خوابگرد قدیم
راستش من هم اولش همین را گفتم، که مسابقه‌‌ی وبلاگ‌نویسی ِ ایدز و من؟ ولی عاقبت پذیرفتم که بدون هیچ تخصصی در موضوع «ایدز» و باور کنید بی‌هیچ تجربه‌ای در آن (!)، یکی از داوران این مسابقه باشم؛ فقط از حیث کارکرد رسانه‌ای وبلاگ و این‌جور قضایا... این مسابقه را مؤسسه‌ی زندگی مثبت ایرانیان با پشتیبانی یونیسف و یو.ان.ایدز در ایران برگزار می‌شود. اگر می‌خواهید در این مسابقه شرکت کنید، باید در فاصله‌ی روزهای ۷ تا ۱۲ آذرماه، یک پست ویژه منتشر کنید و کاندیدا کنید؛ به یکی از این شکل‌ها: گزارش، مقاله، خاطره، ترجمه، فتوبلاگ و پادکست. همه‌ی اطلاعات در سایت مسابقه هست، این‌ هم لینک فرم شرکت در مسابقه. اگر شرکت کردید و جایزه بردید، نصف‌نصف! و دست ِ آخر این که از میان این همه آلودگی، آرزو می‌کنم زندگی‌تان بی‌ایدز باد! [لینک]
"مرد با همراه خود وارد ويلا شد. در يخچال را باز كرد، بطری را درآورد و مشغول بازي با گيم موبايل خود شد."
اگر شما مسئول ممیّزی باشید، چه ایرادهایی به این توصیف داستانی می‌گیرید؟ این عبارت و این پرسش را در یکی از برنامه‌های «جوانی به وقت فردا»ی رادیو جوان شنیدم. تلفن‌های زیادی هم پخش کردند که معلوم بود بهداشتی‌ترین‌ها و قابل‌پخش‌ترین‌های‌شان است. جالب این بود که تقریباً بیش‌تر شنونده‌ها به واژه‌های «همراه» و «بطری» گیر داده بودند و برخی هم پا را فراتر گذاشته بودند و به «گیم موبایل» ایراد می‌گرفتند که از کجا معلوم واقعاً «گیم» بوده باشد! از پاسخ‌هایی که می‌شنیدم، می‌خندیدم، ولی تلخ؛ که ببینیم حدود سی سال ارشادِ مردم، اگر هیچ دستاوردی نداشته، دست‌ِکم از تک‌تک‌ِشان یک‌پا سانسورچی ساخته است. طنز تلخی بود...

برنامه‌ی «جوانی به وقت فردا»، برنامه‌ای روزانه و زنده است که تازگی پخش آن از رادیو جوان شروع شده؛ روزهای شنبه تا چهارشنبه از ساعت ۱۷ تا ۱۹. این برنامه دست‌پخت یکی از همسایگان وبلاگی خودمان است: رضا ساکی (وبلاگ عبید شاکی)، جلال سمیعی (وبلاگ وغیره...) هم از نویسندگان آن است. حال و هوای برنامه بیش‌تر طنز است، اما با رویکردی کاملاً انتقادی و گاه چنان تیز که باورنکردنی و شک‌کردنی! این برنامه، در واقع جایگزین برنامه‌ی «روی خطِ جوانی» شده که تا پیش از رمضان، با اجرای معروف «فرشید منافی» پخش می‌شد. آن برنامه هم طنز بود، ولی کاملاً آشکار بود که نویسندگان آن نتوانسته‌ بودند مرز میان طنز و لودگی را به دقت حفظ کنند؛ افزون بر آن، بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفِ آن برنامه رعایت نکردن عرفِ زبان جوان ایرانی بود و به جای آن، زبان طیفی از جوانان «پایتخت» را معیار قرار داده بود برای حرف زدن با همه‌ی مخاطبانش در سراسر ایران.

