خوابگرد قدیم
خوابگرد: در زیر سَمومی که به نام مهرورزی بر فضای نشر ادبی وزیدن گرفته و برهوتی که در حال رخ‌نمودن است، داستان بلند «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیشمک، یا از این قطار خون می‌چکه قربان» نوشته‌ی حسین مرتضاییان آبکنار جزو دندان‌گیرترین‌هاست. به این بیفزایید موضوع داستان را که «جنگ» است، اما با نگاهی متفاوت، تلخ و ضدِّ آن. حسین سناپور یادداشت کوتاه ـ و به‌نظر من دقیقی ـ بر این اثر نوشته که می‌خوانیدش. به غنیمتِ فرصت، یکی دو خبر هم همین‌جا از سناپور بگویم که چاپ دوازدهم رمان «نیمه‌ی غایب» او  آماده‌ی انتشار است، مجوز چاپ دوم «ده جستار داستان‌نویسی» او هم صادر شده، و رمان تازه‌ای را هم برای چاپ، دست ِ ناشر سپرده که حاضر نیست نامش را بگوید. و این که کلاس آموزش داستان‌نویسی او هم با همکاری بنیاد گلشیری برقرار است و اگر کسی مایل است شرکت کند، می‌تواند با آقای کلهر تماس بگیرد با این شماره: ۰۹۱۲۶۴۳۵۱۵۷

آشوبِ بعد از نبرد
تصویر جلد کتاب «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک، یا...»حسین سناپور: از دوست‏ام حسين مرتضاییان آبكنار، داستان بلندى به نام «عقرب روی پله‏هاى راه آهن انديمشك، يا...» امسال منتشر شده است. داستانى با موضوع جنگ. نه لحظه‏هاى نبرد و كشتار، كه زند‏گى زير سايه‏ى جنگ و با جنگ، در سنگرهاى سربازان و در جاده‏ها و شهرهاى جنگ‏زده. آبكنار در اين داستانِ حدوداً هشتاد صفحه‏يى، در فصل‏هاى متعدد و سه چهار صفحه‏اى‏اش، صحنه‏هايى تند و گذرا نشان مى‏دهد از ترس و تنهايى و وقت‏گذرانى سربازها توى سنگر و همين‏طور ويرانى و سكوتِ شهرهاى جنگ‏زده و آشوب آن مناطق. اتفاقاتى غيررئال (مثل سربازى كه با وجود سوراخ‏هاى متعدد گلوله در سر و بدنش و خون‏ريزى مدام، با ماشينى تكه‏پاره شده از گلوله، هم‏چنان در حال رانند‏گى و ادامه‏ى زند‏گى‌ست)، به همراه همه‏ى آن تصاوير تند، مجموعه‏اى مى‏سازند كه جز كابوس نام ديگرى نمى‏توان بر آن گذاشت. [ادامــه]
در گیر و دار فشاری که این روزها از طرف حاکمیّت به روزنامه‌‌ی «شرق» می‌آید و چانه‌زنی سختی که میان کله‌گنده‌ها بر سر بقای روزنامه یا چگونگی تداوم آن جریان دارد، نمی‌دانم دوستان روزنامه‌نگار شرق ـ به‌خصوص در سرویس ادب و هنر ـ چه اصراری دارند این روزها که دایم از این و آن عذرخواهی کنند و به این و آن توضیح بدهند! اگر قبلاً «گاهی» یک مورد پیش می‌آمد عکسی بدون نام چاپ می‌شد یا مطلبی بدون منبع یا نوشته‌ای با جرح و تعدیلِ بدون اجازه یا...  چند وقتی‌ست ارزش این همه زحمت و تلاش و دقت را به دست خودشان قربانی خطاهای پی‌درپی‌ای می‌کنند که خیلی ساده می‌شود مرتکب‌شان نشد یا پس از وقوع، خیلی سریع و حرفه‌ای و صادقانه می‌شود جبران‌شان کرد. کاش حکمتش را می‌فهمیدیم. اگر به موارد اخیر لینک نمی‌دهم به‌خاطر تعدد نوشته‌ها و اعتراض‌ها و موارد است که دیگر نیازی هم به لینک‌دادن نیست با این گستردگی موضوع، در فضای وب البته!

