خوابگرد قدیم
درس‌گفتارهایی که «شهر کتاب» درباره‌ی مولانا برگزار کرده، هم‌چنان ادامه دارد. از دهم آبان‌ماه قرار است دوره‌ی چهارم این درس‌گفتارها شروع شود با موضوع «مقالات شمس» که دکتر محمدعلی موحد در این دوره، این مقالات را شرح و تفسیر می‌کند. محمدعلی موحد، بی‌تعارف از نوادر روزگار است. گنجینه‌ای‌ست از خاطرات تاریخ معاصر ایران، از مصدق تا کنون. نزدیک به هشتاد سال سن دارد؛ سی سال سابقه‌ی تدریس در دانشگاه‌ها، از برجسته‌ترین استاد‌های حقوق با شهرت بین‌المللی، و مردی به قول قدما «جامع‌الاطراف» که هم کتاب معروف «خواب آشفته‌ی‌ نفت» را در کارنامه دارد و هم «تصحیح مقالات شمس» را، هم ترجمه‌ی «سفرنامه‌ی ابن‌بطوطه» را و هم «چهارمقاله در آزادی» ایزا برلین را. آن‌گونه که دوستی دم‌خور با او می‌گفت، او حتا از تازه‌ترین آثار داستان‌نویسان معاصر هم غافل نیست و گرچه در این زمینه رخ نمی‌نماید، بر آن‌چه در این وادی هم می‌‌گذرد آگاه است و دارنده‌ی نظر.

به گمانم دوره‌ی چهارم درس‌گفتارهای «شهر کتاب» که مدرس‌اش، محمدعلی موحد است، دوره‌ی گران‌بهایی خواهد بود برای علاقه‌مندان. این دوره از دهم آبان‌ماه (چهارشنبه‌ها ساعت ۱۷) آغاز می‌شود. و شرکت در آن آزاد است. [کلیک کنید]
این که روزنامه‌ی «روزگار» برآمده از کدام حساب و کتاب سیاسی و غیرسیاسی‌ست، و این که قرار است نسبت به «شرق» کم‌تر نخبه‌گرا باشد یا نه، اصلاً برایم مهم نیست. دیدن «روزگار» با همین وضعیت و با هر پشت و عقبه‌ای، خوشحالم کرد. امّا با خواندن صفحه‌ی سیاسی آن، خوشحالی‌ام دیری نپایید و به حالت دیگری تبدیل شد. فکر کردم به عنوان خاطره‌ای نگه‌اش دارم گوشه‌ی ذهنم تا روزی که گاه توقیف‌اش رسید، چندان دلگیر نشوم!

مقاله‌ای از «فاطمه رجبی» مقاله‌نویس محبوب من، با سانسور بسیار، و به نقل از سایت نوسازی، در صفحه‌ی چهارم «روزگار» منتشر شده بود. به محل مورد نظر که رسیدم، شک کردم که شاید به هنگام سانسور و فشرده‌سازی، کلمه‌ای افتاده، ولی چند لحظه پیش، اصل مقاله را در سایت نوسازی دیدم که آن‌جای به‌خصوص‌اش، دقیقاً به همین شکل است، کمی هم قشنگ‌تر؛ چون به جای کلمه‌ی حذف‌شده، فاصله‌ی سفید انداخته‌اند!

فاطمه رجبی:
"... در سوی ديگر «خوش چهره»  که از آغاز به کار دولت نهم حتی يک جمله جز ناسزا و تخريب و تضعيف عليه دولت از او شنيده نشده، ۱۶ سال روند سکولار کردن جامعه و برنامه‌های نمودن از بالا را از خاطر برده، به همين دليل اينک به هراس افتاده است که عملکرد دولت در آينده جامعه را به لاثيم سوق دهد..."

جای عمران صلاحی چه زود خالی‌ست!
بسیار ممنون‌ام از دوستانی که، پیرو یادداشت پیشین، برای یافتن واژه‌ی مناسبِ جایگزین Disruptive در زمینه‌ی تکنولوژی کمک کردند. از جناب داریوش آشوری هم سپاسگزارم که همراهی کرد و راه گشود. واژه‌های پیشنهادشده  برای "Disruptive Technology" و "Disruptive Innovation" این‌هاست:
تکنولوی (فنّ‌آوری) ـ نوآوریِ
مختل‌کننده ـ مشتبه‌ساز ـ گیج‌کننده ـ نامتعارف ـ ناهمگون‌ ـ خزنده ـ راهگشا ـ توفنده ـ وارونه‌ساز ـ برگردان ـ معکوس‌کننده ـ تقسیم‌ساز ـ وقفه‌انداز ـ درهم‌ریزنده‌ی پیشرو ـ هوده‌گرا ـ سلطه‌گر ـ دگرکن ـ ساختارشکن ـ دگرگو‌ن‌ساز ـ نظام‌گسل

شمار زیادی از این پیشنهاد‌ها بیش‌تر به رسایی مفهوم آن در زبان مبدأ توجه دارند و در ساختِ آن‌ها به عناصر زیبایی‌شناسیک، تناسب‌های آوایی در ترکیب‌سازی، و نیز اختصاصی بودن واژه‌ی نو توجهی نشده است. از میان این‌ها، سه واژه‌ی ساختارشکن، دگرگون‌ساز و نظام‌گسل، شایستگی بیش‌تری دارند برای جایگزینی.

