خوابگرد قدیم

احمد شاملو
همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.

۸ فروردین ۱۳۷۳

محمدحسن شهسواری: ما پنج برادر هستیم: حسین، من، روح‌الله، مهدی و محمدحسین. از میان ما حسین و روح‌الله بسیار شبیه به هم هستند؛ هر دو تودار، اهل مطالعه، لیدر و بسیار اهل عمل. من را با ادبیات، حسین آشنا کرد: پرویز قاضی سعید، میکی اسپلین، ژول ورن، الکساندر دوما، کامو، سارتر... و دیگر ادامه نداشت که خواهم گفت چرا. روح‌الله را من اهل مطالعه کردم؛: شریعتی، سروش، یونگ، زیمل، گیدنز... و ممکن است دیگر ادامه پیدا نکند که خواهم گفت چرا.

بیست و پنج سال است که حسین به خاطر میزبانی یک ترکش کوچک در گیجگاه سمت راست در عملیات میمک، در خواجه ربیع مشهد خفته است.

و دیروز ساعت چهار بعدازظهر، روح‌الله شاید در همان حوالی خواجه ربیع، بازداشت شده است. فکر کنم پاسخ هر دو چرا را گفتم.

حسین سناپور: رأی ما میزان است، ترازو ست. چیزی را وزن می‌کند. ظرفیت‌های این نظام را وزن می‌کند هر بار. صداقت و مردمی‌بودن و نظم و مدیریت و توانایی و زور هر گروه و حزب و دسته را وزن می‌کند. و بیش‌تر از همه جمهوریت این نظام را. و علاوه بر این‌ها البته خلق و خو و ظرفیت‌های خود مردم را.

من در سه دوره‌ی گذشته‌ی انتخابات ریاست جمهوری و چند انتخابات دیگر رأی داده‌ام. اگر نه از نتیجه‌ی بعضی از آن‌ها، دستِ‌کم از رأی دادن خودم راضی بوده‌ام. اما هیچ دوره‌ای به اندازه‌ی این انتخابات از رأی دادنم راضی نبوده‌ام. درست به همین دلیل که گمان می‌کنم این مردم و به‌خصوص این نظام، ظرفیت‌های پنهان‌مانده‌ی خود را آشکار کرده‌اند و می‌کنند. هیچ‌وقت رأی ما این همه آشکارکننده نبوده است. هیچ‌وقت این همه ظرفیت‌های دیده و نادیده را بیرون نکشیده است. چه نتیجه‌ای بهتر از این می‌توانستم از این رأی کوچکم بگیرم؟
۲۵ خرداد ۸۸

پروردگارا
گریه مکن
درست می‌شود...

شمس لنگرودی [منبع]

از فضای شهر که خبر دارید. امروز عصر هم که قرار است جشن پیروز اعلام شدن احمدی‌نژاد را در میدان ولی‌عصر برگزار کنند. شمار زیادی از اعضای حزب مشارکت و نیز ملی‌مذهبی‌ها را بازداشت کرده‌اند. از وضعیت میرحسین موسوی و مهدی کروبی هم خبر دقیقی نیست. فضای اطلاع‌رسانی اصلاح‌طلبان و نیز مردم بسیار بسته و محدود شده است. این، بیانیه‌ی دیشب میرحسین موسوی ست. تا اطلاع ثانوی، او هم‌چنان منتخب و پیشرو اعتراض آرام و سبز همه‌ی ماست.

بیانیه‌ی دیشبِ میرحسین موسوی
بسم‌الله الرحمن الرحیم
تخلفاتی که در دهمین انتخابات ریاست جمهوری صورت گرفته است بسیار جدی است و رنجش عمیق شما کاملاً به حق است. در عین حال قاطعانه از شما می‌خواهم هیچ فرد یا گروهی خود را در معرض صدمه قرار نداده آرامش و متانت خویش را از دست ندهد و همگان در هر حال حساب خود را از هر گونه رفتار خشونت‌آمیز جدا نمایند. همچنین از نیروی انتظامی انتظار دارم با درایت مردم را از خود دانسته احساسات آن‌ها را در این شرایط درک کند.

ما شکایت جدی خود را از جریان انتخابات و روندهای ناسالمی که در طی آن دیده شد با تمام توان پیگیری خواهیم کرد و نتایج آن را به اطلاع عموم خواهیم رساند.
میرحسین موسوی

درست است که به جای جشن پیروزی، مرگ جمهوریت را به تماشا نشسته‌ایم؛ نمی‌گویم امیدوار، اما هنوز باید معترضانه منتظر ماند. مردم برای آخرین بار با رأی حرف‌شان را زدند. اگر گرد مرگی که بر فضای ایران پاشیده شده، بر سر و صورت مردم بنشیند، آن‌گاه سخن گفتن مردم با زبان دیگری خواهد بود. رئیس جمهور همه‌ی ما تا اطلاع ثانوی میرحسین موسوی ست. اعتراض‌مان را آرام و پشت سر میرحسین و کروبی تداوم می‌بخشیم، تا مباد که سفره‌ی سرخ‌رنگ خشونت و سرکوبِ مطلق پهن شود.

متن بیانیه‌ی ساعتی پیش میرحسین موسوی:
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است، مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌دانند که به چه کسی رای داده‌اند با حیرت تمام به شعبده‌بازی دست اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند. آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آنچه که از عملکرد متصدیان بی امانت دیده‌ایم و می‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست. اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابودکننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبران ناپذیر قرار دهد.

به مسوولان توصیه می‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت‌زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کمترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاه‌اند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.

اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند. خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر(ص) است با تمامی شور ادامه می‌ءدهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.

جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید نمایم که تا رسیدن به نتیجه‌ای که کشور ما لایق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.
و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و علی الله فلیتوکل المتوکلون

