خوابگرد قدیم

شیرینی زبان ـ ۳
این روزها همه یا انتظار می‌کشند یا از هم انتظار دارند. مثلاً مردم منتظر نتیجه‌ی مذاکرات ۵+۱ هستند و در عین حال از دولت انتظار دارند اوضاع اقتصادی و اجتماعی‌شان زودتر روبراه شود. کل ایران در انتظار باران است و دولت هم از تهرانی‌ها انتظار دارد در مصرف آب صرفه‌جویی کنند. این وسط، هوشنگ ابتهاج هم هنوز با دل غریب‌مانده‌اش نجوا می‌کند که نه غمی دارد، نه غمگساری. همایون شجریان هم هی دل به دل ابتهاج می‌دهد و آهِ ما را درمی‌آورد که «نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری». اینکه منتظر باشی، ممکن است به سادگی بگذرد یا به دشواری. مثلاً همان انتظار کشیدن عاشق، از سخت‌ترینِ کشیدنی‌ها ست، البته اگر در این روزگار از عشق و عاشقی چیزی مانده باشد. با این سرعت و فشردگی زندگی امروز، آدم نهایت می‌تواند منتظر اتوبوس و مترو یا تاکسی بماند، یا خیلی که مرد باشد، منتظر سررسیدِ گرفتن یارانه‌ها. و اِلا به قول مولانا «ای برادر عاشقی را درد باید، درد کو؟»


انتظار


انتظار کشیدن همان چشم‌به‌راهی ست و امیدواری. این انتظار از نوع آرزوکردن است و گاهی از جنس توقع داشتن، که به شکل «انتظار می‌رود» هم به کار می‌رود. مثلاً در این تیتر همین روزنامه‌ی اعتماد که «از سرپرست وزارت علوم انتظار می‌رود ادامه‌دهنده‌ی سیاست‌های دولت باشد» از امری مطلوب حرف می‌زنیم که دوست داریم اتفاق بیفتد. اما این تیتر روزنامه‌ی همشهری چی؟ «انتظار مي‌رود در ۱۰سال آينده، تعداد موارد جديد سرطان دو برابر افزايش يابد.» افزایش شمار سرطانی‌ها، آن هم در حد دو برابر از خواسته‌های آن‌ها ست؟ امیدوارند که چنین شود؟ یقیناً نه.

مثالی دیگر می‌زنم. کیهان تیتر می‌زند: «وقتی ۹۵ درصد فیلم‌ها در ایران با پول بیت‌المال ساخته می‌شوند، انتظار می‌رود که فیلم‌ها در خدمت آرمان‌های نظام باشند.» این «توقع» برادران کیهان از سینماگران است. آرزو و خواسته‌ی مطلوب آن‌ها ست که با «انتظار می‌رود» بیان کرده‌اند. اما اگر تیتر بزند: «انتظار می‌رود که شمار کشته‌شدگان انفجار معدن به ۳۰۰ تن برسد»، آیا افزایش شمار کارگران کشته‌شده در معدن هم خواسته‌ي قلبی کسانی ست که این تیتر را می‌زنند؟ یقیناً نه. پس حس ناخوشایندی که با خواندن این جور تیترها به شما و هر خواننده و شنونده‌ی دیگری دست می‌دهد، از چیست؟


نکته این است که در این موارد منفی و ناخوشایند، «احتمال و پیش‌بینی» را هم به زور در ترکیب «انتظار می‌رود» چپانده‌ایم. بیشترین تکرار خوشایند و ناخوشایند این ترکیب در خبرهای هواشناسی ست. اینکه «انتظار می‌رود هوای تهران فردا بارانی باشد» خوشایند است چون معنای امید و آرزو می‌دهد، اما «انتظار می‌رود تا ده روز آینده هیچ بارانی نیاید» به همان معنای «احتمال می‌رود» یا «پیش‌بینی می‌شود» است که فقط در رسانه‌ها استفاده می‌شود. وگرنه از زبان چه کسی دور و بر خودتان شنیده‌اید که به جای اینکه بگوید «فلان بیمار احتمالاً می‌میرد» بگوید «منتظریم فلان بیمار بمیرد؟»


انتظار را در سه معنا به کار می‌بریم: چشم‌به‌راهی که بیشتر مخصوص همان عشاق قدیم است؛ توقع داشتن که عشاق امروز بیشتر با آن خو گرفته‌اند؛ احتمال دادن و پیش‌بینی کردن در امور خوشایند که همه از آن استفاده می‌کنیم. و البته یک معنای چهارم در باب احتمال و پیش‌بینیِ امور ناخوشایند، که افتخار استفاده‌ از آن مخصوص رسانه‌های عمومی ست؛ نه به ما ربط دارد نه به هوشنگ ابتهاج و همایون شجریان که تا  هنوز عاشق بود، چه خوب می‌خواند: چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری / نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

بازنشر از ستون هفتگی صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد [+]

سنگ مزار کیشلوفسکیکریشتف کیشلوفسکی (۱۹۴۱ـ۱۹۹۶، ورشو) را تقریباً به موقع کشف کردیم، اما خودش زود مرد؛ در ۵۴ سالگی. مثل همه‌ی چیزهای خوب که زود از دست می‌روند. نسلی از ما با آخرین کارهای او زندگی‌ها کردند. لذتی تکرارنشدنی که برای ما از تماشای «فیلمی کوتاه درباره‌ی کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره‌ی عشق» شروع شد و با «ده فرمان» ادامه یافت تا رسید به «زندگی دوگانه‌ی ورونیکا» که حیرت‌زده‌مان کرد و بعد، سه‌گانه‌ی رنگی کیشلوفسکی «آبی، سفید و قرمز» که هنوز هم در برخی دانشگاه‌ها درس داده می‌شوند.

کیشلوفسکی «سه‌رنگ: قرمز» را ساخت و کمتر از دو سال بعد، قلبش از ادامه‌ی راه خسته شد و این رؤیاپرداز اندیشمند مرد و حسرت تماشای سه‌گانه‌ی بعدی‌اش (بهشت، دزوخ و برزخ) را که می‌خواست بسازد، بر دل‌مان گذاشت. تنها یادگار مکتوبش برای انبوه دوستارانش در سراسر دنیا، کتابی بود با عنوان «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» که در سال ۱۹۹۳ منتشر شد. این کتاب محصول گفت‌وگوی او با دانیوش استوک بود که نخستین بار در ایران، با عنوان «کی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌ از زب‍ان‌ ک‍ی‍س‍ل‍وف‍س‍ک‍ی‌» ب‍ا ت‍رج‍م‍ه‌ی‌ ه‍وش‍ن‍گ‌ ح‍س‍ام‍ی‌‌ و نیز با عنوان «من، کیشلوفسکی» با ترجمه‌ی حشمت کامرانی در س‍ال‌ ۱۳۷۶ م‍ن‍ت‍ش‍ر ش‍د. هفده سال از آن روزها می‌گذرد. نمی‌دانم از این ترجمه‌ها چیزی در بازار کتاب هست یا نه. اما حالا دوست مستندساز و روزنامه‌نگارمان، امید نجوان، ترجمه‌ی نزدیک به دو فصل از چهار فصل این کتاب را از طریق سایت شخصی پویا نعمت‌اللهی عزیز در اختیارمان گذاشته است، با روایتی شیرین و خواندنی از چند و چون آشنایی‌اش با کیشلوفسکی و ترجمه‌ی این بخش از کتاب. این روایت و این فایل را در این جا می‌توانید بخوانید. برای دانلود مستقیم فایل ورد (word) هم این‌جا را کلیک کنید.

