خوابگرد قدیم
خسرو شکیبایی

خبر را که دیدم، به همسرم گفتم: یه خبر بد بدم؟
گفت: ها؟! کسی مرده؟!
گفتم: هِه، آره، شکیبایی، خسرو، هامون.
سرِ پا مات ماند در آشپزخانه و خیره نگاهم کرد. دوباره لبخندی تحویل‌اش دادم و برگشتم پای میز کارم؛ که یعنی خب، مرده دیگه. چند ثانیه‌ای دوباره به مونیتور نگاه کردم و صدای فرستادن اس‌ام‌اس‌های همسرم را می‌شنیدم. هامون مرده بود. پسرم آمد که: چی شده بابایی؟
خسرو شکیبابی سکته کرده بود و از دست رفته بود. نگاه‌اش کردم. گفتم: یکی که خیلی دوست‌اش داشتم، رفته پیش خدا، بابایی.
گفت: مثل ننه که رفته پیش خدا؟
الان باید می‌رفت؟ زود نبود؟
گفت: آره بابایی؟
گفتم: اوهوم...
و ناگهان بلند گفتم از اتاق که: شکیبایی مرد، بیا این بچه رو ببر تا خفه نشدم...
وقت‌اش نبود حالا، نه. حق‌مان هم نبود حالا، نه. مگر چند نفر در زندگی‌تان هست که خبر مرگ‌شان استخوان‌ روح‌تان را می‌شکند؟ باید فیلم «هامون» را دوباره ببینم. باید زار بگریم؛ مثل چهار سال پیش که عزیزترینِ زندگی‌ام را از دست داده بودم. چرا خسرو شکیبایی را این قدر دوست می‌داشتم؟

محبوبیت خسرو شکیبایی جنس ظریفی دارد انگار. این درست که شخصیت دوست‌داشتنی «هامون» در جان و ذهن خیلی از ما برای همیشه زندگی می‌کند، ولی به جرأت می‌گویم که در میان خیل بازیگران قدیم و جدید، شکیبایی، محبوبیتی از جنسی دیگرگونه داشت. دوست‌داشتنی بودن‌اش حتا با محبوبیت «عزت‌الله انتظامی» بزرگ هم فرق می‌کند. سخنم بر کمی و زیادیِ آن نیست؛ این است که می‌خواهم بدانم شما، هریک، خسرو شکیبایی را چرا این‌قدر دوست داشتید و اکنون چرا این‌طور مبهوت مانده‌اید از رفتن‌ زودهنگام‌اش؟

کس نیاموخت علم تیر از من | که مرا عاقبت نشانه نکرد

احمد غلامییادداشت قبلی احمد غلامی را در بار‌ه‌ی شماری از کتاب‌های داستان سال ۸۶، در این‌جا می‌توانید بخوانید. او وعده داده بود که این رشته یادداشت‌ها را ادامه خواهد داد و چنین نیز کرد. در ادامه، مرور او بر شش کتاب «عشق روی چاکرای دوم» ناتاشا امیری، «کافه پری دریایی» میترا الیاتی، «مرکز خرید خاطره» فرشته ساری، «اژدهاکشان» یوسف علیخانی، ««پشت سرت را نگاه نکن!» فارس باقری، و «آواز جان مریم» علی حسینی را می‌خوانید. [ادامـه]

مشق آفتاببرای من که میان برخی جماعتِ کوته‌نگر، معروف‌ام به باندبازی، نفس سردبیری مینا اکبری و حضور کسانی چون حسن محمودی و نیز محمدرضا ساختمانگر به عنوانِ صفحه‌آرا در نشریه‌ی «مشق آفتاب» کافی ست تا در این‌جا بنویسم که فضای مطبوعات ایران چه‌قدر به وجود چنین نشریاتی نیازمند است که در حدِ فاصل فضای روشنفکری و جامعه‌ی عمومی می‌ایستند و این دره‌ی گشاد و عمیق را اندکی پوشش می‌دهند.