اما دوستان «شرقی» (روزنامه‌نگاران ادب و هنر شرق) و دشمنان (!) «غربی» (اهالی فرهنگ و هنر وب)، هر دو به نظرم به دو موضوع، یا توجه ندارند یا کم‌تر توجه می‌کنند. یکی این که دلیل این همه اعتراض و انتقاد به «شرقی‌ها» از طرف «غربی‌ها» به‌خاطر اهمیت و اعتبار «شرق» است که حرفه‌ای‌ترین و نخبه‌گراترین روزنامه‌‌ی این خراب‌شده است. اهمیت و اعتباری که بخشی از آن مدیون تلاش همین‌ «شرقی‌ها»ست. مگر الان هر اتفاقی در این مملکت بیفتد، کسی به احمدی‌نژاد ایراد می‌گیرد؟ ولی یادتان نرفته که در دوران خاتمی، آب از آب تکان می‌خورد همه‌مان می‌ریختیم سر خاتمی که آهای، چرا ساکت‌ای و... من به‌جای «شرقی‌ها» باشم، به‌جای ناراحت‌شدن و دچار توهم توطئه‌شدن و دلگیرشدن و... هم به خودم می‌بالیدم که از فرط اعتبار این‌طور به من اعتراض و انتقاد می‌شود، هم بیش‌تر و سخت‌تر مراقبت می‌کردم که هواداران و مخاطبان اصلی‌ام را دست‌ِکم به اشتباه و به خطا نرنجانم. و الّا این همه خطا در سایر رسانه‌ها رخ می‌دهد و کک کسی هم نمی‌گزد. غیر از این است؟ شهرت دردسرساز است و اعتبار هزینه‌بردار. اگر مراقبت نباشد، هر دو از کف می‌روند. (تکبیر!)

نکته‌ی دوم که بیش‌تر از سوی «غربی‌ها» مورد غفلت قرار می‌گیرد، این است که بیش‌تر‌ خطاها و پیرو آن اقدامات جبرانی و توضیح‌ها و حتا گاهی قهرها و بی‌خیال رد شدن‌های «شرقی‌ها» صرفاً در همین فضای وب است که بازتاب پیدا می‌کند که بر خلاف تصور برخی «غربی‌ها» فضای بسته‌ای‌ست. از آن سو واکنش‌های جبرانی و غیرجبرانی هم بیش‌تر از سوی دوستانی در شرق انجام می‌شود که یا در فضای وب حضور دارند یا با وبی‌ها در تعامل‌اند. دایره‌ی بسته‌ی فضای فرهنگی وب را نمی‌توان شکست، این را هم باید درنظر گرفت که آن‌چه روی می‌دهد و از طریق این فضا به «شرقی‌ها» منتقل می‌شود، لزوماً به معنای انتقال به مدیران «شرق» نیست. بنابراین تا حصول چنین اطمینانی، چوب‌زدن همه‌ی موجودیت «شرق» نه تنها منطقی نیست که «نتیجه‌بخش» هم نیست. البته کاملاً روشن است که نمی‌خواهم از بی‌توجهی مدیران «شرق» به فضای وب دفاع کنم؛ مقصودم روشن کردن فضاست و این که گمان نکنید آن‌چه در این فضا رخ می‌دهد دقیقاً شبیه فضایی‌ست که در اتاق مدیران شرق پدید می‌آید (البته اگر اصلاً بیاید!).

