خوابگرد قدیم
درست است که سایت هفتان به‌صورت شخصی (غیرانتفاعی) کار می‌کند و اداره می‌شود، ولی حالا دیگر ظاهرش شده یک سایت رسمی ِ مرجع که نمی‌شود با آن سرسری برخورد کرد. راستش خجالت می‌کشیدم مدت‌ها از این که هفتان مشکل فنی داشت و زورم نمی‌رسید کاری برایش بکنم. بازدید نسبتاً بالای هفتان و اندازه‌ی نسبتاً زیاد ترنسفر آن (حدود ده گیگابایت در ماه) می‌طلبید که روی یک سرور اختصاصی قرار بگیرد تا هیچ‌گاه دچار وقفه در بازدید و کندی در سرعت دانلود نشود، ولی دوستان فنّی می‌دانند که هزینه‌ی میزبانی سرور اختصاصی، آن‌هم از نوع ویندوز بسیار گران است. سرانجام با نیما افشار نادری عزیز (مدیر سایت پندار و پدر بچه‌های ریز و درشت پندار) شروع کردم به چک و چانه زدن و هرچه زور زدم نتوانستم راضی‌اش کنم که گروه فنی پنداروب اسپانسر هفتان شود و رایگان این کار را انجام بدهد. عجیب بود از من ِ ظاهراً اصفهانی که کم آوردم پیش او! آخر سر قرار شد نیمی از هزینه را به عنوان اسپانسر از هفتان نگیرد، و نیم دیگر را بگیرد گرفتنی! حالا این که چطور می‌شود هم اسپانسر بود هم پول گرفت، به‌نظرم فقط در قاموس رفاقت و همدلی معنا پیدا می‌کند و در کم‌آوردن یک ظاهراً اصفهانی در برابر یک بچه‌تهرانی از نوع ناف!

البته حقّ دارد انصافاً. او هم جانور دوپایی‌ست مثل من که همه‌ی‌ زندگی‌اش را چند سال است گذاشته روی سایت کهنه‌کار پندار و حواشی‌اش. فقط خدا می‌داند کِی قرار است ورشکست شود! خلاصه این که از دیروز هفتان به خانه‌ی اختصاصی‌اش اسباب‌کشی کرده و قرار است دیگر مشکلی از نظر پهنای باند و سرعت دانلود برای کاربران هفتان نداشته باشد. حالا دیگر احساس شرمساری نمی‌کنم و خیالم راحت شده. تا این‌جایش را هم از همه‌ی شما عذر می‌خواهم. باز هم در کمال کوته‌فکریِ ناشی از خوش‌بینی (!) از همه‌ی کسانی که امکان حمایت از هفتان را ـ به شکل آگهی یا حمایتِ بی‌چشم‌داشت به هر مقدار ـ دارند، خواهش می‌کنم بی‌تفاوت نباشند. زمین هفتان را ما می‌داریم، هوایش را شما داشته باشید. صد بار هم اگر گوش نکنید، باز هم می‌نویسم؛ گفته باشم!

هم‌چنین چند روزی‌ست سیستم «کلیک‌شمار» را نوید خادم ـ برنامه‌نویس و مدیر فنی هفتان ـ روی سایت نصب کرده و فعّال شده. خوبی این سیستم این است که می‌شود در گوشه‌ای از سایت، پربازدیدترین لینک‌های ـ مثلاً ـ هفتگی را به‌طور خودکار نمایش داد تا کارکرد سایت بیش‌تر شود. این کار را به زودی انجام خواهیم داد. امّا این چند روز فرصت خوبی بود برای من و حسین جاوید که تعداد کلیک‌ها را بررسی کنیم که به نتایج جالبی هم رسیدیم. محرمانه‌هایش بماند؛ چون اگر بگویم، برای اهل فرهنگ و هنر مایه‌ی آبروریزی می‌شود! امّا غیرمحرمانه‌هایش این که حدود نیمی از کلیک‌های روزانه‌ی هفتان مربوط می‌شود به کاربرانی که از طریق موتورهای جستجو و به شکل تصادفی وارد سایت می‌شوند. یعنی به‌رغم این که هفتان خودش تولید محتوا نمی‌کند، ولی بایگانی این لینک‌ها ـ که حسابی هم پر و پیمان شده ـ خودش به بخشی از کاربران اینترنت سرویس می‌دهد و آن‌ها را به مقصد جستجوی‌شان می‌رساند. نکته‌ی دوّم مربوط می‌شود به حدود نیم ِ دیگر بازدیدهای هفتان که از این تعداد هم تقریباً نیمی از آن‌ها صرفاً خبرهای منتشر‌شده در هفتان را مطالعه می‌کنند و لزوماً همه‌ی لینک‌ها را کلیک نمی‌کنند.

