خوابگرد قدیم

انگار این یک واقعیتِ گریزناپذیر است که در فضای سیاسی حاکم بر مطبوعات، تنها راهِ بقا، پیش رفتن به سمتِ انتشار هفته‌نامه و ماه‌نامه است، به جای روزنامه‌های دست‌ـ‌وـپاـ‌شکسته‌ای که زندگی آن‌ها هم به اندک جوهر خودکار یک قاضی بند است! بهترین مثالِ نوظهور ممکن، هفته‌نامه‌ی «شهروند امروز» که بی‌شک با آن آشنا هستید. اما امروز روی دکه‌‌ی مطبوعات، نخستین شماره از ماه‌نامه‌ی «روان‌شناسی و هنر» را دیدم. پیش‌تر، علیرضا محمودی ایرانمهر حرفش را زده بود، و دیدن خودِ نشریه مشتاقم کرد برش دارم و یک هزار تومان پولش را بدهم. پیشمان نشدم.

روان‌شناسی با همه‌ی گستردگی‌اش در زیرشاخه‌های گوناگون، برای بیش‌ترمان جذاب است، و وقتی قرار باشد فرهنگ و هنر و ادبیات را از پنجره‌ی روان‌شناسی نگاه کنیم، قطعاً جذاب‌تر. خصوصاً که در سرمقاله‌ی این ماه‌نامه، هومن نامور (سردبیر) نوشته باشد: "در این‌جا نمی‌خواهیم به مسائل عجیب، سخنان پیچیده و نامأنوس بپردازیم. خبری از تئوری‌های مفصلِ مکتب‌های مختلف و نظریه‌های متفکران و فلاسفه‌ی اعصار و قرون هم نیست. می‌خواهیم در باره‌ی مسائل ملموس و خودمانی حرف بزنیم، اما با نگاهی حرفه‌ای."

صفحه‌آرایی ماه‌نامه بسیار دل‌پذیر است و جبران طرح جلدِ معمولی آن را کرده است. شمار صفحه‌ها از ۶۰ صفحه بیش‌تر نیست و مقالات هم طولانی و خسته‌کننده نیستند. ماه‌نامه ویراستار هم دارد، ولی تأثیر حضورش جز در یک‌دستی رسم‌الخط و عاری بودن از غلط‌های فاحش، چندان آشکار نیست. و سرانجام از همه مهم‌‌تر، این ماه‌نامه با حجم کم‌اش، هشت سرویس موضوعی دارد: ویژه (پرونده، این بار شل سیلور استاین)، ادبیات، تأتر، سینما، عکس، روانش‌شناسی، گرافیک، و کاریکاتور.

برای این که تابلوی دقیق‌تری ارائه کرده باشم، برخی عنوان‌های مطالب را هم می‌آورم:
ویژه‌نامه‌ی شل سیلور استاین (مجموعه‌ای از مطالبِ خواندنی درباره‌ی او همراه با برخی آثارش)، داستان ابر صورتی و تحلیل روان‌شناختی آن، جدیدترین متدِ نقدِ روان‌کاوانه‌ی داستان کوتاه، روان‌کاوی شخصیت در فیلمنامه، فیلم‌درمانی، روان‌شناسی موسیقی ممنوعه، عکس‌های ناطق و... سردبیر این ماه‌نامه در پایان سرمقاله‌اش نوشته: "قول بهترش را و بهترین‌اش را به شما می‌دهیم."

نمی‌دانم عصبانی هستم یا گیج. الان که با داتک آن‌لاین شده‌ام، می‌بینم سایت احمدی‌نژاد، گوگل، جی‌میل، بلاگفا، و وبگذر فیلتر شده است.دوستانِ آن‌لاینم می‌گویند آی اس پ های دیگر چنین فیلترِ عجیب و ناباوری ندارند. امیدوارم فقط به دلیل به‌روز رسانی یا اختلال در سرویس فیلترینگ باشد و یا مختص ِ داتک. یا اشکال برطرف می‌شود یا نهایتاً پشت می‌کنم به یکی دو سال اشتراک دایمی داتک که همیشه در فیلتر کردن نه تنها پیشرو بوده که تک‌رو و تندرو هم بوده است. ولی اگر فیلترینگ گوگل و جی‌میل خدای ناکرده سراسری شود، آن‌وقت باید فکر دیگری کرد!