شاید بد نباشد در کنار چانه‌زنی مدیران بلندپایه‌ی «شرق» با حاکمیت بر سر بقای «شرق» یا چگونگی دوامش و تأمین رضایت نسبی آن‌ها، مدیران میان‌پایه‌ی «شرق» هم در کنار فعالیت دشوار و حرفه‌ای خود، به فکر بازسازی و تقویت اعتماد مخاطبان اصلی خود باشند که ـ متأسفانه ـ ذره‌ذره دارد رنگ می‌بازد. مگر آن که مثلاً سرویس ادب و هنر «شرق» هدف‌گیری مخاطبش را تغییر جهت داده باشد و همگان از آن بی‌اطلاع باشند. شهرت به سادگی از بین نمی‌رود، ولی همواره با محبوبیت همراه نیست. و مهم‌تر این که با محبوبیت به‌سادگی می‌شود تأثیر گذاشت، ولی با شهرتِ صِرف، به سختی! (مجدداً تکبیر!)

پیش تر گفته بودم که گاهی، ایمیل‌هایی را که پرسشی را طرح کرده‌اند یا مشورتی خواسته‌اند، و جنبه‌ی عمومی دارند، در این‌جا می‌گذارم. این یکی را هم بخوانید و لطفاّ هم به فرستنده‌ی ایمیل و هم به من بدبخت کمک کنید!

متن ایمیل بدون هیچ ویرایشی

درود: [...] هستم ۳۰ سال پی اچ درام ادبيات نمايشی ازپادووا ايتالی و دکتری پی اچ موسيقی از مقطع کارشناسی ارشد برای تثبيت يک ساز ايرانی به اصلش که به ترک نسبت داده بودند دکتری افتخاری از ترم ۲ کارشناسی ارشد کالج پاريس فرانسه موسيقی گرفتم.۱ سال به وطن آمدم.وضعيت ادبی ايران آشفته و به شدت منو آزار می ده.تدريس يه دانشگاه محروم که رئيسش مدرکش از من پائينتره چه رسد به مديرگروه.شما به عنوان رويکردانتقادی به موارد فرهنگی و ادبی ايران چه ديده ايد که انتقاد داريد می خواهم قياسی داشته باشم.آخر می دانم و تحقيق کردم که شما نمی توانيد مثل...ژست روشنفکری بگيريد و اين فقط يک بازياست.موقع آمدن دوستانی که اشعارشان در انهدوانا از عبدارضائی سرقت شده بودو عبدارضائی حتی مصاحبه دوستمان آرامش دوستدار را هم مو به مو سرقت کرد گفتند نرو اما..وقتی فرانسه بودم عکستان واضح بود اما حالا کدر است.

فعلا ۸ وبلاگ تخصصی را که همه از دوستان کالج هستند و دکتری گرايش های مختلف را دارند مديريت می کنم و تدريس و تدريس آزاد.کتاب ۵ ايران چاپ می شود و می خواستم بپرسم آيا در جائی که شاعران جوانش هم نسل من واقعا پست مدرن را نفهميدند و اگر فهميدند بد فهميدند و جهش های بلند به سوی فرم ادبی تازه برمی دارند که در جوامع مدرن هم هنوز ترنس مدرن تعريفی ندارد ايا صلاح است با اين پيچيده گوئی ايرانی مخاطب را دچار توهم کنم و يا از بی تجربگی مخاطب شعرم به هجو نظر آيد.و يا بهتر است يک کتاب که به فرانسه نوشتم و اساس انتقاد پست بر مدرنيته در معماری است و چگونگی رسيدن فتوريستی معماری به هنرهای ديگر و همه را توضيح دادم و از آنجا به سمت عقب رفتم تا رنسانس و دوباره چرخی در ادبيات پراکنده ی آفريقا و عرب و مصر و ترک و رسيدم به نزار قبانی و با يک پراکنده گوئی که در فصلی جمعش کردم به ادبيات کلاسيک ايران از اين راه آمدم و آدونيس را دنبال کردم تا موازی مولوی و شکست افاعيل عروضی مصری معمول و اين حرکت موازی را تا آمريکا و شرمن الکسی سرخپوست رساندم و به ادبيات داستانی رسيدم و سلمان رشدی و دوباره به معماری و برگشت به سمت پست مدرن و اگر هر ناشی آن را بخواند مطمئنا می فهمد که چه است و چگونه و تعاريف القاطی را بيرون می ريزد.