بیانیه‌ی مهدی کروبی
ملت شریف ایران
۲۲ خرداد ماه که از حیث مشارکت کم‌سابقه‌ی شما مردم عزیز می‌توانست جشنواره‌ی بزرگ جمهوریت در نظام امام خمینی (ره) باشد به سوگواری تبدیل شد،‌ و در سوگواری جز مرثیه چه می‌توان خواند،‌ مرثیه‌ای برای اعتبار و آبروی رای فردی که به عشق و ایمان برای تغییر اوضاع کشور به صحنه آمدند و چنین تخلف در امانت دیدند. نتایج اعلام‌شده برای انتخابات دهمین دوره‌ی ریاست جمهوری چنان مضحک و شگفت است که در بیان و بیانیه نمی‌آید و باید فکر دیگری کرد. این شیوه‌ی رای‌گیری و شمارش آرا یادآور شمارش آرا مرحوم مدرس است که حتی از شمارش رایی که آن مرحوم به خویش داده بود دریغ کردند و تکرار دروغ‌پردازی‌های تلویزیونی یادآور آمارهای منتشرشده در مناظره‌هاست. شگفتا که مشارکت ملت به ابزار تحکیم دولت تبدیل شد، و از دموکراسی به سوء استفاده از مشارکت ملت بسنده شد. بدیهی است که نتایج و نهاد برآمده از چنین شمارش آرایی فاقد مشروعیت است و مورد قبول اینجانب نیست. من به پیشگاه ملت شکایت می‌برم و دستان همه رای دهندگان به خصوص دانشجویان، ‌روشنفکران، ‌زنان، محرومین و افراد مورد تبعیض اعم از دگر اندیشان،‌ اقلیت‌های حقوقی و مذهبی، ‌دراویش، ‌اهل حق را می‌بوسم و حتما در مقابل این مهندسی و تنظیم ناشیانه‌ی رای ملت سکوت نخواهم کرد و به عنوان فردی مستقل در چارچوب فکری و سیاسی خاص خود و بر اساس مواضع و بیانیه‌هایی که منتشر کرده‌ام در صحنه خواهم ماند و گزارش اقدامات خود را در بیانیه‌های بعدی به اطلاع ملت بزرگ ایران خواهم رساند . این تازه اول داستان است.
مهدی کروبی

من، تو، ما، کاری که می‌باید، کردیم. وزارت کشور احمدی‌نژاد زیر سایه‌ی شورای نگهبانِ همسو با احمدی‌نژاد عزم‌اش را جزم کرده که اگر به مانعی محکم برنخورد، تا پیش از سپیده‌دم، احمدی‌نژاد را رئیس جمهور ایران معرفی کند، آن هم در همان دور اول با اکثریت قاطع آرای مردم!

من، تو، ما، همه می‌دانیم که «اکثریت» مردم ایران امروز برای «نه» گفتن به احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادیسم و برای انتخاب میرحسین موسوی، مهدی کروبی یا محسن رضایی  پشت صف‌ها منتظر ماندند. من، تو، ما، همه می‌دانیم که مردم ایران یک بار دیگر و این‌بار،‌ بسیار باشکوه‌تر، به مسالمت‌آمیزترین شکل ممکن، «خواسته»ی عمومی خود را برای تغییر اعلام کردند، بی‌آن‌که شیشه‌ای ترک بردارد یا قطره‌ای سرخ بر زمین بچکد. اما چه تلخ است این واقعیت که دولت احمدی‌نژاد و نظام پادگانی پشتیبان او، نزدیک است که آخرین فرصت نظام برای رسیدن به آرامش و اصلاح و آشتی با مردم را تباه کنند. خدا کند که چنین نشود تا صبح؛ اما افسوس که به نظر می‌رسد دارند می‌کنند!

اما اگر از فردا، احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ایران معرفی کنند:
ـ آیا احمدی‌نژاد رئیس جمهور ایران خواهد بود؟ واقعاً خواهد بود؟
ـ آیا دولت بعدی احمدی‌نژاد چهار سال دیگر می‌تواند همگام با بدنه‌ی اصول‌گرایانِ منتقد سرسخت او در بخش‌های گوناگون حاکمیت، مملکت را با آرامش و به روال گذشته اداره کند؟
ـ آیا احمدی‌نژادِ فردا همان احمدی‌نژادِ دو هفته پیش است؟
ـ آیا میرحسین موسوی، هاشمی، ناطق نوری، محسن رضایی، مهدی کروبی و انبوه متصلان به این‌ها در ساختار قدرت ایران ساکت خواهند نشست؟
ـ آیا منتقدان احمدی‌نژادِ فردا، فقط همان منتقدان دوهفته پیش‌ او خواهند بود؟
ـ آیا احمدی‌نژاد به روال گذشته با سر و صدا به سفرهای استانی‌اش خواهد رفت و دشنام از مردمی که به او «نه» گفتند نخواهد شنید؟
ـ آیا با حکومت نظامی یا چیزی شبیه آن خواهند توانست بر این زخم تلخ سرپوش بگذارند و ذهن میلیون‌ها ایرانی را دعوت به فراموشی و بخشش کنند؟
ـ واکنش جمعیت میلیونی ایرانیانی که در دوره‌ی قبل با انتخابات قهر بودند و این‌بار همگام با میلیون‌ها هوادار «تغییر» به میدان آمدند، چه خواهد بود؟ آیا سکوت؟
ـ انبوه جوانان پرشور و باشعوری که تا دیشب، زیباترین و آرام‌ترین بیان و زبان را برای بیان «نه» خود برگزیدند، واکنش‌شان به درآوردن نام احمدی‌نژاد چه خواهد بود؟ آيا سکوت؟ آیا تحصن؟ آیا درگیری؟ آیا خون‌ریزی؟ آیا خاموشی؟
ـ آیا می‌شود حدس زد که توطئه‌ای عظیم سرتاپای «نظام» و «کشور» را درهم پیچیده است؟ آیا با یک کودتای عجیب و غریب روبه‌روییم؟

به خداوند پناه می‌برم...

من، تو، ما، کاری که می‌باید، کردیم. و اگر فردا به نام احمدی‌نژاد بیدارمان کنند، کارهای بسیار دیگری خواهیم داشت که باید انجام دهیم؛ هرچند سخت و دشوار و تصورناپذیر! نخستینِ آن‌ها، برگزار کردن جشن پیروزی میرحسین موسوی به دعوت خودِ اوست!
۲:۵۸ بامداد

داریوش محمدپور: هنوز شمارش آراء تمام نشده است (شاید هم شروع نشده باشد). ولی احمدی‌نژاد از ديشب شکست خورده است. چرا؟ به اين دلايل:

۱. کسی که پیروز باشد (و به پیروزی‌اش اطمینان داشته باشد)، نه در روز انتخابات پیامک‌های را با خاموشی می‌کشاند و نه دست به قلع و قمع گسترده‌ی وب‌سایت‌ها می‌زند. کسی که پیروز باشد، آدم نمی‌فرستد به ستاد موسوی که چند زن هنرمند را بزنند نفله کنند. کسی که پیروز باشد، صندوق انتخابات رياست جمهوری و انتخابات خبرگان رهبری را جوری نمی‌گذارد که مردم به اشتباه بیفتند. کسی که پیروز باشد، آرامش‌اش را از دست نمی‌دهد. برای رقيب‌اش چنگ و دندان نشان نمی‌دهد و خط و نشان نمی‌کشد. تیترهای رجانیوز و فارس‌نيوز را ببينيد. سری به ايرنا بزنید. کيهان را بخوانيد. اين‌ها نشانه‌های علنی شکست است. پیروز انتخابات تن به اين بازی‌های خرد و حقیر نمی‌دهد. بازنده است که تلاش می‌کند به هر قیمتی شده حتی پیش از شمارش آراء، عدد و رقم اعلام کند (آن هم عدد و رقم‌های درشت و باورنکردنی!).