«ساختارشکن» پیشنهاد م.احمدی را می‌توان کنار گذاشت چون این واژه، در این سال‌ها، بیش‌تر در دنیای هنر و در برخی موارد در علوم سیاسی و اجتماعی، به واژه‌ای جاافتاده تبدیل شده؛ ضمن این که واژه‌ی‌ «ساختارشکن» گرچه مفهوم تغییر و تحولِ رو به جلو را در خود نهفته دارد، ولی چیزی را که می‌شکند، لزوماً یک «نظام» تثبیت‌شده نیست، بلکه بیش‌تر به نامتعارف بودن و خرق عادت کردن نزدیک است. امّا پیشنهاد هوشنگ دودانی «دگرگون‌ساز» درنگیدنی‌ست. به توضیحات خود او در پای یادداشت قبلی نگاه کنید. البته ناگفته نماند که با این همه دقت و موشکافی در گزینش این واژه، دست‌ِکم می‌توان گفت که هیبت و صلابت آن در برخورد نخست مخاطب، متناسب با هیبت و صلابت آن در برخورد با واژه‌ی اصلی نیست.

و سرانجام، پیشنهاد داریوش آشوری که خود چنین نوشته و فرستاده است:
"برای این واژه من در فرهنگِ علومِ انسانی (ویراست دوم) «نظم‌شکن» پیشنهاد کرده‌ام. ولی برای مفهومِ موردِ نظرِ شما گمان می‌کنم «نظام‌گُسل» مناسب باشد. در ترکیب هم، برای مثال‌هایی که زده‌اید، «نوآوریِ نظام‌گسل» و «تکنولوژیِ نظام‌گسل» به نظر-ام درخور می‌آید. به هر حال باید توجه داشته باشید که واژه‌های نو به خودی خود شفاف نیستند و باید نخستین‌بار تعریفی از آن‌ها به دست داد که خواننده را راهنمایی کند."

واژه‌های نو، اگر از روی «نیاز»، «دقت» و با رعایت معیارهای گوناگون (نه فقط مفهوم‌سازی و نه گرفتارماندن در دایره‌ای محدود از واژه‌ها و بن‌واژه‌های تکراری) انتخاب شده باشند، پس از مدتی می‌توانند جای خود را به‌سادگی در زبان فارسی بیابند. به توصیه‌ی جناب آشوری، کافی‌ست پس از این مرحله، تا مدتی، هر بار که از آن استفاده می‌کنیم، با ذکر اصل واژه یا توضیحی چندکلمه‌ای در پاورقی یا داخل پرانتز، خواننده و مخاطب را راهنمایی کنیم تا راه برای ورود و برنشستن واژه‌ی نو در مقام اختصاصی نوین‌اش، هموار شود.
علی شماعی: من و چند تن از دوستان که همگی به کار تحقیقات در زمینه‌ی مدیریت تکنولوژی مشغول‌ایم، در ترجمه‌ی برخی از لغات دچار مشکل‌ایم. یکی از این لغات، لغت Disruptive است که ترکیبات آن بیش‌تر به صورت Disruptive Technology و Disruptive Innovation است. مشکل این‌جاست که ترجمه‌ی این لغت در فارسی، به هیچ وجه معنای اصلی را نمی‌رساند. برای روشن‌تر شدن موضوع، من متنی مرتبط را در ادامه می‌آورم.

A disruptive innovation refers to a new technology that has three important characteristics. First, it is significantly (sometimes radically) different from the technology currently used to perform a particular function. Second, it is markedly better in one or more ways than the current technology (such as being faster, cheaper, more reliable and so on). Third, it not only changes how a problem is solved, it also changes the market, usually by dramatically altering customer's expectations, requirements, patterns of usage and sense of what is possible, desirable and normal with regard to that type of product.

این نوع تکنولوژی، تکنولوژی‌ای است که در ابتدای ظهور آن، به نظر نمی‌آید که به یک تکنولوژی غالب تبدیل شود و اغلب، فواید و مزایای آن پوشیده است. این فواید پس از گذشت زمان درک می‌شوند و بدیهی‌ست که هر شرکت یا سازمانی که این امر را درک کند، می‌تواند به توسعه‌ی آن پرداخته و مزیت رقابتی به دست آورد. مثال‌هایی از این نوع تکنولوژی عبارت‌اند از: تلفن، خودرو، اینترنت، کامپیوتر و هزاران نمونه‌ی دیگر، که هر کدام در ابتدای پیدایش با بی‌توجهی اکثریت مواجه شدند و کسی فکر نمی‌کرد به یک تکنولوژی غالب تبدیل شوند، که در برخی نمونه‌ها حتا بخشی از زندگی مردم گردند. ما معادل‌هایی مانند تکنولوژی «نگون‌گر» یا تکنولوژی «درهم‌شکن» به ذهن‌مان رسید. باعث امتنان است اگر شما و دوستان معادلی درخور پیشنهاد کنید.

خوابگرد: لطفاً در مورد پیشنهادتان توضیح هم بدهید. به استاد داریوش آشوری هم ایمیل زده‌ام. اگر ایشان هم کمک کنند، پس از چند روز، جمع‌بندی آن را این‌جا می‌نویسم.