در مقام نقد هم در اين کتاب کارهائی موجود است .فکر می کنيد ايا ترجمه ی اثرم به فارسی بهتر باشد در اين فضای ادبی مسموم که تحريريه ها ان را به هر سمت می کشند و يا آوردن مستقيم کتاب اول که گفتم و اگر بشود می خواهم گردون ان را چاپ کند. البته استاد آتشی در جريان بودند و پيشنهاد نگارش کتااب دوم از ايشان بود اما نگار اسکندر فر انگار فراموش کرده مرا و يا نمی خواهد از جهاتی که شما بهتر می دانيد ابولفضل پاشا فعلا صدر باشد . گيج شده ام و آتشی هم رفت.مشورت با او برايم نعمتی بود.استاد عباس معروفی

همداينروزها... مشورت با شما را دوستی که در حمايت از ارد شرکا کمی با هم کار کرديم پيشنهاد نمودند.ممنون می شوم اگر بگوئيد اصلا اين کار را نکن و برگرد به فرانسه .لااقل اينطوری پشيمان نمی شوم و نمی گويم کمکی نکردم به اين نسل مسموم مخاطب ستيز. سالم باشيد هميشه.

نام، نشانی ایمیل و نشانی وبلاگ فرستنده (برای احتیاط)  نزد این‌جانب محفوظ است.
من و حسین جاوید می‌خواستیم قرتی‌بازی دربیاوریم و برای یک‌سالگی هفتان، دعوت‌نامه‌ی وبلاگی بنویسیم که مثلاً جایی دور هم جمع شویم و الواتی کنیم به بهانه‌ی هفتان؛ ولی راستش را بخواهید ترسیدم در این وانفسای گرفتاری‌های شخصی و عمومی و کشوری و لشکری، هیچ‌کس تحویل‌مان نگیرد و نیاید و پول قهوه و بستنی هم بیفتد گردن خودمان. پس بی‌خیال شدیم! آخر سر برای این که یادم نرود، این‌جا ثبت می‌کنم که ۱۵ مرداد سال ۸۴، هفتان افتتاح شد و خیلی زود توانست جایگاه مناسبی، هم از نظر بازدید و هم از نظر اعتبار  کسب کند.

در این یک سال بیش از هر کس، وامدار اعضای فعّال آن هستم که بزرگ‌ترین کمک را به هفتان کرده‌اند و می‌کنند. پس از آن‌ها، کمک‌های بی‌دریغ حسین جاوید را نمی‌توانم نگویم که محبّتش به فراوانی و درازی موهایش است و امیدوارم خداوند بر درازی و خوشگلی‌ موهایش ـ و پیرو آن محبّتش ـ بیفزاید! و نیز نوید خادم که نازنین‌ترین مدیر فنّی دنیاست. نوید خادم به قول خودش اهل فرهنگ و هنر و ادبیات نیست، ولی خودش هم نمی‌داند که در همین فضای جمع و جور وب، چه خدمت‌هایی تا کنون به این عرصه کرده و می‌کند. خداوند ان‌‌شاءالله مادر بچه‌هایش را زیاد کند! همه‌ی کسانی هم که در این یک‌سال به هفتان آگهی دادند و چند نفری که بزرگوارانه نگذاشتند آبروی ما در سایت پی‌پل (برای پرداخت اعانه) برود، می‌دانم که پشیمان‌اند (!)، ولی خداوند بر پشیمانی‌شان ـ که خودشان هم از آن لذّت می‌برند ـ بیفزاید. و بالأخره حمایت‌های شخص بزرگواری که اجازه ندارم نامش را بیاورم و خودش می‌داند که اگر حمایت او نبود، هفتان به واکسن شش‌ماهگی‌اش هم نمی‌رسید، چه برسد به جشن یک‌ساله‌شدنش.

