خوابگرد قدیم
دو سال پیش، ابتدا وحشت‌زده شدیم. بعد وحشت‌مان تبدیل شد به اضطراب و ترس و امید. بعد ناامید شدیم و عصبانی. بعد، هم به ترس عادت کردیم، هم به عصبانیت؛ یعنی بی‌خیال شدیم. و حالا مدتی‌ست که همگی فقط می‌خندیم، بی آن که حتا انتظار بکشیم! دست‌کم در عرصه‌ی فرهنگ و هنر کردند هر چه خواستند، و شد هر چه انتظارش می‌رفت، و اهل فرهنگ و هنر و ادبیات خسته شدند و وامانده از بی‌حاصلی واکنش‌ها و لب‌گزیدن‌ها و شگفت‌زده‌شدن‌ها و اعتراض کردن‌ها و نامه‌نوشتن‌ها و صبوری کردن‌ها و دندان‌قروچه‌رفتن‌ها و...

عکس از ناصر خالدیانحالا دیگر بی‌هیچ انتظاری حتا، فقط می‌خندیم، به فهرست کتاب‌هایی که ارشاد خریده، به لحن نامه‌ها و مصاحبه‌های مدیران فرهنگی نوآمده، به طرح‌های ساماندهی لباس و مد و مو و وبلاگ و مسافربر شخصی، به فیلم‌هایی که ساخته نمی‌شوند، به کتاب‌هایی که چاپ نمی‌شوند، به نویسنده‌هایی که نمی‌دانند برای چه می‌نویسند، به روزنامه‌هایی که برای تک تک تحریریه‌شان هم باید اجازه بگیرند، به نشست‌های فرهنگی و ادبی و هنری‌ای که از فردا نمی‌دانند درباره‌ی چه اثر تازه‌ای بحث کنند، به فیلم‌هایی که اکران نمی‌شوند، به کنسرت‌هایی که برپا نمی‌شوند، و حتا به گرمای نفس‌گیر مزخرفی که نمی‌دانم امسال چرا این‌قدر گندتر از سال‌های گذشته به روح و تن‌مان شلاق می‌زند!

آن چه می‌خوانید، نه «داستان» است، و نه نویسنده‌اش عزیز نسین ترکیه‌ای. آن چه می‌خوانید، به قول رضا قاسمی، یک ماده‌ی خام ادبی‌ست از بی‌شمار ماده‌های خام ادبی که این روزها سوژه‌های‌شان پیش چشم‌مان تلف می‌شوند. آن چه می‌خوانید، دیروز در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها، به عنوان گزارشی جدی از پی‌گیری یک پرونده‌ی کلاهبرداری منتشر شده بود:

ماده‌ی خام
مدتی پیش مأموران حفاظت از میراث فرهنگی تهران از ماجرای کلاهبرداری‌های یک باند حرفه‌ای با استفاده از سکه‌ها و عتیقه‌های قلابی با خبر شدند. در جریان عملیات پلیسی ۲ عضو باند دستگیر شدند. پس از اعترافات متهمان، آن‌ها  روانه زندان شده و بازپرس پرونده از پلیس خواست برای دستگیری دیگر اعضای باند، همراه متهمان عازم شمال کشور شوند. اما مدتی بعد نامه‌ای در اختیار بازپرس پرونده قرار گرفت که حکایت از توقف عملیات داشت. در این نامه آمده بود که به خاطر سهمیه‌بندی بنزین و نداشتن سوخت کافی، پلیس قادر نیست عملیات دستگیری متهمان را ادامه دهد، مگر آن که شاکی پرونده، تهیه‌ی سوخت را بر عهده بگیرد. اما شاکی، یعنی سازمان میراث فرهنگی، پیش‌تر  اعلام کرده بود که می‌تواند هتل و خودروی مورد نیاز را در اختیار پلیس قرار دهد، اما به علت نداشتن کارت سوخت از تهیه‌ی بنزین عاجز است. پس از آن پلیس درخواست کرد که متهمان را با اتوبوس به روستای شمالی کشور انتقال دهد، اما این پیشنهاد نیز به دلیل وجود احتمال فرار متهمان و مشکلات امنیتی رد شد. اکنون بیش از 10 روز از اعترافات 2 عضو باند می‌گذرد و آن‌ها هنوز در اداره‌ی آگاهی به سر می‌برند.
[متن کامل گزارش در همشهری] و بخوانید این‌ها را: [خر گران شد!] و [دولت کنونی به روایت شاعران کهن!]
همیشه، حرف نزدن بهتر از زر زدن است!
داستان شرقی
اگر با داستان‌های ایرانی میانه‌ی خوبی دارید، فردا، ویژه‌نامه‌ی داستان شرق در ۳۲ صفحه منتشر می‌شود؛ ۲۷ داستان کوتاه از ۲۴ نویسنده‌ی ایرانی، همراه با یادداشت ۲۴ نویسنده و منتقد دیگر درباره‌ی نویسندگان داستان‌ها یا آثارشان. می‌شود گفت در ویژه‌نامه‌ی داستان شرق، داستان‌ها و یادداشت‌هایی از ۴۴ نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار خواهید خواند.