نکات دیگری هم هست که فرصت نوشتن‌شان را ندارم، چون باید بروم کپّه‌ام را بگذارم؛ سه چهار ساعتی بخوابم و بعد کلّه‌ی سحر راه بیفتم برای سفری دو سه روزه. زیاد خوشحال نشوید، برای‌تان متأسف‌ام که برخواهم گشت!
آدم دردش می‌گیرد وقتی می‌بیند حاصل چندین و چند سال تبلیغات ایدئولوژیک از سوی رسانه‌های رسمی ایران در مورد فلسطین و اسرائیل، می‌شود این که وقتی به هر بهانه و دلیلی، اسرائیل می‌افتد به جان مردم بی‌گناه و می‌ریزدشان زمین، در ایران اسلامی کک کسی هم نمی‌گزد. آن‌قدر در ایران همه چیز به شکل فرمایشی برگزار شده که از آن همه احساس و شور انسانی به نام مسلمانی که قرار بود همه‌ی دنیا را فرا بگیرد، مانده فقط نگاهی به خبرهای تلویزیون و آخیش آرامی که عوام به زبان بیاورند و نگاه خون‌سرد و حتا مشکوکی که دیگران به چهره بیندازند. دستگاه ناموزون تبلیغاتی ایران از سر بی‌سامانی و بی‌اندیشگی و آویزانی به ایدئولوژی، چنان کرده با این مردم که اگر روزی دست کودکی در بوسنی می‌شکست، فغان از همه جای ایران بلند می‌شد، و اکنون که دم‌دست‌ترین خبرها، خبر خون است و گرسنگی و تاریکی و مرگ، مردم پس از شنیدن خبرها، به رختخواب می‌روند تا صبح زود از سرویس اداره و مترو و اتوبوس جا نمانند؛ همین.

درست همان بلایی‌ست که بر سر بزرگی و شرافت شهدا و رزمندگان آوردند و کاری کردند با تبلیغات رسمی و ایدئولوژیک که دیگر هیچ چیز بوی وطن، انسان و آزادی نمی‌دهد، تا کسی شاید هنوز تهِ دلش بلزرد. برای مبارزه با کرختی و بی‌عاری، به سرعت کرخت و بی‌عارمان کردند! این دستگاه تبلیغاتی به جلوداری صدا و سیما، هم‌اکنون هم از بی‌دانشی و آویزانی رنج می‌برد. هر چه چرخ می‌زنم جز خبرهای دست‌چین‌شده‌ی یک‌سویه و ناقص، سرودهای عربی تکراری بر تصاویر تکراری‌تر، و شعارها و سخنرانی‌های ملال‌‌آور چیزی نمی‌بینم. کدام ِ این‌ها می‌توانند باز هم اثرگذار باشند؟ من یکی نمی‌خواهم در این یک مورد سگ پاوولف از نوع عوضی‌اش باشم و واکنش شرطی معکوس نشان بدهم به شعارها و ندانم‌کاری‌های تبلیغاتی و چشم ببندم بر آن چه پیش‌تر نمی‌بستم. هیچ کاری هم برنمی‌آید ازم. اما می‌توانم هی بزنم بر خودم که کرخت مشو، بی‌عار مشو، گهی هم اگر نمی‌توانی نوش جان کنی، دست‌ِکم آزاده باش و بلرز! ابلهان و قلدران و منجیان یک گوشه‌ی جهان به جان هم افتاده‌اند، ابلهان و قلدران و منجیان گوشه‌های دیگر هم به هواخواهی یقه می‌درانند؛ ولی خون زیر دست و پای‌شان بوی کودکان و زنان بی‌گناه را می‌دهد.