اگر نبود اپیزود مربوط به شخصیت رؤیا تیموریان، در فیلم «کافه ستاره»یِ سامان مقدم، برای نمی‌دانم چنددهمین‌بار احساس زیان‌دیدگی می‌کردم از سینما رفتن برای تماشای فیلم. رؤیا تیموریان را از سریال «رعنا»ی میرباقری ـ که خیلی‌های‌تان ندیده‌ایدش ـ بسیار دوست می‌داشتم، ولی در این سال‌ها، که او پس از دوره‌ای ناپیدایی، دوباره جلوه کرده بود، ناراحت بودم که چرا پیوسته خودش را تکرار می‌کند. حدس می‌زدم که کارگردان‌ها با توجه به همان پیشینه‌ی درخشان نقش او در «رعنا» به سراغش می‌روند و حتا حدس می‌زدم که فیلمنامه‌نویس‌ها، برای اوست که نقش می‌نویسند. چه آزاردهنده است که بازیگری به توانایی او، با کمی بالا و پایین، پی‌درپی نقش ثابتی را ایفا کند؛ هم‌چنان که نصیریان این گونه است، داریوش ارجمند این‌گونه است، مهتاب نصیرپور این‌گونه است، و خیلی‌های دیگر.

اما «کافه ستاره» با همه‌ی نادلنشینی‌اش برای من، این حسن بزرگ را داشت که به تیموریان تکانی بدهد و آدمی مثل من را که دلبسته‌ی خاطراتش است، شاد کند. و وقتی خواندم که خود تیموریان هم گفته که وقتی این نقش به او پیشنهاد شد، خودش هم باورش نشده، مطمئن شدم که خود او هم از فرط تکرار، به تکرار خود عادت کرده است و خودش هم نمی‌داند که چه در آستین دارد؛ ملوک، پیردختری مشنگ و مهربان و دست‌به‌جیب، در محله‌ای قدیمی و کهنه، عاشق ماهواره و سرخاب و ترانه‌های ترکی و نیناش‌ناش، و در رؤیا و حسرتی کاملاً شرقی از ازدواج.

من که بیش‌تر فیلم را از سر بی‌حوصلگی تماشا می‌کردم؛ با در رسیدن اپیزود «ملوک»، تا زیر صندلی هم رفتم از خنده و هیجان. دقیقاً نفهمیدم که تضاد کلیشه‌ی نقش‌های همیشگی او با چنین نقشی و چنین حرکات و رفتاری ذوق‌زده‌ام کرده بود (مثل ورزش ایروبیک با برنامه‌ی ایروبیک مردانه‌ی تلویزیون ایران، و رقص در آینه‌ی بی‌نظیر او)، یا فقط به خاطر توانایی او در اجرای این نقش، یا هر دو باهم. به هر حال زیان‌دیده از تماشای «کافه ستاره» بیرون نیامدم. ولی تماشای فیلم را هم به هیچ کس توصیه نمی‌کنم؛ مگر این که از سر وقت‌گذرانی و تفریح، یا شاید گذراندن ساعتی با پری‌رویی یا سبیل‌کلفتی در خلوتی، قصد سینما کند، که در این حالت، بهترین گزینه است از نظر من در میان فیلم‌های این روزهای سینماها.

«کافه ستاره» چون در پی آن بوده که سینمای تجاری و عامه‌پسند را به سینمای هنری نزدیک کند، و نخبگان و مردم، هر دو را راضی نگه دارد؛ فیلم ارزشمندی‌ست، ولی چون در عمل به این هدف نرسیده، به‌سادگی می‌توانیم از آن گذشت. بازی روایتی این فیلم، به جای آن که در خدمت «بیان» و «داستان» اثر باشد، خود به جاذبه‌ی اصلی و بنیان فیلم تبدیل می‌شود و کنجکاوی تماشاگر برای بازسازی خطی این روایت، او را از گذشتن از سطح داستان و آدم‌ها و در نتیجه تأثیرپذیری و درگیری با مضمون بازمی‌دارد. چنین فرمی در داستان‌گویی (در سینما) اصلاً چیز تازه‌ای نیست که بخواهد مایه‌ی شگفتی و ستایش شود و اکنون دیگر فقط به شرط کمک به ساختار کل فیلم ارزشمند خواهد بود. امّا بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف «کافه ستاره» و چیزی که سخت بی‌حوصله‌ام کرده بود، دقیقاً همین بهره‌گیری نادرست بود از فرمی زیبا که می‌توانست در کنار بازی رؤیا تیموریان، بزرگ‌ترین نقطه قوت آن باشد.
تور یک‌روزه‌ی حسین رضازاده
پست طنز؛ ویژه‌ی زنده‌یاد عمران صلاحی
رئیس سازمان میراث فرهنگی دیروز اعلام کرد: "حسين رضازاده يک جاذبه‌ی گردشگری ورزشی‌ست." حسین رضازاده از شغلش کناره می‌گیرد، یک لباس تنگ مخصوص وزنه‌برداری تنش می‌کنند و می‌گذارندش روی یک سکّوی وسط میدان اردبیل، و همه چیز برای برگزاری تورهای یک‌روزه‌ی گردشگری خارجیان آماده می‌شود. شما اگر جای بانوی شیک‌پوشی باشید که به عنوان راهنمای تور، پای حسین رضازاده ایستاده و با هیجان، ویژگی‌های اثر مورد نظر را توضیح می‌دهد، چه توضیحاتی می‌دهید؟

