خوابگرد قدیم

حیرت‌آهنگ‌ام که می‌فهمد زبان راز من
گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من

ناله‌ها در سینه از ضبط نفس خون کرده‌ام
آشیان لبریز نومیدی ‌ست از پرواز من

حسن اظهار حقیقت پر نزاکت جلوه بود
تا به بزم آیم ز خلوت سوخت رنگ ناز من

لفظ شد از خودفروشی معنی بی‌رنگی‌ام
نیست غیر از من کسی چون بوی گل غماز من

دل به هر اندیشه‌ای طاوس‌بهاری دیگر است
در چه رنگ افتاده است آیینه‌ی گلباز من

مشتِ خاکی بودم آشوب نفس گل کرده‌ام
نغمه‌ای دارم که آتش می‌زند در ساز من

گوش گو محرم‌نوایِ پرده‌ی عجزم مباش
این‌قدرها بس که تا دل می‌رسد آواز من

با مزاج هستی‌ام ربطی ندارد عافیت
رنگ تصویر دل خون است و بس پرواز من

شمع را در بزم بهر سوختن آورده‌ است
فکر انجامم مکن گر دیده‌ای آغاز من

چشم تا بر هم زنم زین دامگاه آزاده‌ام
در خم مژگان وطن دارد پر پرواز من

این‌قدر «بیدل» به دام حیرت دل می‌تپم
ره ز من بیرون ندارد فکر گردون‌‌تاز من

پاگرد

برای من، گاهی، دوباره‌خوانی رمان‌هایی که خوانده‌ام، لذت‌بخش‌تر از آثار تازه است؛ خصوصاً این روزها که رمان ایرانی خوش‌خوان و جذاب و در عین‌حال ارزشمند، زیر سایه‌ی سنگین سانسور و نیز به دلیل کاهلی و آشفتگی حاکم بر اداره‌ی کتاب ارشاد، به کالایی نایاب تبدیل شده و بدبختانه چشم‌انداز امیدوارکننده‌ای هم در پیش رو نمی‌بینیم. رمان «پاگرد» محمدحسن شهسواری از جمله‌ی رمان‌هایی ست که ارزش دوباره‌خوانی هم دارد. از هنگامی که این رمان منتشر شد تا اکنون که چاپ دوم آن هنوز در بازار هست، نقدهای چندانی بر این اثر نوشته نشد. یادداشتی که از پدرام رضایی‌زاده می‌خوانید، مروری ست بر این اثر،‌ با اشاره‌هایی به همین موضوع که گمان می‌کنم هم برای منتقدان و نویسندگان و هم برای کسانی که تا کنون به سراغ این اثر نرفته‌اند، یادداشتِ جالبِ توجهی باشد.

پدرام رضایی‌‌زاده: دو سال پیش، داستان‌نویس عزیزی ـ هرچند کم‌کار، اما با دو مجموعه‌داستان خوب ـ در جواب  چند خطی که  نه در ستایش رمان پاگرد محمدحسن شهسواری، که در حاشیه‌ی آن در وبلاگم نوشته بودم،  ای‌میلی برایم فرستاد و  من را متهم کرد به باندبازی و حمایت از چیزی که ارزش چندانی ندارد. این البته اولین ضربه نبود و از شما چه پنهان در این چند سالی که از انتشار رمان پاگرد گذشته، خیلی‌ها از من پرسیده‌اند که «چرا رمان پاگرد را پیشنهاد می‌‌کنی» یا «این رمانی که برایم آورده‌ای رمان خوبی است؟» و «اگر خوب است چرا  خیلی پرفروش نبوده و حتا نامزد دریافت جایزه هم نبوده است؟» [ادامـه]

این راه بیراه است
نویسنده‌ی مهمان: احمد غلامی
در اولین دوره‌ی جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات که در سال ۱۳۷۸ در دانشگاه تهران برگزار شد، در کنار اهدای جوایز، از احمد محمود تجلیل کردیم. اصلاً فکر نمی‌کردم او آن‌قدر خوشحال شود و حضورش به جلسه‌ی ساده‌ و معمولی ما شکوه و عظمتی وصف‌ناپذیر ببخشد. صدای کف‌زدن‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد و احمد محمود با خضوع و فروتنی باورپذیر، جلوی جمع کرنش می‌کرد. اصلاً تا آن روز فکر نمی‌کردم برای این چیزها هم می‌شود اشک شوق ریخت.