در فضای بسته‌ی مطبوعاتی ایران که روزنامه‌ها بود و نبودشان برای عامه‌ی مردم چندان فرقی نمی‌کند، و ماهنامه‌ها نیز همیشه مشتریان مخصوص و تخصصی دارد، تجربه‌ی موفق «شهروند امروز» نشان داده که هفته‌نامه‌ها و دوهفته‌نامه‌ها، خصوصا اگر رویکرد خبری ـ تحلیلی داشته باشند، کارکرد بیش‌تری برای آگاهی‌بخشی و پیش بردن مخاطبان دارند. اگر «شهروند امروز» را با نظرداشت محدودیت‌های ممیزی و فارغ از نظرگاه سیاسی خاص‌اش، پاسخگوی بخشی از نیاز مطبوعاتی جامعه‌ی روشنفکری ایران بدانیم، نشریه‌هایی چون «مشق آفتاب» می‌توانند پاسخگوی بخشی از نیاز عموم جامعه‌ای باشند که از یک سو از وجود روزنامه‌های آزاد در بیان محروم‌اند و از دیگر سو، در محاصره‌ی نشریاتِ ظاهراً «زرد» اما واقعاً «غیرحرفه‌ای» گرفتار شده‌اند.

البته «مشق آفتاب» به دلیل تحریریه‌ی حرفه‌ای، باتجربه و روشنفکری که دارد، می‌تواند به جذبِ طیفِ آسایش‌طلب‌تری از روشنفکران هم امیدوار باشد. در باره‌ی این نشریه‌ی خاص، این نکته هم برای من جالبِ توجه بود که مدیر مسئول آن امیر رضا خادم، از نظر سیاسی عملکرد اصول‌گرایانه‌اش بسیار بیش‌تر از گرایش‌های غیرسیاسی‌اش به چشم آمده؛ ولی با این وصف، آن‌قدر دورنگر و هوشمند بوده که بداند برای موفق شدن نشریه‌اش، با چه کسانی کار کند. مینا اکبری و همکاران‌اش هم در همین هفت شماره‌ای که منتشر کرده‌اند، میزان وسواس، حرفه‌ای‌گری و نوآوری خود را، خصوصاً در مباحث پرونده‌ای و حتا در آرایش صفحات به خوبی نشان داده‌اند و دست مریزاد به ایشان باید گفت.

اما این‌ها دلیل نمی‌شود که نگویم از نام «مشق آفتاب» ـ خصوصاً بخش آفتاب‌اش ـ برای چنین نشریه‌ای خوش‌ام نمی‌آید و آن را مناسب نمی‌دانم که البته کاری‌اش هم نمی‌شود کرد، لابُدّ. ولی به گمان‌ام بتوانند برای طراحی لوگوی آن کاری کنند که، بسیار نامناسب است و مخاطب‌گریز، و آن‌قدر ضعف گرافیکی دارد که نخستین‌بار روی دکه که دنبال‌اش می‌گشتم، واقعاً به زحمت پیدایش کردم! امیدوارم برای لوگوی آن فکری تازه کنند؛ هرچند اگر نکنند، گفتن‌اش در این‌جا دستِ‌کم این خاصیت را داشت که باندبازدانندگانِ من، بدانند که من  این نشریه را از روی دکه خریده‌ام و خوانده‌ام!

باز هم یک داستان تازه: ترجمه‌ی داستان کوتاه «دلبستگی» نوشته‌ی Adam Hazlett را «مژده دقیقی» برای کتابخانه‌ی خوابگرد فرستاده است. در روزگار اوج سانسور ادبی، خواندن داستان‌های زیبایی مثل این داستان، به‌واسطه‌ی وب، مزه می‌دهد. داستان «دلبستگی» به تعبیر خانم دقیقی، داستانی ست درباره‌ی خویشتن‌داری و امنیتِ به یک حال ماندن. این داستان در سال ۲۰۰۳ در نشریه‌ی یِیل ریویو منتشر شده و در مجموعه‌ی بهترین داستان‌های کوتاه امریکاییِ همان سال نیز آمده است. نویسنده‌ی داستان، اَدم هَزلت (متولد ۱۹۷۰) در نیویورک زندگی می‌کند و مشاور حقوقی پاره‌وقت و استادیار دوره‌ی نویسندگی دانشگاه کلمبیاست. اولین کتابش را در سال ۲۰۰۲ منتشر کرد که مجموعه داستانی ست با عنوان «شما اینجا غریبه نیستید». این کتاب به فهرست نهایی جایزه‌ی ملی کتاب امریکا و جایزه‌ی پولیتزر راه یافت و جایزه‌ی وین‌شیپ/ پنِ نیوانگلند و جایزه‌ی داستان مجله‌ی نیویورک را به دست آورد. امیدوارم شما هم از خواندن این داستان لذت ببرید.

