خوابگرد قدیم

کاش می‌شد و می‌توانستم از خودم استعفا بدهم!

نشست بررسی آثار دکتروف که خوانندگان ایرانی با دو رمان مشهور او «رگتایم» و «بیلی باتگیت» آشنا هستند، نشست پرطرفداری بود در شهر کتاب که در آن، نجف دریابندری، امیرعلی نجومیان، و صفدر تقی‌زاده صحبت کردند. امیرعلی نجومیان در سخنان خود مشخصاً به رمان «رگتایم» پرداخت و با الهام گرفتن از نام رمان، که اصطلاحی خاصِ موسیقی‌ست، بحث شیرینی را گشود که مشروح آن را می‌خوانید. نجف دریابندری نیز در سخنان خود به افزون بر نظر شخصی خود درباره‌ی دکتروف و دیگر آثارش که ترجمه نشده، به موضوع «سبک داشتن» یا «نداشتن» دکتروف اشاره‌ای کرد که بحث کوچکی را میان او، احمد سمیعی گیلانی و ضیاء موحد انگیخت. صفدر تقی‌زاده نیز در سخنان خود بیش‌تر به مرور آثار دکتروف پرداخت. گزارش کامل این نشست و بحث را در ادامه می‌خوانید. [ادامـه]
اشاره: نسخه‌ی فشرده‌ی یادداشتی را که می‌خوانید، با کمی تفاوت، برای روزنامه‌ی اعتماد نوشتم که منتشر شده و در این‌جا می‌توانید ببینید.

بازداشتِ غیرقانونی حدود چهل روزه‌‌ی یعقوب یادعلی، داستان‌نویس، به اتهام نشر اکاذیب، توهین و افترا به قصد تشویش اذهان عمومی، در سطرهایی از داستان‌های چاپ‌شده‌ی قبلی‌اش، اتفاق تلخ و «بی‌سابقه‌ای» بود که به هر حال رخ داد و در تاریخ ثبت شد، و با توجه به جایگاه اجتماعی و فرهنگی متهم به عنوان یک داستان‌نویس، بیم آن می‌رفت که اصرار دادگاه محلی برای محاکمه‌ی نویسنده‌ی دربند به اتهام رفتار و گفتار شخصیت‌های داستان‌هایش، هزینه‌ای جبران‌ناشدنی برای کشور ایجاد کند.

کتاب‌های یادعلی با مجوز رسمی وزارت ارشاد در پایتخت چاپ شده‌اند و رمان موضوع پرونده، «آداب بی‌قراری» برنده‌ی دو جایزه‌ی ادبی مهم کشور،  مجوز چاپ دوم را هم از این وزارتخانه گرفته است. پس از لغو قرار بازداشت، سلبِ صلاحیتِ دادگاه محلی از خود و انتقال پرونده‌ي یادعلی از استان کهیکیلویه و بویراحمد به تهران، این امید ایجاد شد که قوه‌ي قضاییه با هوشیاری، درصددِ جبران عملکردِ دادگاه محلی برآمده، و با توجه به فقدان مستندهای حقوقیِ معین و نیز تفاوتِ ذاتی ادبیات داستانی با مقاله و گزارش و اموری از این دست، ماجرا را فیصله خواهد داد. اما اکنون اعلام شده که این پرونده مجدداً به همان شعبه از همان دادگاه بازگشت داده شده و محاکمه‌ی داستان‌نویس، در منطقه‌ای که ادعا می‌شود به قومیتِ مردم آن منطقه توهین شده، برگزار خواهد شد.