از امید نجوان و پویا نعمت‌اللهی سپاسگزارم، هم به خاطر انتشار اینترنتی این بخش از کتاب، هم به خاطر آنکه وسوسه‌ی بازتماشای شاهکارهای کیشلوفسکی را بعد از این همه سال در من زنده کردند. دلم برای بازشنیدن موسیقی‌های مسحورکننده‌ی زبیگنیف پرایزنر، هم‌وطن کیشلوفسکی و آهنگساز فیلم‌های او هم لک زده است. امیدوارم امید نجوان هم همت کند و ترجمه را با زبان خوبی که دارد کامل کند و به نشر بسپارد.

:: نامه‌ی خواندنی یک تهیه‌کننده‌ی تلویزیون به کیشلوفسکی [+]
:: روایت تلخ و شیرین امید نجوان در سایت خیال خواب [+]
:: شاید دیگر فیلم نسازم، برگردان محسن آزرم در وبلاگش [+]

محمدحسن شهسواری: سه چهار سالی هست که در گپ‌و‌گفت‌های دوستانه، جلسات ادبی، کلاس‌ها، مصاحبه‌ها و یادداشت‌ها، روی ژانر و اهمیتش تاکید می‌کنم. راستش اوایل هیچ فکر نمی‌کردم چون ژانر و ژانرنویسی از پیکره‌های اصلی تاریخ ادبیات است، باید برای این تاکید دلیل هم بیاورم. اما دیدم گویا برای من که بخش مهمی از خوانده‌هایم در رمان، به ژانر گذشته، این مسئله طبیعی ست. بسیار آدم فرهیخته و روشنفکر در این مملکت هستند که این کار را قبیح و سطح پایین می‌دانند. خب من هم سعی می‌کردم در حد توانایی‌هایم دلایلی بیاوریم که به خدا این طور نیست.

این بود تا روز اول کلاس مقدمات حرفه‌ای شدن در رمان‌نویسی که آقای محمودی برگزار می‌کرد. ایشان اتفاقا از آن دشمنان ادبیات موسوم به روشنفکری و هنری ست. بعد ایشان انتقادهایش را شروع کرد به این نوع از ادبیات و از بخشی از مقاله‌ی «سوزان سانتاگ» مثال آورد. خلاصه من حیرت را در چشمان بیشتر بچه‌ها دیدم. این بود که این متن را برایشان فرستادم. تا بگویم چرا ژانر. [متن کامل یادداشت]

شیرینی زبان ـ ۳
شمس‌الواعظین در سال ۸۹ بود که در مصاحبه با یک تلویزیون عربی گفت رئیس دولت دهم «جنون‌العظمة» دارد و به اتهام «مجنون» خواندن رئیس دولت و البته چند اتهام دیگر به زندان محکوم شد. «جنون‌العظمة» در عربی ربطی به معنای جنون در فارسی ندارد؛ یک اصطلاح است به معنای خودبزرگ‌بینی. البته همان زمان شمس‌الواعظین این توضیح را داد و گفت که مقصودش دیوانگی نبوده (آن هم نوع عظیم)، ولی گویا توضیحش ناشنیده ماند و شد آن چه شد.

اصطلاحات دیگری هم هستند در زبان عربی که با نظیر شکلی و ریشه‌ای خود در زبان فارسی تفاوت دارند. یکی دو هفته‌ی پیش بود که صادق خرازی هم در باره‌ی حصر خانگی به روزنامه‌ی عربی الحیات گفت: «و نحن نسعى لإنهاءِ الإقامة الجبریة عنهما.» کلامش را ترجمه‌ی کلمه به کلمه کردند و برخی به او تاختند که چرا به جای «حصر خانگی» گفته است «اقامت اجباری». اما «اقامة الجبریة» در عربی اصطلاحی ست دقیقاً برای «بازداشت خانگی» یا همان «حصر خانگی». در این مورد هم ندیدم توضیح این اشتباهِ ناشی از تشابه و همسایگی زبان عربی با فارسی، در وضع صادق خرازی اثری گذاشته باشد؛ به‌خصوص که به خاطر فعالیت سیاسی اخیر او در راه‌اندازی تشکیلات «ندا» فحش‌خورش هم بسی ملس شده است.

واژه‌ها و اصطلاحات زیادی نیز در زبان فارسی هست که رگ و ریشه‌ی عربی دارند، ولی همه‌ی آن‌ها الزاماً در همان معنای عربی به کار نمی‌روند. دسته‌ای هم هستند که ظاهری غلط‌انداز دارند ولی اصلاً به آن شکل در زبان عربی وجود ندارند و در سیر «واژه‌سازی دورگه» وارد زبان روزمره‌ی ما شده‌اند.

از دسته‌ی اول، معروف‌ترین‌ و دم‌دستی‌ترین‌شان «مزخرف» است که خیلی از ما آن را در توصیفِ کوبنده‌ی هر چیز به‌دردنخور و احمقانه به کار می‌بریم و خیال خودمان را راحت می‌کنیم و خیال مخاطب‌مان را ناراحت. به‌خصوص اگر پای مخاطب خاص در میان باشد که تازه موتور مزخرف‌پرانِ دو طرف روشن می‌شود و آخر هم معلوم نمی‌شود کی مزخرف گفته یا کدام‌شان آدم مزخرفی ست! در این مورد عرب‌ها مشکلی ندارند، چون این جور وقت‌ها می‌گویند «هراء» و خودِ مزخرف را در دو معنای «آراسته» و «چاشنی‌زده» و نیز نوعی نگارگری خطوط به کار می‌برند.

نمونه‌های دیگری هم هستند که در این گروه قرار می‌گیرند. مثلاً «تورّق» را در فارسی برای ورقه ورقه شدن به کار می‌برده‌ایم، ولی امروزه برای چیزی به کار می‌بریم که عرب‌ها به آن «تصفّح» می‌گویند، یعنی ورق زدن کتاب برای مرور آن. یا مثلاً «جهاز » که در عربی به معنای «دستگاه» است ولی در فارسی، بزرگ‌ترین مصیبت خانواده‌ها هنگام ازدواج دخترشان! در عربی «جهازیه» هم هست به معنای سیستماتیک، ولی در فارسی می‌نویسیم «جهیزیه» به همان معنای مصیبت‌باری که گفتم! یا شاید ندانید که «اهتزار» در اصل به معنای لرزش و جنبیدن است و حالا در زبان فارسی تبدیل شده به برافراشته شدن. یا «تردید» که معنای آن در عربی امروز، تکرار کردن و بازگرداندن است، ولی ما در مفهوم دودلی و شک کردن به کار می‌بریم.

دسته‌ای دیگر هم هستند که اصلاً در زبان عربی وجود یا کاربرد ندارند و در سیر «واژه‌سازی دورگه» وارد زبان روزمره شده‌اند؛ مثل مأیوس، تدفین، شكيل، عطوفت، عصبانی، تمسخر، تبانی، خجالت، اسارت و دخالت. این جور واژه‌ها صورتی به ظاهر عربی دارند، ولی در واقع برساخته‌های خود فارسی‌زبان‌ها ست. نمونه‌های خلاقانه و شیرین‌تری هم داریم، مثل «لایتچسبک» که استفاده‌اش گاهی اوقات بدجوری می‌چسبد!

از بحث پردامنه‌ی «واژه‌سازی دورگه» که بگذریم، توصیه به سیاستمداران و تحلیل‌گران اینکه وقتی عربی حرف می‌زنند، معادل فارسی اصطلاحات و واژه‌های دردسرساز را هم درجا زیرنویس کنند، چون یک واژه یا اصطلاح عربی الزاماً همانی نیست که در فارسی به نظر می‌آید و ممکن است آدم کارش به فحش خوردن یا زندان هم بکشد و شیرینی زبان به کامش زهر شود.

