خوابگرد قدیم

فروغ روشن‌زاد: تلخ‌ترین اتفاقات این روزها، حوادث خون‌بار مصر است. اتفاقات پرشمار و تکان‌های دنیای خبر لحظه به لحظه  است. می‌خواهیم تیتری را به کار بگیریم که همین لحظه به لحظه بودن گزارش را نشان بدهد. قالب آشنای قدیمی داریم؛ استفاده از سرخط «لحظه به لحظه با...». با چی؟ تفاوت مفهوم این دو تیتر چیست؟ «لحظه به لحظه با عملیات نیروهای امنیتی علیه هواداران مرسی» و «لحظه به لحظه با اعتراضات در مصر».

در اولی نویسنده و خواننده‌ کجا ایستاده و در دومی کجا؟ این تفاوت ناشی از بار عاطفی «با» در معنای «همراهی» ست. این هر دو در سایت بی‌بی‌سی منتشر شد؛ اولی در نخستین روز حمله به مردمان معترض و دومی چند روز پس از آن. اشکال تنها دستورزبانی نیست که تیترها را غلط می‌گرداند، استفاده‌ی نابجای واژه در تیتر نیز باعث کژ و کوژ شدن معنا می‌شود. این ایراد دوم اغلب در قالب‌های یخ‌زده‌ در ذهن خبرنویسان و روزنامه‌نگاران ریشه دارد؛ این که سال‌ها ست سرخط گزارش‌های لحظه‌ای را با همین «با»ی معروف دیده‌اند و از جایی به بعد دیگر شرطی رفتار می‌کنند و معنای دقیق واژه‌ها و کاربردهای متفاوت حسی و منطقی‌ آن‌ها فراموش‌شان می‌شود.

مثال روشن تازه‌ی دیگری هم هست: «نصرالله حادثه‌ی تروریستی جنوب بیروت را تسلیت گفت» این خبر حیرت‌انگیز خبرگزاری فارس است که از آن درک می‌کنیم نصرالله حادثه‌ی تروریستی را «محکوم» کرده و کشته شدن چندین نفر بر اثر این حادثه را به مردم «تسلیت» گفته است. وگرنه خودِ حادثه‌ي تروریستی را که تسلیت نمی‌گویند. کم‌سوادی خبرنگار در متن خبر از حدس به یقین تبدیل می‌شود، وقتی که در توضیح خبر می‌نویسد: «وی حادثه تروریستی روز گذشته که به کشته شدن ۲۵ نفر و مجروح شدن صدها نفر دیگر منتهی شد، تسلیت اعلام کرد.» در این جمله خبرنگار «تسلیت» را به معنای عزا هم به کار برده است! بگذریم از این که «را»ی پس از «حادثه‌ی تروریستی» را هم به تشخیص عالمانه‌ی خود برداشته است!

عنوان، پیشانی هر خبر و مطلبی ست و کجا از پیشانی مهم‌تر در نمایش کم‌سوادی و نیز بی‌سلیقگی و سخت و بد فارسی نوشتن؟ شاید کم‌تر کسی پیدا شود که مثلاً از محسنی اژه‌ای رعایت اصول نگارش فارسی را توقع کند. او ممکن است به‌سادگی اشتباه کند و خیلی کژ و کوژ بگوید: «یکی از دلایلی که افزایش ورودی پرونده به دستگاه قضایی را ایجاد کرده، نگاه مجرمانه به هر موضوعی ست.» که یکسره بی‌معنا ست. ولی این که خبرنگار سایت «کلمه» یکی از اشتباه‌های فاحش این جمله را به نیرومندی در عنوان بیاورد، زشتی اشتباهش دوچندان می‌شود.

تیتر این است: «باید نگاه مجرمانه‌مان را تغییر دهیم»؛ اغلبِ خوانندگان می‌فهمند که مقصود گوینده این است که باید هر چیزی را جرم نبینیم و نپنداریم. اما این که ما از جمله‌ای غلط مفهوم درست را درک می‌کنیم، ناشی از نیروی درک زبانی ما و آشنایی کم و بیش ما با انبوه غلط‌نویسی‌ها و غلط‌گویی‌ها ست. اگر سخت است که به بحث صفت‌های نسبی و قید در زبان فارسی درآیید، کافی ست واژه‌ی «مجرمانه» را کنار «رفتار» بگذارید و ببینید به چه معنایی می‌رسید تا دریابید که نگاه مجرمانه مصداق و مفهوم روشنی ندارد، البته به جز در شرع که آن هم یقیناً مقصود محسنی اژه‌ای نبوده است، چه رسد به خبرنگار محترم!

این که جای هر حرف اضافه کجای متن است، اگر دانستنش بر هر روزنامه‌نگاری واجب باشد، دانستن جای  آن در عنوان اوجب واجبات است! در زبان فارسی ما همواره «به» چیزهایی نیاز داریم و «از» چیزهایی بی‌نیاز ایم. از این جهت، آیت‌الله خامنه‌ای هم جزو ما شمرده می‌شود و اگر قرار باشد بی‌نیاز باشد، «از» چیزی ست نه «به» چیزی. نمی‌توان گفت و نوشت «بی‌نيازی آيت‌الله خامنه‌ای به توسعه سياسی»؛ هم‌چنان‌که خبرنگار رادیو فردا نوشته است. 

این‌ها نمونه‌هایی ست روشن از بی‌اعتنایی به کاربرد درست زبان و اجزای آن، که اگر برای عوام کراهت دارد، برای من و شما و روزنامه‌نگاران حرام است.

چند عنوان دیگر را هم ببینیم و بخوانیم

ـ «حضور اعتراضی یکصد کارگران ساختمانی در صحن علنی مجلس‎»
در برخی زبان‌ها، مثل انگلیسی و عربی، معدود اعداد جمع را هم جمع می‌آورند. اما در فارسی معدود همواره مفرد است، چه دو تا باشد چه ده هزار تا.

ـ «اولین نکات ابهام‌آمیز نزد حسن روحانی»
واژه‌ی «نزد» در این تیتر یعنی چه؟ ابهام در سخنان روحانی؟ در زندگی روحانی؟ در آینده‌ی روحانی؟ در ریاست‌جمهوری روحانی؟ تا کل مطلب را که ترجمه‌ی یک گزارش از فیگارو ست، نخوانی، درنمی‌یابی که مقصود نویسنده ابهاماتی ست که در مسیر پیش روی روحانی وجود دارد و خود روحانی نیز تا کنون آن‌ها را روشن نکرده است. انصافاً مترجم محترم را باید بابت خلاصه کردن این معنا در واژه‌ی ساده‌ی «نزد» ستود!

ـ بلای بدنویسی فقط دامن‌گیر سیاسی‌نویسان و ورزشی‌نویسان و اجتماعی‌نویسان نیست؛ اهل فرهنگ و هنر رسانه‌ها هم گرفتار آن اند. اگر شهرام اقبال‌زاده را نشناسید و از حالش خبر نداشته باشید، از «وضعیت عمومی» در این این تیتر چه می‌فهمید: «وضعیت عمومی شهرام اقبال‌زاده وخیم است» اصطلاح «وضعیت عمومی» شاید در فضای بیمارستان یا متن گفت‌وگو در باره‌ی حال جسمی یک نفر معنای مشخص بدهد، اما در این تیتر صرفاً یک تعبیر ناقص است و جز استفاده‌ی نابجا از واژه‌های قالبی معنایی ندارد.

