خوابگرد قدیم
این نوشته‌ی انتقادی پرستو دوکوهکی بهانه‌ی خوبی شد تا چیزی را که یکی دو هفته است تردید داشتم در نوشتنش، بنویسم. پرستو که وبلاگش در بین کاندیداهای نهایی مسابقه‌ی بهترین وبلاگ‌های سایت دویچه‌وله قرار گرفته، به‌درستی انتقاد کرده از نگرش سیاسی خاص و هدفمندی که بر سر این مسابقه هم سایه انداخته. اگر این نکته را پیش از او من می‌نوشتم لابد متهم می‌شدم به یک چیزهایی! خوشحال‌ام که پرستو ـ به‌عنوان یکی از برترین‌ها ـ چنین کرده، الان هم نمی‌خواهم درباره‌ی آن بنویسم. مشکل بالاتر از این حرف‌هاست.

تصویری از جلد کتابمشکل بر سر مصیبتی‌ست که وبلاگستان فارسی از بیرون دچار آن است؛ مصیبتی که چه از داخل و از چه خارج به‌طور یکسان بر این وبلاگستان نازل شده و هر روز هم موج تازه‌ای از آن بر اندامش می‌خورد. از درون وبلاگستان را عرصه‌ای سیاسی از نوع اپوزیسیون معرفی می‌کنند تا دایم بر سرش بزنند، از بیرون هم شاهدهای محکم، پی در پی از خزانه‌ی غیب می‌رسند! می‌خواهم چندخطی در این باره بنویسم و هرچند نوشته‌ی پرستو بهانه‌ی این چند خط است، دلیل اصلی‌اش انتشار کتابی‌ست به نام «ما ایران‌ایم» در انگلستان که نخستین کتاب به زبان انگليسی‌ست درباره‌ی وبلاگستان فارسی. فقط این مقدمه را داشته باشید که اساسا سیاسی‌نویسی در وبلاگ‌ها را نه تنها مذموم نمی‌دانم که اصلا در این یادداشت، در مقام مقایسه‌ی ارزش یادداشت‌های سیاسی وبلاگ‌های سیاسی با هر یادداشت دیگری درباره‌ی هر موضوع دیگری در هر وبلاگ دیگری نیستم. [ادامـه]
می‌خواستم درباره‌ی مراسم ساده‌ای که امروز در روزنامه‌ی شرق برگزار شد بنویسم که خوشبختانه یا متأسفانه دیدم آقای هنوزآبادی (سیدآبادی سابق!) آن چه را که باید نوشته می‌شد، نوشته. چه بهتر! این هم گزارش شرق. خلاصه‌اش این که در یک مراسم خیلی کوچولوی بیست تا سی نفره که صندلی هم به تعداد همه نبود، جایزه‌ی ویژه‌ی منتقدان مطبوعات به خواهر مهستی شاهرخی تقدیم شد که نهایتا برسد به دست خود مهستی شاهرخی. مبارکش باشد! کاش من جای او بودم و خواهرم در چنین جلسه‌ای می‌رفت و در حضور چندین نویسنده، منتقد، مترجم، شاعر و روزنامه‌نگار که حتی خیلی‌های‌شان کتاب مرا هم شاید نخوانده‌اند ولی به احترام ادبیات و به احترام گزینش منتقدان مطبوعات گرد هم آمده‌اند، جایزه‌ی مرا می‌گرفت و لبخند می‌زد. اما حالا دیگر به گمانم وقتش است کمی به احمد غلامی ـ دبیر جایزه‌ی منتقدان مطبوعات ـ گیر بدهم که اتفاقا هم فحش‌خورش عجیب ملس است و هم به طرز فجیعی سعه‌ی صدر دارد.