:: این را برای ستون هفتگی‌ام در روزنامه‌ی اعتماد نوشته بودم، اما اجازه‌ی انتشار نیافت.

نویسنده‌ی مهمان: حبیب حسینی‌فرد
خیانت پائولو کوئیلورمان تازه‌ی پائولو کوئیلو به نام «بی‌وفایی» یا «خیانت»، ٰUntreue (عنوان اصلی Adultério) به تازگی به آلمانی هم ترجمه شده و در چاپ اول با تیراژ ۲۰۰ هزار نسخه‌ به بازار آمده است. اغلب ناقدان آلمانی معتقدند که این اثر هم مثل بیشتر رمان‌های کوئیلو، کیفیت ادبی چندانی ندارد و حول همان توصیه‌های اخلاقی و فردی و نشان‌دادن راه «سعادت و آرامش درونی و فردی» می‌چرخد.

شخصیت اصلی داستان، زن ژورنالیست سی‌ویک‌ساله‌ای به نام لیندا ست که با شوهر ثروتمند و دو پسر خود در ژنو (محل اقامت کوئیلو) زندگی می‌کند. لیندا به بی‌حوصلگی و درون‌سردی و افتادن از دل و دماغ دچار شده، در مسیر افسردگی است و به خصوص علاقه‌ای به سکس با شوهرش هم ندارد. بخش بزرگی از ۳۰۰ صفحه‌ رمان، حدیث نفس لیندا ست با طرح سؤالات و توضیحات خود او و اندرزها و نصایح فردی برای خواننده، بدون تصویرها و صحنه‌هایی که خواننده بتواند در آن‌ها نقشی از زندگی واقعی پیدا کند.

عجیب این که جریان‌داشتن رمان در ژنو هم چندان کمکی به ارتباط پیرنگ آن با مسائل اجتماعی این شهر و کشور نمی‌کند. در جاهایی از کتاب، کوئیلو اطلاعاتی از ساختار سیاسی سوئیس پیش روی خواننده می‌گذارد که مترجم آلمانی مجبور شده تقریباً همه‌ی این اطلاعات را تصحیح کند، چون غلط یا ناقص بوده‌اند. هر سال یا دو سال یک کتاب منتشر کردن و به تولید انبوه رسیدن، ورای بحث‌انگیزبودن کیفیت تولیدات، این پیامدها را هم دارد و کار روی دست مترجم بیچاره می‌گذارد.

فرانسوی‌ها چه‌قدر کتاب می‌نویسند، می‌فروشند و می‌خوانند؟
آیا می‌دانید که فقط ۵ درصد نویسنده‌های فرانسوی از راه نویسندگی نان می‌خورند؟ فکر می‌کنید سرانه‌ی مطالعه‌ در اروپا بیشتر است یا آسیا؟ می‌دانید که هندی‌ها و تایلندی‌ها از همه‌ی ملت‌ها کتابخوان‌تر اند؟ حدس می‌زنید خرید کتاب در فرانسه از سوپرمارکت‌ها بیشتر است یا از کتابفروشی‌ها یا از اینترنت؟ می‌دانید که رسانه‌ها در فرانسه، چه به شکل نقد و چه تبلیغ و اطلاع‌رسانی، کمترین تأثیر را در فروش کتاب دارند؟

همان یک نکته‌ی اول کنجکاوی‌ام را برانگیخت و دیدم چه قدر در این زمینه اطلاعات‌مان کم است. این کمیِ اطلاعات گاهی ما را به قیاس‌های غلط می‌اندازد. یا از آن سوی بام، به توهم جهان‌مرکزی! این شد که به خانم نیشابور (البته که اسم مستعار است) پیشنهاد دادم و او هم بزرگوارانه زحمت گردآوری و ترجمه و نگارش این یادداشت را کشید. اطلاعات دست اول ذی‌قیمتی دارد از اوضاع نشر و کتابخوانی و نیز نویسندگی در فرانسه، با اشاره به نتایج یک نظرسنجی گسترده در میان ۳۰ ملت که همین امسال انجام شده است. منابع خانم نیشابور در این مطلب، وب‌سایت وزارت فرهنگ و ارتباطات فرانسه [+]، مجله‌ی اکسپرس [+]، بولتن کتابخانه‌ی فرانسه [+] و سایت اوریانتاسیون [+بوده است.


کتابخانه

نویسنده‌ی مهمان: نیشابور

کتاب اولین صنعت فرهنگی ست و مثل دیگر صنایع فرهنگی، فعالیتی ‌ست وابسته به دریافت و تقاضای عموم خوانندگان و بنابراین نامطمئن. هر سال در فرانسه هزاران (۳۶۰۰۰) عنوان کتاب تازه وارد بازار می‌شود که ممکن است با توفیق‌ روبه‌رو شود یا نه. این گوناگونی در عرضه، از واسطه‌ تا اتوریته‌ی شناخته‌شده نیاز به انتخاب و گلچین کردن دارد: منتقدان، کتاب‌فروش‌ها، کتابخانه‌داران و... گوناگونی عرضه و تراکم شبکه‌های فروش کتاب دو مسئله‌‌ی مربوط به هم در بخش کتاب است.

بخش کتاب‌ در مجموع، از نشر و پخش گرفته تا تک‌فروشی و کتابخانه، ۸۰ هزار شغل را در برمی‌گیرد، یعنی ۴ درصدِ جمعیت فعال در فرانسه و ۲۰ درصدِ کل مشاغل در امور فرهنگی این کشور.

در زنجیره‌ی کتاب که شامل خلق، نشر، ساخت و عرضه به بازار است، وضع آماری بخش‌های گوناگون به این قرار است:
 
مؤلف
شمار مؤلفان کتاب در فرانسه نزدیک به ۵۵ هزار تخمین زده می‌شود، شامل نویسنده و تصویرگر و مترجم که از میان آن‌ها تنها ۲۵۰۰ نفر از درآمدِ حاصل از کار خود زندگی می‌کنند و بقیه شغل اصلی دیگری دارند.

ناشر
دو گروه مهم انتشاراتی، ۳۵درصد فروش کتاب و دوازده ناشر مهم نیز  ۸۰ درصد این بازار را در دست دارند، اما عناصر مستقل زیاد دیگری هستند که صنعت نشر را در فرانسه می‌چرخانند. بیش از ۸ هزار انتشاراتی در این کشور شمارش شده که ۴ هزار تا از آن‌ها، کار نشر فعالیت اصلی‌شان است و از این میان، هزار ناشر فعالیت‌شان از نظر اقتصادی رضایت‌بخش است. نزدیک به ۱۷ هزار کارمند در این بخش مشغول اند.

کتاب‌های کودکان و نوجوانان و کتاب‌های مصور(باند دسینه) و کتاب‌های آموزشی ـ عملی مثل آشپزی، نجاری و نظایر آن‌ها چندین سال است که با تحول قابل توجهی در بازار کتاب روبرو شده، در حالی که تحول در بازار لغت‌نامه و دائرة‌المعارف و کتاب‌های درسی و آثار علمی و فنی و حقوقی قابل‌ملاحظه نبوده است. بازار کتاب‌های ادبیات و علوم‌انسانی نیز ثابت مانده است.

چاپخانه
کتاب ۸ تا ۹ درصدِ درآمد تولیدات چاپخانه است و ۷ درصد مصرف تولید تمام‌شده‌ی گرافیکی. یک‌چهارم این بخش (کاغذ، چاپ، جلد) برای نشر کار می‌کنند، یعنی ۳۰۰ شرکت هر کدام با بیش از ده کارمند. بعضی از چاپخانه‌ها سهم بزرگی از فعالیت‌شان را به کتاب اختصاص داده‌اند.