ـ تیترهایی هم هست که نمونه‌های حیرت‌انگیز دشوارنویسی و مغلق‌گویی نادرست در دوران معاصر است و یک بار خواندن برای درک معنای آن‌ها کفایت نمی‌کند و گاهی درک آن به مطالعه‌ی دقیق متن خبر یا مطلب موکول می‌شود. مثلاً به این تیترها دقت کنید:
ـ  اصلاح تعریف غلط از تکلیف توسط رهبر انقلاب

ـ هاشمی با کسی که ۱۰ سال نمی‌شود که تریبون دارد، قابل مقایسه نیست‎ 

این‌ها همه نمونه‌هایی است از تیترهای غلط و چپ‌اندرقیچی. حیف است اگر آن‌ها را به متنی درخشان در آشفتگی و غلط‌نویسی پیوند نزنیم. این متنی کوتاه است از یک روزنامه‌نگار در حاشیه‌ی تأسیس سایت «چورنالیسم» که توصیه می‌کنم پیش از خواندن آن نفس عمیق بکشید:


"خواندن این خبر و وجود چنین ابزاری برای فهمیدن میزان اورژینال بودن و یا کپی پیست بودن مطالب و گزارشات - غیر از نقل قول‌ها، بسیار دل‌چسب بود. مخصوصا با فراگیر شدن آن‌لاین ژورنالیسم و میزان اقزایش کثیر به یک‌باره‌ی روزنامه‌گاران سبب اتفاقات عجیب و غریبی در بحث رسانه‌ای ِ فارسی زبان شده که با وجود چنین سیستم و عامل کشف ِ بیرونی‌ای که سبب شود تا دوستان مدام به اینترنت و گزارشات دیگران دخیل نبندند، متوسل نشوند و حواس‌شان را بیشتر جمع کنند بسیار اتفاق مهمی‌ست."


و پایان‌بخش این شماره از فارسی‌ورزی باز هم غلط املایی ست که هر چه می‌خواهیم از آن بر‌گردیم، او ست که از ما برنمی‌گردد! بلند باد نام «شیرکو بی‌کس» که در وصیت‌نامه‌اش چیزهایی زیبا خواسته بود از جمله آن که در مراسم خاک‌سپاری و تعزیه‌اش موسیقی بنوازند. و افسوس که غلط‌نویسی در خبر مرگ این شاعر بزرگ هم رخ داد و وب‌سایت جرس نوشت: «می‌خواهم در مراسم خاکسپاری و تعذیه‌ام موسیقی نواخته شود.» که آدم را اول یاد تغذیه می‌اندازد و بعد که می‌بینی در این‌جا تغذیه بی‌ربط است تازه درمی‌یابی که خبرنویس محترم تعزیه را با ذال نوشته و دبیر یا سردبیر هم آن را تأیید کرده است.

غلط از این آشکارتر، نوشتن چندباره‌ی تنفیض به جای تنفیذ است که در خبرگزاری مهر و در گزارش سخنان خطیب جمعه‌ي مشهد منتشر شد که گفته بود: «این رئیس جمهور با یک واسطه  نصب شده به وسیله‌ی امام زمان است و در این راستا ما باید این تنفیض را پذیرفته و به آن پایبند باشیم.» چهار بار غلط نوشتن تنفیذ با ضاد در یک خبر یعنی این که خبرنگار بر این صورت املایی تأکید داشته و دبیر و سردبیر و دیگر همکارانش هم آن را پذیرفته‌اند، خواسته یا ناخودآگاه.

تنفیض 
با ضاد یعنی تکاندن شدید درخت یا لباس که در زبان فارسی امروز کاربرد ندارد. ضمن آن که حسن روحانی نه درخت است نه لباس، اگر هم باشد هنوز به مرحله‌ی نیاز به تکانده شدن نرسیده است! البته این احتمال هم هست که نویسنده‌ی خبر فکر کرده مراسم تنفیذ مراسم فیض‌بخشی است!

بازنشر از ایران‌وایر

دکتر سید ابوالحسن ریاضیسید ابوالحسن ریاضی*: داستان «به شیوه‌ی کیان فتوحی» را یک‌نفس سر کشیدم. روان بود، خوش‌ساخت، بدون حاشیه و البته بسیار جذاب. چون قرار بود بابت بهای رمان منتشرنشده به اظهار نظر بپردازم، چند خطی قلمی می‌کنم.

۱ـ نمی‌دانم آقای معصوم‌دوست چند سال دارد ولی در انعکاس فضای ذهنی و سرگذشت کیان فتوحی‌های شهرمان که زاد و رودی مختصر دارند و در میان طبقه‌ی متوسط دست و پا می‌زنند، موفق بوده. آدم‌هایی که میان دنیای ذهنی و عینی‌شان شکاف عمیقی ست. ما در جهان میان‌مایه‌ها زندگی می‌کنیم. آدم‌هایی که به واقع همه دریوزگی‌ها را تحمل می‌کنند تا فقط زندگی کنند. تصویرسازی از چنین وضعیت همگانی و به نوعی حدیث نفس کردن کار دشواری ست که آقای معصوم‌دوست اول شجاعت آن را یافته‌اند و سپس از پسش برآمده‌اند. البته با کمی توضیح.

۲ـ این که ما در شهری طبقاتی زندگی می‌کنیم که طبقه‌ی فقیر و غنی دارد البته واضح و مبرهن است. اما این که چرا در اغلب رمان‌هایی که می‌خوانیم این چنین نسبت به طبقه‌ی مرفه کینه داریم و ذهن و زبان‌مان با فحش همراه می‌شود، اندکی نیاز به توضیح دارد. طبقه‌ی متوسط همیشه نگاهش به طبقه‌ی بالاست، همانطور که طبقه‌ی فرودست در آرزوی رسیدن به طبقه‌ی متوسط است. نوع کنش و واکنش این طبقات نسبت به یکدیگر همواره تابع شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جامعه ایران بوده. برای مثال دهه‌ی  ۲۰ با دهه‌ی ۴۰ و ۶۰ و ۸۰  تفاوت‌ها و اشتراکاتی داشته و دارد که از مناظر مختلفی قابل تفسیر و تحلیل است. اما  به نظر می‌رسد یکی از ویژگی‌های ثابت این ۷۰ سال یعنی دهه‌ی ۲۰ تا ۹۰ نوعی حاکمیت دیدگاه‌های چپ و ایدئولوژی‌های سوسیالیستی است. نگاهی که به صورت سیستمی از طریق حزب توده  وارد ادبیات سیاسی در ایران شد و از  طریق سیطره انگاره های فکری چپ گروههای مسلحانه، مقبولیت اصحاب زندان در میان روشنفکران دهه‌ی ۶۰ میلادی تداوم یافت. در کنار این روند، پمپاژ دائمی ادبیات روشنفکری دهه‌ی ۷۰ میلادی غرب به جهان ذهنی روشنفکران جهان سوم از جمله ایران به وسیله‌ی ترجمه‌ی آثار آن ور آبی‌ها، سنتی را خلق کرده که ظاهراً به سادگی  از دست آن خلاصی نداریم. سنت تحقیر ثروت، کثافت دیدن طبقه‌ی بورژوا، بی‌اخلاق دانستن این طبقه‌، تقدیس فقر، ارزش دانستن محرومیت و... به شکل پنهانی در اغلب آثار نویسندگان به چشم می‌خورد. اگرچه شاید بخشی از این تحقیر ناشی از نرسیدن دست به گوشت باشد، ولی به هر حال در نهایت برج‌های الهیه و کامرانیه و فرمانیه برج فقیرکش اند و مستحق فحش ناموسی از سوی طبقه‌ی فرودست.

۳ـ کیان فتوحی داستان روزمره‌ای دارد، داستانی سرشار از تصاویر آشنا، زنی زیبا با لباس‌های ارزان‌قیمت، شغل دون‌پایه با انبوهی از تحقیرهای روزانه، صف اتوبوس، خریدن نان ، مادری تنها ساکن در محله‌ای شبیه همه محله‌ها و صد البته با طبقه‌ی مرفه آن قدر فاصله دارد که اگر نقشه را تا کنی باز هم همسایه نمی‌شوند. اما در این میان همواره آرزوی گریختن از این فضاحت و نکبت روزانه، شکافتن سقفی و انداختن طرحی نو، کوبیدن مشت به بینی صاحبکار هرزه و یا طغیان علیه هر نظم ناگزیر و ناگریز نهایتاً به قول مرحوم آل احمد نهایتاً  به این ختم می‌شود که در دلت مثل جاکش‌ها خط و نشان بکشی. اما این آرزو در داستان به شکلی رؤیایی محقق می‌شود. طرفه آن که در زندگی روزمره نه درِ خانه‌ای در الهیه به روی تو گشوده می‌شود. نه زنی زیبا خود را به تو عرضه می‌کند و نه در جاده‌ی شمال کسی تو و او را به هم محرم می‌کند و... و نه تو در آخر مشت بر بینی رئیس یا صاحبکار فرومایه‌ات می‌کوبی. این داستان جان می‌داد برای ساختن فیلمی که تو در پایان همه‌ی این اوج و فرودها در جایی بیدار شوی که عباسی با آن لبخند پلید دست بر روی ماتحت تو بکشد و رد شود.
با این تعبیر می‌‌شد نام داستان را «رؤیابینی به شیوه‌ی کیان فتوحی» گذاشت. اما انسان شهری امروز بدون رویا قادر به ادامه حیات روزانه و تحمل این همه میان‌مایگی و دریوزگی هر روزه نیست. از این حیث داستان معصوم‌دوست هم در وجه واقعیت روزمره و هم رویای هر روزه، قدرت قابل تحسینی در ایجاد همذات‌پنداری خواننده دارد.

