خوابگرد قدیم
از هفت آسمان فرهنگ و هنر در وب چه خبر؟چند روز گذشته، گرفتاری‌های خانوادگی، بچه‌داری و شغلی، و کمی هم گرفتاری‌های دیزاین و امکانات تازه‌ی هفتان مهلتم نداد برای این که به خوابگرد برسم. سوژه‌هایم روی هم تلنبار شدند، یکی یکی تاریخ مصرف‌شان را از دست دادند و از کفم رفتند. حیفم می‌آید گاهی که چرا وقت بیش‌تری ندارم تا نگذارم خوابگرد بوی کهنگی بگیرد. خوشحالی‌ام این وسط فقط این است که طی روزهای گذشته دست‌ِ‌کم توانسته‌ام در کنار خوابگرد، هم وبلاگ دوست‌داشتنی نهفت را سر و سامان بدهم، هم هفتان را به جایگاه شایسته‌اش نزدیک کنم. چند شب پیش هم که هفتان را نو کردیم، آن‌قدر خسته بودم و کم خوابیده بودم طی چند شب گذشته‌اش که نتوانستم یک مطلب درست و درمان بنویسم برایش. حالا وقت به جا آوردن قضای آن است انگار. [ادامـه]
ساعت از سه نیمه‌شب گذشته و کار اجرای دیزاین تازه‌ی هفتان برای شروع دوره‌ی رسمی آن از سر شب تا الان طول کشیده. آن‌قدر خسته‌ام که ذهنم برای نوشتن یک یادداشت مشتی جواب نمی‌دهد. فعلا هفتان جدید و رسمی را داشته باشید تا بعد مفصل‌تر بنویسم. حرف‌های زیادی دارم که برخی‌اش را در تریبون خود هفتان خواهم نوشت، برخی را هم همین‌جا، خیلی‌هایش را هم طبق عادت همیشگی‌ام درز خواهم گرفت. هفتان نو و رسمی مبارک!
رعایت آیین نگارشی مثل سواد اول دبستان است
پرت و پلاهای من در برابر نظرهای عالمانه‌ی دو نویسنده
ایسنا: خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران در گفت‌وگوهایی با رضا شکراللهی، حسن محمودی و ناتاشا امیری، ارزیابی آن‌ها را از شیوه‌ی آیین نگارشی در وبلاگ‌ها جویا شده است.

رضا شکراللهی با تفکیک قایل شدن بین زبان فارسی و نگارش در وبلاگستان گفت: زبان، بحثی کلی‌تر، عام‌تر و مهم‌تر و نگارش، بخشی از زبان است. اجماعی که وجود دارد، این است که وبلاگستان به خاطر این که توانسته مرزهای بین زبان محاوره و معیار را بردارد، زبان‌شناسان را به تکاپو انداخته و زبان فارسی به خاطر حضور وبلاگستان از حالت مردگی خارج شده است و جان تازه‌ای می‌تواند گرفته باشد.

