خوابگرد قدیم
آن‌ها که حوصله‌ی صراحت وبلاگ‌شهر، گفت‌وگوهای انتقادی ميان اهالی اين شهر، تعاملات خاص وبلاگ‌شهر و حواشی مربوط به آن را ندارند، و نيز کسانی که بر نادانی خويش اصرار می‌ورزند و با چهره‌های پوشيده همه‌جا دربه‌در دنبال جايی می‌گردند برای نقش بيهوده بر آب کندن؛ لطفا گمان باطل نبرند. آشکارا می‌گويم که به‌رغم انتقادهايی که به گفتار، رفتار و خصوصا به نوع تعامل حسين درخشان با اهالی وبلاگ‌شهر دارم، اگر کوچک‌ترين اتفاقی برای او و يا وبلاگش بيفتد، يقينا از نخستين کسانی خواهم بود که در همين وبلاگ قراضه‌ام از حقوق او به عنوان يک بلاگر و يک انسان دفاع خواهم کرد. او نوشته است: "روی من به ایران است و تمام تلاشم برای فهم بهتر آن و گذاشتن تأثیری مثبت و صلح‌آمیز بر روند دموکراسی و آزادی بیان." زنده‌باد!
تمرکز درست و حسابی ندارم. به خاطر چند روز گذشته و احتمالا چند روز آينده مرا بخشيد. تنبلی نمی‌کنم، ذهنم عجيب گرفتار است...
[به سبک سهيل محمودی:] خدمت عزيزان و سروران گرامی‌ام عرض می‌کنم که چند وقتی‌ست چند تن از دوستان شفيق و اديب بنده در شهر مشهد، شهر خاطره‌های نازک من از زيارت سرور ارجمندم حضرت رضا عليه‌السلام دور هم گرد آمده‌اند و جايزه‌ی ادبی «سمر» را به ثمر نشانده‌اند که از اتفاق خود سمر هم از دوستان قديم من است و پيش‌ترها گاه گرمای بعدازظهری در تابستان را به خوردن فالوده‌ای منسوب به شهر رفيق ديرينه‌ام خواجه حافظ تحمل می‌کرديم و... [خداوکيلی عجب حوصله و بلاهتی می‌طلبد اين جور حرف‌زدن؛ بی‌خيال سبک:]