پیوندها:
:: فیلم یک‌دقیقه و هیجده ثانیه‌ای «مرد کور» [لینک]
:: هدف واقعی جنگ اسرائیل / ترجمه‌ی مقاله‌ای از یک روشنفکر صلح‌طلب اسرائیلی [لینک]
:: هیچ جای دنیا یک جمع روشنفکری این‌قدر طرفدار اسرائیل و آمریکا نیست! [لینک]
:: تو مأمور جمهوری اسلامی هستی یا نوکر دولت جنایتکار اسرائیل؟! [لینک]
:: چه سود که مدام نظرهای‌مان را برای هم تکرار کنیم و تایید؟ [لینک]
:: برای کسانی که با تحلیل‌های رسمی مشکل دارند. [لینک]
:: به دل‌سوزی برای مردم فلسطین دل خوش نکنید. [لینک]
:: شمایی که زندگی را شرمسار وجود خود کردید. [لینک]
:: عملیات محدود: به شوری خون، به تلخی دود [لینک]
:: عادت ما یک‌طرفه حکم کردن است. [لینک]
:: آپارتایدِ اسرائیل را محکوم کنیم. [لینک]
:: لعنت به رسانه‌ها. همه جا. [لینک]
:: آب‌گوشت روز جمعه! [لینک]

اگر در وبلاگ‌تان چیزی در این باره نوشتید، لطفاً کامنت بگذارید با آدرس مطلب‌تان.
دیروز در لینکده‌ی خوابگرد به خبر میزان حقوق رایزن‌های فرهنگی ایران در دنیا لینک داده بودم با این جمله: "‌به من اگر ۴۵۰۰ دلار در ماه بدهند، همه‌ی دنیا را مسلمان می‌کنم، چه رسد به هیچ‌کس را!" ایمیل زیر را یکی از دوستان بلاگر که وبلاگش را دوست دارم و نمی‌دانستم فرزند یک رایزن‌ فرهنگی‌ست، برایم فرستاده که بدون مقدمه‌اش می‌خوانید:
... می‌خواستم بگم حرف شما وقتی قابل قبوله که تو ایران زندگی کنید و به‌تون ۴۵۰۰ دلار بدن. من خودم دختر یکی از همین رایزن‌های فرهنگی هستم که مدت زیادی رو خارج از ایران زندگی کردم. می‌دونید... ۴۵۰۰ دلار تو جاهایی که همه چیز به یورو و دلار حساب می‌شه عین این می‌مونه که یه کارمند این‌جا ماهی دویست تومن حقوق بگیره. نمی‌دونم چرا دلم خواست این رو به‌تون بگم ولی احساس کردم کسانی که این زندگی رو این حقوق رو خارج ایران تجربه نکردن جوریه که انگار رایزن‌های فرهنگی خیلی خوشحال‌ان! امیدوارم از حرف من سوءبرداشت نکنید. در آخر هم می‌خوام بگم به من هم اگه تو ایران ماهی ۴۵۰۰ دلار حقوق بدن... آره!
خیلی وقت پیش، خاطرات هاشمی رفسنجانی را می‌خواندم. نوشته بود اوائل انقلاب او را فرستادند به وزارت کشور. نشست پشت میز و لحظه‌ای بعد کارمندی برای او نامه‌ای آورد و گفت «پاراف کنید لطفاً». هاشمی چند دقیقه‌ای مانده بود که «پاراف» یعنی چه؟ آخر سر، کارمند را صدا زده بود و پرسیده بود «پاراف یعنی چه؟».

حرف‌هایی که روز سه‌شنبه، صفار هرندی در مراسم جایزه‌ی انجمن قلم گفت، بی‌درنگ مرا یاد این خاطره انداخت. حرف‌هایش بیش‌تر بوی اعتراف می‌داد تا تهدید. کاملاً آشکار است که فضای ایده‌آل او و همفکرانش در عرصه‌ی تولید فرهنگی، هنری و ادبی ایران، فضای کنونی نیست. و حق دارند خیلی‌ها که نگران باشند از اظهار تأسف وزیر یا حتا برخی تلخند بزنند که اگر فضایی که ایجاد کرده‌اند ایده‌آل نیست، وای به حال ایده‌آل‌شان! اما صفّار هرندی، از روی سادگی یا رندی، اعترافی کرد که به نظر من بیش‌تر جای دست گذاشتن دارد. این جمله‌ی کلیدی او را با دقت بخوانید: "ما فرصت اندکی داریم و من حسرت خودم را بابت از دست دادن ده ماه از خدمتگزاری ابراز می‌کنم. نمی‌توان باور کرد که فرصت‌ها به این زودی در حال از بین رفتن است. امروز کارنامه‌ی دلگرم‌کننده‌ای در قیاس با آرمان‌های‌مان نداریم.  این حرف‌ها متعلق به کسی است که سال‌ها در روزنامه قلم می‌زده و تصور می‌کرده اگر روزی اداره‌ی فرهنگ به دست نیروهای خودی و ارزشی بیفتد، کارهای شایسته و درخور و منتسب به آنان آفریده می‌شود، نه اثری مثل سابق و دیگران."

