خوابگرد قدیم
یکی دو ساعت پیش در هفتان خواندم که نشست‌های «نسل پنجم» تعطیل شد. علت تعطیلی‌اش را کامران محمدی در وبلاگ نسل پنجم ننوشته بود. دلیلش می‌تواند مهم نباشد؛ هر چیزی می‌تواند باشد و نخستین‌اش، فشاری که او در برگزارکردن داوطلبانه‌ی این ۱۶ نشست تحمل کرده، یک‌تنه. زیر همین خبر در هفتان، خبر توقیف «ماهنامه‌ی روانشناسی جامعه» منتشر شده بود. دلیل این هم می‌تواند مهم نباشد؛ دم‌دستی این که در مقاله‌ای به سطری یا سطوری، اسلام به خطر افتاده باشد. دو تا خبر پایین‌تر از این در هفتان، خبر پلمپ‌شدن مرکز موسیقی «بتهوون» بود. این هم دلیلش می‌تواند مهم نباشد؛ سرراستش مثلاً این که طرّه مویی آشفته یا تراشیده‌ساقی برهنه،  دل نازکِ مأموری را لرزانده باشد. باز هم پایین‌تر از این خبر هفتانی، خبر شهرام ناظری بود با دونقطه‌ی نقل‌قول، که «تنها چاره اين است كه كنسرت ندهيم.». این نیز علتش می‌نتواند مهم باشد؛ احمقانه ولی واقع‌بینانه‌اش این که راضی نگه‌داشتن این همه متولّی امنیتی، انتظامی، اماکنی، نظارتی، راهنمایی رانندگی، اداره برقی، فدراسیونی، آب و فاضلابی و... برای یک کنسرت، حقیقتاً به ترکیبی از حضرات سلیمان و ایوب و عیسا، و نیز داوود نیازمند است، که انتظار این همه پیامبرگونگی از شهرام ناظری، هم زیاده‌خواهی‌ست، هم شاید شبه‌کفرآمیز.

این‌ها که گفتم، شماری بودن از خبرهای فقط یک روز هفتان. صبحی، ساعتی را با کسی گذراندم که سالیانی نزدیک بود به وزارت ارشاد و به‌واسطه کار بسیار کرد، و اکنون یک سال است که خیره مانده به آن همه ساختمان و مدیر و آدم، که انگار بوی تعطیلی از کل آن می‌آید. «ارشاد که تعطیل است.» این، جمله‌ی او بود. خیره‌بودنش و غمش مثل همه‌ی ما بود، ولی او مثل بیش‌تر ما در این یک سال ننشسته گوشه‌ای بیکار و بیعار که دق‌مرگ شود. در اندازه‌ی توانایی خودش کار کرده در این یک سال، به شکلی دیگر، اما نگذاشته آدم‌هایی که گرد هم می‌آمدند، از هم بگسلند. حرف او و کار او ذهنم را قلقلک داد تا همین خبرها را دیدم، و قلقلک کک شد و ذهن تنبان شد و نتیجه، این یادداشت.

همین چند خبر گویای همت بلند متولیان فرهنگ و هنر ایران است در کوتاه کردن دست‌ها و نگاه‌های اهالی فرهنگ. نکته این است که اگر ایشان بر ما رحم نمی‌کنند، بی‌رحمی ما به خودمان چرا؟ سیاست‌کار و سیاست‌ورز نیستیم که تن و جان‌مان بلرزد! دل‌بسته‌ی فرهنگ‌ایم، آشفته‌ی ادبیات، دل‌داده‌ی موسیقی، شیفته‌ی اندیشه، سینما، نمایش و بهانه‌های کوچک دیگری از این دست برای زندگی.

ما نیاز داریم به این که هم‌دیگر را گاهی ببینیم، ساعتی کنار هم بنشینیم، احوال روزگارمان را از هم بپرسیم، قیمت سیگارمان را به هم بگوییم، خاله‌خشتک‌بازی‌مان را در گوش هم بکنیم، و حرف‌های بسیار معمولی‌مان را چشم‌درچشم بزنیم؛ بهانه‌اش چه فرقی می‌کند نشست ادبی پنج نفره باشد یا سینما رفتن هشت نفره؟ چه فرق می‌کند جایش همایشی فلسفی باشد در یک فرهنگسرا یا قراری دوستانه در حاشیه‌ی کنسرتی ساده؟ مهم این است که از هم نگسلیم، از احوال هم بی‌خبر نمانیم، و وانمانیم از بده‌بستان کشف‌های‌مان، آثارمان، شنیده های‌مان، دیده‌های‌مان و... اگر بنای آقایان همه بر «حذف» است و «نباشد» و «چطور مگر؟» و «به ما چه؟» و «بی‌خود!» و...، ما چرا خودمان را از هم مخفی می‌کنیم؟