اگر هر شب به فردای پسرم فکر می‌کنم، باور کنید فردای هفتان‌بانو هم دغدغه‌ی همیشگی‌ام است. کاش سال دیگر هم هفتان باشد، با همین قدر از اعتبار  و با همین اندازه از موفقیّت. برای این که این جشنکِ ساده بی‌مایه هم نباشد، بگویم که از چند لحظه پیش، بخش تازه‌ای در ستون سمت چپ هفتان باز شده با عنوان «پربازدیدها». از این پس در این بخش ده لینکی که طی چند روز اخیر بیش‌تر کلیک شده‌اند، به صورت خودکار نمایش داده می‌شوند. نظرسنجی سایت هم عوض شده و موضوعش درباره‌ خود هفتان است. لطفاً در آن شرکت کنید و بگویید که به کدام یک از موضوعاتِ خبرها و لینک‌های هفتان علاقه و توجهِ بیش‌تری دارید.

خب، این از جشنکِ ساده‌ی یک‌سالگی هفتان؛ حالا می‌رسیم به پنجره‌ی پشتی خوابگرد که بالأخره پس از حدود شش ماه،  محمدحسن شهسواری دستی به سر و گوشش کشیده و مجموعه‌یادداشت‌هایی ادبی را برای آن در نظر گرفته با نام کلّی «بازخوانی پرونده‌ی جاری». بروید مقدمه‌ و نخستین یادداشتش را از این مجموعه بخوانید تا ببینید چه کرده و چه می‌خواهد بکند. اگر نظری هم درباره‌ی موضوع یادداشت او دارید، برایش کامنت بگذارید و مثل قبل با او خواننده‌های دیگر گفت‌وگو کنید. در بهشت بی‌بدیلی که به لطف وزارت ارشاد برای فضای نشر، خصوصاً نشر ادبیّات ساخته شده، چاره‌ای نداریم انگار جز تکیه بر آن‌چه تا پیش از این داشته‌ایم! کلیک بفرمایید لطفاً تا دریابید چه عرض می‌کنم!
فرنگیس حیدرپورچه خوش‌تان بیاید چه نیاید، من یکی به این چیزها که می‌رسم، دست و دلم می‌لرزم. چه از جنگ خوش‌مان بیاید چه نیاید، این زنِ ایستاده با تبر قهرمان مقاومت زن ایرانی‌ست که پس از مرگ شوهرش، تأمین مخارج زندگی خانواده‌ی پنج نفره را به عهده دارد، در حالی که دیگر جوان نیست و ۴۵ سال سنّ دارد. بنیاد شهید کرمانشاه ماهی سی هزار تومان به او می‌دهد! پسر جوانش بیکار است. شرایط دشوار زندگی و درآمد ناکافی حتّا منجر به قطع تلفن خانه به ‌دلیل بدهی به مخابرات شده است. اگر می‌خواهید این اسطوره‌ی مقاومت ایرانی را بشناسید، این‌جا را بخوانید و ببینید. [لینک]
شمار زیادی از ایمیل‌هایی که می‌گیرم، پرسش‌اند درباره‌ی موضوعات مختلف. بد نیست از این پس برخی را ـ به جای پاسخ خصوصی ـ در این‌جا جواب بدهم؛ مثل این یکی، البته بدون نام و با تلخیص:

من در حال حاضر ساکن شهر آتلانتا در آمریکا هستم و تصميم دارم شروع به کار ترجمه بکنم (انگليسی به فارسی). سؤالم از شما اين است که:
۱) آيا سازمانی در ايران وجود دارد که با تماس با آن [بتوان] از عدم ترجمه‌ی همزمان يک کتاب اطمينان حاصل کرد؟
پاسخ: تا جایی که من می‌دانم، نه!
۲) آیا فرد یا سازمانی جهت راهنمایی برای گزینش کتاب وجود دارد؟
پاسخ: فرد شاید، ولی سازمان نه!
۳) آیا شخصاً پیشنهادی در مورد یک کتاب یا [در] زمینه‌ای خاص دارید؟
پاسخ: قاعدتاً من که به زبان انگلیسی و منابع آن‌ها مسلط نیستم، مرجع خوبی برای این پرسش نیستم، سوای آن ـ اگر منظورتان حوزه‌ی ادبیات باشد ـ می‌توانم شما را به این دردِ دل «عباس پژمان» مترجم مشهور ایرانی راهنمایی کنم که با توجه به اوضاع کنونی، دیگر حوصله‌ی ترجمه کردن را از دست داده است.