۲. احمدی‌نژاد بازنده‌ی اين انتخابات بود به این دلیل که سابقه نداشته است علمای قم (در صدر آن‌ها آیت‌الله جوادی آملی) چنين يک‌تنه در برابرش بایستند. نامه‌ی درس‌آموز پنجاه تن از علمای قم (که نام آيت‌الله مهدی هادوی تهرانی هم در میان‌شان هست) که در آن به حمله به هاشمی سخت تاخته بودند، نشانه‌ی بلیغ روگردانی روحانیت از احمدی‌نژاد است. این یعنی شکست.

۳. این‌که خبرگزاری فارس سخنان رهبر کشور را دیرتر از بقيه‌ی جاها پوشش می‌دهد، یعنی شکست. آيت‌الله خامنه‌ای نقل قول‌هایی را که از او شده است، رسماً و علناً تکذیب کرد. در این بحبوحه تنها یک جناح دست به نقل قول از آقای خامنه‌ای می‌زد. حامیان احمدی‌نژاد ثابت کردند که برای رسیدن به منصب ریاست، ولایت‌مداری‌شان را هم قربانی می‌کنند و از آقای خامنه‌ای هم به سادگی عبور خواهند کرد. این معنايی جز شکست دارد؟

۴. آقای محصولی گفته است که مشارکت وسیع و گسترده‌ی مردم نشان از اعتمادِ آن‌ها به سلامت انتخابات دارد. اين دو نکته را نشان می‌دهد: هم این‌که حاميان احمدی‌نژاد قافیه را باخته‌اند که چنین فرافکنی و فرار به جلو می‌کنند و هم این‌که مردم دست‌شان را خوانده‌اند. شدت و وسعت اين وحشت تا جایی است که خودشان اذعان به مشارکت گسترده‌ی مردم می‌کنند. در حالی که اگر يک نظام سیاسی چندان محل اعتماد باشد که مردم به سلامت انتخابات‌اش ايمان داشته باشند، واقعاً نیازی به این حضور بی‌سابقه و میلیونی نیست. مردم اگر به این کارگزارانِ امروز اعتماد داشتند، در خانه‌شان می‌نشستند چون هر کسی می‌فهمد که رييس جمهور وقت به سادگی می‌تواند بدون تلاش فراوان رأی دور بعد را بیاورد. اما این تلاش بی‌سابقه و گسترده‌ی رييس دولت نهم و واکنش منفی مردم همه حاکی از عدم اطمینان‌شان با صاحبِ دولت نهم است (سفر احمدی‌نژاد به مشهد و سفر خاتمی به مشهد؛ سفر احمدی‌نژاد به اصفهان و سفر خاتمی به اصفهان؛ راهپيمایی مردم اهواز علیه احمدی‌نژاد و بیرون کردن احمدی‌نژاد از دانشگاه شریف‌ نمونه‌های علنی‌اش).

آقای احمدی‌نژاد! شما بازنده‌اید ولو فردا شب با رأی هشتاد میلیونی شما را رييس جمهور ایران اعلام کنند (بله؛ شما می‌توانید رأی هشتاد میلیونی هم بیاورید! بار اول‌تان نيست!). قصه‌ی طالوت و جالوت يادتان هست؟ عصای موسوی را شنيده‌اید چه‌ها کرد؟ «فردا که پیشگاهِ حقیقت شود پدید...». این فردا اگر همين فردای زمینی نباشد، فردايی قیامتی خواهد بود. مردم قضاوت خواهند کرد. بترسید از تنورِ سینه‌ی سوزان بندگانِ مظلوم خدا!

پی‌نوشت خوابگرد:
چند روز است در دل من و تو و ما رخت می‌شویند، امروز هم که به چلاندن رخت رسیده؛ اما حالا دیگر همه‌مان می‌دانیم که بعد از پیروزی چشمگیر مردم در روزها و شب‌های پیش از این، پیروز امشبِ این انتخابات نیز کیست. شک نکنید! چهار سال پیش روزنامه‌ی کیهان، شب انتخابات تیتر زد: ملت کار را تمام کرد. چهار سال طول کشید تا این تیتر دروغ، امشب به واقعیت بپیوندد.

چند دقیقه پیش میرحسین موسوی هم در کنفرانس مطبوعاتی‌ فوق‌العاده‌اش اعلام کرد که به رغم همه‌ی کارشکنی‌ها و تخلفات در سراسر کشور،  پیروز این میدان، ماییم. او هم‌چنین گفت که برای  صیانت از همین نتیجه و اعلام آن، تا آخر خواهد ایستاد. ما هم می‌ایستیم؟

نویسنده‌ی مهمان: هادی نودهی، داستان‌نویس
موتورش را نگه داشت کنار جدول. باد داشت پرچم کوچولوی پارچه‌ای ایران را که از دسته‌ی موتور آویزان بود می‌انداخت. میله‌ی پرچم را جابه‌جا کرد آمد تو. گفت: «ترامادولِ صد می‌خوام.» پنجاه سالی می‌زد و موهایش خاکستری. ریش‌هایش را تازه زده بود و وقتی حرف می‌زد، لب‌هایش خیس می‌شد. نقاش ماشین بود. دست‌هایش رنگی بود و خشک، مثل چوب؛ یحتمل از شستشوی زیاد با نفت. همان‌طور که حرف می‌زد، دست‌هایش را به هم می‌مالید. اولش نخواستم ترامادول بدون نسخه بدهم. وقتی خندید و خنده‌اش یک حس مظلومیت‌خواهی شدید در من زنده کرد، رفتم و از قفسه یک بیلیستر ترامادول صد دادم بهش. خندید و تشکر کرد و یک کلمه را هی تکرار می کرد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید.

پنج هزار تومانی داد بهم و گفتم: پول خرد نداری؟ گفت: نه به خدا. باز می‌خندید. سه تا پنج هزارتومانی توی دستش را نشان داد و گفت: دستمزد امروزمه والله، ندارم غیر این. پرسیدم احمدی‌نژادی هستی مثل این که؟ خندید و مؤدبانه گفت: آره والله، خیلی مرده. گفتم: چرا؟ گفت: مرده دیگه، دزدی نمی‌کنه. گفتم: وام بهت داده؟ گفت: آره.