اگر قرار باشد برای جبران درآمد کم نفت ایران، جاذبه‌های گردشگری دیگری هم‌چون سیاسی، سینمایی، نویسندگی، هنری، فمینیستی، روزنامه‌نگاری، شاعری، وبلاگی، و جز این‌ها هم ایجاد شود، شما چه کسانی را پیشنهاد می کنید؟ لطفاً دست‌ِکم در یک رشته با بیان دلیل، کامنت بگذارید. اگر نگذاشتید، دست‌ِکم به یاد عمران صلاحی یک لبخند کوچولو بزنید، روز قیامت جلوی من یکی را نگیرد.

پیوندها:
:: طنزنوشته‌ی زیبای محمدحسن شهسواری و انتشارش به همین بهانه [لینک]
:: طنزنوشته‌های ویژه‌ی دیگران را می‌توانید در این صفحه از بلاگچین بیابید. [لینک]
رضا ساکی: پیشنهاد می‌کنم به همه‌ی طنزنویسان و دوستداران استاد صلاحی که فردا شب مورخ ۱۳ مهر ماه، و به احترام او و هم زمان با انتشار وبنامه «گل‌آقا»، یک پست طنز در وبلاگ‌ها بنویسیم، تا در شب نخست سوگ او، بلاگستان پر از یاد استاد باشد. چرا که خودش مي‌گفت: «من بيشترين شوخي‌هايم درباره‌ی مرگ است، وقتی به مراسم عزاداری می‌روم، حتماً مطلب طنز می‌گويم و شوخی مي‌كنم.»
محمدحسن شهسواری: سال‌ها پیش که خواندن شاهنامه را شروع کرده بودم در هنگام مطالعه، حداقل چهار کتاب در کنارم بود: لغت‌نامه دهخدا، فرهنگ انصاف‌پور، فرهنگ کوچک تازی به فارسی اثر «ذ. بهروز» و فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی، اثر دکتر محمد جعفر یاحقی. اما وقتی «شاهنامه فردوسی» اثر سترگ محقق ارجمند خانم «مهری بهفر» را دیدم افسوس خوردم بر آن سال‌ها و وقتی که برای پیدا کردن دقایق و ظرایف و معانی شاهنامه صرف کرده بودم. زیرا که همین یک کتاب اگر بود، به تمامی (بلکه گاه افزون‌تر) از آن مراجعات متعدد به منابع متکثر بی‌نیازم می‌کرد.

حجت برای بزرگی و یگانگی این اثر، تنها فهرست‌وار ویژگی‌های آن را برمی‌شمرم.
۱- شرح یکایک ابیات، عبارات، اصطلاحات، تعابیر کنایی و استعاری و ...
۲- گزارش و ریشه‌شناسی واژگان متن.
۳- توضیحات لازم درباره شخصیت‌ها و رویدادهای اساطیری - حماسی شاهنامه، از منظر روایات گوناگون متونِ کهن.
۴- برگردان عربی شاهنامه از ابوالفتح بنداری اصفهانی (حدود 620 - 621 ق).
۵- برگردان انگلیسی شاهنامه از جیمز اتکینسون (James A.Atkinson) 
۶- فهرست واژه‌های (ریشه‌شناسی شده) اوستایی، پارسی باستان، پهلوی اشکانی و ساسانی و...
۷- فهرست واژه‌های عربی.
۸ - فهرست واژه‌های غیرایرانی و غیرعربی.

متن پایه‌ی این اثر، شاهنامه چاپ مسکو است، اما با نسخه‌های کتابخانه‌ی فلورانس، عربی ابوالفتح بنداری، موزه‌ی بریتانیا در لندن، لنینگراد، انستیتو خاورشناسی شوروی شماره «۱»، انستیتو خاورشناسی شوروی شماره «۲»، قاهره، بروخیم، ژول مول، خالقی مطلق، قریب ـ بهبودی و ملحقات چاپ مسکو نیز مقابله شده است.

با کمال تاسف، دفتر یکم این اثر ماندگار (که قرار است در ده جلد روانه‌ی بازار شود) و با آغاز پادشاهی منوچهر پایان می‌یابد، دچار مناسبات بیمار نشر و پخش کتاب در ایران شده و به میزانی که باید، قدر ندیده و بر صدری که مستحق آن است ننشسته. مطمئن‌ام تمام شاهنامه‌دوستان و البته تمام آنانی که به فرهنگ و ادبیات این ملک عشق می‌ورزند، نیازمند مجالست با این نوبرانه میمون‌اند. لازم نیست اشاره کنم که به‌ویژه داستان‌نویسان، به چه میزان محتاج چنین اثری هستند تا با مؤانست با این شاهکار یگانه، علاوه بر آن که زبان پیراسته‌ی پارسی فرا می‌گیرند، با ملحقاتی که خانم بهفر افزوده‌اند یک دوره درس‌نامه‌ی پرمایه از ریشه‌ها، اساطیر، اشارات ادبی و دقایق فرهنگ ایران‌شهر را نیز مرور می‌کنند.