مقصودم حتّا هم‌کناری آدم‌ها از یک جنس و با یک دغدغه و مشغولیت فرهنگی هنری مشترک نیست؛ بالاتر از این است. روزگاری حلقه‌ی دوستانه‌ای اگر سر و شکلی داشت در کافه‌ی مثلاً، همه‌جور جنسی را می‌شد را در آن یافت؛ از نویسنده تا فیلمساز و شاعر و فلسفه‌ورز و تأتری. اکنون اما چه؟ خواسته‌اند که وابمانیم از تولید فرهنگ و هنر و اندیشه، و ما بالاتر از آن، خودمان را هم وامانده کرده‌ایم از ساییدن فکرهای‌مان به‌هم، واگویه‌ی دغدغه‌های ذهنی‌مان، نمایش دعواها و جدل‌های حضور‌ی‌مان بر سر  ادعاهای شخصی‌مان، شادمانی آشناشدن‌های ناگزیرمان با آدم‌های دیگر و دنیاهای دیگرگونه‌شان، و بده‌بستان خرده‌ریزهای تهِ دل‌مان که نتیجه‌اش می‌تواند تحمل‌پذیرتر کردن زندگی بر این خاک سرد و ملال‌انگیز باشد و انگیزه‌زایی برای ایستادگی بیش‌تر در برابر فروپاشی هویتِ فرد فردمان از درونِ نازک‌طبع‌مان.
هفته‌ای نیست که داستانی، نقدی، مقاله‌ای ادبی به دستِ من کوتاه‌دست نرسد؛ از کسانی که مانده‌اند در برهوت دست‌ساخته‌ی این روزها، آثارشان را در کدام روزنامه، نشریه یا کتاب چاپ کنند. فضای نشر ادبی ایران در کماست. روزبه‌روز بر شمار سایت‌های ادبی برای زمین‌نماندن چنین آثاری افزوده می‌شود، روزبه‌روز خبرهای تازه‌ای از فرستادن آثار ادبی برای چاپ در خارج از ایران به گوش می‌رسد، ولی همه خوب می‌دانیم که هنوز کتاب و نشریات کاغذی جذّابیت، تأثیرگذاری و ماندگاری بیش‌تری دارند. حالا شما بگویید، در این وانفسا، انتشار یک فصلنامه‌ی ادبی را نباید قدر دانست؟ آن هم فصلنامه‌ای که نه در پایتخت که در کرمان منتشر می‌شود؟ و فصلنامه‌ای که به صورت شخصی و خصوصی اداره می‌شود؟

شماره‌ی هم‌زمان یک و دو «خوانش» به دستم رسید. گویا یک پیش‌شماره هم داشته که من ندیده‌ام. همه چیز نشریه از تلاشی حکایت می‌کند که برای حرفه‌ای و پربارشدنش خرج شده. این که این تلاش چه‌قدر به نتیجه رسیده چندان مهم نیست، مهم نود صفحه کاغذِ صحافی‌شده است به نام فصلنامه‌ی ادبی «خوانش» که آدم می‌تواند آخر شب بگیرد دستش، ورقش بزند، مرورش کند و بعد تا دو سه ساعت، همان‌طور کز کرده‌ گوشه‌ی اتاق، بی‌سیگار و چای، گزیده‌هایش را بخواند؛ و از برخی لذت ببرد و از بعضی هم بدش بیاید.

از چند تا مقاله و ترجمه حظّ بسیار بردم: یادداشت «چرا هنر از ما روی برگردانده است؟» نوشته‌ی عبدالله کیخسروی، و مقاله‌ای از هانس برنتس درباره‌ی ساختارزدایی و پسامدرنیسم که بخشی‌ست از کتاب مبانی نقد ادبی برنتس با ترجمه‌ی ناهید فخر شفائی. داستانی هم از دانلد بارتلمی داشت به نام «زنی که اسیر شده» با ترجمه‌ی همسایه‌ی سابق وبلاگی‌مان سیدمحسن بنی‌فاطمه. بنی‌فاطمه مدیر هنری «خوانش» هم هست که شخصاً کارش را دوست می‌دارم.

دو ایراد هم باید بگیرم از «خوانش». یکم این که با توجه به فصلنامه‌بودن این نشریه، در مورد انتخاب آثار، خصوصاً داستان‌ها و شعرها، انتظار خیلی بیش‌تری می‌رود. برخی از آثار را نه از روی سلیقه که از روی توانمندی خود اثر، در حد یک فصلنامه ندیدم؛ ضمن این که در  نشریه‌ای که زیر عنوانش نوشته شده «فصلنامه‌ی ادبی ـ داستانی» حضور این همه شعر را نمی‌پسندم. البته این یکی کاملاً سلیقه‌ای‌ست؛ می‌دانم.

ایراد دوم و شاید مهم‌تر این که چنین نشریه‌ای با این ساختار حرفه‌ای و دبیران خوبش، به‌شدت به «ویراستار» نیاز دارد. سوای اشکالات زیادی که در حروفچینی ایجاد شده‌اند و رفع آن‌ها دم‌دست‌ترین کار ویراستار یا دستیارش «نمونه‌خوان» است؛ مطالب این نشریه باید جملگی از زیر نگاه و قلم یک ویراستار بگذرند. متأسفانه در برخی یادداشت‌ها اشکالات فاحش نگارشی وجود دارد که برای یک نشریه‌ی ادبی مایه‌ی خجالت است، در موارد دیگر هم اشکالات و کژی‌هایی دیده می‌شود که این هم برای یک نشریه‌ی ادبی اصلاً خوب نیست. «خوانش» به یک ویراستار حرفه‌ای از نوع غیرفسیل و غیرمکانیکی‌اش نیاز دارد. از دبیران بخش‌ها، هرقدر هم که خوب و حرفه‌ای باشند (که هستند)، نخواهید که ویراستار هم باشند.

سرپا نگه‌داشتن چنین نشریه‌ای در یک شهر غیر از پایتخت، به خاطر حمایت‌های مالی‌ای که از آن نمی‌شود بسیار دشوار است، امیدوارم دست‌ِ‌کم دولتی‌ها سربه‌سرش نگذارند و این اندک‌امیدها را هم نگیرند. و امیدوارم گردانندگان «خوانش» در شماره‌های بعدی، بیش از این ما را غافلگیر کنند. پیشنهاد هم می‌کنم یک وبلاگ ساده برای «خوانش» درست کنند، مثلاً در بلاگفا، برای این که فشرده‌ی مشخصات مطالب هر شماره را در آن منتشر کنند به همراه یادداشت سردبیر مثلاً. این جوری جایی برای لینک دادن و ارتباط با فضای وب هم برای گردانندگان «خوانش» به‌سادگی ایجاد می‌شود.