یعقوب یادعلی، به دلایلی که گفتن‌شان ضرورتی ندارد، هم‌چنان سکوت کرده است. در گفت‌وگوی مفصلی که هنگام زندانی‌بودن يعقوب يادعلي با وکیل او آقای نیکبخت کردم، از نظر حقوقی نیز برایم روشن شد که قانوناً چنین اتهاماتی را نمی‌توان بر مبنای کتاب‌های نویسنده به او وارد دانست، چه رسد به بازداشت و محاکمه و... و اگر دادگاه او در جایی مثل تهران برگزار شود، بی‌تردید، تبرئه خواهد شد. با این حال اگر ناامیدانه فرض کنیم که او به مجازات حبس محکوم خواهد شد و اگر خوش‌بین باشیم که امنیتِ جانی او در طول محاکمه یا حبس احتمالی به خطر نخواهد افتاد، نفس مجازاتِ او پیامدهای ناگواری خواهد داشت که از اکنون می‌توان به آن‌ها اندیشید.

از میان این پیامدها، قابل‌تأمل‌ترین رخدادِ ممکن این است که رویه‌ی جدیدی در سیستم قضایی ایجاد شود برای محاکمه‌ی داستان‌نویس به اتهاماتِ عجیبِ نشر اکاذیب، توهین و افترا در داستان‌هایش؛ که یعنی از آن پس، شخصیت‌های حقوقی یا حقیقیِ بسیاری که معترض به رفتار یا گفتار شخصیت‌های خیالی رمان‌ها یا داستان‌های کوتاه (که با مجوز رسمی دولت چاپ شده‌اند)، حق دارند برای شکایت صف بکشند و دادگاه نیز می‌تواند داستان‌نویسان را بازداشت، محاکمه و مجازات کند. و آیا واقعاً هر داستان‌نویسی را به استناد تک تکِ جمله‌هایی که شخصیت‌هایش بر زبان می‌آورند، می‌توان متهم و محاکمه کرد؟ آن‌ها که به این ماجرا در سکوت می‌نگرند، متوجه هستند که چه واقعه‌ی طنزآمیز و هولناکی در حال شکل گرفتن است؟ از پیامدهای احتمالیِ تلخ دیگر که بگذریم، به راستی در باره‌ی احتمالِ همین پیامدِ خاص، مسئولانِ قوه‌ی قضاییه و نیز جامعه‌ی ادبی و روشنفکری ایران چگونه می‌اندیشند، و یا چه اقدامِ پیش‌گیرانه‌ای را درست می‌دانند؟
داریوش ربیعی: این نامه را برای یعقوب یادعلی می‌نویسم، برای یعقوب و آداب بیقراری‌اش، برای یعقوب و سکوتی که این روزها همراه اوست، برای یعقوب که به جرم تخیلات‌اش باید به دادگاه برود و جواب پس دهد. این نامه را برای انگشت‌های یعقوب می‌نویسم و برای تخیلات‌اش و در عجب‌ام که چه بی‌نهایت در خسران‌ایم و چه بی‌نهایت نادان، که خیال می‌کنیم، می‌شود برای تخیل احضاریه فرستاد، به دادگاه‌اش برد، زندانی‌اش کرد و... [متن کامل]
یعقوب یادعلی، داستان‌نویس در پیگیری پرونده‌ی قضایی مربوط به رمان‌اش «آداب بی‌قراری»، به خانه‌ی اول بازگشت. ایسنا امروز خبر داده که: پس از اين ‌كه دادگستری تهران قرار عدم صلاحيت دادگستري ياسوج در باره‌ی پرونده را نپذيرفته، اين پرونده مجدداً براي رسيدگی به همان شعبه‌ی ۱۰۴ دادگاه عمومی و كيفری استان كهگيلويه و بويراحمد احاله شده و یکم شهريورماه برای آن وقت رسیدگی تعیین شده است.

