خوابگرد قدیم

آن چه مي‌خوانيد، بخشي‌ست از سرمقاله‌ي روزنامه‌ي كيهان. دو سوم اول اين يادداشت، جملاتی‌ست رديف‌شده از آثار ادبي منتشرشده كه هر كدام حاوي يك توصيف و يا ذهنيت جنسي‌ست و بعد هم حمله به وزير ارشاد به‌خاطر نامه‌اي كه در حمايت از نويسندگان و ناشران خطاب به خاتمي نوشت. بخوانيد و كمربندهايتان را سفت ببنديد، چون اين "شايد"هاي تهِ يادداشت از آن "شايد"هاست كه هزار بار بدتر از "قطعا" و "حتما"هاي كيهان معنا و كاربرد دارد!

 

... برخورد قضايي با ناشران، كار خوبي نيست و هيچ‌كس آن را تأييد نمي‌كند. زيرا برخورد با معلول است. درست آن است كه با علت‌ها برخورد شود. علت‌ها در اتاق‌هاي اين ساختمان نشسته‌اند كه جناب آقاي مسجدجامعي، افتخار رياست بر آن‌ها را دارد. همان‌هايي كه به كتاب‌هايي مجوز نشر مي‌دهند كه نمونه‌هايش را در صدر اين نوشته ديديم.

هيچ‌كس منكر انتشار كتاب‌هاي خوب در جامعه نيست و بايد تلاش‌هاي وزارت ارشاد را در اين زمينه، سپاس گفت. اگر اعتراضي هست به ترويج فرهنگ فساد، اباحه‌گري، پوچ‌گرايي و نظاير آن است، يعني دقيقاً همان چيزهايي كه جناب وزير از اعتراض نسبت به آن‌ها عصباني شده و به جاي آن‌كه از ساحت فرهنگ دوستان اين مرز و بوم پوزش بخواهد، ايجاد فضايي امن براي مروجان فساد را دنبال مي كند.

شايد توصيه براي پاكسازي حوزه مديريت فرهنگي از برخي ناخالصي‌ها، بيجا باشد. شايد آب از سر وزارت ارشاد گذشته باشد. شايد ديگر نتوان از اين وزارتخانه، انتظار صلاح داشت. شايد...

ميـراث خبـر:

مستندي از زندگي «قمر الملوك وزيري»، كه به علت داشتن تك‌خواني زن، براي اكران در چهارمين هفته‌ي فيلم فروغ، از وزارت ارشاد مجوز نگرفت، عصر روز چهارشنبه براي جمعي از هنرمندان، نويسندگان و روزنامه‌نگاران، در موزه‌ي هنرهاي معاصر به نمايش در آمد.

در اين فيلم (صداي ماه) هيچ تصوير متحركي از "قمر الملوك وزيري" Ghamarوجود ندارد چرا كه منابع تحقيقي درباره‌ي زندگي قمر بسيار اندك است؛ چه عكس، چه نوشته و چه فيلم. حتي از فيلمي كه با نام «مادر» در سال 1331 توسط اسماعيل كوشان در پارت فيلم ساخته شد و قمرالملوك وزيري در آن، نقش كوچكي بازي كرد نيز تصويري به يادگار نمانده است. از اين فيلم كه به دليل شهرت قمر، فروش بالايي پيدا كرد و باعث نجات پارت فيلم از ورشكستگي شد، فقط يك نسخه موجود بود كه آن هم در حادثه‌ي آتش‌سوزي در يكي از سينماهاي قديمي تهران از بين رفت. به همين دليل در حال حاضر هيچ فيلم مستندي كه تصوير قمر را نشان دهد، وجود ندارد و فرحناز شريفي، كارگردان فيلم كوشيده است فضاي سال‌هاي حيات قمرالملوك وزيري را با تصاويري از دوران مظفرالدين شاه، وقايع مشروطه و دكتر محمد مصدق بازسازي كند و با بهره‌گيري از عكس هاي هنرمند، فيلم را بسازد.

 

حسين عليزاده، آهنگساز، پژوهشگر موسيقي و نوازنده‌ي سه‌تار، پس از نمايش فيلم با اشاره به اين كه ساختن فيلمي مستند درباره‌ي قمرالملوك وزيري به دليل ابعاد شخصيتي اين هنرمند و هم كم‌بودن تعداد تصاوير باقي‌مانده از او كار بسيار دشواري است، گفت: «با وجود دشواري‌هاي فراروي فيلم، حضور قمر در سراسر فيلم احساس مي شود.»

وي گفت: «صداي ماه، فيلمي درباره‌ي جاودانگي است. فيلمي كه توانسته زواياي زندگي يك هنرمند را به تصوير بكشد و حس جاودانگي او را در مخاطب ايجاد كند.»

عليزاده با اشاره به موانعي كه در دستيابي علاقه مندان و پژوهشگران موسيقي به آثار باقي‌مانده از قمر وجود دارد، گفت: «قمر يك زن هنرمند است و امروزه مي‌بينيم برپايي بزرگداشت زن تحت عناوين مختلف متداول شده. ما از زن ستايش مي كنيم، اما براي فعاليت‌هايش شرط مي‌گذاريم. برايش بزرگداشت مي‌گيريم اما براي دامنه‌ي فعاليت فرهنگي‌اش مرز مي‌گذاريم و مي‌گوييم حق داري اين كار را بكني و آن كار را نه. در چنين روزگاري سخت است فيلم ساختن درباره‌ي زن بزرگي چون قمر كه نخستين زني بود كه پس از موسيقي مطربي قاجاري، به‌طور جدي روي هنر آواز كار كرد.»

 

Alizadehوي گفت: «در واقع قمر جزو شخصيت‌هاي استثنايي است و نمي‌شود در جامعه‌اي زن را بزرگ داشت، اما هنر او را ناديده گرفت.»

اين پژوهشگر با اشاره به اين كه بزرگ بودن شخصيت قمرالملوك وزيري فقط در هنر خواندن خلاصه نمي شود و او يك فعال اجتماعي

نيز بود، افزود: «هنر، زندگي‌بخش است؛ چه در حيات و چه پس از آن. به همين دليل است كه مي‌بينيم زني كه در زندگي واقعي خود آزادي را لمس نكرد، حتي در مرگش هم رها نبود؛ به نوعي كه ما براي اولين بار است كه تصوير گور قمر را در فيلمي مستند مي‌بينيم، در هنر خود مرزها را مي‌شكند و جاودانه مي‌شود و بدون آن كه تلاش كند، سال‌ها پس از مرگش فيلمي درباره‌ي او ساخته مي شود. او در واقع آزادي را حس نكرده، آزاده مي‌شود.»

عليزاده همچنين گفت: «اگر زن نيمي از جامعه است، چگونه است كه حضورش در عرصه‌هاي مختلف نمي‌تواند كامل باشد.»

وي با تاكيد بر اين كه قمر الملوك وزيري‌ها، ثروت‌هاي ملي به شمار مي‌روند و جزو ميراث فرهنگي و معنوي هستند، تاكيد كرد: «ما به راحتي نمي‌توانيم سرمايه‌هاي هنر ملي خود را ناديده بگيريم.»

 

قمرالملوك وزيري متولد ۱۲۸۴شمسي در تاكستان قزوين است. او نخستين خواننده‌ي زن ايراني است كه صدايش روي صفحه‌ي گرامافون ضبط شد. از جمله ترانه‌هاي نخست او كه در سال ۱۳۱۰منتشر شد مي‌توان به «در ملك ايران، اين مهد شيران»، «تا جوانان ايران به جان و دل نكوشند»،‌«هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن»، «در بهار اميد» و «بهار است هنگام گشت» اشاره كرد. قمر بعدها سرود «مارش جمهوري» عارف را هم خواند كه صفحه‌هاي آن به دلايل سياسي از بازار جمع آوري شد. بيش‌تر صفحه‌هاي آواز او كه توسط شركت «پلي فون» ضبط شده بود، در خلال جنگ جهاني دوم در انبار آن كمپاني از بين رفت. وي علاوه

بر خوانندگي يك فعال اجتماعي نيز بود كه علاوه بر اهداي سود كنسرت هاي خود به مستمندان، چند سالي هزينه‌ي ۱۰تخت از بيمارستاني در تهران را نيز پرداخت مي‌كرد.

قمر در سال ۱۳۱۳نخستين بانوي ايراني نام گرفت كه در كشور كنسرت برگزار كرد. او از ابتداي تاسيس راديو در سال ۱۳۱۹با اين رسانه همكاري داشت و در ۱۵مرداد سال  ۱۳۳۸در سن ۵۴سالگي درگذشت.

گزارش نود و ششمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه
نود و ششمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه با موضوع »زنان در عرصه‌ي ادبيات و فلسفه« روز سه‌شنبه۲۸مردادماه در خانه‌ي كتاب برگزار شد. در اين جلسه خانم‌ها معصومه علي‌اكبري(منتقد)، رويا صدر(طنزنويس) و سايه ميثمي(مترجم) به تبيين جنبه‌هاي گوناگون موضوع جلسه پرداختند.

       [متن کامل گزارش]

ايمان درستي‌راد: همه‌ی ما نسبت به سرزمينی که در اون زاده شديم و موطن ما حساب مي‌شه مسئول‌ايم و نياز به آگاهی در مورد زندگی پيشينيان و تاريخ و فرهنگ سرزمين‌مون داريم. سرزمينی که ما در اون زندگی مي‌کنيم ،دارای تمدنی چند هزار ساله است که متاسفانه امروزه بنا به دلايلی از اون دور افتاده و به فراموشی سپرده‌ايم.

من با اجازه‌ي دوستان تصميم گرفتم که کتاب پژوهشی در اساطير ايران نوشته‌ی زنده‌ياد"استاد مهرداد بهار" رو با توجه به بخش‌بندي‌های کتاب (در هر سه روز يک بخش) در اين‌جا بازنويسی کنم.

اين کتاب شامل دو بخش است. بخش اول شامل آفرينش، مردم و فرجام است و بخش دوم اين کتاب به طور کامل به بررسی و تحليل اساطير و اسطوره‌شناسی مي‌پردازد. [متن كامل]

نامه‌ي محمدرضا شجريان به رسانه‌ها: اخيرا نشريه‌اي به بهانه‌ي ويژه‌نامه‌ي شجريان منتشر شده است كه اغلب عكس‌ها و مطالب آن، كپي‌برداري بدون اجازه از نشريه دفتر هنر (شماره ۱۵سال دهم اسفند ۸۱ به تلاش و كوشش آقاي بيژن اسدي‌پور- چاپ آمريكا) مي‌باشد و حتي وقاحت را بدان‌جا رسانده كه شرح حال خودنگاشته‌ام با عنوان شجريان به روايت شجريان، چاپ شده در صفحات ۲۰۹۲ الي ۲۰۹۴  دفتر هنر را با پرسش‌هاي ساختگي و جعلي، به شكل مصاحبه‌ي رودررو، درآورده و با فريب مردم هنردوست و علاقه‌مند به فرهنگ، عامل توهين به جامعه‌ي شريف، زحمتكش و تلاشگر عرصه‌ي فرهنگ و قلم و خبر گشته است.