پخش
که دو قسمت دارد. یک: معرفی اثر به کتاب‌فروش و دیگر فروشندگان که می‌تواند به عهده انتشارات باشد یا به عهده ساختارهای مستقل و بازاریاب که برای چندین ناشر کار می‌کنند.
دو: رفت‌وآمد و انتقال کتاب و انبار آن و اداره‌ی فروخته‌شده‌ها و نفروخته‌شده‌های کتاب و حسابداری.

فروش

غیر از فروش مستقیم که ناشران متخصص انجام می‌دهند و اغلب مشتریان مخصوص و حرفه‌ای دارند، شرکت‌هایی هم هستند که بازارهای گسترده‌تر را در نظر دارند.

کورتاژ: از قدیمی‌ترین اشکال تجارت که چندین فن بازار را در خود گردآورده است و برای فروش دائره‌المعارف استفاده می‌شد که در سال‌های اخیر از بین رفته است.
پست: که شامل تولیدات دوره‌ای ‌ست و اشتراکی.
کلوپ‌های کتاب: که شکل اجبار در اشتراک را دارد و خرید اجباری حداقل چند اثر در سال را.
اینترنت: در چند سال اخیر گسترش پیدا کرده و به عادات مشتریان تازه‌ای پاسخ می‌گوید. بعضی از کتاب‌فروشی‌های سنتی مهم هم به سایت فروش آنلاین مجهز شده‌اند.


مکان‌های فروش
تعداد مکان‌های فروش (کتاب‌فروشی، مکان‌های بزرگ فرهنگی، فروشگاه‌های بزرگ کتاب و فروشگاه‌های دیگر) در فرانسه در مجموع به ۲۰ تا ۳۰ هزار می‌رسد. از میان‌شان ۱۵ هزار واحد فعالیت مرتب فروش کتاب دارند و تنها ۳۵۰۰ تا ۴۵۰۰ واحد هستند که فروش کتاب فعالیت اصلی‌شان محسوب می‌شود و درآمد خوبی دارند؛ یعنی ۱۵ هزار نفر (کارمند و مدیر).

جایگاه کتاب‌فروشی هنوز در بازار کتاب مهم است، اما وضعیت مالی شکننده‌ای دارد. دستمزدها پایین است. شارژ و اجاره‌ی کتاب‌فروشی و هزینه‌ی حمل و نقل در حال افزایش است و آینده‌ی کتاب‌فروشی نگران‌کننده به نظر می‌رسد. البته کتابفروشی‌های مهم در وضعیت بهتری هستند. وضعیت برای کتاب‌فروشی‌های کوچک و کتاب‌فروشی‌های محله‌ها از سال ۲۰۰۹ و از سال ۲۰۱۱ برای همه‌ی کتاب فروشی‌ها نگران‌کننده شده است. سایه‌ی شبکه‌های فروش کتاب بر بازار کتاب از سال ۱۹۹۰ سنگین شده و نتیجه‌ی مستقیم آن، گسترش فروشگاه‌های بزرگ کتاب و فروشگاه‌های بزرگ «مردمی» (مواد غذایی و غیره) در ارائه‌ی کتاب است و اخیراً نیز فروش از طریق اینترنت.

قیمت کتاب
۸ درصد سهم مؤلف، ۲۱ درصد سهم ناشر، ۱۵ درصد سهم ساخت و تولید، ۲۰ درصد سهم پخش و ۳۶ درصد سهم مکان‌های فروش، قیمت یک کتاب را میان خود تقسیم می‌کنند.

و اما فرانسویان چه‌قدر کتاب می‌خوانند؟
با این که فرانسویان در میان کتابخوانان دنیا شناخته‌شده‌اند، کمتر از گذشته مطالعه می‌کنند. در سال ۲۰۱۱، خوانندگان کتاب کاغذی ۷۴ درصد بوده، اما این رقم در سال ۲۰۱۴ به ۶۹ درصد رسیده. چهار نفر از هر ده نفر اعتراف می‌کنند که کمتر از قبل کتاب می‌خوانند. با این‌حال می‌گویند که کتاب خواندن از بیرون رفتن با دوستان بهتر است. دلیل کم خواندن کتاب، نبودِ وقت عنوان می‌شود. ۶۳ درصد کسانی که از آن‌ها سؤال شده، گفته‌اند که وقت ندارند. با این حال خرید کتاب کم نشده است. سندیکای ملی نشر و مرکز ملی کتاب می‌گوید که مطالعه فعالیتی ست برای ۴۵در صد فرانسویان.

 

بزرگ‌ترین کتابخوان‌های قاره‌ها، مردم آسیا هستند:
ـ هندی‌ها در مقام اول با ۱۰ ساعت و ۴۲ دقیقه در هفته. هندی‌ها کتابخوان هر روزه هستند.
ـ بعد از هندی‌ها تایلندی‌ها هستند، با ۹ ساعت و ۲۴ دقیقه در هفته
ـ و بعد چینی‌ها با ۸ ساعت در هفته
ـ تایوانی‌ها در ردیف بیست و هشتم با ۵ ساعت در هفته
ـ ژاپنی‌ها با ۴ ساعت و ۶ دقیقه در هفته
ـ کره‌ای‌ها (جنوبی) با ۳ ساعت و ۶ دقیقه در هفته

ـ از میان حدود سی ملت، جایگاه فرانسوی‌ها بد نیست: در جایگاه نهم
ـ چک‌ها قبل از فرانسوی‌ها در جایگاه ششم هستند با ۷ ساعت و ۲۴ دقیقه در هفته

ـ سوئدی‌ها در جایگاه هشتم با ۶ ساعت و ۵۴ دقیقه در هفته
ـ  مجارها در جایگاه دهم با ۶ ساعت و ۴۸ دقیقه در هفته
ـ لهستانی‌ها در جایگاه سیزدهم با ۶ ساعت و ۳۶ دقیقه در هفته
ـ اسپانیایی‌ها با ۵ ساعت و ۴۸ دقیقه در هفته سقوط کرده‌‌اند
ـ و آلمانی‌ها در مقام بیست و دوم با ۵ ساعت و ۴۲ دقیقه
ـ ایتالیایی‌ها با ۵ ساعت و ۳۶ در مقام بیست و چهارم
ـ و انگلیسی‌ها که مقام بیست و ششم را دارند با ۵ ساعت و ۱۸ دقیقه در هفته

این آمار از یک نظرسنجی گسترده از ۳۰هزار نفر بالای سیزده سال از ۳۰ ملت مختلف، در ماه مارس ۲۰۱۴ انجام شده است. بر اساس این آمار، ۴۴ درصد فرانسویان در سال گذشته کتابی نخریده‌اند و ۳۹ درصد کتابی نخوانده‌اند.

ـ ۲۷ درصد از سوپر مارشه (مارکت) کتاب خریده‌اند

ـ ۲۵ درصد از فروشگاه بزرگ کتاب مثل فوناک و ویرژین

ـ ۲۵ درصد از کتاب‌فروشی‌ها

ـ ۱۵ درصد از کلوپ‌های کتاب

ـ یک درصد هم از اینترنت

شیوه‌ی انتخاب و خریدِ فرانسوی‌ها
ـ ۴۲ درصد خریدها به دلیل توضیحات پشت جلد آن‌ها ست.

ـ ۳۸ درصد هم معرفی دهان به دهان را مؤثر بیان کرده‌اند.

ـ ۲۷ درصد به نقش مؤلف اشاره کرده‌اند.