و دیگر آن که به نظر می‌رسید، دامنه‌ی انتقادهای آن برنامه (روی خط جوانی) بیش‌تر حال و هوایی انتزاعی داشت و برای نزدیک شدن به سیاست، بیش‌تر به مسخرگی تبدیل می‌شد تا این که از طنز برای انتقاد استفاده کند. و بالأخره این که در برنامه‌ی «روی خطِ جوانی» کم‌تر می‌شد اثری از دنیای فرهنگ و هنر یافت و بیش‌تر در عرصه‌ی اجتماعی، سیاسی و احوالات شخصی می‌چرخید.

اما برنامه‌ی «جوانی به وقت فردا» رویکردی غالباً فرهنگی و هنری دارد، لبه‌ی انتقادش در عرصه‌ی سیاست، بسیار تیزتر است و نویسندگان برنامه با تجربه‌ای که در «روی خط جوانی»ِ دوستان‌شان دیده‌اند، خوب می‌دانند که از «طنز» چطور به شکل درست استفاده کنند و از مسخرگی و لودگی تا حد ممکن بپرهیزند. برای همین خیلی راحت‌تر، عمیق‌تر و تأثیرگذارتر به عرصه‌ی سیاست وارد می‌شوند.

موضوع برنامه‌های هفته‌ی پیش این مجموعه‌ی رادیویی، «کتاب» بود که بخش مفصلی از آن هم «سانسور» بود و یکی از آیتم‌هایش، همان بود که در ابتدای این یادداشت آوردم. عنوان برخی از بخش‌های اصلی این برنامه این‌هاست: ايران فقط تهران نيست / جامعه‌ی بدجور چندصدايی / فرياد زدن اكيداً آزاد / لطفاً عدالت را رعايت فرماييد / داستان‌های پتی‌آباد

«جوانی به وقت فردا» البته این عیب بزرگ را هم دارد که نتوانسته «فرشید منافی» را کنار خود نگه دارد. حالا یا فرشید نتوانسته از قالب شخصیت‌اش در برنامه‌ی قبلی فاصله بگیرد، یا این که سازندگان برنامه‌ی جدید، تلاش نکرده‌اند او را حفظ و همراه کنند. من شخصاً این را که فرشید در این برنامه نیست، یک نقطه ضعف بزرگ می‌دانم. «فاطمه صداقتی» که اکنون اجرای این برنامه‌ی دشوار و نفس‌گیر را به عهده گرفته، مجری توانمندی‌ست، ولی کاملاً آشکار است که تلاش او برای زنده کردن متن‌ها، حاصل‌اش گاهی لحنی جلف و ملال‌آور است؛ خصوصاً پای متن‌هایی که جنس‌شان واقعاً مذکر است و یک مجری زن، هرقدر هم توانا، از عهده‌ی آن‌ها برنمی‌آید.

سوای این، اساساً یک برنامه‌ی زنده‌ی طنز دوساعته، خودبه‌خود به بیش از یک مجری نیاز دارد. بزرگ‌ترین ایراد این برنامه در حال حاضر، اجرای آن است؛ هم نبودن فرشید منافی، هم دست‌ِ‌تنها و تک‌صدا بودن مجری کنونی. یک ایراد دیگر هم به این برنامه دارم که به متن‌ها مربوط می‌شود، و آن استفاده از کدهای مشترکِ دوستانه، آن هم در حدِ افراطی در جای‌جای برنامه است. باید بشنوید تا منظورم را در این مورد درک کنید.

برنامه‌ی «جوانی به وقت فردا»، زبان و سوگیریِ بسیار جسورانه‌ای دارد و با شنیدن این چند برنامه، به نظرم رسیده که همه‌ی جسارت آن، یا بهتر است بگویم تمدید این جسارت (!)، لزوماً ناشی از سازندگان برنامه نیست. سر تا پای برنامه، به هر بهانه‌ و مناسبتی، به خنده‌دارترین و در عین‌حال بهداشتی‌ترین شکل ممکن، آکنده است از انتقاد به رئیس‌جمهور، دولت، دولت‌مردان، دولت‌زنان، و همین‌طور بقیه تا جایی که به یک جای خیلی خاصی نرسد البته! در چنین حالتی، آیا نمی‌شود گفت بخشی از این جسارت، از بالادست تزریق می‌شود؟ یا اگر تزریق نمی‌شود ـ که گویا نمی‌شود ـ  دست‌ِکم ممانعتی هم تزریق نمی‌شود؟ (به سبکِ زبان این برنامه:) آیا واقعاً نقد دولت؟ آیا واقعاً ضرغامی منتقدِ دولت؟ آیا واقعاً اهمیتِ فرهنگ و هنر؟ آیا واقعاً سوپاپ؟ آیا واقعاً واقعاً؟