یک ماه پیش کـه احمدی‌نژاد می‌رود شهریار، او هم می‌رود قاطی جمعیت، می‌بیند مردم کاغذ می‌نویسند. می‌نویسد. به قول خودش عریضه و به قول خودش الله‌بختکی، و تقاضای یک میلیون و پانصد هزارتومان وام برای خریدن رنگ‌پاش و این جور چیزها می‌دهد. بیست و پنج روز بعد، شاید مثلاً همین یک هفته‌ی پیش، به حساب من، جواب نامـه‌اش را می‌دهند که بیاید. می‌رود، و تحقیقاتی می‌کنند ـ گفت: آره والله، همچین الکی هم ندادن، اومدن تحقیق، خونه‌مو دیدن ـ پول را می‌دهند. گفتم: بلاعوض؟ ابروهایش را بالا داد و لب‌هایش را با نوک زبان خیس کرد که: نه بابا، برجی پنج هزارتومن می‌گیرن. گفتم: خیلی باحاله که. گفت: آره جون تو.

به بچه‌ام که پشت سرم وول می‌خورد اشاره کرد: به خاطر اون هم شده باید به احمدی‌نژاد رأی داد، والّا از ما که گذشته و آینده‌ای هم نداریم. من هم سرم را تکان می‌دادم که یعنی با تو موافق‌ام. حال نـداشتم مخالفتی بکنم. فقط نگاهم می‌رفت روی دست‌هایش که می‌لرزید و هی به هم می‌مالید و دوست نداشت من ببینم که می‌لرزد. ریش‌هایم بدجوری داشت در می‌آمد. فرو می‌رفت توی گوشت صورتم. می‌خاراندم. گفتم: موفق باشی. گفت: ممنون آقا، آینده مال این بچه‌اس، بذار درس بخونه، درس و سواد خیلی مهمه والّا، از ما که دیگه گذشته. باز سرم را تکان دادم. دم در گفت: قربان، فقط به خاطر آینده‌ی اون. باز به بچه‌ام اشاره کرد. من خسته، باز سرم را تکان دادم. یک بسته‌ی مستطیل‌شکل خاردار دوازده‌تایی را برداشتم. قرمز بود. روش نوشته شده بود BE SAFE . شروع کردم انداختن بالا و کبریت‌بازی. پنج آورد. برده بودم.

هادی نودهی
۱۹ خرداد ۸۸

یادداشتی از حسین سناپور در باره‌ی شور اجتماعی این روزها و سکوت نویسندگان

سه چهار روز است اميدوار شده‏ام كه كار انتخابات در همين مرحله‏‌ی اول تمام مى‏شود و مردم در روز جمعه آن «نه» بزرگ را دوباره به روش‏هاى دولتمدارى قبلى خواهند گفت و رأى به تغيير خواهند داد. اين را به اغلب دوستانى كه با آن‌ها در اين چند روز هم‏صحبت شده‏ام هم گفته‏ام. همه فقط مى‏گويند اميدوارند كه اين اتفاق بيفتد، اما لحن بدبين‏شان مى‏گويد انگار هيچ‏كدام به اندازه‌ی من خوشبين نيستند. پس در اين چند روز يكى از مشغله‌هایم شده اين‌كه فكر كنم آيا من آدم خوشبينى هستم و نشانه‏هايى را بزرگ مى‏كنم تا خودم را به اين تغيير نزديك‏تر احساس كنم؟ پس تا واقع‏بين باشم، سعى مى‏كنم دوباره واقعيت‏هايى را كه به زعم دوستان ديگر وجود دارد و من هم از آنها باخبرم، دوباره پيش چشم بياورم.

مثلاً اين را كه روستاييانى كه كمك‏هاى نقدى و غيرنقدى اين دولت را در چند سال گذشته ديده‏اند، طبيعى است اگر به آن هم رأى بدهند و به اين‏كه تازه از امروز [يعنى از ۱۲ خرداد] تبليغات پرحجم‏تر ماوراى رسانه‏هاى ملى (كه از چهار سال پيش شروع شده بود و اين اواخر هم تشديد شده) تازه آغاز شده؛ از پلاكارد و پوسترچسبانى وسيع در سطح شهر گرفته تا فرستادن ايميل‏هاى به‏ظاهر يا حتا به‏واقع افشاگرانه درباره‌ی مسوولان دولت‏هاى قبل و باز اين واقعيت را مى‏بينم كه بمب‌گذارى و حرف از بمب و ناامنى اجتماعى خودبه‏خود مردم را ترسان مى‏كند و از تغيير، نگران (انگار كه قرار است اين‏طور القا شود كه حرف از تغيير خودبه‏خود باعث اين بمب‏گذارى‏ها هم مى‏شود) و پس عده‏اى ترجيح مى‏دهند به همان وضعيت باثبات گورستانى راى بدهند.

بله، همه‌ی اين‏ها را مى‏بينم، اما نمى‏توانم موج سبزى را نبينم كه از اواخر هفته‌ی پيش شروع شده، به‏خصوص در ميان جوانان (كه اين سال‏ها در ميان طيف خانواده‏هاى متوسط و امروزى گروه مرجع هم شده‏اند، برخلاف طيف‏هاى سنتى). نمى‏توانم نبينم كه اين روزها فقط پوستر موسوى را بر سردر بسيارى از مغازه‏ها ديده‏ام، و نه تقريباً هيچ نامزد ديگرى را. به‏واقع در رفت و آمدم در ميانه‏هاى شهر هيچ عكسى را از رئيس‏جمهور فعلى بر شيشه‏هاى هيچ مغازه‏اى نديده‏ام. آيا همين نبايد مرا قانع كند كه دست‏كم اين مردمى كه در ميانه‏هاى تهران مى‏بينم تغيير وضع موجود را مى‏خواهند؟ و شايد از آن مهم‏تر اينكه به‏صورتى خودجوش و بدون آنکه شايد علتش به راحتى قابل فهم باشد، درباره‏‌ی موسوى به توافق ضمنى و قاطع رسيده‏اند؟

به گمان من مسئله اين نيست كه امتيازات منفى و مثبت موسوى بيش‌تر است يا كروبى. يا حتا اين‌که كدام رئيس‏جمهور بهترى خواهد بود. به گمانم مساله اين است كه موسوى نامزد مناسب‏ترى است براى «نه» گفتن به همه‏‌ی آن‌ها كه مردم را دست‏كم گرفته‏اند و خيال مى‏كنند مردم دروغ و فرصت‏طلبى و هدردادن منابع ملى و رفتار آمرانه و غيره و غيره را نمى‏فهمند. به گمان من رأى مردم به موسوى است تا «نه» بزرگ‏ترى بگويند به تمام آن‌چه به‌خصوص در اين سال‏هاى نزديك بر سرشان آمده. شايد به دليل اینكه موسوى خودش را در بيست سال گذشته از قدرت دور نگه داشته. شايد چون مردم در رفتارش نشانه‏اى از آن رفتار آمرانه‏‌ی اهل قدرت نمى‏بينند. شايد چون وعده‏هاى دروغ نمى‏دهد. شايد چون خودش را دگرگون نشان نمى‏دهد و شايد همه‏‌ی اين‌ها و خيلى چيزهاى ديگر، كه مجموعش مى‌شود: دورى نسبى بيش‌تر از قدرت و نزديكى بيش‌تر به مردم.