۱۸ تیرانه
امروز فکر می‌کردم، اگر در ماجرای ۱۸تیر، وبلاگ‌نویس بودیم به اندازه‌ی امروز، چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا نهایتاً به جز اطلاع‌رسانی‌های وبلاگی و بالا گرفتن تبِ وبلاگ‌خوانی، اتفاق دیگری هم می‌افتاد؟ راست‌اش، به این نتیجه رسیدم که به احتمال بسیار هیچ اتفاقی جز آن چه افتاد، و افتاده شد، نمی‌افتاد!

یقیناً با گذشت این همه سال، بسیاری از ما، جزییات آن ماجرا را فراموش کرده‌ایم، و شمار زیادی از دهه شستی‌ها هم تصویر واضح و دقیقی ندارند. دو سال پیش، نشریه‌ی «چشم‌انداز ایران» ویژه‌نامه‌‌ی ارزشمندی را منتشر کرد که به سندی تاریخی درباره‌ی ماجرای ۱۸ تیر تبدیل شد. خوشبختانه تمام مطالب این ویژه‌نامه روی سایت صاحب آن، لطف‌الله میثمی منتشر شد و اکنون نیز هست، ببینید. از میان آن مطالب، گزارش جامع و مفصل و دقیق ماجرا، و نیز نظرسنجی درباره‌ی شیوه‌ی اطلاع‌رسانی صدا و سیما و روزنامه‌ها، از همه خواندنی‌تر و ماندگارتر است.

ماجرای ۱۸ تیر، و حاشیه‌های عظیم‌تر از متن آن، کشش این را داشت که دست‌مایه‌ی آفرینش آثار ادبی و سینمایی بسیاری شود. اما عجیب است که در طول این سال‌ها فقط از سه رمان می‌توانم نام ببرم که متأثر از جنبش دانشجویی و ماجرای ۱۸ تیر نوشته و منتشر شدند. رمان «پاگرد» محمدحسن شهسواری، تنها رمانی بود که بستر رویدادهای زمان حال رمان، دقیقا ماجرای ۱۸ تیر ۷۸ بود، و رمان‌های «شهر بازی» احمد یاوری و «ویران می‌آیی» حسین سناپور، تنها رمان‌هایی بودند که فضای آن‌ها از جنبش دانشجویی سال ۷۸ تأثیر گرفته بود.

در سینما ، وضع از این هم بدتر شد. به جز دو فیلم «اعتراض» کیمیایی، و «متولد ماه مهر» احمدرضا درویش، هیچ فیلم دیگری به خاطرم نمی‌آید که موضوع جنبش دانشجویی در آن مشخصاً نگریسته شده باشد. البته همه‌ی تقصیرها را نباید به گردن نویسندگان و خود فیلمسازان انداخت. به هر حال تا اطلاع ثانوی که نظارت و ممیزی بر آثار ادبی و هنری در ایران تا این اندازه سخت‌گیرانه و متأثر از فضای سیاسی‌ست، هر گونه کم‌کاری اهل آفرینش هنری را باید آسان‌گیرانه داوری کرد... روزهای عجیبی بود با سرانجامی به بهت‌انگیزی و تلخی عکسی که از آن روزها می‌بینید. (عکس از مهدی قاسمی)
موضوع برنامه‌ی دیشبِ مجموعه‌ی مستندِ تازه‌ی شبکه پنج، پستان گاو و چگونگی شیردهی بود. مستندی آموزشی با بازساز‌ی‌های استودیی، که در متن آن دست‌کم بیش از سی بار واژه‌ی پستان باید گفته می‌شد، ولی به جای آن تماماً گفته می‌شد «عضو شیردهی»! عضو شیردهی گاو را ابتدا شست‌وشو می‌دهند تا ضدعفونی شود، سپس دستگاه را به عضو شیردهی نصب می‌کنند، ولی قطره‌های نخست شیر را باید جدا کرد، چون عضو شیردهی گاو، در معرض آلودگی‌های بسیار است، و حتا در تماس دست انسان با عضو شیردهی نیز ممکن است...