قصدم ناامید کردن شما نیست، ولی بد نیست بدانیم گاهی که در چه منجلاب آشفته‌ای گیر کرده‌ایم! کسانی که تازه می‌خواهند به عنوان مترجم وارد این عرصه شوند، یا باید بروند سراغ کتاب‌های آموزشی، فنی و سرگرمی؛ یا کمربندشان را باید سفت ببندند چون هم باید به زحمت کتابی را بیابند برای ترجمه، هم ترجمه‌اش کنند، هم ناشرش را پیدا کنند، هم مراقب باشند ترجمه‌شان دزدیده نشود، هم با وزارت ارشاد در بیفتند، هم پول خرج کنند، هم فحش بشنوند و تحقیر بشوند؛ شاید روزی تلاش‌شان نتیجه بدهد. که تازه اگر نتیجه بدهد و کارشان منتشر شود، باید روغن دنبه به پوست‌شان بزنند که منظور از دنبه همان بدشانسی در توفیق کتاب، واکنش منفی منتقدان و خوانندگان و... این‌هاست. اگر مایل‌اید، بسم‌الله!

با این همه، اگر کسی پیشنهادی دارد برای این دوست و چند نفر دیگر که پیش‌تر همین پرسش را از من کرده‌اند، لطفاً ایمیل بزند تا به هم وصل‌شان کنم.
چند روز پیش تصادفی در شهر کتاب نیاوران دیدم که چاپ دوم رمان «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلی به بازار آمده. خواستم بنویسم این خبر را که نشد؛ تا دیروز که اتفاق جالبی افتاد:

مهدی یزدانی‌خرّم (مسئول صفحه‌ی ادبیات شرق) زنگ زد و گفت فلانی دوستان همکارش دارند او را اذیت می‌کنند و همه چیز به جواب من بستگی دارد. گفتم چی شده؟ گفت مگر تو دیشب مطلبی درباره‌ي یعقوب یادعلی در خوابگرد ننوشته بودی که چاپ سوّم مجموعه‌داستان «احتمال پرسه و شوخی» او مدت‌هاست منتظر اعلام وصول است و ارشاد مجوز نمی‌دهد؟ گفتم نه. گفت مگر ننوشته بودی که چرا حسن محمودی این موضوع را پوشش نمی‌دهد؟ گفتم نه. گفت مگر حتا لینک نداده بودی به مطلبی از محسن آزرم درباره‌ی این کتاب؟ گفتم نه؟ گفت یعنی تو اصلاً چیزی ننوشته بودی دیشب؟ گفتم نه. گفت چرا نوشتی، بعد هم آن را به‌خاطر ایرادهایی که به دیگران گرفته‌بودی، برداشته‌ای. گفتم نه. گفت وای...

در این لحظه بود که صدایش را نشنیدم و کات شد به صدای حسن محمودی، خندان و سخت مشعوف. چی شده حسن؟ گفت ما به مهدی می‌گوییم که دچار توهّم شده، قبول نمی‌کند. شرط‌بندی کردیم و قرار شد به خودت زنگ بزند. و باز ریسه رفت و این بار گوشی به محسن آزرم رسید که گفت: اصلاً مگر من چیزی درباره‌ی این کتاب نوشته بودم که تو به آن لینک بدهی! مهدی بدجوری حالش بد است. سام فرزانه هم انگار توی نوبت بود که گوشی را گرفت و گفت تا الان که خودت به مهدی گفتی چنین چیزی واقعیت نداشته، یقین داشت که بوده و مطلب را برداشته‌ای. و باز صدای خنده و شعف.