او با بیان این که وبلاگستان، نوشتن را از انحصار روزنامه‌نگاران، داستان‌نویسان و اندیشمندان خارج کرده است، افزود: به این وسیله هر کسی به سادگی می‌تواند وبلاگی داشته باشد و بنویسد که در این بین، علاوه بر زندگی دوباره‌ی زبان، با شلختگی‌ها، بی‌معیاری‌ها و هرزنگاری‌ها هم مواجه‌ایم که این به نظرم به ضرر زبان ما نیست؛ این‌ها بخشی از توفانی است که می‌تواند اتفاق بیفتد و در نهایت چیزی که درست است، به جا می‌ماند. [ادامـه]
حمید ستاروبلاگستان فارسی گوشه‌ی نهفت را کم داشت که آن هم آمد! نهفت وبلاگ حمید ستار است. حمید ستار چهار سال است در بوستون آمریکا زندگی می‌کند. او دوست قدیمی من است. نوازندگی سه‌تار را از او آموخته‌ام. ساز کهنه‌اش هنوز بهترین یادگار اوست که کنار دستم است همیشه. زمانی در یک خانه‌ی مجردی بودیم باهم. می‌رفت داخل اتاقی که هیچ پنجره‌ای به بیرون نداشت و گاهی هفت ساعت تمام، بی‌وقفه،  فقط صدای سازش می‌آمد. حتا سیگار هم نمی‌کشید که دست‌ِ‌کم به خاطر آن بیرون بیاید دمی. یادم نرفته روزی که برای اولین بار شعری برایم خواند. گفتم عجب شعری‌ست حمید! رفت و با انبوهی کاغذ برگشت و گذاشت‌شان جلوی من که "پس این‌ها را هم بخوان." عجب شبی بود آن شب که نشستیم و درباره‌ی میلان کوندرا تا خود صبح ور زدیم و دهان‌مان کف کرد. فردا صبحش رفت نمایشگاه کتاب و هشتاد هزار تومان آن موقع رمان و شعر و فلسفه خرید و برگشت. چه صبحی بود آن روز که ما دوستان در مسیر کلک‌چال از پا افتاده بودیم و همه ایستادند. من پا به پای این کوهنورد حرفه‌ای دماوندرفته پیش رفتم و به روی خودم نیاوردم و آخر سر هم در برف و کولاک گم شدیم و بعد هم معلوم است که پیدا شدیم از بس که خندیدیم. همه‌ی این‌ها بود تا وقتی که او برای گرفتن دکترایش می‌خواست به آمریکا سفر کند. تا آن موقع دیگر من ازدواج کرده بودم. جشن خداحافظی او در آپارتمان من برگزار شد؛ آپارتمانی که چهار تا کوچه با خانه‌ی او فاصله داشت.

حمید آمد همراه خانمی که اسمش لیلا بود و او هم مثل خودش مخ ریاضی و فیزیک. آن شب به اشک خنده و گریه گذشت و حمید همراه لیلا رفت آمریکا. حمید می‌خواست اتنومیوزیکولوژی بخواند، اما هم از لیلا دور بود و هم آسمان فرهنگ و هنر همه‌جا به رنگ آسمان فرهنگ و هنر ایران بود انگار. از فلوریدا رفت بوستون کنار لیلا تا هم با هم همسر شوند و هم مثل آدم دکترایش را بگیرد، البته دکترا در رشته‌ای که من عامی زبان‌نفهم آخرش نفهمیدم دقیقا چیست: Automatic Transcription of Music که احتمالا می‌شود «پردازش سيگنال‌های موسیقی». حمید ستار اما هنوز حمید ستار است. شیفته‌ی موسیقی ایرانی، ادبیات داستانی، شعر و سینمای اروپا. دلم عجیب برایش تنگ شده. تحریک او به بلاگر شدن شاید شیطنت من بود تا نزدیک‌تر احساسش کنم. او هم بی‌میل نبود، اما پنهان می‌کرد اشتیاقش را. سرانجام چند ماه پیش خودش پیشنهاد من را زنده کرد. نهفت حاصل شیطنت من و اشتیاق اوست. حمید ستار سال‌هاست در آمریکا زندگی می‌کند، اما هنوز انگار بغل زندگی من ایستاده. افتخار می‌کنم که نهفت او کنار نام خوابگرد قرار گرفته. به نفهت که نگاه می‌کنم او را می‌بینم درحالی که لیلا هم کنارش ایستاده با آن لبخند دخترکانه‌اش و می‌شنوم صدای ذهن‌شان را که هر دو دارند زیر لبخندشان به من ناسزا می‌گویند که "آخرش ما را هم آلوده کردی!" زیبا و دل‌انگیزترشدن وبلاگستان فارسی را به‌خاطر تولد نفهت تبریک می‌گویم. نگاهش کنید!
گزارشی لخت و غیرتحلیلی از تغییر مدیران تلویزیون
علیرضا برازش مدیر تازه‌ی شبکه‌ی اول تلویزیون: "به‌رغم اهداف سازمان، چشم‌انداز بیست‌ساله و دستورالعمل‌های دیگر، من دنبال این هستم که شبکه‌ی اول را مصداق این حدیث امام باقر کنم که از زبان حضرت مسیح فرموده است: بهترین مصاحب آن است که دیدنش شما را یاد خدا بیندازد، اگر به نطق آمد علم‌تان را زیاد کند، و عمل او رغبت شما را به آخرت زیاد کند." برازش مأموریت خود را در شبکه‌ی یک که حساسیت بسیار زیادی روی آن وجود دارد، نزدیک کردن شبکه به مفهوم این حدیث اعلام کرد. او در جلسه‌ی معارفه‌ی خود که  دیروز ـ دوشنبه ۱۴ شهریور ـ برگزار شد، علاوه بر این حدیث، در سخنرانی ده دقیقه‌ای خود چهار پنج حدیث دیگر هم خواند و غیرمستقیم حضار را آگاه کرد که انتخاب او به عنوان مدیر شبکه‌ی اول تلویزیون ربط چندانی به خود رؤسای جدید تلویزیون ندارد.