دلبستگی
...دیگر این‌جا آرام و قرار ندارم. همه‌چیز به طور مأیوس‌کننده‌ای آشنا ست و احساس می‌کنم قلاده‌ای به گردنم بسته‌اند. وسوسه شده‌ام همه‌ی خاطراتم را از آخرِ هفته‌هایمان، از شب‌هایی که با هم گذراندیم، بنویسم، فقط برای آن‌که بیش‌تر در ذهنم بمانند، ولی سوزناک می‌شود و تو خوش‌ات نمی‌آید؛ البته من هم برای همین دوستت دارم. اگر این رابطه تمام شده، به خاطر خدا به من بگو... [متن کامل داستان]

واکنش روزنامه‌ ایران به دادخواهی ۷۲ سینماگر ایرانی از رئیس دیوان عدالت اداری، می‌توانست هر چیزی دیگری باشد، جز این که به قلم آقایی به نام غلامرضا صادقیان منتشر کرده. راست‌اش این همه غلط در یک متن کوتاه بسیار عجیب است. یعنی در میان حامیان سیاست‌های فرهنگی دولت، یک نفر آدم باسواد نبوده که دست‌ِکم چیزی بنویسد که مایه‌ی آبروریزی نباشد؟ فقط به سه مورد اشاره می‌کنم:

غلط شاهکار این متن در این چند خط است: "...نامه‌اى كه در آن آمده است: «تعداد فيلم‌هايى كه پس از دريافت مجوز ساخت و نمايش، به بايگانى سپرده مى‌شوند، روزبه‌روز بيشتر مى‌شود»! مگر توليدات سينماى ايران «روز به روز» است كه توقيف آن‌ها روز‌به‌روز بيشتر شده باشد" احتمالاً نویسنده‌ی این متن وقتی پابه‌پای کسی گریه کرده، یعنی این که هنگام گریه کردن یک‌سره در حال گام‌برداشتن هماهنگ با طرف بوده، و وقتی خودش در همین نامه می‌نویسد "چگونه پاى نامه‌هايى از اين دست امضا مى‌زنند" منظورش نامه‌هایی از این «پا» نیست، دقیقاً از این «دست» است، و وقتی پدرش به او گفته "صدبار به‌ات گفتم آدم باش" دقیقاً صدبار و نه هشتاد بار این حرف را به او زده!

نامه‌ی یادشده را «اهالی» سینما ننوشته‌اند و امضا نکرده‌اند؛ بلکه «جامعه»ی سینماگران آن را منتشر کرده‌اند. از غلط بودن «اهالی» به جای «اهل» که بگذریم، به قول پرویز شهبازی در گپی که دیروز با هم می‌زدیم، میان «اهل» سینما و «جامعه»ی سینماگران تفاوت بسیار است. «اهل» برای طیف وسیعی به کار می‌رود که به زمینه، عرصه یا موضوع خاصی توجه یا علاقه دارند و از ایشان هستند کسانی که در آن موضوع و عرصه فعال‌اند؛ مثل وقتی که می‌گوییم «اهل ادبیات» که مفهوم‌اش لزوماً و فقط نویسندگان و ادیبان نیستند، بلکه خوانندگان حرفه‌ای، منتقدان، روزنامه‌نگاران و حتا مثلاً دانشجویان ادبیات را هم شامل می‌شود. ولی وقتی می‌گوییم «جامعه»ی وکلا، منظور دقیقاً کسانی هستند در قالب «صنف» و «گروه» که به کار وکالت مشغول‌اند. به کار بردن واژه‌ی «اهالی سینما» برای سینماگران، آن هم به این شکل اغراق‌شده و حتا تأکید آن در تیتر مطلب، فروکاستن از ارزش گروهی و صنفی این جامعه را در خود دارد که حتا می‌شود گفت تأکید رسانه‌ی رسمی دولت بر آن، می‌تواند عامدانه هم باشد. هنرمندان و روشنفکران و نویسندگان ایران، هرچه بی‌شکل‌تر و نامسنجم‌تر، بهتر لابد!

نویسنده‌ی متن روزنامه، از اصطلاح «حق‌الناس» که در نامه‌ی سینماگران آمده، به عمد یا به سهو، تعبیر عامیانه‌ای کرده و با ترجمه‌ی آن به «حق مردم» خود را به کوچه‌ی علی چپ زده و در باره‌ی حقی که مردم بر گردن سینماگران دارند، سخن رانده! در باره‌ی این غلط، نویسنده‌ی این متن و بزرگان‌شان می‌توانند به نزدک‌ترین روحانی محل مراجعه کنند تا برای‌شان توضیح دهد «حق‌الناس» دقیقاً یعنی چی!