ـ ۲۰ درصد نقد در روزنامه را هم مهم می‌دانند.

ـ ۱۸ درصد تبلیغ در رادیو و تلویزیون را هم در ردیف عوامل انتخاب گذاشته‌اند.

ـ ۷ درصد به توصیه‌ی کتاب‌فروش‌ نیز اشاره کرده‌اند.

۳۱ درصد از خوانندگان برای مطالعه به کتابخانه‌ها مراجعه می‌کنند، یعنی ۱۹ درصدِ فرانسویان. در سال ۱۹۸۰، دو میلیون و ۶۶۹هزار  مراجعه‌کننده و در سال ۲۰۰۰، شش میلیون و ۶۶۴هزار مراجعه‌کننده که گفته می‌شود رشد خیلی کمی ست.

سایر نکات
ـ زنان فرانسوی بیشتر از مردان مطالعه می‌کنند.
ـ عمر یک کتاب در کتاب‌فروشی چند هفته بیشتر نیست.
ـ از ۳۰درصد از فرانسویانی که در یک سال گذشته کتاب نخوانده‌اند، بیشترشان مرد هستند و ۷۹ درصد آن‌ها بالای سی و پنج سال دارند. کمتر شهرنشین ‌اند. فعالیت کمتری دارند و مدرک پایین‌تر دارند و درآمدی کمتر. ۵۷ درصد آن‌ها کتاب خواندن را دوست ندارند و ۳۸ درصد وقت ندارند.

ـ از آن‌ها که نمی‌خوانند، ۶۵ درصد کامپیوتر دارند، در مجموع ۸۰ درصد فرانسوی‌ها کامپیوتر دارند، ۴۶ درصد اسمارت‌فون و ۲۵ درصد صاحب تبلت‌ اند.

ـ از آن‌ها که کتاب‌خوان به شمار نمی‌آیند:
          ۳۰در صد به تلویزیون اعتماد دارند
          ۱۹ درصد به روزنامه
          ۱۳ درصد به کتاب
          ۹ درصد به اینترنت

از وفاداران به کتاب
ـ برای ۷۶ درصدشان کتاب خواندن برای کودکان مهم است
ـ ۶۵ درصدشان معتقدند که کتاب اثر عمیق می‌گذارد
ـ ۱۹ درصدشان می‌گویند که کتاب می‌تواند زندگی را تغییر دهد
ـ ۴۹ درصدِ آن‌ها معتقدند خیلی مهم است که صاحب کتاب باشند
ـ ۱۸ درصد بی‌کتاب هم خوش‌بخت اند
ـ ۷ درصد می‌توانند دنیایی بدون کتاب تصور کنند

و آخر اینکه کتاب کاغذی هنوز برتری خود را حفظ کرده و باور کتابخوانان این است که کتاب کاغذی از بین نخواهد رفت. فروش کتاب اینترنتی علی‌رغم حضور آمازون، رشدی انفجاری نداشته است.

پ.ن
اگر اطلاعات دیگری در این زمینه و در باره‌ی سایر کشورها دارید، با خوانندگان خوابگرد در میان بگذارید.

شیرینی زبان ـ ۲
اشک کبابتهران، فقط هوای صاف و آب سبک و گرمای محله‌هایش را از دست نداده؛ گنجشک‌ها هم انگار به این ابرشهر و مردمانش رو ترش کرده‌اند. حالا دیگر چه کم پیش می‌آید غوغای لشکری از آن‌ها از لابلای درختی پرشاخه، گوش محله‌ای را کر کند. پرنده‌هایی که هیچ وقت رامِ آدم‌ها نشدند، ولی همیشه هم در کنار آن‌ها زندگی کرده‌اند. نیاکان ما به گنجشک می‌گفتند بنجشک. بنجشک آخرش کاف داشت، گنجشک هم آخرش کاف دارد. اشک هم همین طور است. و نیز زرشک و مشکی و پزشک و سرشک و خشک و رشک و تمشک و کشک و مشک و لشکر. این‌ها همه را با کاف می‌نویسیم. البته کسانی هم هستند که لشکر را لشگر می‌نویسند. اگر هم در نوشتن این کار را نکنیم، در بیان این جور واژه‌ها، کاف‌ِ کلمه را بیشتر به گاف نزدیک می‌کنیم و در مورد خاص «لشکر» کاملاً آن را به گاف تبدیل می‌کنیم.

بحث غلط و درستی در میان نیست. زبان فارسی فقط دستور زبان و آیین نگارش ندارد، هر زبانی از جمله زبان فارسی، قواعد آوایی هم دارد. برای مثال در همین مورد خاص، این قاعده‌ی آوایی برقرار است که در واژه‌های بسیط (ساده) نظیر همین‌ها که برشمردم، اگر پس از شین ساکن، کاف آمده باشد، به اصطلاح زبان‌شناس‌ها، تفاوتِ بیان کاف و گاف خنثا می‌شود. این اتفاق ناخواسته و کاملاً طبیعی ست. به همین خاطر است که وقتی معشوق‌مان گریه می‌کند، خیلی که مهربان باشیم، دستمال کاغذی می‌دهیم دستش و می‌گوییم «اشگاتو پاک کن.» یا شاید هم او به ما دستمال می‌دهد و می‌گوید «واقعاً مشگی رنگ عشقه؟» بنا به این قاعده‌ي آوایی در زبان فارسی، همه‌ی ما در جریان محاوره ممکن است اشک را اشگ بگوییم و بشنویم یا مشکی را مشگی بگوییم و بشنویم. حال آنکه همه‌ي این‌ها پس از شین، کاف دارند و اگر آن‌ها را با گاف بنویسیم، یک معلم ادبیات یا ویراستار از ما غلط املایی می‌گیرد و پای نوشته‌مان مثل معلم‌های امروز برای دبستانی‌ها می‌نویسد «نیاز به تلاش بیشتر»!

حساب «لشکر» اما از این موارد کمی جدا ست. تبدیل لشکر کاف‌دار به لشگر گاف‌دار در گفت‌وگوهای روزمره محدود نمانده و حالا دیگر تقریباً با دو صورت املایی از این واژه روبروییم: لشکر و لشگر. دلیل زبان‌شناسی‌ این اتفاق، موضوع این نوشته‌ی کوتاه نیست. هر چه هست، نوشتن صورت آوایی این واژه‌ آن‌قدر تکرار شده که دیده‌ام حتا روزنامه‌نگاران و نویسندگان هم گاهی به شک افتاده‌اند. این تغییر کاف به گاف در لشکر وقتی بیشتر به چشم می‌آید که می‌بینیم فارسی‌زبان‌ها با معادل عربی آن «عسکر» هم گاهی همین معامله را کرده اند. واژه‌شناسان می‌گویند عسکر معرّبِ (عربی‌شده‌ی) همین لشکر فارسی ست، ولی حتماً شما هم دیده‌اید و شنیده‌اید عسگر را و به‌خصوص امام حسن «عسگری» (ع) را.

اینکه در آینده این املای جدید هم مقبول ادیبان واقع شود یا نشود به کنار، ترجیح خود من این است که لشکر را در متون ادبی همان لشکر بخوانم، نه لشگر. نمونه‌های شعر و نثر در متون ادبی تاریخی ما در این باره بسیار است. از میان آن‌ها لشکر دوم در این تک‌بیت خاقانی را چه‌طور می‌توان با گاف خواند و شیرینی آن را یک‌جا سرکشید؟ میندیش اگر صبرِ من لشکری شد / دلت سنگ شد، سنگ بر لشکر افکن

بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد 

نویسنده‌ی مهمان: مهدی جامی

ادبیات معاصر افغانباز کن در که به جان آمدم از دربدری

زندگی می‌گذرد یا شده‌ام من گذری

*

چشمه‌ی از دریا گریخته‌ ام

...