علیرضا برازش ـ نویسنده و مشاور مذهبی ـ هیچ‌گونه سابقه‌ی مدیریتی در صدا و سیما ندارد. در چند سال اخیر مشهور است که او با عالی‌ترین مقام‌های کشور رفت‌وآمد نزدیک دارد و به دلیل سواد حوزوی و تسلطش به علم حدیث، نقش مشاور مذهبی را در ساخت چند سریال ایفا کرده؛ از جمله سریال‌های اخیر قاسم جعفری که در ماه رمضان پخش شده‌اند و اصطلاحا جزو سریال‌های «معناگرا» بوده‌اند. تازه‌ترین مشغولیت او هم مشاوره‌ی مذهبی سریالی‌ست که شبکه‌ی دوم برای پخش در ماه رمضان آماده کرده. جعفری جلوه تنها مدیری بود که حرف‌هایش را با زبانی فرهیخته، بی‌لکنت و هدفمند و ادیبانه زد، و برازش در ابتدای حرف‌هایش گفت دوستان به من گفته‌اند رفتی پشت میکروفن زیاد حدیث نخوان، ولی من نمی‌توانم. تا پیش از یان شایع بود صوفی ـ مدیر کنونی مرکز موسیقی صدا و سیما ـ به جای جعفری جلوه خواهد نشست، ولی برازش از او هیچ اسمی نبرد و به نام دکتر میرباقری ـ رئیس سابق سازمان ملی جوانان و معاون جدید سیما ـ هم که مقام ارشد او محسوب می‌شود هیچ اشاره‌ای نکرد.

جعفری جلوه، مدیر قبلی شبکه‌ی یک تلویزیون که پیش از برازش سخنرانی کرد، تمام وقتِ سخنرانی خود را به بیان سابقه‌ی حضور بیست و شش ساله‌اش در صدا و سیما و رشد تدریجی از یک تهیه‌کننده‌ی معمولی رادیو تا مدیر میانی در رادیو و سپس ورود به تلویزیون و سرانجام مدیریت شبکه‌ی یک اختصاص داد. وقتی خسروی مدیر قبلی سیمافیلم هم بیست و پنج دقیقه‌ی تمام ـ مثل جعفری جلوه ـ از سابقه‌ی بیست و پنج‌ساله‌اش در صدا و سیما حرف زد و دایم از تجربه و تخصص رسانه‌ای صحبت کرد و سپس جایش را به مدیر تازه، حسن اسلامی‌مهر داد، حضار شک کردند که او و جعفری جلوه به‌عمد دارند سوابق مدیریتی‌شان را به رخ مدیران نورسیده می‌کشند. اسلامی‌مهر هم تنها سابقه‌ی مدیریت فرهنگی‌اش را همکاری با ضرغامی در دوران کوتاه معاونت سینمایی سال‌ها پیش بیان کرد که به‌گمانم در آن دوران مدت کوتاهی مدیر عامل بنیاد فارابی شد. خسروی گفت به هنگام تصدی مدیریت سیمافیلم فقط دو پروژه‌ی سریالی در حال کار بود، و اکنون که دارد می‌رود، سیمافیلم برای هفته‌ای دو روز  به طول سه سال، نمایش تلویزیونی آماده کرده است.

