودش، وقتش را رسانده‌اند که پا از جنگ بیرون بگذارد و به سینمای دیگری قدم بگذارد.

حاتمی‌‌کیا می‌گوید به «دعوتِ» کسی به سینما نیامده، راست می‌گوید، ولی این را هم می‌داند که آن‌قدر تیزهوش بود و زبردست در سینما که، بتواند منحصربه‌فردترین «حمایت»ها را بگیرد برای ساختن فیلم‌هایی که من هم از تماشای آن‌ها لذت برده‌ام. اکنون او دلگیر است از دخالتِ «تشكل‌هاي نظامی» در ساخت و نمایش فیلم‌هایش. آیا این هزینه‌ی استقلالی‌ست که او سال‌هاست شعارش را داده؟ یا مشکل بر سر گذر کردن او از اندازه‌ی «نیاز»، «فهم»، و «قدِ» حامیان اوست؟ به گمان من، برگذشتن او از این سه چیز، به واقعیت نزدیک‌تر است؛ و هرچند من یکی هم‌چنان از شخصیت او خوشم نیاید، باید افسوس بخورم که «سرمایه»‌ای چون او در سینمای ایران، در حال پایین کشیده شدن از اوج اثرگذاری‌ست؛ هرچند باز هم به مددِ رسانه‌های رسمی و انتشار گلایه‌های تند او، جدال میان اقتدارگرایان مسلط بر سینما ادامه دارد، هم‌چنان که در سایر عرصه‌ها چنین است.

و سخن تلخ آخر: آن‌چه بر حاتمی‌کیا رفته و می‌رود، نمود و مقیاس کوچکی‌ست از آن‌چه در یکی دو سال گذشته، بر کل این کشور رفته است. بی‌هیچ توضیحی، این نشانه‌ها را کنار هم بگذارید: حاتمی‌کیا، حکومت، رسانه‌های رسمی، تبلیغات، تشکل‌های نظامی، ده‌نمکی، ارتجاعی، عقب‌افتاده، کوتوله، جاده‌ی ساوه، و فخرالدین حجازی!
خوابگرد: در یکی دو هفته‌ی گذشته، کامنت‌های خوابگرد، عرصه‌ی تاختِ منتقدانِ نتایج داوری نخستین دوره‌ی «جایزه‌ی بهترین ترجمه‌ی ادبی از فرانسوی به فارسی» بود. نظرهای توهین‌آمیز و مسئولیت‌آور را پاک کردم و جالب بود که از میان منتقدان، هیچ کس حاضر نشد با نام واقعی خودش، کامنت بگذارد. ظاهر ماجرا این است که به ضربِ سانسور من، و نیز تهدید به سانسور، نشانی از توهین نماند، ولی واقعیت این است که وقتی قرار باشد در این عرصه هم دهان باز کنیم، هیچ فرقی با گندزبان‌ترین مردمان روزگارمان هم نداریم، و پرسش‌ام این است که سانسور من، چه تأثیری می‌تواند روی تصحیح زبان و ادبیات نقد در خلوت منتقدان گذاشته باشد؟ به گمان خودم، هیچ! اما فرجام این ماجرا، یادداشتی‌ست از مدیا کاشیگر، سخنگو و داور این جایزه، که آن را برای انتشار در این‌جا، برایم فرستاد. شخصاً هیچ نسبتی با هیچ کدام از دو طرفِ این دعوا و موضوع دعوای‌شان نداشته و ندارم، ولی نشر این پاسخ غیرشخصی را، در این‌جا، حق سخنگوی این جایزه می‌دانم.

متن کامل یادداشتِ مدیا کاشیگر:
جناب آقای شکراللهی، با سلام،
این یادداشت را نه به‌عنوان «کامنت» که مشخصاً به‌عنوان «یادداشت» برای خوابگرد می‌نویسم تا اگر صلاح دانستید نشر دهید.
۱) هم‌چنان‌که تلفنی هم خدمت‌تان عرض کردم، بنده شخصاً هیچ مشکلی با هیچ مطلبی که منحصراً مربوط به خودم باشد ندارم: اگر مطلبی را درخور پاسخ یافتم، حتماً پاسخ می‌دهم وگرنه اگر ناسزا بود و حرف مفت، اعتمادم به شعور عموم خوانندگان آن‌قدر هست که از خیر پاسخ می‌گذرم. [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.