خوابگرد قدیم

در روزگاری که قیمت روزانه‌ی دلار به مقیاس هر سود و زیان پیدا و پنهان برای دارندگان و ندارندگان ایران تبدیل شده و بحران‌های اقتصادی و سیاسی و... جملگی رنگ و بوی دلار می‌دهند، برای نشان دادن چیزی به نام «بحران کتاب» بایدنورافکن بر این بازار و رفتار مدیران حاکم بر آن و افکار فرماندهان این مدیران بیندازیم. در هفته‌های اخیر، در سایه‌ی افزایش قیمت دلار، این نماد وارونه‌ی خودایستایی و سرافرازی ایران، قیمت کاغذ هم متلاطم شد و حالا روزی نیست که خبری سیاه به گوش نرسد از تعطیلی و توقف، و موج برداشتن بحران کتاب و نشر در ایران. دیروز حتا شنیدم که برخی روزنامه‌های مستقل مشغول ارزیابی اند که قید انتشار نسخه‌ی روز پنج‌شنبه  را بزنند. هشداری جدی‌تر از افزایش یک‌باره پنجاه‌درصدی روزنامه‌ی وابسته‌ی «همشهری»، که به جز آگهی‌های داخلی، روزانه حدود دویست صفحه ضمیمه‌ی آگهی دارد؟

در باب انتشاراتی‌ها هم که این یادداشت فاطمه ستوده بسیار گویا ست. بخوانیدش. خصوصاً نگاه تلخ و مهم‌اش که می‌گوید: "بگذار این آدم‌های «سازمخالف‌بزن» فرهنگی در منگنه بمانند. باید آن‌قدر فشارشان بدهیم که سودای تغییر از سرشان بیفتد. جان‌شان در بیاید و نفس‌شان به شماره بیفتد." و باز هم امروز شنیدم از ناشری کوچک که نشر پنج کتاب تازه را در مرحله‌ی چاپخانه متوقف کرده بود و به فکر فروش دار و ندارش بود تا وارد بازار ساخت و ساز مسکن شود! ساعتی پیش هم دیدم علی‌اصغر سیدآبادی از روی آمار رسمی، سیر نزولی کتاب‌های کودک و نوجوان را یادآوری کرده است. این روزها در این باره خبر و یادداشت باز هم خواهیم خواند. من قصد دارم در این‌جا فقط به موضوعی اشاره کنم که ربطی مستقیم به بازار کاغذ و مسائل مالی نشر ندارد.


کتاب سنگی


مختاباد چند روز بعد از برکناری بهمن دری اخوی معاون فرهنگی وزارت ارشاد اشاره کرد به بحران قیمت کاغذ و این که ناشران مقیم قم که اغلب از طبقه‌ی روحانیون اند، برآشفته‌اند از ناتوانی معاون وزیر در کنترل قیمت چیزی که سرمایه‌ی تجارت مذهبی آن‌ها هم شمرده می‌شود، و برکناری او صرفاً در واکنش به این اعتراض‌ها بوده است. از این سو، اهل فرهنگ و خصوصاً اهل ادبیات و انتشاراتی‌ها که کبودی‌های چوب سانسور تحت نظر اخوی را هنوز بر اندام خود می‌دیدند، برکناری او را به هم تبریک می‌گفتند! و از همه بامزه‌تر یادداشت‌های انتقادی بود که در رسانه‌هایی چون خبرگزاری معظم فارس منتشر شد! اما با رفتن آقای اخوی، نه قیمت کاغذ مهار شد و نه شخصیتی فرهنگی به جای او نشست. نمی‌دانم، نشاندنِ رئیس «حراست» یک وزارت‌خانه به صندلی معاون فرهنگی تا فرمان کاغذ و نشر و سانسور و... را بچرخاند، چه معنایی می‌تواند داشته باشد جز پایان یک مأموریت بزرگ، و آغاز مأموریتی دیگر برای ادامه‌ی راه؟