اول چند تا مقدمه بگویم که یعنی خودم این‌ها را می‌دانم و شما هم اگر نمی‌دانید، بدانید: با شناختی که هم از احمد غلامی دارم و هم تا حدودی از برخی همکارانش، گمان می‌کنم جایزه‌ی منتقدان مطبوعات تا حد بسیار زیادی قائم به شخص خود احمد غلامی‌ست. دو دیگر این که می‌توانم حدس بزنم که در این چند سالی که جایزه‌ی منتقدان مطبوعات راه‌ افتاده، احمد غلامی آگاهانه تلاش کرده از رسمیت بخشیدن به این جایزه زیر عنوان مثلا «انجمن منتقدان مطبوعات» شانه خالی کند تا این جایزه از حواشی احتمالی سیاسی و گرفت‌وگیرهای حکومتی در امان بماند. سوم این که چه خوش‌مان بیاید و چه نیاید، جایزه‌ی منتقدان مطبوعات در همین عمر کم خود توانسته اعتبار بسیار زیادی برای خود دست و پا کند چرا که تقریبا متفاوت‌ترین صدای ادبیات داستانی ایران را دنبال می‌کند. چهارم این که به تبع مورد پیشین، این جایزه همیشه با حساسیت بیش‌تری از طرف جامعه‌ی نویسندگان دنبال شده و دبیر و داوران آن بیش از سایر جوایز در معرض گفت‌وگوهای انتقادی قرار داشته‌اند و انتقادکنندگان این جایزه تقریبا صراحت بیش‌تری در انتقاد به خرج داده‌اند و واکنش دبیر و داوران هم با منتقدان‌شان ادبی‌تر، صادقانه‌تر و منطقی‌تر بوده. پنجم این که جایزه‌ی منتقدان مطبوعات به‌خاطر خاستگاه مطبوعاتی‌اش و نیز به دلیل فضای اخلاقی سالمی که دبیر آن به شدت آن را محافظت می‌کند، آن‌قدر احترام‌انگیز شده که بتواند در هر نشست سالیانه‌ی خود نمایندگانی از سلائق گوناگون ادبی را در عین تفاوت در دیدگاه و عملکرد، گرد هم بیاورد و محیطی را فراهم کند که رقیبان و حریفان، و قدیمیان و جدیدیان پهلو به پهلوی هم چای بنوشند و بر هم بتازند و آخر سر سیگارهای‌شان را با آتش همدیگر روشن کنند.

عجب مقدمه‌ی طولانی‌ای شد! می‌خواستم با توجه به این مقدمه‌ها به کی گیر بدهم؟ آهان... یادم افتاد. احمد غلامی چند وقت پیش که داشت در جمعی دوستانه هندوانه زیر بغل من می‌گذاشت و می‌نواخت مرا، گفت که از یک اخلاق من خیلی خوشش می‌آید و آن این که نسبت به هر کاری که انجام می‌دهم (حتی وبلاگ‌نویسی) سعی می‌کنم حرفه‌ای برخورد کنم. کاش همین‌طور باشد. اگر هم نباشد، گفتن این جمله اذعان ناخواسته‌ی اوست که «حرفه‌ای» برخورد کردن را یک ارزش می‌داند و قطعا در اداره‌ی جایزه‌ی منتقدان مطبوعات هم چنین منش و روشی را دارد. اما با توجه به همان مقدمات بالا، جایزه‌ی منتقدان مطبوعات از یک کاستی بزرگ رنج می‌برد که اتفاقا به «حرفه‌ای» بودن آن مربوط می‌شود. اگر منتقدان مطبوعات در روند کار سالیانه‌ خود، در تعامل میان داوران و در ارتباطی که با جامعه‌ی مخاطب خود برقرار می‌کند، رویکردی کاملا حرفه‌ای دارد در حدی که جنبه‌ی اخلاقی «حرفه‌ای» بودن را هم به شدت رعایت می‌کند، ساختار اجرایی این جایزه اما هم‌چنان غیرحرفه‌ای‌ست. منظورم ساختار داوری نیست، دقیقا ساختار اجرایی؛ همان چیزی که احمد غلامی به شدت از آن پرهیز می‌کند مبادا که نقض غرض شود.