تصویر جلد رمان «آداب بی‌قراری» یعقوب یادعلیبیچاره مهدی! بدجوری سوژه شده بود با اتفاق ذهنی عجیب و قشنگی که برایش افتاده بود. البته به مهدی گفتم با این اتفاق بانی خیر شدی. چون می‌خواستم خبر چاپ دوم رمان یادعلی «آداب بی‌قراری» را در خوابگرد بنویسم و تنبلی‌ام می‌شد. تلفن مهدی یک خیر دیگر هم داشت؛ پس از جایزه‌ی گلشیری و یلدا که یادعلی از یاسوج به تهران آمد و جایزه‌‌هایش را به خاطر همین رمان گرفت، ندیده بودمش و تماسی هم با او نگرفته بودم. زنگ زدم به موبایلش. مثل همیشه در یاسوج بود و به قول خودش در قله‌های آمازون (یاسوج) مشغول کار! نگفتم به او که ماجرا چیست، ولی از چاپ سوم مجموعه‌اش پرسیدم، گفت نه، اقدامی از سوی ناشر نشده. خبر رسمی چاپ دوم رمانش را هم نداشت. خوشحال شد. من هم خوشحال‌ام. رمان آداب بی‌قراری را اگر نخوانده‌اید، بخوانید.

امیدوارم مهدی عزیز هم دوباره دچار این جور توهّم‌های قشنگِ نادر بشود تا این‌جا (خوابگرد) این‌قدر گرد و خاک نگیرد؛ به شرط این که اول به خودم بگویم نه به این گروه معلوم‌الحال سوژه‌یاب، تا سریع خودم را برسانم به شرق و اگر نگهبانی شرق راهم داد و رفتم بالا، با هم بخندیم و معلوم‌الحالیّت‌ همگی‌مان عمیق‌تر شود! آخ که دلم برای این جور ریسه‌رفتن‌های دراز چه‌قدر تنگ شده! یادت مانده یعقوب؟
مدتی پیش در این‌جا، پیشنهاد دادم به برنامه‌نویس‌ها که اگر می‌توانند برنامه‌ای بنویسند تبدیل خط سیریلیک (روسی) به فارسی و برعکس. درست است که آمار تاجیک‌هایی که وبلاگ می‌نویسند به نسبت ایرانی‌ها بسیار بسیار کم‌تر است، ولی گاهی که آدم به یک متن تاجیک با خطّ سیریلیک برخورد می‌کند، زورش می‌آید که می‌داند طرف فارسی نوشته، ولی به خاطر خطّش نمی‌تواند بخواندش. لابدّ  از آن طرف هم همین‌طور است.

خلاصه پیشنهادم را دوستان پندار جدی گرفتند و توانستند نیمی از ماجرا را حل کنند؛ یعنی مبدّل متن سیریلیک به فارسی را تهیه کردند. این مبدّل اشکالاتی دارد که برطرف کردن آن‌ها به‌خاطر تفاوت‌های آوایی در گویش و تأثیرشان در نگارش هم بسیار دشوار است، هم کاملاّ قابل اغماض (مثلاً با امکان ویرایش خودکار فارسی آفیس ۲۰۰۳ می‌شود این اشکالات را برطرف کرد). این برنامه‌ هم‌اکنون در این صفحه از سایت پندار در دسترس علاقه‌مندان است برای همیشه.

اما نیم دیگر آن که مبدّل متن فارسی به سیریلیک باشد، انجام نشد؛ تا این که دوستی خبر از صفحه‌‌ای داد که مکمّل ماجراست. اگر به پایین این صفحه مراجعه کنید، می‌بینید که امکان چنین کاری، یعنی دادن متن فارسی و تبدیل آن به خط سیریلیک، با یک کلیک فراهم است. البته کاش دیزاین این صفحه هم کمی شسته رفته‌تر بود، ولی این هم چشم‌پوشیدنی‌ست.

وقتی نیمی از کار انجام شده بود به رئیس یک مرکز فرهنگیِ دولتی که اوّل اسمش «مرکز» است (!) و قاعدتاً متصدّی حمایت از چنین اموری، مراجعه کردم و خواستم که از این برنامه حمایت کنند؛ ولی حاصل ِ درخواستم، سری بود که به نشان «عجب!» تکان داده شد و تمام! چه دل خوشی دارم من!