این واژه‌ی «مأموریت» از آن واژه‌های اختصاصی فرماندهان فرهنگی در دولت‌ نهم به بعد است که اتفاقاً آقای اخوی بسیار آن را تکرار می‌کرد و از قضا جایگزین او نیز بر تداوم‌یافتن همان «مأموریت» تأکید کرده است. مأموریتی که آشکار بود در درون ساختار وزارت‌خانه تعریف و ابلاغ نشده و پای نهادهایی بلندمرتبه و وزارتخانه‌ای مهم‌تر و پرنفوذتر در میان است. مأموریتی که آقای اخوی به خوبی از پس آن برآمد: ارتقای تعریف سانسور از آن‌چه «نباید» نوشته شود، به آن چه «باید» نوشته شود. مقدس‌تر کردن دایره‌ی ممیزی تا حدِ تبدیل ممیزی پیش از چاپ به ممیزی پیش از ارائه‌ی کتاب! نواختن آن دسته از ناشران غیردولتی که به نشر ادبیات و علوم انسانی و تاریخ و اندیشه می‌پردازند، تا حدِ محروم کردن برخی از آنان از نمایشگاه و تعطیل شدن اجباری شماری از آن‌ها. معجزات در باب مسائل کاغذ و... هم به جای خود.

اگر قرار بود برکناری آقای اخوی به خاطر بی‌کفایتی او باشد، آیا قدر و قدِ فرهنگی جایگزین او این را تأیید می‌کند؟ اتفاقات پس از او چه؟ تا این لحظه، هیچ یک. که برعکس. آقای اخوی در پایان مأموریت، حالا با سابقه‌ای ضخیم زیر عنوان «معاونت فرهنگی وزارت ارشاد»، که هنگام معاون شدن از یک‌صدم مرتبتِ آن هم محروم بود، می‌رود برای کمی استراحت تا وقت و نوبت مأموریتِ بعدی برسد. با جاری بودن داستان قاضی مرتضوی، این جور خوش‌بینی‌ها به نظر من نهایت بلاهت است! حالا برخی مجلسیان و دیگران هی بر سرشان بکوبند و سفره‌‌ی تخلفات او را پهن کنند. مهم این است که قاضی مرتضوی مأموریت‌هایی داشت که وفادارانه آن‌ها را به پایان برد و باقی فقط بازیِ آن‌ها ست که می‌پندارند رأی و نظر مستقلی جز رأی و نظر فرماندهان می‌توانند داشت.

اداره‌ی امور نظام اسلامی این سال‌ها به شکل مأموریت پیش می‌رود، از مأموریت احمدی‌نژاد در اداره‌ی امور مملکت تا مأموریت قاضی مرتضوی در برخورد با مطبوعات و تجمعات تا مأموریت آقای اخوی در امور کتاب و انتشارات. مأمورها خود نمی‌نویسند، مأموریت‌ها را فرماندهان می‌نویسند. و من که آدمی هستم فرمانده‌دیده و مأموریت‌رفته در جنگ، اکنون فقط این را می‌دانم که عرصه‌ی فرهنگ، اقتصاد و سیاست حتا، عرصه‌ی فرماندهی و مأموریت نیست. و نبودِ کتاب بزرگ‌ترین کمک به ازیادبردن این جابه‌جایی‌ها و وارونگی‌ها ست. هم از این رو ست که می‌پندارم بحران کتاب فقط برای من و ما و مردم است که بحران است، نه برای مأموران و فرماندهانِ این میدان! نکته این است که پیروز نهایی این میدان و بحران کدام طرف خواهد بود. دعوت می‌کنم شما هم در این باره بنویسید، به‌خصوص اگر وبلاگ دارید.

