خوابگرد قدیم

بهمن دارالشفایی: خیلی‌ها دارند داخل و خارج ایران پول و کمک جمع می‌کنند و می‌فرستند. به نظر من بهترین انتخاب این است که هر کس به هر کس اعتماد و دسترسی بیشتری دارد کمکش را به دست او برساند و اگر هم نه به هلال احمر اعتماد کند. بخصوص در مورد کمک‌های غیرنقدی. یکی دو نکته:

- این‌طور که من فهمیده‌ام بیشتر گروه‌ها آدم ماشین‌دار (به‌خصوص وانت یا کامیون)‌ برای فرستادن وسایل به منطقه کم دارند. اگر این‌کاره هستید که باهاشان تماس بگیرید.

- رئیس سازمان انتقال خون گفته به خون نیاز دارند بخصوص که در آینده نزدیک مملکت چند روز تعطیل است.

اما برای کمک‌های نقدی و غیرنقدی، راه‌های قبلی کماکان باز است:

- حساب پی‌پل خود من برای ساکنان خارج از ایران ([email protected])

- ایران‌چریتی: توضیحات بیشتر را قبلاً نوشته‌ام و در سایتشان هم هست. باید به‌شان ایمیل بزنید و بگویید چه‌جور کمکی می‌توانید بکنید و آنها به‌تان می‌گویند که چه کنید. [email protected]

- کریم عابدی، معاون سابق استاندار آذربایجان شرقی و از اعضای جبهه مشارکت. من در فیس‌بوک دیده‌ام که سعید شریعتی و عبدالله رمضان‌زاده کاملاً ایشان را تایید کرده‌اند. رمضان‌زاده نوشته: "گزارش ساعت ۲۲ به نقل از آقای دکتر کریم عابدی از مناطق زلزله‌زده: کمک‌های خودجوش مردمی در راه است. مردم با حداقل امکانات خود برای کمک به منطقه آمده‌اند. کمک های مالی خوبی هم به حساب ایشان واریز شده است و دوستان مشغول هزینه‌ی آن برای تهیه لوازم مورد نیاز هستند."

حساب جاری سیبای بانک ملی 0101737743007
شماره کارت شتاب 6037991115065884 بانک ملی
هر دو به نام کریم عابدی

این راه‌ هم هست:

- انجمن احیای ارزش‌ها
من آشنایی شخصی با این انجمن ندارم اما مدیرانش خسرو منصوریان و فاطمه فرهنگ‌خواه، از فعالان ملی-مذهبی، هستند که همین باعث می‌شود کاملاً به‌شان اعتماد داشته باشم. ضمن این‌که ظاهراً تجربه‌ی خوبی در زمینه کمک بعد از بحران دارند و بعضی از دوستانی که با آنها کار کرده‌اند کاملاً تاییدشان می‌کنند. گزارش‌هایی هم که روی سایت‌شان می‌نویسند این حس را تقویت می‌کند. این‌طور که نوشته‌اند اولین گروه‌شان به منطقه رفته و عکس‌هایی هم گذاشته‌اند.

شماره حساب ۰۱۰۵۶۶۹۶۷۲۰۰۲ بانک ملی شعبه امیرآباد، کد ۱۲۸  سیبا
شماره حساب  IR390170000000105669672002  شبا

کمک‌های غیرنقدی مورد نیاز:
شیرخشک، شیشه شیر، پستونک، شیشه‌شور، غذاهای مکمل، پوشک، پماد سوختگی، پودر بچه، دستمال مرطوب، لباس، دمپایی، لباس زیر، نوار بهداشتی، دستمال مرطوب، بتادین، صابون، پودر لباسشویی، مسواک، خمیردندان، او.آر.اس ـ دمپایی، لباس زیر، لباس، دستمال مرطوب، مسواک، خمیردندان، اسباب‌بازی، مدادرنگی و دفتر نقاشی، بیسکویت، آب‌معدنی کوچک، پتوی سفری و انواع غذاهای کنسروشده و کمپوت‌های میوه

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۱۶)
نویسنده: هادی معصوم‌دوست

تیغ و خوناز در ارشاد که تو می‌روم، همین که پایم را می‌گذارم توی طبقه‌ی اداره‌ی کتاب تقریبا همه می‌شناسندم. اگر به اسم نباشد حداقل به قیافه می‌شناسند. خیلی‌ها تا من را می‌بینند ازم می‌پرسند که بالاخره داستان کتابم به کجا رسید! خب شوخی که نیست! یک سال رفتن و آمدن است. یک جورهایی شده‌ام مثل کارمند آنجا. کارمند بی‌جیره و مواجبی که همه عادت کرده‌اند به دیدنش و خودم هم عادت کرده‌ام به انتظارهای طولانی‌ام توی راهروهای آن.

روز اولی که بعد از دو ساعت و نیم منتظر نشستن بالاخره رفتم توی اتاق رئیس اداره کتاب، خوب یادم هست. وقتی داخل شدم و پشت میز بزرگی که توی اتاق بود نشستم حال چندان خوبی نداشتم. با خودم گفتم خب می‌خواهی حالا بهش چه بگویی؟ می‌خواهی بهش بگویی آقای فلانی به کتابم مجوز بده؟ همین‌قدر گل‌درشت؟ توی مِن و مِن بودم. فشار می‌آوردم به خودم که کلمات را پیدا کنم و تحویل آن مردی بدهم که آن ور میز با آن کت وشلوار سرمه‌ای و مو و ریش آراسته نشسته بود. دیدم این‌طور توی فشار نمی‌شود. برای همین خودم را ول دادم. [ادامـه]