ادامه‌اش را خودتان حدس بزنید! والله من خودم در برخی برنامه‌های پزشکی تلویزیون دیده‌ام که می‌گویند سرطان پستان، یا نهایتاً سرطان سینه. حتا مدتی پیش خاطرم هست که پزشکی مشخصاً در باره‌ی سرطان «پستان» آقایان توضیح می‌داد. باور کنید، هیچ نظم و قاعده‌ای برای این جور کارها و خیلی کارهای دیگر بر تلویزیون حاکم نیست، و بسیاری کژی‌ها و خطاها، خصوصا در عرصه‌ی غیرسیاسی، از بی‌سر و سامانی مدیریت بر تلویزیون ریشه می‌گیرد! حالا من مانده‌ام شبکه‌ی پنجم، به پستان‌هایی که شیر نمی‌دهند، چه می‌گوید؟

یاد عمران صلاحی به خیر! شانس آوردیم دیروز که روز زن و مادر بود، شبکه‌ی پنج نخواست شعر ایرج‌میرزا را در وصف مادر بخواند که: گويند مرا چو زاد مادر / عضو شیردهی به دهن گرفتن آموخت
یا این بیت از نظامی که: به شیری که خوردم ز عضو شیردهی تو  / به خواب خوش‌ام در شبستان تو

از روز مادر که بگذریم، روایت تلویزیونی از این بیت مولانا هم بامزه می‌شود: گاه ز عضو شیردهی ابر شیر کرم می‌دهد /  گه به گلستان جان همچو صبا می‌رود
یا از همه شاعرانه‌تر، این شعر فروغ: آه می‌بینی / که چگونه پوست من می‌درد از هم؟ / که چگونه شیر در رگ‌های آبی‌رنگِ عضوهای شیردهی سرد من / مایه می‌بندد؟
زنده‌باد هم‌میهن
اگر پزشکی قانونی، قسمتی هم می‌داشت برای تشخیص و گواهی دادن آسیب‌های روحی جمعی، و اگر می‌شد همه‌ی ما امکان قانونی‌اش را می‌داشتیم برای شکایت به عنوان یک فرد واحد، از پیام‌آوران مرگ مطبوعات و آزادی، که چگونه ما را از اندک امید و شور زندگی هم انداخته‌اند در این حدود نه سال، باز هم امید نباید می‌داشتیم برای این که چنین عکس تلخی را دوباره و ده‌باره و صدباره نبینیم؛ چون ما اساساً بی‌اجازه زنده‌ایم و از سر لطف، زنده بودن‌مان را تحمل می‌کنند، چه رسد به این که زندگی کنیم و برای دفاع از زندگی، حق شکایت داشته باشیم!

ولی محد قوچانی، حسین یاغچی و مهدی یزدانی‌خرم ِ عزیز و دل‌شکسته، ما به خود نیستیم، ما به همه‌ی «هم‌میهنان» غافلی که یا از دشواری تأمین معاش، یا از راحت‌طلبی تجمل‌جویانه نیم‌نگاهِ دلسوزانه‌ای هم به چهره‌های درهم‌شکسته‌ی شما نمی‌اندازند، هم‌چنان متعهدیم و به نام آزادی، باز هم خواهیم ایستاد، تا حتا وقتی که به دست هم‌میهنان‌مان، سنگسار شویم! و تا پیش از سنگسار، از دوستانی چون مهدی یزدانی‌خرم، امیر احمدی آریان و همکاران‌شان در بخش ادب و هنر هم‌میهن می‌خواهم که خوابگرد را خانه‌ی خودشان بدانند، برای نوشتن تا نمردن!

زنده‌باد آموزش داستان
کارگاه داستان مهسا محب‌علی، از چهارم مردادماه در شهر کتاب برگزار می‌شود. این دوره، دوازده جلسه‌ای‌ست با شش موضوعِ «راوی سوم شخص محدود به ذهن»، «بینامتنیت»، «زاویه دید نمایشی»، «جریان سیال ذهن»، «راوی اول شخص با مخاطب» و «حضور نویسنده در متن». اگر می‌خواهید ثبت‌نام کنید و همت نوشتن داستان کوتاه برای هر مبحث را هم دارید، تا ۳۱ تیرماه فرصت دارید که با روابط عمومی شهر کتاب تماس بگیرید. اطلاعاتِ بیش‌تر را در صفحه‌ی ویژه‌ی شهر کتاب، در سایت هفتان ببینید.

