خوابگرد قدیم

نصرالله پورجوادی: نویسندگی هنر است و مثل هر هنر دیگر باید آن را آموخت. مجسمه‌سازان خوب، و نقاشان خوب و پیانیست‌ها و نوازندگان تار و سه‌تار حتماً آموزش دیده‌اند. حتا شاعران هم باید آموزش دیده باشند. داشتن استعداد برای هنرمند شدن لازم است، ولی کافی نیست. استعداد قوه است و قوه را باید به فعل رسانید. به فعل رساندن قوه هم از طریق آموزش صورت می‌گیرد. به همین دلیل است که در دانشگاه‌های معتبر دنیا و حتا دبیرستان‌ها درس نویسندگی می‌دهند ولی متأسفانه در دانشگاه‌ها و دبیرستان‌های ما هنوز درس نویسندگی داده نمی‌شود و اگر هم داده شود آن را جدی نمی‌گیرند. زمانی که من مشغول تهیه‌ی کتاب‌های درسی برای رشته‌های مختلف دانشگاهی بودم، می‌دیدم که ما کتاب خوب برای آموزش نویسندگی نداریم. استاد هم اگر داریم کم داریم. دانشجویان ما در رشته‌‌های مختلف فارغ‌التحصیل می‌شدند ولی درست یاد نمی‌گرفتند که بنویسند. نمی‌توانستند فکر خودشان را در همان زمینه‌ی تحصیلات و کارشان خوب بیان کنند. [ادامــه]

از مجموعه‌ی دانشنامه‌ی استنفورد
بسیاری از علاقه‌مندانِ فلسفه در ایران که با فضای مجازی بیگانه نیستند، نام دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد را شنیده‌اند و چه بسا از این مجموعه‌ی کم‌نظیر بهره هم برده‌ باشند. این دانشنامه حاصل طرحی ست که اجرای آن در سال ۱۹۹۵ در دانشگاه استنفورد آغاز شد و هم‌چنان ادامه دارد. این مجموعه از مدخل‌های مناسبی برای ورود به گستره‌های متنوع فلسفی برخوردار است و کسی که می‌خواهد برای اولین بار با مسئله یا مبحثی در فلسفه آشنا شود، یکی از گزینه‌های راهگشایی که پیش ‌رو دارد این است که ابتدا به سراغ مدخل یا مدخل‌های مربوط به آن در این دانشنامه برود.

نگارش، تدوین و انتشار مدخل‌های دانشنامه‌ی فلسفه‌ی استنفورد به سرپرستی «دکتر ادوارد. ن. زالتا» افزون بر این‌که پیوندی فراگیر میان فضای دانشگاهی و عرصه‌ی عمومی برقرار کرده، ویژگی‌های درخور توجه دیگری هم دارد و آن این‌که این دانشنامه به ویژه به کار دانشجویان و محققانی می‌آید که می‌خواهند در زمینه‌ای خاص پژوهش کنند. [ادامــه]

در روزگار قدیم که زبان فارسی فقط قلمروِ شاعران و ادیبان بود و مثل امروز نبود که همه و همه از صبح تا پاسی از شب به نوشتنِ انواع پیام‌ها بر در و دیوار سایت‌ها و شبکه‌ها و موبایل‌ها و تبلت‌هایشان مشغول باشند، بعضی فعل‌ها را به صورت دعایی می‌نوشتند. مثلاً حافظ می‌نوشت:
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت

یعنی یک «الف» دعایی وسط فعل می‌کاشتند تا معنای امید و دعا بگیرد و بشود فعل دعایی. حافظ برای این‌که بگوید «امیدوارم وعده‌هایت را فراموش نکنی»، به جای «مرود» می‌نویسد «مرواد». یا مثلاً فعل «مکنادِ» مولانا در دیوان شمس:
تبریز از او چو آسمان شد
دل گم مکناد نردبان را

برای خود ما هم حتماً پیش آمده که گاهی هنگام تشکر، به شوخی گفته‌ایم «دست شما درد نکناد.» می‌بینید که چیز غریبی نیست. ولی یکی دو فعل دعایی هست که هنوز بر زبان ما جاری ست و همه‌ی ما بسیار از آن‌ها استفاده می‌کنیم. یکی از آن‌ها «دست مریزاد» است.

«مریزاد» صورتِ دعایی فعل «مریزد» به معنای مجازی «نلرزد» است و «دست مریزاد» جمله‌ای ست که در معنای «آفرین» برای تحسین دیگران به کار می‌بریم، اما برخی از ما به اشتباه آن را «مریضاد» می‌نویسیم. «مریضاد» یک غلط املایی شایع است که هیچ معنایی ندارد.