برای دیدن اطلاعات بیش‌تر کلیک کنید. آدرس ایمیل «خوانش» هم این است: [email protected]
احمد شاملو:
در نیست
             راه نیست
شب نیست
             ماه نیست
نه روز و
             نه آفتاب،
ما
  بیرون زمان
            ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گرده‌های‌مان.

هیچ کس
             با هیچ کس
                            سخن نمی‌گوید
که خاموشی
            به هزار زبان
                            در سخن است.

در مردگان خویش
                     نظر می‌بندیم
                                با طرح خنده‌ای
و نوبت خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌ای!

پیوندها:
:: شرق چرا توقیف شد؟ (اکبر منتجبی)
:: تحلیل احمد زیدآبادی در بی‌بی‌سی
:: اصلاح‌طلبی بدجرمی‌ست (محمدجواد روح)
فارس: دولت سابق تنها بر یک ارزش تأکید داشت و آن مسئله‌ی آزادی بود و البته تا آن‌جا که شامل آزادی تفکر و آزادی بیان می‌شد بسیار خوب بود و از نقاط قوت آن دولت به شمار می‌رود، اما از سایر ارزش‌ها غافل ماند و در مسائل فرهنگی سیر قهقرایی و گرایش به غرب داشتیم؛ هم‌چنان که دولت سازندگی تنها بر توسعه و عمران و آبادانی تأکید داشت و از برخی ارزش‌های دیگر مانند عدالت غافل مانددولت جناب‌عالی نیز می‌رود که دچار همان اشتباه شود، زیرا تنها بر عدالت تأکید دارد و حساسیت لازم را در مسائل فرهنگی ندارد... موضع‌گیری جناب‌عالی در مسئله‌ی نظارت بر پوشش اسلامی در سطح جامعه، آن شک و تردید را تقویت کرد و به ظن و گمان تبدیل نمود...

خود بهتر می‌دانید که نظام خانوادگی اسلام بر دو اصل استوار است: ارضای غریزه جنسی در حد طبیعی و عدم تحریک در سطح جامعه. اگر بنا باشد که راه تحریک در جامعه باز باشد و از آن سو راه ارضا بسته باشد، موجب پدید آمدن عقده‌های روحی و روانی خصوصاً در جوانان می‌شود و آن گاه باید بگوییم که روش غربی در این مسئله، یعنی آزادی تحریک و آزادی ارضا، بر راهی که ما از پیش خود ساخته‌ایم و با اسلام فرسنگ‌ها فاصله دارد و در واقع ممزوجی است از اسلام و غرب، برتری دارد و لااقل از ایجاد عقده‌های روانی جلوگیری می‌کند. دولت اسلامی شما دو راه بیش‌تر در پیش رو ندارد، یا راه ارضاهای نامشروع را باز بگذارد ـ که اسلام چنین اجازه‌ای به ما نمی‌دهد ـ و یا با عوامل تحریک مبارزه کند و البته در کنار آن می‌بایست زمینه‌ی ازدواج در سنین آغاز جوانی را برای مردم فراهم کرد، از راه کاهش مشکلات اقتصادی آن‌ها و از میان برداشتن آداب و رسوم غلط در امر ازدواج که متأسفانه از روش اسلامی و سیره‌ی پیامبر (ص) و ائمه‌ی اطهار بسیار دور شده‌ایم. بدیهی است که مبارزه با عوامل تحریک به معنی گرفتن و زدن و بستن و اهانت به بانوان محترم نیست، راه‌هایی دارد که عنداللزوم به صورت یک طرح جامع ارائه خواهد شد.

نگارنده گاه صبح‌ها برای ورزش به برخی پارک‌های تهران می‌رود. گاهی با مناظری از ورزش مختلط بانوان مواجه می‌شود که تاسف‌بار است. چه مانعی دارد که در همه‌ی پارک‌های تهران، محل‌هایی ویژه‌ی ورزش بانوان احداث شود که آن‌ها بتوانند حتا بدون پوشش اسلامی به ورزش بپردازند. در این صورت بانوان متدین نیز به ورزش در پارک‌ها روی خواهند آورد و حق آن‌ها ضایع نخواهد شد...

البته مسائل فرهنگی منحصر به مسائل مربوط به عفاف جامعه نیست. انتظار این بود که با روی کارآمدن دولت اصول‌گرا مثلاً برنامه‌ای برای تغییر تابلوهای اماکن مختلف که از اسامی و حروف انگلیسی استفاده کرده‌اند و انسان با دیدن آن‌ها فکر می‌کند در لندن یا پاریس است و هیچ نشانه‌ای از فرهنگ اسلامی و ملی در آن‌ها دیده نمی‌شود ارائه و اجرا شود، ولی ظاهراً حساسیتی در این زمینه‌ها وجود ندارد در حالی که مبارزه با خودباختگی فرهنگی و بازگشت به هویت اسلامی از پایه‌ها و مقدمات اصول‌گرایی است.