یکی از پشتوانه‌های اصلیِ  تضمین و حفظِ حقوق شهروندی، به‌ویژه حقوق «روزنامه‌نگاران» و «هنرمندان و روشنفکران» در کشورهای توسعه‌یافته‌ی دموکراتیک، «استقلال قوای سه‌گانه» است. اگر در این جوامع، رسانه‌ها رکن چهارم دموکراسی محسوب می‌شوند و طبقه‌ی روزنامه‌نگاران و روشنفکران و هنرمندان نقش واقعی «گروه‌های مرجع» را ایفا می‌کنند، یکی از دلایلش همین استقلال قوا ست که هر بار، هر یک بخواهد به حقوق این طبقه دست‌درازی کند، آن یکی قوه به حمایت از آن برمی‌خیزد. این روند در طول تاریخ معاصر چنان پیش رفته، که خود به یکی از عوامل بازدارنده‌ی تعرض به حقوق ایشان تبدیل شده است.

این درست که شمایلی از «جمهوری» ساختار سیاسی ایران را پوشش داده، ولی با همین قوانینِ گاه معیوب و گاه متناقض، و با همین روح نیمه‌جان استقلال قوا در ایران، اگر پافشاری همیشگی و خصوصاً گروهیِ اهل فرهنگ و هنر در دفاع از حقوق خود شکل بگیرد، خود، دم‌دست‌ترین کار ممکن برای دفاع از خود، و در صورتِ گسترش و تداوم، مهم‌ترین فعالیتِ اجتماعی روشنفکری برای واداشتن حاکمیت به پذیرش اصول نصفه‌نیمه‌ی «جمهوریتی» ست که نظام سیاسی ایران، رسماً بر آن بنا شده است. می‌خواهم بگویم: اکنون که آثار اهل فرهنگ و هنر، بی‌واسطه به جامعه نمی‌رسد یا اصلاً نمی‌رسد؛ دفاع گروهی از آثار فرهنگی و هنری و حقوق پدیدآورندگان این عرصه، از «ضروریاتِ روشنفکر بودن» در ایرانِ اکنون ست.

استقبال ۷۲ سینماگر ایرانی از تنها یک جمله‌ی ده روز پیش رئیس دیوان عدالت اداری و نوشتن دادنامه‌ی سرگشاده‌ی جمعی به ایشان، نمونه‌ی بارز چنین فعالیتی ست که نتیجه‌ی قضایی گرفتن از آن و مثلاً تمکین وزارت ارشاد به آن، تنها برآیندِ خوشایندِ احتمالی آن نیست؛ بلکه نفس چنین کاری، خودِ نتیجه است که از لحظه‌ی انتشار به دست آمده است. در این میان، تعجب من این است که سینماگران ایرانی که همواره از در میان اهل فرهنگ و هنر ایران، به دلیل وابستگی جیب سینمای ایران به دولت، به محافظه‌کاری مشهورند، پیش از گروهی چون نویسندگان و مترجمان این زوایه‌ی تنگ را غنمیت شمرده‌اند و آشکارا و گروهی داد خواسته‌اند.

نبودِ تشکل‌های صنفی مستقل نویسندگان تنها یک دلیل آن است، ولی برای من یکی دلیل قانع‌کننده‌ای نیست. اگر از شمار بسیار روشنفکرانی هم بگذریم که اساساً هرگونه اقدام، حتا نوشتن یک نامه در چارچوبِ «قوانین موجود» را به نوعی تأیید سیستم موجود می‌دانند و به‌رغم سی‌سال زندگی در این فضا و کشور، هنوز با تصور استقلالِ جیبِ خود از حکومت، از آن گریزان‌اند، شمار زیادی هم از نویسندگان مستقل هستند که از این تصور بیهوده گذشته‌اند ولی این روزها بیش از آن که از بیرون چوب بخورند ـ که می‌خورند بسیار ـ گرفتار چوب‌هایی‌اند که خود در نهان‌گاه خویش بر جان هم زده‌اند و دست‌هاشان هنوز بر سر هم بلند است!