اما اگر خیال کرده‌اید مشکل من نوشتن «مریزاد» با «ضاد» است، خیال باطل کرده‌اید! دست من از جایی شروع به ریزیدن کرد که دیدم یکی از خوانندگان، خوشحالی و تشکرش را به این شکل نوشته: «دم‌تون گرم، پس مریضاد.» حالا شما بفرمایید با این «پس مریضاد» چه کنم من!

سرود «ای وطن» کلنل وزیری در پنج اجرا
امیرحسین آزاد
: تصنیف یا سرود «ای وطن» ساخته‌ی کلنل علینقی وزیری در آواز دشتی ست و شعرِ آن از عبدالعظیم قریب است.

۱ـ نخستین اجرای سرود ای وطن با صدای روح‌انگیز و ارکستر به رهبری علینقی وزیری، اجرا شده در سال ۱۳۰۶
تکنواز ویولن در این اجرا  ابوالحسن صبا ست. این اجرا اولین صدای ضبط شده از ساز صبا ست که بین دو بند سرود، قطعه‌ی زرد ملیجه را با ویولن می‌نوازد.

۲ـ ای وطن با تک‌نوازی سه‌تار از حسین علیزاده
۳ـ سرود ای وطن با صدای سپیده رئیس‌السادات و همراهی گروه مضراب به سرپرستی حمید متبسم
۴ـ  ای وطن با تک‌نوازی سنتور از پشنگ کامکار
۵ـ  سرود ای وطن با صدای سروش ایزدی
این اجرا درواقع بازسازی اجرای اول است و ویولن آن را فریدون شهبازیان نواخته.

متن اصلی این سرود:
كشور ما كشور ايران بود / مسكن شيران و دليران بود

پادشهش كوروش و دارا بود / چون جم خسرو شهِ والا بود
ای وطن ای حُب تو آيين من / دوستی‌ات، کیش من  و دين من
دولت و اقبال تو پاينده باد / نام بلندت به جهان زنده باد
جایگه شاه جهان اردشیر / آن‌که به‌‌ گهِ جنگ بُدی همچو شیر
پادشه عادل انوشیروان / گشته پرآوازه ز عدلش جهان
ای وطن ای حب تو آیین من / دوستی‌ات کیش من و دین من    
دولت و اقبال تو پاینده باد / نام بلندت به جهان زنده باد

+ دانلود همه‌ی اجراها در یک فایل
+ دانلود از طریق فایل تورنت

 پ.ن: اگر فایل همه‌ی اجراها را دانلود کنید، اجراهای دیگری را هم از این سرود  می‌شنوید که در برخی از آن‌ها، متن سرود کمی متفاوت است.

ادبیات تعطیل‌کردنی نیست، آفت‌هایش هم ندیدنی نیست
کاوه فولادی‌نسب
: شش‌هفت سال پیش، یکی از دوستانم ـ وقتی اولین کتابش منتشر شد ـ به شوخی روی صفحه‌ی فیس‌بوکش نوشت: «اولوالعزم شدم رفت.» چنین حرفی آن روزها هنوز چیزی بود در حد شوخی و برای خنده. اما امروز اوضاعِ دیگری حکم‌فرما ست؛ هجمه‌ی نشر، ولع کتاب‌دار شدن. حالا مدتی ست که به لطف ناشران (و اقتصاد آزاد مبتنی بر بازارشان)، کارگزاران ادبی (و بازارگرمی‌شان) و نویسندگان و شاعران جوان (و اراده‌ی عجولانه‌شان برای کسب نام و نان و هرچه هست، درهم) ادعای اولوالعزمی پس از چاپ کتاب دیگر شوخی نیست و تبدیل شده به واقعیتی هولناک که همه‌ی اصالت امر نوشتن را خلاصه می‌کند در انتشار کتاب، و برای خودش ساختاری سلسله‌مراتبی دست‌وپا کرده که در آن کتاب‌های یک نویسنده بی‌شباهت به ستاره‌های روی دوش یک افسر نیست، و هرچه ستاره‌ها بیشتر، قدر و منزلت هم بیشتر؛ فارغ از آن که کار فرهنگی کجا و نظامی‌گری کجا. [ادامــه]


حبیب حسینی‌فرد
: در تاریخ نشر کتاب، همیشه این یک معما بوده که آیا پرفروش‌ها به‌راستی خوانده هم شده‌اند یا بیشتر زینت قفسه‌های کتابخانه‌ها شده‌اند و مایه‌ای برای فخرفروشی و پزدادن فرهنگی که بعله، من هم این کتاب (یا این همه کتاب) را خوانده‌ام. در سال‌های آتی اگر ای‌بوک‌ کم و بیش عرصه را از کتاب چاپی بگیرد و آمازون و اقتدار آن در بازار، بیش از پیش بر جهان کتاب هم مسلط شود، دست‌کم از دو جهت شاید حسن باشد: شفافیت در خوانده‌شدنِ واقعی کتاب‌های خریده‌شده و بسته‌شدن راه فخرفروشی و پز دادن. [ادامــه]