دبيرخانه‌ی اجازه‌ی دوسالانه‌ی ادبی «سمر» مشهد قرار است در روزهای ۲۷ و ۲۸ تيرماه طی دو نشست، پنبه‌ی مجموعه‌داستان «با گارد باز» حسين سناپور و رمان «پاگرد» محمدحسن شهسواری را بزند. پنبه‌زنان اين دو نشست هم مهسا محب‌علی و هادی تقی‌زاده خواهند بود. جوانان داستان‌نويس مشهدی هم که مثل بيش‌تر داستان‌نويسان جوان غيرمشهدی هميشه دنبال چند تا گوش می‌گردند برای قصه‌خواندن و در ضمن بی‌خودی هم کسی را تحويل نمی‌گيرند، در حاشيه‌ی اين نشست‌ها به اهداف خود خواهند رسيد و جلسه‌های داستان‌خوانی را با حضور چهار نفر نويسنده و منتقدی که اسم بردم، برگزار خواهند کرد. می‌ماند دو نکته: يکی اين که ساعت نشست‌ها ۵ تا ۸ است (معلوم است که بعدازظهر، پس ۵ صبح؟) در تالار فردوسی دانشکده‌ی ادبيات دانشگاه فردوسی مشهد و ديگری اين که در همين دو روز، کتاب داستان‌های منتخب دوره‌ی نخست جايزه‌ی ادبی «سمر» منتشر می‌شود که نشر کامبيز زحمت آن را کشيده. والسلام.
پای يکی از يادداشت‌های قبلی‌ام که از واژه‌ی «هردن‌بير» استفاده کرده بودم، يک نفر کامنت گذاشته: "هردم‌بيل درست است يعنى هرچه دم بيل بيايد؛ نه هردن‌بير. با عرض پوزش." بدانيد که ريشه‌ی اين واژه ترکی‌ست مرکب از از دو واژه‌ی «هردن» به معنای «هر وقت» و «بير» به معنای «يک ـ يکی». استفاده‌ی اين واژه به شکل «هردن‌بيل» هم درست است و در فرهنگ لغت ثبت شده، ولی «هردم‌بيل» نگارش غلطی‌ست که از سر ناآگاهی باب شده و جالب‌تر اين که برايش معنای جعلی هم ساخته‌اند. مثل اين است که به جای «پنبه» بنويسيم «پمبه» و معنای جديدی هم از آن استخراج کنيم!
همسايه‌ی عزيز
نوشی‌جان
به من بگو به جز اين که خبر گرفتاری‌ات را اين‌جا بگذارم و درخواست کنم که ديگران هم از گرفتاری حقوقی تو غافل نباشند و به قول ملکوت صدای تو را به عنوان يک زن انعکاس دهند تا شايد به گوش مسولان قضايی برسد، خودت بگو همسايه‌ی سر به زير همه‌ی ما؛ چه کار ديگری می‌توانم بکنم؟
کريم و گلی امامیداريم يکی يکی از دست می‌دهيم، ستون‌های ستبر فرهنگ و هنر کشورمان را. هنوز داشتم حرکات صورت زنده‌ياد فريدون ناصری را در ذهنم مرور می‌کردم که سه چهار سال پيش ديده بودمش و حيرت کرده بودم از بزرگی، دانش و خلاقيتش که خبر فروريختن ستونی ديگر را يوسف به من می‌دهد. دوران آدم‌های بزرگ دارد تمام می‌شود انگار. مجموعه‌ی چند نويسنده و هنرمند معاصر و تازه را بايد در هم بچلانی تا بشود يکی مثل فريدون ناصری يا کريم امامی؟ نمی‌دانم. کريم امامی تنها افتخاری نبود بر تارک فرهنگ و ادبيات ايران؛ ترجمه‌های استوار او از ادبيات و شعر فارسی به انگليسی غيرايرانی‌ها را هم وامدار او کرده بود. مترجم فارسی به انگليسی (هم‌چون برگردان مشهور اشعار سهراب و خيام)  مترجم انگليسی به فارسی (هم‌چون رمان برجسته‌ی گتسبی بزرگ)، ويراستار (سرويراستار انتشارات فرانکلين)، پيشگام صنعت نشر نوين (هم‌چون مديريت انتشارات سروش)، ناشر (نشر زمينه)، نويسنده (هم‌چون کتاب ارزشمند "از پست و بلند ترجمه")؛ اين‌ها همه نمونه‌هايی از توانايی‌های برجسته‌ی بزرگ‌مردی بود که پس از ماه‌ها تحمل رنج مصيبت‌بار سرطان، سرانجام سر به خاکِ سرد ايران گذاشت. صبح روز يک‌شنبه ۱۹ تيرماه ساعت ۸ صبح از مقابل منزلش در خيابان فرشته تشييع می‌شود و سه‌شنبه ۲۱ تيرماه به يادش گرد هم می‌آيند. اکنون همسر فرهيخته‌اش گلی امامی دردمند از دست دادن اوست و ما مضطربِ فردايی بی‌ستون، بی‌آفتاب، بی‌باران و بی‌افتخار.
اگر وبلاگ هنوز در حد يک پديده قابل بررسی‌ست، حسين درخشان بلاگر هم هنوز در حد يک پديده توجه آدم را به خودش جلب می‌کند. اين که در اين چند خط می‌خواهم درباره‌اش بنويسم، به خاطر ايميل‌های زيادی‌ست که در اين يکی دو هفته گرفته‌ام و بی‌رحمانه از من خواسته‌اند درباره‌ی آمد و رفت درخشان به ايران چيزی بنويسم تا شايد او به احترام من هم که شده پاسخ درستی به انتظارات، توهمات و حدس‌های مخاطبانش بدهد. می‌نويسم اما نه برای انگيختن درخشان به پاسخ‌دادن؛ بلکه برای روشن کردن يک نقطه‌ی کور در ذهن و ديد اهالی وبلاگ‌شهر تا دست‌ِ‌کم از من ديگر انتظار واکنش نداشته باشند و بگذارند هرکس راه خودش را برود. [متن کامل]
فرج‌الله سلحشوردر باغ سبزی که حاج‌کلهر مشاور فرهنگی احمدی‌نژاد در گفت‌وگو با شبکه‌ی مهاجر نشان داد، تصويری ذهنی بود از آن‌چه او به عنوان يک ايرانی در سر می‌پروراند و نه آن‌چه حاکميت يک‌دست آينده به آن می‌انديشد. از ميان تصاويری که او داد البته ناگزيرم بپذيرم که تنها يک بخش کوچک و حقيرش واقع‌بينانه به نظر می‌رسيد، همان بخش مربوط به بازگشت خوانندگان لس‌آنجلسی به تهران، يعنی بی‌خطرترين و تخديرکننده‌ترين وجه فرهنگی ايران و در عين‌حال خوش منظره‌ترين‌اش! حاج‌کلهر به هنگام مصاحبه گويا فراموش کرده بود از اعلام رياست جمهوری احمدی‌نژاد گذشته و ديگر نيازی به فضاسازی بيش‌تر نيست. ديديد که زود هم از خواب بيدار شد و تأکيد کرد که دنيای ذهنی‌ خودش را صرفا تصوير کرده و خوانديد که حتا دوستانش او را به همين زودی انگار پس زده‌اند. دلم برايش سوخت؛ هم‌چنان که سال‌هاست دلم برای خودم و منهای پنج ميليون جمعيت ايران می‌سوزد. حاج‌کلهر در گفت‌وگويش با بی‌بی‌سی کلامی تلخ و هول‌آور هم اضافه کرد که از ديده‌ها پنهان ماند. او گفت که رئيس دولت آينده نه تنها هيچ صبغه‌ی فرهنگی ندارد که آدم‌های اطراف او هم هيچ‌کدام فرهنگی نيستند. پس در اين باغ سبز را هم‌چنان بسته بپنداريد. [ادامـه]