به شیوه کیان فتوحی۴ـ شاید یکی از مهم‌ترین وجوه داستان به شیوه‌ی کیان فتوحی، وجه زنانه‌ی آن است. داستان بیش از توضیح مردهایی نظیر عباسی، فتوحی، امیر، پوریا و...  بیان و توصیف ناهید، نازی، مهتاب و مادر کیان فتوحی است. زنان قدرتمند، زنان بااراده، زنان متفاوت، زنان رنج کشیده و در عین حال انتقام گیرنده. زنان معمولی و غیر عادی. گویی در جهان هر روزه‌ی ما درک واقعیت پیرامونی از رویا تا کابوس، بدون زنان ناممکن است. از این حیث داستان کیان فتوحی داستانی امروزی ست، زیرا ما در هزاره‌ی جدید همواره در جهانی زنانه زندگی‌ می‌کنیم.  به دیگر سخن جهان سنتی، سپهری روان مردانه دارد و دنیای مدرن اساسا جهانی روان زنانه است. معصوم‌دوست خودآگاه یا ناخودآگاه به سیطره این وجه از حیات روزانه تاکید کرده است. پسر بچه ای که می‌رقصد و آرایش می‌کند. زنانی که زنانه‌گی آنها به اشکال مختلف بروز و ظهور می‌یابد و مردانی که تنشان و قضاوت زنان از این تن برایشان اهمیتی محوری دارد.  مردانی که همواره در اسارت آشکار یا پنهان زنان قرار دارند.

زنانی که دوران انتخاب شوندگی آنها رو به پایان است و بارقه‌های انتخاب‌کنندگی‌شان به وضوح قابل مشاهده است. این تصویر در دو صحنه پایانی به دو شکل آشکار و پنهان آمده است جایی که ناهید تصمیم می‌گیرد تا اشکان را انتخاب کند یا نه و جایی که کیان به مهتاب می‌گوید «هر تصمیمی بگیری، نه نمی‌گویم». برای این بخش مثال‌های بسیاری می‌توان ارائه کرد. از عروسک‌ها، کتاب آزاده خانم که به سمت وجه مردانه نازی پرتاب می‌شود، آرایش، مد، عکاسی، فیلم و...

۵ـ نکته‌ی قابل توجه دیگر در «به شیوه‌ی کیان فتوحی»، شخصیت نسبتا پنهان تهران است. خیابان‌های تهران، محلات آن و برج‌ها و پس‌کوچه‌هایش بیانگر سبک‌های زندگی آدم‌هایش هستند. بزرگی این شهر، ثروت آن و امتزاج آن با فرهنگ جهانی ست که وجود آدم‌هایی مانند اشکان، نازی، ناهید، عباسی و... و حتی  عصیان کیان فتوحی را باورپذیرمی‌کند. زندگی هالیوودی تنها در این شهر ممکن است. فقط در این کلانشهر رؤیا و کابوس  آمریکایی در وجه سینمایی آن ممکن و دیدنی ست . جهان تکه تکه شده و سینمایی آدم‌های تهرانی با روتوش‌های کیان بر روی زندگی جرج و مارگارت بی شباهت نیست. تصاویر آدم‌های خیابان‌های شهرمان از پشت شیشه‌های خودروها بی‌شباهت با تصاویر تلویزیونی نیست. و البته ظرافت معصوم دوست در  استفاده از تصویر داماد دندان خرگوشی فیکس شده در مانیتور پوریا تا مشتی که بر بینی عباسی می‌نشیند و frame freeze بقیه و سرانجام زدن دکمه space و راه افتادن موسیقی شش و هشت در داستان  بسیار زیبا است. هر چند  همانگونه که اشاره شد همه اینها می‌تواند در ذهن خیالباف و سینمایی امثال کیان فتوحی هر روز تکرار شود و هیچگاه به واقعیت نرسد. این جهان سینمایی – هالیووی شده نیز از امتیازات داستان بود.

۶ـ پایان داستان و چگونگی جمع کردن سفره‌ای که  در ابتدا به نظر می رسد بیش از اندازه پهن شده، از دیگر امتیازات تامل معصوم‌دوست به شمار می‌آید. این که آدم‌های کلانشهر نه شروع واضحی دارند و پایانی شفاف وجه تمایز آنان با شهرهای کوچک است. تراژدی بزرگ ما و آدم‌های پیرامون‌مان رهاشدگی و بی‌تعینی ست. در میانه به دنیا می‌آییم و در میانه می‌میرم بی آن که اثری هرچند کوچک داشته باشیم. پایان‌بندی درخشان داستان بیانگر این وجه از زندگی امثال ما ست.

۷ـ اما نکته‌ی پایانی، نوشتن چنین داستانی به عنوان کار اول، انتظارات خواننده را به شدت بالا می‌برد. انتظاری که بی‌تردید ادامه‌ی این مسیر را برای نویسنده نیازمند تلاش مضاعفی می‌کند. به عنوان کار اول می‌توان از برخی نواقص کوچک صرف نظر کرد. اما کار بعدی حتماً باید نتیجه‌ای بهتر از این تلاش را به خواننده ارائه کند و این مهم وظیفه‌ی هادی معصوم‌دوست و معلمش را دوچندان می‌سازد. سوژه، ساختار، شخصیت‌پردازی ها و پایان رها ولی به شدت قابل قبول داستان، نوید ظهور نویسنده‌ای را می‌دهد که اگر سخت تلاش کند و پا پس نکشد، شاید ده سال دیگر بتوان به او افتخار کرد. وگرنه فقط باید به همین یک گل اکتفا نمود و آن را حادثه‌ای تلقی کرد که گاه و بی‌گاه رخ می‌دهد.

* دارنده‌ی دکترای برنامه‌ریزی شهری و از مدیران کل وزارت علوم دولت خاتمی
** کتاب «به شیوه‌ی کیان فتوحی» را می‌توانید از سایت ناشر آن «نوگام» دانلود کنید . [+]

حسن روحانی در دفاع از وزیران پیشنهادی خود در مجلس گفت عده‌ای اردوکشی کردند و عده‌ای هم کهریزک درست کردند. سخنی نسنجیده که خاطر خیلی‌ از رأی دهندگان به او را آزرد. پس از آن موجی در شبکه‌های اجتماعی وب راه افتاد در بازی با واژه‌ی «اردوکشی» برای برابر کردن مفهوم آن با مصداق اصل هفتم ۲۷ قانون اساسی که: «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راهپيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏ كه‏ مخل‏ به‏ مبانی اسلام‏ نباشد آزاد است.»‏

یکی از این بازی‌ها در گوگل‌پلاس شکل شاعرانه و ادیبانه گرفت. برگزیده‌ی این ابیات و مصرع‌ها را که اغلب امتیاز بیش‌تری هم گرفتند در زیر می‌آورم. اگر اهل شعر و شاعری هستید و از اردوکشان هم بوده‌اید یا نبوده‌اید ولی اردوکشان را دوست می‌دارید، می‌توانید در این لینک همه‌ی این هنرنمایی‌های اردوکشانه‌ی ادبی را بخوانید و لذت ببرید. به حسن روحانی هم سلام مخصوص برسانید و بگویید به قول برخی دوستان، راه امروز شما را همان اردوکشان دیروز هموار کردند آقای رئیس‌جمهور!