چرا نقض غرض؟ اساسا استفاده از «تشکیلات» در ساختار سنتی جامعه‌ی ما فسادانگیز است، از طرف دیگر رسمیت‌بخشیدن به ساختار اجرایی هر کار فرهنگی، در جامعه‌ی استبدادزده‌ی ما می‌تواند حساسیت‌های زیان‌بار را از طرف اربابان قدرت نسبت به موضوع کار بالا ببرد. همین دو دلیل می‌تواند باعث نقض غرض شود و مثلا اگر جایزه‌ی منتقدان مطبوعات ساختار اجرایی‌اش را حرفه‌ای کند، خود به خود یا از درون دچار فساد شود و یا از برون تحت فشار قرار بگیرد تا نهایتا ساقط شود. بدون این که در این مورد با احمد غلامی گفت‌وگویی کرده باشم، می‌توانم حدس بزنم این استدلالی‌ست که او به آن توجه ویژه دارد.

ولی یک «اما» هست. هرقدر هم که جایزه‌ی منتقدان مطبوعات در ساختار داوری و تعامل با مخاطب «حرفه‌ای» رفتار کند، سرانجام در دو مورد ضربه‌پذیر است. یکی این که مسیر افزودن بر ظرفیتی که این جایزه در حیثیت و اعتبار دارد، مسدود می‌شود و به تعبیر دیگر این که از سقف معینی ـ که هم‌اکنون برای آن برپا شده ـ اگر فروتر نرود، فراتر نمی‌رود. دو دیگر این که بخش عمده‌ای از انتقادها و واکنش‌های منفی‌ای که نسبت به این جایزه پیش می‌آید، بر اثر فقدان ساختار حرفه‌ای‌ست که می‌تواند حتی ارتفاع سقف اعتبار را به مرور کاهش دهد. «اما»یی که گفتم این‌جاست. این‌ها هم می‌توانند به مرور باعث نقض غرض شوند. به این «اما» یک «اما»ی دیگر را هم بیفزایید که اگر احمد غلامی که برای «حرفه‌ای‌گری» این‌قدر ارزش قائل است، بتواند انرژی و قدرت مدیریت خود را که در اداره‌ی منفرد جایزه صرف می‌کند، در اداره‌ی ساختار اجرایی جایزه صرف کند، و اگر بتواند جایزه‌ی منتقدان مطبوعات را در چنان وضعیتی، چنین سالم، امن و صادقانه پیش ببرد، آن‌وقت است که «حرفه‌ای» توصیف قابل‌قبولی برای این جایزه خواهد بود.

ساده‌تر بگویم: جایزه‌ی منتقدان مطبوعات شایسته است ساختار اجرایی رسمی پیدا کند و دبیر این جایزه و همکارانش به‌جاست تلاش کنند بر عواقب سوءاحتمالی چنین تحولی مسلط شوند تا به این ‌سان جایزه‌ی منتقدان مطبوعات بتواند هم بر اعتبار و اثرگذاری خود در عرصه‌ی عمومی بیفزاید و هم جامعه‌ی مخاطب خاص خود را نسبت به دیدگاه، سلیقه، شیوه‌ی داوری و نتیجه‌ی داوری به شکلی حرفه‌ای مجاب و قانع کند. آقای احمد غلامی؛ جایزه‌ی منتقدان مطبوعات چنان جایگاه برجسته‌ای یافته که حیف است با کوچک‌ترین اتفاقی برای سلامت و یا امنیت دبیر آن و یا خاستگاه آن که روزنامه‌ها و مجلات باشند، بر باد رود. نقض غرض یعنی این!
این را فقط برای دوستانی می‌نویسم که وقتی وبلاگ خوابگرد را به‌خاطر تنگنای مالی موقتا بستم، دلسوزانه گله کردند که چرا مشکل را پیشاپیش با همه در میان نگذاشتم. عالیجنابان، خانم‌ها و آقایان؛ سایت هفتان برای تداوم حیات و برای بهتر اداره‌شدن به آگهی نیاز دارد. شخصا خیلی خوشحال می‌شوم وقتی این همه تعریف و تمجید و تشکر را ـ حضوری، تلفنی و الکترونیکی ـ در مورد هفتان دریافت می‌کنم. اما صریح می‌گویم که نگهداری و اداره‌ی هفتان به شکلی که همواره فضایی سالم داشته باشد و روز‌به‌روز هم بر غنای آن افزوده شود، هزینه‌بر است. اگر خود شما که به هر شکلی از این سایت بهره می‌برید، کمک نکنید، پس چه کسی کمک کند؟ صفار هرندی یا شمقدری؟ لطفا به این صفحه بروید تا ببینید با هزینه‌ی (مثلا) سیگار ماهانه چه کارها که نمی‌شود کرد. [کلیک کنید]
خبر این است: لیلی فرهادپور سردبیر سایت خانه‌ی هنرمندان ایران از کار برکنار شد. روزی که به خانه‌ی هنرمندان رفته بودم برای مصاحبه‌ای که خانم فرهادپور می‌خواست برای سایت‌شان انجام دهد، از او پرسیدم با توجه به تغییر و تحولات اخیر آیا «غریب‌پور» مشکلی نخواهد داشت؟ فرهادپور گفت که نه احتمالا، چون خانه‌ی هنرمندان هیأت امنا دارد و رئیس را آن‌ها انتخاب می‌کنند. در گوشش گفتم که به هر حال خانه از دولت بودجه می‌گیرد و هنوز در ایران این نگرش مقتدرانه حاکم است که دولت به هر جا که پول بدهد، به آسانی ولش نمی‌کند. بعد صحبت از سابقه‌ی واقعا خوب غریب‌پور در مدیریت فرهنگی شد و امیدواری به هم دادن؛ کاری که این روزها بین ماها حساب رواج پیدا کرده در عین حال که به بی‌پایه‌بودن این امیدها روز به روز واقف‌تر می‌شویم.