محمدعلی کشاورز در خانهمحمدعلی کشاورز: مهندس مشایی از دوستان خوب من است و از آدمهای فرهیخته‌ی این مملکت هستند. خیلی کم پیدا می‌شود که این چنین آدم‌هایی پیدا شوند. مهندس آدمی پاک، صاف و بی‌آلایش است که فقط برای مملکتش زحمت می‌کشد. این خیلی ارزش دارد و اکثر مردم هم فهمیده‌اند و می‌دانند که مهندس مشایی از جان و دل برای مملکت ایران زحمت می‌کشد. البته خیلی‌ها هم هستند که نمی‌فهمند و یا می‌فهمند و تخریب می‌کنند... این آدم پاک، بی‌آلایش و به معنای واقعی یک مسلمان ایرانی ست... این مرد مردی ست که واقعاً فرهیخته است، مردمش را دوست دارد، مملکتش را دوست دارد، مذهبش را دوست دارد، پاک، بی‌آلایش و کوچک‌ترین نقطه ضعفی در زندگی‌اش نیست...

آقای مهندس مشایی دارد کار می‌کند، زحمت می‌کشد، آدم پاکی هم هست. نه دزد است، نه مال مردم‌خور. ادبیات و تاریخ مملکت خود را می‌داند شعرای مملکت خود را می‌شناسد. من اگر بخواهم راجع به رییس جمهور حرف بزنم بعضی می‌گویند می‌خواهد سوء استفاده کند، پس حرف نمی‌زنم. ولی در درون خودم می‌دانم که ایشان چه کار کرده‌اند و چه خدماتی داشته است... من اعتراف می‌کنم که مهندس مشائی کسی ست که فرهنگ را می‌شناسد، مردم کشورش، آداب و رسوم مملکت خود را می‌شناسد و اگر ایشان بیایند برای ریاست جمهوری بسیار خوب است. دوست دارم اولین کسی باشم که از مهندس مشایی دعوت کنم که برای کاندیداتوری ثبت نام کنند... مردم باید تفکر ناب مهندس را بشناسند...

وی هم‌چنین گفت: من چه قبل از انقلاب چه بعد از آن، مجیز هیچ‌کس را نگفته‌ام. [منبع]

پ.ن
محمدعلی کشاورز را دوست می‌دارم، حتا اگر حالش خوب نباشد!

بغض امشب پسرم را فراموش نخواهم کرد. بارها و بارها از من در باره‌ی آن‌ که خدا را ‌آفریده است و نیز جنس و جای خدا می‌پرسد. هر بار سعی کرده‌ام ذهنش را به پرسش‌های دیگری سوق بدهم و این بار که پشت میز کارم نشسته بودم و سرم روی کار، دستش را زیر چانه‌ام آورد و صورتم را به طرفِ خودش برگرداند و زل زد به چشم‌هام و گفت: «این مسئله به نظر من خیلی پیچیده است، فکر می‌کنم برای شما هم پیچیده است، نه بابا؟»  و وقتی با کله و زبان جواب دادم که "بله، خیلی پیچیده است" ناگهان چشمانش خیس شد و با صدایی که می‌لرزید، گفت: «من می‌دونم، ما اصلاً وجود نداریم، ما همه نقاشی هستیم، این هیولاهان که وجود دارن، ما فقط نقاشی هستیم، اونا ما رو کشیده‌ان، اونا وجود دارن، ما نه، و این خیلی بده که ما اصلاً وجود نداریم... و من الانه که دیگه گریه کنم...» و دستانش را دور گردنم حلقه کرد و سرش را روی شانه‌ام گذاشت و من، نه فقط پدرانه که، هم‌دلانه او را تنگ فشردم و سنگینی بار هستی را زیر صدای نفس‌های هم‌‌دیگر قورت دادیم.

در کارتون «هورتون»، که امیدوارم دیده باشید، آن‌هایی که داخل یک گل قاصدک زندگی می‌کنند، خیال می‌کنند همه‌ی دنیا فقط همان‌ جا ست. بعد از این که هورتون (که یک فیل است) قاصدک و دنیای آن‌ها را جابه‌جا می‌کند و زندگی‌شان به هم می‌ریزد، یکی می‌گوید: «اگه دنیای خودِ هورتون هم روی یه قاصدک دیگه باشه چی؟» فرزندان ما نسل مخاطبانِ اصلی کارتون‌هایی بسیار از این دست‌ اند. باید خودم را برای روزهایی سخت‌تر آماده کنم. سخت نه برای آن که جواب پرسش‌هاش را بدهم، از آن جهت که یاری‌اش کنم تا از پرسش‌گری برنگردد. ما در کودکی اگر در باره‌ی خدا و هستی پرسشی داشتیم، یا به زبان نمی‌آوردیم یا اگر جرئت می‌کردیم و می‌گفتیم، یک جواب تشرگونه‌ی بزرگ‌ترمان کافی بود تا دیگر به پرسش‌مان نیندیشیم و خاک‌بازی‌مان را بچسبیم. نه فرزندان ما هم‌سان دوران فرزندی‌ خودمان اند، نه ما پدران‌مان ایم و نه خاک و تُرتُره اسباب سرگرمی تابستان اینان است. این یادداشت را به نام سیدپارسا شکراللهی می‌نویسم تا بعدها اگر خواند، یادش بیفتد که در هشت سالگی از اعتقاد خودیافته‌ی یکی‌دوساله‌‌اش به تناسخ، که در باب زندگی و مرگ به او آرامش می‌بخشید، به عالم مُثُل رسید و به جدال با هیولاها برخاست! اما هیچ‌گاه بازنده نبود، چون همواره فکر می‌کرد و پیوسته می‌پرسید.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.