خوابگرد قدیم
چه بلایی دارد به سرمان می‌آید در جامعه‌ای که هیچ چیز سر جایش نیست و رشته‌ی امور از سیاست و اقتصاد گرفته تا فرهنگ و ارتباطات این‌طور پرشتاب از هم گسیخته می‌شود؟ همین ابتدا بگویم که دایره‌ی این انتقاد را تنگ و محصور می‌کنم به عرصه‌ی خبرنگاری و رسانه‌ها، آن هم فقط در حوزه‌ی فرهنگ و ادبیات، و تازه‌ترین نمونه‌های عجیب و غریب بلاهت، تازه‌به‌دوران‌رسیدگی و حتی وقاحت برخی خبرنگاران ادبی. [متن کامل]
این موضوع می‌تواند مهم نباشد، می‌تواند هم باشد که یک مجری به چه دلیلی موقتا و یا برای مدتی طولانی کنار گذاشته می‌شود. از این گذشته من اطلاع دقیق ندارم که «فرزاد حسنی» مجری‌ای که طی یکی دو سال اخیر در برنامه‌های مختلف روی آنتن بوده، واقعا محبوبیت عامی هم دارد یا نه؟ ولی تا جایی که من در میان خانواده و فامیل و آشنایان و همکاران متوجه شدم، تقریبا بدون استثنا همگی احساس ناخوشایندی نسبت به او داشتند به اندازه‌ای که بلافاصله با دیدن او این احساس را بیان می‌کردند. فرزاد حسنی تا پیش از ماه رمضان برنامه‌ای را به اسم «کوله پشتی» اجرا می‌کرد و در چند روز نخست ماه رمضان هم اجرای برنامه‌ی ویژه‌ی افطار «جزر و مد» را به عهده داشت که جایش را به مجری دیگری داد. مجری جدید گفت که اختلاف سلیقه فقط دلیل این جابه‌جایی بوده، سایت خورشید هم با لحنی بسیار جانبدارانه و کمی عوام‌فریبانه خبر داده که «اطلاعات زیاد» او منجر شده به این ماجرا و این که او در یکی از برنامه‌ها به روز نزول تورات اشاره کرده. اما شاید واقعیت غیر از این باشد.

شخصا از تملق‌، ریاکاری و گنده حرف‌زدن‌های مجری‌های غالبا بی‌بضاعت تلویزیون ـ خصوصا در موضوعات دینی و اخلاقی ـ حالم به هم می‌خورد. از طرف دیگر لزوما هرگونه دستور و آیین بی‌ضابطه‌ای را هم که برای مجریان اعمال می‌شود نمی‌پسندم، ولی در مورد این مجری باید بگویم که از مدت‌ها پیش داشت یواش یواش گور خودش را می‌کند. شهرتی که اجرای پیوسته در تلویزیون نصیب مجری می‌کند، تجربه نشان داده که می‌تواند او را به‌سادگی به زمین هم بزند. فرزاد حسنی از آن دست مجری‌ها بود که شهرت بی‌بنیاد او را دچار توهم کرده بود و به‌تدریج هم لحن حرف زدنش با مهمانان و مردم تغییر کرده بود و هم خود را در جایگاهی می‌پنداشت که لابد حق دارد در هر موضوعی به اندازه‌ی‌ یک کارشناس تمام‌عیار اظهار لحیه کند. شوخی هتک‌آمیز او با علیرضا خمسه به هنگام اجرای مراسم جشن خانه‌ی سینما به خوبی نشان داد که او دارد دچار توهم می‌شود. در آن مراسم او با جمله‌ای توهین‌آمیز درباره‌ی زشت و زیبا بودن چهره‌ی خمسه قضاوت کرد که حضار به جای خنده شرمسار شدند.