برای نمونه شرح بیت اول شاهنامه را ذکر می‌کنم تا به فربهی و غنای کتاب از دقایق و ظرایف پی برید:

          به نام خداوندِ جان و خرد
          کز این برتر اندیشه برنگذرد

نام: اسم؛ اوستا -naman ، پهلوی ساسانی nam.
خداوند: از: خدا + وند (پسوند اتصاف). دارنده، صاحب، ارباب، سرور، آفریدگار؛ پهلوی اشکانی xwadawan، پهلوی ساسانی xwaday.
جان: روان، روح انسانی، نیز زندگی، حیات؛ اوستا-gay «زندگی کردن»، پهلوی ساسانی gyan.
خرد: عقل، تدبیر، فراست، دانش؛ اوستا xratu، پهلوی ساسانی xrad.
اندیشه: (از مصدر اندیشیدن). فکر، تفکر، از: اندیش + ه (پسوند اسم‌ساز)؛ از ریشه فرضی ایرانی باستان -dis + ham، اوستا handaesaya yha(از- handaisya)، پهلوی اشکانی handes، پهلوی ساسانی idan-handes ،   handesisn.
برگذشتن: فرا رفتن، برتر شدن، درنوردیدن، کنایه از خطور کردن، از: پیشوندِ بر (فرا، بالا) + گذشتن؛ اوستا vi + tar، پهلوی مانوی -wider، پهلوی ساسانی widastan، (ریشه زمان حال: گذر)
به: (حرف اضافه)؛ اوستا -pati، پارسی باستان patiy، پهلوی ساسانی pad.
و: (حرف ربط)؛ اوستا uta، پارسی باستان uta، پهلوی ساسانی ud. این خوانشِ «وُ» در شعر پارسی به جا مانده است و در برخی گویش‌ها به گونه «وَ» آمده است.
کزاین: که از این.
که: (حرف ربط)؛ از ریشه‌ی فرضی ایران باستان kahya، پهلوی ساسانی ka.
از: (حرف اضافه)؛ اوستا haca، پارسی باستان haca، پهلوی اشکانی az، پهلوی ساسانی az.
این: (ضمیر اشاره به نزدیک)؛ اوستا ayan، aem، پهلوی ساسانی en.
بر: (قید)؛ اوستا -upairi، پارسی باستان -upariy، پهلوی ساسانی abar، فارسی اَبَر.
تر: (پسوند تفضیلی)؛ اوستا taro، پارسی باستان tarah، پهلوی ساسانی tar.
نه: (حرف نفی، پیشوند فعل نفی)؛ اوستا noit، پارسی باستان naiy، پهلوی ساسانی ne.
خداوند خرد: تفسیر فارسی نام «اهورامزدا» ست. اهورَ (خداوند، سرور) + مزدا (خرد) به معنای خداوند و سرورِ خرد. ترکیب «خداوندِ رای» (در نسخه م - خ1، نسخه بدل شماره‌ی 2 از بیت دوم) تفسیر فارسیِ ترکیبِ اوستا -raevant، پهلوی ساسانی rayomand«رای‌مند» صفت اهورامزداست.

معنی بیت: [آغاز سخن] به نام آفریدگار جان (زندگی) و خرد، که این است آخرین اندازه‌یِ گذرِ اندیشه بر او (دریافت و شناخت او)

نکته‌ی ۱: برگردان واژه‌ها به ساسانی و اوستایی و... در متن کتاب (که با حروف لاتین آمده) به گونه‌ای است که با آکسان‌گذاری، آسان و زودهضم است.
نکته‌ی ۲: برگردان عربی هر بیت در زیر آن و برگردان انگلیسی (هر دو در صورت وجود در متن اصلی) در انتهای کتاب آمده است.
نکته‌ی ۳: کتاب زمانی که وارد ماجراهای اصلی و داستان‌های شاهنامه می‌شود، علاوه بر ریشه‌یابی‌ لغات جدید (که نمونه‌ی آن را در بیت اول ملاحظه کردید) شرحی کشّاف و البته موجز از هر کدام از اساطیر و ریشه‌های آنان به دست می‌دهد.

من البته نمی‌دانم که با شرح «بیماری نشر و پخش» که افتد و دانی، این اثر را در کجاها می‌توان جست، اما باخبرم که در کتاب‌فروشی‌های چشمه، نی و پنجره می‌توان به ملاقات آن رفت و کتابخانه‌ی خود را غنی‌تر کرد و آبرو بخشید.

در پایان تنها می‌توانم آرزو کنم دستی از غیب برآید و به جای این همه خرج‌هایی که حتی بَرج هم نیستند، کار چاپ و البته پخش این شاهنامه را (که جای آن بسیار خالی‌ست در میان آثار پژوهشی ادبیات کلاسیک ما) میسر و آسان کند. انگار آن چه واجب است در این مُلک، تنها با آرزو در پیشگاه امدادهای غیبی امکان‌پذیر است.