وقتی احمد محمود قرار بود جایزه‌ی ۲۰ سال ادبیات داستانی را بگیرد، برای گرفتن جایزه‌اش لحظه‌شماری می‌کردم. من یکی از اعضای اصلی گروه داوری بودم، اما در سالن تالار وحدت هر چه انتظار کشیدم نام او را صدا بزنند، نزدند و در بهت و حیرت به لوح و تندیسی زل زدم که روی میز جا مانده بود. وقتی احمد محمود را در سالن دیدم که بر عصا تکیه داده تا خشم درونش را از بی‌مهری خیلی‌ها کنترل کند، درس بزرگی گرفتم: با احمد محمود که این کردند، با ما چه خواهند کرد؟

وقتی احمد محمود در بیمارستان میرعماد در بخش ICU بستری بود و آخرین شب زندگی‌اش را می‌گذراند، به ملاقاتش رفتم.نیمه‌شب بود، اما پرستار برخلاف مقررات مرا به بخش راه داد، چون می‌دانست مردی که فردا خورشید را نمی‌بیند، قانون خودش را دارد. احمد محمود به دشواری نفس می‌کشید و دور تا دور بدنش پوشیده از قالب‌های کوچک یخ بود. نهنگی در خشکی که رؤیای پیوستن به دریا را در سر می‌پروراند تا از دیار روشنفکرکش بگریزد. او به قالب‌های کوچک یخ دل نبست و فردای همان روز از قالب تن گریخت.

اغلب روشنفکران ما سرنوشتی این‌گونه داشته‌اند. در عسرت و تنگدستی بر اصول خود پافشاری کرده‌اند. آن‌ها اصولگرایانی بی‌ادعا بودند. نمونه‌هایش فراوان است: هوشنگ گلشیری و علی‌اشرف‌ درویشان از دو نحله‌ی فکری کاملاً متفاوت بودند اما پایبند به اصول روشنفکری. روشنفکران اصول‌گرا‌ هرگز اصول‌شان را دستاویزی برای رسیدن به قدرت به کار نبردند. نام‌های بسیاری، خاطرات بسیاری و تصاویر بسیاری را می‌توان از روشنفکران اصول‌گرا در این‌جا بگویم و برای این‌که فکر نکنید می‌خواهم غلو کنم، به یک نمونه‌ی دیگر بسنده می‌کنم. وقتی از محمود دولت‌آبادی در جایزه‌ی منتقدان تجلیل کردیم، هدیه‌ای برایش در نظر گرفته بودیم که ناشران خصوصی آن را تهیه کرده بودند. دولت‌آبادی هدیه را نگرفت و گفت: «آن را بگذارید برای نویسندگان جوان.»

نمی‌خواهم در وصف روشنفکران اغراق کنم. آن‌ها هم انسان هستند، با نقاط قوت و ضعف خودشان؛ مثل همه‌ی آدم‌ها، مثل روحانیون، مثل نویسندگان متعهد و مثل خیلی‌های دیگر. اما این روزها چه شده که به قول حضرت مسیح، خرده‌چوب را در چشم برادر خود می‌بینید اما تیر را در چشمان خود نمی‌بینید؟