در برنامه‌ی «کوله پشتی» هم او این نوع برخورد را ادامه داد و حتی یک بار شوخی بسیار زننده‌ای کرد در مورد موبایلی که در توالت افتاده بود! در کنار این‌ها او شروع کرده بود با لحن و زبانی فخرفروشانه واژه‌های غیرفارسی را به جای واژه‌های مرسوم فارسی به کار ببرد و دایما هم آن‌ها را تکرار کند. همین موضوع بهانه‌ای می‌شود تا شورای عالی ویرایش نامه‌ای به مسئولان تلویزیون بفرستد و تذکر بدهد. جالب است که شورای عالی ویرایش در نامه‌ی خود، هم نمونه‌های غلط‌گویی‌های این مجری را ذکر می‌کند و هم ـ لابد بنا به تعهد اخلاقی و از سر دلسوزی ـ مواردی را می‌آورد که در عرف جامعه به آن‌ها شوخی‌های «دور از شأن» می‌گویند. نامه بعد از طی مراحل اداری به دست خود او می‌رسد و جالب است که او در یکی از آخرین برنامه‌‌هایش با لحنی بسیار تحقیرآمیز به این نامه اشاره می‌کند و جلوی دوربین چندین بار می‌گوید که "اصلا به شما چه که دخالت می‌کنید؟ این موضوع به خود ما مربوط است. ما خودمان بهتر می‌دانیم چطور باهم حرف بزنیم." پس از این نامه و واکنش جلوی دوربین اوست که اجرای او زیر سؤال می‌رود و سرانجام به این‌جا می‌کشد که دست‌ِکم فعلا از سر آنتن برداشته شود.

این موضوع می‌تواند مهم نباشد، می‌تواند هم مهم باشد که این چه قحط‌المجریانی‌ست که دامن تلویزیون را گرفته؟ مدیران تلویزیون تا کی ‌می‌خواهند چند مجری را دایم از این شبکه به آن شبکه و از این برنامه به آن برنامه بکشند و میکروفون هر برنامه‌‌ای را با هر موضوع عمومی یا تخصصی به آن‌ها بسپارند؟ اگر مدیران تلویزیون کمی چشم‌های‌شان را بازتر کنند تا فرق تلویزیون و منبر موعظه را ببینند، آن وقت آیا جا برای مجری‌های بالقوه‌ای باز نمی‌شود که در موضوعات خاصی تخصص دارند و در عین حال مایل نیستند که در هر برنامه و پس از هر جمله‌ای، به نصیحت و وعظ و خطابه مشغول شوند؟ جز این است که شمار زیادی از همین مجریان فعلی صرفا با تن دادن به چنین وظیفه‌ی نانوشته‌ای‌ست که موقعیت خود را پیوسته حفظ می‌کنند و سرانجامش یا چنین فرجامی‌ست که طرف را هوا برمی‌دارد و گند می‌زند، یا این که هر طرف که چشم می‌چرخانی چند تا قیافه‌ی تکراری و ملال‌آور می‌بینی که دارند در دل هر برنامه‌‌ای سخن از اخلاق و معارف اسلامی می‌گویند تا این چنین مجیز علاقه‌مندی مدیران را گفته باشند و روز و شب را به مخاطبان عام تلویزیون زهرمار کنند؟
اگر در نوشته‌ات به درستی، یکی از آفت‌های دامنگیر روشنفکران و نخبگان را گریز آن‌ها از سادگی و مردم‌گرایی دانسته‌ای، متأسفانه باید بگویم آفت درونی‌تری یقه‌ی طیفی از ایشان را سفت گرفته و رها نمی‌کند که نامش را به اشتباه گذاشته‌اند «محافظه‌کاری».