مرتبط از دیگران
:: من مرغ به یک شعله کباب ام ـ فاطمه ستوده
:: که پردخته ماند ز مردم نشان ـ مهدی جامی
:: بحران کتاب و سرهنگان متولی فرهنگ ـ آرش بهمنی
:: قرار نیست نیمی از مردم کتاب‌خوان باشند ـ پارسا صائبی
:: بحران کتاب یا بحران کتاب‌های نخوانده؟ ـ سام‌الدین ضیائی

:: قیمت دلار و کاغذ در بحران کتاب بهانه است ) حسین فلاح

خونِ سبزالف) در این جا که هیچ، در اروپا و امریکا هم که از محدودیت‌های دسترسی و کمبودهای فرهنگی و تکنیکی در زمینه‌ی کتاب‌های دیجیتال خبری نیست، «کتاب کاغذی» هنوز از اریکه‌ی زرین خود فرود نیامده است. حسابِ این در برابر آن و رویایی میان آن‌ها نیست؛ گذشت زمان آشکار کرده که این چیزی دیگر است و آن چیزی دیگر. اهل معاشقه با کتاب نیستم چه رسد به نمایش این عشق‌بازی، اما در به دست گرفتن و ورق زدن کتاب و مطالعه‌ی آن هنوز لذتی هست جهانی که آن را نه تنها از برابر کتاب‌های دیجیتال دور کرده که نوترین پیشرفت‌های فنی دیجیتال را هم به خدمت خود درآورده است. داستان وبلاگِ یازده‌ساله‌ی فارسی‌ در دنیای شبکه‌ای امروز نیز داستان همین کتاب است.

کم نیستند دوستانی که برای درگذشتِ وبلاگ روضه می‌خوانند، اما بر سر گوری که در آن مرده‌ای نیست. تنبلی یا بی‌انگیزگی یا ترکِ وبلاگ‌نویسی به خاطر حضور در هزار جور شبکه‌ی اجتماعی را به حساب مرگِ وبلاگ گذاشتن، نتیجه‌ی نادرست اما ناگزیر همان خودمرکزبینی ست که در وبلاگ‌نویسی بر بسیاری وبلاگ‌نویسان عارض می‌شد و دیگر می‌توان آن را خصلتِ آن برشمرد. یعنی امکانِ قطعی آزادِ نوشتن و ابراز عقیده یا نمایش «خود» را برابر شمردن با امکان احتمالی دیده شدن در چشم همه‌ی «دیگران»؛ توهمی با آسیب‌هایی چند که موضوع حرفِ اکنونِ من نیست.

وبلاگ نه تنها در گور نیست که حالا دیگر به آن‌چه دشمن آن پنداشته می‌شد هم جانِ پی‌درپی می‌بخشد. اصلاً دیگر جدالی در میان نیست که از تلفات آن بگوییم. شبکه‌های مجازی، انبوهِ سرگردانان تک‌افتاده در اینترنت را به گردش گروهی در جزیره‌های تودرتوی شبکه‌ها واداشته و سرگردانی‌شان را صورتی نو بخشیده! و این هیچ دخلی به وبلاگ‌نویسی ندارد. وبلاگ برای نسل بازمانده از وبلاگ‌نویسان قدیمی و حتا نورسیده‌های تازه‌نفس، کتابی ست که سر حوصله باز می‌شود و در خلوتِ غیرشبکه‌ای نوشته یا خوانده می‌شود و از رگ‌های متصل به‌ آن، به اندرون شبکه‌های انباشته از نظر و واکنش، خونِ اندیشه و تحلیل و نقد و هویتِ مکتوب پمپاژ می‌شود. شبکه‌ها لایه لایه بر هم می‌آیند و بایگانی ذهن و زمان را به گور می‌سپرند، اما «آدم»‌ها و «هویت»ها و «فکر»ها در وبلاگ‌ها ثبت می‌شوند و باقی می‌مانند و مرجع می‌شوند.

زندگی مسالمت‌آمیز وبلاگ‌ها و شبکه‌ها تازه شروع شده است. مرگی در میان نیست، آن‌چه هست نشستن هر چیز به جای خود است و تعامل فن‌آورانه میان کنش و واکنش. هر رسانه کارکرد خودش را دارد و در عین حال در خدمت آن دیگری ست. یکی می‌زاید و ثبت می‌کند، آن دیگری بلندگو می‌شود و پخش و نقد می‌کند. وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی، حتا در سایه‌ی شبکه‌ها و فیدخوان‌ها، همان گفتن یا شنیدنِ جدی ست که یکی بر سر سفره‌ی خانوادگی پر از شوخی یا جدل، دیگران را برای گفتنش به سکوت و توجه می‌خواند. و معتقدم وبلاگ فارسی نه تنها هنوز زنده است که روزبه‌روز هم تخصصی‌تر می‌شود و نویسندگان حرفه‌ای‌تر می‌سازد و بر رونق شبکه‌ها نیز می‌افزاید، چه با تزریق ایده و اندیشه و تحلیل، چه با برپایی ستون‌هایی از آدم‌ها که هویت‌شان از نام و متن وبلاگ‌شان می‌آید.