هر چه هست، این را می‌دانم که خط قرمزهای رادیو همیشه کم‌تر از تلویزیون بوده، خصوصاً رادیو جوان. امیدوارم این برنامه (در ادامه‌ی برنامه‌های پیشین خود: «چهارراه جوانی» و «روی خط جوانی») مایه‌ی انتقادی و نسبتاً آزادمنشانه‌ی خود را بتواند حفظ  و تقویت کند، تا از مجموعه‌ی عظیم صدا و سیما که رنگ و آوایی از اکثریت مردم ایران در آن دیده و شنیده نمی‌شود، دستِ‌کم کورصدایی هم اگر شده به‌طنز، گاهی بپیچد که: های... دولت و حکومت؛ ما هم مردمان‌ایم!

یک سایت حرفه‌ای، مستقل و معتبر با موضوع هنرهای تجسمی، که مدیر آن از دوستان من است، به یک مترجم خوبِ  انگلیسی برای همکاری نیاز دارد که به هنرهای تجسمی آشنا باشد؛ ولی اگر آشنا نیست، بی‌علاقه هم نباشد! در ماه شاید دو تا سه ترجمه، و با دستمزدی توافقی که البته هم‌اندازه‌ی دستمزدهای بازار نیست، و به اندازه‌‌ای خواهد بود که مدیر این سایت غیرانتفاعی و مستقل از پس آن بربیاید (توافقی). این همکاری به رفت‌ـ‌وـ‌آمد نیاز ندارد و با ایمیل قابل انجام است و برای همین، دوستان خارج از ایران هم می‌توانند پیشنهاد همکاری بدهند. خواهش می‌کنم به نشانی ایمیل من: shokrollahi AT khabgard DOT com ایمیل بزنید تا وصل‌تان کنم!
خوابگرد: «پل استر»، نویسنده‌ی به‌نام معاصر امریکایی، سخنرانیِ کوتاهِ محشری کرده هنگام گرفتن مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی اسپانیا در نوامبر ۲۰۰۶. این سخنرانی در گاردین منتشر شده و، «مریم محمدی سرشت» که قبلاً ترجمه‌هایی از او را در روزنامه‌ی زنده‌یاد «شرق» خوانده بودیم، زحمت ترجمه‌ی این سخنرانی را کشیده، تا ما هم از خواندنش لذت ببریم و، اگر جزو کسانی هستیم که داستان نمی‌خوانیم، خجالت بکشیم!

می‌خواهم یک قصه برایت بگویم
دلیل کاری را که می‌کنم نمی‌دانم. اگر می‌دانستم، شاید نیازی نمی‌دیدم که چنین کاری کنم. فقط می‌توانم بگویم، در کمال اطمینان هم می‌گویم، که این نیاز را از اوایل نوجوانی‌ام حس کرده‌ام. منظورم، به طور خاص، «نوشتن» است؛ نوشتن به عنوان ابزاری برای داستان‌سرایی؛ داستان‌های تخیلی‌ای که هرگز در دنیایی که به آن واقعی می‌گوییم، رخ نمی‌دهند. این که ساعات پیاپی، روزهای پیاپی، سال از پی سال، تک و تنها با قلمی در دست، در چاردیواری اتاقت بنشینی و سعی کنی دسته‌ای کلمه را بر روی کاغذ بیاوری تا چیزی را که ـ جز در ذهن‌ات ـ وجود ندارد، خلق کنی؛ بی‌تردید راه و روش عجیبی برای گذران زندگی‌ست. آخر چرا یک نفر باید بخواهد چنین کاری بکند؟ تنها جوابی که به ذهنم رسیده این است: چون مجبوری، چاره‌ای نداری.