این که ایشان هیچ کس را جز در دایره‌ي تنگ خود قابل اعتماد و خودی ندانند، کاملاً بدیهی‌ست و به نظر من جای هیچ شکّی ندارد. از این نظر من انگیزه‌ی این نوشته‌ی کامران محمدی را هم درک نکردم که وزیر را مهربانانه به گسترده‌تر کردن سفره‌ی پدری‌اش فراخوانده و گمان می‌کند ـ یا وانمود می‌کند که گمان می‌کند ـ منظور وزیر از جدی گرفتن تولید فرهنگی و ادبی، جدی‌گرفتن از نوع غیرکیهانی‌ست! نکته این است که صفار هرندی ـ هم‌چون خیل وزرا و وکلا و مدیران و منتصبان و منتخبان کشوری ـ از صندلی کوچکی به‌یکباره بر تختی بزرگ نشسته که تنها روی چهار تکه چوب ساده نمی‌ایستد. او اعتراف می‌کند که در طول سال‌های فعالیتش در روزنامه‌ی کیهان ـ که اگر دولتی نبود و نمی‌داشتندش، اکنون نامی هم از آن نبود ـ همواره روزهای خوشی را در ذهن می‌پرورانده که اگر کاسه‌ای ماست را در دریا بریزند، چه دوغی می‌شود. او پس از ده ماه تازه به این‌جا رسیده که «نمی‌شود، ولی اگر بشود چه می‌شود»! مشکل تنها ساختارهای به‌هم‌پیچیده‌ی مدیریتی و ماجرای پاراف نیست، دشواری اصلی او چیزی‌ست که وزیر تازه با آن عملاً روبه‌رو شده.

این که وزارتخانه‌ای به اسم ارشاد اساساً به دست وزیر اداره نمی‌شود. ارشاد یک مدرسه نیست که مدیرش (وزیرش) با مجموعه‌ای از فرمان‌ها و برنامه‌های مختصر و جمع‌وجور روبه‌رو باشد یا اقتداری تاریخی بر آن حاکم باشد. وزارت ارشاد را مجموعه‌ی پیچیده و مبهمی از نهادهای امنیتی، مذهبی، حکومتی، صنفی، و فرهنگی (شاید نزدیک به چهل مرکز و نهاد) در کنار قدرتی به نام نفوذ اشخاص (افراد) اداره می‌کنند که تنها تفاوت‌شان اندازه‌ی زور و نفوذشان است، نه جز این. همین رفت آمدهای مدیران ارشاد و برنامه‌ها و بازتاب‌های رسانه‌ای برخی فعالیت‌های ارشاد به خوبی نشان می‌دهد که این وزارتخانه تا چه اندازه از هر سو تحت نظر، فشار و اقدام است! و خامی‌ست اگر فکر کنیم که حتا گروهی به نام خودی‌ها هم هیچ مرزبندی میان خود ندارند و همگی دست در جیب هم دارند و صبح تا شب قربان هم می‌شوند! در چنین وزارتخانه‌ای «وزیر» بیش‌تر در حد همان «رئیس‌دفتر» مشهور یا «تدارکاتچی» مشهورتر است؛ نه بیش‌تر. این، واقعیتی‌ست که صفّار هرندی در این ده ماه از نزدیک آن را لمس کرده و وامی‌گویدش.

با چنین وضعیتی، من به صفار هرندی حق می‌دهم که سفت و سخت چسبیده باشد به جایی به اسم انجمن قلم و حواشی آن، تا با اتکا به «متعهدترین» گروه نویسندگان، از سرگردانی در بخش نویسندگی، به‌عنوان یکی از حیطه‌های فعالیت وزارتخانه‌اش، احساس خلاصی و نجات کند. تعجب من از انجمن قلم، به‌ویژه از نویسنده‌ی باهوش و زرنگی چون «امیرخانی»‌ست که چگونه به هوا و بهانه‌ی کسب امتیازات مالی و حقوقی از دولت برای طیف محدودی از نویسندگان ایران، این‌گونه در حال ذوب‌کردن انجمن و خود در دل حکومت است. یعنی واقعا «امیرخانی» متوجه نیست که صفار هرندی و وزارت کنونی ارشاد، منتها الیه میدان حکومت نیست، خط مقدم آن است؟