نمى‏دانم اين گرايش موج‏وار روزهاى اخير مردم به موسوى را بيشتر به اميدوارى ناگزيرشان نسبت بدهم يا به همان بدبينى و نه گفتن هميشگى. مى‏دانم كه ما مردم بدبينى هستيم، بس كه گول‌مان زده‏اند و بس كه وعده‏هايى كه داده‏اند و كارهايى كه كرده‏اند با هم تفاوت‏هاى بسيار داشته است. اين بدبينى تاريخى طبعاً به آسانى از بين نخواهد رفت. اما اين را هم مى‏دانم كه هر وقت كورسوى اميدى پيدا شده، فورى مردم جواب مثبت داده‏اند، مثل همين حالا و مثل دوم خرداد ۷۶.

حالا دلم مى‏خواهد رفتارى را كه من از مردم سراغ دارم، مقايسه كنم با رفتارى كه در اين سال‏ها و به‏خصوص اين روزها از ادبياتى‏ها ديده‌ام، ادبياتى‏هايى كه تا يكى دو دهه‏ پيش نوك پيكان روشنفكرى بودند و مهم‏ترين گروه مرجع آدم‏هاى تحصيل‌كرده. آيا در اين روزها از اغلب آن‌ها حرفى شنيده‏ايد؟ نه لزوماً حمايت از يك نامزد، نه حتا از رأى‏دادن يا ندادن، فقط اعتراض به وضع موجود؟ اعتراض به سانسور كتاب‏هایشان، گفتن خواسته‏هایشان، حرف‏هايى كه فضاى فكرى اين روزها را براى مخاطب‏ها اندكى روشن‏تر كند؟ نه، از اغلب‏شان چيزى نشنيده‏ايد. همه آسه مى‏روند و مى‏آيند و منتظرند ببينند وضع بهتر مى‏شود يا بدتر. حاضر نيستند هيچ از خودشان خرج كنند. شايد هم اصلاً حرفى براى گفتن ندارند. بله، آنها هم بدبين‏اند، و متأسفانه بدبين‏تر از مردم عادى حتا. بدبين‏تر از آن هنرپيشه‏اى كه اگر دولت تصميم بگيرد و بیکارش كند، ديگر بايد دست‏كم تا چهار سال ديگر با هنرپيشگى وداع كند. بدبين‏تر از آن كاسبى كه جرأت مى‏كند و عكس موسوى يا نامزدى ديگر را مى‏چسباند روى شيشه‏هاى مغازه‏اش، در حالى ‏كه مى‏داند اين كار ممكن است برايش هزينه‏هاى سنگينى داشته باشد.

نمى‏دانم اين دولت ديگر چه به روز نويسنده‏ها بايد مى‏آورد تا آن‌ها مى‏فهميدند اداى بچه‏هاى خوب را درآوردن و بى‏صدا بودن بى‏فايده است و اين نگاه حاكم بر دولت فعلى اصلاً نمى‏خواهد ما به عنوان نويسنده وجود داشته باشيم و تا حالا هم داشته جاپاش را قرص مى‌كرده. گمانم همه‏‌ی اين‏ها را همه‏‌ی نويسنده‏ها مى‏دانند، اما بدبينى مفرط و عافيت‏طلبى مفرط‌تر مانع است تا لااقل به سانسور كتاب‏شان و وضعيتى كه در اين چند سال از سر گذرانده‏اند، اعتراضى بكنند. مى‏دانم وقتى ازشان بپرسى چرا، با اين‏كه ته‏ِ دل‏شان اميدوارند، مى‏گويند كه با اعتراض كردن و نكردن آنه‌ا چيزى عوض نمى‏شود و بى‏فايده است و مانند اين. اما كافى ست سرشان را بياورند بيرون و توى شهرشان قدمى بزنند تا ببينند كه مردم چقدر اميدوارند و چقدر پر شورند و چه‏قدر از آن‌ها جلوترند.

چند روز ديگر سالگرد درگذشت گلشيرى است. روز ۱۶ خرداد. يادش بخير. كاش بود و باز از آن شور و اميدش در اين آدم‏ها مى‏دميد. كاش بود، كه اگر بود به جاى صد تا از اين خاموشان حرف داشت.

این یادداشت را سناپور  در روز ۱۲ خرداد نوشته و روزنامه‌ی یاس نو، امروز آن را  چاپ کرده است.

چلچراغ این هفته، گفت‌وگوی کتبیِ بامزه‌ای انجام داده با میرحسین موسوی. پانزده تا پرسش پنج‌تایی کرده و جواب‌های میرحسین را هم با دستخط خودش چاپ کرده. از میان این پانزده پرسش، پنج‌تایش را به تناسبِ فضای خوابگرد، در این‌جا می‌آورم:

:: پنج رمانی که به بودن‌شان در کتابخانه‌تان افتخار می‌کنید؟
برادران کارامازاوف ـ سرخ و سیاه ـ جنگ و صلح ـ خشم و هیاهو ـ در جست‌وجوی زمان از دست‌رفته

:: پنج فیلمی که حاضرید دوباره ببینید؟
آژانس شیشه‌ای ـ دلشدگان ـ رنگ خدا ـ عروسی خوبان ـ خانه‌ی دوست کجاست؟

:: پنج زنی که تحسین‌شان می‌کنید؟
رهنورد ـ سیمین دانشور ـ پروین اعتصامی ـ صفارزاده ـ خانم دکتر منظمی

:: پنج ترانه‌ای که خلوت‌تان را خوشرنگ‌تر می‌کند؟
مرغ سحر ـ مطرب مهتاب‌رو ـ ای ایران ـ از خون جوانان ـ ایران (نوری)

:: پنج رایحه‌ای که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنید؟
عطر حجر‌الاسود ـ بوی گل محمدی ـ بوی گل یاس ـ بوی گل اطلسی ـ بوی خاک باران‌خورده

همه‌ی جواب‌ها یک‌طرف، این بوی خاک باران‌خورده یک طرف!

امشب، بعد از چهار سال، سرانجام یک نفر به محمود احمدی‌نژاد گفت: ساکت.
امشب، بعد از چهار سال، سرانجام احمدی‌نژاد مجبور شد هم‌زمان به «قانون و اخلاق» تن بدهد و سکوت کند.
اما، دیگر برای احمدی‌نژاد خیلی دیر شده بود...
دیگر خیلی دیر شده است...