اينك به آگاهي مردم شريف و هنردوست ايران كه همواره در سايه بزرگواري‌هايشان آسوده‌ام، مي‌رسانم كه از مجموع مطالب كه به نقل يا عنوان و نام اين‌جانب چاپ شده فقط كتاب راز مانا مورد تاييد بوده و شركت دل‌آواز تنها نماينده‌ي اين‌جانب مي‌باشد و تنها مصاحبه‌ام در يك‌سال اخير مصاحبه‌اي‌ست كه با آقايان عليرضا پوراميد و ابوالحسن مختاباد انجام داده و به‌زودي منتشر خواهدشد‌ و ديگر كتاب‌ها و ويژه‌نامه‌ها و ... متاسفانه در جهت سوء استفاده از علاقه‌مندي و محبت مردم عزيز ايران به اين فرزند كوچك‌شان ساخته و پرداخته مي‌شود و خداوند شاهد است اين‌گونه سوءاستفاده تا چه ميزان باعث رنجش ارادتمندتان بوده است.

به دليل اينكه شان هنر از پاسخگويي و حتي برخورد قانوني و قضايي با اينگونه افراد و نشريات حقير وعوام فريب، بسيار فراتر مي‌باشد از اهالي و اصحاب فكر و فرهنگ، كتاب و كلمه، هنر و انديشه خواهشمندم با ارايه اخبار و اطلاعات صحيح و رهگشا، دامان پاك فرهنگ و ادب هنر را ازين آلودگي‌ها بزدايند.

روزي يكي از اساتيد نقاشي مي‌گفت كه محمودخان صبا يكي از نوابغ نقاشي ايراني در دوره‌ي ناصري بوده كه انگار در بدزمان و بدمكاني متولد شد و كار كرد. محمودخان صبا كسي بوده كه در كنار همه‌ي نوآوري‌هايش، تابلويي را آفريد با موضوع يك آدم و لوازم اتاقش و اسمش را گذاشت استنساخ. اولين بار بود كه در يك نقاشي، بدن انسان و وسايل دور و برش، همه، با شكل‌ها و زاويه‌هاي هندسي نمايش داده شده بود. درست در همان زمان و آن سر دنيا پل سزان هم به همين نتيجه رسيده بود كه طبيعت برآيندي از شكل‌هاي هندسي‌ست. سزان آثار اين‌چنيني‌اش را در كشوري خلق كرد كه پيش از او يك رياضي‌دان همين موضوع را از نظر علمي طرح كرده بود و سزان با اين پشتوانه و نيز درپي تجربه‌هاي تجسمي پيش از خود، آثارش را به جامعه‌اش معرفي كرد. جامعه‌اي هم كه او در آن زندگي مي‌كرد، براي هنر و خلاقيت‌هاي نوين اهميت بسياري قائل بود و بالاخره همين نوآوري سزان زمينه را براي ظهور كوبيسم فراهم كرد.

        خب، اين از سزان؛ اما محمودخان صباي ما چي؟ بدبخت بي‌چاره كه از جور حاكم منطقه‌اش فرار كرده بود، شده بود ملك‌الشعراي دربار و مديحه مي‌گفت و صله مي‌گرفت و روزگار مي‌گذراند، و سرانجام هم هيچ كس متوجه نبوغ او در عرصه‌ي نقاشي نشد كه نشد.

 

اين مصيبتي‌ست كه ما هنوز هم به آن گرفتاريم، فقط به خاطر اين كه فضاي فرهنگي كشورمان نه سالم است و نه پويا. همين كه در هر هنري اصطلاح حكومتي و غيرحكومتي به گوش‌مان مي‌خورد، نشان مي‌هد كه فضاي فرهنگي‌مان چه‌قدر بيمار است. از سينما گرفته تا ادبيات داستاني، همه‌ي هنرها انگار به زور خودشان را سرپا نگه داشته‌اند. به همت حاكمان‌مان در برنامه‌ريز‌ي‌ها و برخوردهاي فرهنگي‌شان، اساسا ديگر چيزي به نام كالاي فرهنگي رسميت ندارد، چه رسد به ايجاد فضاي فرهنگي ميان عوام و خواص كه بنشينند و نقد كنند و آفرينندگان برتر را مطرح كنند و به جهان هم بشناسانند. برنامه‌ريزي از طرف حكومت صرفا به معناي دخالت جاافتاده و حتا تعيين تكليف‌هاي آشكار و وقيحانه در همه‌ي عرصه‌ها از طرف همه‌ي شاغلان حكومتي. سطح رفاه و توسعه‌ي اجتماعي هم چنان پايين است كه خود مردم هم ناگزير چيزي به نام فرهنگ و هنر را از ياد برده‌اند. در چنين فضايي، تصور كنيد چه آفرينندگان توانمندي كه گم شدند و چه آفرينندگان بالقوه‌اي از خيل جوان‌ترها كه سرنوشت‌شان نه گم‌شدن كه مرگ آفرينندگي‌ست.

 

گاهي كه چرخي مي‌زنم در وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان و يا قصه‌اي با ايميل به دستم مي‌رسد از جواني در گوشه‌اي، درد اين مصيبت در من بيش‌تر مي‌شود. به گمان من وقت آن رسيده كه دست‌كم در اين عرصه‌ كه هنوز از دسترس حضرات مصون مانده، كاري بزرگ انجام شود؛ شايد كه نابغه‌اي به فاصله‌ي يك كليك از ما حضور داشته باشد و در حال مردن!

از صبح روز شنبه تلفن محله قطع شده و رتق و فتق امور خوابگرد هم از دستم خارج شده. فعلا از لینکده غافل نشوید تا شاید فردا سه شنبه این تلفن لعنتی وصل شود و دلي از عزا درآوريم شايد! 

پیش‌تر خبر داده بودم كه كه يكي از جلسات نقد و بررسي كانون ادبيات ايران به بررسي كتاب احمد غلامي؛ فعلا اسم ندارد اختصاص دارد. اين جلسه فردا دوشنبه ۲۷مرداد ماه در فرهنگسراي شفق (پارك شفق يوسف‌آباد) برگزار خواهد شد و  بر اساس خبري كه به من داده‌اند، حامد يوسفي و مهدي يزداني‌خرم در حضور خود احمد غلامي، قصه‌هاي اين كتاب را نقد و بررسي خواهند كرد. ساعت برگزاري جلسه هم ۵ بعدازظهر است.

انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات، نامزدهاي چهارمين دوره‌ي كتاب سال ۱۳۸۱را اعلام كردند.

از ميان رمان‌هاي منتشر شده در سال ۱۳۸۱پنج اثر زير نامزد دريافت عنوان رمان سال شده‌اند:

۱) باغ گمشده/جواد مجابي/نشر ققنوس

۲) پستي/محمد رضا كاتب/نشر نيلوفر

۳) سيماب و كيمياي جان/رضا جولايي/نشر افق

۴) شهر بازي/حميد ياوري/نشر فرخ نگار

۵) من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خود تاكم/محمد رضا صفدري/نشر قصه

 

از ميان مجموعه داستان‌هاي كوتاه منتشرشده در سال ۱۳۸۱نيز چهار اثر زير نامزد دريافت عنوان مجموعه داستان كوتاه سال شده‌اند:

۱) برادران جمالزاده/احمد اخوت/نشر افق

۲) خنده در خانه تنهايي/بهرام مرادي/نشر اختران

۳) دريا روندگان جزيره‌ي آبي‌تر/عباس معروفي/نشر ققنوس

۴) دو دنيا/گلي ترقي/نشر نيلوفر

 

 

نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي، قرار است امسال همزمان با معرفي بهترين كتاب سال، بهترين مقاله و نقد ادبي چاپ شده در سال ۱۳۸۱را هم معرفي كنند.

داوران عبارتند از: بلقيس سليماني، علي اصغر سيد آبادي، محمد حسن شهسواري، احمد غلامي (دبير داوران)، حسن محمودي، امير نصري، مهدي يزداني خرم.

سال گذشته در سومين دوره‌ي جايزه‌ي كتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات، همنوايي شبانه‌ي اركستر چوب‌ها نوشته‌ي رضا قاسمي به عنوان بهترين رمان و احتمال پرسه و شوخي به عنوان بهترين مجموعه‌ داستان سال برگزيده شد.

اين بار ديگر نمي‌توانم خودداري كنم از اشاره به داغي كه برخي مترجم‌ها بر دل آدم مي‌گذارند. محض رضاي خدا اين پاراگراف را بخوانيد:

"كرسي زبان و ادبيات اسپانيايي در سال ۱۳۵۵با دعوت از يك استاد فرهيخته‌ي چيني‌تبار ولي مقيم و اهل ليماي پرو و به همت زنده‌ياد دكتر عباس آريانپور در مدرسه‌ي عالي ترجمه كه خود، به عنوان رياست سابق آن، بعدها در مصاحبه‌اي مدعي شد سرزمين آكادميك او را اشغال كرده‌اند، راه‌اندازي شد."

 

آن چه خوانديد، اولين پاراگراف مقدمه‌ي مترجم كتاب نامه‌هايي به يك نويسنده‌ى جوان است. وقتي زبان خود مترجم اين گونه باشد، واي به حال وقتي كه ترجمه مي‌كند! اين كتاب يكي از ارزشمندترين آثار ادبي‌ٍست به قلم ماريو وارگاس يوسا، اما ناچاريم آن را با ترجمه‌ي ناهموار مجيد مهتدي‌حقيقي بخوانيم. و مصيب اين‌جاست كه اين مترجم 45 ساله مدعي‌ست كه جايگاه او در ادبيات ترجمه رعايت نشده و مظلوم مانده و ديگران به او عرض سلام نمي‌كنند و غيره و غيره... با اين حال، اين اثر يوسا چنان خواندني و گران‌سنگ است كه خواندن ترجمه‌اي بد از آن بهتر از نخواندنش است. به همين خاطر با محمدحسن شهسواري به توافق رسيديم كه او چيزي درباره‌ي معرفي كتاب بنويسد تا خود من هم حتما به موضوع كيفيت ترجمه‌ي آن اشاره‌اي كنم. يادداشتي كه او تهيه كرده، مروري‌ست به اساسي‌ترين نظرات يوسا در بخش اول كتاب و من هم پيشنهاد مي‌كنم كه دوستاني كه نويسندگي را پيشه‌ كرده‌اند، از خواندن كامل اين كتاب غافل نشوند.

به پنجره‌ي پشتي برويد و لحظاتي را در محضر يوسا بنشينيد، بسـم‌الله!

گزارش نود و پنجمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه

اشاره: نشست‌هاي ادبي و فلسفي "كتاب ماه ادبيات و فلسفه"، درحال حاضر منظم‌ترين و معتبرترين نشستي‌ست كه با همت آقاي محمدخاني و همكارانش و نيز همدلي نويسندگان و منتقدان روزبه‌روز رونق بيش‌تري پيدا مي‌كند و كار به جايي رسيده كه در برخي جلسات آن، جاي نشستن براي همه نيست.