در هیچ دوره‌ای پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا به این اندازه علیه روشنفکران فعالیت نشده است. پس از روی کار آمدن دولت نهم و به قدرت رسیدن اصول‌گرایان و به دست گرفتن سکان فرهنگ در وزارت ارشاد، این فضا و رفتار علیه روشنفکران از سوی اصول‌گرایان را می‌شد پیش‌بینی کرد. اصول‌گرایانی که حتا در حاشیه‌ی قدرت دولت‌های پیشین هم نبودند، هرگز نسبت به مسائل فرهنگی بی‌اعتنا نبودند و در ۱۶ سال ریاست‌جمهوری علی‌اکبر هاشمی ‌رفسنجانی و سیدمحمد خاتمی، لحظه‌ای از انتقاد و فشار به وزارت ارشاد دست برنداشتند و در بسیاری موارد نیز مانع اهداف بلندمدت و کوتاه‌مدت وزیران ارشاد شدند و گاه نیز به دلیل فشارهای بی‌امان آن‌ها، وزارت ارشاد وزیران خود را از دست داد یا دچار بحرانی اساسی شد. استعفای سیدمحمد خاتمی از وزارت ارشاد و استیضاح عطاءالله مهاجرانی اوج این درگیری‌ها بوده است.

باید اعتراف کرد، آن‌قدر که اصول‌گرایان در براندازی بینش فرهنگی دولت‌های پیشین تلاش کرده‌اند، صاحب‌منصبان فرهنگی دولت‌های پیشین در حفظ و اقتدار برنامه‌ی فرهنگی خود انسجام و اعتقاد نداشته‌اند. همین جا هم به این نکته اشاره ‌کنم که اصول‌گرایان نیز هیچ برنامه‌ی‌ فرهنگی جدی برای ادامه‌ی جهاد خود ندارند. آن‌ها تک‌تک خاکریزهای فرهنگی را فتح کردند. اما گویا آن‌ها فقط برای مبارزه زاده شده‌اند، و برنامه، سعه‌ی ‌صدر و افرادی کارآمد برای ایجاد جریانی پویا و ماندگار ندارند. حتا آنها نمی‌توانند جریان‌های متعدد نویسندگان متعهد و مسلمان را راضی نگاه دارند و در تبلیغ موثر و فروش «واقعی» کتاب‌های نویسندگان‌شان موفق باشند. رسانه‌های فرهنگی اصول‌گرایان حتا نتوانسته‌اند در قد و قامت نویسندگان خودشان باشند و بعضاً نویسندگان متعهد و مسلمان از گفت‌‌وگو با نشریات اصول‌گرایان رندانه سر باز می‌زنند.

بگذریم، این نکته بحث مفصل‌تر و ریشه‌ای‌تری را می‌طلبد که مجالش در این مقال نیست. در این میان، حمله‌ی مراکز فرهنگی اصول‌گرایان به روشنفکران عجیب نیست و طبیعی ست اگر شدت هم بگیرد، اما نکته‌ی مهم این است که امروز کسانی به طیف حمله‌کنندگان به روشنفکران پیوسته‌‌اند که خود زمانی آرزوی دیدار با احمد شاملو، محمود دولت‌آبادی، بهرام بیضایی، رضا براهنی و... در سر می‌پروراندند و هر یک به لطایف‌الحیلی به دنبال تایید کتبی و شفاهی آن‌ها بودند. اما اینک در بازار گرم حمله به روشنفکران، عافیت و سلامت و ماندن را در همگام و همسو شدن با اصول‌گرایان می‌دانند. آن‌ها می‌دانند همه چیز زود فراموش می‌شود و فردا اگر کس دیگری بر اریکه‌ی قدرت باشد، ساز دیگری خواهند نواخت.

نمی‌دانم چگونه اصول‌گرایان در زمانی واحد می‌توانند با نا‌اصول‌گرایان هدفی مشترک را پی بگیرند! بعد از گذشت ۳۰ سال از انقلاب و وقوع بیش‌ترین حمله به طیف نویسندگان و هنرمندان روشنفکر، خوشبختانه برای روشنفکران و متأسفانه برای اصول‌گرایان، هنوز اگر آثار ماندگاری در سینما، ادبیات و نقد وجود دارد از آنِ روشنفکران است و تفکر آنان بر فرهنگ و ادبیات ما سیطره‌ای جدی دارد. البته در میان نویسندگان و هنرمندان مسلمان متعهد نیز آدم‌های موثر و ماندگار وجود دارند، اما متفرق‌اند و جریانی کلان در فرهنگ ادبیات و سینما نیستند.