القصه آن که سایت خانه‌ی هنرمندان در مدت زمان سردبیری خانم فرهادپور، هم اوج دوباره و دوچندانی گرفت در تولید محتوا و بالارفتن آمار بازدیدکنندگان و هم توانست منبع خوبی شود برای تغذیه‌ی سایت‌ها و روزنامه‌ها برای نشر گزارش‌ها و مطالب به‌دردبخوری که اختصاصی سایت خانه‌ی هنرمندان بود. اما انگار پاداش این تلاش حرفه‌ای و ارزشمند برای سردبیر سایت، برکناری او بود آن هم به شیوه‌ای کاملا غیرمتمدنانه و ضدفرهنگی. روایت تلخ خانم فرهادپور را درباره‌ی این ماجرا بخوانید و ببینید آیا «غریب‌پور» برای حفظ خانه‌ی هنرمندان چنین رفتاری را مرتکب شده یا برای حفظ خودش در رأس این خانه؟ گیرم که خواسته باشد خودش را حفظ کند تا خانه محفوظ بماند، اما آیا این ترکش کوچکی نیست که از دوردستی به نام وزارت ارشاد به تربیون خانه اصابت کرده؟ و دیر نخواهد بود که غریب‌پور برای حفظ خودش (برای مثلا حفظ خانه) ناچار شود از حضور هنرمندان پیش‌کسوت و مستقل هم در خانه جلوگیری کند و به فکر لیستی باشد که لابد جناب شمقدری ـ مشاور رئیس‌ کابینه در امور فرهنگی و هنری ـ برای او ارسال خواهد کرد؟

خانم فرهادپور رنج‌نامه‌ات را خواندم و یاد همان روز بعدازظهر در خانه‌ی هنرمندان افتادم که وقتی چند تا نکته‌ی فنی کوچک در مورد سایت خانه گفتم برق از چشم‌هایت پرید. باهم رفتیم داخل دفتر سایت و چنان ذوق‌زده آن نکات را برای همکارانت توضیح می‌دادی که خیال کردم داری به فرزندانت این خبر خوش را می‌دهی که سقف خانه دیگر چکه نخواهد کرد. احساس آن روزت را وقتی می‌گذارم کنار روح تلخ این رنج‌نامه‌ات، میل شدیدی پیدا می‌کنم به این که دست «غریب‌پور» را بگیرم، بکشانمش کنار تو، با دست دیگرم جلوی دهانش را بگیرم و به تو بگویم: من از طرف او عذرخواهی می‌کنم. مراقب قلبت باش، خانم سردبیر!
نویسنده بودن فقط به نوشتن نیست
نظر «مهستی شاهرخی» در ادامه‌ی یادداشت قبلی من