ـ اردوكشيم و ملامت كشيم و خوش باشيم

ـ غلام همت اردوکشان یکرنگ ام

ـ اردوكشيدگانيم، اى باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم، ديدار آشنا را

ـ میر اردوکش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

ـ اردوکشانِ مستِ دل از دست داده‌ایم
هم‌راز شیخ و هم‌نفس میر اختریم

ـ دانی که عود و چنگ چه تقریر می‌کنند؟
پنهان کشید اردو که تعزیر می‌کنند

ـ رسم اردوکشی و شیوه‌ی شهرآشوبی
جامه‌‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

ـ دل داده‌‌ام به یاری اردوکشی نگاری
مرضیة السجایا محمودة الخصائل

ـ حافظا می خور و اردو کش و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران اردو را!

ـ شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
اردو کشید و فتنه‌گری کرد و رو ببست

ـ میر میخانه چه خوش گفت به اردوکش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

ـ اردوکشان اردوکشان، امروز ماییم و شما
افتاده در غرقابه‌‌ای تا خود که داند آشنا

ـ میرا [شاها] سربخت بر در دولت تو ست
یک خیمه فلک ز اردوی شوکت تو ست
(به سعی وحشی بافقی)

ـ به کجا چنین شتابان؟
«کهریزک» از «اردو کشان» پرسید
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

ـ دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با اردوکشان چه کارت گر بت نمی‌پرستی

ـ عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
مرید خرقه‌ی اردوکشان خوش‌خویم

ـ ترسم این قوم که بر اردوکشان می‌خندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را

ـ یک سر بیا اردو کشی، سرمست گردی از خوشی
بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما

ـ مرا عهدی ست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران اردو را چو جان خویشتن دارم

ـ زنده شود هر که در اردو بمیرد

ـ اردو می کشیم همچین و همچون، گل گندم
حصرش واسه میر، خنده‌ش واسه ماها، گل گندم

ـ دریای اردوکشان ساحل ندارد
ای کاسب فتنه پارو بزن!

ـ میازار  میری که اردوکش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

ـ میازار اردوکشی که دانه‌کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

ـ برای خارج‌نشین‌ها:
گر به سرمنزل اردو رسى اى باد صبا
چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش

ـ اومدم سر کوچه‌تون/ در خونه‌تون/ خونه نبودی
بگو بگو راستشو بگو! با کی کجا اردو بودی؟

سفرنامه‌نویسی نوگامسفرنامه‌نویسی با این که در ایران سابقه‌ای طولانی دارد، از سفرنامه‌ی ناصرخسرو گرفته تا سفرنامه‌ی حاج‌سیاح دور اروپا، اما در روزگار مدرن ایران٬ کم‌تر نویسنده‌ی‌ ایرانی خاطرات خود را از سفرهایش نوشته است. روزگار راحت‌تر شده٬ آدم‌ها راحت‌تر سفر می‌کنند٬ کشف دنیا دیگر به سختی گذشته نیست٬ اما ظاهراً نوشتن در باره‌ی تجربه‌های سفر سخت‌تر از گذشته شده است. حالا که تابستان هم هست، نشر نوگام تصمیم گرفته پا پیش بگذارد و از همه‌ی کتاب‌خوان‌ها و نویسنده‌ها و سفردوست‌ها دعوت کند در مسابقه‌ی سفرنامه‌نویسی این نشر شرکت کنند و تجربه‌های منحصربه‌فردشان را حداکثر در دوهزار کلمه روایت کنند.

هیئت انتخاب نوگام از مجموعه آثاری که به این نشر می‌رسد٬ ۱۰ سفرنامه‌ی برگزیده را انتخاب می‌کند و در اختیار داوران مهمان قرار می‌دهد. داوران از میان آثار منتخب٬ یک اثر را به عنوان برنده‌ی مسابقه‌ی سفرنامه‌نویسی این نشر معرفی می‌کنند. جایزه‌ی نفر اول، جایزه‌ی نقدی ۲۰۰ پوندی ست. نوگام ۱۰ اثر برگزیده‌ی این دوره را هم در قالب یک کتاب منتشر و به دیگر برگزیدگانی که سفرنامه‌شان در کتاب چاپ می‌شود٬ حق‌التألیف پرداخت خواهد کرد. داوران مهمان رضا شکراللهی، پیام یزدانجو و آیدا احدیانی هستند. شرایط شرکت در مسابقه و ایده‌های هیجان‌انگیز پیشنهادی با افزودنی‌های مجاز را در سایت نشر نوگام ببینید.

کاریکاتور

بحث جذاب و سودمندی را خبرنگاران فرهنگ‌ور ایسنا راه انداخته و پی گرفته‌اند در نقد چندوچون واژه‌گزینی در فرهنگستان زبان و واتاباندن ایرادهایی که مردم و اهل زبان و ادبیات به طنز یا تلخ و جدی به برخی برابرنهاده‌ها می‌گیرند. در میان همه‌ی اظهارنظرها، سخنان غلامعلی حداد عادل در دفاع جانانه از واژه‌های مصوب فرهنگستان بدترین دفاع ممکن بود که اتفاقاً بوی آشنای «دشمن» هم می‌داد، که گفت: "قلم دست دشمن است. الفاظی که به فرهنگستان نسبت می‌دهند، فرهنگستان نساخته است؛ خودشان می‌سازند و به فرهنگستان نسبت می‌دهند و آن‌ها را نقد می‌کنند."

مجموع این مطالب از جمله میزگرد ایسنا با خود فرهنگستانی‌ها را می‌توانید در این لینک بیابید و بخوانید. من هم در مصاحبه‌ای که می‌خوانید، کوشیده‌ام از زاویه‌ای دیگر بر اشکالات کار فرهنگستان در واژه‌گزینی نور بیندازم. جان کلام من در این مصاحبه این است که فرهنگستانی‌های محترم و ارجمند فقط در واژه‌گزینی نیست که دچار عقب‌ماندگی و پرت‌بودگی از جامعه‌ اند، بل‌که در تعامل با جامعه و اهل نظر هم رفتاری ضعیف دارند، بسیار ضعیف. هم‌چنان‌که نگاهی غلط دارند، بسیار غلط.

پیوندها:
:: قلم دست دشمن است ـ غلامعلی حداد عادل
:: شوخیِ مردم با واژه‌های فرهنگستان نشانه‌ی چیست؟ ـ رضا شکراللهی
:: مجموع مطالب و مصاحبه‌ها و میزگرد ایسنا در موضوع فرهنگستان زبان فارسی

خوابگرد: این یادداشت را دوست محترم نادیده‌ام هادی یزدانی نوشته است برای گستردن بحثِ «غلط‌های املایی در شکسته‌نویسی» که پیش‌تر فروغ‌ روشن‌زاد آن را در ایران‌وایر طرح کرده بود. یزدانی در این یادداشت مختصر نگاه کلی خود به موضوع را صرفاً از موضع یک علاقه‌مند شرح داده است. توصیه می‌کنم اگر یادداشت فروغ روشن‌زاد را نخوانده‌اید ابتدا آن را مطالعه کنید.


هادی یزدانیهادی یزدانی: اگر فرهنگ را به مثابه‌ی بدن انسان در نظر بگیریم، زبان، مجموعه کروموزوم‌های سلول‌های این بدن است و کلمات و واژه‌ها  همچون ژن‌های این کروموزوم‌ها. ژن‌هایی که هر کدام بر روی کروموزومی خاصّ وجود دارند و نقشی خاص را به عهده دارند و باعث به وجود آمدن صفات و ویژگی‌های منحصربه‌فردی در این پیکره‌ی انسانی می‌شوند. در فرآیند تکامل، هر کدام از این ژن‌ها ممکن است تحت تأثیر عوامل تغییردهنده‌ی فراوانی قرار بگیرند و از موقعیّت و کارکرد فعلی خود خارج شوند و صورتی دیگر به خود بگیرند و ترجمه‌ای متفاوت نسبت به ماهیّت اصلی خود پیدا کنند. همین می‌شود که گاهی حاصل این جهش‌های ژنتیکی، بیماری‌هایی ست که می‌توانند نسل به نسل منتقل و باعث ضعیف‌تر شدن و نقصان در عملکرد پیکره‌ی اصلی شوند. گاهی نیز این جهش‌ها به قوی‌تر شدن و مقاوم‌تر شدن این پیکره و بقاء بهتر او کمک شایانی می‌کنند.