شبکه‌ی پنج تلویزیون هم مدیر تازه‌اش را شناخت: سردار مجید رجبی معمار که در زمان جنگ روابط عمومی سپاه را به عهده داشت و پس از جنگ هم مناصبی چون رياست ستاد قدس و انتفاضه، عضویت در هيات مديره‌ی انجمن سينمای دفاع مقدس و موسسه فرهنگی و هنری روايت فتح را تجربه کرده است. حرمی مدیر قبلی شبکه‌ی پنج در سخنرانی کوتاهش برخلاف دیگر مدیران، زبان به گلایه باز کرد و انتقادهای زیادی را که در ماه‌های اخیر از پایین آمدن کیفیت برنامه‌های شبکه طرح شده، به بی‌مهری دیگر مدیران سازمان نسبت داد و نیز به مجلس ششم که بودجه‌ی سازمان را کم کرد و او که به روایت خودش "از زمان طاغوت به حکم تکلیف در زندان بوده، بعد از انقلاب هم به حکم تکلیف انواع و اقسام مسئولیت‌ها را تقبل کرده و اداره‌ی شبکه را هم به حکم تکلیف پذیرفته و به مدیر جدید تحویل داده است." سردار رجبی معمار در سخنرانی کوتاهش گفت: "در زمان فعالیت‌های پیش از انقلاب کم‌ترین و حداقل‌ترین ابزار و امکانات را برای «مرگ بر شاه» نوشتن داشتیم، ولی حالا این همه ابزار و امکانات گسترده و پیشرفته در اختیار بچه‌های انقلاب است تا..." او جمله‌اش را تمام نکرد، در یکی دو جمله سریع تشکراتش را ابراز کرد، لبخند زد و با شتاب نشست.
وبلاگ تازه‌ی فلش را که می‌بینم یاد شبی می‌افتم که خوابگرد را راه‌انداختم؛ چه زود گذشت و چه زود پیر شدم. خوش به حال احسان عابدی؛ دوست داشتم جای او بودم و هیجان امشبش را احساس می‌کردم. راستش را بخواهید خیلی وقت است هیچ چیزی نتوانسته مرا خوشحال و هیجان‌زده کند. حتا راه‌اندازی هفتان هم آن‌قدر که انتظارش را داشتم هیجان‌زده‌ام نکرد. شاید هم واقعا دارم پیر می‌شوم و خودم خبر ندارم، و از کنار هر اتفاق خوب و بدی به آرامی می‌گذرم. البته دل احسان را حق ندارم بشکنم. احسان روزنامه‌گاری‌ست جوان که دغدغه‌ی ادبیات دارد. وبلاگ‌نویسی را هم خیلی وقت است شروع کرده، اما فلش شروع تازه‌ و جدی‌تری‌ست برای او؛ خصوصا که نوید یک مجله‌ی ادبی را هم در دل وبلاگش داده و نخستین مطلب مجله‌اش را هم منتشر کرده. تا پیش از این وبلاگ بخشی فرعی از یک مجله‌ی اینترنتی می‌توانست محسوب شود، بببینید وبلاگ به چه وضعیتی رسیده که مجله می‌شود بخشی از یک وبلاگ! یا وبلاگ خیلی عظمت و ارج و قرب پیدا کرده یا این که آدم‌هایی مثل من و احسان یک‌جای‌مان باد می‌دهد! در هر دو حالت خوش‌حال‌ام؛ هرچند در کمال آرامش و بدون هیجان. برای احسان آمرزش و شادی روح، و برای وبلاگ فلش و مجله‌ی ادبی فلش بقای عمر طلب می‌کنم.
اشاره: در بخش اصلی صفحه‌ی پنجم روزنامه‌ی «رسالت» شنبه ۱۲ شهریور ۸۴  شعر بلندی منتشر شد به مناسبت هفته‌ی دولت. متأسفانه این روزنامه صفحاتش را به شکل pdf روی وب منتشر می‌کند. برای همین برای استفاده‌ی همه‌ی اهالی فرهنگ و ادبیات، بخش عمده‌ای از این شعر را در این‌جا می‌آورم تا هم زحمت این روزنامه بی‌نتیجه نماند و هم به یاری این شعر زیبا با دولت جدید، مردم جدید و ایران جدید، از زبان لطیف شعر، بیش‌تر آشنا شویم. توضیح این که جسارتا انتخاب تیتر از این‌جانب است.