آقای شکراللهی سلام
متن شما را خواندم و امیدوارم که این مطلب آغازی باشد برای بحثی گسترده درباره‌ی نشر و چاپ ایرانیان در داخل و خارج از کشور تا فضای آلوده و پر از سوء‌تفاهم و سوء‌نظری که بین ایرانیان داخل و خارج از کشور وجود دارد کمی باز شود و گفتگویی فرهنگی در جهت بهبود وضع نویسنده و روزنامه‌نگار ایرانی صورت گیرد.

در ابتدا بایست توضیح بدهم که پیش از این، در نامه‌ای سرگشاده دلایل مختلف خود را برای کناره‌گیری از مسابقات ادبی در ایران اعلام کرده بودم و اکنون نیز خود را برنده نمی‌دانم. ادبیات برنده و بازنده ندارد. هر کس که می‌نویسد برنده است و هر کس که قدرت نوشنتش زیر دست و پا له می‌شود بازنده است. با خود عهد کردم که جایزه‌ی ویژه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را به شرطی قبول کنم که بتوانم به این وسیله صدای نویسنده‌ی مهاجر را به گوش خوانندگان پراکنده‌اش برسانم و کمی در جهت رسیدن به حقوق معنوی و مادی نویسنده (نه من بلکه هر نویسنده‌ی ایرانی دیگری) تلاش کنم.

با خودمان تعارف نکنیم ما ملت عقب‌افتاده‌ای هستیم. هنوز که هنوز است یعنی در قرن بیست و یکم ادبیات معاصرمان رسمیت ندارد و هنوز درسی به اسم ادبیات معاصر در دانشگاه‌ها و دبیرستان‌ها نداریم. ادبیات ایران غیررسمی است و بی‌پناه و طبعاً نویسنده‌اش نیز بی‌پناه و بی‌پشتوانه. حقوق مؤلف به راحتی توسط ایرانیان نادیده گرفته می‌شود. خیلی راحت ناشری که کتاب شما را بدون اجازه‌تان و بی‌خبر از شما چاپ کرده است سرانجام پس از یک سال، با فرستادن ایمیلی و اظهار بی‌اطلاعی از نداشتن آدرس‌تان، بدون این که به موارد خطاهای غیرقانونی کار خود و شیوه‌ی پر از جعل و تقلب خود اشاره‌ای کند خواستار مذاکره‌ی شفاهی می‌گردد!!!!! این وقاحت محض است!!!! این قلدری محض است!!!! شیوه‌ی این افراد فرهنگی نیست و حضور گسترده‌ی این افراد در صحنه‌های چاپ و نشر نیز بیش از هر چیز یک ترمز فرهنگی است. باز صد رحمت به تاجر فرش! تلاش در جهت قانونی کردن حقوق معنوی و مادی مولف یکی از وظایف ما نویسندگان ایرانی است.

نکته‌ی دیگر برخورد تند من خطاب به آقای غلامی بود که خود را موظف می‌دانم در این‌باره هم توضیحی بنویسم. من اصلاً آقای غلامی را مانند بسیاری از شما شخصاً نمی‌شناسم. به دلیل دوری راه و همچنین زندگی‌های‌مان از سابقه و کارهای ایشان بی‌اطلاع‌ام. البته می‌دانم که ایشان هم مانند من نویسنده است ولی اطلاعاتم راجع به ایشان بسیار کم است. قضاوت تند من حاصل برخورد و آشنایی‌هایی با روزنامه‌نگارانی از ایران در این سال‌های اخیر است که مرا بسیار بدبین کرده است. در سال‌های اخیر چند مورد برخورد داشتم. هستند و بودند کسانی که می‌آیند در خارج از کشور و مهمان ما می‌شوند و همه‌ی کارهای ما را زیر نظر می‌گیرند و اصرار دارند که از ما نمایندگی بگیرند بعد برمی‌گردند به ایران و حرف‌های ما را در جهت اهداف خود واژگون می‌کنند و ما را مانند کالایی در بازار به حراج می‌گذارند و خلاصه من شخصاً بی‌پرنسیپی و دورویی زیاد دیده‌ام.