ب) وبلاگ فارسی زنده است و یازده‌ساله، اما عمری که بر آن گذشته به‌قدر عمری دراز آن را مجرب و سخت‌جان و پرمایه کرده است. از این یازده سال، دستِ‌کم در هشت سال و به طور مشخص در سه چهار سال اخیر، وبلاگ فارسی تیزترین زخم‌ها و سخت‌ترین ضربه‌ها را خورده است از دولت و حکومتی که یک وبلاگ با دویست نفر خواننده را هم برای امنیتِ ممکلت خطرآفرین می‌شمرد! انبوه احضارها و بازداشت‌ها و حبس‌ها و مسدودشدن‌ها و فیلترشدن‌ها و تهدیدها در این چند سال، وبلاگ فارسی را پیر کرده است.

اما این جوانِ به ظاهر فرتوت، با اتکا به ساختار بی‌مرز اینترنت و انواع مجمع‌الجزایر آن، راه‌های بقا و پیش‌رفتن را آموخته و جامعه‌ی مجازی را پیش برده و تلاش حاکمیت را که با زبان و شیوه‌ای بی‌ربط و نامؤثر با این فضا سخن گفته و رفتار کرده و همه چیز را فشرده کرده در حذف و سانسور، ناکام گذاشته است. تنها نقطه‌ی اثرگرفته‌ی وبلاگستان از این رفتار خصمانه، ضعیف و  حذف‌شدن کارکرد اقتصادی و امکانِ سوددهی مالی وبلاگ‌ها ست که آن را هم می‌توان در ردیف هزینه‌های این رویارویی ناگزیر جا داد.

پیرمردِ یازده‌ساله‌ی ما، کتابی ست که نه می‌سوزد، نه خمیر می‌شود، نه به خاک سپرده می‌شود. پیرمردِ یازده‌ساله‌ی همه‌ی ما، کتابِ زنده بودن ما و زندگی‌بخشیدن به خوانندگان ما ست.

مرتبط از دیگران:
:: نیروی گریز از مرکز وبلاگ و گسل‌های فعال جامعه ـ داریوش محمدپور
:: وبلاگ به مثابه کلیسای مکتوب ـ مهدی جامی
:: وبلاگ به مثابه یک ابزار ـ سام‌الدین ضیائی
:: بلاگ‌هایی برای ماندن: پارسا صائبی
:: جایی برای خودِ سانسورشده ـ فرشته قاضی
::‌ وبلاگستان، پروسه‌ی ناتمام ـ آرش بهمنی
:: چیزهایی که وبلاگ نیست ـ آرش آبادپور
:: فرصت ساختن از دو خطری که وبلاگ‌نویسی را تهدید می‌کند ـ آرمان امیری
:: وبلاگ و رسانه‌های اقلیت و اکثریت ـ روح‌الله شهسوار
:: هفته‌ی وبلاگ فارسی در سال ۱۳۹۱ ـ مجموعه‌ی مطالب مرتبط

سردیس اخوان ثالثخبرگزاری رسمی تیتر زده و بقیه‌ هم نقل کرده‌اند: "انتقاد فرزند اخوان از سرديس اين شاعر." ور بازیگوش ذهنم می‌‌گوید: "آخه آدم عاقل از مجسمه انتقاد می‌کنه؟ اونم از مجسمه‌ی باباش؟!" شاید از جنس سردیس یا شکل آن خوشش نیامده، شاید از متولی نصب آن شکایت دارد، شاید هم از طراح و سازنده‌اش. به این می‌ماند که بگوییم انتقاد ما از انتخابات. ما چه انتقادی می‌توانیم داشت از آن؟ انتقاد ما یا از نتیجه‌ی انتخابات است یا شیوه‌ی برگزاری‌ یا برگزارکننده‌ یعنی دولت یا حکومت.