پی‌نوشت:
اکنون (۱ و ۳۰ دقیقه‌ی بامداد) با علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا صحبت کردم. گفت سایت‌هایی که نام برده‌ای، امروز به طور سراسری و به اشتباه فیلتر شدند. اکنون مشکل در چند آی اس پی برطرف شده، ولی در چند شبکه‌ی مهم هنوز این مشکل وجود دارد.
مثلاً مقدمه:
روزنامه‌ی هم‌مهین که هنوز توقیف نشده بود، امیر قادریِ عزیز ـ که «ساختار و زبان» نوشته‌های سینمایی‌اش را خیلی دوست دارم‌ ـ می‌خواست صفحه‌ای ویژه‌ی سایت‌های سینمایی دربیاورد، از من هم خواست یادداشتی را که درباره‌اش با او حرف زده بودم، بنویسم و برایش بفرستم در نقد سایت «سینمای ما». آن صفحه‌ی ویژه را امیر قادری بی‌مطلبِ من درآورد و البته اگر مطلب را می‌گذاشت باید تعجب می‌‌کردم، چون «سینمای ما» سایت او و دوستانش است و نقد من، تیزتر از آن بود که نشر آن محکِ فروتنی یا نافروتنی باشد! ولی نمی‌توانم نگویم که تعجب کردم که آن صفحه رسماً رپرتاژ سایت «سینمای ما» شد تا معرفی و بررسی سایت‌های سینمایی.

القصه این که در یکی دو روز اخیر، گفت‌وگویی ایمیلی درگرفت میان من و مهدی عزیزی یکی از همکاران این سایت، که داغ دلم را تازه کرد. سایت سینمای ما در جشن سینمای ایران فعالیت زیادی کرد، از جمله نشر گزارش لحظه به لحظه‌ی مراسم روی وب. ولی این سایت حتا با زحمات خود هم ابتدایی برخورد می‌کند در حدی که هیچ آدرس ثابتی هم برای نشر این گزارش‌های لحظه‌ایِ رشته‌ای ایجاد نکرد.

پس از چند ماه، اکنون آن یادداشت را از بایگانی‌ام بیرون کشیده‌ام تا با اندکی ویرایش در این جا بگذارم با این قصد که از موضع منتقد، کمکی به به‌سازی این «سینمای ما» کرده باشم، و با این توضیح درباره‌ی «لحن و نثر» که این یادداشت برای نشر در «روزنامه» نوشته شده بود، نه خوابگرد.

سینماگران ما هنوز جایگاه خود را در وبِ فارسی پیدا نکرده‌اند. هر قدر که اهل ادبیات یا اندیشه، و حتا موسیقی توانسته‌اند پاتوق‌های کوچکِ اینترنتی دست و پا کنند، سینماگران ایران هنوز در گیر و دار ساختن ایمیل‌اند. اما اقبال سایت‌های سینمایی تنها به ناف توجه سینماگران بسته نیست؛‌ زان سو اگر سینماگران اهل جفا باشند، زین سو هواداران سینما، همواره اهل وفا بوده و هستند. به همین دلیل است که سایت پراشکالی چون «سینمای ما»، که در حدِ فاصل سایت‌های یقه‌دار تا زرد ایستاده، امکان جذب مخاطب عام را تا بازدید روزانه بیش از یکصد هزار صفحه می‌یابد و از این راهِ معکوس، میزان اثرگذاری را به رخ سینماگرانِ قهر با وب می‌کشد. به هر تقدیر، آن چه پیش روست، محکم‌تر شدن پیوندِ سایت‌های سینمایی، با سینماگران و کاربران است، و این برای سایتی مثل «سینمای ما»، در غیاب سایت حرفه‌ای متروکی چون «۳۰نما»، یعنی یک موقعیت منحصر به فرد برای رفع اشکال‌های شکلی و محتوایی سایت‌، که تلاش می‌کنم فشرده و گویا آن‌ها را برشمارم.

ـ اساسی‌ترین ایراد «سینمای ما» نداشتن «نظرگاه» یا همان خط مشی است. این موضوع ربطی به رفتار محافظه‌کارانه ندارد؛ بلکه الفبای حرفه‌ایِ هر رسانه‌ای در محافظه‌کارترین شکل ممکن هم، پیروی از «نظرگاهی» خاص است که البته لزومی هم ندارد آشکارا بیان شود. آن چه اکنون هست، بیش‌تر آش در هم جوشی ست که تکلیفش با خودش هم روشن نیست.