وقتی پس از انتخابات در اين‌جا نوشتم که «گرامی باد پيروزی جهل بر ظلم»، شمار زيادی ايميل دريافت کردم که غالبا مرا نواخته بودند، اندکی به مهر و بسياری به عتاب. در اين ميان ايميلی گرفتم که به مقاله‌ای می‌مانست. نويسنده‌اش را نمی‌شناسم. از انتشار قبلی‌اش هم بی‌خبرم. متنش را با کمی ويرايش و نه حذف و اضافه در اين‌جا می‌آورم تا شما هم با دقت و حوصله بخوانيدش.

بهادر اردبيلی
فرهنگ، ادبیات، چگونگی زندگی و بسیاری دیگر از تعلقات و رفتارهای یک ملت حاصل روند تاریخی آن ملت است و بازشناسی این روند تاریخی می‌تواند در شناسایی نقطه ضعف و قوت آن کمک شایانی کند و با بهره جستن از یافته‌های علمی ـ  تحقیقاتی می‌توان در چگونگی به نتیجه رساندن تحولات فرهنگی ـ اجتماعی و تکنولوژیکی و انسانی آن ملت همراه با پیشرفت‌های ملت‌های دیگر به توافق رسید. در نگاه به جامعه‌ی ایران این نکته تاسف‌بار را باید عنوان کرد که به دلیل این که عنصر پژوهش و تحقیقات از جایگاه مورد قبول و علمی برخوردار نیست، بازشناسی جریان تاریخی ملت ایران نیز قابل بررسی نیست، تا بتوان با رویه‌ای علمی و در جایگاهی عقلانی به پی‌ریزی برنامه‌های متناسب با فرهنگ و تاریخ آن اقدام کرد. از این روست که در تاریخ معاصر، ایران را به تعبیری کشور پدیده‌های غیرمتعارف و جامعه‌ای غیر قابل پیش‌بینی خوانده‌اند. که این خود می‌تواند نشان‌دهنده‌ی کج بودن دیوار ساخت تاریخی این ملت باشد. پریشانی روحی و روانی، به‌هم‌پاشی اجتماع ذهنی و بیماری فکری این جماعت در هیچ موقع تاریخی مورد توجه و شناسایی قرار نگرفته و چرخۀ تولید عناصر تکراری با فرمی دیگر اما محتوایی به همان ترکیب، نمونه‌ی بارز بازتولید جریان فلاکت‌بار تاریخی‌ست که خود موجودیت بیماری روان‌پریشی این ملت را به‌عینه نمایان می‌کند.