اگر مته به خشخاش نگذاریم که منظور از انتقاد در این‌جا گلایه یا شکایت است، انتقاد یا از یک مفهوم کیفی و چیزی غیرعینی ست مثلاً  انتقاد از مهندسی آراء در انتخابات. یا از یک چیز عینی که در این صورت باید یک انسان یا مجموعه‌ی انسانی باشد، مثلاً انتقاد از آیت‌الله جنتی که در هر دو حالت، انتقادی درست است.

می‌پندارم از این دو حالت بیرون نیست. یعنی نمی‌توان مثلاً از میز انتقاد کرد، می‌توان از کیفیت آن شکایت کرد یا از جای گذاشن آن یا از رنگش یا سازنده‌ی آن یا از خریدارش. گیر "انتقاد از سردیس اخوان" در همین است. متن خبر را که بخوانی، تازه می‌فهمی که پسر اخوان از خودِ سردیس پدرش شکایت ندارد، از طراح وسفارش‌دهنده‌ی آن گلایه دارد که قیافه‌ی سردیس را بیش‌تر شبیه شخصیت‌های شاه‌نامه درآورده تا زنده‌یاد پدرش، که دوستارانش پریروز در بیست‌ویکمین سال درگذشت او گرد هم آمدند.

دموکراسی یا دموقراضهدو سه هفته پیش این خبر موج برداشت که رمان جنجالی «دموکراسی یا دموقراضه»ی سیدمهدی شجاعی به فضای وب درز کرده و دست به دست می‌شود با اشتیاق. من هم از کسانی بودم که در نشر خبری کوشیدم که از جمع‌آوری کتاب حکایت می‌کرد، پیوند دانلودِ آن را هم به دست مخاطبان دادم. چند روز گذشت و بخش‌هایی از متن این کتاب به شکل تابلونوشته‌های اینترنتی در وب به چرخش افتاد و استقبال از آن چشمگیر شد و کار به تهیه‌ی نسخه‌ی تایپی کتاب رسید که گروهی بی‌نام داوطلبانه آن را بر عهده گرفته بودند و منتشر هم کردند، تا این که نشر نیستان (سیدمهدی شجاعی) یادداشتی در خبرآنلاین منتشر کرد و چرخ بازنشر اینترنتی کتاب ظاهراً از حرکت ایستاد.

در این یادداشت آمده بود که: این کتاب در سال ۱۳۸۷ به چاپ رسیده اما به خواستِ خودِ نویسنده توزیع نشده  و خبر انتشار و توزیع سه چاپ از این کتاب و سپس توقیف و جمع‌آوری آن مطلقاً خلاف واقع است و پایه و اساس ندارد و هیچ منعی از هیچ مرجع رسمی و غیررسمی برای توزیع کتاب وجود نداشته و تکثیر و توزیع غیرمجاز یک محصول فرهنگی بدون شک، کاری خلاف اخلاق محسوب می‌شود.

بعد از خواندنِ این خبر وظیفه‌ام شد که بنویسم در این‌جا که اگر سیدمهدی شجاعی به تکثیر و توزیع کتابِ نیست‌دربازارش راضی نباشد، این کار پایمال کردن حق او ست و به هیچ وجه روا نیست و از او پوزش می‌طلبم.

این اطلاعیه در عین حال سبب حیرانی هم شده و حاشیه‌هایی بر متن آن باید نوشت. در متن صریحاً آمده: "این رمان در سال ۱۳۸۷ به چاپ رسیده اما به خواست نویسنده، تاکنون از توزیع آن اجتناب شده. بنابراین، خبر انتشار و توزیع سه چاپ از این کتاب و سپس توقیف و جمع‌آوری آن مطلقاً خلاف واقع است."