ـ رویکرد غلیظِ عامه‌پسندانه، ایراد بزرگِ دیگر این سایت است که جلوه‌های بسیاری دارد، از نوع تیترنویسی گرفته تا جنس برخی خبرها، و حتا استفاده از ادبیاتی که نمونه‌های آن در نشریات کاغذی عامه‌پسند بسیار است.

ـ این سایت در لحن خود، بسیار «خودشیفته» می‌نماید، در حدی که گاه اهمیتی که به نقش خود در نشر یک گزارش می‌دهد، بیش‌تر از اهمیتی ‌ست که در محتوای گزارش وجود دارد!

ـ «سینمای ما» یک سایت «اینترنتی»‌ست، ولی از اختصاصی‌ترین امکان وب، یعنی ارجاع دادن، بهره نمی‌گیرد. گزارش‌های آن پیوندی با گزارش‌های قبلی ندارند، و در صفحه‌ی اصلی این سایت سینمایی، هیچ نشان و لینکی هم به پایگاه‌های دیگر، ثابت یا متغیر دیده نمی‌شود. حتا پای بازنشر مطالب دیگر سایت‌ها نیز، واژه‌ی منبع، بدون لینک‌شدن ثبت می‌شود. این نشان نمی‌دهد که مدیران سایت هنوز فرق میان وب و کاغذ را به درستی درک نکرده‌اند؟

ـ این سایت از آغاز، به «بازنشر» گزارش بدون ذکر منبع شهره شده بود و تا مدتی پیش، حتا برخی گزارش‌ها، یک‌جا و بدون هیچ ویرایشی، از جایی دیگر کپی و پیست می‌شدند و بر پیشانی آن‌ها نوشته می‌شد "به گزارش اختصاصی سینمای ما"! این مصیبت فراگیر رسانه‌های ماست در همه‌ی عرصه‌ها که ذکر منبع را کسر شأن می‌دانند و غافل‌اند که آن چه به یک گزارش هویت تازه می‌بخشد، نوع بازنگری و بازنویسی خبر است که مخاطبِ ثابت با آن مأنوس می‌شود، حتا اگر منبع اصلی خبر، جای دیگری باشد. البته مدتی ست نام منبع (بدون لینک شدن) ذکر می‌شود، ولی باز هم بی هیچ تلاشی برای تنظیم، بازنویسی و...

ـ تنظیم خبرها و گزارش‌های اختصاصی در این سایت، افزون بر رویکردِ غلیظِ عامه‌پسندانه، سه ایراد اساسی دیگر هم دارد. نخست این که از بیان و شیوه‌ی نویسندگی تعیین‌شده‌ای پیروی نمی‌کند و از این نظر بسیار آشفته می‌نماید (ضعفِ سردبیری). ایراد دیگر وجود غلط‌های نگارشی و ویرایشی فراوان و حتا غلط‌های املایی‌ست (ضعف نویسندگی). و سوم، نوع آزارنده‌ای از تیترنویسی. چنین شیوه‌ی غلطی را تا کنون تنها در این سایت دیده‌ام: تیترهای دو سطری، دو یا سه بخشی، بریده‌شده آن هم با علامتِ نامربوطِ خط مورب. این جور تیترنویسی، بیش از آن که ابتکاری به نظر برسد، سهل‌انگارانه، شتابزده، و غلط است. به این تیتر دقت کنید: "بابا جون جونی غذای مقوی بخوری ها! / برای کیومرث پوراحمد که جایزه بهترین فیلم جشن را گرفت؛ پوراحمد آن سال‌ها" این‌ها همه یک تیتر واحد بود!

ـ و، گرافیکِ سایت «سینمای ما» که به چیزی نزدیک به فاجعه شبیه است، چه ساختار آن، چه گرافیکی که حاصل ترکیبِ اندازه‌ی عکس با چیدمان و پاراگراف‌بندی متن است. یک صفحه‌ی مستقل داخلی این سایت را ببینید: لوگویی بی‌قواره، زشت و بی‌کیفیت، یک عکس بسیار بزرگ که تناسبی با اندازه‌ی متن و ارزش محتوای متن ندارد، متنی که قاعده‌ی پاراگراف‌بندی در وب (دو خط فاصله برای هر بند) در آن رعایت نشده، با عرضی بسیار کشیده و نااستاندارد، و ستون‌هایی آشفته از آگهی‌ها و پیوندهای داخلی. ترجیح می‌دهم درباره‌ی گرافیک صفحه‌ی اصلی سایت اصلاً حرفی نزنم که نزدیک به فاجعه نیست، خودِ فاجعه است! سایت که باز می‌شود، تمام صفحه‌ی مونیتور شما لوگو است و بنر و خرده ریز.