فرهنگ‌ ما به آدم‌هایی چون احمد محمود، محمود دولت‌آبادی، محمدرضا شفیعی‌کدکنی، هوشنگ گلشیری، احمد شاملو و... بدهکار است. اگر بدهکاری خود را نمی‌پردازید اشکالی ندارد، طلبکاری نکنید. اگر طلبکاری هم می‌کنید، اشکالی ندارد، حداقل ناسزا نگویید. این راه را که برای حفظ خود می‌روید، پیش از شما خیلی‌ها رفته‌اند؛ این راه بیراه است.

پس از تحریر: خوشبختانه مرا نه نویسندگان متعهد و مسلمان قبول دارند و  نه روشنفکران. پس شائبه‌ی حمایت از جریانی خاص در این یادداشت منتفی ست.

یک سال و نیم پیش هم گفتم که باور کنید بخشی از آشفتگی اوضاع فرهنگی، لزوماً به نگاه اقتدارگرایانه‌ی مدیران کنونی کشور و جزم‌اندیشی اقلیتی صدرنشین مربوط نمی‌شود؛ بخشی از این آشفتگی به دلیل ندانم‌کاری، ناپیشه‌کاری، نابلدی، خامی، بی‌تجربگی و برخوردهای سلیقه‌ای ایشان ایجاد شده و می‌شود. عجیب آن‌که پس از سه سال تکیه‌ی ایشان بر مصادر امور هم هنوز هیچ نشانی از برنامه و فکر منسجم و درایت و... در تصمیم‌گیری‌ها و اقدامات سلبی و ایجابی ایشان دیده نمی‌شود. تازه‌ترین نمودِ این آشفتگی، ماجرای کنسرتِ گروه امریکایی و مسلمان «دبو» است که متصدیان دولتی فرهنگ و هنر، چنان عجیب و غریب رفتار کردند که حتا مشاور هنری رئیس دولت هم به صدا درآمده که: "این حرکت، تصوير ناخوشايندی از جريان مديريتی کشور به اذهان متبادر می‌سازد."

این تصویر کاملاً درست است: مجوز کنسرت گروه «دبو» ساعاتی پیش از شروع برنامه لغو می‌شود، چند روز بعد وزیر ارشاد سماً از اقدام مدیران‌اش در لغو این کنسرت دفاع می‌کند و درست در همان روز، شمقدری که مشاور هنری رئیس دولت است، به شدت به رفتار وزارت ارشاد در این باره انتقاد می‌کند و حتا می‌گوید: "هنوز مشخص نشده به چه دليل و توسط چه مرجعی اين مجوز لغو شده." و داستان وقتی خنده‌دارتر می‌شود که رئیس دولت، با دستی پر از هدیه، به بدرقه‌ی گروهی می‌رود که برای اجرای کنسرت آمده بودند، ولی اجازه‌شان لغو می‌شود و در عوض، کنسرتی را هنگام رفتن تماشا می‌کنند که در طول عمرشان در هیج کشور اسلامی که هیچ، در هیچ جای دنیا هم ندیده‌اند! کنسرتی عجیب ولی واقعی از آشفتگی، بی‌برنامگی، کج‌سلیقگی و... کنسرتی که ظاهراً برای دولت هزینه‌ای ندارد و رایگان است، ولی هزینه‌های سنگین آن از جیب اموال عمومی (مردم) و جیب فرهنگ و هنر و اعتبار ایران، در سکوتِ تلخ این روزها پرداخت می‌شود.

گزارش کامل این ماجرا را با همه‌ی جزییات‌اش می‌توانید در روزنامه‌ی اعتماد امروز بخوانید.