با همكاري آقاي محمدخاني رئيس دفتر "كتاب ماه ادبيات و فلسفه" و همين‌طور تلاش مهربانانه‌ي خانم داميار مدير داخلي اين دفتر، از اين پس گزارش فشرده‌ي اين نشست‌ها را مي‌توانيد با فاصله‌ي يكي دو روز از برگزاري نشست در خوابگرد بخوانيد. اين كه گزارش‌هاي بعدي مشروح‌تر باشد يا فشرده‌تر، با نظر شماست كه بگوييد.

 

رسمي‌ست ميان غالب قصه‌نويسان ايراني كه قصه‌نوشتن را با داستان كوتاه شروع مي‌كنند. به‌نظر مي‌آيد جامعه‌ي خوانندگان هم ميانه‌ي بهتر با داستان كوتاه پيدا كرده باشند. با اين حال در تعريف اصولي داستان كوتاه، هنوز نكات مبهمي براي خيلي‌ها وجود دارد كه جاي بحث و بررسي بسيار دارد. نودوپنجمين نشست كتاب ماه ادبيات و فلسفه با موضوع «داستان كوتاه: پيچيدگي‌هاي ناپيدا» به همين نيت روز ۲۱ مردادماه در خانه‌ي كتاب برگزار شد و مصطفي مستور، حسين پاينده و حسين سناپور اين موضوع را به بحث گذاشتند. [متن كامل گزارش]

خوابگرد: خلاصه‌اش اين كه وقتي خواستم يادداشت محمد ارژنگ درباره‌ي سينماي جشواره‌اي ايران را در اين‌جا منتشر كنم، در مقدمه‌اش اشاره‌اي كردم به نوشته‌اي از سعيد مستغاثي كه به تازگي منتشر شده بود. چند روز بعد مستغاثي مقاله‌اي نوشت و حرف‌هاي ارژنگ را نقد كرد. با خواندن آن نوشتم كه هر دو درست مي‌گويند، ولي از دو منظر متفاوت. حالا ارژنگ چندخط ديگري نوشته كه مي‌خوانيد. البته عنوان نوشته‌اش از من است. 

 

حكايت عنب و انگور در بررسي سينماي جشنواره‌اي

نويسنده‌ي مهمان: محمد ارژنگ

 

جوابيه‌ي آقاي مستغاثي به يادداشت من، به اندازه‌ي مقاله‌ي قبلي‌شان برايم آموزنده بود، اما چيزي كه شايد اين وسط سوءتفاهمي را به وجود آورده اين است كه يادداشت من به قصد "جوابيه‌اي بر نوشته‌ي ايشان" نوشته نشد و همين شايد سبب شده كه ايشان در جوابيه‌شان به نكاتي اشاره كرده‌اند كه بنده هم كاملاً با آن‌ها موافق‌ام اما چندان مرتبط به مطلب بنده نمي‌شوند؛ مثل بحث سينماي تفريحي (يا به قول معروفِ اين روزها سينماي بدنه‌اي) پس از دهه‌ي شست كه اثرهاي نازلي بودند و... من در آن يادداشت سعي داشتم با نظري كوتاه بر روند سينماي جشنواره‌اي ايران، بگويم كه انگيزه‌هاي فيلم‌سازان در اين مسير تغيير كرده و انگيزه‌هاي فرهنگي جايش را به انگيزه‌هاي اقتصادي داده است. اين‌جا اختلاف نظر بنده با جناب مستغاثي روشن مي‌شود چون ايشان در نيمه‌ي پاياني مطلبشان به‌وضوح در اين‌باره نكاتي را مرقوم فرموده‌اند. [متــن كـامــل]

سرانجام پس از چندين ماه رفت‌وآمد و گرفتاري، قوه‌ي قضاييه حكم دست‌اندركاران معرفي، تأليف و نشر كتاب زنان موسيقي ايران و زنان پرده‌نشين و مردان جوشن‌پوش را صادر كرد. همگي به يك سال حبس تعزيري تعليقي محكوم شدند و جالب آن كه مدير كل كتاب وزارت ارشاد نه تنها تخفيفي نگرفته كه براي هميشه از تصدي مسئوليت خود و مسئوليت‌هاي مشابه هم محروم شده است.جعفر همايي مدير نشر ني كه از محكومين پرونده است، گفته:

آدم با دستگاه قضايي تكليفش مشخص‌تر است، اتهام مشخص است، وكيل و قانون و قاضي دارد كه رسيدگي مي‌كنند. اين خيلي بهتر از سانسوري است كه در وزارت ارشاد يك عده در يك اتاق مي‌نشينند، يك چيزي مي‌نويسند و مي‌دهند دست آدم و مي‌گويند برو اين‌ها را سانسور بكن...دستگاه قضايي مي‌تواند هر تخلف احتمالي در هر حوزه‌اي، چه كتاب و چه امور جنايي را پيگيري كند...

 

راست گفته است به خدا؛ وقتي وزارت طويل و عريض ارشاد با همه‌ي هيبت وزير خودي‌اش نمي‌تواند از مدير كل خودش دفاع كند، (چه رسد به ناشر و نويسنده و مترجم) بهتر نيست آيا كه به راه‌كاري جديد برسد؟ وقتي يك ناشر كه پدرش بر سر كسب مجوز نشر كتاب در وزارت ارشاد درآمده و بعد هم چندين ماه از كار و زندگي و آبرو افتاده و آخر سر به يك سال حبس محكوم شده، به‌جاي گله و شكايت از قوه‌ي قضاييه، هنوز از وزارت ارشاد گله‌مند است و ترجيح مي‌‌‌دهد همچنان با دادگاه طرف باشد تا با شوراي مميزي ارشاد، آيا نمي‌شود به راه حل بهتري براي نشر كتاب رسيد؟

 

پيشنهاد مفيد و كاربردي و درعين حال قديمي و تكراري من اين است:

از بين انبوه كتاب‌‌هايي كه هر سال چاپ مي‌شود، تنها شمار بسيار معدودي كتاب در حوزه‌ي ادبيات داستاني و فرهنگي،سياسي‌ست كه از ديد اصولگرايان بايد مراقب‌شان بود تا مبادا با جمله‌اي اسلام را به خطر اندازند. پس مشكل بر سر معدودي كتاب بيش‌تر نيست. حالا كه قوه‌ي قضاييه معتقد است وزرات ارشاد در اين زمينه كوتاهي مي‌كند و سفت و سخت هم پاي ماجرا ايستاده، ناشر و نويسنده هم كه فريادشان به آسمان است و از طلا گشتن پشيمان گشته‌اند، مي‌شود به همان سبك و سياق اوايل انقلاب، بساط بررس و شوراي مميزي را جمع كرد و مسئوليت را به خود نويسنده و ناشر واگذار كرد. در اين صورت آن‌ها مي‌مانند و قوه‌ي قضاييه كه بايد حواس‌شان را جمع كنند و چنان با احتياط گام بردارند و بنويسند تا به دام قوه‌ي قضاييه گرفتار نشوند. اگر هم خودشان دوست داشتند گرفتار بشوند كه باز هم مسئوليت با خودشان است، به ديگران چه مربوط؟ اين طوري درست است كه  احتمالا خودسانسوري كمي فراگيرتر مي‌شود و عرصه‌ي آفرييندگي ادبي شايد تنگ‌تر شود، اما اين حسن‌هاي بزرگ را هم دارد كه:

۱-      بخش كوچكي از ساختار فرهنگي يك بام و دو هوايي اصلاحات، به شكل آدميزادش درمي‌آيد و كمي از حالت چوب دو سر طلايي درمي‌آيد و فحش و ناسزاها هم كم‌تر مي‌شود.

۲-      سر و شكل ماجرا كمي دموكراتيزه‌تر مي‌شود و حد‌اقل ديگر چيز مزخرفي به اسم سانسور رسمي نخواهيد داشت. (براي ويترين بين‌المللي‌تان هم بد نيست.)

۳-       ناشران و نويسندگان هم از اين پس تنها به يك مركز جوابگو خواهند بود و ديگر، نه استخوان گلوي ارشاد خواهند بود و نه خود به عذاب عظماي بلاتكليفي دچار خواهند شد.

۴-       در مورد خودسانسوري هم ناشران و نويسندگان مي‌توانند زياد ناراحت و نگران نباشند؛ وقتي قرار باشد قوه‌ي قضاييه پيگير ماجرا باشد، آن وقت ناچارند همه‌ي آثار ادبي و فرهنگي را با دقت بخوانند. شايد در اوائل كار كمي سخت‌گيري كنند اما سنگ كه نيستند، بالاخره با خواندن اين همه كتاب يواش يواش تحت تاثير قرار مي‌گيرند و مي‌فهمند كه ادبيات و فرهنگ چندان چيز بدي هم نيست. كم‌كم با ناشران و نويسندگان آشنا و رفيق مي‌شوند و از پيله‌ي حوزوي خود درمي‌آيند و رشد مي‌كنند و الي‌آخر... چه خدمتي از اين بالاتر؟

 

تا ديرتر نشده، بخشنامه‌اي، لايحه‌اي، چيزي با هماهنگي قوه‌ي قضاييه صادر كنيد يا تصويب كنيد، اين چوب را يك‌بار براي هميشه آب بكشيد و قال قضيه را بكنيد آقاي وزير! به گمان من، اين‌طوري هم خدا را خوش مي‌آيد و هم خلق خدا را.

سعيد مستغاثي در پاسخ به نوشته‌ي نويسنده‌ي مهمان خوابگرد محمد ارژنگ نوشته: هنگامي كه در مقدمه‌ي آقاي سيدرضا شكراللهي بر مطلب جناب ارژنگ خواندم كه ايشان گويا به كاستي‌هاي مقاله‌ام اشاره كرده‌اند، شگفت‌زده نشدم، زيرا خود نيز بر برخي از نقائص آن آگاهي داشتم. از جمله اين كه عدم ظرفيت سينماي ايران را در وادي حاكميت نهادهاي مدني باز نكرده بودم و بخش مهم ناتواني اين سينما در دستيابي به يك سينماي صنعتي را در همان ابتداي مقال رها ساخته بودم. اما آن‌گاه از مطلب جناب ارژنگ حيرت كردم كه خواندم ايشان مقوله‌اي بديهي را كه سال‌ها پيش پرونده‌اش در نزد خود فيلمسازان ايراني مختومه اعلام گرديده، مجددا بازخواني كرده‌اند. ]متن كامل[

 

خوابگرد: به گمانم مستغاثي و ارژنگ هر دو درست مي‌گويند، ولي از دو منظر متفاوت با موضوع برخورد كرده‌اند و احتمالا مقصود ارژنگ از آن نوشته، رويكرد فردي فيلمسازان ايراني بوده است، آن هم نه به‌منظور وارد شدن به بازارهاي جهاني كه بيش‌تر به نيت دستيابي به بسترهاي اقتصادي مناسب‌تر و گسترده‌تر كه با توجه به نابرابري‌هاي شاخص‌هاي اقتصادي، اساسا قابل قياس با توليد به‌منظور نمايش صرفا داخلي نيست. از جمله‌ي آخر ارژنگ نبايد به سادگي گذشت كه "...خودتان پيدا كنيد سود پرتقالفروشي را كه به ريال پرتقال مي‌خرد و به يورو مي‌فروشد!"