یادعلی پیش از این با اتهام «نشر اکاذیب، توهین و افترا به قصد تشویش اذهان عمومی» به واسطه‌ی بخش‌هایی از رمان «آداب بی‌قراری» حدود چهل روز به صورت غیرقانونی بازداشت و زندانی شد که سرانجام با رسانه‌ای شدن خبر و مطرح شدن موضوع امنیتِ جانی این داستان‌نویس در آن منطقه، دادگاه محلی وی را آزاد کرد و پرونده‌اش را نیز به تهران فرستاد. اکنون باز همان آش است و همان کاسه.  «آداب بی‌قراری» رمانی‌ست که با مجوز رسمی وزارت ارشاد منتشر شد و به چاپ دوم هم رسید و افزون بر این، ارزش ادبی آن در اندازه‌ای‌ست که توانسته یکی دو جایزه‌ی مهم ادبی را هم را برای نویسنده‌اش فراهم کند. هم‌چنین کیومرث پوراحمد نیز اعلام کرده بود که قصد دارد بر اساس این رمان، فیلم بعدی‌اش را جلوی دوربین ببرد. جالب است که هنوز، نقدهای تحسین‌آمیزی بر این اثر ادبی منتشر می‌شود که اگر اهل ادبیات باشید از آن‌ها مطلع‌اید.

سه نکته هم‌چنان باقی‌ست:
نخست ناآشنایی قسمت‌هایی از دستگاه قضا با آثار ادبی و مخلوط کردن قالبی چون «رمان» با چیزهایی چون «مقاله، روزنامه و...». این ناآشنایی باعث شده تا اتهامی که به یعقوب یادعلی وارد شده، در فضایی بیرون از یاسوج، حتا خنده‌دار به نظر برسد. اگر با توجه به این که این رمان با مجوز رسمی وزارت ارشاد در تهران جاپ شده، پرونده‌اش نیز در تهران رسیدگی شود، کافی‌ست قاضی پرونده اندک‌آشنایی‌ای با ادبیات داستانی داشته باشد تا پرونده را ببندد.

نکته‌ی دیگر این که اگر بازداشت و زندانی شدن او در مرحله‌ی قبل، باعث شد برای نخستین بار یک داستان‌نویس به دلیل داستان‌هایش بازداشت شود، اکنون نیز برای نخستین بار در تاریخ ادبی ایران است که یک داستان‌نویس به دلیل داستان‌هایش قرار است پای میز محاکمه بنشیند و احتمالاً و خدای‌ناکرده به خاطر فلان حرفِ فلان شخصیتِ خیالیِ رمان‌اش مجازات شود.

و سوم این که افزون بر همه‌ی این اشکالاتِ دردآور، موضوع امنیتِ جانی یعقوب یادعلی در منطقه‌ی دادگاه یاسوج (محلِ سابقِ کار یادعلی) هنوز پابرجاست و هیچ تضمینی برای این که او سالم به دادگاه برسد یا از آن بیرون بیاید، وجود ندارد.

پی‌نوشت:
هنگام اعلام خبر بازداشت یادعلی، نکته‌ای را نوشتم که آن را عیناً این‌جا بازمی‌آورم: "وضعیت سیاسی چند سال اخیر، متأسفانه به شکلی درآمده که حکومت ایران در رویارویی با هر مشکل داخلی بر اثر اشتباه و یا اقدام ظاهراً درستِ هر شخصی، بلافاصله به سقف بحران و هزینه می‌رسد. ماجرای آقاجری را که فراموش نکرده‌اید؟ یعقوب یادعلی داستان‌نویس است و دادگاه یاسوج و مقامات محلی این شهر، متوجه نیستند که با این کار و اصرار بر آن، ممکن است به سادگی هزینه‌ی سنگینی را بر سر یک موضوع ساده‌ی قضایی، متوجه حکومت کنند."
هفته‌ی پیش، دقیقاً ۱۵ مرداد، دو سال از عمر هفتان گذشت.

فقط چهار نکته:
یکم: سپاسگزاریِ بسیار از دو همکاری که برای نگاه‌بانیِ محتوایی و زبانی هفتان، بی‌دریغ مایه می‌گذارند و کمک‌ام می‌کنند، و از سر بزرگواری و برای پرهیز از حاشیه‌ها، حتا حاضر نیستند نام‌شان علنی شود.