خود من همواره شعار تعامل با ارشاد را داده‌ام؛ ولی کنار حکومت ایستادن برای به رسمیت شناساندن جایگاه حرفه‌ای نویسنده و نیز برای تأمین منافع فرهنگی و مادّی نویسنده (آن‌طور که امیرخانی ادعا می‌کند) فرق می‌کند با زیر پای حکومت ایستادن. جیک جیک مستانی که اکنون از انجمن قلم برمی‌خیزد، بی‌گمان زمستان سردی را هم پیش رو خواهد داشت. در آن زمستان ناگزیر، توشه‌ی درخور، نه رسمیت شغل نویسندگی‌ست و نه اندوخته‌های مالی روز مبادا؛ توشه‌ی اصلی که در این مسیر از کف خواهد رفت، ذات نویسندگی‌ست. مگر این که انجمن قلم تصمیم گرفته باشد به مرور زمان، اعضای محترم خود را از کسوت نویسندگی درآورد و به کاتبانی کارمند تبدیل کند، که در این صورت، مسیر را درست می‌پیماید و وزیر کنونی ارشاد هم به‌رغم همه‌ی تازه‌کاری‌ها و دست‌بستگی‌هایش، بهترین پشتیبان جلوبرنده‌ی ایشان در این سرازیری خواهد بود.
شاید شما خوش‌تان نیاید، ولی طنز آذردخت بهرامی برای من همیشه لذت‌بخش است. آذردخت بهرامی را اگر نمی‌شناسید، این‌جا را بخوانید و نیز این داستان او را که جایزه‌ی دوم مسابقه‌ی بهرام صادقی را گرفت. افسوس می‌خورم که آذردخت بیش از دو سال است که وبلاگش را رها کرده. کاش دوباره گوشش دراز شود و بنویسد! هفته‌ی پیش در این‌جا از پسرم، پارسا نوشتم که به حضور من در خانه آلرژی دارد و نمی‌گذارد به کارهای خیریه‌ی و خریّت‌های کاری‌ام برسم. آذردخت برایم ایمیلی فرستاد که در مقدّمه‌اش نوشته بود بعد از خواندنش، آن را بجوم. هر کاری کردم نتوانستم این کار را بکنم؛ بنابراین متنش را می‌گذارم این‌جا برای دو منظور؛ یکی آشنا شدن شما با قلم طنز او که برای نوشتن‌شان کم‌ترین زمان ممکن را صرف می‌کند، و دو دیگر این که شاید گوشه‌های لب‌تان به‌آرامی به سمت بالا میل کند و چند لحظه‌ای متبسّم شوید. [ادامـه]
شاید کار احمقانه‌ای می‌کنم که گاهی این‌جا خبری یا نکته‌ای درباره‌ی سایت هفتان می‌نویسم. چون به تجربه فهمیده‌ام که تعداد کسانی  که حرفم را جدی می‌گیرند و توجه می‌کنند، به تعداد انگشتان یک دست هم نیستند! خیلی تلخ است، ولی واقعیت دارد که ما ایرانی‌ها به هنگام تنفس در هوای فرهنگ و هنر هم درست مثل زندگی‌روزمرّه‌مان عادت کرده‌ایم که فقط یا بیش‌تر «مصرف‌کننده» باشیم. سایت هفتان اگر باشد، خب مصرف می‌کنیم، نبود هم خب به درک، نمی‌کنیم!

با این مقدمه‌ی چندسطری که آن را پس از حدود یک روز فشار عصبی بسیار زیاد به خاطر مشکل پیش‌آمده برای هفتان و چندین ساعت کار و تلفن و آن‌لاین بودن و... می‌نویسم، برای همان تعداد عزیز کم‌تر از انگشتان یک دست می‌نویسم که سایت هفتان متأسفانه دچار مشکل شد. من که هیچ، نوید خادم مدیر فنی سایت هم هنوز دقیقاً نفهمیده که چه اتفاقی افتاده؛ هک بوده، اشکال فنی بوده، یا مرض سیستم! هر چه بوده متأسفانه مطالب و لینک‌های حدود یک ماه و نیم را از دست داده‌ایم؛ یعنی از یکم خرداد تا ۱۲ تیرماه. اما اکنون سایت دوباره فعال شده و در دسترس است.  امیدوارم خدا تعداد دوستانی را که گفتم تعدادشان کم‌تر از انگشتان یک دست است، افزون و افزون‌تر کند تا بتوانیم در آینده فکری اساسی برای سایت هفتان بکنیم و از این به دندان گرفتن کمی خلاص شویم. (الو! کسی اون‌جا نیست؟!)