این نیاز به ساختن، به آفرینش، به ابداع، بی‌تردید یک تمایل انسانی اساسی‌ست. اما برای چی؟ هنر، به خصوص هنر داستان، چه فایده‌ای در دنیایی که به آن واقعی می‌گوییم، دارد؟ من که هر چی فکر می‌کنم، می‌بینم به هیچ دردی نمی‌خورد، دستِ‌کم در عمل به کاری نمی‌آید. یک کتاب هرگز شکم یک طفل گرسنه را پر نکرده. یک کتاب هرگز مانع تیرخوردن به مقتولی نشده. یک کتاب هرگز مانع سقوط بمب بر سر مردم بی‌دفاعی در جنگ نشده.

بعضی‌ها تصور می‌کنند، شناخت عمیق هنر، ما را انسان‌های بهتری می‌کند؛ منصف‌تر، با اخلاق‌تر، حساس‌تر و با فهم و شعورتر. شاید این نکته در بعضی مواردِ نادر و استثنایی درست باشد، اما از یاد نبریم که هیتلر زندگی‌اش را به عنوان یک هنرمند شروع کرد. دیکتاتورها و حاکمان زورگو رمان می‌خوانند. قاتل‌ها پشت میله‌های زندان رمان می‌خوانند. و کیست که بگوید لذتی را که دیگران از کتاب خواندن می‌برند، آن‌ها نمی‌برند؟

به عبارتی، هنر بی‌فایده است؛ دست‌ِکم زمانی که با کار یک لوله‌کش، دکتر، یا مثلاً مهندس ِ راه‌آهن مقایسه می‌شود. اما آیا بی‌فایدگی چیز بدی‌ست؟ آیا بی‌فایدگی عملی‌ست به این معنا که کتاب‌ها و نقاشی‌ها و کوارتت‌های زهی یک جور وقت تلف کردن‌اند؟ خیلی‌ها این جور فکر می‌کنند. اما به نظر من، ارزش هنر در بی‌فایدگی هنر است و هنرآفرینی، ما را از دیگر موجودات این سیاره متمایز می‌کند؛ یا به قولی، هنر ما را به عنوان انسان مشخص می‌کند: کاری را صرفاً برای لذت و زیبایی‌اش انجام دادن. به زحمت و تلاش، و به ساعات بی‌وقفه‌ی تمرین و نظمی که برای پیانیست و رقاص ماهر شدن لازم است، فکر کنید. چه رنجی باید کشید! چه کار توان‌فرسایی! چه از خودگذشتگی‌ای باید کرد برای کاری که کاملاً و چنین باشکوه... بی‌فایده است!

هرچند، داستان در حوزه‌ای کم‌ـ‌وـ‌بیش متفاوت با دیگر هنرها واقع شده است. وسیله‌ی ارتباطی آن زبان است و زبان وجه مشترک ما با دیگران است؛ به عبارتی همه‌ی ما به طور مشترک از زبان استفاده می‌کنیم. همین که حرف زدن را می‌آموزیم، تشنه‌ی شنیدن داستان می‌شویم. آن‌هایی که بچگی‌شان را به یاد دارند، می‌دانند که با چه ذوق و شوقی برای قصه‌ی پیش از خواب، لحظه‌شماری می‌کردند، وقتی مادرها یا پدرهای‌مان می‌آمدند توی اتاق نیمه‌تاریک، می‌نشستند کنارمان و برای‌مان قصه‌ی پریان را می‌خواندند.

مایی که پدر و مادریم، چشمان بهت‌زده و مشتاق بچه‌های‌مان را وقت خواندن داستان برای‌شان، به یاد داریم. راستی این همه اشتیاق برای شنیدن برای چیست؟ قصه‌های پریان، اغلب، وحشیانه و خشونت‌آمیزند؛ صحنه‌های سربریدن، آدم‌خواری، و تغییرشکل‌های عجیب و غریب را نمایش می‌دهند. ممکن است فکر کنید که چنین داستان‌هایی برای یک بچه‌ی کوچولو زیادی ترسناک است، اما چیزی که بچه‌ها با شنیدن این قصه‌ها تجربه می‌کنند، این است که دقیقاً با ترس‌ها و رنج‌های درونی خود در محیطی امن و بی‌خطر مواجه می‌شوند. اتفاقاً معجزه‌ی داستان همین است: داستان‌ها ما را به عمق جهنم می‌کشانند، اما در نهایت بی‌ضررند.