من شاخه‌ای هستم متمرد

*

فردا همه به خیابان

می

ریز

ریز

ریز می‌کنند پارچه‌های رنگی را

*

جا مانده‌ای

چون طعم شیر تازه

در دهان کودکم

*

بیا به خانه برویم

مرا اگر ببوسی

مین‌ها خنثی می‌شوند

*

باید نبود ماه و نتابید بر زمین

این یادگار غربت بانوی اولین

حوا زمین ما چه بگویم جهنم است

اینجا نمی‌شود دل ما آسمان‌نشین

 

اینها از شعرهایی ست که شاعران جوان افغانستان سروده‌اند. چطور من اینها را نمی‌شناختم؟

 

امشب کتاب رضا محمدی را دست گرفتم. مجموعه مقاله‌های کوتاهی ست در باره‌ی شعر و قصه‌ی امروز افغانستان. انتخاب‌هایش هوشمندانه است. زبانش روان و هموار. شیوه‌ی بررسی‌اش همدلانه و نکته‌سنج. شروع‌های خوبی دارد:

ـ فریبا حیدری در ایران شاعر شد. مثل خیلی‌های دیگر.

ـ احمد ضیا سیامک هروی از سال‌ها قبل نویسنده بود. طنز می‌نوشت و خبرنگاری می‌کرد.

ـ در صفحه‌ی نخست کتاب سنگ صبور تنها یک جمله آمده است. تقدیم به ن.الف شاعر زنی که به دست شوهرش کشته شد.

ـ مجیب مهرداد بچه‌ی درواز است. درواز منطقه‌ای دست‌نیافتنی در بلندی‌های زیبای بدخشان.

ـ شکیلا عزیززاده شاعر افغانی ست که افغان‌ها او را نمی‌شناسند. یا همیشه سعی داشته‌اند او را نشناسند.

ـ قندهار آدم را یاد انار می‌اندازد و باغ‌های سیاه در سیاه توام انار و به یاد جنگ. به یاد طالبان که مرکزشان بود و به یاد مردانی که مدارس دخترانه را آتش می‌زنند و به روی دختران مدرسه اسید می‌پاشند.


نثر رضا محمدی پرخون است. پر از زندگی ست. و این را در شعر و قصه‌هایی که از آنها می‌گوید هم نشان می‌دهد. مجموعه‌ی معرفی‌ها و مقاله‌های کوتاه او به ۱۵۰ صفحه هم نمی‌رسد. اما معرف اثرهای متنوع و متعددی ست از شاعران و قصه‌نویسان امروز افغانستان. برخی‌شان در ایران بالیده‌اند. برخی از ایران رفته‌اند و حال در گوشه‌ای در دنیا روزگار می‌گذرانند. برخی به افغانستان بازگشته‌اند. برخی مهاجرت و غربت در غرب را انتخاب کرده‌اند. اما همه‌ی اینها تکاپویی را نشان می‌دهند که کمتر شناخته شده است. تکاپویی از جنس شعر و ادب و ذهن مدرن.

 

کتاب کوچک رضا محمدی پنجره‌ای ست به روی این دنیای کمترشناخته و برای من پر از شگفتی‌ها ست. و خیال می‌کنم برای بسیاری دیگر نیز. شگفتی از این شتاب همه‌گیر شدن زبانی ساختارشکن. چیزی که همزمان مرا شادمان و نگران می‌کند. شعرهای محبوبه ابراهیمی چنان به دل می‌نشیند که در میانه‌ی خواندن کتاب، دفتر شعرش را سفارش می‌دهم: "بادها خواهران من اند". و برخی از شاعران زن در این دفتر خواهران فروغ اند. نه در زبان بلکه در جهانی که در آن سیر می‌کنند. جهانی که بزودی خواهد آمد. طلوعش دمیده است.

 

شعرها و دنیای شاعران از نظر سطح بینش و زبان کاملاً مدرن است و در سطح شعر و قصه‌ی امروز فارسی در ایران. اما چیزی در این شعرها هست که از تجربه‌ی شاعر و قصه‌نویس ایرانی بیرون است: جنگ و جنگ و ویرانی.

در هیروشیما بمب رها کرده‌اند می‌دانی؟

در افغانستان پیاده‌نظام

*

کسی نمی‌داند که بهار از کدام سمت می‌آید

با کدام کفش

کدام عینک

و کدام اسلحه

*

در جنون کوچه‌های تقدیرم، می‌روم چوب دار بر شانه

تیغ تاریخی پدر را هم، می‌برم یادگار بر شانه

من همان ام که شب شب زخمی، در دل شب شب زمستانی

نعش تاریخی برادر را، می‌برم تا بهار بر شانه


آنچه در این کتاب مرا بیش از همه شگفت‌زده کرد، شعرهای جسورانه‌ی زنان و شخصیت‌های عاصی ایشان است با زبانی تند و برّنده که هیچ شباهتی با آن تصویر کلیشه‌ای از زن افغانستان ندارد. این زنان هر افقی را جستجو کرده‌اند و هر عصیانی را تجربه کرده‌اند. شباهت زنان شاعر نسل نوی افغانستان به زنان نسل نوی ایران بسیار زیاد است. اما به همین نسبت فاصله‌ی آنها از جامعه خودی فاصله‌ی بعیدی ست. این هم نکته‌ای ست که همزمان نگران‌کننده و شادی‌بخش است. ترکیب این عصیانگری در زبان و تجربه با سنتگرایی جامعه‌ی افغانستان ترکیب غریبی ست که بی‌اغراق جذاب هم هست. آنچه به شعر و سخن این زنان قدرت می‌بخشد هم همین جذابیت است.   

 

شاعرانی که در این دفتر کارشان معرفی شده است اینها یند:

محبوبه ابراهیمی، بادها خواهران من اند، تهران ۱۳۸۷

الیاس علوی، من گرگ خیالبافی هستم، تهران ۱۳۸۶

شکیلا عزیززاده، یاد از هیچ، هلند ۲۰۰۸

مجیب مهرداد، مخاتب، کابل ۱۳۹۰

فریبا حیدری، آوازهای بنفش بی‌قانون، هرات ۱۳۸۷ (– در باره‌ی عنوان این دفتر مطمئن نیستم چون رضا محمدی همه جا مشخصات کامل کتاب‌ها را به دست نمی‌دهد و گاه تیتر خودش بازی با عنوان کتاب است.)  

سید ضیا قاسمی، تکوین، کابل ۱۳۸۹

 

مقاله‌ی "زنان شاعر سنت‌شکن" هم مروری ست بر شعرهای: محبوبه ابراهیمی، وجیهه خدانظر، زهرا حسین‌زاده، لینا نبی‌زاده، معصومه صابری، مارال طاهری، مریم ترکمنی، زهرا رسولی، سیمین حسن‌زاده، فائقه جوادمهاجر، شکریه عرفانی.

 

رضا محمدی در مقاله‌ی دیگری هم به شعر سوسیالیستی و چپ در افغانستان پرداخته است. آنجا هم به شعر زنانی مثل لیلا کاویانی اشاره دارد. اما این شعرها و آن شاعرها به تاریخ پیوسته‌اند. آینده‌ای در شعر آنها نیست.