تنها تفاوتی که شاید در این مقایسه میان فرهنگ و بدن انسان مطرح شود این باشد که در عالم واقع، این جهش‌های ژنتیکی در کروموزوم‌های بدن انسان بدون دخالت مستقیم فرد رخ می‌دهد و نتیجه‌ی کار نیز خارج از دسترس فرد است و صرفاً مفید، خنثی یا مضر بودن این جهش‌ها ست که باعث می‌شود طیّ فرآیند انتخاب طبیعی این جهش‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند یا این که به سمت از بین رفتن و غیر مؤثّر شدن تمایل پیدا کنند امّا در زمینه‌ی فرهنگ قضیه اندکی فرق می‌کند. این جا دست انسان در تعیین نتایج حاصل از این تغییرات ژنتیکی چندان بسته نیست و همه چیز به انتخاب طبیعی وابسته نیست، هرچند این جا هم انتخاب طبیعی نقش مهمّ و انکارناپذیری بازی می‌کند. بگذارید کمی ملموس‌تر بحث را ادامه دهیم.

روزی روزگاری سواد خواندن و نوشتن در انحصار عدّه‌ی معدودی بود و همین باعث شده بود که فرآیند تغییر و تکامل زبان فرآیندی کند و بطئی باشد. با گسترش سطح سواد بین عامّه‌ی مردم و خارج شدن انحصار خواندن و نوشتن از دست شاعران، ادیبان و کاتبان و از سوی دیگر فراگیر شدن رسانه‌های نوشتاری همچون کتاب و روزنامه و گسترش ارتباطات با جهان پیرامون، فرآیند تغییر زبان شدّت و سرعت بیشتری گرفت. این تازه شروع ماجرا بود. در دهه‌های اخیر گسترش ضریب نفوذ اینترنت و رشد روزافزون وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی، باعث شده است که هر فرد با هر سطح سواد و دانش و آگاهی بتواند به راحتی از عقاید، افکار و علائقش بنویسد و نسبت به نوشته‌های دیگران واکنش نشان دهد. همین‌ها باعث شده است که زبان، با تغییرات شدید و ناخواسته‌ای روبرو شود.

در این میان بهترین واکنشِ پیکره‌ی اصلی در برابر این تغییرات ژنتیکی چیست؟ آیا باید مقاومت کرد و هیچ کدام از این تغییرات را نپذیرفت و به رسمیّت نشناخت؟ آیا باید به تغییرات صورت گرفته به چشم بیماریهای ژنتیکی نگاه کرد؟ آیا می‌توان راهی برگزید که طیّ فرآیند تکامل، این تغییرات ژنتیکی بتوانند باعث مقاوم‌تر شدن زبان و در نتیجه فرهنگ شوند؟ بی‌شک پاسخ به این پرسش‌ها و ارائه‌ی راهکارهای مفید و مبتنی بر واقعیّت‌ها در تخصّص افراد خبره و صاحب نظر است و از عهده‌ی افراد عادّی همچون من که تنها به زبان و فرهنگ خود علاقه دارند و در این زمینه هیچ تخصّص و مهارتی ندارند، خارج است. با وجود این دوست دارم به عنوان یک فرد عادّی در زمینه‌ی مبحث محاوره‌ای و شکسته‌نویسی که این روز‌ها به دغدغه‌ی ذهنی‌ام تبدیل شده است و یکی از همین تغییرات ناخواسته‌ی زبان است که راجع به آن‌ها صحبت کردیم، نکاتی را به اختصار بنویسم.

این روز‌ها در سطح شبکه‌های اجتماعی محاوره‌ای‌نویسی و شکسته‌نویسی پدیده‌ای است که اگر نگوییم به جوّ غالب تبدیل شده حداقل به حدّی ست که نمی‌توان آن را انکار کرد. در این میان سؤالات متعدّدی به ذهن متبادر می‌شود. محاوره‌ای‌نویسی و شکسته‌نویسی تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟ چه جاهایی می‌توان این گونه نوشت؟ آیا هر کلمه‌ای را می‌توانیم به هر شکل و صورتی که مایل بودیم بنویسیم و هیچ قاعده‌ای برای این کار وجود ندارد؟ معیار غلط املایی در نوشته‌هایی که به این سبک نوشته می‌شوند چیست؟ آیا این سبک نوشتن را باید به عنوان نوعی اعتراض به قواعد مرسوم زبان و ادب فارسی به حساب آورد یا باید آن را به عواملی نظیر کم‌سوادی و کم‌دانشی نویسنده، سرعت سرسام‌آور تولید محتوا در شبکه‌های اجتماعی و بی‌دقّتی‌های همراه این افزایش سرعت و کم‌حوصلگی ذاتی کاربران این شبکه‌ها نسبت داد؟ آیا می‌توان برای همین سبک نوشتاری در حال گسترش، قواعدی حداقلی نوشت و آن‌ها را ترویج کرد تا جلوی جهش‌های ژنتیکی مضر و مخرّب گرفته شود یا اصلاً نباید آن را به رسمیّت شناخت؟ این‌ها تنها بخشی از پرسش‌هایی ست که طیّ این مدّت در ذهن من به عنوان یک فرد عادّی شکل گرفته است و می‌دانم که پاسخ دادن به این پرسش‌ها در حد صلاحیّت من نیست. این جا تنها قصد دارم نکاتی را که راجع به این پرسش‌ها به ذهنم می‌رسد، با خوانندگان گرامی و استادان صاحب‌نظر در میان بگذارم.

به نظر من نمی‌توان و نباید یکسره حکم به غلط بودن محاوره‌ای‌نویسی و شکسته‌نویسی داد. بسیاری از مواقع این گونه نوشتن دلایلی نظیر صمیمانه، دوستانه یا غیر رسمی نوشتن، طنزنویسی و حتّی با گویش و لهجه‌ی محلّی نوشتن دارد. کاری که خود من تاکنون انجام داده‌ام این است که به هنگام نگارش یک یادداشت یا مقاله، حداکثر تلاش خود را برای نوشتن به صورت رسمی و با رعایت قواعد و قوانین نگارشی و املایی مرسوم به کار برده‌ام امّا وقتی در بخش نظرات با دوستان راجع به محتوای آن یادداشت یا نوشته بحث می‌کنیم، این کار غالباً به صورتی صمیمانه و غیر رسمی و‌گاه حتّی با پس زمینه‌ای از شوخی و طنز همراه است و این گفتگوی دوجانبه با زبان نوشتاری محاوره‌ای و همراه با شکسته‌نویسی کلمات انجام می‌شود. گاهی حتّی به تناسب موضوع، حس طنز من یا دوستانم باعث می‌شود که نظرات یا بحث‌هایمان را با لهجه‌ی اصفهانی بنویسیم و این جا دیگر به قول معروف کار بیخ پیدا می‌کند زیرا در لهجه‌ی اصفهانی بسیاری از کلمات از شکل اوّلیّه‌ی خود خارج شده‌اند و شکل و صورت دیگری به خود گرفته‌اند و با فرم نوشتاری رسمی تفاوتی از زمین تا آسمان دارند!

با وجود همه‌ی این‌ها باید اقرار کنم که در این مواقع به عنوان کسی که همیشه به فرم و قواعد احترام می‌گذارد و نوشته‌های خود را همیشه ذیل‌‌ همان فرم و قواعد تعریف کرده است، اصلاً حسّ بدی ندارم و خودم را سرزنش نمی‌کنم. من به صورت غریزی تا این حد از محاوره‌ای نوشتن و شکسته نویسی را پذیرفته‌ام و آن را برای خود به رسمیّت شناخته‌ام. البتّه در این بین هرگز «کثافت» را «کصافط»، «قرآن» را «غرعان» و «عزیزم» را «عجیجم» ننوشته‌ام امّا بار‌ها «عاشقانه» را «عشقولانه»، «این‌ها» را «اینا»، «می‌آورم» را «میارم» و «می‌گوید» را «میگه» نوشته‌ام و به هر حال این روند تاکنون نیز ادامه داشته است. با این وجود به عنوان فردی که به زبان و فرهنگ سرزمینم علاقه مندم، ترجیح می‌دهم که همین محاوره‌ای نوشتن و شکسته نویسی هم تابع قواعد و قوانینی باشد که از دست شلختگی و بی‌نظمی و اغتشاشی که در حال حاضر در فضای مجازی به صورت عام و شبکه‌های اجتماعی به صورت خاص دست به گریبان آن هستیم، خلاص شویم. قواعد و قوانینی که قطعاً نباید از جنس معادل‌سازی کلمات در فرهنگستان زبان و ادب فارسی باشد و باعث تمسخر مخاطبان شود.