دهه‌ی اخیر، نه فقط دهه‌ی رکود اقتصادی و بحران‌های سیاسی که دهه‌ی افول و رکود و تعطیل جوایز ادبی هم بوده است. پیشتر هم گفته‌ام که معتقدم دلیلش نه فقط فشارهای رسمی و غیررسمی به جوایز مستقل که حاشیه‌پردازی‌های گاه غیراخلاقی حاکم بر فضای ادبیات داستانی معاصر و سوراخ‌دعا‌گم‌کردگی‌های برخی اهل قلم نیز بوده است. در این زمینِ مین‌گذاری‌شده و پر چاله و چوله‌ی قلم‌شکن، حالا قرار است یک جایزه‌ی مستقل جدید برگزار شود، با این امتیاز اثرگذار بر روند و چگونگی برگزاری آن که این جایزه در سایه‌ی یک انجمن ادبیِ نوپدید برگزار خواهد شد: انجمن رمان ۵۱. متن فراخوان نخستین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی «اکنون» را بخوانید: [ادامــه]

«طلابازی» نخستین رمان امیرحسین شربیانی ست در ۲۲۶ صفحه که در قالب مجموعه کتاب‌های قفسه‌ی آبی نشر چشمه منتشر شده است. امیرحسین شربیانی مدیر سایت ادبی دوشنبه است و پیش از این رمان «کوچه‌پشتی» وی نتوانسته بود مجوز چاپ از ارشاد بگیرد. «طلابازی» در دهه‌ی نود در تهران معاصر می‌گذرد. فضاهای تازه‌ای در این رمان معرفی می‌شوند که پیش از آن کمتر در ادبیات فارسی به آن‌ها اشاره شده است. بازار تهران به عنوان یکی از نمادهای کسب‌وکار سنتی در ایران حضور پررنگی در این رمان دارد. نثر ساده، ریتم تند روایت و تنوع مضامین و فضاها باعث شده طلابازی اثری خوش‌خوان باشد. اگر «طلابازی» را نخوانده‌اید، مطالعه‌ی فصل اول آن که در ادامه می‌آید، شاید در انتخاب آن به شما یاری برساند. کتاب را از طریق این لینک نیز می‌توانید تهیه کنید. [ادامــه]

بیایید یک کار بامزه بکنیم. یک کاسه‌ بردارید، آن را از آب پر کنید، بعد سرِ پا بایستید و کاسه‌ی آب را آرام آرام کج کنید تا به جایی برسد که کاسه آشکارا کج باشد ولی آب نریزد. قرار نیست شعبده‌بازی کنیم، آموزش صرفه‌جویی در آب هم نیست؛ فقط می‌خواهیم به حالتی برسیم که به آن می‌گویند «مدارا از سر ناچاری». همان که از قدیم در مَثََل به آن می‌گفتند «کج دار و مریز». محشتم کاشانی زیبا تصویر کرده این حالت دشوار را:

در بزم حکیمان زِ می شورانگیز
نی ‌تابِ نشستن است و نی پای گریز
از بهر منِ تنک‌شراب ای ساقی

مینا به سرِ پیاله کج دار و مریز

بد حالتی ست؛ قبول دارم. چه در تعاملات فردی و چه اجتماعی و سیاسی، بسیار پیش می‌آید که چاره‌ای نمی‌ماند جز کج‌ دار و مریز رفتار کردن.  وقتی امکانِ گریز  نیست از موقعیتی که آن را خوش نمی‌داریم و توانِ ستیز هم نداریم، بهترین راه همین مدارا ست تا عاقبت کاری از دست‌مان برآید و فرجی حاصل شود و گشایشی در کار آید. به قول مولانا:

ماییم و تویی و خانه خالی برخیز
هنگام ستیز نیست ای جان مستیز
چون آب و شراب با حریفان آمیز
چندان‌که رسم به جای کج دار و مریز

نکته است که این «مریز» هیچ ربطی به مرض و مریض ندارد و همان امر به نریختن است. شاید در مواجهه با بیماری‌های سخت هم رفتارمان باید «کج دار و مریز» باشد، اما خودِ واژه‌ی «مریز» در این مثل، همان فعل امری مریز با «ز» است نه «مریض» با «ضاد».