سایتی با امکانات بالقوه‌ای این‌چنین و بازدیدکننده‌های بسیار، نیازمند بازنگری حرفه‌ای ‌ست که امیدِ بسیار دارم مدیران این سایت، به ضرورت و اهمیت آن آگاه شوند. تا وقتی این آگاهی نتیجه بدهد، سایر ضعف‌‌های ناگفته‌ی سایت «سینمای ما» را وامی‌گذارم و برای موفقیت بیش‌تر سایتی که در نهایت؛ شباهتِ ناخواسته‌ و غریبی به سینمای دست و پا شکسته‌مان دارد، دعا می‌کنم.
تکراری ست اگر گله کنم که هنوز در بسیاری موضوعات و زمینه‌ها، اطلاعات آماریِ قابل اطمینانی نداریم. یا اصلاً انجام نمی‌شود، یا اگر می‌شود، جامعه از نتایج آن بی‌خبر است. مثلاً چه کسی می‌داند تأثیر تحریم‌ها و فشارهایی که تا همین حد علیه ایران اجرا شده، چه قدر است و مردم چوبِ این تحریم‌ها را کجاها می‌خورند که از آن خبر ندارند؟! از این تعریض شبه‌سیاسی که بگذرم، مثلاً فکر کرده‌اید که نویسنده‌ی محبوب زنان دانشجوی ایرانی کیست؟ رمان محبوب‌شان چیست؟ یا فکر می‌کنید میزان مطالعه‌ی دانشجویان چه قدر است؟ چندین سال پیش، محمدحسن شهسواری نظرسنجی جالبی را انجام داد با موضوع «میزان مطالعه‌ی دانشجویان و نوع علاقه‌مندی آنان به ادبیات داستانی ایرانی و خارجی» که گزارش فشرده‌ی آن، چهار سال پیش در خوابگرد منتشر شد. امسال نیز  او این پژوهش آماری را تکرار کرده که مطالعه‌ی نتایج آن و به‌خصوص سنجش آن با نتایج پژوهش پیشین، برای هر کسی می‌تواند جالب باشد و برای پژوهشگران و اهل ادبیات، راهگشا.

در این گزارش، او ترجیح داده فقط نتایج «نوع علاقه‌مندی دانشجویان» را بیاورد با این سرفصل‌ها:
نویسندگان خارجیِ محبوبِ کلِ دانشجویان (و به تفکیکِ زنان و مردان)
نویسندگان ایرانیِ محبوبِ کلِ دانشجویان (و به تفکیکِ زنان و مردان)
رمان‌های خارجیِ محبوبِ کلِ دانشجویان (و به تفکیکِ زنان و مردان)
رمان‌های ایرانیِ محبوبِ کلِ دانشجویان (و به تفکیکِ زنان و مردان)

به سهم خود ستایش می‌کنم همتِ او را و «خسته نباشید» جانانه می‌گویم به او. کلیک کنید و بخوانید.
نخستین دوره‌ی جایزه‌ی «داستان کوتاه شهر کتاب» با حضور ۴۰۶ داستان در سال ۱۳۸۵، هم‌زمان با روز جهانی داستان کوتاه (۲۵ بهمن) با موفقیت برگزار شد. اکنون در ادامه‌ی این راه، برای گسترش هنر داستان کوتاه‌نویسی و معرفی استعدادهای تازه، آغاز دومین دوره‌ی این مسابقه که دبیری آن را محمدحسن شهسواری به عهده دارد، اعلام می‌شود.