مسئله‌ی اکران برخی فیلم‌های سینمایی که به فکر و اخلاق جامعه آسیب‌ می‌رسانند، مورد سؤال است اصلاح در خور را نیافته است. هم‌چنین گسترش بی‌حد و حصر و بدون قاعده‌ی تبلیغات بازرگانی و تجارتی در معابر عمومی، بزرگراه، فرودگاه‌ها، خیابان‌ها و مترو، آن هم بیش‌تر درباره‌ی اجناس خارجی، نوع تهاجم فرهنگی و تبلغاتی از داخل است و البته ریشه‌ی آن کسب درآمد و تأمین بودجه‌ی شهرداری‌ها و غیره است و به هر حال باید چاره‌ای اندیشید. باید تفاوتی میان فرودگاه و خیابان ما با فرودگاه و خیابان مثلاً‌ دبی از این نظر وجود داشته باشد.

برخلاف نظر سکولارها دولت عهده‌دار مراقبت از عقاید و اخلاق جامعه نیز هست... حتا دولت وظیفه دارد با رد و بدل شدن دشنام‌ها خصوصاً دشنام‌های ناموسی در کوچه و خیابان ـ که باز متأسفانه کم نیست ـ مبارزه کند و برای عاملان آن مجازات‌های سنگین وضع کند. خلاصه یکی از مربیان جامعه دولت است. در گذشته‌ی دور در دنیای اسلام دایره‌ای وجود داشته به نام دایره‌ی حسبه یا امر به معروف و نهی از منکر، و نظارت بر این‌گونه امور به عهده‌ی این دایره بوده است...

همین‌طور است مسئله‌ی تبدیل کلمات عربی رایج به الفاظ فارسی نامأنوس که زیرکانه در حال انجام شده است و نتیجه‌ی آن دور کردن نسل آینده از معارف اسلامی است. مثلاً چه لزومی دارد که کلمه‌ی «خروج» تبدیل به «برون‌رفت» شود؟ با این منوال، قطعاً بیست سال دیگر آثار امام (ره) و آثار شهید مطهری و دیگر اندیشمندان برای مردم مفهوم نخواهد بود این در حالی است که نسبت به کاربرد کلمات لاتین حساسیت لازم وجود ندارد و استفاده از این کلمات در صدا و سیما و مطبوعات و تابلوها و غیره سیر صعودی دارد.

البته مسائل فرهنگی فراوان است ولی در این نامه فرصت پرداختن به همه‌ی آن‌ها نیست... [متن کامل نامه]
دامن سرقت از نوشته‌ها و آثاری که در وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های شخصی منتشر می‌شوند، روزبه‌روز بازتر می‌شود و نزدیک است کار به جاهای باریک بکشد. این‌بار نوبت به همشهری جوان رسیده که سرویس ادبی‌اش، متن تألیفی و تحلیلی حسین جاوید (کتابلاگ) را مثل دزدهای ناشی دست‌کاری کند و با کپی پیست کردن پاراگراف‌های آن، به اسم پرونده‌ی «ریچارد براتیگن» منتشر کند و لابدّ کلی هم قیافه بگیرد جلوی سردبیرش که دیدی چه پرونده‌ای درست کردم؟ بیچاره حسین جاوید که یک ماه از وقتش را می‌گذارد تا مثلاً مطلبی جامع را درباره‌ی براتیگن در وبلاگش منتشر کند. و حقیر و ابله و ستمکار و بی‌شرف کسی که بی‌اجازه‌ی او، قلپ قلب این شربت آماده را سر می‌کشد و خیال می‌کند چون سردبیرش متوجه نمی‌شود، دیگران هم نمی‌فهمند. ببینید!

فقط بحث پخته‌خواری و نجس‌خواری و مرده‌خواری نیست؛ نکته‌ی‌ تلخ واقعی این است که چنین ساده حقوق همدیگر را پایمال می‌کنیم و آشکارا یا نهانی هم می‌نالیم از کسانی که ثروت و سرمایه‌های مالی و معنوی این سرزمین را به اتکای زور از ما دریغ می‌کنند و حقوق ملتی را زیر پا له می‌کنند. وقتی آدم‌های معمولی‌ای مثل ما هیچ تقید و تعهدی به هیچ قانونی نداریم و راحت زیر پا می‌گذاریم حقوق هم‌ردیفان‌مان را؛ چطور انتظار داریم که آدم‌های نامعمولی‌ای مثل حکما، به وظایف قانونی خود پایبند باشند؟ از این نظر هیچ تفاوتی میان ما و ایشان نیست؛ حتا میان من و احمدی‌نژاد! منتها وقتی من قانونی را رعایت نکنم، خسارتش نهایتاً به یکی دو نفر می‌رسد، ولی او اگر قانونی را رعایت نکند، خسارتش دست‌ِکم به بیست سی میلیون نفر می‌خورد، که می‌خورد!

این‌ها را می‌گویم، بلکه متوجه شوید که چه خیانتی می‌کنید به خودتان با این کثافت‌کاری‌های چندش‌آوری که به اسم روزنامه‌نگاری ادبی و هنری می‌کنید. من اگر جای سردبیر همشهری جوان باشم، در شماره‌ بعد این نشریه یک عذرخواهی رسمی از حسین جاوید می‌کنم و این روزنامه‌نگار ترسو را هم که جرأت نکرده اسمش را پای مطلب دزدی‌اش بیاورد، وادارش می‌کنم مطلب حسین جاوید را ده بار با خودکار روی کاغذ رونویسی کند تا کمی تنبیه شود. راستی حاج‌آقا زائری! سلام علیکم ورحمةالله! [لینک]