پیوند:
فیلم مناظره‌ی میرحسین موسوی با محمود احمدی‌نژاد

خانم‌ها و آقایان وبلاگ‌نویس، نویسنده، هنرمند، روشنفکر، تحصیل‌کرده، مهندس، دکتر، تکنسین، و اهل درنگ و مطالعه و... درست است که رنگ سبز در مستند تبلیغاتی موسوی زیادی سبز می‌نمود، ولی فراموش نکنید که این مستند را مجیدی مجیدی و مشاوران تبلیغاتی ستاد میرحسین برای این که من و تو با دیدن آن به موسوی رأی بدهیم، نساخته بودند. جامعه‌ی اصلی مخاطبِ این فیلم مردم کوچه و بازار و شهرهای کوچک و روستاها هستند که تورم بالای ۲۵درصد کمرشان را خرد کرده، از گسترش دروغ و ریا به ستوه آمده‌اند، دودهای سفید و بی‌رنگ مواد مخدر پیرامون‌شان را گرفته، امنیت اجتماعی و رشد اقتصادی را به انرژی هسته‌ای ترجیح می‌دهند ودر عین حال بیش‌ترشان به ارزش‌های دینی خویش وفادارند...

من و تو ـ اگر هنوز بر طبل پاره‌‌پوستِ تحریم نکوبیم ـ آن‌قدر اهل مطالعه و دقت و جست‌وجو هستیم که برنامه‌های کاندیداها را نه از فیلم تبلیغاتی‌شان که از خط به خط حرف‌ها و سخنرانی‌های‌شان دریابیم. خودمان را در فیلم مجیدی جست‌وجو نکنیم، مردمی را جست‌وجو کنیم که اگر درنیابیم‌شان، یا رأی نمی‌دهند یا به احمدی‌نژاد رأی می‌دهند. ما مخاطب این فیلم نبودیم و نیستیم، ما از سازندگان این فیلم هستیم!

ساعتی پیش، فرصتی کوتاه پیش آمد و با میرحسین موسوی و محمدمهدی حیدریان گپِ سرپایی مختصری زدم. حیدربان هم تأکید کرد که این برنامه نه برای جلب آرای من و شما که برای کم‌کردن از رأی حامیان احمدی‌نژاد و افزودن به آرای اصلاحات ساخته شده، وگرنه طبقه‌ی متوسط به بالا که خود می‌دانند چه تصمیمی بگیرند و چه کنند. دقت کنید که در این فیلم حتا از خاتمی و زهرا رهنورد هم هیچ استفاده‌ی آشکاری نشده بود؛ واژه‌ی اصلاح‌طلبی که هیچ! مستند بعدی میرحسین را احمدرضا درویش می‌سازد. داریوش مهرجویی و علیرضا رئیسیان هم مشغول ساختن فیلم‌هایی هستند، ولی فیلم تلویزیونی بعدی از احمدرضا درویش خواهد بود. این را هم حیدریان گفت.

در حاشیه:
در گپ کوتاهِ سرپایی‌ و درگوشی‌ام با میرحسین هم خیلی فشرده در باره‌ی معضل بزرگِ فرهنگ امنیتی که در سال‌های اخیر برای اهل فرهنگ و هنر ایجاد شده حرف زدم و به منبع اصلی آن اشاره کردم با چند مثال. میرحسین دستم را فشرد و آرام گفت: می‌دونم. منبع اصلی این وضع رو هم می‌دونم کجاست. همت کن  و امیدوار باش...

در این باره این یادداشت‌ها را هم بخوانید:

:: تحلیلی بر استراتژی تبلیغاتی اصلاح‌طلبان
خلاصه‌ی حرف منتقدان این است که آقای موسوی در این فیلم‌ها کم‌تر به مطالبات اصلاح‌طلبانه پرداخته و بیشتر شعارهای پوپولیستی و عوام‌گرایانه داده است. البته این حرف تا حدی درست است، اما به نظر می‌آید که این رویه به صورت کاملاً هدفمند و با یک نگاه استراتژیک انتخاب شده است... [+]

:: میرحسین؛ نه آن که ما می‌خواهیم
یکی گفت برای بزرگداشت فردوسی یا سعدی متنی را کارشناسان و ادیبان نوشته‌اند. دیده، گفته مگر من سعد‌ی‌شناس‌ام که این متن علمی را بخوانم؟ [+

:: ما در سوئیس زندگی نمی‌کنیم
یادمان نرود موسوی برای ارتباط برقرار کردن با این افراد و احیاناً گرفتن رأی‌شان فقط همین چند فرصت کوتاه تلویزیونی را دارد و نباید آن را از دست بدهد... [+]

:: مردم‌گرایانه اما بی پوپولیسم
میرحسین موسوی با حفظ کرامت انسانی همه نوع اقشار با آن‌ها تعامل می کند و هیچ‌گاه سطح شعور مخاطب را پائین فرض نمی‌کند... [+]

:: دهه‌ی شست، رنگ سبز و دیگر هیچ!
بر خلاف فیلمی که جواد شمقدری برای احمدی‌نژاد ساخته بود و نشانه‌هایی از سر دستی بودن در آن احساس می‌شد، به نظر می‌رسد مجیدی با حوصله‌ی بیش‌تر و عمق بیش‌تر این فیلم را برای میرحسین موسوی ساخته بود... [+]

:: جاذبه‌ی احساسی در فیلم تبلیغاتی احمدی‌نژاد
این فیلم چندان هم تبلیغاتی به نظر نمی‌رسید. برای این که نمونه‌ی این فیلم را در طول چهار سال بسیار دیده‌ایم... [+]

:: یک نگاه متفاوت
ای کاش مجیدی به جای این روش، یعنی نشان دادن صحنه‌های عمومی ملاقات‌های آقای موسوی سعی می‌کرد تا حد ممکن دیدگاه‌های ایشان را به تماشاگر بنمایاند... [+]

:: ما کارگردان نیستیم
نقد من اصلاً مربوط به آقای موسوی نیست، نقد من به دوستانی ست که برای خود، خیال و رؤیا درست می‌کنند و خود را کارگردان بازی‌ای می‌کنند که خود نه نوشته‌اند و نه ساخته‌اند... [+]

این یادداشت را برای ستون هفتگی‌ام در اعتماد نوشته بودم که شبِ پیش از چاپ، از صفحه‌ی روزنامه کنده شد!