پی‌نوشت:
مطالب و لینک‌های این یک ماه و نیم به شکلی زخمی احیا شده. طی چند روز آینده باید وقت بگذاریم و با حوصله، همه‌ی آن‌ها را ترمیم کنیم و به بایگانی هفتان بازگردانیم. این خبر، خودم را کمی آرام کرد. (راستی این پی‌نوشت را هم برای همان تعداد عزیز کم‌تر از انگشتان یک دست گفتم! خودتان را خدای ناکرده ناراحت نکنید؛ حیف است!)
یک قربانی سردشتشما را نمی‌دانم، ولی من یکی هزار و یک دلیل دارم برای این که وقتی چنین چیزی را می‌خوانم، روحم به رعشه بیفتد و دندان‌هایم را تا صبح به هم بسایم. هزار و یک دلیل ِ من اصلا مهم نیست؛ مهم این چند خطّ و پیوندهایش است:

راننده‌ی ترن:
... هفتم تیرماه ۱۳۶۶ کمی بوی سیر و گوگرد داشته هوای سردشت. بعد آدم‌ها هی مردند. هی مردند و تاول زدند. تاول زدند و نمردند. نمردند و پوک شدند. قطر نایژک‌شان فقط کلفت شد. چیزی کم‌تر از نصف، اما نمردند، که زنده‌اند و نفس می‌کشند. چه باک که روزی هزار بار مرگ را دوست‌تر داشته باشند...

این روزها باید دفاع کرد؛ از حقوق حقه‌ گی‌ها، لزبین‌ها، هموفوب‌ها؛ نقل مجلس این روزهاست. قرض دادن نان به فلانی، هندوانه‌های گنده زیر بغل آدم‌های خیلی گنده؛ از حقوق ناپدید مردم سردشت اما نباید حرف زد و... [متن کامل]
پدرام رضایی‌زاده در بیمارستان مهر ـ ۹ تیرماه ۱۳۸۵