پیوندها:
:: اشاره‌ی کوتاه مختاباد به ناراستی برخی‌ها در برابر این اثر
:: گپ مختصر سایر محمدی با مهری بهفر ـ روزنامه‌ی ایران ۱۳۸۲
:: گزارش محمد آقازاده از دیدار با مهری بهفر ـ روزنامه‌ی ایران ۱۳۸۰
ایرنا: دفتر آيت‌الله "اكبر هاشمی رفسنجانی" رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام، نامه حضرت امام خمينی (ره) به مسوولان نظام برای اعلام آتش‌بس در جنگ ايران با عراق را منتشر كرد: ... حال كه مسوولين نظامی ما اعم از ارتش و سپاه كه خبرگان جنگ می‌باشند، صريحاً اعتراف می‌كنند كه ارتش اسلام به اين زودی‌ها هيچ پيروزی به دست نخواهند آورد، و نظر به اين كه مسوولين دلسوز نظامی و سياسی نظام جمهوری اسلامي از اين پس جنگ را به هيچ وجه به صلاح كشور نمی‌دانند و با قاطعيت می‌گويند كه يك دهم سلاح‌هايی را كه استكبار شرق و غرب در اختيار صدام گذارده‌اند به هيچ وجه و با هيچ قيمتی نمي‌شود در جهان تهيه كرد و با توجه به نامه تكان‌دهنده فرمانده سپاه پاسداران كه يكی از دهها گزارش نظامی سياسي است كه بعد از شكست‌های اخير به اينجانب رسيده و به اعتراف جانشينی فرمانده كل نيروهاي مسلح، فرمانده سپاه يكي از معدود فرماندهانی است كه در صورت تهيه مايحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌های شيميايي و نبود وسايل خنثی‌كننده آن، اينجانب با آتش‌بس موافقت می‌نمايم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتی از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ‪ ۶۷/۰۴/۰۲‬ نگاشته است، اشاره می‌شود.

فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال ديگر ما هيچ پيروزی نداريم، ممكن است در صورت داشتن وسايلی كه در طول پنج سال به دست می‌آوريم قدرت عمليات انهدامی و يا مقابله به مثل را داشته باشيم... وی می‌گويد قابل ذكر است كه بايد توسعه نيروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نيم افزايش پيدا كند، او آورده است البته آمريكا را هم بايد از خليج فارس بيرون كنيم والا موفق نخواهيم بود. اين فرمانده مهم‌ترين قسمت موفقيت طرح خود را تهيه به موقع بودجه و امكانات دانسته‌است و آورده است كه بعيد بنظر می‌رسد دولت و ستاد فرماندهی كل قوا بتواند به تعهد خود عمل كنند. البته با ذكر اين مطالب مي‌گويد بايد بازهم جنگيد كه اين ديگر شعاري بيش نيست. آقای نخست وزير از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زير صفر اعلام كرده‌اند، مسوولين جنگ می‌گويند تنها سلاح‌هایی را كه در شكست‌های اخير از دست داده‌ايم به اندازه تمام بودجه‌ای‌ست كه برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود. مسوولين سياسی می‌گويند از آن‌جا كه مردم فهميده‌اند پيروزی سريعی به دست نمی‌آيد شوق رفتن به جبهه در آن‌ها كم شده‌است. شما عزيزان از هركس بهتر می‌دانيد كه اين تصميم برای من چون زهر كشنده است ولی راضی به رضای خداوند متعال هستيم و برای صيانت از دين او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبرویی داشته باشم، خرج می‌كنم... [متن کامل نامه در ایرنا]

خوب می‌دانم که احساس برخاسته از خواندن این نامه، برای خیلی از شما شبیه احساسی‌ست که پس از خواندن هر خبر تکراری دیگری به آن می‌رسید. جوان‌ترها نیم‌نگاهی و، مروری و، انداختن شانه‌ای به بالا که: «خب، که این‌طور!» یا نهایتاً این که: «عجب!»؛ و میان‌سال‌ها و از سن‌گذشته‌های دور از جنگ، پوزخندی و، ردیف حافظه‌ای برای نگه‌داری آن در ذهن، تا گفتن متلکی به کسانی  که متلک‌خورشان بدجور ملس است این سال‌ها؛ هم از سوی ایشان و هم از سوی میراث‌خواران جنگ.

این نامه اما برای نوجوانی‌گم‌کرده‌ها و جوانی‌گم‌کرده‌ها در جنگ، برای جوان‌گم‌کرده‌ها و پدرگم‌کرده‌ها و شوهرگم‌کرده‌های جنگ، فقط یک نامه نیست که پس از هیجده سال به مقصد رسیده باشد؛ دیوار ستبری‌ست زبر از بتنی سخت، که با صورت به آن می‌خورند؛ دیواری که هیجده سال پیش آن را برساخته دیدند، و همه چیز با دیدن این دیوار از دور، در کم‌تر از چند دقیقه خبر ساعت دوی بعدازظهر گرم ۱۳۶۷ تمام شد و، دود شد و، پودر شد و، به تلخی خاطره پیوست و، خلوت حیرانی و، زنده‌ماندن به شرط ویرانی. این همان دیوار است، اما این‌بار نه به تماشا از دور، که صورت‌های چین‌برداشته‌ی ماست که به زبری آن می‌خورد و می‌خراشد این پوست نازک.