به هرحال فعلا از خواندن يادداشت سعيد مستغاثي غافل نشويد تا اگر محمد ارژنگ خودش پاسخي داشت، در آينده آن را هم پيگيري كنيد.

اشاره: پس از گزارش پر و پيمان دوهفته پيش، اين‌بار اما با فهرست لاغري روبه‌رو هستيد كه با توجه به بازار كتاب تهيه شده. در دو سه هفته‌ي اخير عناوين دندان‌گير چنداني وارد كتابفروشي‌ها نشد كه البته اين اوج و فرود چندان هم غيرطبيعي نيست. به‌خصوص با توجه به وضعيتي كه شوراي مميزي كتاب در وزارت ارشاد پيدا كرده و نويسندگان آثار داستاني به‌جاي ناشران بي‌خيال، پيگير كسب مجوز چاپ كتاب‌شان هستند و البته پاسخي هم نمي‌شوند جز اين كه "شورا فعلا تعطيل است!"، چندان هم نبايد از خالي بودن قفسه‌ي آثار تازه تعجب كرد. اين هم از عجايب مملكت ماست كه نويسندگان ترجيح مي‌دهند به جاي اين جواب، ليست اصلاحات بررس (سانسورچي) را بگيرند و به آن هم راضي باشند! تا اين كه بررس، كتاب  را به شوراي تعطيل‌شده بفرستد و با جواب‌هاي سربالا روبه‌رو شوند.

 

جديدهاي ادبيات فارسي

۱- روياي حوا نوشته‌ي دلارا قهرمان عنوان مجموعه‌داستاني‌ست كه توسط انتشارات سخن به بازار كتاب عرضه شده است.

۲- پيچك باغ كاغذي هم عنوان رماني‌ست از مهدي سحابي كه انتشارات مركز آن را منتشر كرده.

۳- مجموعه‌اي از نامه‌هاي صادق هدايت به حسن شهيدنورايي با نام هشتاد و دو نامه هم در ميان تازه‌ها به چشم مي‌خورد. اين كتاب مقدمه‌اي دارد به قلم ناصر پاكدامن و پيشگفتاري هم از بهزاد نوئل شهيدنورايي و ناشر آن نشر علم است. [متـن كامـل گـزارش]

خوابگرد: وضعيت سينماي ايران، به ويژه جنبه‌هاي اقتصادي آن، اين روزها بحث داغ محافل سينمايي‌ست. برخي نگاه‌ها  از روي عادت، همچنان به كارگزاران دولتي سينماست و برخي واقع‌بينانه‌تر برخورد مي‌كنند و باز هم شعار عدم دخالت دولت را مي‌دهند. گروهي هنوز به هر ترتيبي كه هست به ساختن آثار مزخرف خود ادامه مي‌دهند و گروهي ديگر، چشم از ظرفيت‌هاي داخلي برداشته و به بيرون نگاه مي‌كنند. همچنان وضعيت شمار سالن‌هاي سينما فاجعه‌بار است و هنوز تلويزيون بر اساس قانوني نانوشته اما محكم و استوار به سينماي ايران خيانت مي‌كند.

اما در اين ميان تحليل سعيد مستغاثي از پيشينه و وضعيت كنوني سينماي ايران، به‌نظرم از همه واقع‌بينانه‌تر آمد. مستغاثي بيش و پيش از آن كه بحران كنوني را به سياست‌هاي پشت پرده نسبت دهد، ساختار بيمارگونه‌ي آن را تشريح كرده و معتقد است كه حمايت‌هاي دولتي خود آفت سينماي ايران شده و...

اما آن چه از ديد مستغاثي عزيز هم پنهان مانده - و يا حداقل در يادداشتش چنين است- رويكرد جديدي‌ست كه در بخش خاصي از سينماي ايران پديد آمده و گسترشي روزافزون دارد. سينماي جشنواره‌اي ايران به هرحال واقعيتي‌ست انكارناشدني كه همچون سال‌ها و دوره‌هاي پيش همچنان پابرجاست ولي با اين تفاوت فاحش كه اينك، انگيزه‌هاي اقتصادي جايگاه نخست را در فرايند توليد سينماي جشنواره‌اي به دست آورده است. يادداشت مستغاثي را اگر خوانده‌ايد كه حاوي تحليل سه دوره‌ي متفاوت از تاريخچه‌ي سينماي ايران پس از انقلاب است، يادداشت زير را هم از نظر بگذرانيد كه به بررسي همين سه دوره اما در بخش سينماي جشنواره‌اي پرداخته كه قطعا جاي بحث بسيار دارد. هرچند محمد ارژنگ تلاش كرده كم‌تر از فيلم و يا كارگرداني خاص نام ببرد ولي به‌هرحال استثنائات ماجرا را هم بايد مدنظر داشت.

 

حرف‌هايي كه پول شد
نويسنده‌ي مهمان: محمد ارژنگ

 

اشاره: شايد شما هم شنيده باشيد كه يكي از فيلمسازان جوان ايراني كه فيلمش برنده‌ي جشنواره‌ي كن شد، در بازگشت يكي از سفرهايش به ايران، يك دوربين فيلمبرداري 35 ميليمتري وارد كرد! گرچه اين روزها امري عادي‌ست كه مثلاً يك كارشناس سنتي كاشت پسته را در مقام رياست يك شبكه‌ي تلويزيوني ببينيم، اما سرزدن عملي صرفا اقتصادي از يك فيلمساز "هنري" كمي عجيب به نظر مي‌رسد. چه مي‌شود كه از يك فيلمساز "هنري" رفتاري "بازاري" سر مي‌زند؟ [متـن كـامـل]

خوابگرد: امروز قرار به اعتصاب روزنامه‌نگاران بوده و پيشنهاد هم شد كه كيبوردها را هم زمين بگذاريم، من اما جزو آن‌هايي هستم كه مخالف بودند و نه تنها معتقدم امروز را هم بايد نوشت كه بايد در همين باره نوشت و حتا اين سفارش حسين درخشان را هم پيگيري كرد كه ساير روزنامه‌نگاران را هم به وبلاگ‌نويسي وادار كرد. اما چه بايد بنويسم؟ شايد بهترين يادداشت، گزارشي باشد كه خورشيد خانوم با لطافت و شيريني هميشگي‌اش از دهمين جشنواره‌ي مطبوعات منتشر كرده اما من يكي كه با خواندنش گريه‌ام مي‌گيرد.

 

خورشيدخانوم: ...يه مرد ريشو از تو جمعيت شروع کرد داد زدن که حرفای آقای مزروعی دور از شان بود. درست نبود از زنی که معلوم نيست چي کاره بوده، جاسوس بوده يا نه، کار خلاف انجام داده يا نه تجليل بشه... ظاهرا جايزه های اول به صدا سيمايي‌ها داده شده بود. از همون جاها بود که دعواها و دادو بيدادا شروع شد... ديگه يواش يواش هيچ کس جايزه‌اش رو نمي‌گرفت. سالن نصف شد و نصف مردم اومدن بيرون داد و بيداد ... وقتی شادی داشت با خانم مفيدی صحبت مي‌کرد دوربينه اومد دقيقا بغل شادی و خانم مفيدی. ژيلا بني‌يعقوب هم يهويی قاط زد و برگشت باهاش داد و بيداد که فيلم نگير... خلاصه که خر تو خری بود. جو کاملا متشنج بود و مراسم به افتضاح کشيده شد... ]متن كامل گزارش[

شايد به مذاق بعضي‌ها خوش نيايد، اما مايل‌ام  احمد غلامي را از فعال‌ترين نويسنده‌هايي بدانم كه با خلق خوشي كه دارد، هم تجربه‌ي سال‌ها كار فرهنگي دارد و هم هنوز به اندازه‌ي انرژي دو مرد جوان كار فرهنگي مي‌كند؛ از قصه‌نوشتن گرفته تا نقد و روزنامه‌نگاري گرفته تا همدلي و پشتيباني از نويسندگان نسل جوان و حتا قديمي‌‌ترها و مبتكر حركت‌هاي سازنده‌ي ادبي. اما غلامي جايگاهي اگر دارد، بايد به اتكاي نويسندگي‌اش باشد كه ماناتر است و هنرمندانه‌تر. احمد غلامي ۴۲سال سن دارد و نخستين فعاليت روزنامه‌نگاري‌اش برمي‌گردد به دوران مديريت شمس‌الواعظين بر روزنامه‌ي كيهان. غلامي چندين سال طولاني سردبيري نشريه‌ي كيهان بچه‌ها را به عهده داشت. او همچنين سال‌ها براي كودكان و نوجوانان قصه نوشته و منتشر كرده و اعتباراتي هم در اين حوزه براي خودش كسب كرده. فعلا اسم ندارد عنوان آخرين كتاب قصه‌هاي كوتاه اوست كه مجموعه‌اي‌ست از چند داستان بسيار خوب و لذت‌بخش و چند داستان معمولي. نگاهي گذرا به اين قصه‌هاي اين مجموعه را مي‌توانيد در پنجره‌ي پشتي بخوانيد كه عنوانش هست آن‌ها دشمن ما بودند و برعكس...

شايد زمان انتشار اين خبر كمي زود باشد اما مكانش در ادامه‌ي همين يادداشت است كه يكي از جلسات نقد و بررسي كانون ادبيات ايران به بررسي كتاب غلامي اختصاص دارد. اين جلسه روز دوشنبه ۲۷مرداد ماه در فرهنگسراي شفق (پارك شفق يوسف‌آباد) برگزار خواهد شد و  بر اساس خبري كه به من داده‌اند، حامد يوسفي و مهدي يزداني‌خرم در حضور خود احمد غلامي، قصه‌هاي اين كتاب را نقد و بررسي خواهند كرد.

انتشار چكيده‌اي از نتايج بررسي آماري نوع علاقه‌مندي دانشجويان به مطالعه‌ي ادبيات داستاني در پنجره‌ي پشتي واكنش‌هاي متفاوتي ايجاد كرد. خيلي‌ها انگشت حيرت به دهان گرفتند، برخي هم چند و چوني كردند و تاملي، گروهي زمان انجام پژوهش را بهانه كردند و گفتند كه اوضاع اين‌جورها هم نيست و كساني هم بر اصول علمي اين پژوهش خدشه وارد كردند، صرفا از آن رو كه نتايج آن باب ميل نمي‌نمود! در اين ميان يك مرد بالاخره پيدا شد كه نشست و اين نتايج را تحليل و منتشر كرد، البته با ديدگاه شخصي خويش.

پدرام رضايي‌زاده كه علاقه‌مندي‌اش به ادبيات ستايش‌برانگيز است و شوق‌آفرين، همين مرد باهمت است و تحليلش را با عنوان از جمالزاده تا بامداد خمار در وبلاگش منتشر كرده. از تعريف و تمجيدهايش كه بگذريم، بخش‌هاي عمده‌اي از تحليلش به‌نظرم واقع‌بينانه آمد، ولي او هم نمي‌دانم چرا، بر اساس پژوهش خدشه وارد كرده كه گمان مي‌كنم با توضيحي كه درغياب محمدحسن شهسواري خواهم داد، رفع شك شود.