دوم: هفتان به چند امکان مهم تازه و نیز چند تغییر شکلی و فنی نیاز دارد. چندین ماه است که برای این امور فکر کرده‌ایم. ولی هفتان، هم‌اکنون، به دلیل نداشتن اسپانسر مالی و کم‌داشتنِ آگهی، نیمی از هزینه‌های فنی و انسانی خود را هم تأمین نمی‌کند. همین که امکان مالی‌اش فراهم شود، این تغییرات انجام خواهد شد. البته اگر فشار مالی آن قدر نشود که هفتانِ کنونی هم از دست برود.

سوم: عضوگیری هفتان تا زمانی دیگر ممکن نیست. تا آن زمان، اگر عضو هفتان نیستید و می‌خواهید لینکی را در هفتان منتشر کنید، می‌توانید آدرس و توضیح خبر را به [email protected] ایمیل کنید.

چهارم: مخاطبانِ هفتان چهار دسته‌اند: طیفی از وبلاگ‌نویسان و وبگردان حرفه‌ای که در حوزه‌ی فرهنگ و هنر فعال‌اند یا به این حوزه علاقه دارند. گروه دیگر، شمار قابل توجهی از اهل فرهنگ و هنر و ادبیات، که هفتان را بهترین سایت می‌دانند برای پرهیز از اتلافِ وقت در وبگردی و یافتن مطالبِ دلخواهِ تازه. و گروه سوم (روزانه بین یک تا دو هزار نفر) بازدیدکنندگانی که در جست‌وجوی موضوعی خاص در حوزه‌ی فرهنگ و هنر، از بایگانی پر و پیمانِ هفتان (با رتبه‌ی بالایی که در سایت‌های جست‌وجو یافته) سردرمی‌آورند. و گروهِ کم‌شمارِ چهارم، شامل دو دسته: جست‌وجوگرانِ نابلدی که به مقصد نمی‌رسند، و کسانی که برای سرکشی و وارسیِ دایمیِ هفتان حقوق می‌گیرند! توجهِ همیشگی ما به جامعه‌ی مخاطبی با این تنوع، شیوه‌ی اداره‌ی هفتان را با «ظرافت» و «مقاومت» و «خویشتن‌داری» و «سختیِ بسیار» به شکل کنونی درآورده، و من و همکاران‌ام از آن راضی هستیم.

بر خلافِ آن چه دوست عزیزم سیدآبادی نوشته، «اخلاقی کردن» آن چه این بار بر روزنامه‌ی «شرق» رفت، از اساس اشکال دارد. در این باره سه نکته به ذهنم می‌رسد که فشرده می‌گویم:

یک) وقتی حکایتِ تعطیلی مطبوعات رنگ و بوی حکایتِ مشهور «دیگه گو...یدی» گرفته باشد، هر گونه بحث در باره‌ی دلایل آن، یا مقصریابی در آن، از اساس غیرمنطقی و بیهوده است؛ چه رسد به این که بگوییم خبرنگاران در برابر تعطیل نشدن روزنامه، مسئولیت اخلاقی هم دارند! وقتی «قرار باشد» سالم به مقصد نرسی، فرق نمی‌کند در کجای جاده باشی یا درجه‌ی گناهکاری و بی‌گناهی‌ات در خارج کردن باد، چند باشد. صدایی که نباید، ناگهان شنیده می‌شود و کارَت تمام است! مقصریابی در ماجرای «شرق» همان‌قدر بیهوده و ابلهانه و غیرمنطقی‌ست که مقصریابی در آن وضعیت وخیم جاده‌ای!

دو)خطای دیگری که سیدآبادی و برخی دوستان دیگر می‌کنند، از فراموشی زودهنگام‌شان ناشی می‌شود. تا پیش از تصویب قانون کنونی مطبوعات، مطابق قانون قبلی، هر گونه مسئولیتِ حقوقی فقط به مدیر مسئول (که اسم‌اش هم رویش هست) مربوط می‌شد. یادمان رفته انگار که وقتی دستگاه قضا شروع کرد به برخورد مستقل با خودِ روزنامه‌نگاران و سردبیر، چگونه انگشت حیرت به دهان‌مان گرفتیم و عاقبت، این شیوه‌ی جدید به قانون تبدیل شد. حالا آن قدر دچار فراموشی شده‌ایم که ناآگاهانه تندتر گام برمی‌داریم از اصحاب نظارت و قضا. آن‌ها مسئولیت حقوقی بر گردن روزنامه‌نگاران می‌اندازند، ما پیشی می‌گیرم ازشان و مسئولیت اخلاقی را هم به آن اضافه می‌کنیم.