و به چهارمین سال زندگی‌اش رسید و من، این روزها آن‌قدر رنجورم و خسته و ساکت که در این زمانِ «باید خوش بودن»، به جز «خسته نباشید و ببخشیدم» گفتن به همکارانِ بزرگوار و بی‌نام‌ام در هفتان که تنها پشتیبانان صادق من در این راه دشوار بوده‌اند تا کنون، تنها دست می‌آویزم به شعری از احمد شاملو که:
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم | که آشکارا در پرده‌ی کنایت رفت
مجال ما همه این تنگ‌مایه بود و دریغ | که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

داستان چیست که تازگی‌ها برخی نویسندگان و هنرمندان متعهد و انقلابی، تلاش می‌کنند التزام و پیوندِ خود را پیوسته بر سر کوچه و بازار اعلام کنند؟

این از رضا امیرخانی، نویسنده‌‌ای که با همه‌ی هوش و توانایی و خلاقیت و ایمان‌اش ـ که می‌تواند به آن‌ها تکیه کند ـ در نشست‌های ادبی در باره‌ی آثارش، بارها جمله‌هایی به این مضمون گفته که: "چارچوب ذهنی من مثل تمام ایرانی‌ها در سیطره‌ی وقایع اطرافم مانند انقلاب اسلامی و شخص امام خمینی و رهبری ست." و در مقابل‌اش محمدرضا سرشار که او هم در هر نشستی اصرار دارد خاطره‌هایی تعریف کند از مقام رهبری؛ هم‌چنان که امروز در نشستی در باره‌ی کتاب‌اش گفته: چون به این چیزها افتخار می‌کنم، خاطره‌ای از مقام معظم رهبری ذکر می‌کنم. ایشان می‌فرمودند: من کسی نیستم که زندگی حضرت رسول(ص) را ندانم، ولی وقتی این برنامه را گوش می‌کردم احساس می‌کردم زندگی حضرت رسول(ص) را دارم می‌بینم... ایشان می‌فرمودند من آدم سخت‌گیری هستم ولی هر چه به این برنامه گوش دادم نتوانستم که اشکالی از آن بگیرم."

آن هم از مجید مجیدی که پریروز در ویژه‌نامه‌ی جام جم حرف‌های زیادی زده بود از جمله: "در هیچ دوره‌ای سیاستگذاران فرهنگی نتوانسته‌اند به وجود آورنده‌ی اتفاقات بزرگ باشند و به همین دلیل هم آقا در دیدار با سینماگران انتقاد کردند به وضعیت موجود و به صراحت گفتند امید من به شماهاست." یا در مورد فیلم بدوک، "هجمه‌های زیادی به من شد، ولی در برابر همه‌ی این هجمه‌ها، آقا یک پیغامی به من دادند که اگر قرار باشد کسی انتقاد کند و به چالش بکشاند همین شماها هستید."

البته مجید مجیدی این را هم گفته که: خيلی‌ها بعد از چاپ اين مصاحبه خواهند گفت که مجيدی هم نگاه حکومتی دارد، ولی خدا خودش می‌داند که نگاه من به ايشان خيلی متعالی ست و برايم آن زمان که هنوز رئيس جمهور نبودند و بعد که بودند و می‌آمدند پيش ما و سر سفره با ما املت می‌خوردند با الان که رهبر مملکت هستند، فرقی نکرده‌اند.

حتا بوهای گند هم مثل بوهای خوب، شخصیت‌های متفاوت و مستقلی دارند.  [منبع]

این روزها، بحث در باره‌ی تورم اقتصادی، سیاست خارجی ایران در موضوع انرژی هسته‌ای، رویارویی نظامی امریکا با ایران و انتخابات بعدی ریاست جمهوری، و اوضاع فرهنگی کشور به خصوص در حوزه‌ی کتاب و سینما با محوریت وزارت ارشاد بسیار داغ است. کمی این‌گوشه‌تر، بحث در باره‌ی نازایی یا زایایی زبان فارسی هم مدتی ست که گرم شده و علاقه‌مندان خودش را دارد. هفته‌ی گذشته، نشستِ شهر کتاب با همین موضوع برگزار شد که در آن، آقایان ابوالحسن نجفی، علی‌محمد حق‌شناس و محمد دبیرمقدم سخن گفتند. در کنار پرداختن و رسیدگی به موضوعات مهم و ظاهراً حل‌ناشدنی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران، پیشنهاد می‌کنم گزارشی هم از سخنان آقایان نجفی و حق‌شناس و بخش نخستِ سخنان دکتر دبیرمقدم را در ادامه بخوانید. [ادامـه]