شرایط ارسال آثار:
ـ موضوع داستان‌ها آزاد است.
ـ حجم هر داستان نباید از ۵۰۰۰ کلمه بیش‌تر باشد.
ـ هر نویسنده فقط یک داستان ‌کوتاه می‌تواند برای شرکت در مسابقه بفرستد.
ـ داستان‌ها نباید قبلاً در کتاب یا نشریات کاغذی منتشر شده باشند.
ـ داستان‌هایی که در مسابقات کشوری موفق به کسب عنوان یا جایزه شده باشند، در داوری شرکت داده نمی‌شوند.
ـ نویسندگان برای شرکت در مسابقه می‌توانند اثر خود را فقط در فایل WORD با ایمیل به نشانی [email protected] بفرستند و یا با شرایط زیر، آن را از طریق پست ارسال کنند:
از هر داستان باید ۴ نسخه‌ی تایپ‌شده بر یک روی کاغذ، در یک پاکت به نشانی تهران، خیابان حافظ شمالی، جنب زرتشت، روابط عمومی شهر کتاب مرکزی، دبیرخانه‌ی جایزه فرستاده شود.
* ذکر نام و نام‌خانوادگی و شماره‌ی تماس الزامی ست.

مهلت ارسال داستان
علاقه‌مندان فرصت دارند داستان خود را از ۲۰ شهریور ۱۳۸۶ تا پایان روز ۱۰ آبان ماه ۱۳۸۶ با ایمیل یا از طریق پست سفارشی به دبیرخانه‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه شهرکتاب ارسال کنند.
به زودی اطلاعات مربوط به هیأت داوران، شیوه‌ی داوری و جوایز اعلام خواهد شد.
تلفن دبیرخانه: ۸۸۸۰۶۷۴۳
مردی هیزم برای فروش به شهر می‌برد. ملّا به او رسیده، پرسید: "این حطبِ مرتب بر حمار اسوداللّون را هر رطل شرعی به چند درهم در معرض بیع درمی‌آوری؟" مرد نگاهی کرده، به او گفت: " اگر هیزم می‌خواهی بخری، هر من سی درهم؛ و اگر دعا هم می‌خواهی بخوانی، برو مسجد."
کتاب ملانصرالدین ـ بیپژن اسدی ـ صفحه‌ی ۱۵۳
جواد عاطفه از من خواست روش درست کردن هفتانک در وبلاگ شخصی را به او توضیح بدهم. این‌جا می‌نویسم تا دیگران را هم شاید به کار آید. اگر وبلاگ‌نویس هستید و می‌خواهید تازه‌ترین لینک‌های هفتان را در وبلاگ خودتان ببینید، کدِ زیر را یک‌جا کپی کنید و در قالب وبلاگ خود (به عنوان یک باکس جداگانه)، یا در بخش تنظیماتِ وبلاگ (برای بلاگفایی‌ها در قسمتِ کدهای اختصاصی) بنشانید. به این سان، تازه‌ترین لینک‌های هفتان، همواره در وبلاگ‌تان نمایش داده خواهد شد؛ چیزی شبیه یک لینکده‌‌ی خودکار با موضوع فرهنگ و هنر که می‌شود اسم‌اش را گذاشت هفتانک.

کد برای نمایش تیتر ۱۵ لینک تازه‌ی صفحه‌ی اصلی هفتان

<script language="JavaScript" src="http://feed2js.org//feed2js.php?src=http%3A%2F%2Fwww.haftan.com%2Frss.asp&amp;chan=title&amp;num=15&amp;utf=y" type="text/javascript"></script>
<noscript>
<a href="
http://feed2js.org//feed2js.php?src=http%3A%2F%2Fwww.haftan.com%2Frss.asp&amp;chan=title&amp;num=15&amp;utf=y&amp;html=y">View RSS feed</a>
</noscript>

اگر احیاناً خواستید تغییراتی در تعداد لینک‌ها یا شکل نمایش توضیح خبرها یا چیزهای دیگر ایجاد کنید، می‌توانید به این جا بروید و پس از انجام تغییرات، کدِ جدیدی بگیرید و جایگزین کنید. هم‌چنین می‌توانید به جای وارد کردن آدرس http://www.haftan.com/rss.asp که تازه‌ترین لینک‌های «صفحه‌ی اصلی» هفتان را نمایش می‌دهد، آدرس آر اس اس بخش‌های موضوعی هفتان را وارد کنید. برای این کار، هر یک از صفحه‌های موضوعی هفتان را که باز کنید، آدرس اختصاصی آن موضوع را می‌توانید از روی نشان XML در بالای همان صفحه کپی کنید.