سن‌ـ‌وـ‌سال‌مان بالاتر می‌رود، اما عوض نمی‌شویم. پیچیده‌تر می‌شویم، اما در اصل هم‌چنان به خودِ جوان‌مان شباهت داریم؛ مشتاقِ شنیدن داستان بعدی و بعدی و بعدی. سال‌هاست که در غرب، مقاله پشت مقاله در سوگِ این حقیقت، که تعداد کتاب‌خوان‌ها کم و کم‌تر می‌شود، که ما وارد عصری شده‌ایم که بعضی آن را «عصر پست‌فرهیختگی» می‌نامند، منتشر می‌شود. شاید بی‌راه نمی‌گویند، اما این حقیقت چیزی از شور و اشتیاق جهانی برای داستان کم نمی‌کند.

با این همه، رمان تنها منبع داستان‌گویی نیست. فیلم و تلویزیون و حتا داستان‌های مصور، تا بخواهید روایت داستانی دارند و مردم نیز همچنان آن‌ها را با اشتیاق زیادی می‌بلعند. دلیلش نیاز انسان به داستان است. مردم به همان شدت که به غذا نیاز دارند، محتاج داستان‌اند و تصور زندگی بدون داستان با هر شکل و شمایلی ـ چه روی کاغذ، چه روی صفحه‌ی تلویزیون ـ محال است.

با وجود این، وقتی بحث وضعیت و آینده‌ی رمان مطرح است، من خوشبینانه به آن می‌نگرم. جایی که مسئله‌ی کتاب مطرح است، عدد و رقم ارزشی ندارد؛ چون تنها یک خواننده وجود دارد و بس، هر بار تنها یک خواننده. قدرت خاص رمان و این که چرا ـ به عقیده‌ی من ـ رمان به عنوان یک فرم فناناپذیر است، از همین ناشی می‌شود. هر رمانی همکاریِ برابر میان نویسنده و خواننده است و تنها جایی در دنیاست که در آن، دو نفر غریبه با صمیمیتِ مطلق با هم روبه‌رو می‌شوند. زندگی من با گفتگو با مردمانی گذشته که هرگز ندیده‌ام و هرگز نخواهم شناخت‌شان، و امیدوارم تا روزی که نفس در سینه دارم، ادامه پیدا کند.
این تنها شغلی‌ست که همیشه خواهان‌اش بوده‌ام.  ـ پل استر
دیشب، به‌تصادف، قسمت دوم مستند «مدال افتخار» را دیدم در تلویزیون. میان من و این مجموعه‌ی مستند نسبتی وجود داشت که پایانی ناخوش یافت. یک سال پیش قرار بود نویسنده‌ی مجموعه باشم که به دلیلی که خواهم گفت، نپذیرفتم. تیتراژ برنامه را که دیدم، با شوق نشستم و امیدوار که شاید کسی پیدا شده و اگر نه شاهکار، دست‌ِکم از خجالت موضوع ِ بسیار گیرای برنامه درآمده و حالاست که میخکوب شوم تا آخر. به چند دقیقه نگذشت که «شوق» جایش را به «تهوع» داد و، «امید» جایش را به «افسوس»... [ادامـه]
شب‌های چهارشنبه
تصویر جلد «شب‌های چهارشنبه» ـ آذردخت بهرامیآذردخت بهرامی که داستان شب‌های چهارشنبه‌اش در مسابقه‌ی بهرام صادقی جایزه‌ی دوم را گرفت، تابستان امسال اولین مجموعه‌اش را منتشر کرد، ولی حیف که جزو مبتذل‌نویسانی‌ست که وزیر مبتذل‌شناس ارشادمان گفته "خدا راشکر این دسته از نویسندگان، خودشان ترجیح داده‌اند دیگر سراغ مجوز کتاب نیایند" و بهرامی که دو تا کتاب دیگر هم برای چاپ آماده کرده بود، مثل خیلی دیگر از مبتذل‌نویسان نشسته در خانه تا آب توبه بریزند بر سرش لابدّ! کتاب «شب‌های چهارشنبه» هشت داستان دارد که یکی‌اش همان داستان برگزیده‌ی مسابقه‌ی بهرام صادقی‌ست، یکی دیگر هم داستان «قله» است که قبلاً در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر شده بود. داستان‌های بهرامی چه قوی باشند که بیش‌ترشان هستند، و چه معمولی که بعضی‌شان هستند، همگی بسیار خواندنی‌اند. «شب‌های چهارشنبه» را نشر چشمه منتشر کرده در ۸۶ صفحه و با قیمت ۹۰۰ تومان.