البته از سیدآبادی باید سپاسگزار بود که آشکارا نظر خویش را نوشته و حتا دیگران را هم به بحث در باره‌ی موضوع فراخوانده. رویِ این جایِ سخنم بیشتر با کسانی‌ست که در کامنت‌ها و در محافل و پشت تلفن‌ها زبان گشوده‌اند به انتقادهایی که افزون بر اشکال منطقیِ بالایی، از نظر اخلاقی نیز جای بحث دارد و اگر غیرصادقانه نباشد، دستِ‌کم نادرست است.

سه) در روزگاری که بیش از نیمی از دوستان نویسنده، منتقد یا روزنامه‌نگار، به هر دلیلی به کنجی از عافیتِ موقتی و برآب خزیده‌اند، فعالیتِ بی‌توقفِ دبیر صفحه ادبیات شرق و اخیراً مجتبا پورمحسن در عرصه‌ی روزنامه‌نگاری ادبی و هنری، آن هم با این حجم، نه تنها ارزشمند که تلافی‌کننده‌ی کوتاهی بسیاری دیگر بوده و هست. من به کسی که به زحمت ماهی یک مقاله یا گفت‌وگو را منشر می‌کند، اگر خطایی کند، از بیست به او پانزده می‌دهم، ولی به دوستان پرکاری چون ایشان و حتا دوستان دیگرم که روزنامه‌شان توقیف شده، «اگر» خطایی هم بکنند، از بیست فقط یک نمره کم می‌کنم و نوزده می‌دهم، نه هفت! چه رسد به اکنون که معتقدم هیچ گونه خطای «غیرقانونی» و «غیراخلاقی‌ای» نکرده‌اند. منتظر صفحه‌های بی‌شمار دیگری خواهیم بود که امضای ایشان پای آن‌ها باشد.

پانوشت‌ها:
:: از آوردن نامی از حکایتِ «دیگه گو...یدی» در حضور همگان، به خاطر بی‌ادبانه بودن‌اش، عذر می‌خواهم. هر چه فکر کردم، راهی برای یادآوریِ بی‌نام‌ِ آن نیافتم.
:: نظرگاه آن شاعر که خاستگاه فکری خاصی بر اساس گرایش جنسی‌اش دارد، برای من مشمئزکننده است. این را گفتم که مفت‌گویان، حرف مفت نزنند و کسانی هم که از این عقیده‌ی من اطلاعی نداشته‌اند، بلاتکلیف نمانند!

پیوندها:
:: پاسخ علی اصغر سیدآبادی
:: گر حکم شود که مست گیرند...
:: مخاطب­شناسی «شرق»: آسیب­شناسی از درون
:: در دایره‌ی مغول نایستاده باشیم
بعید است کسی ترانه‌های «سيما مافيها» را نشنیده باشد، ولی درباره‌ی خودش چه می‌دانیم؟ شماری از خوانندگان آثار سنتی، بومی و ملی، در غبار زمان گم شده‌اند. یکی از آن‌ها «ناهید دایی جواد»، معروف به ناهید اصفهانی‌ست که از او در حدِ یک آلبوم بیش‌تر باقی نمانده و خیلی‌ها هم آن را نشنیده‌اند. او ترانه‌ی بسیار زیبایی دارد با نام «غروب کوهستان» که حدود دوازده سال پیش لالایی هر شبم بود و هنوز گاهی عجیب بر جانم می‌نشیند. به تصادف، از طریق یکی از آشنایانش فهمیدم که در آستانه‌ی شهرت، خوانندگی را رها کرد و به معلمی‌اش پرداخت و تا چند سال پیش هم در یکی از مدارس اصفهان هم‌چنان شاغل بود.