بازداشت و محاکمه‌ی داستان‌نویس به اتهام نشر اکاذیب، توهین و افترا در کتاب‌هایی که با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده، مایه‌ی شگفتی و تأسف است. «یعقوب یادعلی» از نویسندگان مطرح نسل جدید، پیش از محاکمه، چهل و یک روز به طور غیرقانونی به اتهام آفرینش داستانی با شخصیت‌های خیالی در بازداشت بوده است. همان‌طور که خود نویسنده اعلام کرده و جامعه‌ی ادبی و متخصصان فرهنگ اذعان کرده‌اند؛ در رمان «آداب بی‌قراری» هیچ گونه توهینی به هیچ کدام از اقوام ایرانی صورت نگرفته و چنین برداشتی نشانه‌ی بیگانگی با جهان ادبیات داستانی‌ ست.
در زمانی که فشارهای ممیزی بر جامعه‌ی ادبی ایران روز به روز فزونی می‌گیرد و نویسندگان و مترجمان در چشم‌انداز رکود فکری و فرهنگی در کشوری که به ادبیات گران‌قدر خود می‌بالد؛ چاره‌ای جز صبر و خویشتن‌داری ندارند، چنین رخدادی جامعه‌ی ادبی ایران را غافلگیر کرده و در بهت فرو برده است.
ما امضاکنندگان این نامه، نگرانی شدید خود را نسبت به روند بازداشت و محاکمه‌ی یعقوب یادعلی اعلام می‌کنیم و انتظار داریم به احترام انسان، قانون و به پاس حرمت «کلمه» و «آزادی بیان»، پیگرد این نویسنده متوقف شود.
بازداشت و محاکمه‌ی یک داستان‌نویس به اتهام بخش‌هایی از کتاب چاپ‌شده‌اش، خطای فرهنگی و حقوقی بزرگی است که ممکن است پیامدهای ناگواری برای نویسنده و فضای ادبی ایران داشته باشد و حتا به تشویش اذهان عمومی نیز منجر شود.

شیوا ارسطویی، سیمین بهبهانی، فتح‌الله بی‌نیاز، عباس پژمان، شاپور جورکش، محمد حسینی، ابوتراب خسروی، علی‌اشرف درویشیان، فرشته ساری، محمد‌علی سپانلو، بلقیس سلیمانی، حسین سناپور، سپیده شاملو، محمدحسن شهسواری، علی‌اصغر شیرزادی، فرزانه طاهری، داود غفارزادگان، احمد غلامی، مدیا کاشیگر، محمد کشاورز، فرزانه کرم‌پور، جواد مجابی، حسین مرتضائیان آبکنار، مهسا محب‌علی، محمد محمد‌علی، مهدی یزدانی‌خرم
لینک خبر در ایسنا و خبرگزاری شهر
امیر احمدی آریان: مشهور است زمانی که رمان «آوریل شکسته»ی اسماعیل کاداره منتشر شد، درباره‌ی صحت و سقم ماجراهای این رمان و ارتباطش با زندگی واقعی مردم آلبانی بحث‌های بسیار در گرفت. رمان کاداره رمانی بی‌زمان بی مکان است و اشاره‌ای به تاریخی خاص در آن نمی‌شود، برای همین بسیاری مایل بودند آن را به آلبانی قرون وسطا نسبت دهند، و با اعلام این که این کتاب رمانی است در مورد رسم و رسوم مردم آن دوران، اخته‌اش کنند و زهر انتقادی‌اش را بگیرند. اما اسماعیل کاداره، که گویی تجربه‌ی زندگی در دیکتاتوری انور خوجه به او خیلی چیزها را آموخته بود، تنها یک صحنه‌ی یک سطری در کتاب گنجانده تا این فرضیه را باطل کند: گیورگ، قهرمان رمان، بر اثر شنیدن صدای غرشی سر بلند می‌کند و هواپیمایی را در آسمان می‌بیند. با وجود این تصویر، و این که منتقدان کاداره دیگر نمی‌توانستند اختراع برادران رایت را به قرون وسطا نسبت دهند، اما کماکان تصور وقوع حوادث هولناک و وحشیانه‌ی این کتاب در قرون وسطا، در کمال تعجب، تصور غالبی است. بسیاری جاها در خلاصه‌ی داستان این رمان می‌خوانیم که کتابی است درباره‌ی سنت وحشیانه‌ی مردم آلبانی در قرون وسطا که «تا مدت‌ها ادامه داشت»، یا چیزی مشابه این.