رژ آجری
مجموعه داستان «رژ آجری» را «اکرم محمدی» نوشته که از سال ۱۳۶۸ در برلین زندگی می‌کند و از شاگردان عباس معروفی‌ست. این کتاب مجموعه‌ای‌ست از سیزده داستان کوتاه که تقریباً همگی رنگ و بوی غربت و مهاجرت و تبعید می‌دهند، اما غالباً در حس و فضایی شاعرانه که باعث می‌شود با تجربه‌ای نسبتاً متفاوت از این دست آثار روبه‌رو شویم. داستان «مریم بارانی» از این کتاب هم جزو داستان‌هایی بود که در مسابقه‌ی بهرام صادقی به مرحله‌ی نهایی راه یافته بود. این کتاب را که نخستین اثر اکرم محمدی‌ست، نشر گردون برلین منتشر کرده و متأسف‌ام که تهیه‌ی آن در ایران دشوار است. «مریم بارانی» را ولی می‌توانید در این‌جا بخوانید.

شنبه‌های راه‌راه و ثانیه‌های سربی
لیلی فرهادپور نویسنده‌ی ناآشنایی نیست و  رمان «شنبه‌های راه‌راه و ثانیه‌های سربی» او هم کتاب تازه‌ای نیست. این رمان را او در سال ۸۳ منتشر کرد، اما بدبختانه نمی‌دانم چرا اصلاً مورد توجه قرار نگرفت؛ در حالی که هم کتاب خوشخوانی‌ست و هم ماجرایش بسیار جان‌دار و جسورانه است که به موج بازداشت و زندانی‌شدن روزنامه‌نگاران اصلاح‌طلب مربوط می‌شود. فرهادپور حدود یک سال پیش با لحنی غم‌بار به من گفت که فلانی، وقتی آن را می‌نوشتم، فکر می‌کردم بهترین رمان سال را می‌نویسم، و چه خوب شد که آن را منتشر کردم، چون فهمیدم که هنوز خیلی راه مانده تا پیش بروم. شاید بزرگ‌ترین ایراد این رمانِ خواندنی که بخشی از تاریخ معاصر را ثبت کرده، ضعف عنصر تخیل و وام‌داری بیش از حد آن به ماجراهای پرشتاب واقعی باشد؛ ولی با این حال، این اشکال مهم، نمی‌توانست باعثِ این همه بی‌توجهی به این کتاب شود که نمی‌دانم چرا شد! به هر حال برای خواندن این رمان هنوز دیر نشده. «شنبه‌های راه‌راه و ثانیه‌های سربی» را انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشر کرده در ۱۸۰ صفحه و با قیمت ۲۰۰۰ تومان.

فدر Phedre
«فدر» نام نمایشنامه‌ای‌ست از «ژان راسین» فرانسوی که آن را در سال ۱۶۷۷ نوشته است. راسین نمایشنامه‌نویس بزرگ و شاخص مکتب کلاسیسیم است و این اثر او یک تراژدی‌ست در پنج پرده. نشر «فردا»ی اصفهان گویا مشغول انتشار مجموعه‌ی آثار راسین است که «فدر» نخستینِ‌ آن‌هاست و ترجمه‌ی آن را «مسعود سالاری» به انجام رسانده است. من که اهل نمایش نبوده‌ام و نیستم، ولی در میان شما هستند کسانی که مثل من نیستند. این کتاب در ۱۴۰ صفحه منتشر شده با بهای ۱۳۰۰ تومان.
خوابگرد: وقتی پدرام خبر زیر را با دندان‌قروچه به من می‌داد، من فقط می‌خندیدم. این روزها بازار دزدی از فضای وبِ فارسی بدجوری داغ شده، ولی این یکی انگار بدجوری مبتکرانه است؛ آن‌قدر که من یکی ترکیدم از خنده. شما هم بخوانید.