اما ترانه‌های سیما مافیها را همه‌ی ما شنیده‌ایم که مشهورترین‌اش ترانه‌ی «شب مهتاب» است که اگر این‌جا را کلیک کنید و بلندگوی کامپیوترتان روشن باشد، می‌شنوید. برای شنیدن ترانه‌های دیگر او هم به این‌جا بروید. بعد از تلنگری که امیرعباس ریاضی زد، زیر و بالای وب فارسی و انگلیسی را جست‌وجو کردم، ولی هیچ متن و خبری درباره‌ی او نیافتم. تا دل‌تان بخواهد ترانه‌هایش در وب دست به دست می‌شود، ولی دریغ از یک عکس، زندگی‌نامه، یک خبر از زندگی‌اش، اصلاً هنوز زنده است یا نه، در ایران است یا نه؟ هیچ... حتا دقیقاً نمی‌دانم از میان عکس‌هایی که در این صفحه می‌بینید، کدامش سیما مافیهاست؟ اصلاً در این تصاویر هست یا نه؟

چاره‌ای نماند جز این که در این جا از همه بخواهم هرچه درباره‌ی او، فعالیت، زندگی‌ و عاقبت‌اش می‌دانید و یا عکسی اگر از او دارید، همین جا بنویسید یا ایمیل کنید تا خانواده‌ای را از نگرانی برهانید!
برای اقتدارگرایان و انحصارطلبان، هیچ راهی بسته نیست. حتا اگر تصمیم بگیرند ته‌مانده‌ی مراکز مستقل فرهنگی مثل خانه‌‌ی هنرمندان را هم بجوند، آن قدر روزنامه و دستگاه فشار دارند تا مثلاً خودِ مدیر عامل را وادار به استعفا کنند. که کردند، و بهروز غریب‌پور خانه‌ی هنرمندان را سرانجام واگذاشت. گفت‌وگوی امروز او با خبرگزاری «مهر» را بخوانید که گفته: در دنیای دیجیتال زندگی می‌کنیم، اما می‌خواهند که برای شعرخوانی دو نفر هم مجوز گرفته شود... گر قرار باشد دستگاهی درست شود که برای انجام هر سخنرانی متن آن را بگیرد و به سخنرانی مجوز دهد که کار خیلی مضحک است... [متن کامل] (متن گفت‌وگو، چند ساعت پس از انتشار، از روی سایت مهر برداشته شد!)

بخش‌های کوچکی از حرف‌های غریب‌پور را هم که در «مهر» منتشر نشده، می‌توانید در این‌جا بخوانید که گفته: متأسف‌ام که ایران به جایی رسیده است که دوباره تجاربِ تلخ دوران شاهنشاهی را تکرار می‌کنند. دولت پهلوی از تجمع دو نویسنده هراس داشت. وقتی هر پدیده‌ای محدود شود و دستگاه‌های ناظر با بلاهت تمام سانسور را تشدید کنند، سرانجام هر شعر عاشقانه‌ای ، شعر سیاسی تلقی می‌شود و... [ادامـه]