سوم خرداد و دوم خرداد فقط به خاطر خردادی بودن‌شان شبیه هم نیستند. به خاطر «حماسه» بودن‌شان هم فقط شبیه هم نیستند. در سوم خردادماه ۱۳۶۱ که خرمشهر آزاد شد، ورق جنگ عراق با ایران برگشت و ایران بر چنان موضع قدرتی نشست که رژیم بعث عراق آتش‌بس یک‌طرفه اعلام کرد و به جدی‌ترین حالتِ ممکن و در ضعیف‌ترین جبهه‌ی ممکن، خواستار پایان جنگ شد؛ جنگی نابرابر که خود آغازش کرده بود. اما ایران نپذیرفت و جنگ شش سال دیگر هم ادامه یافت و شد آن‌چه شد که می‌شد نشود!

نسل جوان خاطره‌ای از حماسه‌ی سوم خرداد در ذهن ندارد، اما به اهمیت آن آگاه شده و چند سالی است که چرایی ادامه‌ی جنگ را هم در زبان و اقوال اداره‌کنندگان جنگ و کشور جست‌وجو می‌کند. اما این نسل، حماسه‌ی دوم خرداد را به خاطر دارد؛ روزی که اکثریت قاطع مردم ایران به شیوه‌ی کشورداری اصولگرایان، بزرگ‌ترین و مسالمت‌آمیزترین «نه» تاریخ معاصر ایران را گفتند و جامعه‌ی ایران در مسیری از اصلاح و اصلاح‌طلبی افتاد که به رغم همه‌ی فشارهای سهمگین دوران هشت‌ساله‌ی خاتمی و حتا به رغم عقب‌گرد باورناپذیر چند سال اخیر، این مسیر هم‌چنان رو به جلو دارد. میان آن روز خردادی بزرگ افتخارآمیز با این روز خردادی حسرت‌بار چه شباهت درس‌آموزی می‌توان جست؟

هم در سوم خردادماه ۶۱ و هم در دوم خردادماه ۷۶، این مردم بودند که به میدان آمدند؛ یکی میدان رزم و از خودگذشتگی و دیگری میدان سیاست‌ورزی اجتماعی. در هر دو میدان، این مردم بودند که دو فرصت بزرگ را در برابر اداره‌کنندگان کشور قرار دادند. فرصتِ بزرگِ ۳ خرداد ۶۱ فرصتی بود برای بالابردن پرچم پیروزی در جهان، مقصر شناساندن رژیم صدام، اعلان صلح‌طلبی ملت ایران، دریافت غرامت سنگین برای بازسازی، و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، پرهیز از صرف شش سال هزینه‌ی مادی و معنوی و انسانی برای ادامه‌ی جنگ که پیامدهای داخلی و خارجی آن هم‌چنان دست از دامان کشور نکشیده است.

آن فرصت به صلاحدید برخی فرماندهان و مشاوران و صاحب‌منصبان با استدلا‌ل‌هایی که آن زمان کردند، از دست رفت و نظر عموم ایشان بر ادامه‌ی جنگ بود. اکنون هم‌چون برخی از خودِ ایشان می‌توان بر این تصمیم‌گیری و از دست دادن فرصت خرده گرفت، ولی شاید هم بتوان به ایشان حق داد؛ زیرا ایران پس از انقلاب نخستین بار بود که با یک فرصت تاریخی روبه‌رو می‌شد و در آن فضا که آش انقلابی‌گری هنوز بر آتش بود، تجربه‌ای نداشت که به اتکای آن تصمیمی متفاوت بگیرد. پیامدهای تداوم جنگ در همه‌ی زمینه‌ها اکنون بر همه آشکار است و برشمردن آن‌ها جز تازه کردن داغی کهنه، سودی ندارد.

اما نه سال بعد هم ایران با یک فرصت تاریخی دیگر روبه‌رو شد. دوم خرداد ۷۶ فرا رسید و در حالی که چشم حاکمیت بر ریاست جمهوری آقای ناطق نوری و تداوم کشورداری به شیوه‌ی اصولگرایان بود، اکثریت قاطع رأی‌دهندگان به نمایندگی از مردم ایران فرصتی بزرگ را در عرصه‌ی سیاست داخلی و شیوه‌ی اداره‌ی کشور پیش روی حاکمیت نهادند. اما یک سال بیش‌تر نگذشته بود که سایر اجزای حاکمیت، سر ناسازگاری برداشتند و به انواع ترفندها و روش‌ها، قانونی و غیرقانونی، برای طی کردن مسیر اصلاحات موانع و هزینه‌های روز‌به‌روز ایجاد کردند. واقعیت این بود که اقلیت قدرت‌مدار، نه تنها در نظر خویش خواست و رأی اکثریت را برنتافت که در برون نیز بزرگ‌ترین فرصت برای اصلاح شیوه‌ی اداره‌ی کشور را نیز آن‌گونه که به انسداد و بن‌بست نرسد، از دست داد. نتیجه آن شد که از دل هشت سال اصلاحات که با خون دل و اشک چشم رنگ و طعم یافته بود، دولتی سربرآورد که میوه‌ی تلخ چهار سال مدیریتش بر کشور، امروز نه تنها بر مردم که بر بخش‌هایی از بدنه‌ی حاکمیت نیز کاملاً آشکار شده است.

اگر فرصت‌سوزی سوم خرداد ۶۱ را واقع‌بینانه بپذیریم و خرده نگیریم، فرصت‌سوزی دوم خرداد ۷۶ را نمی‌شود نادیده گرفت. اگر شرط دلسوزی برای این کشور را وابستگی به تفکر اصولگرایان ندانیم، باید بپذیریم که همه‌ی آن خون جگرها و اشک‌ها که طی هشت سال اصلاحات خورده شد و ریخته شد و آه‌ها که طی چهار سال اخیر برآمد، از روی دلسوزی انبوه دلسوزانی بود و هست که با چشم خویش دیدند که چگونه فرصت بزرگ دوم خرداد برای بسامان کردن اوضاع داخلی و خارجی کشور، به دلیل اقتدارطلبی اقلیت از کف رفت.

اکنون در آستانه‌ی یک روز خردادیِ دیگر قرار گرفته‌ایم. هم ما به‌یاددارندگان خاطره‌ی حماسه‌ی سوم خرداد ۶۱ و هم جوانانی که فقط حماسه‌ی دوم خرداد ۷۶ را به خاطر دارند، همه چشم به عقلانیتی دوخته‌ایم که اقلیت قدرت‌مدار آن را در ذهن خویش پس می‌زند. نزدیک است که مردم فرصت بزرگ دیگری را به ایشان تقدیم کنند. باید نشست و دید که این بار چگونه رفتار خواهند کرد.

تعبیر مکبث
می‌گذاریم اتفاق بیفتد.
مثل مکبث
می‌ایستیم کنار دیگ جوشان
گوشت و خون‌مان را تماشا می‌کنیم
و به جادوگرهای درون‌مان گوش می‌دهیم
که می‌گویند:
جنگل ژنده‌پوشان به راه خواهد افتاد
در دو راهی سرنوشت ما
به جنگل نیزه‌ها خواهد پیوست
و مرگ در شمایل کوتوله‌یی خندان
با ساز و برگ کارناوالی‌اش
بر مرکبی روی دوش آدم‌ها
برامان دست تکان خواهد داد و
از رومان خواهد گذشت.