نادیده گرفتن حقوق معنوی و قانونی‌ام و بی‌اعتنایی به سرقت کتابم و چاپ غیرقانونی‌اش در ایران کلافه ام کرد و آن یادداشت را خطاب به آقای غلامی نوشتم. البته من آن یادداشت را خطاب به هر کس دیگری که این مسئله را نادیده می‌گرفت می‌نوشتم. قصدم توجیه رفتارم نیست بلکه می‌خواهم آن را تشریح کنم. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم لحنم تند بوده است. ولی شما هم کمی خود را جای من بگذارید، من کتابم مثل بچه‌ام است و آن را دزدیده‌اند و بقیه‌ی نویسندگان هم انگار نه انگار.  راستش من نه حسابگرم و نه مردمدار. زندگی سختی داشته‌ام. الان هم در شرایط خوبی نیستم. کلافه‌ام. عصبانی می‌شوم تندخو می‌شوم و اگر احساس کنم که اشتباه کرده‌ام و تندروی کرده‌ام شجاعت این را هم دارم که بگویم آقای غلامی من تند رفتم و تند گفتم و قصدم این نبود و از سر خشم بود و امیدوارم جای دلخوری نماند و همین را هم بنویسم و بگذارم توی سایتم در کنار آن نامه‌ی تند و هیچ یک را هم حذف نکنم چون من این‌ام.

هستند کسانی هم که از ناشر به خاطر معرفی ادبیات مهاجرت به خوانندگان داخل کشور تجلیل می‌کنند و تصورشان از ادبیات مهاجرت مانند طفلی یتیم است که از سر بزرگواری آن را به زیر بالین گرفته‌اند و می‌خواهند این طفل یتیم گمنام را به ایرانیان معرفی کنند که این تصور هم بسیار غلط و نابه‌جا و بسیار توهین‌آمیز است. ما نویسندگان مهاجر واقعیتی از جنس مهاجرت هستیم که خواه ناخواه وجود داریم و عده‌مان هم کم نیست. امیدوارم با مطرح کردن این موضوعات سر بحث و گفتگو را گشوده باشم تا شاید با صحبت کردن و مطرح کردن ابعاد و جنبه‌های گوناگون مسئله همگی با هم در صدد چاره‌ای باشیم.
توضیح: تیتر یادداشت و لینک‌گذاری‌ها  از من است ـ خوابگرد

گسترش فضای وب فارسی هر بدی و هزینه‌ای ـ که خصوصا برای بلاگرها ـ داشت، توانست دیوار بلندی را که میان فضای فرهنگی و ادبی داخل و خارج ایران کشیده شده بود، روزبه‌روز کوتاه و کوتاه‌تر کند. به‌تدریج با هر خشت و سنگی که از این دیوار برداشته می‌شد، هم دروازه‌ای به پستویی دیگر باز می‌شد و هم ـ ناگزیر ـ دیواری نامرئی از سوءتفاهم و توهم بالا می‌رفت. ما در این سوی آب با نویسندگان و هنرمندانی آشنا می‌شدیم که هر کدام در گوشه‌ای از جهان، سال‌ها در سکوت به خلق جهانی دیگر نشسته بودند، اما می‌راندیم‌شان به توهم این که کنج عافیت جسته‌اند و هویت خویش در گریز از خود جسته‌اند. مدت‌ها در تردید میان تأیید و تکذیب سر کردیم. آن‌ها هم در تردید بودند، اما از جنسی دیگر. آن‌ها در آن سوی آب قایق قدیمی از دست‌رفته‌ی خود را می‌دیدند با سرنشیانی از جنس هم‌وطن. سرنشینانی که از دل سال‌ها دشواری کار فرهنگ در ایران سربرآورده بودند. آن‌ها هم می‌راندند ما را به توهم این که مزد گرفتن در ایران همان مزدوری‌ست، توهم این که آزادگی فقط یا به مرده بودن است، یا به در زندان بودن و یا به در ایران نبودن. حق داشتند؛ باید در دل معرکه باشی تا ببینی که گرد و خاک این معرکه رنگش خاکستری‌ست، نه سیاه و نه سفید!