 

من خودم از نزديك درگير اين پژوهش بوده‌ام و محمدحسن دقيقا بر اساس يك الگوي كاملا علمي سنجش افكار، اين كار را انجام داد. البته ناگفته نماند كه روش انتخابي او بهترين روش پژوهش نبود اما يكي از روش‌هاي تاييدشده بود كه دريافت نتايج دقيق آن، بيش از هركس براي خود محمدحسن مهم بود. براي اين كار او پرسشنامه‌اي مطابق با اصول علمي كار تهيه كرد و بر اساس يك برنامه‌ريزي نسبتا دقيق، گروه‌هاي آماري مختلفي را از دانشگاه‌هاي مختلف تهران درنظرگرفت و پرسشنامه را در اختيارشان قرار داد و به همه فرصت داد تا آن را با حوصله پر كنند. نهايتا پرسشنامه‌ها را جمع كرد و سپس زمان درازي را به استخراج نتايج آن سپري كرد. خوب است بدانيد كه بخشي از سوالات اين پرسشنامه، به صورت تشريحي نياز به جواب داشت و سرانجام داده‌هاي بسياري به دست آمد كه  بالغ بر 350 صفحه شد. اگر به كتاب ماه ادبيات و فلسفه مراجعه كنيد، بخش فشرده‌اي از نتايج آن را خواهيد ديد كه شامل بخش‌هاي متنوع‌تر و گسترده‌تري‌ست و آن چه كه در پنجره‌ي پشتي خوانديد، خلاصه‌اي بود از آن خلاصه.

 

القصه آن كه نتايج تلخ اين پژوهش و نيز ندانستن همه‌ي حقيقيت، نبايد باعث شود كه بي‌دليل بر كاري خدشه وارد كنيم؛ ضمن آن كه پس از گذشت دوسه سال از اين پژوهش، قطعا در بعضي رديف‌هاي اين آمار تغييراتي ايجاد شده و حواس‌مان هم باشد كه در چند سال اخير، ادبيات داستاني كشورمان با اقبالي نصفه نيمه روبه‌رو شده كه اين موضوع هم در نتايج چنين پژوهشي در زمان كنوني، تاثير فراواني خواهد گذاشت. شايد هم حال و هواي فعلي باعث ناباوري ما از نتايج اين پژوهش شده باشد!

 

حالا كه اين‌طور شد، بي‌اجازه از محمدحسن شهسواري بگويم كه او با خودش قرار گذاشته هر 5 سال اين پژوهش را تكرار كند، و اگر بر سر قرارش بماند، روشن است كه اين‌بار تجربه‌هاي كار قبلي‌اش را هم پشتوانه‌ قرار خواهد داد. صبر مي‌كنيم تا آن زمان و اگر هنوز خوابگردي بود و پنجره‌اي داشت هنوز رو به ادبيات، نتايجش را خواهيم ديد. شايد تا آن زمان، اوضاع چنان فرق كند كه اين‌بار زن‌ها به مردها فخر بفروشند.

خواندن تحليل پدرام فراموش‌تان نشود، بسم‌الله!
مطلب تکميلي: مثل اين كه يك مرد ديگر هم پيدا شده و تحليل ديگري از اين ماجرا نوشته كه البته اين مرد، يك انسان مونث است! نويسنده‌ي وبلاگ چرا نگاه نكردم؟ به موضوع تفاوت فاحش علاقه‌مندي دختران دانشجو با پسران پرداخته. شما هم اين تحليل را بخوانيد كه عنوانش هست: يك حكايت براي دختران جوان.

جشنواره‌ي فيلم فجر گذشته يك نقطه‌ي كور داشت به نام فيلم آبادان؛ اولين ساخته‌ي سينمايي ماني حقيقي كه به مذاق هيات انتخاب جشنواره خوش نيامد و اهالي سينما هم آن را فراموش كردند. دو روز پيش اما اين نقطه‌ي كور دوباره در معرض ديد آمد با اين خبر كوتاه كه آبادان در بخش مسابقه‌ي جشنواره‌ي فيلم قاهره پذيرفته شد، ولي پروانه نمايش اين فيلم هنوز صادر نشده. و بر اساس قانون جديد، فيلم‌هاي فاقد پروانه نمايش، مجاز نيستند كه در هيچ يك از جشنواره‌هاي خارجي شركت كنند.

 

Abadan-Mani Haghighiآبادان چگونه فيلمي‌ست؟ به تعبير بيش‌تر كساني كه آن را ديده‌اند، فيلم جسور و خلاقانه‌اي‌ست كه به عنوان نقطه شروع كارهاي ماني، يك نقطه‌ي مرتفع است. داستان پيرمردي كه از خانه فرار مي‌كند تا خودش را به آبادان برساند. با پيرمردي ديگر آشنا مي‌شود كه او را نيز همراه خود مي‌كند. پيرمرد به آباداني فكر مي‌كند كه از سال‌هاي خيلي دور به يادش مانده؛ شهري آباد و بهشت‌وار و لبريز از ثروت و توسعه‌اي كه به هنگام اوج فعاليت شركت نفت و حضور انگليسي‌ها نصيبش شده بود. داستان سفر پيرمردها (يا يك پيرمرد!) پيوند مي‌خورد با داستان دو رابطه‌ي ديگر ميان دو نفر ديگر كه آن‌ها نيز به‌نحوي با زندگي پيرمرد ارتباط دارند. سفر آغاز مي‌شود اما نه به جلو كه در اطراف، و سرانجام نيز در نطفه خفه مي‌شود و...

تعريف كردن داستان فيلم به همين اندازه كه خوانديد، دشوار است و همين خود مي‌تواند نشان عمق و انديشه‌اي باشد كه فيلم از آن برخوردار است. پس از آن كه در حول و حوش جشنواره، برچسب ضعيف‌بودن به فيلم چسبانده شد و ابلهان نيز آن را باور كردند، به‌تدريج اين برچسبِ عجيب جايش را به اين حقيقت داد كه آبادان فيلم پيچيده و جسوري‌ست كه ممكن است برخي صحنه‌هاي آن، شوراي انتخاب قبلي را دچار ترديد كرده باشد و آن‌ها شايد از روي ناچاري واژه‌ي ضعف را به‌جاي مشكل مميزي به‌كار برده باشند.

پيش از نوشتن اين يادداشت با خود ماني تماس گرفتم و او گفت كه فيلمش را براي ديده شدن ساخته و اميدوار است كه اعضاي پروانه نمايش با پيشنهادهاي خود، راهي عملي براي حل شدن مشكل نمايش اين فيلم پيش‌پا بگذارند.

تا جايي هم كه من خبر دارم، نظر بعضي آن‌ها كه مسئوليتي داشته  و يا هنوز دارند، نسبت به اين فيلم مثبت است و نهايتا مي‌توان با تعديل يكي دو صحنه –به‌خاطر مسائل مميزي- پروانه نمايش آن را صادر كرد. سواي اين، تجربه‌ي فيلم‌هاي جعفر پناهي، حنا مخملباف و حتا پرويز شهبازي هم نشان داده كه با مهرباني مي‌توان مشكل نمايش فيلم در جشنواره‌هاي خارجي را حل كرد و براي اكران داخلي نيز با گفت‌وگو به راه حل مناسبي رسيد. طبيعي‌ست كه هيچ فيلمسازي دوست ندارد حتا پلاني از فيلمش را حذف كند، و ماني حقيقي هم يك فيلمساز است؛ اما گمان مي‌كنم او آن‌قدر براي آبادان زحمت كشيده كه حاضر نباشد كل را فداي جزء كند. فلسفه‌ي وجودي اعضاي پروانه نمايش هم بازبيني و صدور اجازه‌ي نمايش است، اما قطعا مايل نيستند كسي را به‌زور امر به جرح و تعديل كنند. مميزي در سينما و ادبيات ايران يك واقعيت است، اما تجربه كرده‌ايم و مي‌دانيم كه نسبي‌ست.

ماني حقيقي فلسفه خوانده، عكاسي كرده و فيلم مستندش با نام ماندن، به‌يادماندني بود. او نوآمده‌ي سينماي ايران است و از آن دسته سينماگراني‌ست كه مي‌توانند روحي تازه و متفاوت به سينماي خسته‌ي ايران بدمند.  او اين شهامت را داشته كه با يك دوربين دي‌وي‌كم و با چند بازيگر حرفه‌اي، فيلمي سينمايي بسازد با موضوع شهر آبادان كه درباره‌ي تهران امروز است و آدم‌هايش، و با نوعي روايتگري خاص چشم و ذهن بيينده را خيره كند. اگر او را در اولين گامش ياري نمي‌كنيم، دستِ‌كم سدِ راهش نشويم.

 

توضيح: جشنواره‌ي قاهره يكي از رويدادهاي دوازده‌گانه‌ي رده‌ي الف در سينماي جهان است و معتبرترين رويداد هنري سينمايي قاره آفريقا  به شمار مي‌رود. اين جشنواره از دوازدهم تا هفدهم مهرماه در شهر قاهره برگزار مي‌شود.

عوامل فيلم: فيلمبردار: محمود كلاري - تدوينگر: مستانه مهاجر - موسيقي: كريستف رضاعي - طراح صحنه و لباس: شيوا رشيديان - تهيه كننده: مهدي صفوي‌، احمدعلي موسوي – بازيگران: جمشيد مشايخي، داريوش اسدزاده، فاطمه معتمدآريا، هديه تهراني، شاهرخ فروتنيان و احسان اماني.

خوابگرد: شنيدن خبر تغيير و تحولات تازه در سايت ۳۰نما واقعا مرا خوشحال كرد؛ آن‌قدر كه ديگر رويم نشد به دامون مقصودي غر بزنم كه چرا باقي خرده‌كاري‌هاي خوابگرد را عقب مي‌اندازد. ۳۰نما در طول جشنواره‌ي فيلم فجر به‌خوبي نشان داد كه تا چه اندازه مي‌تواند موثر باشد و هم جماعت علاقه‌مند و هم جماعت حرفه‌اي سينما را راضي كند. اما چندين ماه متوالي بختكي عجيب بر آن افتاد تا حالا كه دامون و خسرو و دوستان‌شان دوباره آستين بالا زده‌اند و ۳۰نما را از نو راه انداخته‌اند، به قول خود دامون، چه راه‌انداختني!

 

دامون مقصودي: باورتان مي‌شود؟ ما آپ‌ديت شده‌ايم! آن‌هم چه آپ‌ديت شدني...