نمی‌دانم این پیشنهاد تا چه حد عملی و ممکن است و اصلاً آیا منطقی و عقلانی ست یا این که صاحب نظران و متخصّصان امر، نظر دیگری راجع به آن دارند امّا یک نکته را به خوبی می‌دانم. اگر در برابر جهش‌های ژنتیکی واژه‌ها که کروموزوم‌های زبان فارسی را تحت تأثیر قرار می‌دهند، بی‌اعتنا باشیم و همه‌ی این مسائل را بدون قاعده و قانون و صرفاً ذیل پویا بودن و زنده بودن زبان تعریف کنیم یا حتّی بد‌تر از آن، به این جهش‌ها اهمّیّت ندهیم، روزی خواهیم دید که با موجودی ناقص و کج و معوج و مبتلا به سندروم‌های متعدّد و غیر قابل درمان مواجه هستیم و آن وقت دیگر هیچ کاری از دست ما بر نمی‌آید.

خلاصه این که در برابر باران سیل‌آسایی که در زمین زبان فارسی در حال باریدن است نه می‌توان بی‌اعتنا بود و نه می‌توان منفعلانه برخورد کرد بلکه باید سدّی مقاوم ساخت تا بتوان این انرژی را مهار کرد و آن را به سمت مسیر صحیح هدایت کرد. وظیفه‌ای که بر دوش تک تک ماست؛ چه صاحب نظر و متخصّص این امر باشیم و چه تنها یکی از علاقه‌مندان زبان و ادب فارسی. امّا در این میان، وظیفه‌ی صاحب‌نظران و متخصّصان این امر وظیفه‌ای خطیر‌تر و حیاتی‌تر است.

فروغ روشن‌زاد: یک این که در قدیم، هم به آن که سواد خواندن و نوشتن نداشت می‌گفتند «بی‌سواد» هم به باسوادی که در نوشته‌هایش غلط املایی می‌دیدند. البته از آن بی‌سواد تا این بی‌سواد تفاوت از زمین بود تا آسمان. آن که نوشتن بلد نبود، چیزی نداشت که با آن داوری و تحسین یا تحقیر شود. اصطلاحاً دیکته‌اش نانوشته بود. اما آن که باسواد بود، حتا اگر تحصیلات عالی هم داشت، به خاطر غلط‌های املایی در ردیف آن دیگری شمرده می‌شد. غلط املایی نداشتن از مهم‌ترین معیارهای باسوادی بود چون ادب‌دانی نخستین گام سوادداری شمرده می‌شد. و نکته این است که این معیار هنوز هم برقرار است. هرچند نه در جامعه‌ی عوام و با تعریفی که امروزه از سواد معتبر است، که در اهل قلم و طبقه‌ی نویسندگان و پژوهشگران و به‌طور خاص روزنامه‌نگاران که از صبح تا شب روی کاغذ و مانیتور کلمه و جمله می‌ریزند، پاکیزه و رسا یا چرک و ناهموار.  [ادامــه]

دو این که در روزگار ما، غلط‌های تایپی هم به جمع غلط‌های نوشتاری اضافه شده است. این که مثلاً کوثر را تایپ کنیم کوصر، به احتمال زیاد غلط تایپی ست. جای ث و ص روی صفحه‌کلید نزدیک هم است و کم‌تر روزنامه‌نگار و وب‌نویسی هم هست که نداند کوثر را با ث می‌نویسند. یا «نمی‌رود» را اگر بنویسیم «نیم‌رود» غلط تایپی ست ناشی از سرعتِ تایپ. ولی مثلاً اگر «توجیه» را /توجیح/ نوشتیم، این دیگر غلط تایپی نیست، همان غلط املایی ست که خیلی از ما کمابیش مرتکب آن شده‌ایم و شاید هنوز هم بشویم. غلط تایپی از عوارض نوشتن در دنیای مدرن و تایپ است، اما وجود آن معمولا خدشه‌ای به زبان متن وارد نمی‌کند. ذهن زبان‌آشنای خواننده در شناسایی غلط‌های اندک‌شمار تایپی از غلط‌های املایی توانا و ماهر است و آن را به حساب کم‌سوادی نویسنده‌ي متن نمی‌گذارد. فقط اگر شمار آن چشمگیر باشد، نویسنده را شلخته می‌نامد.

البته برخی هم شیوه‌ای زیرکانه در غلط‌نویسی دارند و مثلاً یک واژه را در یک متن به دلیل تردید در املای آن به دو صورت متفاوت می‌نویسند. شاید تصادفی باشد این مثال و رخ دادنش از سر بی‌توجهی بوده نه زیرکی، اما مثال دم‌دستِ خوبی ست که در خبر سایت بی‌بی‌سی فارسی در باره‌ی پلمب خانه‌ی سینما دیدم. واژه‌ی «پلمب» در تیتر به همین صورتِ درست با «ب» آمده بود و در متن خبر به صورتِ نادرستِ «پلمپ» با «پ».

چند مورد از غلط‌های املایی دیگر را در ادامه می‌آورم که در لا و لوی نوشته‌های روزنامه‌نگاران و اهل قلم در رسانه‌های رسمی و صفحه‌های شخصی‌‌ آن‌ها دیده‌ام و یادداشت کرده‌ام.

ـ در روزهای پس از انتخابات اخیر، همین سایت ایران‌وایر گزارشی تصویری منتشر کرد از جشن خیابانی مردم که عکاس، روایت مکتوب خود از دیده‌هایش را هم ضمیمه‌ی آلبوم کرده بود و در جایی از آن نوشته بود: "عده‌ای شیرینی پخش می‌کردند و دیگر شهر یک‌سر، دم گرفته بود: موسوی، کروبی آزاد باید گردند. نصر من الله و فتح‌الغریب / دوم خرداد دگر آفرید." هر دو واژه‌ی «قریب» و «غریب» گرچه ریشه‌ي عربی دارند، قرن‌ها ست که با همان معنای اصلی خود در زبان فارسی جا خوش کرده‌اند و هر فارسی‌گویی با هر دو واژه و معنای آن‌ها آشنا و دمخور است. این که موقع نوشتن این شعار قدیمی، «قریب» بودن فتح را به اشتباه بنویسم غریب،کمی تا قسمتی غریب است! اصل این شعار این است: نصر من الله و فتحٌ‌ قریب.

ـ یکی دو روز پس از آن که تلویزیون ایران صحنه‌هایی از فضای یک مسابقه‌ی ورزشی را نمایش داد که بنا به روال همیشگی‌اش باید سانسور می‌کرد، یکی از روزنامه‌نگاران با اشاره‌ به یک برنامه‌ي تلویزیونی دیگر و واکنش چند مجری به این ماجرا، جمله‌ی یکی از آنان را این طور نوشت: "با پخش این تصاویر هیچ سلمه‌ای به اسلام وارد نخواهد شد."

«ثلمه» با ضمه روی ث و سکون لام به معنای رخنه و ترک و سوراخ با ث است نه با سین. «سلمه» با سین و البته با فتحه روی سین و لام نام یگ گیاه است. شاید به دلیل همین دشواری در حفظ کردن و تشخیص این دو ست که عامه‌ی مردم در گفت‌وگوهای سیاسی روزانه‌ی خود که می‌خواهند این تعبیر را طنازانه به کار ببرند، اغلب واژه‌ی «آسیب» را به جای «ثلمه» می‌نشانند و خیال خودشان و اسلام و علما و حکومت را یک‌جا راحت می‌کنند.