کامنت پنجره‌ي پشتی
:: یک معذرتخواهی رسمی از خوانندگان پنجره‌ی پشتی باید بکنم که غفلت من طی دو سه ماه گذشته، باعث شد هیچ کامنتی در آن ثبت نشود. در واقع پس از برقراری سیستم جدید دریافت کامنت در خوابگرد، پاک فراموش کردم که تغییرات را در پنجره‌ی پشتی هم انجام بدهم و در این مدت هر کسی خواسته در آن‌جا کامنت بگذارد، به در بسته خورده و من نفهمیده‌ام. عذرخواهی می‌کنم و دعوت‌تان می‌کنم که مطلب تازه‌ی محمدحسن شهسواری را بخوانید و برای تلافی چند ماه گذشته، تا دل‌تان می‌خواهد برایش کامنت بگذارید. مطلب تازه‌ی او درباره‌ی یکی از داستان‌های بهرام مرادی‌ست. [لینک]

سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسی رخت نو پوشیده. مبارک است! مهم‌ترین بخش‌های این سایت از نظر من دو بخش است؛ یکی صفحه‌ای برای «پیشنهاد واژه» که از طریق آن هر کسی، بدون محدودیت خاصی، می‌تواند به فرهنگستانی‌ها واژه‌های تازه پیشنهاد کند، و ناگزیر این پیشنهادها عموماً از طرف کسانی خواهد بود که اهل وب‌اند و با این فضا بیگانه نیستند. می‌شود خوشحال بود از این که این فضا کم‌کم جدی‌تر گرفته می‌شود از سوی کسانی که باید آن را جدی‌تر بگیرند. فقط امیدوارم بنا به قاعده، برای انتقال این پیشنهادها به گروه‌های تخصصی فرهنگستان، ساز و کار مطمئن و مناسبی هم در نظر گرفته شده باشد.

بخش مهم دیگر این سایت، بخش واژه‌های خود فرهنگستان است؛ یعنی خروجی این فرهنگستان در مورد واژه‌گزینی. متأسفانه این بخش مشکل فنّی دارد و هر بار آن را تست کردم، به نتیجه نرسیدم. احتمالاً مدیر سایت از این مشکل آگاه است و به‌زودی آن را رفع می‌کند. در واقع مورد استفاده‌ترین بخش این سایت، شاید همین بخش «واژه‌ها» باشد که فعلاً در دسترس نیست.

اما دو سه نکته‌ی انتقادی:
با گذشت این همه زمان از حضور کامپیوتر و وب در زندگی و کار ما، کاملاً غیرحرفه‌ای و غلط است استفاده از کاراکترهای اختصاصی عربی به جای فارسی. اگر سایت‌های رسمی دیگر مثل خبرگزاری‌ها و روزنامه‌ها و... با چنین خطایی هم‌چنان پیش می‌روند، شاید بشود ازشان گذشت، ولی فکر نمی‌کنید زشت و نادرست باشد که سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسی پر باشد از «ي» و «ك» عربی به جای «ی» و «ک» فارسی، و اعداد انگلیسی و گاهی عربی به جای اعداد اختصاصی فارسی؟ اگر هم از برنامه‌ای استفاده می‌کنید که توانایی جایگزینی این کاراکترها را ندارد، دستِ‌کم هنگام تایپ مطالب، به این موضوع توجه کنید. اعصاب آدم خراب می‌شود وقتی این همه «ي» نقطه‌دار را می‌بنید که مثل مور و ملخ ریخته‌اند روی صفحه.

تصویری از تکه‌ای از سایت فرهنگستان زبان و ادب فارسیاز این بدتر، وقتی شما با ویندوزهای قدیمی و فونت‌های قدیمی در برنامه‌های قدیمی تایپ کنید، کاملاً روشن است که مثلاً کلمه‌ی «گنجینهء» بشود «گنجینة»! که البته منظور از هر دو همان «گنجینه‌ی» است! تا تأنیث در متن به جای همزه‌ی عوض از «ی» اشکالی‌ست که فقط در همین فضای وب اتفاق می‌افتد. آن حروفچین بدبخت درست تایپ کرده، ولی متنی که در یک برنامه‌ی عهد بوقی و غیرمناسب با وب تایپ شده، ریختنش در محیط وب، باعث این جور رخدادهای حیرت‌آور هم می‌شود که به نظر من مسئولیتش متوجه مدیر سایت است. [تصویر روبه‌رو عکسی‌ست از بخشی از صفحه‌ی اصلی سایت، برای نمونه.]

و بالأخره یک سؤال: اعضای شورای اصلی فرهنگستان، روزانه که نه، هفته‌ای چند دقیقه می‌نشینند پای کامپیوتر و وب؟ اصلاً می‌نشینند؟ به نظر من اگر حتا یک نفرشان هم تا حالا نشسته بود و فقط همین سایت خودتان را هم می‌دیدید، با دیدن همان تا تأنیث، خون راه می‌انداخت! چه نتیجه‌گیری بدی: اعاظم قوم فرهنگستان، هنوز با کامپیوتر و وب آشتی نکرده‌اند؛ حتا اگر سایت‌شان را تازه کرده باشند!
محض رضای خدا یه آدم نیکوکار پیدا نمی‌شه که زنگ بزنه به بهزیستی، یه زنگ هم به ۱۱۰بزنه تا بیان یه مشت آدم کودنِ ابلهِ گیج ِ کم‌عقل ِ دست‌وپاچلفتی، و چند نفر کلاهبردار جانی خطرناک رو بگیرن، ببرن؛ تا پنجاه میلیون تماشاچی سریال نرگش خلاص بشن؟ ثواب داره به خدا!