بله آقای جامی، تو در نوشته‌ات جامعه‌ی روشنفکران و نخبگان را هدف قرار داده بودی، ولی من این دایره را تنگ‌تر می‌کنم به جامعه‌ی نویسندگان و منتقدان ایران. در واقع موضوع نوشته‌ات را بهانه می‌کنم برای این که بنالم از بیماری آزاردهنده‌ای که «شمار زیادی» از نویسندگان و منتقدان طی یکی دو دهه‌ی اخیر به آن گرفتار شده‌اند و حواس‌شان هم نیست که با این رفتار، یا در واقع ضدرفتار خود در درازمدت تیشه به ریشه‌ی خود می‌زنند، هرچند در کوتاه‌مدت جلوی از دست رفتن منافع احتمالی‌شان را می‌گیرند. برای این که کلی‌گویی نکنم و الکی شعار ندهم، سعی می‌کنم ساده و صریح توضیح بدهم. [ادامـه]
توضیح من: محمد کشاورز متولد ۱۳۳۷ است و در شیراز زندگی می‌کند. به عبارت دیگر جزو داستان‌نویسان شهرستانی مقیم شهرستان محسوب می‌شود که به قول فتح‌الله بی‌نیاز به حمایت بیش‌تری در پایتخت نیاز دارند. کشاورز بعد از یازده سال دومین مجموعه‌داستانش را با نام «بلبل حلبی» منتشر کرده. اگر اشتباه نکنم سال ۱۳۷۳ بود که مجموعه‌ی «پایکوبی» او چاپ شد. کتاب تازه‌ی او شامل ۱۱ داستان کوتاه است که نشر قصه ناشر آن است. خود من هنوز داستان‌های این مجموعه را نخوانده‌ام و فقط از روی ظاهر کتاب می‌توانم بگویم که از نشر حرفه‌ای قصه ـ که به صاحبانش ارادت خاص دارم ـ چنین ویرایش فنی و صفحه‌آرایی ناشیانه‌ای در مورد یک کتاب داستان بعید بود! حسین سناپور ـ به دلایلی که عاقلان دانند ـ ترجیح داده یادداشت کوتاهش درباره‌ی مجموعه‌ی «بلبل حلبی» را در این‌جا منتشر کند. بخوانید.

بودن‌ در فاصله‌ی‌ میان‌ دو جهان
تصویر جلد کتاب «بلبل حلبی»ده‌ سال‌ بعد از انتشار پایکوبی‌، به‌تازه‌گی‌ دومین‌ مجموعه‌ داستان محمد کشاورز با نام‌ «بلبل‌حلبی‌» منتشر شده‌است. مجموعه‌ی‌ «پایکوبی»‌ باوجود پخش‌ بد، خیلی‌ها، از جمله‌ خود مرا، با نام‌ کشاورز آشنا کرد. من‌ این‌ مجموعه‌ را با ماجراها و فضاهای‌ غریب‌ و اغلب ‌کابوسی‌اش‌ به‌ خاطر می‌آورم‌. فراوقعیتی‌ که‌ اغلب‌ به‌ شکل‌ کابوس‌ در آن‌ داستان‌ها وجود داشت‌، در مجموعه‌ی‌ بلبل‌ حلبی‌ هم‌ وجود دارد، و هنوز هم‌ گاهی‌ به‌ همان‌ شکل‌ کابوسی‌، اما نه‌ محدود به‌ آن‌، و نه‌ بر بستر وقایع‌ غریب‌، بلکه‌ به‌ صورت‌ انواعی‌ از خیال‌پردازی‌ بر بستر وقایع‌ ملموس‌ امروزی‌.

جذابیت‌ این‌ داستان‌ها (دست‌کم‌ برای‌ من‌) در نمایش‌ تضاد نهفته‌ در این‌ دو است‌. مسائل‌ این‌ داستان‌ها همان ‌مسائلی‌ هستند که‌ ما در دور و برمان‌ می‌بینیم‌ (مثل‌ مستأجری‌ کشیدن‌،عسرت‌ جنسی‌ یا عاطفی‌ داشتن‌، دستگیرشدن‌ به‌ جرم‌ حمل‌ گیتار، به‌فکر خورد و خوراک‌ خانواده‌ بودن‌ به‌ عنوان‌ زن‌ خانواده‌، و مسائلی‌ ازاین‌ دست‌)، اما شخصیت‌های‌ این‌ داستان‌ها بیش‌ از آن‌ که‌ گرفتار این‌مسائل‌ باشند گرفتارِ خیال‌بازی‌ یا توهم‌ یا کابوس‌های‌ خود هستند. این‌خیال‌بازی‌ و آن‌ واقعیت‌ روزمره‌ چنان‌ تضادی‌ با هم‌ دارند که‌ اغلب‌ شخصیت‌ها را به‌ نابودی‌ می‌کشانند و همین‌طور گاهی‌ (گرچه‌به‌ندرت‌) باعث‌ نجات‌ یا دل‌خوشی‌شان‌ می‌شوند. به‌ گمان‌ من ‌کشاورز با نمایش‌ این‌ تضادها در واقع‌ مهم‌ترین‌ وجه‌ زندگی‌ امروز ما رانشان‌ داده‌ است‌؛ یعنی‌ همان‌ تضاد میان‌ درون‌ و بیرون‌مان‌ را. همان‌چیزی‌ را که‌ باعث‌ می‌شود ذره‌ ذره‌ فرسوده‌ یا به‌کلی‌ نابود شویم‌.