ـ گاهی غلط املایی از سر بی‌دقتی ست نه از ندانستن. مثلاً اگر یک سایت خبری در تیتر مطلب «هذیان» را اشتباهی بنویسد هزیان، می‌توان آن را به حساب بی‌دقتی گذاشت. اما اگر ببینی در متن خبر هم این واژه با همین املا آمده، آن هم چند بار، دیگر می‌توان وارد بحث شیرین «کم‌سوادی» شد. هذیان با ذال را که می‌دانید یعنی چه. هزیان با «ز» هم در هیچ فرهنگ لغتی ثبت نشده مگر این که بگوییم نویسنده از آن‌هایی ست که فکر می کند زبان فارسی را باید از حروف عربی پالود. ولی ذال جهت اطلاع از حروف قدیم فارسی ست. ایرانیان قدیم حتا استاد را استاذ می‌نوشته و تلفظ می‌کرده‌اند.

ـ آوازه‌ی سعید جلیلی در استفاده‌ی افراطی از واژه‌ی «ظرفیت» خیلی زود به گوش همگان رسید. وقتی واژه‌ای سر زبان‌ها و قلم‌ها می‌افتد و روزانه هزاران بار نوشته و دیده می‌شود، هر قدر هم که املای آن سخت باشد، صورت درست آن مثل یک عکس در ذهن می‌نشیند و موقع بازنوشتن آن، در واقع آن عکس است که بر کاغذ یا مانیتور ثبت می‌شود. با این وصف و بعد از این همه ماجرا، روزنامه‌نگار و مترجمی نام‌آشنا یادداشت کوتاهش در مقایسه‌ی وضع اجتماعی کشور با والیبال را با این جمله تمام کرد: "والیبال الگوی ضرفیتِ پیشرفِ ما ست." یعنی ظرفیت را با ضاد نوشت! این غلط املایی را فقط می‌توان این گونه توجیه کرد که ذهن سیاسی نویسنده در برابر سعید جلیلی مقاومت مدنی (این‌جا املایی) کرده است!

ـ این که روزنامه‌نگار باشی ولی ندانی که چرا تیم والیبال با آن همه پیروزی‌های شیرین صعود نمی‌کند، ایرادی ندارد. اما این که روزنامه‌نگار باشی و بنویسی "چرا واليبال ايران با وجود بردهایش نمي‌تواند سعود كند" ایراد دارد. ایرادش هم همان غلط املایی نوشتن صعود با سین است. سعود غیر از صعود است و در زبان فارسی امروز در نام کشور عربستان سعودی و آل سعود به کار می‌رود و بس.

ـ اگر به غلط‌های املایی حساس باشید، مواجه شدن با آن‌ها هنگام خواندن متن‌های احساسی بدترین اتفاق ممکن است. ولی برای همه پیش می‌آید، حتا برای کسانی که متن‌های ادیبانه‌ی شعرگونه هم زیاد می‌نویسند. شتر غلط املایی پشت در خانه‌ی هر کسی ممکن است نشسته یا خوابیده باشد، حتا عاشقان شب‌بیدار. یکی از اهل قلم در صفحه‌‌ی شخصی‌اش شعرگونه‌ای نوشته بود با این سطر پایانی: "به تو می‌اندیشم و هزم این همه درد در این شب دراز..." هزم آن هم با فتحه روی «ز» معناهای بسیار زیادی در زبان عربی و ادبیات کهن فارسی دارد، ولی هیچ یک از آن معانی ربطی به «هضم» ندارد، چه هضم این همه غذا باشد چه هضم این همه درد!

ـ آخرین مثال را از دنیای پررونق شکسته‌نویسی به‌خصوص در شبکه‌های مجازی می‌آورم که در نوشته‌های بسیاری از وب‌نویسان دیده‌ام. نوشتن «بزاریم» و «بزارید» و «بزارند» و «بزار» به جای «بذاریم» و «بزارید» «بزارند» و «بذار» یک غلط املایی عادی نیست. هم از جهت فراوانی آن که گویی صورتی تازه از یک واژه‌ی پرکاربرد است، ‌هم به دلیل تعلق نسبی این مورد به بحث پردامنه‌ی شکسته‌نویسی که به آن اشاره خواهم کرد. من اگر قرار باشد بگذارید را شکسته بنویسم، می‌نویسم بذارید نه بزارید. مرزهای شکسته‌نویسی را نباید با غلط‌نویسی در هم آمیخت.

و آخر این که، بحث غلط املایی چندان پردامنه نیست. آن چه جای درنگ دارد، محاوره‌ای‌ و شکسته‌نویسی و تعریف غلط املایی در این جور نوشتن است که بهتر است در نوشته‌ای جداگانه بررسی شود. معیارهای این تشخیص چیست؟ فضای معاشرت دوستانه، طنازی و تمسخر، فضای جدل‌های زبانی غیررسمی و فضای سرعت و شتاب در اطلاع‌رسانی و فضاهای و پس‌زمینه‌هایی از این دست را تا چه حد می‌توان در تعریف و تعیین غلط‌های املایی دخالت داد. همان که مهدی جامی (در درس‌های فارسی نویسی امروز) از آن با عنوان انواع زبان معیار یاد می‌کند.

مثلاً نوشتن «خعلی» به جای «خیلی» آیا غلط املایی ست؟ هم هست، هم نیست؟ کجا هست و کجا نیست؟ نظر شما به طور خاص در باره‌ی «غلط‌های املایی در شکسته‌نویسی» چیست؟ کامنت بگذارید یا اگر خواستید بنویسید تا در همین وبلاگ منتشر شود.

:: بازنشر از وبلاگ فارسی‌ورزی در سایت ایران‌وایر

[آگهی ویژه‌ی معرفی رمان]
پایان این تاریکی ما همه می‌‌میریم ـ کتاب اول: شکارچی باد
نویسندگان: مانی صحراگرد ـ ایرن عسگری

"روزی می‌آید... خانه‌های ما بر ستون کلمات ساخته می‌شوند..."ایلیاث، سال ۹۲۳
شکارچی بادکتاب با این عبارت شروع می‌شود و این گونه ما وارد سرزمینی می‌شویم که نه می‌دانیم در کجای زمین قرار گرفته و نه در چه زمانی. سرزمین مارن در تاریکیِ بدونِ آتش و نور روزگارش را سپری می‌کند. سرزمینی با بی‌شمار سمبل‌های کهن. شخصیت‌های داستان با اسم‌های عجیب و نامتعارف‌شان در ابتدای داستان به ظاهر آدم‌هایی هستند معمولی هم‌چون ما. با شخصیت‌هایی متفاوت و ویژگی‌های رفتاری خاص خودشان. اما در میانه‌ی داستان کم کم درمی‌یابیم که این آدم‌ها آن‌قدر هم شبیه به دیگر انسان‌ها نیستند. آن‌ها هر کدام نژادی دارند(به همراه قدرت‌های بی‌شماری که پس از سال‌‌ها سکون مطلق دوباره بیدار می‌شوند)برخی آب هستند و برخی آتش، فلز هستند و خاک، نور و رنگ و صدا...و باد که نژاد گمشده‌ای‌ست و فراموش شده در دهلیزهای تو‌در‌توی تاریخ باستانی مارن.

این‌گونه داستانِ کتاب در ژانر فانتزی تعریف می‌شود. داستانی که اگرچه زاده‌ی تخیل محض است اما در بستری منطقی اتفاق می‌افتد و مکانیسمِ تمامی حوادث معنایی دارد که با کشف قوانین حاکم بر آن‌ها بدان خواهیم رسید.

میانه‌ی روایتِ اتفاق‌‌های اصلیِ داستان با ۸ خواب رو به رو می‌شویم. خواب‌های "سیکابارو" ما در فضای درونی خواب‌های او رها می‌شویم، با او می‌ترسیم و با او سرگردان می‌شویم.خواب‌ها ببیشتر از آن‌که فانتزی باشند فضایی وهم انگیز و سورئالیستی را القا می‌کنند و به گونه‌ای باعث فاصله گذاری نیز می‌گردند و پس از اندکی درنگ و مکث در خواب‌های دختر، ما دوباره به روایت اصلی باز می‌گردیم.