پدرام رضایی‌زاده:
بعد از خواندن داستان پینوکیو خیلی فکر کردم که دلیل آدم شدن پینوکیو چی بود؟ پینوکیو تنها یک خصوصیت بارز داشت: وقتی دروغ می‌گفت همه متوجه می‌شدند؛ دماغش دراز می‌شد! و حالا: اگر ما انسان‌ها مجبور می‌شدیم دروغ نگوییم ـ فقط به این دلیل که وقتی دروغ می‌گفتیم دیگران می‌فهمیدند ـ شاید می‌توانستیم امیدوار باشیم روزی آدم بشویم... (اتابک سپهر)

۱ـ نمی‌دانم برنامه‌ی صندلی داغ را می‌بینید یا نه، نمی‌دانم یادتان هست آن روزی را که احمد نجفی مهمان برنامه ـ و نه مجری‌اش ـ بود یا نه؟ (چند سال پیش بود راستی؟ چند ماه، چند روز، چند ساعت؟) صدّام را هنوز از دالان تنگ و تاریک زیر خانه‌ی امنش بیرون نکشیده بودند و زرقاوی هنوز زنده بود و رئیس جمهور منتخب هم هنوز مهرورزی با مردم و خصوصاً با اهالی فرهنگ را شروع نکرده بود و همه چیز قابل تحمل‌تر از امروز بود. تلویزیون بزرگ توی استودیو تانک‌های آمریکایی را نشان می‌داد که مجسمه‌های صدام را پایین می‌کشیدند و نجفی جنوبی قرار بود حس‌اش را به آدم‌هایی که زل زده بودند به چشم‌های خیسش بگوید، و من بعد از همه‌ی این ساعت‌هایی که گذشته‌اند، یادم نرفته است این جمله‌ی نجفی را که: "این آدم خاطرات ما را نابود کرد..." حالا داستان ما است! داستان ما و دنیای کوچک‌مان که چه ساده خراب می‌شود و چه ساده آلوده می‌شود و چه ساده رنگ می‌بازد و چه ساده بو می‌گیرد.

۲ـ قرار است در یکی از استان‌ها جشنواره‌ی داستان برگزار شود، به همت چند نفری که ارزش کلمه را می‌دانند و یادشان نرفته است که چیزی به نام شرف هنوز معنا دارد. قرار است بگردند دنبال آدم‌هایی که داستان می‌نویسند، که خوب داستان می‌نویسند، که شرف دارند، که کلمه هویت‌شان است و نمی‌فروشندش به یک تکه استخوان یا چیزی شبیه آن که می‌شود چند سکه‌ی بهار آزادی! که حاضر نیستند نان‌شان را بزنند توی چیزی که هرچند این بار قهوه‌ای نیست و سفیدِ سفید است اما اسمش چیز دیگری‌ست و بویش آدم را خفه می‌کند.

۳ـ  خبر را یکی از داوران جشنواره می‌رساند به من. دو سال پیش توی جلسات داستان‌خوانی‌مان داستان «فانفار» را شنیده بود که برای دوستانی چون حسین سناپور، محمدحسن شهسواری، پیمان اسماعیلی، مهسا محب‌علی، پویا رفویی و منیرالدین بیروتی خوانده بودم و چند ماه بعد نسخه‌ی ویرایش‌شده‌اش را که در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر شده بود، دیده بود و باز نقدش کرده بود و عاقبت هم نسخه‌ی چاپ‌شده‌اش در شماره‌ی ۱۲۹ مجله‌ی زنان را خوانده بود. حالا هم اوست که می‌گوید یک نفر داستان فانفار را برای این جشنواره‌ی ادبی فرستاده  است؛ همانی را که در خوابگرد منتشر شده بود، با همان ویرایش سیدرضا شکراللهی و همان رسم‌الخط، انگار که کپی و پیستش کرده باشد. البته دوست‌مان کمی هم خلاقیت به خرج داده و دو تغییر ناقابل ایجاد کرده: اسمش را گذاشته‌ «سفیدِ سفید» و نام نویسنده‌اش را هم گذاشته «مهدی رجبی» از زنجان! در پاراگراف آخر هم به جای کلمه‌ی فانفار از کلمه‌ی سورنا استفاده کرده تا هنرش را بکوبد توی سر ما بی‌هنران. دنیای کوچکی داریم آقای رجبی، این طور نیست؟