تصویر جلد کتاب «تقدیم به چند داستان کوتاه» نوشته‌ی محمدحسن شهسواریدر روزهای ملال و گرما و رذالت و کثافت و لجن، خبر انتشار چاپ دوم مجموعه‌داستان دوم محمدحسن شهسواری، آب خنک و گوارایی ست که از گلوی روحم پایین رفت. در چاپ دوم این کتاب، نه داستانی کم شده، نه زیاد؛ نه کلمه‌ای کم شده، نه زیاد؛ نه طرح جلدش عوض شده، نه رنگِ پشت جلدش؛ نه نویسنده‌اش عوض شده، نه ویراستارش؛ نه ناشرش فرق کرده، و نه توزیع‌کننده‌اش! فقط شمار خواننده‌های این کتاب، در حد همان یکی دو هزار تا بیش‌تر شده! و این، برای کتابی که منتقدان ادبی چندان به پر و پایش نپیچیدند، و در این روزگار قحطی خواننده‌ی داستان کوتاه، اتفاق خوشایندی ست برای محمدحسن شهسواری و ادبیات لاجونِ ایران!

 «تقدیم به چند داستان کوتاه»، مجموعه‌ای ست از دو داستان بلند و دو داستان کوتاه شهسواری در سال‌های ۷۶ تا ۸۴ که نشر «افق» آن را در ۱۶۰ صفحه منتشر کرده است. توضیحات بیش‌تر را در باره‌ی این کتاب، در این‌جا بخوانید.

تصویر جلد رمان «بیوتن» رضا امیرخانیرضا امیرخانی که در میان نویسندگان معروف به «متعهد» و «انقلابی» طرفداران بیش‌تری دارد و پس از رضا رهگذر (محمدرضا سرشار) از همه‌ی ایشان مشهورتر است، پس از سفری تقریباً طولانی به امریکا، حاصل تأملات خود را در قالب رمان تازه‌ای به نام «بیوتن» منتشر کرد. او هم مثل شمار بسیاری از نویسندگان و مترجمانِ این‌روزها، در نشر اثرش به سد اداره‌ی ممیزی کتاب برخورد، ولی این موقعیت ارتباطی ویژه را داشت که با حمایتِ خودِ وزیر ارشاد، اثرش مجوز بگیرد و چاپ شود. در هفته‌ی گذشته، نشستِ بررسی این رمان با حضور دکتر فرزان سجودی، دکتر امیرعلی نجومیان، محمدرضا بایرامی و خودِ رضا امیرخانی در شهر کتاب برگزار شد. در ابتدای این نشست، دکتر محمدرضا قانون‌پرور، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تگزاس در باره‌ی بازتاب ادبیات داستانی ایران در امریکا سخن گفت که کلیدی‌ترین سخن‌اش شاید این بود: «ترجمه‌ی ادبيات معاصر ايران مساوی با هيچ است!» گزارشی از صحبت‌های او را می توانید در این‌جا بخوانید.

و اما سخنان دکتر سجودی و دکتر نجومیان در باره‌ی این رمان را برای نشر در این‌جا برگزیده‌ام که هر دو، این کتاب را از منظر نشانه‌شناسی و ساختارگرایی بررسی کردند. آن‌چه می‌خوانید شاید سیاقِ زبانیِ معمولِ مقاله‌های مدون و مکتوب را نداشته باشد ولی به همین شکل سخنرانیِ مکتوب‌شده هم برای کسانی که ادبیات داستانی را از این منظر نگاه می‌کنند، غنمیت است؛ چه رسد به این که سوژه‌ این نگاه، رمان «بیوتن» رضا امیرخانی باشد. [ادامــه]

دیروز، روز مادر بود و من، یادِ مادرم بودم که مانندِ «همتایانِ» بی‌شمارش، «بی‌همتا» بود. و چه زود از دست‌اش دادم؛ چهار سال پیش، وقتی ۵۴ ساله بود. غم نبودِ آن‌گونه مادری، طبیعی بود که به جوشش احساس‌ام بینجامد و ساعت‌هایی از خود بی‌خود شوم. ولی گذشتم و پرت کردم خودم را به گوشه‌ای دیگر... فکر می‌کردم در باره‌ی دیگر مادرانِ دنیا، که چگونه می‌شود همه‌شان فرشته بوده باشند یا فرشته مانده باشند یا فرشته مرده باشند. یادم افتاد به رمان فرشته احمدی که نزدیکِ یک‌سال پیش موشکافانه می‌خواندم‌اش برای ویراستاری.