دوره‌ی عزت رسیده است عاشقان / هفته‌ی دولت رسیده است عاشقان
اهل خیر و خوبی و، خصم بدی‌ست / این که «محمود» و «نژاد»ش «احمدی»‌ست

آب و سبزه روشنای ایل شد / هیأت دولت به‌حق تشکیل شد
از شراب عشق شیرین کام‌شان / ذکر خواهم کرد یک یک نام‌شان

هست جز خدمت ز هر چیزی بری / این «محمد» این «رضا»، «اسکندری»
افتخارش عشق و دین‌ورزی شده است / پس «جهاد» او «کشاورزی» شده است

نخبه‌ی علم است با بخت جوان / «کامران باقری لنکران»
چون که استحقاق خدمت داشت ـ شد / او «وزیر» لایق «بهداشت» ـ شد

جز احد از هر احد رد گشته است / «مصطفی پور محمد» گشته است
نزد اهل صدق می‌باشد عزیز / این «وزیر کشور» صاحب‌تمیز

اهل خدمت، اهل کار و مردمی‌ست / نوبت «سید محمد جهرمی»‌ست
گوهر خدمت به عهدش پرشعاع / این «وزیر کار» و «امر اجتماع»

راه‌پوی حجت بن عسگری‌ست / مرد دین «داود دانش‌جعفری»‌ست
این وزیر دانشی دارد زیاد / «علم دارایی» و «فن اقتصاد»

دسته‌ی گل در روضه‌ی ود گشته است / «رحمتی» الحق «محمد» گشته است
سال‌ها خدمتگزار ملت است / او «وزیر راه» ما در دولت است

عالم است و افتخارش عابدی‌ست / چون «محمدمهدی» ما «زاهدی»‌ست
می‌شناسد نخبگان را چون نجوم / این «وزیر فن و تحقیق و علوم»

خدمتش دور است از ریب و ریا / این «محمد» این «سعیدی» این «کیا»
هم مهندس هم به وقتش غازی است / او «وزیر مسکن و شهرسازی» است

ارتباط عشق ممتد گشته است / چون «سلیمانی محمد» گشته است
آگه از عشق ـ اطلاعات است او / چون «وزیر ارتباطات» است او

ای قلم! بالابلندی را ببین / صبح «صفار هرندی» را ببین
یادگار جبهه و جنگ است ـ او / پس «وزیر» فر و «فرهنگ» است ـ او

هر عمل را نکته‌دان حاسبی‌ست / چون «علی» است و «رضا» ـ «طهماسبی»‌ست
چشم عشق از دیدنش روشنه شده است / او «وزیر صنعت  معدن» شده است

ماه می‌داند که مصباح است ـ او / «سید» و «پرویز» ـ «فتاح» است ـ او
گوهر خدمت نصیب او شده است / چون «وزیر» لایق «نیرو» شده است

قسط و میزان ـ عدل و حق بنیاد شد / از «جمال» حق «کریمی‌راد» شد
شارح فقه پیمبر می‌شود / او «وزیر دادگستر» می‌شود

اهل صدق است و سیاست پس زکی‌ست / این «منوچهر» که بر حق «متکی»‌ست
حافظ حق است و خصم باطل است / این «وزیر خارجه» اهل دل است

چون «حسین» را او «غلام» است از ازل / «محسنی اژه‌ای» مرد عمل
واقف‌السر مهمات است او / چون «وزیر اطلاعات» است او

پاسدار ذوالفقار مرتضاست / این که «نجار» و «محمد» ـ «مصطفا»ست
هم رشید است و دلاور هم شجاع - این «وزیر» لایق امر «دفاع»

دین و دل دارد به راه قائمی / «سید» و «مسعود» ما «میرکاظمی»
مرد تقوا در ره ایمانی است / او «وزیر» خوب «بازرگانی» است
شجاع‌الدین ابراهیمی ـ مشهد مقدس