با نثر رمان آشنا شوید:

     رمانی برای نوجوانان و آدم‌بزرگ‌هایی که دلبسته‌ی فانتزی اند.

دالان‌های تاریک و تودرتو، سرما نفوذ می‌کرد تا مغز استخوان‌ها... می‌دویدم، می‌دویدم اما تک‌تک نقطه‌های اطرافم در سکونی خودخواهانه و از جنس رخوت ایستاده بودند. دیوارها سرد و مات نگاهم می‌کردند. نوری نبود. روزی نبود. شب بود همه‌جا. سرما تیر می‌کشید و رد ارغوانی درد دورتادور پیشانیم حلقه می‌زد، باد می‌آمد. پیرمرد رو به رویم ایستاده بود. حرف می‌زد، در گوش‌هایم اما فقط صدای باد می‌آمد. صدای نرم و رام باد می‌پیچید میان دالان‌های تاریکِ تودرتو و لب‌های مرد را پاک می‌کرد و با خودش می‌برد. غلظت سیاهی‌های اطراف مدام بیشتر می‌شد. سرما نفوذ می‌کرد و بلورهای یخ از نوک انگشتانم بالا می‌آمدند... دست‌هایم سردتر از همیشه ترک خوردند و تکه تکه گم شدند... چشمانم را بستم و هزار پرنده‌ی ارغوانی از چشم‌های خالی مرد، مرا میان بال‌های‌شان دفن کردند.

ناشر: ایران‌بان ـ چاپ نخست: ۱۳۹۰ ـ ۱۸۰ صفحه [خرید اینترنتی از سایت ناشر +]

نامه‌ی خوبی نوشته‌اند. و این نامه فردای روزی منتشر شد که رئیس وزارتخانه‌ی ارشاد یک دل سیر از رونق کار و بار نشر و سینما و موسیقی در دوران خود گفت و بعد هم در مراسم دیدار شعرا با آیت‌الله خامنه‌ای حاضر شد و خواند: "چو ماه چاردهی رهبرا به نیمه راه / گرفته‌ام من از این شب به صدق عشق، گواه" و تشویق شد.

وزیر ارشادِ حسن روحانی هر که باشد، کاری دشوار پیش رو خواهد داشت. هم در برابر این همه ویرانی و تلاشی نهادهای فرهنگی و هنری، هم در کلنجار رفتن با اقلیت متحجری که شراب خوردن یک شخصیت تخیلی در یک رمان برای‌شان بسیار هولناک‌تر است از هشت سال هدر رفتن انواع سرمایه‌های مادی و معنوی مردم در سایه‌ی دولتی که حالا دیگر بزرگ‌ترین حامیانش هم برای تمام شدن دوره‌اش روزها که هیچ، ساعت‌ها و دقیقه‌ها را هم می‌شمارند!

گیوتینآن‌چه ناشران در این نامه‌ به حسن روحانی ننوشته‌اند یا نخواسته‌اند بنویسند این است که آن‌ چه در حوزه‌ی نشر در چندین سال اخیر رخ داد، صرفاً برنامه‌های یک دولت برای این قبیل امور نبود، بل‌که نتیجه‌ی عملی سیاست‌های عالی حاکم بود در تلفیق با نگرش‌های امنیتی در این حوزه که از مسیر طیفی از تمامیت‌خواهان فرهنگ‌خوار ناپیشه‌کار می‌گذشت. این که حسن روحانی خواهد توانست یا اصلاً خواهد خواست به مقابله با این روند نظام‌خواسته برخیزد یا نه، مسئله‌ای ست که حل آن به طرح فردی و گروهی مطالباتِ گروهی ما نیز منوط است. از این جهت هم این نوشتن این نامه، کار ارزنده‌ای ست. هرچند، نبودِ نام شماری دیگر از ناشران نام‌دار در پای این نامه‌ی نرم‌زبان و ملایم عجیب به نظر می‌رسد.

بخش‌هایی از نامه از این قرار است:
آسیب‌شناسی وضع موجود، سپس ارایه و اجرای راهکار‌ها و چاره‌اندیشی برای برون‌رفت از آن‌چه که امروز مسألهٔ کتاب‌خوانی قلمداد می‌شود، گامی اساسی برای نزدیک شدن و دست یافتن به استاندارد‌های جهانی نشر است. پرسش اساسی این است که چرا وضعیت فرهنگی جامعهٔ ما به این وخامت گراییده است؟...

                  برخورد دولت در سال‌های گذشته با حوزهٔ کتاب، نشر و پدیدآور سطحی و البته حذفی بوده است و کمتر مبتنی بر پژوهش و کار کار‌شناسانه. فرصت‌های حمایتی به تحدید، یکسویه‌نگری و ایجاد رانت انجامیده است.

بر این باوریم که برخورد دولت در سال‌های گذشته با حوزهٔ کتاب، نشر و پدیدآور سطحی و البته حذفی بوده است و کمتر مبتنی بر پژوهش و کار کار‌شناسانه. فرصت‌های حمایتی به تحدید، یکسویه‌نگری و ایجاد رانت انجامیده است. کمیت تولید بسیار پایین آمده و به پیروی از آن اقتصاد در گردش این حوزه تا مرز بحران پیش رفته است. در نبود ساز و کار مناسب برای ممیزی، انگیزهٔ تولید کتاب خدشه‌دار شده است. هم‌چنان‌که وضع پخش کتاب در کشور نابسامان است و روند کسب و کار فرهنگی با آن همه مانع و مشکل روز به روز سخت‌تر می‌شود که نمونه‌ای از آن مسألهٔ عدم اعمال معافیت مالیاتی برای ناشران و کتاب‌فروشان است...

هر چند دغدغه‌هایمان را تنها در حوزهٔ نشر کتاب بیان داشته‌ایم، نیک می‌دانیم که بسیاری از این مطالبات در بخش‌های گوناگون حوزهٔ فرهنگ و هنر دارای همپوشانی‌اند و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می‌باید پی‌گیر درخواست‌ها و نیازهای همهٔ اهل فرهنگ و هنر و رسانه باشد، با این همه امیدواریم فردی را به مقام وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی بگمارید تا با تجربه در ادارهٔ این نهاد و به کار گماردن مدیران توانمند، بتواند سازمان صنفی منسجمی برای ناشران عمومی و تخصصی به‌ویژه در زمینه‌های فرهنگی، هنری و علمی راه‌اندازی نماید و ساز و کار نشر را به‌‌ همان سازمان واگذار کند.

به باور ما وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی ایران باید:
۱- حوزهٔ نشر را به مدار اعتدال و تدبیر ببرد.
۲- خواست و انتظارات فرهنگی - آموزشی همهٔ جامعه مبنای عمل او باشد.
۳- سرمایهٔ اجتماعی توانمند را به همکاری بگیرد و از تجربه و دانششان پیوسته بهره گیرد.
۴- نظام پیشنهاد‌ها را در وزارتخانهٔ زیر نظر خویش طرح‌ریزی کند.
۵- به دور از انحصارطلبی و با تفکر تیمی مدیریت حوزهٔ فرهنگ کشور را به پیش ببرد.
۶- رویکرد وی به همهٔ مسایل جاری علمی، پژوهشی و کار‌شناسانه باشد.
۷- در اعمال ممیزی رویکرد همگانی جامعه را با دو شاخصهٔ اخلاق و خرد مبنای کار مجموعهٔ زیر نظر خود قرار دهد.


نامه را این ناشران امضا کرده‌اند:
نشرآرتمیس، نشر آرمان‌رشد، نشرافکار، نشر ایرانبان، نشر باد، نشر پازینه، نشر تلاش، نشر توکا، نشر تیرگان، نشر چرخ و فلک، نشر روزنه، نشر سایه‌سخن، نشر سفیر اردهال، نشر سمام، نشر شورآفرین، نشر شیرازه، نشر طلایه، نشر فائق، نشر قصیده، نشر لوح‌زرین، نشر لیوسا، نشر مروارید، نشر موج، نشر مولی، نشر نسل‌نواندیش، نشر نگاه، نشر نوید شیراز، نشر ورجاوند، نشر هیرمند و بنیاد فردوسی. [منبع +]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.