کاش حاکمان این ویران‌زمین دست‌ِکم این هشدار غریب‌پور را جدی می‌گرفتند که: "مطمئن باشید هیچ دولتی در دنیا نمی‌تواند خلاقیت را محدود کند؛ اگر هنر و خلاقیت را محدود کنیم زیرزمینی می‌شود و این خطرناک‌تر است." البته این امیدها و کاش‌ها بیهوده است. وزیر ارشاد در این دو سال، به خوبی، هم رسالتِ خویش را انجام داده و هم آشکارا و با افتخار از اهداف مأموریت خویش و خویشان‌اش سخن گفته است. این بخشی از تازه‌ترین سخنان او با موضوع اهمیت «مسجد» است: هيچ حزبي دركشور نيست كه تعداد شعبات آن در سراسر كشور به‌تعداد انگشتان دست برسد و اين درحالي است كه محور ديني و مساجد تشكل‌هاي مردم نهادي هستند كه با بيش از ‪ ۶۰‬ هزار شعبه در سراسر كشور، توان زيادي در بسيج مردم دارند... در غرب بعد از آن كه پاي مردم را از كليسا بريدند و نگاه ‌آنان را از آسمان برگرفتند، به دنبال ايجاد نهادهايی رفتند كه بتواند مردم را دور هم جمع كند كه در همين راستا كلوپ‌ها و احزاب ايجاد شد... [متن کامل]

اگر غریب‌پور را نماینده‌ی اهل فرهنگ فرض کنیم و وزیر ارشاد را نماینده‌ی اهل قدرت، می‌بینید که اساساً در زبان و نگرش آن‌ها هیچ عنصر کوچکِ مشترکی هم دیده نمی‌شود. این است که آن‌ها خواهند نشست به آبادانی قدرت خویش و ما خواهیم نشست به ویرانی فرهنگ خویش، و هم‌چنان دل‌مان خوش خواهد بود که اَلْمُلکُ یَبقی معَ الْکُفر و لایَبقی معَ‌الظُّلم...
همین که از شبکه‌ی چهار تلویزیون برنامه‌ای هفتگی پخش شود با موضوع داستان کوتاه و ادبیات داستانی، باید جیغ شادی‌مان را درآورد از بذل عنایتی که مدیران آن به ادبیات کرده‌اند، و داستان، گرچه از نوع خارجی‌اش را چنان قدر و ارجی نهاده‌اند که ساعتِ مناسبی از وقت جمعه بعدازظهر را هم به آن اختصاص داده‌اند. و بساط شادی‌مان وقتی فراهم‌تر می‌شود که می‌بینیم، طرح این برنامه و انتخاب داستان‌ها از مصطفی مستور است، پژوهش و اجرای آن با دکتر امیرعلی نجومیان است، و کارشناسان برنامه هم هلن اولیایی‌نیا، عباس پژمان، علی خدایی، محمدحسن شهسواری، عباس کوثری و چند نفر دیگر هستند. اسباب ذوق‌زدگی و سپاسگزاری‌مان کاملاً فراهم است، ولی عیش‌مان منقص می‌شود وقتی می‌بینیم، کارگردانی برنامه ـ لابد به دلیل برآورد مالی ناچیز شبکه ـ چنان ابتدایی، بدون طراحی و دمِ‌دستی‌ست که هیچ انگیزه‌ای برای تماشای متمرکز برنامه برای‌مان نمی‌گذارد. چرا؟

چون این برنامه، کاملاً و بی‌اغراق، یک برنامه‌ی رادیویی محض است. صدای این برنامه را می‌توان مثلاً از رادیو فرهنگ پخش کرد، بی آن که کوچک‌ترین مشکلی ایجاد شود یا چیزی از دست شنونده برود. پیروی از همان کلیشه‌ی قدیمی برنامه‌سازی مستند، با کمی رنگ و لعاب گرافیکی‌تر برای «وله‌ها»، همه‌ی تلاشی‌ست که کارگردان این برنامه کرده تا این بار به جای شنیدن سخنان شیرین و پرمغز عباس پژمان و تحلیل هلن اولیایی‌نیا در نشست‌های حضوری ادبی، آن‌ها را جلوی دوربین ببینیم و حرف‌های‌شان را بشنویم. بیوگرافی ِ مثلاً همینگ‌وی را به جای این که از روی کتاب بخوانیم، یک گوینده برای‌مان روی چند عکس تکراری که در هم دیزالو می‌شوند، بخواند. از همه بدتر، موجود نازنین و اندیشمندی چون دکتر امیرعلی نجومیان، که برای نشست‌ها و کلاس‌های ادبی‌اش باید از پیش جا رزرو کرد، در این برنامه به آماتوری‌ترین شکل ممکن، نقش «مجری» را ایفا می‌کند، بی هیچ طراحی در متن، حرکت و یا جز این‌ها؛ که حاصل کار فرقی با گویندگی یک «گوینده‌ی» مردِ ناشناس در رادیو ندارد.