«عاشقیت در پاورقی» اسم جذابی‌ست برای یک کتاب. اما این، فقط اسم یک کتاب نیست، نام بهترین داستان از کتاب جدید مهسا محب‌علی هم هست. «عاشقیت در پاورقی» سومین کتاب این نویسنده‌ی نسل چهارمی، مجموعه‌ای‌ست از هشت داستان کوتاه که چندی پیش یکی از همین هشت داستان به نام «هفت پاره‌ی دانای کل» از طرف داوران جایزه‌ی مهرگان ادب (پکا) به عنوان یکی از داستان‌های برگزیده‌ی سال ۸۳ اعلام شد. با این حال ـ به‌زعم من ـ بهترین داستان این کتاب، و بلکه یکی از بهترین داستان‌های سال ۸۳ همین داستان «عاشقیت در پاورقی‌ست» که متن کامل آن را می‌توانید در کتابخانه‌ی خوابگرد بخوانید. گویا محمدحسن شهسواری هم همین عقیده را دارد که تازه‌ترین یادداشتش در پنجره‌ی پشتی، نقد جانانه‌ی او بر این داستان تکی‌ست.

داستان‌های مهسا محب‌علی تا کنون او را به‌عنوان نویسنده‌ای جریان‌گریز معرفی کرده‌اند. اگر در نخستین کتابش ـ مجموعه‌داستان «صدا» ـ و نخستین رمانش ـ نفرین خاکستری ـ این جریان‌گریزی به مذاق خیلی‌ها خوش نیامد و حتا باعث شد توانایی او در پرورش عنصر «تخیل» هم نادیده گرفته شود، اما از کنار داستان‌های این کتاب به‌سادگی نمی‌توان گذشت. قصد نقد و بررسی ندارم، فقط روی یکی دو نکته دست می‌گذارم و می‌گذرم.

تقریبا تم اصلی همه‌ی داستان‌های کتاب «عاشقیت در پاورقی» به تم «خیانت» نزدیک است. نمی‌دانم محب‌علی چه‌قدر نسبت به این وضعیت خودآگاهی داشته، اما نسبتی که حضور پرنگ این تِم با واقعیت دنیای پیرامون جامعه‌ی ما برقرار می‌کند، برای من یکی قابل‌تأمل است. نکته‌ی دیگر که به‌خصوص در همین داستان «عاشقیت در پاورقی» نمود روشنی دارد، استفاده از عنصر «طنز» به شکل نهفته در لحن داستان است که نهایتا ـ و به قول علما ـ یکی از شاخصه‌های اصلی داستان‌های پست‌مدرن به حساب می‌آید و شاید حتا بشود گفت پاشنه آشیل داستان‌های این‌چنینی‌ست؛ همان عنصر مهمی که شمار زیادی از داستان‌نویس‌های جوان و مدعی پست‌مدرن نسبت به آن نقطه‌ضعف دارند و از پس آن برنمی‌آیند. این طنز، همان روح غیرجدی و مسخره‌ای‌ست که بر زندگی بشر امروز حاکم است و در عین حال ـ در فضایی متناقض ـ همه‌ی ما با جدیت تمام آن را زندگی می‌کنیم! داستان «عاشقیت در پاورقی» به این مرز باریک بسیار نزدیک شده، در حدی که می‌شود تنها نقطه‌ضعف آن را نادیده گرفت که همانا پایان‌بندی آن باشد. پایان این داستان کوتاه به یک دریافت ذهنی کاملا شخصی استوار است که از نظر تأثیرگذاری در ذهن مخاطب با بخش‌های دیگر این داستان چندان هم‌خوان نیست. راستی خانم محب‌علی؛ با توجه به حساسیتی که در من سراغ دارید می‌گویم: زبان غالب داستان‌های این کتاب‌تان ستودنی بود. به گمانم از رمان «نفرین خاکستری» تا این کتاب دورانی سخت و پرکار را گذرانده‌اید.
عاشقیت در پاورقی / نشر چشمه / ۸۶ صفحه / ۷۰۰ تومان

پیوندها:
:: متن داستان «عاشقیت در پاورقی» / کتابخانه‌ی خوابگرد
:: ستیز با هرمنوتیک / نقد محمدحسن شهسواری بر این داستان
:: بهترین داستان‌های تکی سال ۸۳ / جایزه‌ی مهرگان ادب (پکا)



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.