پس از چند روز بلاتکلیفیِ تقریباً کشنده، بالأخره امروز بیماری پدرام رضایی‌زاده (دوست و همسایه‌ی وبلاگی‌مان) مشخص شد. ماجرا از احتمال عفونت آپاندیس شروع شده بود، رسید به مننژیت، سر از شبه‌حصبه درآورد و بالأخره امروز یک متخصص خوش‌تیپ بیماری‌های عفونی تشخیص داد که یک جور عفونت میکروبی از ناحیه‌‌ی کبد، کل سیستم بدن او را به هم ریخته و دست‌ِکم چهار روز دیگر باید در بیمارستان بماند برای درمان با آنتی‌بیوتیک‌های بسیار قوی. از امروز ظهر که پدرام فهمید دقیقاً چه اتفاقی برایش افتاده، روحیه‌ی خوبی پیدا کرده. با محمدحسن شهسواری و همسرم به دیدنش رفتیم. این را نوشتم برای دوستانی که مایل بودند خبر دقیق‌تری داشته باشند. امیدوارم پس از این چهار روز، به تندرستی به خانه‌اش برگردد و پس از بهبود کامل، خودش تجربه‌‌اش را در وبلاگش برای شما روایت کند.
سیدپارسا شکراللّهی ـ ۶ تیر ۸۵نمی‌خواهم همه‌ی تقصیر را گردن پارسا (پسرم) بیندازم، ولی اگر می‌بینید نسبت به قبل حضور کم‌رنگی در خوابگرد دارم، بیش‌تر به خاطر این موجود یک‌سال و سه‌ماهه است که شیرین‌کاری‌هایش برای دیگران است، آرامشش برای مادرش، و شیطنت‌ها و تخسی‌ها و نحسی‌هایش برای من! روزها و ساعت‌هایی که با مادرش تنهاست، در کمال آرامش و صلح و صفا روزگار می‌گذرانند. به روایت مادرش ساعت‌ها پشت سر هم، با چند ماشین درب و داغان کوچک یا لگوهای مختلف یا قابلمه و تشت و سینی خودش را سرگرم می‌کند، و کاری به کار مادرش ندارد. ولی روزها و ساعت‌هایی که من در خانه هستم، حالش دگرگون می‌شود. انگار به حضور من حساسیت دارد. به قول مادرش یک‌باره تغییر شخصیت می‌دهد و می‌شود یک کودک بدقلق که تمام‌وقت باید در خدمت او باشم. البته نه این که کار خاصی برایش بکنم، او حتا بازی‌های من را هم قبول ندارد؛ فقط می‌خواهد که هیچ کاری نکنم و بنشینم و تماشایش کنم. نه می‌گذارد دفتر و دستکم را پهن کنم، نه می‌گذارد کتاب بخوانم، نه اجازه می‌دهد تلفنی حرف بزنم، نه حتا می‌گذارد با مادرش صحبت کنم، و از همه بدتر عجیب به روشن‌بودن کامپیوتر حساس است و محال است بگذارد بنشینم پای کامپیوتر؛ جایی که بیش‌تر کارهایم را انجام می‌دهم (می‌دادم!). بعد از این که خودش از روی صندلی پایین می‌آید، آن‌قدر غر می‌زند و نق می‌زند و گیر می‌دهد که هم اشک خودش را درمی‌آورد، هم اشک مادرش را و هم دست مرا بلند می‌کند که محکم بکوبم توی سر خودم از فرط استیصال، و آن‌وقت لبخند شیطنت‌آمیزی بزند و بدود گوشه‌ای که یعنی بروم سراغش، بغلش کنم و مثل توپ بالا و پایینش بیندازم! پیش از این در روزهای غیرشیفت و شب‌ها همیشه می‌نشستم پای کارهایم، ولی اکنون دیگر نمی‌توانم. وضعیت به‌قدری وخیم شده که دنبال جایی می‌گردم برای این روزها و ساعت‌ها که در خانه نباشم. و خنده‌دار این که مادرش نه تنها مخالف نیست که او هم اصرار دارد چنین کنم، چون معتقد است وقتی من نباشم، پارسا هم آرامش بیش‌تری دارد! به هر حال کندی مرا در خوابگرد به‌خاطر وجود عزیز پارسا (و نیز رسیدگی به هفتان) ببخشید، تا بعداً فکری بکنم.

بیماری پدرام رضایی‌زاده
پدرام رضایی‌زاده چند روز پیش حالش بد شد و بردندش بیمارستان. قرار شد آپاندیس او را جراحی کنند، ولی بعد تشخیص دادند که ایراد از آپاندیسش نیست. روز بعد تشخیص دادند عفونت داخلی دارد، ولی باز هم شک کردند و الان چند روز است که بلاتکلیف در بیمارستان بستری‌ست با سردردهای شدید و تب‌های متناوب. امیدوارم پس از این چند روز، تا فردا مشخص شود که بیماری خاصی ندارد و حالش به شود؛ خصوصاً که از چند روز پیش از آن، مادرش هم گرفتار سنگ کلیه و... شده و دوره‌ی درمان را می‌گذراند. دست پدرام از اینترنت کوتاه است. روحیه‌ی خوبی دارد، ولی ناراحت بهرام مرادی بود که روزنامه‌ی شرق، گفت‌وگوی پدرام با او را ـ بدون اطلاع ـ جرح و تعدیل سلیقه‌ای کرده بود و به‌سادگی یک رفتار غیرحرفه‌ای و غیراخلاقی، سوءتفاهمی را میان او و آقای مرادی ایجاد کرده بود. وقتی عذرخواهی شرق چاپ شد، پدرام در بیمارستان بود و هنوز نتوانسته شرح ماجرا را در وبلاگش بنویسد تا آقای مرادی رنجیده‌خاطر نماند (از پدرام، رنجش از «شرق» که به هر حال پایدار خواهد ماند احتمالاً). چون اکنون روی تخت بیمارستان است، وظیفه داشتم این چند سطر را بنویسم تا خودش برگردد به تندرستی.