مریم مهتدی: بالأخره سروکله‌ی یک کارآگاه واقعی ایرانی در ادبیات داستانیِ امروزمان پیدا شد. سروان هوشنگ توانا، ملقب به هوشنگ هرکول، افسر اداره‌ی آگاهی و بهترین کارآگاه دایره‌‌ی قتل. «جنایت جردن» اولین دفتر خاطرات او ست که از یک‌هفته مانده به عید شروع می‌شود و با حل معمای جنایت جردن در بیست و هشتم اسفند، تمام.

"جمعه، بیست و سوم اسفند
با هزار بدبختی دوکیلو خرما و سه ‌تا شیشه گلاب رو با مترو بردم تا بهشت‌زهرا. قبرها کنار هم. مثل خونه‌ها. ردیف‌ها مثل خیابون‌ها و قطعه‌ها مثل محله‌ها. بهشت‌زهرا، تهرانِ به‌هم‌ریخته است. یه مرده‌ی نارمکی، کنار یه مرده از نیاورون. یه مرحومه از تیردوقلو کنار یه شادروان از قیطریه. تهران به‌هم‌ریخته و بدون اختلاف طبقه. همون چیزی که واقعاً نمی‌شه پیداش کرد. ما داهات‌هامون رو به هوای عدالت ول نکردیم، بوی پول ما رو کشوند پای البرز. این‌جا آخر داستانه. داستانی که با پول شروع می‌شه و با عدالت تموم. همه کنار هم درازبه‌دراز، منظم و مرتب، چسبیده به جاده‌ی قم. این رو یه افسر آگاهی داره می‌گه که نونش رو نزدیک سی‌سال از کلمه‌ی عدالت خورده. عدالت فقط به فاصله‌ی یک متر از سطح زمین تو بهشت‌زهرا رعایت شده وگرنه بازماندگان با سنگ قبر دولوکس و اشعار مخصوص و قاب عکس متوفا هی دارن مثل محله‌های به‌هم‌ریخته‌ی واقعی مخدوشش می‌کنن. جمعیت ضدعدالتِ به‌هم‌گوریده و درهم‌رفته،‌ سنت جمعه‌ی آخر سال رو به‌جا می‌آوردن و فاتحه بود که می‌رفت هوا. یه اس‌ام‌اس برام اومد که فردا رئیس جدید می‌آد. ماراتن گردگیری و فرش‌شویی و خرید بساط هفت‌سین جور کردن یه‌طرف، اومدن رئیس جدید هم یه‌طرف. رئیس جدید اداره‌ی آگاهی سرهنگ مسعود ریاضی." [ادامــه]

اصلاً من اگر جای فرهنگستان زبان فارسی بودم، اعلام می‌کردم که ملت بی‌خیال «انضباط» بشوند و از این پس همه به جای «انضباط» با ضاد بنویسند «انظباط» با ظ. از بس این کلمه را غلط می‌نویسند. همه هم می‌نویسند: دبستانی و دانشجو و سیاستمدار و حتا روزنامه‌نگار و نویسنده. عجیب این‌که «انضباط» مسئله‌ی تاریخی و ملی هر ایرانی بوده و هست؛ نکند یادمان رفته شمشیر نمره‌ی انضباط را که از کلاس اول دبستان بالای سرمان بلند ‌شد و تا دوران دانشگاه هم در «کمیته‌ی انضباطی» تیز و براق بالای سرمان باقی ماند!

با این همه، این یک غلط املایی را مثل آب خوردن مرتکب می‌شویم. البته حق هم داریم. وقتی «انضباط» معنایش «نظم داشتن» و انتظام و منظم بودن باشد، خب با این همه «ظ» با این دسته‌ی دراز، ذهن ما چه گناهی کرده که توقع داشته باشیم قاطی نکند و یادش بماند که اگر همه‌ی این‌ها با «ظ» نوشته می‌شوند، خودِ «انضباط» با ضاد است و بی‌دسته!

حالا، تا فرهنگستان بیاید و همچو تصمیم شجاعانه‌ای بگیرد و دسته‌ی روی «انضباط» را به رسمیت بشناسد و ملتی را خلاص کند، که البته از محالات است، بیایید بالاغیرتاً «انضباط» را بی‌دسته بنویسیم. درست است که «انضباط» معنای منظم بودن می‌دهد، ولی ریشه‌اش «ضبطِ» بی‌دسته است. حالا نگویید این چه گیری ست که وسط این همه گرفت‌وگیر مملکت می‌دهیم. من هم می‌دانم که وقتی به شتر گفتند چرا گردنت کج است، جواب داد کجایم راست است که گردنم راست باشد! اما اگر قرار باشد غرِ بی‌انضباطیِ ملی بزنیم ولی خودِ «انضباط» را به غلط با دسته بنویسیم که نمی‌شود.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.