به هر حال من وظیفه داشتم حالا که به هر ضرب و زوری ماجرا شکل کامل گرفته و این امکان فراهم شده، خبرش را اعلام کنم و بخواهم که شما نیز در وبلاگ‌های‌تان این دو صفحه را معرفی کنید به هم‌زبانانی (ایرانی و تاجیک) که مایل‌اند از آن استفاده کنند و خبرش را ندارند (یا به همین مطلب معرفی لینک بدهید مثلاً). خودتان هم اگر تست کنید مطمئناّ برای‌تان هیجان‌انگیز خواهد بود. فقط کاش می‌شد این دو برنامه به ترفندی در یک صفحه قرار می‌گرفتند و یکی می‌شدند.

:: برنامه‌ی مبدّل خط سیریلیک (روسی) به خطّ فارسی
:: برنامه‌ی مبدّل خط فارسی به خط سیریلیک (روسی)

پی‌نوشت:
مبدّلی که دوستان پندار راه انداخته‌اند، آزمایشی‌ست و برای نظرسنجی، و از نظر آن‌ها هنوز کامل و قابل ارائه نیست. لطفاً در این‌جا یا با ایمیل نظرات‌تان را بدهید تا در آینده، این مبدّل با سر و شکلی کاکل‌تر و حرفه‌ای‌تر در سایت پندار شروع به کار کند.
هر ده شماره‌ی روزنامه‌ی ـ پفک نمکی ـ  جام‌جم را که درهم بچّلانی، به زحمت یک مطلب به‌دردبخور از آن بیرون می‌زند، ولی دیروز، در صفحه‌ی آخر این روزنامه، یادداشتی انتقادی چاپ شده بود از عبدالرّضا رضایی‌نیا در واکنش به برخی فضولی‌های سیاست‌ورزان و سیاست‌مالان در امر ادبیات که نمی‌شود از آن گذشت. به هر زحمتی بود آقای رضایی‌نیا را تلفنی پیدا کردم. گفت که برای چاپ شدن همین یادداشت هم ناچار شده‌اند چند سطری را حذف کنند. دل پری داشت. گفت که انگیزه‌‌ی اصلی‌اش از نوشتن این یادداشت، نگرانی از حساب و کتاب‌های امنیتی خاصی‌ست که بر اساس همین اظهارنظرهای الکی انجام می‌‌شود و [...]. خواستم به یادداشتش لینک بدهم، ولی اگر شما لینکی در سایت روزنامه‌‌ی جام‌جم پیدا کردید، به من هم بدهید تا همه‌ی فحش‌هایم را به این روزنامه و خصوصاً سایت مزخرفش پس بگیرم. «نگاه» چیره بر یادداشت رضایی‌نیا آن‌قدر برایم ارزشمند بود (به‌خصوص با توجه به وضعیّت سیاسی کشور و نیز اوضاع رسانه‌ها) که خودم آن را تایپ کردم تا بگذارم این‌جا تا بخوانید.

پای سیاست در کفش ادبیات
عبدالرضا رضایی‌نیا: مشکل در تعاملات سیاسی و فرهنگی از آن‌جا آغاز می‌شود که متر و معیارها در تحلیل و سنجش فرهنگ و سیاست عوض شود و تحلیل‌ها وارونه. یحتمل که در هر دو عرصه مشکل ایجاد شود. به‌تازگی آقای اسدالله بادامچیان در نوشته‌ای با عنوان «راه‌کارهای اپوزیسیون جدید در استراتژی براندازی نرم» یکی از راه‌کارهای اپوزیسیون را چنین ذکر کرده است: "از شعرای متعهد مانند حمید سبزواری، مردانی و مرحومه سپیده کاشانی یادی نشود و به جای آن‌ها از امثال فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی تجلیل شود." [ادامـه]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.