 

در میان قصه‌ها هم گوشواره‌ی انیس نوشته‌ی حمیرا قادری (تهران ۱۳۸۷) همردیف کارهای شاعران زن، جسورانه و عاصی است. چهار دختر جوان شوریده سر در دوره‌ی خوف‌زده‌ی طالبان فنون داستان‌نویسی می‌آموزند اما بعد از دوره‌ی طالبان دو تن خودسوزی می‌کنند و یکی خود را به چاه آب می‌اندازد. حمیرا قادری می‌ماند تا قصه‌ی انجمن‌شان را بازگوید: انجمن خیاطی سوزن طلایی. داستان‌هایی که سرشار از صحنه‌های اروسی است. گویی اروس حافظ زندگی در نظام‌های طالبانی ست.

 

دیگر قصه‌های معرفی‌شده در این مقالات:

ها، نوشته‌ی رفیع جنید، مشهد ۱۳۸۵

گرگ‌های دوندر، نوشته‌ی احمدضیا سیامک هروی، کابل ۱۳۹۰
دوزخ عدن، نوشته‌ی آصف سلطان‌زاده، کپنهاک ۱۳۸۸

سفر خروج، نوشته‌ی آسف سلطان‌زاده، دانمارک ۲۰۱۱

سنگ صبور، نوشته‌ی عتیق رحیمی، مشهد، بی‌تاریخ

هزار خورشیدرو، نوشته‌ی خالد حسینی، آمریکا ۲۰۰۷

از یاد رفتن، نوشته‌ی محمدحسین محمدی، تهران ۱۳۸۹ 

 

مشخصات کتاب:
رضا محمدی، ادبیات معاصر افغانستان، مردمک/ اچ اند اس مدیا، لندن، ۱۳۹۱، ۱۴۵ ص.

 

ـ  حرره مهدی جامی فی بلاد هولندا برای مجله‌ی ادبیه‌ی خوابگرد

ماهبامزه است: واژه‌ی پریود را ما فارسی‌زبان‌ها در دوره‌ی معاصر از زبان انگلیسی وام گرفته‌ایم و نشانده‌ایم در کنار واژه‌های دیگری که در گذشته برای خون‌ریزی ماهانه‌ی زنان به کار می‌برده‌ایم؛ مثل بی‌نمازی، حیض، حائض، عادت، قاعدگی یا حتا «رگل» که خیلی پیشتر از پریود انگلیسی، از زبان فرانسه گرفته‌ بودیم.

پریود را در زبان شرم‌زده‌ و مأخوذ به حیای فارسی رواج دادیم تا بتوانیم از زشتی و رکاکت موهومِ دیگر واژه‌ها که از درگوشی‌های مادران‌مان لب‌خوانی می‌کردیم، فرار کنیم و آن را به عرصه‌ی زبان عمومی بکشانیم. واژه‌هایی که خود در استعانت از زبان‌های فقهی، مذهبی و فرانسوی قرار بود خودشان فرارگاه مادران و زنان ما از زشتی موهوم اصل ماجرا باشند.

پریود به معنای دقیق «مدت زمان یک نوسان یا چرخه‌ی کامل» و به معنای عام «دوره» هنوز هم در بسیاری از علوم، حتا علوم انسانی و نیز در گفتار روزمره‌ی طبقه‌ی متوسط بسیار کاربرد دارد. هنوز راه دور و درازی هم در پیش دارد تا مختصِ خون‌ریزی ماهانه‌ی زنان شود. حالا این که این واژه نزد برخی از ما تا این حد از معنای اصلی و عام آن خالی ست که ما را مستقیماً به اندرونی پنهانِ زنان می‌برد، یا از کم‌سوادی‌مان است یا از ذهن زن‌زده‌ی زن‌هراس ما.

هم‌چنانکه در حاشیه‌ی جدل لفظی اخیر حاتمی‌کیا با کیارستمی بر سر «مفهوم» جنگ، ناگهان فریادی بلند می‌شود در انتقاد از به‌کارگیری واژه‌ی «پریود» برای «دوره‌»ی جنگ، که نتیجه‌اش آتش‌بس اجباری میان لشگریان دو طرف برای جمع‌آوری جنازه‌هایی ست که از حیرتِ این حمله‌ی غافلگیرکننده، انگشت به «زبان»، منتظر ضربه‌ی نهایی اند تا جان به جان‌آفرین تسلیم کنند!

پ.ن:
اگر در باب ریشه‌ یا معنای واژه‌ها اشتباه کرده‌ام، اهل فن لطفاً راهنمایی‌ کنند.

پیوندها:
:: کیارستمی: جنگ هیچ مفومی نداشت
:: واکنش‌ها به جدل حاتمی‌کیا با کیارستمی
:: انتقاد از «تعبیر بی‌شرمانه‌ی مغز متفکر مشروب‌خوار غربگرای افتاده در داخل غرب»
:: کیارستمی: جنگ مفهوم نداشت، ولی مگر می‌توان ادعا کرد که رزمندگان حماسه نیافریدند؟

روزنامه‌ها و روزنامه‌جات
شیرینی زباناین ستون که قرار است سه‌شنبه‌ها آن را در صفحه‌ی آخر روزنامه‌ی اعتماد بخوانید، نه ادعای شیرینی‌پزی دارد نه زبان‌شناسی و نه حتا ادعای آموزش ادبیات فارسی. صرفاً ستونی لاغر است برای اینکه سفره‌ی رنگین یک روزنامه‌ی فارسی‌زبان، از شیرینی ِ خودِ این زبان خالی نماند. درست است که از زبان فارسی حرف می‌زنیم و زبان فارسی فقط یک زبان از مجموعه‌ی زبان‌ها و لهجه‌های ایرانی ست، اما همزیستی تاریخی اجزای این مجموعه و برآمدن زبان فارسی (فارسی دَری) از آن میان، ما را با موجودی روبرو کرده که زندگی و شیرینی آن مرهون بالندگی در همین خانواده‌ی بزرگ زبانی ست. به آدمی می‌ماند که توانمندی‌های خود را نه صرفاً ژنتیک که از محیط خود نیز کسب کرده است.

در کنار تأثیر متقابل زبان‌ها و لهجه‌های کردی و لری و بختیاری و شوشتری و گیلک و ترکی و مازندرانی و طبری و تات و تاجیکی و... زبان عربی نیز در بالندگی زبان فارسی تأثیر بسیار داشته است. و البته به قول زنده‌یاد سعید نفیسی، «استعانت از زبان بیگانه و آن هم زبان سامی در زبان‌های ایرانی، حکم تحمیلی و زورآورده‌ای نیست که تازیانه‌ی اسلام آن را بر سر ایرانیان کوفته باشد، بلکه سند دیرین و شالوده‌ی کهن‌سازی ست که کوتاه‌ترین دوره‌ی استقرار آن به هزار و پانصد سال و به اوج جهانگیری و شکوه و جلال ساسانیان به روزگار شهریاری خسرو اول انوشیروان می‌رسد... منتها روزی بود که زبان پهلوی از زبان آرامی استعانت می‌کرده، روزی رسید که زبان دَری جای زبان پهلوی و زبان تازی جای زبان آرامی را گرفت و به همان سنّت دیرین در زبان دَری از زبان تازی استعانت کرد.»

زبان‌های دیگر نیز کمابیش چنین رابطه‌ای را با دیگر زبان‌ها برقرار کرده‌اند تا به صورت‌های امروزی رسیده‌اند. به‌خصوص همین زبان عربی که واکنش‌های افراطی و تعصب‌آمیز به آن، از هر دو سو، کم نبوده و نیست. هم‌چنانکه سعید نفیسی در ادامه‌ی همین مقاله، که در سال ۱۳۲۳ منتشر شده، چنین می‌نویسد: «نفوذ زبان فارسی در زبان تازی به مراتب بیش از آن است که تازیان یا محققان ایرانی که در زبان تازی کار کرده‌اند بدان پی برده‌اند و دامنه‌ی آن محدود به معدودی از کلمات نیست... همین قدر سربسته می‌توان اشارت کرد که نه تنها زبان تازی در معانی حقیقی از فارسی عاریت گرفته است، بلکه در معانی مجازی نیز در موارد بسیار تابع زبان فارسی ست و همین که دامنه‌ی تحقیق گشاده‌تر می‌شود، به جایی می‌رسیم که طرز جمله‌بندی و تعبیر و جای اجزای جمله را در زبان تازی، مأخوذ از فارسی و گاهی تقلید آشکار از زبان فارسی می‌بینیم.»

