خوابگرد قدیم

بنا به وعده، بعد از انتشار نتیجه‌ی فراخوان محبوب‌ترین کتاب سال، برای این که بر این دوره از فراخوان نقطه‌ی پایان بگذارم، می‌خواستم سه مصاحبه با نویسنده‌های سه کتاب برتر این نظرسنجی در خوابگرد منتشر کنم. بعد فکر کردم کاری ست کلشیه‌ای شاید. هشت روز پیش به هر سه نویسنده ایمیل مشترکی فرستادم و گفتم که اصلاً می‌توانند به احترام شرکت‌کنندگان در فراخوان، هرچه دل‌شان خواست بنویسند و بفرستند.

مهسا محب‌علی نویسنده‌ی رمان «نگران نباش» در جواب ایمیلم بلافاصله ایمیل فرستاد که چون در سفر است، مشکل دسترسی به اینترنت دارد. او هم‌چنین ممنون بود از این که رمانش را به عنوان مقام سوم انتخاب کرده‌ام یا کرده‌ایم و متأسف بود که نمی‌تواند مطلبی برای ما بفرستد. البته بدیهی ست که سوم شدن رمان او، برآیندِ امتیازاتی بود که ۱۸ وبلاگ‌نویس از ۸۲ وبلاگ‌نویس شرکت‌کننده به رمان ایشان داده بودند و انتخاب من نبود. به هر حال برای او بازگشت از سفر و دسترسی آسان به اینترنت آرزو می‌کنم.

پیمان اسماعیلی، نویسنده‌ی مجموعه‌داستان «برف و سمفونی ابری» که کتابش رتبه‌ی یکم را گرفت، یادداشتی فرستاد که می‌خوانید و سارا سالار، نویسنده‌ی رمان «احتمالاً گم شده‌ام» که کتابش رتبه‌ی دوم شد، تیتر سوالات مرا گرفت و به آن‌ها پاسخ داد و فرستاد. از پیمان اسماعیلی و سارا سالار بسیار سپاسگزارم. این یادداشت و پاسخ‌ها را در ادامه بخوانید. [ادامــه]

سلام آشیخ‌حسین‌علی
نامه‌ی قبلی را که نوشتم، فکر می‌کردم دیگر تمام شد آن همه مصیبت و زجری که برای َآزاده‌ماندن تا دم مرگ و آزادشدن کشیدی و کشیدیم. امروز که خواندم به‌فرموده چه بر سر دفتر و نشان قبرت آورده‌اند، همین چندخط را برایت می‌نویسم که، هرچند در یک سال گذشته باور کرده‌ بودم که به روح اعتقاد ندارند، ولی انگار بدجوری از روح تو هراسان‌اند. حالا فهمیده‌ام که گویا به روح اعتقاد دارند، ولی اعتقادشان هم مثل فکر و خیال‌شان کج و کول است.

آشیخ‌حسین‌علی
ایشان فکر می‌کنند روح هر آزاده‌ی سفرکرده‌ای فقط بالای سر قبرش و روی پشت بام دفتر و خانه‌اش پرسه می‌زند. قبرت را بی‌نشان کرده‌اند و دفترت را به فحش و قفل بسته‌اند. از فردا که روح تو را توی خواب و خانه‌شان ببیند، مجبور می‌شوند کجی ِ فکرشان را راست کنند، و آن‌وقت است که می‌شود راحت‌تر از ایشان در باره‌ی اعتقادشان به روح پرسید!

مدیر عامل بنیاد فارابی دیروز گفته: «امروز کسانی برای صندلی خالی جعفر پناهی دل می‌سوزانند كه خود به دنبال آن بودند تا روی آن صندلی بنشينند.»

فکر نمی‌کنم کسی برای «صندلی» کسی دل بسوزاند، معمولاً آدم‌ها اگر آدم باشند برای خودِ آدم‌هاست که دل‌شان می‌سوزد. هم‌چنین فکر نمی‌کنم «امروز» با «دیروز» فرقی نداشته باشد، هم‌چنان که «امسال» با «پارسال» خیلی فرق کرده؛ خصوصاً تا قبل از ۲۲ خردادما‌ه‌اش!

اما:
ـ  از میان انبوه سینماگران ایرانی و غیرایرانی، کسانی برای صندلی جعفر پناهی بیش‌تر دل سوزاندند که «صندلی»های قشنگ‌تر و گران‌تری دارند، مگر این که مثلاً عباس کیارستمی، مارتین اسکورسیزی، رابرت ردفورد، رابرت دنیرو، استیون اسپیلبرگ، کن لوچ، ژولیت بینوش، رخشان بنی‌اعتماد، اصغر فرهادی، فاطمه معتمدآریا، کامبوزیا پرتوی، کامران شیردل، و از غیرسینمایی‌ها شیرین عبادی و وزیرانِ خارجه‌ی آلمان و فرانسه از صندلی خودشان خسته شده باشند و دل‌شان صندلی جعفر پناهی را خواسته باشد.

ـ سینماگران جوان ایرانی ابتدا سپاسگزار بازداشت‌کنندگانِ جعفر پناهی‌ شدند که به بهانه‌ی ساخت فیلم ضدنظام او را گرفتند تا به این وسیله، صندلی او برای پیش‌رفت جوانان خالی شود و سینمای ایران که عالی ست، با توقیف فیلم‌های بیش‌تری که از روی این صندلی ساخته می‌شود، متعالی شود؛ ولی حالا طبیعتاً گله‌مندند که با آزادکردن موقت او، زمینه‌ی رقابت برای رسیدن به صندلی او را از بین رفته است.