پانوشت:
شرمنده‌ام آقای بهبهانی‌نیا و آقای مقدم عزیز! فنی‌ترین نقدی که می‌توانستم درباره‌ی سریال‌تان (تا این‌جا) بنویسم، همین دو سه خطّ بود!
خبرم این است که مؤسسه‌ی «شهر کتاب» دو دوره‌ی آموزشی تازه را برگزار می‌کند. یکی دوره‌ی جدید آموزش داستان‌ کوتاه که دکتر حسین پاینده مدرّس آن است. این دوره از ۱۶ شهریور شروع می‌شود و جلسات آن روزهای پنج‌شنبه صبح برگزار می‌شود. دقیق‌تر اگر بخواهید بدانید، هدف اصلی این دوره، آشنایی با عناصر داستان كوتاه و روش‌شناسی تحليل اين ژانر است؛ به این شکل که در چند جلسه‌ی نخست، عناصر داستان کوتاه معرفی می‌شوند و در باقی جلسات هر بار یکی دو داستان کوتاه در پرت بحث‌های نظری تحلیل می‌شوند.

دوره‌ی تازه‌ی دیگر، دوره‌ی آموزشی نقد ادبی و مطالعات فرهنگی‌ست که تدریس آن هم با دکتر پاینده است در همان روزهای پنج‌شنبه، اما پیش از ظهر. هدف اصلی از این دوره هم  آشنايي با جديدترين تحولات نقد ادبی‌ست. اگر مایل‌اید در این دوره‌ها شرکت کنید تا ۱۰ شهریور فرصت دارید به شهر کتاب مرکزی (خ حافظ شمالی) مراجعه کنید.

یک تشر
و اما نظر ادبی، از آنِ مهدی نوید، مترجم خوب آثار براتیگن است که به عنوان کامنت پای مطلب حسین سناپور درباره‌ کتاب «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک، یا از این قطار خون می‌چکه قربان» برایم فرستاده. به جای این که نظر انتقادی او را در مورد دیدگاه سناپور، پای همان مطلب به عنوان تنها کامنت مربوط بگذارم، به کوری چشم همه‌ی ادبیاتی‌های صاحب‌نظر خوابگردخوانی که نظر نوشتن پای نوشته‌های ادبی این‌جا را «عار» می‌دانند، یا تنبلی می‌کنند و نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند نظر نوشتن درباره‌ی آثار دیگر نویسنده‌ها جزو کارشان نیست، آن را این‌جا به عنوان پست می‌گذارم.

ببخشید تند و خشن می‌نویسم؛ حق بدهید که وقتی در همین برهوت عظما من از وظیفه‌ی فرهنگی خودم، یعنی فعالیت رسانه‌ای در فضای وب غافل نمی‌شوم و هم‌چنان جدی برخورد می‌کنم، گله‌مند شوم از همه‌ی دوستان و آشنایان و مخاطبان ادبی‌ام که از میان‌شان یک نفر ـ حتا یک نفر ـ هم پیدا نشد که نظرش را درباره‌ی کتاب آبکنار بنویسد. حق بدهید گله‌مند شوم از ایشان که با ننوشتن نظر خود پای نوشته‌های ادبی، درخواست مرا به پشیزی هم نمی‌گیرند و با این کارشان رسماً به آدم توهین می‌کنند. نمی‌گویم همه بلااستثنا «باید» که نظرشان را بنویسند، نه؛ ولی در میان‌تان حتا یک عدد «مرد» هم پیدا نشد که این کتاب را خوانده باشد، نظر مخالفی داشته باشد و دو خطی برای دل خودش هم که شده، بنویسد؟ آن‌وقت از همسایه‌های عزیز وبلاگ‌نویس چه انتظاری می‌شود داشت؟ با این همت مثال‌زدنی(!) شما ، چطور توقع دارید همین وبلاگ‌نویس‌های کتاب‌خوان، آثار شما را بخرند، بخوانند و نظرشان را هم بنویسند؟

البته خیال‌تان را راحت کنم که من کله‌خرتر از آن‌ام که انگیزه‌ام را از دست بدهم، چون به کار خودم ایمان دارم؛ نکته این است که شما به خود به عنوان نویسنده و منتقد جفا می‌کنید که از کم‌ترین صرف انرژی و زمان برای تعامل با دیگران ـ حتا با نام مستعار  و حتا از در مخالف ـ هم پرهیز می‌کنید و اندک امکانات بالقوه‌ی نقد آزاد را هم از خود دریغ می‌کنید. از مهدی نوید هم عذر می‌خواهم که یک جورهایی انگار وجه‌المصالحه ـ یا بهتر بگویم، وجه‌المنازعه ـ شد این‌جا. نظر انتقادی او را در مورد نوشته‌ی حسین سناپور درباره‌ی کتاب «عقرب روی پله‌های...» بخوانید.

مهدی نوید: حسین ِ عزیز، چند نکته هست که جای بحث دارد:
۱ـ نوشته‌ای «... اما به گمانم چيز مهمى هم در اين نوع تصويرسازى از دست رفته است، و آن بى‏توجهى به شخصيت‏هاست. اغلب شخصيت‏ها فقط در دقايقى كوتاه و در تصويرى گذرا ديده مى‏شوند، جلب‏توجه مى‏كنند، و بعد فراموش مى‏شوند. انگار كه لحظه‏اى از تاريكى بيرون آمده و درخشيده باشند، اما قبل از آن‌كه شناخته شوند، گذشته و آينده‏شان دانسته شود، يا دردها و مسئله‏هاشان فهميده شود، دوباره به ميان تاريكى بازمى‌گردند. حتا از سياوش كه پس از مرگ انگار مثل هم‏زادى شخصيت اصلى (مرتضا) را هم‏راهى مى‏كند، چيزى دانسته نمى‏شود جز اين‏كه دوستى بوده كه لكنت زبان داشته. و باز حتا بدتر از آن خود شخصيت اصلى، مرتضاست كه هشتاد صفحه هم‏راهش هستيم، اما نه با او هم‏دل مى‏شويم و نه مى‏فهميم‏اش، و نه مى‏دانيم چه چيزهايى او را به اين جهان مربوط مى‏كند يا نگاهش به جهان و جنگ چيست، و در پايان هم تقريباً همان‏قدر مى‏شناسيم‏اش كه در صفحه‏هاى آغازين.»