این یادداشت صرفاً جنبه‌ی آموزشی دارد، چون اصلاً جنبه‌ی غیرآموزشی ندارد.
خبرگزاری فارس: عده‌ای كه قصد حضور در مراسم هشتمين سالمرگ احمد شاملو در امامزاده طاهر كرج را داشتند با ممانعت نيروی انتظامی مواجه شدند. نیروی انتظامی حاضر در محل، به خبرنگار فارس گفته است این مراسم فاقد مجوز قانونی است. عده‌ای که طبق هماهنگی قبلی با اتوبوس از تهران به کرج رفته بودند پس از مدتی سرگردانی به تهران بازگشتند. دعوت‌کنندگان به این مراسم، مدت‌هاست که غیرقانونی اعلام شده‌اند.

ـ غالباً کلمه‌ی «فقدان» و «فاقد» را در جای اشتباه به کار می‌بریم. «فقدان» به معنای گم کردن و از دست دادن است، نه «نداشتن» و «نبودن». در جمله‌ی بالا، بهتر این است که بنویسیم: این مراسم مجوز قانونی ندارد.
ـ استفاده از «طبق» به جای «مطابق» کاملاً غلط است. افزون بر این، «مطابق» یعنی موافق و برابر. پس استفاده از «مطابق» هم در خیلی از موارد به غلط مصطلح تبدیل شده. در جمله‌ی بالا، خیلی راحت می‌شود گفت "عده‌ای که «با» هماهنگی قبلی، با اتوبوس..."
ـ جمله‌ی آخر این بند هم از اساس بی‌معنا ست. نمی‌شود گفت و نوشت که "دعوت‌کنندگان غیرقانونی اعلام شده‌اند". آقاجان؛ این غلط است. یا باید بنویسیم: اقدام دعوت‌کنندگان کاری غیرقانونی بوده، یا باید مثلاً بگوییم: نهاد (یا انجمن یا کانون) دعوت‌کننده غیرقانونی ست.

خبرگزاری ایرنا: هشتمین سالگرد درگذشت شاعر فقید احمد شاملو عصر امروز (چهارشنبه) با حضور جمعی از مردم در آرامگاه وی در امامزاده طاهر(ع ) کرج برگزار شد. در این مراسم که با حضور شماری از دوستداران وی بر سر مزار مرحوم برگزار گردید، شرکت‌کنندگان با قرائت فاتحه و نثار تاج گل، گزیده‌هایی از اشعار وی را قرائت کردند.
ـ این خبر چون بدجوری واقعیت دارد، شبهِ ویرایش‌ نمی‌شود.

وزیر ارشاد: در حال حاضر استراتژی‌ای را قرار داده و مقداری اقدامات سلبی را انجام داده‌ایم. اگر با ایده‌آل مطلق عمل کنیم، باید دست آخر در سینماها را ببندیم؛ البته ما اجازه‌ی بستن در سینماها را نداریم و اجازه نداریم برخورد با سینما، برخورد حذفی باشد. [منبع: ایسنا]

ـ "قرار داده و... انجام داده‌ایم" غلط است. درست‌اش این است: "قرار داده‌ایم و... انجام داده‌ایم" یا "قرار داده، ... انجام داده‌ایم"
ـ "اجازه نداریم برخورد با سینما، برخورد حذفی باشد." این جمله از نظر معنا غلط است. درست‌اش می‌تواند این باشد: "اجازه نداریم که برخوردمان با سینما حذفی باشد."

رئیس دولت: در تمام ایران، حتا یک نفر پیدا نمی‌شود که از حقوق مسلم هسته‌ای سر سوزنی عقب‌نشینی کند. [منبع: ایرنا]
ـ این جمله هیچ‌گونه غلط ویرایشی ندارد.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.