قایق مه‌زده‌ی ما به امواج خشمناک ایشان خورد و از دل این برخورد زهری از توهم و تردید در این رود جاری شد که جز به بهترین پادزهر روزگار که همان «گذشت زمان» است، از میان نرفت. زمان گذشت و دوباره شعار و شور جایش را به شعور داد، زمان گذشت و ما دریافتیم که آن سوی آب اگرچه ظاهرش به کنج عافیت می‌ماند، اما حقیقتش برزخی فروبرنده است. این را از دل داستان‌ها، نوشته‌ها و آثارشان فهمیدیم. از رمان برجسته‌ی رضا قاسمی، از نوشته‌ها و آثار عباس معروفی، از داستان‌های بهرام مرادی، و دیگران و دیگران‌شان. زمان گذشت و آن‌ها دریافتند که این سوی آب مزد را برای تأمین معاش می‌گیرند، نه مزدوری برای رفاه. این را از دل سطرسطر نوشته‌های‌مان فهمیدند، از روایت‌های پنهان و آشکار ایستادگی ما در برابر سانسور، آن هم نه از فاصله‌ای دور که تنگاتنگ و خطرساز و هزینه‌بردار. از کورسوهای امیدی که سربرآوردند و خاموش شدند و هم‌چنان سربرمی‌آورند و خاموش می‌شوند. ما دریافتیم که پاره‌ای از پیکرمان، رنجور و آزرده در آن سوی آب انتظار هم‌آغوشی می‌کشد؛ و آن‌ها دریافتند که دستان این پیکر هنوز پاک مانده‌اند و سال‌هاست تلاش می‌کنند فرود نیایند از خستگی تا آغوش هم‌چنان باز بماند. نه که وصلتی رخ دهد، تنها که هم ما و هم ایشان بدانیم که هیچ‌کدام «بی‌چرا زندگان» نیستیم. ما زنده‌ایم، حتی اگر با نگاهی باشد که به همدیگر دوخته‌ایم.

می‌خواستم ساده‌تر بنویسم، اما اسیر واژه‌ها شدم. انجمن نویسندگان و منتقدان مطبوعات به جای معرفی کتاب سال، جایزه‌ی ویژه‌اش را به رمان «شالی به درازای جاده‌ی ابریشم» مهستی شاهرخی داد به‌خاطر «اعتراض به حقوق پایمال‌شده‌ی نویسنده از سوی ناشر». سوءتفاهم آزاردهنده‌ای که میان این نویسنده و انجمن منتقدان مطبوعات شکل گرفته بود، با این اقدام ستایش‌انگیز و نیز یادداشت بسیار زیبا و معنادار مهستی شاهرخی پایانی خوش گرفت که بوی زندگی می‌دهد. به خطاب‌های یادداشت مهستی شاهرخی توجه دوباره کنید: "روزنامه‌نگاران خستگی‌ناپذیر سال‌های تلخ، نویسندگان دلتنگ سال‌های خون و جنگ، منتقدان قلم‌شکسته‌ی سال‌های سکوت، سلام بر شما"

تا جایی که من اطلاع دارم، اگر این کتاب به درخواست خود نویسنده از دایره‌ی داوری بیرون نمی‌رفت، احتمالا به‌عنوان کتاب سال ایران معرفی می‌شد که اگر چنین می‌شد «با توجه به اصول، سابقه و سلیقه‌ی انجمن» انتخاب قابل‌قبولی به‌نظر می‌رسید. در شکل فعلی هم اتفاقی کم‌تر از این نیفتاده است که چه بسا ارزشمندتر: تقدیر از نویسنده‌ی برتر همراه با رساندن صدای اعتراض نویسنده به همگان. چه تعامل و همسایگی از این خجسته‌تر؟ و چه نتیجه‌ای از این بهتر که دیوار دیگری از توهم و تردید فرو می‌ریزد و نویسنده‌ای به فاصله‌ی پنج هزار کیلومتر از ایران سرانجام درمی‌یابد که روزنامه‌نگاران و نویسندگان ایران گرچه می‌روزنامه‌اند و می‌نویسند، اما مثل آن‌ها هم دلتنگ‌اند و هم قلم‌شکسته.