نترسید! در پاسداشت زبان فارسی ما همه با هم هستیم و با این همه، قرار نیست نه این ور بغلتیم نه آن ور. فقط قرار است از این پس، برخی شیرینی‌های زبان فارسی را با قاشقِ یک ویراستار بچشیم که سر و کارش با زبان روزمره در‌ رسانه‌های گروهی، داستان‌های ایرانی و به‌‌خصوص‌ در انواع و اقسام شبکه‌های مجازی ست. در این راه ممکن است از تیتر روزنامه‌ها سردربیاوریم، یا از سخنان دولتمردان، یا جوک‌های روزمره‌ در وایبر، یا نوشته‌های ساده‌ی فیس‌بوکی، یا تابلوها و پلاکاردها، یا اشعار شاعران کهن و متون ادبی و تاریخی. خلاصه آنکه غذایی نخواهد بود که برای چشیدن این شیرینی به آن انگشت نزنیم.

و برای آنکه دست‌خالی از سفره‌ی امروز برنگردیم، به همان «شیرینی» اول ستون برمی‌گردیم که وقتی جشن داریم، شیرینی را با «ها» جمع می‌بندیم و می‌گوییم «شیرینی‌ها را بیاور» و وقتی می‌خواهیم در نوشته‌ای از انواع شیرینی بنویسیم، واژه‌ی «شیرینی‌جات» را استفاده می‌کنیم. در باره‌ی «جات»، دهخدا و معین گفته‌اند که اعراب بعضی از کلمه‌های فارسی مختوم به «ه» غیرملفوظ را با «ات» جمع بسته‌اند و ایرانیان هم در مقابل، کلمه‌هایی را هم که در آخر «ه» غیرملفوظ ندارند ولی به حروف مصوت «ا» یا «ی» ختم می‌شوند، با «جات» جمع بسته‌اند؛ مثل مرباجات و طلاجات.

اما نکته این است که مردم، امروزه «جات» را نه مثل (احتمالاً) گذشته به جای علامت جمع که برای مفهوم «گروه و دسته» به کار می‌برند. همان‌طور که خود شما در استفاده از شیرینی چنین می‌کنید. منظور شما از «شیرینی‌جات» انواع و اقسام شیرینی‌ها ست نه مثلاً چند عدد شیرینی زبان. به همین قیاس است روزنامه‌جات، میوه‌جات و ترشی‌جات. به گفته‌ی یکی از مدرسانِ معاصر، این «ج» میانجی از صوت‌های «نرم‌خوانی» در زبان فارسی ست که مردم آن را به‌درستی به «ات» می‌چسبانند و به جای علامت جمعِ عربی، آن را در معنای « دسته و گروه» به کار می‌برند. و چه معیاری از زبان مردم راهگشاتر، که بهترین شهد و شکر را برای شیرینی زبان فراهم می‌کنند.

+ فشرده‌ی این یادداشت در روزنامه‌ی اعتماد 

اشاره: کتاب تازه‌ی امیر احمدی آریان نسبت به موضوعش کتابی جامع به نظر می‌رسد. روندی که ادبیات داستانی ما در یک دهه‌ی اخیر گذرانده، حالا دیگر به عنوان یک موضوع جدل‌انگیز از دایره‌ی خودِ داستان‌نویسان گذشته و جامعه‌ی مخاطب را نیز به شکلی دیگر درگیر کرده است. در حدی که واکنش‌ها به آن را در میان خوانندگان پیر و جوان داستان‌های فارسی نیز می‌توانیم دید. از این جهت، مطالعه‌ی این کتاب برای علاقه‌مندان عام ادبیات هم که خود اهل بخیه نیستند، جذاب است. ناگفته نماند که نظرگاه تحلیلی آریان در این کتاب یقیناً مخالفانی  هم دارد و به‌زودی خواننده‌ی مطالبی در پاسخ به این کتاب، به‌خصوص بخش دوم آن، خواهید بود.


با این همه، جای یکی از پربحث‌ترین حاشیه‌های مؤثر بر متن ادبیات داستانی در این کتاب خالی ست: جوایز ادبی. این بی‌توجهی برایم عجیب بود، و وقتی از خودِ امیر پرسیدم، پذیرفت که دستِ‌کم در یکی دو صفحه می‌شد از جایزه‌ها هم گفت. در عین حال، او آنچه را در این کتاب با عنوان چخوفیسم ایرانی طرح کرده، واکنش اصلی به همین جوایز برشمرد:


"راستش دلیل خاصی نداشت ننوشتن در باره‌ی جایزه‌ها. شاید به این دلیل ساده در کتاب نبودند که در آن ده سال دهه‌ی هشتاد، هیچ وقت درباره‌شان ننوشتم، و مطالب کتاب همه بازنویسی اند و جز تکه‌ی فیس‌بوک که فکر کردم باید آن جا باشد برای خواننده‌ی این روزها هیچ کدام جدید نیستند. اما فکر که می‌کنم، بخش دوم کتاب در واقع بیش از هر چیز واکنش به جایزه‌ها ست، چون شاید جایزه‌ها مهم‌ترین نهادی بودند که چخوفیسم ایرانی را به جریان اصلی بدل کردند. انتخاب فریبا وفی به عنوان نماینده‌ی این دهه، گواه همین توجه است. برای همین جایزه‌ها حضور پررنگ در کتاب دارند، هرچند ذکرشان نمی‌رود."

آنچه مریم مهتدی نوشته و در ادامه می‌خوانید، در معرفی و مرور این کتاب تازه است که می‌تواند تصمیم‌گیری برای مطالعه‌ی آن را برای شما ساده‌تر کند. [ادامــه]

در گفت‌وگو با مجله‌ی «انشا و نویسندگی»
ژانرها، مثل علمی‌ـ‌تخیلی، پلیسی، معمایی و جنایی، نیاز دارند در جامعه‌ای شکل بگیرند که عقل در آن اهمیت دارد، چون در آن‌ها پلات خیلی مهم است. در جامعه‌ی شرقی مثل ایران که همین‌طوری در روابط عامه، عقل زیر سؤال است، خب معلوم است شکل نمی‌گیرد. شعر بزرگ‌ترین شاعران‌مان را بخوانید، می‌بینید که سرتاسر آن ناسزا به عقل است. بنابراین این‌جا ست که ملودرام و یکی از مشخص‌ترین وجوهش تصادف، بیشتر اهمیت پیدا می‌کند و آن ژانرها اساساً شکل نمی‌گیرد. در یک مصاحبه‌ی دیگر هم این را تعریف کرده‌ام؛ ما یک صاحبخانه‌ای داشتیم که رئیس دایره‌ی قتل تهران بود و ایشان می‌گفت ما اصلاً قتل سازمان‌یافته نداریم و قتل‌ها یا ناموسی است که فرد خود را معرفی می‌کند و یا در دعوا شکل می‌گیرد که همه قاتل را دیده‌اند. برای همین من فکر می‌کنم ملودرام در ایران خوب جا می‌افتد. در سینما هم حتا بهترین کارگردان‌ها ملودرام می‌سازند. [متن کامل گفت‌وگو]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.