دلیل این شانه خالی کردن از زیر بار مسؤولیت وقوع ماجرای «انتقام خون» در قرن بیستم، که با نگاهی لویناسی باید گفت بارش بر دوش همه‌ی ماست، چیزی نیست جز ترس. هر کس رمان کاداره را بخواند از همان صحنه‌ی پرواز هواپیما می‌فهمد که وقایع در قرن بیستم اتفاق می‌افتد، اما بسیار نمی‌خواهند این واقعیت را بپذیرند، می‌ترسند از این که اعتراف کنند در قرن بیستم، در جایی از کره‌ی زمین رسمی وجود دارد که به «انتقام خون» معروف است، و در آن بر اثر جزیی‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین مسائل، خانواده‌های کوه‌نشین به جان هم می‌افتند و در طول چندین نسل، با مناسکی عجیب و فوق تصور، آن قدر از مردان هم می‌کشند تا نسل خانواده به کل منقرض شود، و هزار نوع توحش و بربریت دیگر که باور آن دشوار است.

در ایران امروز وقایعی اتفاق می‌افتند که آدم را به یاد ماجرای «آوریل شکسته» می‌اندازند، وقایعی آن قدر عجیب و فوق تصور که آدم ترجیح می‌دهد چشم‌هایش را ببندد و با خود بگوید که این‌ها را خیال کرده است، این حرف‌ها را اشتباه شنیده است، امکان ندارد کسی در آغاز هزاره‌ی سوم چنین حرفی بزند. مثل داستان کوه‌نشینان آلبانی، برخی از وقایع به قدری شگفت‌انگیزاند که با خنده برای هم تعریف می‌کنیم و سر تکان می‌دهیم تا از فرط حیرت قلبمان از کار نیفتد. به سه نمونه از این وقایع را که در همین چند روز اخیر دیده‌ایم، نگاهی گذرا بیندازیم، فقط برای آن که فراموش نکنیم که کاملاً ممکن است رسم کوه‌نشینان قرون وسطای آلبانی تا قرن بیستم نیز کشیده شود:

۱ـ یعقوب یادعلی، نویسنده‌ی دو مجموعه داستان و یک رمان، به دلیل ناراحت شدن یکی از اقوام میهن عزیزمان بیش از یک ماه در زندان بود، و همین روزهاست که محاکمه‌اش آغاز شود. عده‌ای از مردم شریف شهرستان یاسوج برخی صحنه‌های رمان یادعلی را توهین به خود و خانواده و قومیت‌شان دانسته‌اند و نویسنده را به دادگاه کشانده‌اند. اما فاجعه‌ی اصلی زمانی رخ داد که فهرست اتهامات یادعلی در رسانه‌ها منتشر شد. نویسنده‌ای که کارش نوشتن داستان است، توسط دادگاه به «نشر اکاذیب» متهم شده است. واقعاً چه باید گفت؟ باید از «ادبیات چیست؟» شروع کرد و به این نتیجه رسید که کار نویسنده اصولاً غیر از «نشر اکاذیب» چیز دیگری نیست، داستان جز مشتی دروغ چیزی تحویل خواننده‌اش نمی‌دهد و خنده‌دار است اگر نویسنده را به این جرم دستگیر کنیم؟ در این صورت تمام کسانی که در عمرشان یک سطر داستان منتشر کرده‌اند، همین اتهام «نشر اکاذیب» در مورد آنان نیز صدق می‌کند. گاهی اوقات آدم حیران می‌ماند به کجا پناه برد، به چه اعتراض کند، چه چیز را به نقد بکشد…

۲ـ  این را به چشم ندیده‌ام، و خوشحالم که ندیدم. از کسی شنیدم فرمانده‌ی نیروی انتظامی در برنامه‌ای تلویزیونی، در جواب سؤال مجری برنامه که از او پرسید آیا درست است که شما کسانی را که به عنوان اراذل و اوباش دستگیر کرده‌اید، سوار خر می‌کنید و در محله‌شان می‌چرخانید، جواب داد: «ما دون شأن آن چارپا می‌دانیم که چنین کسی را سوارش کنیم.» این است نگاه فرمانده‌ی نیروی انتظامی به انسان، کسی که قرار است برای جامعه امنیت به ارمغان آورد. می‌توان پای نظریه‌های اردوگاه آگامبن و آرنت را به میان کشید و نشان داد که چرا اردوگاه ممکن است همین جا، در چند قدمی جایی که زندگی می‌کنیم باشد، اما همه چیز آن قدر عجیب و تکان‌دهنده است که احتمالاً به کار گرفتن نظریه پیامد خوبی نخواهد داشت. نظریه‌پردازی نیاز به کمی خون‌سردی و آرامش دارد که معمولاً انسان مدتی پس از فاجعه بدان دست می‌یابد. این‌جا فقط می‌گویم که خوشحالم آن لحظه پای تلویزیون نبودم و این حرف را از دهان مرد اول نیروی انتظامی کشور نشنیدم، چون هنوز مانند خوانندگان رمان کاداره، امکانی برای باور نکردن این قول وجود خواهد داشت.