نام‌اش «پری فراموشی» بود؛ رمانی روان‌شناختی که عقده‌ی «الکترا» در نهاد شخصیت اصلی داستان، پیش‌برنده‌ی اصلی روایت بود. دختری عاشق پدرش و از مادر، متنفر و منزجر. رمانی با چنین مضمونی سابقه‌ای در ادبیات داستانی ما ندارد، یا دستِ‌کم من سراغ ندارم. نه تنها مضمون که شخصیت «مادر» هم در این رمان، شخصیتی ست که نمونه‌ی مشابهی در ادبیات داستانی ما به این شکل نداشته است. افسوس که اکنون بیش از ۹ ماه است این اثر، هم‌چون آثار بسیار دیگری از نشر ققنوس، در وزارت ارشاد گیر کرده و حتا ناشر و نویسنده‌ی آن نمی‌دانند که این رمان اصلاً خوانده شده یا نه، چه رسد به این که مثلاً دو بررس دیگر هم آن را بخوانند و بعد برسد به مرحله‌ی رد و قبول یا صدور لیست اشکالات و حذفیات! با اوضاع اسفناکی که وضع نشر ادبیات دارد، نمی‌دانم روزی بختِ خواندن این رمان را خواهید داشت یا نه. همین‌مان کم مانده بود که در باره‌ی آثاری حرف بزنیم که وجود خارجی رسمی ندارند!

سهیلاو باز ذهنم راه رفت... یاد داستانی افتادم که مدتی پیش علیرضا محمودی ایرانمهر برایم فرستاده بود. «روایتی داستانی» از ماجرای باورنکردنی، گزنده، تلخ و دهشتناکِ «سهیلا»، مادری ۲۸ ساله، که نوزاد ۵روزه‌اش را به طرز دلخراشی کشت و کم‌تر از یک سال پیش، گزارش محاکمه‌ی او به اتهام قتل عمد، در روزنامه چاپ شد. پیشنهاد می‌کنم اگر دل‌اش را دارید، این گزارش را به عنوانِ نمونه‌ای از صدها و شاید هزارها ستمی که بر زنان می‌رود، بخوانید و سپس، اگر باز هم دل‌اش را داشتید، «روایتِ داستانی» علیرضا محمودی را که ابتدا قصد انتشارش را در این‌جا نداشتم، ولی آن‌قدر آکنده‌ام اکنون از حسی تلخ که، چشم بستم و آن را در ادامه‌ی این چند خط منتشر کردم. عذر می‌خواهم اگر در روزهای بزرگداشت مقام «مادر»، به ضدِ بزرگداشتی با چنین مقدمه و چنان‌تر مؤخره‌ای مهمان‌تان کردم. [ادامـه]

خبر خوب این که: سرانجام مجید حمیدزاده، مدیر اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد کنار رفته. خبر بد این که: هنوز معلوم نیست چه کسی قرار است جایگزین او شود. واقعیتِ بد این که: طی سه سال اخیر، در اداره‌ی زیر نظر حمیدزاده در بخش ممیزیِ ادبیات داستانی، فلسفه، تاریخ و علوم اجتماعی، با طولانی شدن روندِ صدور مجوز، بلاتکلیف ماندنِ شمار شایان توجهی از آثار، و سخت‌گیری‌های شدید و بی‌نظام، بیش‌ترین فشار بر نشر فرهنگ در این سال‌ها وارد شده.

خبر غیررسمی این که: گویا در این سال‌ها میان معاون فرهنگی وزیر و مدیر اداره‌ی کتاب اختلاف نظر وجود داشته و حمیدزاده بسیار زودتر از این باید می‌رفته. امیدواری این که این بار پرویز، معاون فرهنگی ارشاد متوجه باشد که یک سال بیش‌تر فرصت برای جبران کاستی‌های این سه سال، باقی نمانده و به فکر جایگزینی باشد که اداره‌ی کتاب را از حالت نیمه‌تعطیلی درآورد و به‌تبع‌ آن از بیش‌تر محروم ماندن اهل فرهنگ از حق شهروندیِ نشر آثار خود جلوگیری کند.

واقعیت تلخ این که: رئیس جدیدِ ادار‌ه‌ی کتاب نیز با نظر موافق شخص وزیر ارشاد باید منصوب شود. دعا این که: کار فرهنگ به اهل فرهنگ سپرده شود. و پرسش اساسی این که: آیا ممیزیِ به شکل کنونی و دولتی، کاری قانونی و فرهنگی ست؟! و آخر این که: این عکس صرفاً جنبه‌ی تزیینی دارد و هیچ ربطی به موضوع این نوشته ندارد!

بیدلی در همه احوال خدا با او بود | او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌کرد




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.