دیواری بی‌رحم و پر از شیار که در هر باریکه‌اش، دندانه‌هایی از خاطره‌ای دور را می‌شود به سرانگشت سایید؛ دیواری آکنده از نقش‌های کودکانه ـ به همان سادگی و راستی ـ از خدا و خاک، از شوق نبودشدن تا بودشدن، از میل مبهم به جاودانگی در سایه‌ی نگاه ستایش خلق، از آشفتگی موها در باد، از بغض پاره‌گوشتِ خون‌آلودِ دوستی در آغوش، از درد گوش خوابیده بر زمین سراسر سوت انفجارها و شِنی تانک‌ها و ویز تندگذر گلوله‌های تیز، از غربت تکه‌‌کاغذهای دست‌به‌دست تا در خانه‌ای، از شرم نگاه‌های پنهان و گریان زیر چادرهای مادرانه و خواهرانه، از سوز ناله‌های سکوت‌شکن شب‌های دراز پرستاره‌ی دشت جنوب تا آسمان نزدیک کوه‌های شمال غرب، از...

چه ابلهانه می‌نماید آرزوی این که کاش نبود آن جنگ و آن سال‌ها، تا نمی‌بود این روزهای بازارگرمی جنگ‌فروشی؛ اما بود. این دیوار، من یکی را سه‌بار برجا کوفته است؛ نخست همان هیجده سال پیش که از آن سوی کانال ماهی شلمچه با شتاب لندکروزهای انباشته از آدم‌های گیج و حیران گریختیم و رزمنده‌ای را دیدیم که می‌دوید تا جان به در بَرَد، اما گلوله‌ی‌ تانک ـ خودِ گلوله‌ی سنگین و مستقیم تانک ـ به آنی، نیم ِ بالایش را با خود برد و پاهایش چند قدمی دوید و افتاد و ماند، و فردای آن روز، خبر دوی بعدازظهر رادیو از بلندگوی مقر، به تلخی و خون‌باری خبر مرگ فرزند در فضا می‌پیچید. بار دوم، همین چند سال پیش بود که چپیه، یادمان آن همه زندگی در جنگ را بر گردن آشفته‌مردی دیدم جنگ‌نرفته، که اگر نزدیک‌ترش می‌شدم، به جای دشمنش مرا می‌کشت، و اینک سوم‌بار است که این دیوار به‌یکبارگی یک کلیک، قد برمی‌کشد برابرم و پیش از آن که فرصت ایستادن بیابم، از شدت برخورد، به زمینم می‌زند و به ثانیه‌هایی چند، آواری از خاطراتِ آن همه نمردن‌ها را بر سرم می‌ریزد.

با جنگ مخالف‌ام، اما در کنار شوق خوفناکی که درونم را می‌لرزاند از بزرگی و درستی وصف‌ناپذیر آن همه «مرد» در جنگ، روزهایی را حسرت می‌کشم که مردم دو دسته‌ی یک‌دل بودند؛ همراهان با جنگ و گریزندگان از جنگ؛ هر دو یک‌دل و یک‌زبان و هم‌پشت. اکنون «یک‌دلی» و «مردی» که هیچ، نه از «دل» خبری‌ست، نه از «زبان» و نه از «پشت»... نامه‌های بعدی، کی و چگونه به مقصد خواهند رسید؟ کاش هیچ نامه‌ای، هیچ‌گاه به مقصد نمی‌رسید! ... و خداوند فرمود سرانجام ِ نیک، از واهمه‌داران است.

پیوندها:
:: به یاد همه‌ی آن‌هایی که در جنگ کشته شدند.
:: آتش​بسی که بعد از ۱۸ سال هنوز شعله​ور است.
:: بدترين روزهای جنگ برای همه آن‌طور نيست که برای شماست.
:: بی‌اخلاقی در تاریخ جنگ
:: آیا سال‌های «ادامه‌ی جنگ» یک نوستالوژی‌ست؟
:: در نامه نوشته بود، برمی‌گردد.
:::: پرونده‌ی «وبلاگستان و انتشار یک نامه»
حسین جاوید (کتابلاگ) مجموعه‌داستان دوم علی قانع را که امسال چاپ شده ( به نام «مورچه‌هایی که پدرم را خوردند»)، خواند و و در وبلاگش آشکارا و بی‌پیچیدگی نوشت که از این کتاب بدش آمده؛ خیلی هم بدش آمده. در کنار بدگویی بی‌پرده از این کتاب، چند سطری هم درباره‌ی نویسنده‌ی کتاب گمانه‌زنی نادرست کرده بود که وقتی به او ایراد گرفته شد، او این چند سطر را هم برداشت تا دیگران فکر نکنند قصد او توهین به نویسنده یا تحقیر او بوده. علی قانع با خواندن این یادداشت، برآشفت که از یک نظر حق هم داشت. او دو تا از داستان‌هایش را برای من فرستاد تا به نادرستی داوری حسین پی ببرم. به او پیشنهاد کردم خودش پاسخ یادداشت او را بنویسد و به او اطمینان دادم که یقیناً حسین آن را در وبلاگش، بی‌کم‌ـ‌وـ‌کاست خواهد گذاشت، اگر هم نگذارد، من در خوابگرد می‌گذارم. پاسخش را نوشت، و برای من و حسین فرستاد، حسین هم آن را در کتابلاگ منتشر کرد. البته حسین باز هم چند سطری را به داوری پاسخ علی قانع برخاست، ولی وقتی انتقاد مرا شنید و نیز دید که این چند خط به دیگران پیش‌داوری اخلاقی می‌دهد، با شهامت آن چند سطر را هم حذف کرد و چند سطری با عنوان «توضیح» بر مطلب اخیرش افزود و پوزش هم خواست. خب، این‌ها را گفتم که چی؟ که نکته‌ای را یادآوری کنم به این بهانه.