ما کنار آتش دیگ‌دان می‌مانیم
با رعشه‌یی از قهقهه‌های جادوگران
و فکر می‌کنیم و فکر می‌کنیم
و می‌گوییم:
این هم خواب دیگری ست
که روزی ناگزیر از آن بیدار خواهیم شد.

و تا بیداری برسد
می‌نشینیم کنار دیگ‌دان
و جرعه‌یی سر می‌کشیم
از مذابه‌ی خون و عصب.

یکم خرداد ۸۸

یک) دکتر مهدی محسنیان راد را که می‌شناسید؟ چند روز پیش در یک همایش علمی گفت: "گستره‌ی دسترسی به اینترنت و به‌خصوص اینترنت پرسرعت باید برای همگامی با روند جهانی‌شدن در ایران افزایش یابد. اما در حالی‌که شرایط جهانی‌شدن، گسترش اینترنت را ضرورت بخشیده، متأسفانه با پول نفت، موبایل گسترش یافته است!"

دو) خانه‌ی جدید را که اجاره کردیم و اثاث را که کشیدیم و برای همه چیز که جا پیدا کردیم و اوضاع آپارتمان جدید که سامان گرفت، نشستم پای لپ‌تاپ و با سرعت لاک‌پشتی اینترنت دایل‌آپ، شروع کردم به جست‌وجو برای اشتراک ADSL در محله‌ی جدید. آی اس پ قبلی‌ام جواب داد که منطقه‌ی مخابراتی ما پورت آزاد ندارد. چاره‌ای نبود جز فسخ قرارداد قبلی. زنگ زدم گفتم: مودم امانی‌تان را پس بگیرید تا مشترک جایی دیگر شوم. گفتند: چون دو سال از آن گذشته، نمی‌شود. مودم ماند روی دستم. با ایشان بحث نکردم، آن‌ها هم از من عذرخواهی نکردند. گوشی را گذاشتم.

چون سرویس حجمی سرعت بالاتر از ۱۲۸ کیلو برای من به‌صرفه‌تر است، شروع کردم به زیر و رو کردن سایت‌ها. اینترنت دایل‌آپ بد کوفتی ست به خدا! فقط ده دقیقه طول می‌کشد جی‌میل باز شود، اگر بشود. خسته نشدم و گشتم. دو تا از آی اس پ‌های معروف گفتند سرویس حجمی ویژه دارند، ولی این سرویس مختص برخی مناطق تهران است و منطقه‌ی شما را شامل نمی‌شود. یکی دیگر را پیدا کردم. هم سرویس ویژه داشت، هم به منطقه‌ی من می‌خورد. زنگ زدم و درخواست سرعتِ بیش‌تر از ۱۲۸ کردم. گفتند: فقط اعضای هیأت علمی، پژوهشگران و یکی دو تا شغل دیگر. گفتم هیچ‌یک نیستم. گفتند پروانه کسب هم قبول است. گفتم مثلاً؟ گفتند مثلا حتا سوپرماکت. گفتم: شغل فرهنگی رسمی دارم و گواهِ آن کارت شناسایی معتبری ست که دارم. گفتند نه، نمی‌شود. گفتم یعنی هیجده سال سابقه‌ی رسمی کار فرهنگی من ارزش یک پروانه ‌کسبِ بقالی هم ندارد؟ خندیدند به شوخی‌ام و گفتند: متأسفانه قانون به کاربر خانگی اجازه‌ی سرعت بیش‌تر از ۱۲۸ نمی‌دهد. من اما شوخی نکرده بودم، خیلی هم جدی گفته بودم؛ هرچند عاقبت حق دادم به ایشان، چون این، دستور مستقیم دولت است که بیش از یک سال است اجرا می‌شود.

نشستم به فکر کردن و تصمیم گرفتن. هیچ راه چاره‌ای نبود. دوباره آن‌لاین شدم و فرم درخواست یک آی اس پ بزرگ دیگر را اینترنتی را پر کردم و فرستادم. نوشته بودند، بلافاصله با من تماس می‌گیرند. بلافاصله با من تماس نگرفتند. دو روز بعد هم تماس نگرفتند. زنگ زدم. گفتند سرعت ۱۲۸ را با محدودیت ۳ گیگ در ماه، ماهانه نوزده هزار تومان ارائه می‌دهند. صدهزار تومان هم پول مودم بی‌سیم‌شان می‌شود با خرده‌ریزهای اطرافش که می‌‌شود صد و سی و پنج هزار تومان. گفتم: باشد. گفتند کپی اجاره‌نامه، کپی شناسنامه، کپی کارت ملی، کپی آخرین قبض تلفن و فرم درخواست را آماده کنید و خبر بدهید. گفتم: از وقتی خبر بدهم چه‌قدر زمان می‌برد؟ گفتند: پانزده تا بیست روز. گفتم: باشد.

حالا باید بروم مدارکم را آماده کنم و به فکر پول مودم جدید باشم. در اشتراک قبلی، ماهانه ده هزار تومان هزینه‌ی Adsl با سرعت ۵۱۲ می‌دادم، از این پس باید ماهانه نوزده هزار تومان بدهم برای سرعت ۱۲۸. ماهی نوزده هزار تومان برای یک اشتراک ساده‌ی محدودِ اینترنت، به نسبتِ قیمت‌های کشورهای همسایه‌مان هم خیلی خیلی زیاد است. قیمت اینترنت پرسرعت در ایران ۱۶ برابر قیمت آن در ترکیه است [+] و ۱۶ هزار برابر قیمت آن در مالزی؛ بله، ۱۶هزار برابر. [+]

دو سه هفته‌ای هم باید صبر کنم. احتمالاً می‌خورد به روز بعد از انتخابات ریاست جمهوری. اشکالی ندارد. فقط امیدوارم خبر اولِ روز بعد از رأی‌گیری این نباشد که رئیس دولت کنونی دوباره رئیس دولت شده است. باید کاری کرد. باید کاری بکنیم. باید بلند شویم و دیگران را هم بلند کنیم.

سه) مهدی محسنیان راد گفته است: "گستره‌ی دسترسی به اینترنت و به‌خصوص اینترنت پرسرعت باید برای همگامی با روند جهانی‌شدن در ایران افزایش یابد. اما در حالی‌که شرایط جهانی‌شدن، گسترش اینترنت را ضرورت بخشیده، متأسفانه با پول نفت، موبایل گسترش یافته است!"

چهار) چرا؟




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.