دلیل‌خوبی‌ داستان‌های کشاورز‌ (دست‌کم‌ به‌ زعم‌ من‌)، همین‌ است‌ که‌ مثل ‌بعضی‌ داستان‌های‌ ساده‌ی‌ رئالیستی‌، فقط‌ مشکلات‌ روزمره‌یی‌ را نمی‌گوید که‌ مردم‌ خودشان‌ به‌تر می‌دانند. همین‌طور فقط‌ غرایب ‌ذهنی‌ و ناملموس‌ آدم‌ها را نمی‌گوید. این‌ دو را در داستان‌هایی‌ کمابیش‌ خوش‌ساخت‌ در هم‌ می‌آمیزد و داستانی‌ می‌سازد در حدفاصل‌ میان‌ خیال‌ و واقعیت‌. حد فاصلی‌ که‌ یک‌ مرز نیست‌، بلکه‌فضایی‌ مبهم‌ و نامشخص‌ است‌. گاهی‌ به‌ درستی‌ معلوم‌ نمی‌شود واقعیت‌ کجا تمام‌ می‌شود و رؤیا کجا شروع‌. مثل‌ داستان‌ «مردن‌ به‌روایت‌ مه‌رو»، که‌ سرانجام‌ راوی‌ نمی‌تواند مطمئن‌ باشد مه‌رو واقعاً هدایت‌ را می‌شناخته‌، یا فقط‌ با اطلاعاتی‌ که‌ از هدایت‌ داشته‌، داستان‌عاشقانه‌اش‌ را سر هم‌ کرده‌. یا در داستان‌ «بلبل‌ حلبی‌» دختر پا به‌ سن‌گذاشته‌ی‌ داستان‌ نمی‌تواند مطمئن‌ باشد که‌ اصل‌ و نسبی‌ که‌ عاشق‌پیرش‌ برای‌ او متصور شده‌، چه‌قدر دروغ‌ است‌ و چه‌قدر راست‌. یا در داستان‌ «می‌گوید آب‌...» معلوم‌ نیست‌ آن‌ خانه‌یی‌ که‌ خریداران‌ زمین‌ بیابانی‌ در خیال‌ برای‌ خود می‌سازند، آیا بالاخره‌ ساخته‌ خواهد شد یانه‌.

داستان‌ به‌ عمد نمی‌خواهد این‌ها را برای‌ ما روشن‌ کند. نه‌ فقط‌ به‌این‌ دلیل‌ که‌ واقعیت‌ِ آن‌ها چندان‌ هم‌ قابل‌ دست‌رسی‌ نیست‌، بلکه‌ چون‌ مقصود نشان‌دادن‌ همین‌ جهان‌ رؤیایی‌ یا توهمی‌ بوده‌ که‌ آدم‌ها برای‌ خودشان‌ می‌سازند تا شاید بتوانند دست‌کم‌ مدتی‌ با آن‌ دل‌خوش‌ باشند، اما چه‌ بسا جان‌ خودشان‌ را هم‌ سر آن‌ بگذارند، یاعقل‌شان‌ را یا به‌ هر حال‌ بخشی‌ از وجودشان‌ را. محمد کشاورز در این‌داستان‌ها موفق‌ شده‌ نه‌ فقط‌ زنده‌گی‌ بیرونی‌ معاصر ما را، که‌ زنده‌گی‌درونی‌مان‌ را هم‌ نمایشی‌ کند. این‌ نمایش‌ اما در داستان‌هایی‌ جذاب‌تر و موفق‌تر درآمده‌ است‌ که‌ هم‌ فاصله‌ی‌ میان‌ واقعیت‌ و خیال‌پردازی‌ بیش‌تر است‌ و هم‌ این‌ فاصله‌ به‌خوبی‌ نشان‌ داده‌ شده‌ است‌. یعنی‌داستان‌های‌ «می‌گوید آب‌...»، «کتاب‌ اول‌ شاعر»، «بلبل‌ حلبی‌»،«خروس‌»، «مردن‌ به‌ روایت‌ مه‌رو»، «نقش‌ بر آب‌». بقیه‌ی‌ داستان‌ها هم ‌یا دست‌کم‌ موقعیت‌ خوبی‌ می‌آفرینند (باغ‌ تابناک‌، بنفشه‌ها در آفریقاگل‌ می‌دهند، بازی‌ ناتمام‌)، یا پرداخت‌ خوبی‌ دارند (غایب‌، رمانس‌). اما به‌ هر حال‌ طبیعی‌ است‌ که‌ داستان‌ها در یک‌ سطح‌ نیستند و می‌توان‌ درباره‌ی‌ قدرت‌ و ضعف‌های‌ هر کدام‌ بیش‌تر حرف‌ زد؛ که‌البته‌ مجال‌اش‌ در این‌جا نیست‌. همین‌قدر می‌توان‌ گفت‌ که‌ محمد کشاورز گرچه‌ در این‌ سال‌ها کم‌‌کار یا کم‌‌انتشار بوده‌، اما هنوز هم‌ می‌تواند با داستان‌هایش‌ لذت‌ داستان‌ کوتاه‌ خواندن‌ را به‌ یادمان ‌بیاورد.
حسین سناپور ـ 10 مهر 84