متاسفانه در هشت دوره‌ی ریاست جمهوری، هیچ توجه و امکانی به پژوهش و تحقیقات توسط محققان مستقل و آزاد و متبحر در علوم اجتماعی، تاریخ، جغرافیا، فلسفه و روانشناسی داده نشد. ضمن این که حلقه‌ی اطلاعاتی ـ امنیتی کردن پژوهش و تحقیقات در حوزه‌ی علوم انسانی باعث عدم شناسایی و تعریف از خصوصیات فرهنگی و اجتماعی مردم ایران شده و مانع ارائه‌ی پاسخ قانع‌کننده‌ای به این سوال که "چه چیزی باعث می‌شود که ما به درک روشن جهانی که در آن زندگی می‌کنیم دست نمی‌یابیم؟"  اصلا ما هنوز خود را بهتر درک نکردیم، هنوز زندگی‌مان در جنون سپری می‌شود. پس چگونه می‌توانیم دیگران را بشناسیم؟ چگونه می‌توانیم اعتماد عمومی ملل را جلب کنيم و ضمن قبول و احترام فرهنگ‌شان، آن‌ها را به تعامل و همکاری دعوت کنیم؟ راه بسیار درازی در رسیدن به چنین جایگاهی نیاز است. راهی که مبدأ اصلی آن از احترام قائل شدن به فردیت ایرانی شروع می‌شود. راه آن از احترام قائل شدن به فرهنگ‌ها، زبان‌ها و مذاهب گوناگونی شروع می‌شود که در کشور به حیات‌شان ادامه می‌دهند. باور کنید راه همه‌ی خوبی‌ها ازخودمان شروع می‌شود.

اما تجربه‌ی حکومت‌های متفاوت از نظر شکل و مشابه از نظرگاه محتوا در طی سده‌ی اخیر این آزمون را داده است که راه زیادی باید طی شود؛ راهی دراز. تا به جایگاه والایی که احساس می‌کنیم حق فرهنگی ماست، دست یابیم. شاید تنهاترین و به‌صرفه‌ترین راه رسیدن به چنین جایگاهی این باشد که این ملت نیازمند بررسی روند تاریخی، قوم‌شناسی، مردم‌شناسی، روانشناسی و علوم نظری دیگری‌ست تا از فرایند تحقیقات و پژوهش‌هایی بی‌طرف توسط محققان آزاد و مستقل بتوان راه توسعه‌ی پایدار را با توجه به خلقیات و فرهنگ مردم بازشناخت و مبادرت به عملیاتی کردن آن کرد.

از این‌رو به باور من آرام باید راه رفت، این‌جا ایران است؛ کشوری که مردمان آن در پروسه‌ی عظیم جهانی ارتباطات و فنآوری‌های تکنولوژیکی هنوز تعریف واقعی از تمدن و فرهنگ خود را ارائه نداده‌اند. به‌عبارتی دیگر هنوز نسبت به واقعیت‌های فرهنگی و اجتماعی خود غافل و بیسوادند. از سواد و آگاهی تاریخی چندانی برخوردار نیستند. مطالعه‌ی کتاب و روزنامه در حد نازل خود قرار دارد و جایگاه علوم و فن در پایین‌ترین حد خود است. و تأسف‌آور این که روشنفکران این ملت هنوز پدر و مادر و خلقیات آنان را به خوبی نمی‌شناسند. یا اگر می‌شناسند، بی‌توجه‌اند و به دلیل این که در آرمانگرایی محض گرفتارند، حتا نمی‌توانند و یا دوست ندارند خود را به نقد بکشند، هستی فکری خود را به چالش فراخوانند که چرا نمی‌توانند در دل مردم حتا در دل پدر و مادرشان قرار گیرند و تاسف‌آورتر این که این روشنفکران آرمان‌گرا و واقعیت‌ناپذیر ما حتا فرزندان خود را نیز نمی‌توانند با خود همراه کنند و این نکته‌ی کور و فراموش‌شده مواد سازنده پروسه‌ی تولیدات استبدادی این ملت است.