اما به زعمِ من، اهمیتِ این رمان دقیقاً در این است که شخصیت‌پردازی ندارد. همه‌ی آدم‌ها سردند و گنگ. می‌آیند و می‌روند. و به قولِ خودت، تصویرهایی پدید می‌آید که تکان‌دهنده است؛ جنگِ واقعی همین‌جاست که اتفاق می‌افتد، این تصاویر پیامدِ جنگ نیست بلکه خودِ جنگ است. و تصاویر آن‌قدر سردند که مفهومِ هم‌دلی و هم‌راهی را عقیم می‌کنند. اگر قرار بود آدم‌های رمان «شناخته شوند، گذشته و آينده‏شان دانسته شود، يا دردها و مسئله‏هاشان فهميده شود»، دیگر باید قید همه‌ی این تصاویر شوک‌آور و پی‌درپی را می‌زدی، دیگر تصویری در کار نبود، با یک روایت خطی روبه‌رو می‌شدی، می‌شد همان اسلحه و مهمات و هزار بحثِ تکراریِ که پیش از این بارها نوشته شده. هم‌راهی و هم‌دلی مهم نیست، آن تکانی که به تو وارد می‌شود مهم است، آن سردی و گنگی مهم است، چرا که موقعیتِ زیستی‌ خودِ آدم‌های رمان هم به همین اندازه گنگ و سرد است. «عقرب روی پله‌های...» رمانِ موقعیت است، نه یک رمانِ جهان‌شمول و ایدئولوژیکِ عریان که افقِ دیدِ مرتضا را به «جهان و جنگ» نشان دهد و لاجرم در آن به استنتاجی باز هم عریان برسد.

۲ـ در جایی دیگر آورده‌ای «گمان مى‏كنم آبكنار اين نگاه تازه و حتا تكنيكى را كه به ساد‏گى و خوبى چيزهاى غيررئال را در كنار اتفاقات رئال مى‏گذارد، و اين جزيياتِ حتا گاهى درخشان و آن تصاوير تكان‏دهنده را حيف كرده است.» مسئله‌ی من در این بند «چیزهایِ غیرِرئال» است و «اتفاقاتِ رئال». چیزهای غیرِ واقعی در کجای این رمان آمده است؟ اتفاقاتِ واقعی کجایند؟ آیا صحبت از بازنماییِ دنیایِ بیرونی و تلفیقِ آن با چیزهای غیرِ واقعی‌ست؟ مرزِ امرِ واقعی و امرِ غیرِ واقعی کجاست؟ «عقرب روی پله‌ها...» رمانِ تاریخی نیست که بازنماییِ دنیایِ بیرونی را مرتکب شود، بلکه عمداً رمانی‌ست که خودش را بازنمایی می‌کند. این دنیای بیرونی (واقعی)ست که به ناچار خودش را به دنیایِ خودساخته‌ی رمان تحمیل می‌کند.

۳ـ بحثِ ماندگاری هر اثر بحثی نیست که به راحتی بتوان برایش نسخه پیچید، حتا با استناد به مؤلفه‌های خودِ اثر. خودت بهتر می‌دانی که آثار زیادی در طولِ تاریخ بوده‌اند که ماندگار شده‌اند اما، به واقع ـ و به زعمِ ما یا من ‌ـ چیز چشم‌گیری نبوده‌اند. و بر همین مبنا، خیلی آثار پنهان مانده‌اند و فراموش شده‌اند، در حالی که نباید چنین می‌شده. این مسئله از جبرِ موقعیت می‌آید و شرایط مکان‌ـ‌زمانی. پس این روندِ تاریخی‌ـ‌جغرافیایی‌ست که ماندگاریِ هر چیزی را رقم می‌زند، نه مؤلفه‌های اثر. هرچند باید پذیرفت که این موضوع دردناک است.

سه‌شنبه‌شب (۳۱ مرداد) شبکه‌ی دوم، فیلم «کافه ترانزیت» کامبوزیا پرتوی را نشان داد. بیچاره پرتوی، که اگر فیلم را دیده باشد چه حرصی خورده است از این همه قیچی که بی‌رحمانه به آن زده بودند! سانسوری که انجام شده بود، در حد یک تدوین مجدد بود، چون هم فصل‌هایی از فیلم و از داستان آن کاملاً حذف شده بود، هم جا به جا پلان‌هایی را با دقت بسیار از سکانس‌های مختلفِ فیلم درآورده بودند. واقعاً متأسف‌ام.