ـ حالا که جعفر پناهی بیرونِ زندان است، چه خوب می‌شود در فرصتی که دارد چند تا تیزر برای جشنواره‌ی بعدی فیلم فجر بسازد و با پولش هرقدر می‌تواند صندلی بخرد و روی همه‌شان برچسب درشت بزند «صندلی جعفر پناهی»، که اگر خدای‌ناکرده دوباره به زندان برگشت، امر زیبای دل‌سوزی گسترش یابد و دیگران برای «صندلی او» دل نسوزانند، برای «این همه صندلی‌» دل بسوزانند.

ـ نمی‌دانم صندلی آقای مدیرعامل چه جور صندلی‌یی ست، ولی اگر روزگاری پیش آمد که زبانم لال گرفتار زندان شد، پیشنهاد می‌کنم صندلی‌اش را هم با خودش ببرد اوین، که اگر کسی جز بازجوهایش برایش دل سوزاند، به حساب صندلی‌اش نگذارد. آدم که نباید فقط صندلی داشته باشد!

از میان آثار داستانی سال ۱۳۸۷
فراخوان انتخاب «محبوب‌ترین و خوش‌اقبال‌ترین» کتاب داستانی سال، پس از مهلتی یک‌ماهه در ساعت ۱۲ شب دهم خردادماه ۸۹ با شرکت ۸۲ وبلاگ‌نویس به پایان رسید. پیش‌تر در آیین این برنامه اعلام کرده بودم که اگر شمار شرکت‌کننده‌ها به عدد پنجاه برسد، نتیجه‌ی فراخوان را رسماً اعلام خواهم کرد و در جایی دیگر گفته بودم که با توجه به شناخت و تجربه‌ای که از این فضا دارم، شرکت‌کردن دستِ‌کم پنجاه نفر در این برنامه، پشتوانه‌ی خوبی برای آن خواهد بود. و اکنون خرسندم که در پایان این ضیافت وبلاگی به صرف کتاب، می‌توانم از برآیند امتیازاتی که ۸۲ شرکت‌کننده به کتاب‌های محبوب خود داده‌اند، سه کتابی را که بیش‌ترین امتیاز را به دست آورده‌اند به همگان معرفی کنم:

برگزیدگان یکم تا سوم

۱) کتاب «برف و سمفونی ابری» نوشته‌ی پیمان اسماعیلی ـ ۱۰۲ امتیاز (۴۵ نفر)
۲) کتاب «احتمالاً گم شده‌ام» نوشته‌ی «سارا سالار» ـ ۵۷ امتیاز (۲۷ نفر)
۳) کتاب «نگران نباش» نوشته‌ی «مهسا محب‌علی» ـ ۳۶ امتیاز ( ۱۸ نفر)

در ادامه‌ی این گزارش امتیاز سایر کتاب‌ها و نیز فهرست کامل شرکت‌کننده‌ها و کتاب‌های محبوب‌شان را (با لینک به آدرس پست ویژه‌ی وبلاگ‌ها) می‌آورم. اما پیش از آن به برخی نکات اشاره می‌کنم برای هرگونه تحلیل یا از آن رو که شاید برای برخی جالبِ توجه باشد. [ادامــه]

به هزار و یک دلیل می‌توان از خواندن کتابی داستانی لذت برد. برای لذت بردن از داستان، فرقی نمی‌کند خواننده‌ای عادی باشی، حرفه‌ای، منتقد، داور، روزنامه‌نگار یا نویسنده. فرق ماجرا فقط در این است که لذت بردن یک خواننده‌ی صرف، به زیور و گاه حتا زنگار معیارها و بایدها و نبایدهای ادبی، آراسته و گاه آلوده نیست. این جور لذت بردن از خواندن یک کتاب داستانی، هنوز هم که هنوز است، برای من بسیار مهم است. برای همین است که آسوده و بی هیچ دردسر ذهنی، در فراخوان محبوب‌ترین کتاب‌های داستانی سال ۸۷ شرکت می‌کنم و سه کتابی را که از خواندن‌شان لذت بسیار بردم، اعلام می‌کنم.

۱ـ رمان «مونالیزای منتشر»  نوشته‌ی شاهرخ گیوا
۲ـ مجموعه‌داستان «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی
۳ـ رمان «احتمالاً گم شده‌ام» سارا سالار

از میان کتاب‌های دیگری که خواندن‌شان سر حالم کرد، اما نه به قدر سه کتاب بالا، رمان «خنده را از من بگیر» را هم نام می‌برم به خاطر نویسنده‌اش «جواد ماه‌زاده»؛ تنها داستان‌نویسی که در شمار زندانیان سبز قرار گرفته و مظلومانه روزهایی سرد و تلخ را در اوین می‌گذارند.

پانوشت:
اگر وبلاگ‌نویس هستید و مایل‌اید در این فراخوان شرکت کنید، تا دهم خردادماه فرصت دارید. متن کامل آیین این برنامه‌ی ساده را در این صفحه بخوانید.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.