ما آرام راه نمی‌رویم و پرشتابی ما به فنای‌مان ختم می‌شود. موج می‌شویم، سیل به‌وجود می‌آوریم و ویران می‌کنیم و ویران می‌شویم. بدین حال است که روشنفکران این ملت در ادبیاتی گرفتار شده‌اند که در هسته‌ی مرکزی این ادبیات نوعی استبداد کشنده موج می‌زند که از برآیند آن نمی‌توانند واقعیت‌های جامعه را درست تشخیص بدهند. و هر روشنفکری که واقعیات جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کند نتواند تشخیص دهد همچون فانوس‌به‌دستی است که چشم‌هایش را در دستش گذاشته و در خیال رسیدن به سعادت مشغول است. ادبیات روشنفکران ما در همه‌ی حوزه‌ها از فلسفه و تاریخ و هنر گرفته تا ادبیات و جامعه‌شناسی در تاریکخانه‌ای از استبداد دایمی پرسه می‌زند که این «تاریکخانه» به دلیل عدم شناسایی واقعیاتِ هستیِ تاریخی و فکری مردم بازتولید شده و خود به خود به نسل‌های دیگر انتقال می‌یابد. بازگشت مداوم به خویشتن فلاکت‌بار تاریخی در طی سده‌ی معاصر واقعیت تلخی‌ست که روشنفکران ما یا چشم خود را از این واقعیت بسته‌اند یا این که نمی‌توانند ببینند. به قولی معروف روشنفکران ما در پی رسیدن به قدرت و حکمرانی‌اند و مردمان ما در پی یک زندگی عادی. این طرز تلقی از حیات انسانی، ما را در مکتبی از آموزه‌های ریشه‌ای جهل و استبداد همچون کودک ساده و آرامی نشانده است. و اگر کوچک‌ترین روزنه و فرصتی هم به‌وجود آید آن را نیز به ورطه‌ی نابودی و تاریکی می‌کشاند.

امروزه به این اصل باید واقف شد که خشکاندن ریشه‌ی قطور جهل و استبداد در اذهان مردم از کسبه و بازاری گرفته تا روشنفکر و دانشگاهی در کشف و شناسایی ریشه‌های این دردمندی و در کنار آن اصرار ورزیدن در پایبندی به قانون و فرهنگ‌سازی و آموزش چگونگی زندگی انسانی با استفاده از یافته‌های انسان‌های بهره‌مند از مواهب تفکری انسان است. می‌توان در بستر گسترده‌ی جامعه، نطفه‌ی فرهنگ متعالی و انسانی را کاشت و در ساختارهای اندیشه‌ای ایرانی‌جماعت این جریان را عینیت داد که هستی خوش‌رنگ حیاتش در گرو همکاری و هماهنگی با سایر ارگان‌های اجتماعش از جمله اعضای خانواده، اعضای جامعه و... است. تا دیگر بار گرفتار چرخه‌ی شوم و فلاکت‌بار گذشته‌ی تاریخی‌مان نشویم‌.

بدین حال باز تکرار باید کرد که آرام آرام می‌توان راه تعالی و سعادت این ملت را البته با توجه به شناسایی خواسته‌ها و نیازها و هم‌چنین خلقیات آن شناخت و در رسیدن به درجه‌ی تعالی جدیت به‌خرج داد. این جمله را به خاطر بسپارید (خصوصا روشنفکران) که آرام راه بروید، این‌جا ایران است.

وقتی سعيد ابوطالب و همکارش، مستندساز گمنام تلويزيون حدود دو سال پيش در عراق بازداشت شدند، راديو و تلويزيون خودش را به در و ديوار کوبيد و آن‌قدر پی‌گير ماجرا شد تا اين که خوش‌بختانه اين فيلمساز ملقب به عنوان «بسيجی» و دوست همکارش آزاد شدند. سر و صدای تلويزيون آن‌قدر مؤثر بود که بلافاصله در انتخابات مجلس، ابوطالبِ مشهورشده شغل و تخصصش را فراموش کرد، کانديدا شد و با رأی حداقلی طيف راستگرايان سنتی در تهران راهی مجلس شد. اکنون اما بيش از يک ماه است مستندساز مستقلی به نام «فرشيد فرجی» همراه دوست همکارش «کورش کار» هنگام تصويربرداری بخش آخر فيلم مستندی با نام «در جستجوی کورش کبير» در عراق توسط نيروهای آمريکايی بازداشت شده، و هيچ صدايی از صدا و سيما ـ دستِ‌کم واحد مرکزی خبر و يا شبکه‌ی خبر ـ در نمی‌آيد.