نهی از منکر در ملأ عام
این سایت کتاب‌نیوز که دوستان متعهّد و دین‌ورز ما آن را راه‌انداخته‌اند و تلاش می‌کنند که حرفه‌ای هم کار کنند، انگار ایمیل‌شان را نمی‌بینند یا اهمیتی برای‌شان ندارد که کسی برای‌شان ایمیل بزند. به هر حال چه ایمیل من به‌شان نرسیده باشد و چه رسیده باشد و پاسخ نداده باشند، در زشتی این کار خاص‌شان شکّی نیست. اگر انتشار بدون اجازه برای همگان کاری ناپسند باشد، برای مؤمنان بسیار زشت است، مگر نه؟ داستان «ابر صورتی» را از روی سایت مسابقه‌ی بهرام صادقی یک‌جا برداشته‌اند و گذاشته‌اند در سایت‌شان بدون این که به منبع آن (با لینک یا بی‌لینک) اشاره کنند. درخواست محترمانه و خصوصی مرا هم بی‌پاسخ گذاشتند. ناچار این‌جا نوشتم و لینک دادم تا نهی از منکرشان کرده باشم.

هفتان را حمایت کنید
و بالأخره این که سایت هفتان اگر تا نزدیک یک‌سالگی دوام آورده، دو دلیل بزرگ داشته؛ یکی تلاش اعضای آن در پربار کردن آن، و دیگر حمایت‌های کاربران به شکل آگهی و غیرآگهی. هفتان هم‌چنان به هر دوی این‌ها نیازمند است تا هم‌چنان سرپا بماند و به کار آید. پس اگر امکان حمایت از آن را ندارید، دست‌ِکم از آگهی دادن به آن غافل نشوید.
بخشی از ایمیل داریوش محمدپور به من: اين مصاحبه در اصل [با واسطه] برای روزنامه‌ی شرق انجام شده بود. آن‌قدر بامبول درآوردند و لفت و لعاب دادند که عملاً هم به من توهين بود و هم به اميرحسين سام. گفتيم عطای شرق را به لقای‌شان می‌بخشيم که اين قدر حيثيت هنر را بازيچه‌ی سياسی‌بازی و گروه‌بازی‌های خودشان نکنند، و آن را در وبلاگ منتشر می‌کنیم. هرچند که ما به خاطر اين‌که قرار بود مطلب در روزنامه چاپ شود، با هزار و يک ملاحظه و رعايت، مطلب را ويراستاری کرديم و کلی وسواس به خرج داديم، و گر نه خيلی چيزها را می‌شد بی‌پرده‌تر و صريح‌تر گفت. در این جور موقعیت‌ها آدم احساس می‌کند بهش خيانت شده است و...

بخشی از گفت‌وگو
امیرحسین سامامیرحسین سام: می‌گوييد در دنيای پرشتاب امروز ديگر چه جای نغمه‌های لطيف است؟ ديگر چه كسی حال گوش دادن به آواز موسيقی ايرانی را دارد؟ گويی بايد موسيقی‌ای بسازيم كه مانند پتكی گران بر سرمان بكوبد و قدرت تأمل را از ما بستاند! وقتی اثری توليد می‌كنی بايد با شرمندگی سرت را پايين بيندازی و بگويی ببخشيد كه در آن از ساز و آواز سنتی ايرانی استفاده شده و مانند دنيای امروز شلوغ و پر از دروغ نيست! اما بگذاريد من از شما بپرسم. چرا بايد در دنيايی كه هنوز در آن آفتاب و باد و باران و دريا هم هست برای موسيقی‌ای كه به نظر بنده دقيقاً از جنس همان‌هاست، جايی نباشد؟ چرا بايد موسيقی‌ای كه از قديم همدم و همنشين اين انسان پر از نسيان بوده، برای بودنش در كنار اين نوع از زندگی كه امروز خواسته و يا ناخواسته گرفتارش شده‌ايم و به قول شما پر از شتاب است و شلوغ، مدام پاسخی و توجيهی بيابد؟ چه كسی گفته كه اين شلوغی بايد سايه‌ی نامباركش را بر سر موسيقی ما هم بيندازد؟ چرا موسيقی بايد در اين زندگی پر از دوندگی‌های گاه بی‌سرانجام، هم‌صدا و هم‌نشين ماشين شود تا با افتخار بگويد كه من هم مدرن شدم! اصلا چه دليلی هست و چگونه می‌توانيد ثابت كنيد كه آن چه «مدرن» است بر آن‌چه كه از روزگاران كهن به يادگار مانده و مهر «سنت» بر پيشانی دارد، برتری دارد؟ [متن کامل]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.