همه‌ي تغييراتي که در ۳۰نما مي‌بينيد فقط بخش کوچکي از تغييرات اساسي شکلي و محتوايي ماست که به تدريج تا سالگرد تاسيس سايت ـ يعني ۲۱ شهريورماه ـ بر ۳۰نما خواهد رفت. اين‌ها را پس از يک وقفه حدوداً دوماهه مي‌بينيد، دو ماهي که مي‌توانم دوران رکود ۳۰‌نما بناممش. اين‌که در اين دو ماه بر ما چه گذشت را بگذاريد بماند براي وقتي ديگر، فقط همين را بدانيد که تا جايي پيش رفتيم که تعطيلي سايت يکي از راه‌هاي پيش رويمان بود... ]متن كامل[

عباس معروفي: در دفاع و اظهار همراهی با اهل قلم و فرهنگ سرزمين‌مان که روزی نيست که بر آن‌ها بيدادی نرود، صفحه‌ای جداگانه و عمومی در حضور خلوت انس تدارک ديدم با نام جمهوری قلم تا به روی جمهورِ اهلِ قلم باز باشد و نويسندگان و ايرانيانی که دل در گرو آزادی و فرهنگ و انديشه دارند در اين صفحه مشارکت کنند و خلاء سکوتِ قلم و زبان فرهنگيان ديارمان را با نوشته‌های‌شان پر کنند. اين وبلاگ عمومی است و با اهدافی که در مطلبِ پيشين آمده است ساخته شده است. نام کاربری و رمزِ عبور آن هر دو، کلمه‌ی pen است. کسانی که مطلبی می‌نگارند، طبعاً بايد خود را ملزم به رعايت آدابی بکنند و اگر قرار به هتاکی يا ناسزاگويی باشد، طبعاً مطلبِ نوشته شده پاک خواهد شد. برای ورود به صفحه‌ای که می‌توان مطلب ارسال کرد به اينجا برويد: ورودیِ ملکوت. نويسندگان بايد تا حدودی با ساختارِ مووبل تايپ آشنا باشد. ترجيحاً بهتر است که اگر مطلبی می‌نويسيد، با نام واقعی باشد و آدرس ايميل خود را بگذاريد. طبعاً در قسمت نظرات نيز می‌توان اظهار نظر کرد و به روی همگان باز است. اما اگر نوشته‌ای در متن می‌آوريد، سعی کنيد مطالب را سنجيده و مربوط بنويسيد.

خوابگرد: پيشنهاد مي‌كنم شما هم با لينك دادن به جمهوري قلم، عياس معروفي را در اين حركت همراهي كنيد.

تا چندسال پيش فكر مي‌كردم فقط مردم عامي هستند كه ميانه‌ي چنداني با ادبيات داستاني ندارند و حرجي هم بر آن‌ها نيست. روزي، در اولين جلسه‌ي آموزش فيلمنامه‌نويسي يك موسسه، از هنرجويان جوان به‌عنوان طرح موضوع پرسيدم كه تك تك بگويند آخرين داستاني كه خوانده‌اند چيست؟ اين دختر و پسرها آمده بودند كه فيلمنامه‌نويس بشوند و از همه قشر اجتماعي هم بودند، اما شايد شما هم باور نكنيد كه از ميان نزديك به يكصد نفر، كم‌تر از ده نفر توانستند اسم آخرين داستاني را كه خوانده بودند نام ببرند! همان‌جا بود كه تصميم گرفتم تمام طرح درسي را كه آماده كرده بودم، دور بريزم و تمام جلسات را اختصاص بدهم براي آشنايي آن‌ها با ادبيات داستاني و چه مصيبتي بود اين كار!

القصه؛ همه‌ي ما كم و بيش با ميزان علاقه‌مندي ايراني‌ها به مطالعه‌ي ادبيات داستاني آشنا هستيم اما شما شايد با آماري نسبتا دقيق دراين‌باره برخورد نكرده باشيد. مثلا ندانيد كه ۵۳درصد دانشجويان ايراني، خواندن رمان را به خواندن داستان كوتاه ترجيح مي‌دهند، يا اين كه ۴۹درصد آن‌ها آثار خارجي را به آثار ايراني ترجيح مي‌دهند و تنها ۳۳درصدشان به آثار ايراني توجه بيش‌تري دارند. يا شايد ندانيد كه آثار ميلان كوندرا هيچ جايگاهي در ميان آثار محبوب دانشجويان پسر ايراني ندارد، اما خود ميلان كوندرا چهارمين نويسنده‌ي خارجي محبوبِ آن‌هاست، يا از اين جالب‌تر اين كه رمان بامداد خمار محبوب‌ترين رمان دانشجويان ايراني‌ست اما محبوب‌ترين نويسنده‌ي ايراني صادق هدايت است!

خدا رحمت كند قلم‌چرخان پنجره‌ي پشتي را كه همت كرد و طي پژوهشي سنگين توانست دستِ‌كم، آماري نسبتا جامع از نوع و ميزان علاقه‌مندي دانشجويان نسبت به ادبيات داستاني فراهم آورد. فشرده‌اي از نتايج اين پژوهش را که شامل ۱۲ جدول آماری و يادداشتي به‌عنوان مقدمه است، در پنجره‌ي پشتي منتشر كرديم. اگر مي‌خواهيد آشنايي بيش‌تري با اين آمار و اطلاعات پيدا كنيد، بسـم‌الله!  

خوابگرد: موپاسان از اساتيد مسلم داستان كوتاه است. او قصه‌نوشتن را از فلوبر ياد گرفت و از رفاقت با زولا هم بهره‌هاي بسيار برد. وقتي داستان كوتاه تپلي را در سال۱۸۸۰ منتشر كرد، معروف شد و بعد از آن رمان‌ها و داستان‌هايش پي‌درپي منتشر شدند و از موپاسان، چهره‌اي معروف در دنياي ادبيات به‌وجود آوردند. منتقدان مي‌گويند كه برتري موپاسان در ژانر داستان كوتاه، بيش‌تر به‌خاطر نوع سوژه‌هاي انتخابي و شيوه‌ي نگارش او بوده كه موضوع بيش‌تر آن‌ها را هم از ماجراهاي واقعي كه در شب‌نشيني‌ها تعريف مي‌شده، انتخاب مي‌كرده.
و اما ترجمه‌ي داستان سبيل از مجموعه‌ي تپلي و چند داستان ديگر تا كنون منتشر نشده و پری آزاد زحمت ترجمه‌ي آن را كشيد تا در اين‌جا منتشر شود. هرچند سبك نگارش داستان رنگ و بويي كهنه دارد كه البته سبك معمول قرن نوزدهم است اما مثل ديگر آثار موپاسان خواندني‌ست.
از پري آزاد، پيش از اين، ترجمه‌ي بخش سانسورشده‌ي رمان شوخي كوندرا را خوانده‌ايم.

 

سبيل

گي دو موپاسان

برگردان: پری آزاد

 

قصر سل، دوشنبه ٣٠ ژانويه‌ي ١٨٨٣

 

لوسي عزيزم، هيچ خبر تازه‌اي نيست. در سالن نشسته‌ايم و ريزش باران را تماشا مي‌كنيم. در اين هواي وحشتناك، زياد نمي‌توان بيرون رفت: بنابراين نمايش كمدي بازي مي‌كنيم. آه عزيزم، چه‌قدر اين تئاترهاي سالني١ امروزي احمقانه‌اند! همه‌چيز در آن‌ها تصنعي، خشن و سنگين است. شوخي‌ها مثل گلوله‌هاي توپ همه‌چيز را خراب مي‌كنند. نه شوخ‌طبعي، نه لطافت طبع، نه خلق و خوي خوش ، هيچ ظرافتي وجود ندارد. اين مردانِ ادبيات واقعاً از دنيا هيچ نمي‌دانند. اصلاً نمي‌دانند مردم در كشور ما چه‌طور فكر مي‌كنند و چه‌طور صحبت مي‌كنند. شايد من به آن‌ها اجازه دهم كه آداب و رسوم و قراردادهاي ما را تحقير كنند اما ابداً اجازه نمي‌دهم كه آن‌ها را نشناسند. [متن كامل قصه]

خوابگرد: پرونده‌ي چهارمين دوره‌ي هفته‌ي فيلم فروغ  بسته شد با حسرتي بر دل نازك فيلمسازان زن ايراني و غالبا جوان كه شادمان بودند از اين كه قرار است اين جشنواره، شكل رقابتي پيدا كند  تا به مردان نشان دهند كه چيزي كم از آنان ندارند. نشد اما، به هزار دليل مختلف كه هيچ‌كدام از اين دلايل نه فرهنگي بود و نه فني و تنها به سياست ربط داشت و حاكميت، فقط!

اما من مايل‌ام اميدوار باشم به جنبش فرهنگي زنان ايران. هفته‌ي فيلم فروغ و آثارش و حرف و حديث‌هايش، همه نشان داد كه جايگاه موثر زنان روشنفكر ايران تا چه اندازه رفيع شده و چطور بي‌محابا به پيش مي‌رود. اين جنبش را بايد با دقت رصد كرد و اميدوار بود؛ نااميدي كه هنر نيست!

و اما دوست مستندسازم احسان كه قلم شيريني هم دارد، گزارشي خودماني از اين جشنواره تهيه كرده كه حسن بزرگش اين است كه كساني كه نتوانستند جشنواره را دريابند، با خواندن آن، تصويري نسبتا جامع از حال و هواي آثار آن به دست مي‌آورند.

توصيه مي‌كنم حتا اگر اهل سينما هم نيستيد، اين گزارش را بخوانيد.

 

احسان راطبي

هفته‌ي قبل ولو بودم در خانه‌ي هنرمندان براي هفته‌ي فيلم فروغ ؛ كه به سلامتي دوره‌ي چهارمش طي شد. البته دوستان وزارت فخيمه‌ي ارشاد امسال يادشون اومده بود كه اين برنامه، هفته‌ي فيلم است نه جشنواره، و مجوز نداره كه جايزه بده و بنابراين بايد به صورت غير رقابتي برگزار بشه كه متاسفانه شد. توي كشور ما اين طور كارها را به مردم مي‌سپارند و خصوصي‌سازي را رونق مي‌دن.

به هر حال از ۲۸ تير تا ۳ مرداد اين برنامه، با نمايش دقيقا ۵۰ فيلم برگزار شد. من ۱۹فيلم ديدم و البته ۹ تايشان را قبلا ديده بودم كه يكي‌اش روزگار ما بني‌اعتماد بود كه دوست داشتم دوباره ببينمش و بغض كنم و دلم هوس كنه كه همون‌جا  توي سالن اين قدر سيگار بكشم تا خفه بشم. پورنجاتي گفته بود همه‌ي مسئولين بايد اين فيلم رو يك بار ببينن،خاتمي دو بار. من يه بارش رو تخفيف مي‌دم و مي‌گم فقط كاش ديده باشه فكر مي‌كني فايده‌اي هم داره؟

 

و اما بعد... [متن كامل گزارش]

خوابگرد: هشتمين گزارش دوهفتگی كتاب پيش رويتان است، حال آن كه سومين سالگرد خاموشی ستارهای درخشان در آسمان شعر ايران را از ياد گذرانديم. مرگ شاملو سه ساله شد. يادش گرامی باد...

و اما اگر تغييري مي‌بينيد در لحن و زبان اين گزارش، به‌خاطر اين است كه اين‌بار آن را به قلم دوست جوانم ايمان و البته به اصرار من مي‌خوانيد.

ابتدا، خبری براي خوانندگان كتابهای فارسي و آن اينكه در دوهفتهی اخير، تعداد كتابهای منتشرشده  به نسبت هفتههای گذشته بيشتر بوده است. [متن كامل گزارش]

خوابگرد: دو روز است كه منتظر رسيدن دو گزارش ادبي و سينمايي هستم كه قرار است دو تا از دوستان برايم بفرستند. نرسيده هنوز. فقط به خاطر اين كه اين دوستان هنوز با كاركردهاي ايميل، آن‌گونه كه بايد، آشنا نيستند!