در چند سال اخیر بخشی از پیکر جامعه‌ی ادبی ایران پیوسته و از سر صداقت در کار فروریختن این دیوارها بوده است. فراموش نکرده‌ایم زمانی که پکا بر اثر اشتباهی در اساسنامه‌ی خود، رمان رضا قاسمی را داوری نکرد، نخست‌بار منتقدان مطبوعات بودند که در کنار بنیاد گلشیری، رضا قاسمی مقیم فرانسه را به جامعه‌ی ادبی ایران بازشناساندند. سال بعدش بود که بهرام مرادی دیگر نویسنده‌ی دور از وطن به عنوان نویسنده‌ی برتر معرفی شد. حواس‌مان هست که در این سال‌ها حتی ردپای نویسندگان مهاجر و یا در تبعید هم در داوری جوایز ادبی داخل ایران دیده می‌شود. و امسال رمان ناقص‌شده‌ی یک نویسنده‌ی دیگر ایرانی مقیم خارج که این‌بار نه یک مرد که یک زن است، به عنوان شایسته‌ترین اثر سال معرفی می‌شود، و کتاب «هتل ماركوپولو» خسرو دوامی نویسنده‌‌ی ایرانی مقیم آمریکا در لیست نامزدهای چند جایزه‌ی ادبی، قدرتمندانه حضور دارد.

اکنون دیگر پس از فروریختن دیوارهای فاصله، دیوارهای توهم و تردید هم یکی یکی فرو می‌ریزند. اکنون دیگر آدم‌های هر دو سوی آب دریافته‌اند که هر دو بی‌پناه‌اند و رنجور. دیگر وقت آن است که «ما» دیگر حرفی از کنج عافیت نزنیم و «ایشان» دیگر حرفی از مزدوری نزنند. وقت آن است که از میان همین نقطه‌های نورانی و ـ به تعبیر رضا قاسمی ـ الواح شیشه‌ای، نزدیک هم بایستیم، به هم لبخند بزنیم و توان و زمان‌ اضافه‌مان را باهم صرف فروریختن دیواری کنیم که میان ما و جامعه‌ی ایران قدعلم کرده است.
جایزه‌ی ادبی هوشنگ گلشیری، هر برآیند قوی یا ضعیفی که داشته باشد، هم در ساختار و شیوه‌ی داوری راه و رسم کاملا متفاوتی نسبت به دیگر جوایز دارد و هم این روش پسندیده را دارد که گزارش‌های مفصلی از مراحل داوری بدهد. نخستین گزارش دوره‌ی پنجم این جایزه به‌تازگی در سایت گلشیری منتشر شده که هم شامل اسامی ۳۵ نویسنده و منتقد است که در قسمت نظرخواهی اولیه به بنیاد گلشیری کمک کرده‌اند و هم نام تمام آثاری که در مورد آن‌ها نظرخواهی اولیه شده و نیز توضیحاتی درباره‌ی جزییات حضور آثار در نظرسنجی اولیه و تعامل نویسندگان و منتقدان با بنیاد. تا مرحله‌ی داوری نهایی بنیاد انجام شود و برندگان اعلام شوند، پیشنهاد می‌کنم این گزارش را مرور کنید. به نظر من نفس انتشار چنین گزارش‌هایی در یک سایت رسمی، شیوه‌ی حرفه‌ای و پسندیده‌ای‌ست که ارزش توجه را دارد؛ نتیجه‌ی داوری هرچه می‌خواهد باشد! خانم طاهری، خسته نباشید. [کلیک کنید]



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.