زنده‌باد داستان کوتاه
بیش‌تر نویسندگانی که مجموعه‌داستان نخستِ‌شان نام‌آور می‌شود یا جایزه هم می‌گیرد، کسانی هستند که پیش از انتشار کتاب‌شان، برای اهل ادبیات غریبه نیستند. ولی دستِ‌کم برای من، کم پیش آمده مجموعه‌داستانِ نخستِ نویسنده‌ای که نمی‌شناسم‌اش، چنین گیرا و لذت‌بخش باشد. مجموعه‌داستان «هیچ» سعید بردستانی که تاریخ نشر ۱۳۸۵ ققنوس را دارد، مجموعه‌ای از داستان‌های اصطلاحاً بومی‌ست. اگر قرار باشد برای معرفی این مجموعه فقط یک دلیل بیاورم، «زبان» این داستان‌هاست. معمولاً بیش‌تر نویسندگان نسل جدید، آن‌قدر در زبان آثارشان دچار مشکل‌اند که بهتر است بگوییم «لکنت زبان» دارند. بعضی از آن‌ها هم که باهوش‌ترند و کمی کارکشته‌تر، نهایتاً از مرز پاکیزگی «نثر» نمی‌گذرند. اما این که سعید بردستانی در کتاب نخست‌اش، و در هر کدام از داستان‌های کوتاه و گیرایش، چنین خلاقانه از زبان بهره بگیرد، برای من بسیار غافلگیرانه بود و بر آن‌ام داشت تا در این‌جا کتابش را با افتخار معرفی کنم.

این چند سطر را با این مقدمه که دختر داستان نابینا شده، بخوانید تا شاید برای خواندن کل مجموعه که ۸۷ صفحه بیش‌تر نیست، مشتاق شوید:
"... پای زن و دختر به شهر هم کشیده می‌شود. اگر او را بخواهند به جراح بسپارند، باید هست و نیست‌شان را بفروشند، که می‌فروشند و نیمه جهاز زلیخا را آب کنند، که می‌کنند و باز هم اگر کم بیاورند، که می‌آورند، کدخدای آبادی به دادشان برسد، مردان تهِ جیبِ شوره‌بسته را بتکانند، زن‌ها پول سیاهِ مبادا را از زیر پلاس بیرون بکشند، باز هم اگر مبلغی کم باشد، که کم است، باید سیّدِ آبادی روضه‌های وقت و بی‌وقت بخواند و تن عزادار و کبود آبادی را کبودتر کند. تمام این‌ها یک طرف، و اگر زلیخا بعد از عمل هم نتواند ببیند، که نمی‌تواند، آه از نهاد آبادی بلند می‌شود..."
داستان « دخیل بر دستار شروه» از کتاب « هیچ» ـ سعید بردستانی ـ صفحه‌ی ۹)
این یادداشت کوتاه نشریه‌ی فروغ را هم که درباره‌ی همین موضوع است، از دست ندهید.

زنده‌باد روان‌شناس
متأثر از وضعیت اجتماعی، سیاسی و فرهنگی سه دهه‌ی اخیر، تقریباً همه‌ی ما به روان‌شناس نیازمند شده‌ایم، ولی بعضی از ما، بیش‌تر. مشکل این است که آن‌ها که بیش‌تر نیازمندند، مراجعه به روان‌شناس را کم‌‌تر جدی می‌گیرند، و کاش چنین نبود...

چه طوری می‌شود فیل را قلقلک داد؟ سرمایه از شما، کار از ما!اصلاً فکر می‌کنید می‌شود؟ بخوانید و پیشنهاد بدهید. [متن کامل در ناتور]
جالب است: رئیس صدا و سیما از بلاتکلیفی سازمان درباره‌ی موسیقی شکایت کرده و از آیت‌الله شاهرودی تقاضای کمک کرده است. نزدیک سی سال است که قانون نانوشته‌ی «حرمتِ موسیقی و نمایش ساز» بر تلویزیون حاکم است. بیش‌تر مدیران تلویزیون در دوره‌های مختلف، هیچ وقت نتوانسته‌اند توضیحی منطقی برای این ممنوعیت بدهند، و با این موضوع همواره به شکل یک تابو برخورد شده، درست مثل شعارهایی سیاسی که اوائل انقلاب داده شد و سال‌ها گذشت تا توانستیم از مرز برخی از این شعارها بگذریم و البته هنوز دربند برخی شعارهای دیگرمان گیر کرده‌ایم بدجور.