ساعتي پيش، پس از يك‌بار ديگر مراجعه به باكس ايميل و ديدن صفحه‌ي خالي‌اش، كمي وبگردي كردم و در وبلاگي به اسم اين يك روح است كه مي‌نويسد به داستان كوتاهي برخوردم كه حيفم آمد آن را در اين‌جا منتشر نكنم. نويسنده‌ي قصه را نمي‌شناسم. فقط مي‌دانم اسم مستعارش يلدا ست و احتمالا دختري‌ست جوان. در قصه هم هيچ دستي نبرده‌ام و فقط رسم‌الخط و پاراگراف‌بندي‌اش را مرتب كردم. نمي‌خواهم بگويم كه قصه‌ي شاهكاري‌ست، به‌هيچ‌وجه. مي‌خواهم بگويم كه گاهي وقت‌ها چه چيزهاي خوبي از بغل گوش‌مان رد مي‌شود و ديگر آن كه در اين فضاي تب‌آلود، قصه‌خواندن را فراموش نكنيم؛ همين!

 

شغل آبا و اجدادي

نويسنده: يـلدا

 

‏من گنگ شده بودم و پدر بزرگ که سال پيش مرده بود، مرتب مي‌گفت: "حرف بزن، خب بگو، مگه کوری؟ نمی‌‏بينی؟ يالا جون بکن، جوون مرگ شده..."

 

اين اولين‌باری بود که در کاسه‌ي آب چيزی مي‌ديدم. پيش از اين‌ها فقط آب بود و يک کاسه و من از خودم چرت ‏و پرت مي‌بافتم؛ ولی حالا گنگ شده بودم، گنگ گنگ و مبهوت به زن لخت و عريانی که در پشت سر پدربزرگ ‏مي‌رقصيد مي‌نگريستم. زن، آوازی هزاران ساله را زير لب زمزمه مي‌کرد و هم‌چنان که مي‌رقصيد پی‌درپی اشکال ‏غريبی را با يک خنجر دور خود ترسيم مي‌کرد و من در شگفت بودم از پدربزرگ که چطور اجازه داده بود زنی، آن هم ‏لخت در حضورش برقصد. ناسلامتی او يک مسلمان بود و وقتی زنده بود حتا به چشم زن‌ها هم نگاه نمي‌کرد.

‏بعد يادم آمد که در مدرسه به ما آموخته بودند که اگر کارهای خوب بکنيم، در آن دنيا به بهشت مي‌رويم. بهشت هميشه سبز است  و ‏زنان زيبا با خوردني‌های خوشمزه از همه پذيرايی مي‌کنند و تا دلت بخواهد مي‌توانی بخوری. پس پدربزرگ احتمالا در بهشت ‏بود اما هر چه به اين ور و آن ور نگاه کردم خبری از کلوچه و نون قندی نبود و فکر کردم که انگار بهشت را فقط برای آدم بزرگ‌ها ساخته‌اند نه برای بچه‌ها...

‏اما با اين حال دوتا بچه هم در اين بهشت به چشم مي‌خوردند که کون‌برهنه در يک قفس نشسته بودند. بچه‌ها به جای مو، روی  سرشان انبوهی پَر رنگين داشتند و يک‌دم پرهای سر يکديگر را مي‌کندند و آتش مي‌زدند.

 

‏دوباره پدربزرگ غرولندکنان گفت:  "دِ حرف بزن پدر سوخته..."

 

‏من ناگزير به حرف‌زدن بودم اما نمي‌توانستم، واقعا نمي‌توانستم. نگاه پدر خيره به من بود و نگاهِ "ماهان"ِ بدبخت هم و خواهرش  ‏و مادرم. سرم داشت گيج مي‌رفت از اسفند و دود چراغ گردسوز؛ و با شنيدن جيغ مادرم که سراسيمه به طرفم می دويد تا سوراخ  ‏کونم را بگيرد تا مبادا جانم در برود، دريافتم که مرده‌ام.

‏‏من مرده بودم و پدربزرگ که از مردنم عصبانی بود، بر سرم هوار کشيد: "کره ‌خر، حالا چه وقت مردن بود؟ زبون نفهم اگه بيای جلو جفت پاهاتو قلم می کنم..."

‏از ترس پدربزرگ سر جايم خشکم زد. زن لخت بي‌توجه به من با عشوه به پدربزرگ گفت: "تا کی بايد برقصم؟"

و پدر ‏بزرگ درحالی که به من اشاره مي‌کرد گفت: "ديگه لازم نيست. اين کره خر همه چيز رو خراب کرد..."

 

‏راست مي‌گفت؛ من کره خر همه چيز را خراب کرده بودم. اين، شغل آبا و اجدادی پدر بود اما از زمانی که برادرم به بلوغ رسيد و‏ من به جايش نشستم، همه چيز تغيير کرد. از دو سال پيش...

‏ پدر مي‌گفت: "اين بچه معصوم است و مي‌تواند همه چيز را در آب ببيند."

و من که بی شک معصوم نبودم، هيچ چيز در کاسه‌ي ‏آب نمي‌ديدم، هيچ چيز. اما از ترس اين که مردم به گناهکاربودنم پی ببرند و پدر کار و بارش را از دست بدهد، هر چه به ذهنم ‏مي‌رسيد به هم مي‌بافتم و تحويل مردم مي‌دادم. ولی از آن جا که هيچ کدام از بافته‌هايم با حقيقت جور درنمي‌آمد، کم‌کم مردم ‏باورشان را به پدر از دست دادند.

ديگر کسی به سراغ پدر نمي‌آمد تا او با خواندن اوراد و نشاندن من برای ديدن حقايق در آب،‏ چاره‌جوی مشکلاتش شود.

‏پدر بزرگ وقتی که نفس‌های آخر را مي‌کشيد، به پدر قول داده بود که کمکش خواهد کرد و اين را پدر بعدها به ما ‏گفت.

 

‏ماهان آخرين مشتری پدر بود. پدر از ده روز پيش به تعمق در همه‌ي کتاب‌های اوراد قديمی پرداخته بود تا شايد بتواند گره از مشکل ‏ماهان که بدبخت اجاقش کور بود و شوهرش مي‌خواست زن ديگری بگيرد، بگشايد.

زن رقاص لحظاتی مي‌شد که از رقصيدن بازايستاده بود اما بچه‌ها هم‌چنان در حال آتش‌زدن پرهای سر يکديگر بودند و من فکر کردم اگر پدربزرگ به آن‌ها اعلام آتش‌بس ندهد، طفلي‌ها خيلی زود کچل خواهند شد.

‏اما پدر بزرگ بي‌توجه به آن‌ها، نگاه ترسناکش را به من دوخته بود و با اين نگاه، حق پا گذاشتن به بهشت را از من سلب کرده بود.

من مرده بودم و حالا نه راهِ پيش داشتم و نه راهِ پس. تا آن وقت هم از کسی نشنيده بودم که مرده‌ای به دنيا بازگشته باشد. اگرچه بهشت هم چنگی به دل نمی زد؛ چون نه از کلوچه خبری بود و نه از خوردني‌های خوشمزه. تازه، هوايش هم خيلی سرد بود ‏و طفلی بچه‌ها و زن رقاص در اين هوا لخت بودند و تنها پدربزرگ لباس به تن داشت.

نمی دانم چه شد که ناگهان تصميم به برگشتن گرفتم. فقط خوب مي‌دانم که اخم مهيب پدربزرگ، يکی از دلايل اصلی بود و البته ‏شايد برای کمک به پدرم که مي‌دانستم اگر نتواند به فرياد ماهان برسد، نانش برای ابد آجر خواهد شد.

و به اين ترتيب بود که يک قدم به عقب برداشتم و پدر بزرگ تا آمد به خودش بجنبد و مانع رفتنم شود، من به جسم وارفته‌ام بازگشتم.

 

‏بدنم هنوز گرم بود، گرم گرم و چقدر اين گرما بعد از يخبندان بهشت به من چسبيد. من نفس کشيدم و در اين ميان، بيچاره ‏مادرم ‏به اين باور عتيقه رسيد که مسدود کردن کون راهيان، موجبِ حفظ جان آن‌ها مي‌شود.

‏من با سلام و صلوات به جهان بازگشتم و تا چشم باز کردم، چهره‌ي عبوس پدرم را ديدم که بي‌معطلی پرسيد که چه در آب ديده‌ام. ‏من هرچه ديده بودم، از زن رقاص تا بچه‌های لخت و آتش زدن پرها، همه و همه را برايش گفتم، و تنها از ترس باور نکردنم، ‏از مردنم يک کلمه هم به زبان نياوردم.

پدرم هم خوشحال بلا فاصله شروع کرد به تعبير و تفسير هر آن‌چه که گفته بودم ، برای‏ماهان که با چشمانی گرد و دهانی باز به پدرم مي‌نگريست.

اما هنوز چند لحظه ای از حياتِ دوباره‌ي من نگذشته بود که ناگهان دست و پايم شل شد و با سر به کاسه‌ي آب افتادم. يادم ‏نيست که مادرم اين بار سوراخ کونم را گرفت يا نه، ولی صدای شيونش را شنيدم و احتمالا تا آمده به دادم برسد، من مرده بودم؛ ‏برای بار دوم.

اما اين بار نه از پدربزرگ خبری بود نه از دار و دسته‌اش. در حقيقت در مکان جديد، هيچ کس نبود، هيچ کس.

 

سالها بعد با همه‌ي کوششم برای يافتن کسی، تنها به دو زن بر خورد کردم و آن‌ها بودند که به من گفتند که اين‌جا، جهان روح‌های  ‏سرگردان است؛ جهان روح‌هايي که از مردن امتناع کرده‌اند.

خوابگرد: دو سه هفته‌ي پيش شنيدم كه قرار است محسن مخملباف، بچه‌ي ۱۴ساله‌ي خودش حنا را با فيلمي كه از پشت صحنه‌ي فيلم خواهرش سميرا ساخته به جشنواره‌ي ونيز ببرد. ديروز هم خواندم كه فيلم حنا مخملباف جزو كانديداهاي جايزه‌ي ونيز شده. ضمن وبگردي، به اين فكر مي‌كردم كه خبرش را در اين جا بگذارم يا نه، كه به يك گفت‌وگو برخورد كردم؛ گفت‌وگو با يك فيلمساز ده ساله‌ي ايراني كه نشان مي‌داد، برخلاف ادعاي مخملباف، حنا جوان‌ترين كارگردان جهان نيست. براي آگاهي شما، متن اين مصاحبه را مي‌آورم تا خودتان بخوانيد.

 

 

::شما مي‌دانيد كه جوان‌ترين كارگردان ايران و جهان هستيد؟

- بله. من ده سالم است.

 

::چرا هيچ خبري از ساخته شدن فيلم شما تا الان منتشر نشده بود؟

- قرار گذاشته بوديم خبرش را تا الان ندهيم.

::با چه كسي قرار گذاشته بوديد؟

- با پدرم و مادرم.