۳ـ یادم می‌آید اردیبهشت سال ۱۳۷۲، سوم راهنمایی بودم که بزرگ‌ترین سیل سال‌های اخیر اهواز به وقوع پیوست. سطح کارون به شکلی باور نکردنی بالا آمد، تا جایی که بخش عظیمی از خانه‌های شهر زیر آب رفت، بسیاری بی‌خانمان و بی آب و غذا شدند و خانه و زندگی‌شان از دست رفت. عده‌ای از همان بی‌خانمان‌شده‌ها هم‌کلاسی‌های من در مدرسه بودند، و طبیعی بود که زندگی روزمره‌شان تحت تأثیر آن سیل زیر و رو شده باشد. یادم هست سر کلاس دینی، یکی از بچه‌ها درباره‌ی حکمت سیل از معلم سؤالی پرسید، نمی‌فهمید چرا خدای مهربان و بزرگ و بخشنده چنین بلایی سر او و خانواده‌ی بی‌گناهش آورده است. معلم دینی که چاره‌ای نداشت جز آن که به تمام چیزهایی که در کتاب‌های درسی آمده بود، به اضافه‌ی خروارها باور و قاعده‌ی دیگر وفادار بماند، گفت که منشأ عذاب الهی گناه بشر است، که خدا بی‌جهت عذاب نازل نمی‌کند، و لابد ساکنان خانه‌خراب حاشیه‌ی کارون گناهی مرتکب شده‌اند و سرپیچی عظیمی کرده‌اند که خداوند عالم چنین روزگارشان را سیاه کرده است.

تقریباً تمام بچه‌های کلاس سوم راهنمایی به این حرف معلم اعتراض کردند، چه آن‌ها که سیل زندگی‌شان را تباه کرده بود و چه آنان که آسیبی ندیده بودند. با همان عقل بچه‌های سیزده چهارده ساله، این حرف آن قدر غیرمنطقی و پر از تناقض بود که هیچ کدام نتوانستند بپذیرند، به خصوص که خود از نزدیک درگیر یکی از انواع عذاب الهی بودند. آخر سر معلم دینی قانع شد که کمی بی‌انصافی کرده، که منظورش این نیست خانواده‌های بچه‌های سیل‌زده گناهکاراند و دیگران عبد مخلص خدا، منظورش چیز دیگری است که بعدها شرح خواهد داد. «بعدها» اما هنوز از راه نرسیده است.

بیش از چهارده سال از آن روز می‌گذرد. رییس جمهور ایران به سازمان ژئوفیزیک می‌رود و در سخنرانی‌اش می‌گوید: «زمین زیر پای مؤمنان نمی‌لرزد.» امروز سواد بچه‌های سوم دبستان برای نپذیرفتن حرف معلم دینی‌ای که چنین توجیهی برای حوادث طبیعی بیاورد کفایت می‌کند، رییس جمهور اما چنین می‌گوید و صدا از کسی درنمی‌آید. کسی نمی‌پرسد پس تکلیف مردم بم و رودبار و منجیل و هزار جای زلزله‌زده‌ی سال‌های اخیر چه می‌شود.

این‌ها مشتی نمونه‌ی خروارند، و نشان می‌دهند وضعیت ما به لحاظ میزان منطق و عقلانیت، چندان دور از «آوریل شکسته» نیست. هنوز اما تلاش می‌کنیم که باور نکنیم، سعی می‌کنیم همه چیز را به عقاید  قرون وسطایی عده‌ای خاص نسبت دهیم و به سر تکان دادنی اکتفا می‌کنیم.
[برگرفته از سایت رخداد]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.