نشان ندادن ساز موسیقی در تلویزیون، در واقع، نتیجه‌ی اعلام «حرمت موسیقی» بود، و بعدها که فضا بازتر شد و موسیقی دوباره جایش را باز کرد، اعلام دوباره‌ی «حرمت آموزش موسیقی» هم‌چنان دلیل مبهمی شد برای این که این ماجرا بعد از سی سال به یک گرفتاری خنده‌آور تبدیل شود. داستان تلخ موسیقی در تلویزیون ایران، در حالی که انواع موسیقی‌ها و سازهای خصوصاً غیرایرانی و غیرکلاسیک را مردم و نسل جوان و کودکان در همه جا تماشا می‌کنند و می‌نوازند، کم‌ترین نتیجه‌ی بسیار منفی‌اش، خالی شدن حافظه‌ی تصویری مردم از سازهای ایرانی و سازهای کلاسیک در جایگاه اصیل‌شان شده. سال‌ها پیش از حسن کسائی خواستند برای نوازندگی به تلویزیون برود، نرفت و با لهجه‌ی شیرین اصفهانی‌اش گفت: به همان گل و زنبورهایی که به جای من و سازم نشان می‌دهید، بگویید برا‌ی‌تان نی هم بنوازند! از همه خنده‌دار این که مرز میان نمایش سازها هم تابع قوانین نانوشته است: مثلاً نمایش سازی چون دف در تلویزیون ایرادی ندارد، ولی دف اگر بشود تمبک، واویلاست!

موسیقی و رادیو تلویزیون از هم جدایی‌ناپذیرند، حتا مدیران رادیو قرآن هم که پارسال سربلند گفتند فلان ساعت برنامه بدون موسیقی پخش کرده‌اند، نمی‌دانستند که همه‌ی آن تواشیح‌ها و جمع‌خوانی‌ها و آوازهای مذهبی تک‌نفره، از جنس نابِ موسیقی‌اند! آن‌ها فقط ساز را از رادیو قرآن، حذف کرده‌اند و حتا «ریتم» و «تمپو» را هم نتوانسته‌اند کنار بگذارند. با این نیاز ذاتی رادیو و تلویزیون به موسیقی، و اگر از «رادیو فرهنگ» بگذریم که یک‌تنه تلاش می‌کند جای خالی موسیقی خوب و آموزش آن را در کل شبکه‌های رادیویی و تلویزیونی پر کند، به آقای ضرغامی حق می‌دهم که از سرگردانی میان دو سو خسته شده باشد: از یک سو، نیاز عمومی جامعه‌ی میلیونی مخاطب، نظر قاطع کارشناسان رسانه‌ای، فرهنگی، هنری در نکوهش برخورد تلویزیون با موسیقی، بینش منطقی خودِ ضرغامی که این وضعیت را نادرست می‌داند، و آثار ویرانگر چنین «حرمتی» در فرهنگ ملی، و خصوصاً کارکردی که تلویزیون می‌تواند با موسیقی و طنز در بازسازی روحیه‌ی جمعی مردم در شرایطِ بدِ کنونی داشته باشد، و از سوی دیگر، قانون‌های نانوشته و مبهم، یکی دو حکم شرعی قابل بحث، و فشار اقلیتی بسیار کم‌شمار (هرچند با پایگاهی قوی). به او حق می‌دهم دست به دامان آیت‌الله شاهرودی شده باشد، آن هم نه به این عنوان که او رئیس قوه‌ی قضاییه است، که اصطلاحاً او فقیه است و معتقدند در تجدد فقهی، شبیهِ آیت‌الله خمینی فکر و رفتار می‌کند.

سوای همه‌ی این‌حرف‌ها، بلاتکلیفی تلویزیون درباره‌ی موسیقی، مرا یاد آن لطیفه‌ی قدیمی می‌اندازد که شخصی ظاهراً متشرع به کار حرامی مشغول بود با زنی و، چشم‌هایش را بسته بود. زن پرسید: چرا چشمانت را بسته‌ای؟ گفت: چه کنم که نگاه کردن به نامحرم حرام است! حالا حکایتِ ماست، از شنیدن صدای سازهایی لذت ببرید که دیدن‌شان ممنوع است! برای دیدن نمونه‌های غیرسنتی و خارجی این سازها می‌توانید به شبکه‌های ماهواره‌ای، مهد کودک‌ها، کنسرت‌ها، مهمانی‌ها و عروسی‌ها، و خصوصا به دبی مراجعه کنید!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.