این همه‌ی ماجرا نیست. مخاطبِ این برنامه کیست؟ به‌قاعده‌ی شبکه‌ی چهار، مخاطب این برنامه از عوام نیست. حرفه‌ای‌های ادبیات داستانی هم نمی‌توانند مخاطبِ این برنامه باشند، چون محتوای این برنامه تقریباً هم‌سطح اطلاعاتِ آن‌هاست. هیچ کشش دیداری هم نیست که به آن‌ها لذت ببخشد، نه عکس نادیده‌ای، نه اطلاعاتِ جانبی ناگفته‌ای، نه چالش کارشناسانه‌ای. بنابراین می‌مانند فقط دو دسته، آن‌ها که به‌تازگی به دنیای ادبیات پاگذاشته‌اند، و آن‌ها که علاقمندان جدی ولی غیرحرفه‌ای ادبیات‌ داستانی‌اند. اگر این گونه باشد، پرسش این است: «نفس حضور» بزرگواری چون دکتر نجومیان، و یا حضور نویسندگان و مترجمان و منتقدان عزیز و شایسته‌ای که نام بردم، در این برنامه چه تأثیر و فایده‌ای برای این دو دسته دارد؟ جمع کردن این همه نام برجسته برای خوب‌ و مفید و تأثیرگذار بودن یک برنامه کافی‌ست؟ آیا در کنار این‌ها، به جای پیروی از الگوی کهنه‌ی «گوینده، نریشن، کارشناس»، نمی‌شد کارگردان این برنامه ـ به رغم ناچیز بودن هزینه‌ی ساخت ـ کمی خلاقیت خرج می‌کرد؟

با این همه، من باز هم خوشحال‌ام که برنامه‌ای را با هر کیفیتی، اما با چنین موضوعی در تلویزیون می‌بینم. شما هم این برنامه را جمعه‌ها بعدازظهر ببینید، شاید نظرتان این باشد که کلک زده‌ام و چرت گفته‌ام تا فقط تبلیغ تماشا کردن‌اش را کرده باشم!
محترماً به استحضار می‌رساند که از یک جایی که این بنده‌ی حقیر، افزون بر مدیریت و سردبیری هفتان، فقط یکی از نویسندگان آن نیز می‌باشم، و سایر اعضای هفتان نیز از نویسندگان آن می‌باشند، فلذا متن ایمیل دعوت‌نامه‌ی پرشین‌بلاگ را در این‌جا منتشر می‌نمایم تا نویسندگان هفتان در صورت تمایل در این مراسم شرکت نمایند، چون شایان ذکر شده است که وب‌سایت هفتان، از کاندیداهای اعطای جایزه‌ی تقدیر از وبلاگ‌نویسان برتر می‌باشد. قبلاً از غیبت خود که در تهران نمی‌باشم، از محضر همگان معذور می‌باشم و مراتبِ تشکر خویش را بدین وسیله اعلام می‌نمایم.

با نام خدا
نویسنده محترم وبسایت هفتان
احتراما از شما دعوت می شود در مراسم جشن پنجمین سال فعالیت پرشین بلاگ  که به منظور تقدیر از وبلاگ نویسان برتر در تاریخ چهارم مرداد ماه برگزار می گردد شرکت فرمائید.شایان ذکر است سایت شما در جمع کاندیدهای اعطای جایزه می باشد .
مکان برگزاری : پل گیشا –دانشکده مدیریت دانشگاه تهران – تالار الغدیر
شروع مراسم : شانزده و سی دقیقه
با تشکر کمیته برگزاری جشن پنجمین سالگرد تولد پرشین بلاگ



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.