«کافه ترانزیت» را که دوباره می‌دیدم، یاد نکته‌ای افتادم که پس از دیدن فیلم «آفساید» جعفر پناهی به آن فکر می‌کردم:
«کافه‌ترانزیت» فیلم خوش‌ساخت، صادقانه، باورپذیر، بی‌ادعا و هنرمندانه‌ای‌ست با کاستی‌های خاصی در فیلمنامه و ریتم، که اگر بخواهیم رسالتی اجتماعی برایش درنظر بگیریم، در عرصه‌ی دفاع از حقوق زنان جا می‌گیرد. «آفساید» اما فیلمی‌ست پرمدعا، متظاهرانه و تصنعی، عذاب‌آور و بلاتکلیف و عوام‌فریب، با ادعای دهان‌پرکن حمایت از حقوق زنان. کامبوزیا پرتوی چندان اهل تبلیغات نیست، زیاد با رسانه‌ها نمی‌پرد، مایه نمی‌گذارد، پول خرج نمی‌کند و حال نمی‌دهد، و مثل برخی دیگر از فیلمسازان در سکوت کارش را می‌کند و رد می‌شود. جعفر پناهی اما عشق رسانه دارد، مشتری ذوق‌زده‌ی مصاحبه است و کشته‌مرده‌ی اعلامیه و بیانیه و خبررسانی و رابطه‌های خصوصی و نیمه‌خصوصی با خبرنگارها و...

کافه‌ترانزیت را فمینسیت‌ها ـ خصوصاً جوان‌های‌شان ـ یا تحویل نمی‌گیرند یا اصلاً نمی‌فهمندش. آفساید را اما فمیسنیت‌ها ـ خصوصاً جوان‌های‌شان و رسانه‌ای‌های‌شان ـ در بوق و کرنا می‌کنند و سنگش را به سینه می‌زنند و وبلاگ‌های‌شان را و صفحه‌های روزنامه‌های‌شان را پر می‌کنند از خبرها و گزارش‌ها و نقدهای پی‌درپی از این فیلم، و از پناهی اسطوره می‌سازند و حال بقیه را به هم می‌زنند.

«کافه‌ترانزیت» زخم کهنه‌ی نگاه بدبینانه به زنان بی‌سرپرست بی‌شوهر را به تلخی تمام وامی‌گشاید که درد مزمن جامعه‌ی سنتی ایرانی‌ست و از سوی دیگر فرارو می‌گذارد روایتی را از زنانی بی‌مرز که مثلاً بر اثر جنگ در میان جامعه‌ی مردان شهوتران دنیا رها می‌شوند و نابود می‌شوند (این تکه از داستان کاملاً سانسور شده بود). کافه ترانزیت برای روایت کردن این درد، تنها داستان تعریف می‌کند و بازی‌های زیبا نمایش می‌دهد و دیالوگ‌های سینمایی و دراماتیک به گوش می‌رساند؛ ولی «آفساید» به سطحی‌ترین شکل ممکن، دست‌به‌نقدترین و عامه‌پسندترین سوژه‌ی اجتماعی را دست‌مایه می‌کند برای فیلمی پر از دست‌انداز در داستان و روایت و منطق و باورپذیری و دیالوگ و بازی. دروغ، شعار و تکرار ملال‌آور ایده‌های «دیگرکهنه‌شده‌ی» سینمای درخشان کیارستمی از سرتاپای «آفساید» بیرون می‌زند.

با این اوصاف اما، فمینیست‌های قشنگ‌مان برای «آفساید» سر و دست می‌شکنند و «کافه‌ترانزیت» را اصلاً ندیدند آن زمان که باید می‌دیدند یا الان که دوباره باید می‌دیدند. سطحی‌نگری و تأثیرگرفتن از تبلیغات رسانه‌ها بلای جان این دوستان قشنگ‌مان هم هست. در این میان جعفر پناهی این شانس را می‌آورد که فیلم‌هایش در ایران توقیف می‌شود. بله، «شانس» می‌آورد؛ بعید می‌دانم او بدش بیاید از این توقیف‌های پی‌درپی.

به گمانم اگر فیلم‌های پناهی ـ از دایره به این سو ـ را اجازه‌ی اکران می‌دادند؛ پناهی نبود این چهره‌ی مشهور پرطرفداری که الان هست. مثلاً وقتی «طلای سرخ» را دیدم، حدس می‌زدم که اکر به آن اجازه‌ی اکران بدهند، پناهی تا دو سه سال جرأت حضور در سینما را پیدا نمی‌کرد! سوای مخالفتِ شدیدی که با سانسور دولتی دارم، توقیف فیلم‌های پناهی را نهایت ِ بدسلیقگی آن‌ها  و کمک به پناهی هم می‌دانم و به‌خاطر بیان این نکته واقعاً شرمنده‌ام! تمام کنم این انتقادم را با این کلام که جعفر پناهی با «آفسایدش» و هواداران او در میان برخی فمینیست‌های خیلی قشنگ‌مان دو روی یک سکه‌اند و نسبت آن‌ها، بازتاب عمق اندک ِ تاریخچه‌ی دفاع از حقوق زنان است البته در شکل رسانه‌ای‌اش: سطحی‌نگری، شعار، سانتی‌مانتالیسم، فاصله‌داشتن از بطن اجتماع، شهرت‌طلبی و جاه‌طلبی، و حقارت پنهان در گفتار و رفتار و آثار! جعفر پناهی برای من، به اندازه‌ی صداقت «بادکنک سفیدش» ارزش دارد؛ هم‌چنان‌که برخی دوستان قشنگ‌مان هم برای من به اندازه‌ی صداقت جاری در زندگی غیررسانه‌ای‌شان ارزش دارند.

پانوشت:
می‌دانم که این یاداشتم کمی آشفته به نظر می‌رسد، ولی فقط «به‌نظر می‌رسد»؛ آن‌چه را باید می‌گفتم، سربسته گفتم!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.