اما بایگانی خبرگزاری‌ها، سایت مرجع خانه‌ی کتاب و حتا سایت خودِ نشر نیستان این تکذیب‌نامه را به تمامی تأیید نمی‌کنند. در روز ۱۸ فروردین ۱۳۸۸، یعنی مدتی بعد از چاپ کتاب، خبرگزاری ایسنا خبر داد که رمان «دموکراسی یا دموقراضه» با چند کتابِ تازه‌ی دیگر شجاعی در نمایشگاه کتاب تهران توزیع خواهد شد. اما این اتفاق نیفتاد تا روز پنجم تیرماه ۱۳۸۸ که همین خبرگزاری خبر انتشار آن را داد و در باره‌اش نوشت: این رمان که فضایی انتقادی ـ طنز نسبت به اصول و مبانی دموکراسی دارد، فضایی بی‌زمان و مکان را طی می‌كند و انتشارات کتاب نیستان آن را در ۲۰۰ صفحه منتشر کرده است. در همین زمان صفحه‌ی معرفی و فروش کتاب در سایت ناشر نیز گویا فعال می‌شود که البته اکنون از پاک کردن آن صفحه این رد پا (صفحه‌ی فرستادن نظر در باره‌ی این کتاب) هنوز باقی مانده است.

حالا همه‌ی این‌ها را می‌گذاریم در کنار صفحه‌ی اختصاصی کتاب در سایت رسمی و مرجع خانه‌ی کتاب، که عکس جلد کتاب را هم از همان‌جا برداشته‌ام، به این قرار:
چاپ یکم: تیرماه ۱۳۸۸ ـ ۵ هزار نسخه
چاپ دوم: تیرماه ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه
چاپ سوم: تیرماه ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه
چاپ چهارم: مرداد ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه
چاپ پنجم: مرداد ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه
چاپ ششم: مرداد ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه
چاپ هفتم: مرداد ۸۸ ـ ۲۰هزار نسخه

در متن اطلاعیه هم‌چنین آمده است: "نیستان این کتاب را اساساً تحویل سیستم پخش و توزیع نداده است و جز چند نسخه‌ای که پس از هر چاپ، طبق روال، تحویل وزارت ارشاد و کتابخانه‌ی ملی می‌شود، هیچ نسخه‌ای از کتاب وارد بازار نشر نشده است." یعنی اگر تناقض این اطلاعات را با بخش اول اطلاعیه هم در نظر نگیریم، در این بخش به این نتیجه‌ی خوش‌بینانه و عجیب می‌رسیم که ناشر ـ مؤلف بعد از این که تصمیم می‌گیرد کتاب را توزیع نکند، شش چاپ بیست هزارتایی دیگر (۱۲۰هزار جلد کتاب اضافه) از آن تهیه می‌کند فقط برای اجتنابِ بیش‌تر از توزیع آن!

اکنون می‌گذرم از یاد‌آوری یکی از خوانندگان که خودش این کتاب را از کتابخانه‌ی دانشگاه تهران گرفته بوده و خوانده بوده و لذت هم برده بوده و تعجب هم کرده بوده! در روزگاری زندگی می‌کنیم که می‌توانیم درک کرد هر گونه محذور را در عرصه‌ی فرهنگ به‌خصوص از نوع سیاسی‌اش. هم‌زمانی انتشار این کتاب را با حوادث تلخ پس از انتخابات و شباهت‌های مضمونی آن با آدم‌ها و رخدادهای ایران امروز را نیز نباید از نظر دور داشت. ولی ماجرا هر چه باشد در یک نکته شک نیست که، این کتاب نوشته شده، چاپ شده و اکنون به هر دلیل گفتنی یا نگفتنی، ارشادی یا بالاتر از ارشادی، قهراً از دسترس خوانندگان دور نگه داشته شده و این باعث می‌شود اصل ماجرا، یعنی نبودِ فضای آزاد نشر در ایران، فرقی نکند؛ هم آن سانسوری که گریبان آثار او و دوستانِ او را هم عاقبت گرفت تا حدی که پارسال صدایش را ـ به‌حق ـ جوری درآورد که باورناپذیر می‌نمود. چکیده‌اش را به نقل از خبرگزاری مهر بخوانید:


سیدمهدی شجاعی: فاجعه‌ای که در حوزه‌ی فرهنگ این روزها و سال‌ها شاهد آن هستیم را نمی‌توان به این راحتی فراموش کرد. ما در حال حرکت در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم. اگر از منظر ۵۰ سال آینده به این جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، آن‌گاه متوجه خواهید شد که آن‌چه رخ داده و به ویژه آن‌چه در چند سال اخیر رخ داده است تا چه اندازه مایه‌ی تنزل فرهنگی ما بوده است و کاش این فرهنگ که می‌گویم، فرهنگ به معنی خاص آن بود! متاسفانه این اتفاق در فرهنگ عمومی یعنی در جهان‌بینی، اندیشه، آداب و رسوم و ... رخ داده و این همه، آن چیزی است که شاکله‌ی یک ملت را تشکیل می‌دهد و من نگرانم که این جریان در نهایت به یک دوره انحطاط و ابتذال فرهنگی منجر شود.

این‌که ما دشمن را با فرمول‌های ساده و ابتدایی تعریف کنیم، ساده‌لوحانه است. درست است که حضرت امام(ره) زمانی موضوع دشمن‌شناسی را مطرح کرد، اما نباید از یاد ببریم که چارچوب‌های حضور دشمن همواره ثابت نمی‌ماند. دشمن امروز در کنار مدیران ما ست و با آن‌ها تصمیم‌سازی می‌کند و این باعث می‌شود بلاهایی که ما خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، بسیار بیش‌تر از آن چیزی باشد که گفته می‌شود دشمن در حال آوردن بر سر ما ست.

توسل به عوامفریبی در سال‌های گذشته زیاد شده است. به اصطلاح هوای عوام‌الناس داشته شده است. همه گفتار و ثقل حرف‌هایمان شده عوام الناس؛ غافل از اینکه همیشه کسی که عوامفریبی می‌کند در نهایت خودش توسط عوام فریفته می‌شود و این موضوع در همه سطوح ما در حال اتفاق است. شما نگاه کنید روزگاری نه چندان دور، هنر و ادبیات فاخر در چه جایگاهی بود و امروز در چه جایگاهی.

در حوزه‌ی ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از کتاب‌هایمان حذف کنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور کنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر کنیم، چه اتفاقی می‌افتد. من حتا فکر می‌کنم قرآن هم با این وزن در شرایط موجود قابل چاپ نباشد. از طرف دیگر به من می‌گویند از زبان رئیس جمهور آمریکا هم حتا نباید در ایران کلمه‌ی اسرائیل بیرون بیاید و در کتاب چاپ شود. به من می‌گویند که چرا در کتاب شما فرعون، دیالوگ‌های ضدتوحیدی دارد. این مثال‌ها به نظر من اتفاق نیست. یک مدیریت و سیاست‌گذاری ویژه پشت آن است که باعث می‌شود آثار افرادی مثل امیرخانی، کمال تبریزی، رسول صدرعاملی و محمدرضا بایرامی و احمد دهقان در ارشاد خاک بخورد و البته کسی نیست پاسخ بدهد که به راستی ممیزهای ارشاد چه‌قدر بیش‌تر از این افراد درد دین و انقلاب دارند؟

با شخص وزیردراین رابطه صحبت کردم، اما متوجه شدم گویا ایشان خیلی اهل این حرف‌ها و در جریان موضوع نیستند. یعنی اگر ایشان را جای وزیر نفت و با کشاروزی هم می‌گذاشتیم، فرقی نمی‌کرد، اما آنچه رخ داده و موجب این انتصابات می‌شود، سیاستگذاری اشتباه است.

این مایه‌ی افتخار نیست که کسی در حوزه‌ی موسیقی مسئول باشد و بگوید که من از بچگی از صدای شجریان خوشم نمی‌آمد. این‌ها اتفاقی نیستند. این یعنی حرکت هوشمندانه‌ی ما در راه حرکت به سمت اضمحلال و هر کدام از ما باید به سهم خود نقشی در جلوگیری از آن داشته باشیم... [منبع]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.