پیوند
:: تاملى بر مجموعه‌داستان بلبل حلبى / مهدی یزدانی‌خرم / روزنامه‌ی شرق
نمی‌خواستم در این چند روز درباره‌ی جنگ بنویسم، چون «مناسبت‌نویسی» حالم را بد می‌کند؛ اما این یادداشت پرنیاز پرستو دوکوهکی و این یادداشت چاپ‌نشده‌ی خسرو نقیبی و خصوصا این روایت صادقانه‌ی دردناک دکتر فیاض زاهد از جنگ نمی‌گذارد. نمی‌گذارند آدم‌هایی مثل من هم‌چنان ساکت باشیم و دل‌خوش باشیم به لحظات خلوتی که نه هر سال یک‌بار و نه هر ماه یک‌بار که هر روز و هر شب به بهانه‌ای کوچک حتی، در خود می‌سازیم، نگاه‌مان خیره می‌ماند لختی و بعد گرمای اشکی در چشم‌هامان، و باز سکوت...

«سرگردانی» شاید بهترین واژه باشد برای توصیف حال معمایی به نام جنگ ایران و عراق. معما که می‌گویم، وجوه انسانی، شخصی و اندیشگی جنگ است. اگر داوطلبان و بسیجیان در طول جنگ سرگردان بودند میان زمین خود و آسمان پروردگارشان، همین که جنگ تمام شد، هنوز این پاندول لعنتی نه روی زمین نشسته بود و نه به سقف آسمان گیر کرده بود که شتابی بیش‌تر یافت و سرگردانی سراپای همه را فراگرفت. درست از زمانی که فهمیدند "با کسانی جنگیده بودند که همدیگر را نمی‌شناختند، برای کسانی که همدیگر را می‌شناختند." و این اوج سرگردانی بود. [ادامـه]
گاهی وقت‌ها به سبک زیتون (علیها‌الرحمة) نوشتن بهترین راه خلاص شدن از موضوعات پراکنده‌ای‌ست که آدم می‌خواهد توی وبلاگش بنویسد. پس بدون ترتیب و بدون شماره‌گذاری می‌نویسم با این آرزو که وبلاگ زیتون از فیلتر درآید تا باز هم روان رنجور و مچاله‌‌شده‌مان با خواندن نوشته‌هایش کمی نرم شود و زندگی تحمل‌پذیرتر.

خبر بدی شنیدم که تا نمونه‌اش برای کسی اتفاق نیفتاده باشد، عمق جانسوزی‌اش را نمی‌فهمد. خسرو نقیبی تلفنی و بی‌رحمانه خبر داد که همسایه‌ی وبلاگی‌مان حمیدرضای عزیز برادرش را به‌خاطر تصادف از دست داده. خاک سرد است حمید‌جان. صبور باش و پناه آن دو نفری باش که روزگارشان تلخ‌تر از توست در این ایام.