نوشته‌ی حسین جاوید در مورد این کتاب، نه نقد بود و و نه مرور به معنای ادبی‌اش. خود او هم این را می‌دانست. او کار بسیار ساده  و درستی کرده بود؛ بدون تعارف نوشته بود از فلان کتاب بدش آمده، و موج بدآمدنش را در سطر سطر نوشته‌اش دوانده بود؛ همین. آن‌چه واکنش منفی و تند ما را برانگیخت، این نکته بود که ما خیال می‌کنیم یا نباید درباره‌ی کتابی بنویسیم، یا اگر نوشتیم باید آن نوشته یا «نقد» باشد یا «مرور» یا دست‌ِکم «معرفی». و انگار از روی عادت خواسته‌ایم این شیوه را در فضای وبلاگ‌ها هم پیاده کنیم. این که کسی بگوید از فلان کتاب خوشش آمده یا بدش آمده و این خوش‌آمد و بدآمد را آب و لعاب بدهد برای‌مان، در خلوت‌های دوستانه ایرادی ندارد، ولی شکل نوشتاری دادن به این نظر در وبلاگ انگار بدجوری برای‌مان نامأنوس است. همین نگاه بد را بر سر رمان «نفس نکش، بخند، بگو سلام» حسن بنی‌عامری هم من تجربه کرده‌ام پیش‌ترها، که در بخش نخست نوشته‌ای، فقط احساسم را درباره‌‌ی آن رمان، با آب و لعاب و با فرمی خاص نوشته بودم، و خیلی‌ها را ناراحت کردم از جمله بنی‌عامری عزیزم را.

می‌پذیرم که اگر مثلاً حسین جاوید به جای این یادداشت، به نقد جدی آن کتاب، هرچند کاملاً منفی برمی‌خاست، ارزش نوشته‌اش بسیار بیش‌تر می‌شد و چه بسا تازه ارزش می‌یافت؛ ولی چه بلایی قرار است سر خودمان بیاوریم با محروم کردن خودمان از بیان نظر دم‌دستی و احساس‌مان نسبت به یک اثر هنری و ادبی. چرا آن که احساسش را درباره‌ی کتابی یا فیلمی می‌نویسد، تیر یا تیرهایی هم روانه‌ی شخصیت دارنده‌ی اثر می‌کند، و چرا دارنده‌ی اثر، و درست‌تر بگویم که چرا بیش‌تر ما، نمی‌توانیم با کسی که ارزش اثرمان را انکار می‌کند، قهوه‌ی دیگری بنوشیم؟

از چیرگی ناگواری‌های فرهنگی و هنری در عرصه‌ی عمومی و دولتی رها شوید و به اصل ماجرا توجه کنید. به این بنگرید که گفت‌وگو مگر تنها به به‌به کردن و سفره انداختن و در هزار پرده سخن گفتن و نقد کردن است؟ در همین مورد تازه، اگر از تکه‌پراکنی‌های غیراخلاقی هر دو طرف به هم بگذریم (که البته حسین این بخش‌ها را پاک کرده و پوزش هم خواسته)، مگر چه بلایی فرود آمد؟ چه فاجعه‌ای رخ داد؟ من یکی که می‌پندارم نفس همین گفت‌وگوهای تند، کمک بزرگی به بالندگی آدم‌ها و نوشته‌های‌شان می‌کند؛ منتقد یا نویسنده فرقی نمی‌کند. نکته این است که وقتی در چنین موقعیتی قرار می‌گیریم، چون در فضایی رسانه‌ای این اتفاق بازمی‌تابد، همواره داوری را به مخاطبان وابگذاریم.

حسین جاوید برای من بسیار ارزشمند است، چون هنوز به جرگه‌ی منتقدان و نویسندگان حرفه‌ای درنیامده تا نقش‌آفرینی و محافظه‌کاری و خاله‌خشتک‌بازی و پشت‌هم‌اندازی را شیوه‌ی خود کند و او را می‌ستایم که وقتی از او انتقاد می‌شود، بر سنگ حماقت و بلاهت و ناپخته‌کاری نمی‌کوبد. علی قانع را هم دوست می‌دارم، چون می‌دانم که در گیر و دار کدام‌گونه زندگی و با چه پشتوانه‌ای از شور و عشق  و در کدام کنج پرت‌افتاده‌ای، فروتنانه داستان می‌نویسد و داستان می‌نویسد و داستان می‌نویسد. گفت‌وگوی انتقادی تند میان این دو تن، برای من بسیار شوق‌انگیز بود و برخلاف برخی، این گفت‌وگو را سودمند می‌دانم. ولی پرسشی هم دارم از خودمان، که تا کی می‌خواهیم گفت‌وگو را در هر سطح و با هر کیفیتی، تمرین کنیم؟ زمانش نرسیده از تمرین‌کردن بگذریم و گفت‌وگو را، بی‌درد‌‌-و-خون‌ریزی، به جای «تمرین کردن»، انجام دهیم؟



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.