کورش کار سال‌ها در آمريکا زندگی کرده، نامش در فهرست صليب سرخ ثبت شده و خانواده‌ی او در آمريکا پی‌گير آزادی اويند. از فرشيد فرجی اما هيچ خبری نيست. خبر بازداشت او را هم خانواده‌ی کورش داده‌اند و جای بسی خوشحالی‌ست که ابوطالب رگ معرفتش جوشيده و دست‌ِ‌کم ماجرا را به اطلاع وزارت خارجه رسانده. به روايت مرجان رياحی، فرشيد پدر و مادر پيری دارد که مادر دردمند او خبر بازدشت پسرش را هنوز به پدرش نداده مبادا که به دليل بيمارى، زندگى‌اش به خطر بيفتد. پس از اين که مادر فرشيد از همه‌ی نهادها و گروه‌های مسئول تقاضا كرد تمام تلاش خود را برای آزادی پسرش كه فيلمسازی آزاد و بدون گرايش سياسی‌ست انجام دهند، جمعی از فيلمسازان نامه‌ای به مسئولان کشور نوشتند و آصفی هم اعلام کرد که هفته‌ی گذشته موضوع را پی‌گيری کرده‌اند ولی هنوز نتيجه‌ای نگرفته‌اند. صليب سرخ ايران هم هيچ اطلاهی از او ندارد.

اکنون کورش کار و فرشيد فرجی مستندسازان ايرانی مستقلی‌اند‌‌ گرفتار در بازداشتگاه آمريکايی‌ها که در اين ميان فرشيد وضعيت بالقوه خطرناک‌تری دارد، خصوصا که هيچ پشتوانه‌ای هم ندارد. پشتوانه‌ی بين‌المللی به درک، او حتا از کم‌ترين پشتوانه‌ی وطنی و ملی هم محروم است. مسئولان خبری صدا و سيما (رسانه‌ی ملی) اگر بر اين باورند که تعهد و وابستگی شرط حمايت از مستندسازان بازداشت‌شده است، دست‌ِکم می‌توانند به زعم خود برای فحش دادن به آمريکايی‌ها هم که شده از اين دو هم‌وطن هنرمند حمايت کنند. خبرنگاران روزنامه‌ها هم اگر خستگی روزهای انتخابات از تنش‌شان بيرون رفته کمی همت کنند و دست‌به‌کار شوند و نشان دهند که رسالت‌شان تنها حمايت دست و پا شکسته از زندانيان سياسی داخل ايران نيست. در وبلاگ‌شهر هم خواهش می‌کنم آن‌ها که به انگليسی وبلاگ می‌نويسند اين خبر را در وبلاگ‌های‌شان بياورند.

پی‌نوشت:
نويسنده‌ی وبلاگ فرنگوپوليس زحمت متن انگليسی را کشيده. می‌توانيد از آن استفاده کنيد. [+]


پيروزی جهل بر ظلم!

عباس کيارستمی: پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيش‌تر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيش‌تر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت  و به من گفت: " بابا من تو را بيش‌تر دوست دارم اما دلم می‌خواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمی‌دانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵ساله‌ام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کم‌تر از من دوستش می‌داشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأی‌ام را به ديگری خواهم داد.

آقای احمدی‌نژاد، برای من دلايل بسيار ساده‌ای وجود دارد که تو را بيش‌تر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليون‌ها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که می‌خواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقه‌ی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که می‌کنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک می‌کنم. تو هم‌چنان بی‌دروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده می‌کنی. من تو را دوست دارم چون نمی‌توانم به خودم راست نگويم که می‌دانم آن‌چه می‌گويی راست می‌گويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قله‌های ثروت با دست‌اندازی به پله‌های قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمی‌گذارند.

در اين ميان، آقای احمدی‌نژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای ۲۰۰۵ ما وصله‌ی ناجور می‌کند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن می‌خوری که از دنيايی چنين آرمان‌باخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما هم‌جنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...

دوست عزيز، به‌سادگی بگويم ما نمی‌توانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميم‌گيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درست‌تر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيده‌ی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعده‌های بازی اين جهان را آموخته باشد."

برای همين من رأی‌ام را به کسی می‌دهم که او را کم‌تر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک .اقعيت‌های امروز زندگی است. همه‌ی اميدم آن است که او لااقل اين‌بار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راه‌اند. پس گوشه‌چشمی به طبقه‌ی محروم داشته باشد و به سلامت اداره‌ی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی داده‌ام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيش‌تر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآی‌ام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازه‌ی تو دوست نمی‌دارم. روزگار غريبی است برادر.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.