مهرداد قاسم‌فر سردبیر "ایران جمعه" هم وبلاگ‌نویس شده، اسم وبلاگش را هم گذاشته چراغ. لابد در این یکی دو ماه حضورش در وب کلی هم شاکی‌ست که چرا وبلاگش مخاطب چندانی ندارد. مهردادجان، ما که موی‌مان سپید شد در این فضا هنوز می‌نالیم از بحران مخاطب چه رسد به نوآمدگانی که تازه مثل تو خیلی آرام‌اند و اهل جنجال و هارت و پورت نیستند. به هر حال صبور باش و پایدار. یک ضرب‌المثل قدیمی وبلاگی هست که می‌گوید یک خواننده‌ی ثابت به از هزار لینک خراب! نگاهش کنید.

احمد غلامی دبیر ادب و هنر روزنامه‌ی شرق تازگی‌ها کتابی را منتشر کرده که به قول مهدی یزدانی خرم "هم از نظر ساختارى و هم از منظر معنايى با تمام آثار قبلى او تفاوت دارد." اسم کتاب «تذکرةالانسان» است و آن‌قدر جذابیت دارد که یزدانی‌خرم آن را به عنوان پیشنهاد کتاب هفته معرفی کرده. خودم را نمی‌بخشم، ولی آقای غلامی حتما می‌بخشد که بیش از یک ماه می‌گذرد از یادداشتی که می‌خواستم برای کتاب قبلی او ـ تو می‌گی من اونو کشتم ـ بنویسم. دو پاراگرافش را نوشتم و تنبلی اجازه نداد تمامش کنم. حیف شد، یادداشت خوبی می‌شد احتمالا. حیف به این خاطر که وقتی نوشته‌ای را به زمان وامی‌گذارم ضرورت نوشتنش در ذهنم از بین می‌رود. این دو سه خط یادآوری هم شاید برای خلاص شدن از عذاب وجدان باشد. امیدوارم احمد غلامی شب به خوابم نیاید و آرام بخوابم! فعلا این یادداشت را بخوانید تا بعد.

دو سه روز پیش محمدحسن شهسواری لطف کرد و رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» را برایم آورد که نویسنده‌اش «فرخنده آقائی» آن را برایم فرستاده بود. هنوز دستش نگرفته‌ام برای خواندن، ولی دیدم که ۳۵۰ صفحه است، در قالب یادداشت‌های روزانه نوشته شده، آخر داستان ثبت شده "ناپل ـ پروجیدا مهر ۱۳۸۰" و بالأخره این که در هیچ‌جای کتاب گویا عامدانه ذکر نشده که این رمان است یا چیز دیگری، فقط در شناسنامه‌ی کتابخانه‌ی ملی‌اش به عنوان «داستان‌های فارسی» ثبت شده. ناشر کتاب هم خود فرخنده آقائی‌ست. ممنون‌ام. به زودی می‌خوانمش. راستی یادم رفت بگویم خانم آقائی پایین امضای هدیه‌اش، تداوم سایت هفتان را آرزو کرده. باز هم ممنون!

به قول خنک و لوس مجری‌های برنامه‌های تلویزیونی که مخاطب‌شان را خر فرض می‌کنند و با لحن تصنعی مسخره‌ای می‌گویند: "حالا که صحبت از فلان شد، خدمت‌تون عرض کنم که..." من به‌جای شما خودم را به خریت می‌زنم و می‌گویم: حالا که صحبت از هفتان شد، این را خبر را هم از روزنامه‌ی سلام هموطن در این‌جا نقل می‌کنم تا کمی روح‌تان شاد شود. فقط این مقدمه را داشته باشید که چند روز پیش سایت قفسه را یکی از کاربران هفتان معرفی کرده بود و تیترش را هم گذاشته بود «قفسه دات کام». این مقدمه را بچسبانید به متن زیر به نقل از روزنامه‌ی «هموطن سلام»:

"قفسه دات کام عنوان پایگاه جدیدی‌ست که توسط مهدی گلسرخ تبار به عنوان کتابخانه‌ی مجازی فارسی راه‌اندازی شده است [...] اگر می خواهید کتاب‌های دوست‌داشتنی وبگردهای فارسی‌زبان را بخوانید، حتما به این پايگاه و سایت www.haftan.com مراجعه کنید."

آدرس سایت را داشتید؟ رابطه‌اش با هفتان را چه‌طور؟ برای این که خدای ناکرده فکر نکنید دروغ می‌گویم، این هم لینک خبر در سایت خود روزنامه.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.