 

::درباره‌ي فيلم‌تان توضيح مي‌دهيد؟

- فيلم من يك فيلم مستند است. يعني از واقعيت فيلم گرفته‌ام. قصه‌اش را خيلي دوست دارم. البته من يك فيلم سينمايي بلند هم ساخته‌ام كه داريم آن را براي جشنواره‌ها آماده مي‌كنيم. فيلم سينمايي بهتر از مستند است. اگر آن را ببينيد، مي‌فهميد كه همين فيلم مستند من است كه تبديل به فيلم سينمايي شده است. يعني موضوعش مستند است ولي قصه‌اش طولاني‌تر است.

 

::شما با توجه به سن كمي كه داريد، كارگرداني را كجا ياد گرفته‌ايد؟

- پيش پدرم ياد گرفته‌ام.

 

::آيا كارگرداني مزاحم درس خواندن شما نيست؟ كلاس چندم هستيد؟

- من فقط تا سوم ابتدايي به مدرسه رفته‌ام. بعد پدرم با من مشورت كرد و تصميم گرفتيم كه به سينما بپردازيم.

::يعني درس را رها كرديد؟

- نه، من پيش پدرم و مادرم درس مي‌خوانم.

 

::پس در واقع در مدرسه‌ي خانوادگي درس مي‌خواني.

- بله. در خانه، هم درس مي‌خوانم و هم آموزش كارگرداني را ادامه مي‌دهم. زبان انگليسي هم مي‌خوانيم. پدرم مي‌گويد كه ما اولين مدرسه‌ي خانوادگي در ايران هستيم. برادر و خواهرم هم مثل من در خانه ادامه‌ي تحصيل مي‌دهند.

::ولي حتما مي‌داني كه اولين مدرسه‌ي خانوادگي در ايران را پدر آريانپورها ابداع كرد و پسرانش در خانه تحصيل كردند. درست است؟

- من نمي‌شناسم. ولي تا حالا نشنيده بودم.

 

::خب، بگذريم. فيلم ساختن براي شما سخت نيست؟

- نه، خيلي جالب است. من دوست دارم. بعضي وقت‌ها حوصله‌ام سر مي‌رود، ولي خوب است.

::نه، منظورم با توجه به سن و خصوصا قد شماست. مثلا چطور پشت ويزور مي‌روي و صحنه را مي‌بيني؟

- شما اطلاعات‌تان از سينما كم است. دروبين را روي سه‌پايه مي‌گذارند. سه‌پايه‌ي دوربين بالا و پايين مي‌رود. پايين‌تر از من هم مي‌آيد.

::پس صحنه‌هاي فيلمت را از قد خودت مي‌بيني؟

- نه، فيلمبردار و پدرم هم صحنه‌ها را مي‌توانند ببينند و مشكلي ندارند.

 

::براي تدوين و باقي كارهاي فيلم هم خودت كارها را انجام مي‌دهي؟

- نه، من قرار است فقط كارگرداني كنم.

 

::آيا از مشاور هم استفاده مي‌كني؟

- پدرم هميشه با من مشورت مي‌كند.

::منظورم موقع كارگرداني است؟

- من موقع كارگرداني هم زياد مشورت مي‌كنم. مشورت كردن خوب است. آدم پيشرفت مي‌كند.

 

::مي‌توانم بپرسم چه فيلم‌هايي مي‌بيني؟

- فيلم‌هاي زيادي ديده‌ام.

::مي‌شود مثال بزني؟

- خيلي زياد هستند؛ فيلم‌هاي فليني، ويسكونتي، آلفرد هيچكاك، اينگريد برگمن و خيلي‌هاي ديگر.

::اينگريد برگمن را مي‌شناسي؟

-  گفتم كه فيلم‌هايش را ديده‌ام و خيلي هم خوب هستند.

 

::از سينماي ايران چه‌طور؟ فيلم مي‌بيني؟

- من با سينماي ايران زياد آشنا نيستم. ولي از آقاي كيارستمي خوشم مي‌آيد. ما همگي او را خيلي دوست داريم.

::يعني تا حالا به سينما نرفته‌اي؟

- نه، ما فيلم‌ها را توي سالن خانه مي‌بينيم.

 

::اهل كتاب خواندن هم هستي؟

- بله.

::رمان هم مي‌خواني؟

- بله.

::مثلا چه رمان‌هايي مي‌خواني؟

- از كتاب‌هايي كه خوانده‌ام، خشم و هياهو را يادم است. هري پاتر را هم خواندم. قصه‌اش از خشم و هياهو بهتر بود.

 

::خب، مي‌توانم يك سوال خصوصي بپرسم؟ اين كه اصلا چرا مي‌خواهي كارگردان بشوي؟

- من تا حالا دو تا فيلم ساخته‌ام كه يكي مستند است و يكي هم سينمايي است كه بعدا خبرش را پخش مي‌كنيم.

::معذرت مي‌خواهم، ولي نگفتي چرا كارگردان شده‌اي؟

- اين يك مسئله‌ي شخصي است. خانوادگي است.

 

::به عنوان آخرين سوال، شما الان ده سال داريد و با اولين فيلمي كه ساخته‌ايد، توجه همه‌ي علاقمندان سينما در جهان را به خودتان جلب خواهيد كرد. آيا فكر مي‌كنيد در جشنواره‌هاي خارجي هم موفق بشويد؟

- من هميشه به موفقيت فكر مي‌كنم. پدرم اين را به من ياد داده است. و من خيلي خوشحال‌ام كه براي ايران افتخار كسب مي‌كنم.

 

::من هم براي شما آرزوي موفقيت مي‌كنم.

وقتي كه مسجدجامعي در كسوت قائم‌مقامي ارشاد، تمرين وزيربودن مي‌كرد، چندباري با او مصاحبه‌ي تلويزيوني داشتم كه بار اولش به مكافات گذشت. عجيب آهسته و جويده حرف مي‌زد و خصوصا طولاني و كشدار. مصيبتي بود فشرده كردن آن همه حرف در حد يك گزارش چند دقيقه‌اي و تقويت صدايش روي ميز تدوين، طوري كه هم شنيده شود و هم نويزدار نشود. آن زمان با خودم مي‌گفتم چطور مي‌شود به او گفت كه بلندتر حرف بزند و تندتر؟ نتوانستم بگويم. حجب و حيا نگذاشت. پس از آن تلاش كردم هم ميكروفن را به دهان او نزديك‌تر كنم وهم با جسارت در ميان حرف‌هايش بدوم.

مسجدجامعي نورچشمي بود و در فتح وزارت ارشاد به دست اصول‌گرايان، خيلي آرام قباي وزارت پوشيد. اما هنوز آهسته حرف مي‌زند و كشدار، آن‌قدر كه گاه صدايش حتا شنيده نمي‌شود. اين ايام كه انگار هيچ كس توجهي به مسجدجامعي ندارد، دقيق‌تر كه شويم، مقصري را مي‌بينيم كه به‌واسطه‌ي آهسته حرف زدنش و اصلا حرف نزدنش، انگار از نظرها پنهان مانده است. در ماجراهاي امروز، از اطاعت مدير كل مطبوعات خارجي مسجدجامعي از قاضي مرتضوي گرفته تا بازجويي از معاون فرهنگي‌اش، هيچ كس سراغي از مسجدجامعي نمي‌گيرد. نشر صراط تخته مي‌شود، مديران مسئول چند انتشاراتي به دادگاه خوانده مي‌شوند، روزنامه‌نگاران راه قرضي خود به دادگاه را طي مي‌كنند، جشنواره‌ي مستند فروغ به گل مي‌نشيند، روزنامه‌ها همچنان بسته مي‌شوند، سانسور بر اينترنت هم چيره مي‌شود و هزار ناسور ديگر اما هيچ كس صدايي از مسجدجامعي نمي‌شنود. حمايت از ارباب قلم و هنر، به كنار؛ او حتا از كارمندان خود هم دفاع نمي‌كند.

در اين ميان جماعتي‌هستند از روشنفكران با مهري از نگون‌بختي بر پيشاني كه نه سوداي سياست دارند و نه سفره‌شان با كارشان پرطعام مي‌شود، اما بلاتكليف‌اند و مستاصل. آن كه به دادگاه مي‌رود، مي‌داند كه تكليفش را قاضي روشن خواهد كرد، به شومي يا برائت. تخته‌شدگي هم كه خود روشن‌ترين وضعيت عيني‌ست. بلاتكليفي اما درعين غيرمتعهدبودن شايد رنج‌آورترين شكل برخورد فرهنگي يا ضدفرهنگي باشد.

 

روشن‌تر بگويم؛ هر كتابي كه براي دريافت مجوز به مميزي ارشاد مي‌رود، توسط يك نفر به نام بررس (سانسورچي) بررسي مي‌شود. بررس مي‌تواند نظر موافق بدهد و كتاب منتشر شود. اما اگر دراين‌باره به يقين نرسد، آن را به شوراي مميزي مي‌فرستد تا شورا نظر نهايي را اعلام كند. اين، بلايي‌ست كه نه بر سر كتاب‌هاي روز سياسي و اجتماعي كه بيش‌تر بر سر آثار ادبي معاصر مي‌آيد (چرايش بماند البته). نويسندگان زيادي هستند اكنون كه مدت‌هاست در انتظار نظر مميزي ارشاد نشسته‌اند و تنها از ناشران مي‌شنوند كه هنوز خبري نيست. اين كه چرا ناشران خود پيگير نيستند، بماند. نويسندگاني هم كه اين روزها به ارشاد مراجعه مي‌كنند و كتاب‌شان از زير دست بررس رد شده و به شورا فرستاده شده، با اين پاسخ روبه‌رو مي‌شوند كه نزديك به چهار هفته است شورا تشكيل نشده و احتمالا حالا حالاها هم تشكيل نمي‌شود. و اين، يعني انتظار و بلاتكليفي. مسجدجامعي كجاست اما؟

قطعا فشارهاي قضايي به مسئولان بخش كتاب در ارشاد، جسارت و استقلال را از آنان گرفته است اما اين دليل نمي‌شود كه اساسا تعطيل كنند همه چيز را. و از اين بالاتر، مسجدجامعي را خطاب مي‌كنم به جاي آن سال‌ها كه حجب و حيا اجازه نداد. آقاي مسجدجامعي! شما وزير ارشاد هستيد. اگر نقشي هم در منازعات قدرت و تركش‌هاي سهمگينش بر پيكره‌ي فرهنگ و هنر اين مملكت نداريد، دستِ‌كم اين شورا را منحل كنيد و به بررس‌هايتان هم دستور بدهيد كه هر رماني را كه نمي‌پسندند و يا به آن شك دارند، رد كنند و خيال نويسنده را راحت!

آقاي مسجد جامعي لطفا بلندتر صحبت كنيد، كمي هم فشرده‌تر؛ وقت تنگ است. اين كار هزار بار بهتر از اين است كه در سمينار خودروي ملي پيشنهاد كنيد براي ملي‌تر شدن خودرو، يك جاقرآني ثابت در سمند طراحي كنند. راستي واقعا شما اين پيشنهاد را داده‌ايد؟ با شما هستم آقاي وزير... اصلا شما تشريفِ وجود داريد؟... صدايتان را نمي‌شنوم، لطفا بلندتر!




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.