۴ـ دزدی بد است، شرافت چیز خوبی‌ست، دروغ کثیف‌ترین کلمه‌ی دنیاست، هویت را نمی‌شود دزدید و... چقدر این جمله‌ها تکراری‌اند. چند بار دیگر باید بنویسیم‌شان تا کسی جرأت نکند از دیوار وبلاگ‌هایمان بالا برود و بی‌استعدادی و بی‌هویتی و هیچ‌بودنش را پشت عکس‌ها و نقد‌ها و داستان‌های ما پنهان کند؟ دست چند نفر دیگر را باید رو کنیم؟ چقدر باید داد بزنیم و یادداشت اعتراض بنویسیم که دیگر زالویی نتواند خودش را بچسباند به پوست تن‌مان؟ که گند نزند به خاطرات و هویت و زندگی‌مان... چقدر... چقدر...؟

پی‌نوشتِ خوابگرد:
پدرام رضایی‌زاده که مدتی بود وبلاگش ناتور را تعطیل کرده بود، از امشب آن را بازگشوده است. ببینید. 
شکایت نویسندگانی که آثارشان یا بلاتکلیف مانده یا مجوز نگرفته، به دیوان عدالت اداری ظاهراً بی‌اثر می‌نماید، اگر خنده‌دار نباشد. ولی از روی اتمام حجت و بنا بر این که نویسندگی در ایران، با پنجه‌درافکندن با تیشه‌ـبرـ‌ریشه‌زنان، نسبت حرامزاده‌ای دارد، و دست‌ِکم برای ثبت در تاریخ و سربلندی پیش فرزندان‌شان، نویسندگان می‌توانند با استناد به اصل‌های هشتم، نهم، و بيست و سوم، و به‌‏خصوص اصل ۲۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی ايران و ماده‌ی ۳ (به ويژه بند ب و تبصره ۲ ماده‌ی ۳) و نيز ماده‌ی ۴ مقررات نشر مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی، از وزرات ارشاد به دیوان عدالت اداری شکایت کنند. تازه‌ترین نمونه (شکایت عمادالدین باقی) را به نقل از ایلنا بخوانید.

عمادالدین باقی:
... در جهانی که تولید کتاب ثانیه‌‏ای شده است و یکی از شاخص‌‏های اساسی توسعه یا واپس‌‏ماندگی فرهنگی را نرخ تولید و شمارگان کتاب تشکیل می‌‏دهد، جامعه‌ی ما از سهم بسیار اندکی در تولید جهانی کتاب برخوردار است؛ یعنی در ایران یک صفحه در ثانیه در برابر بیش از چهارصد هزار صفحه در ثانیه تولید کتاب در جهان...

در سال ۲۰۰۴ با تیراژ ۲۸ میلیارد و ۱۲۵ میلیون نسخه، معادل پنج تریلیون و دویست و سه میلیارد و یکصد و بیست و پنج میلیون صفحه، یعنی در هر ثانیه ۱۶۴ هزار و ۹۹۰ صفحه تولید شده است... این رقم فقط متعلق به: اول فقط چاپ اول، دوم فقط دویست هزار ناشر در جهان، سوم منهای کتاب‌‏هایی است که از طریق شبکه جهانی اینترنت در اختیار خوانندگان قرار می‌‏گیرد و چهارم نیز کتاب‌‏هایی که توسط کتابخانه‌‏های بزرگ دنیا تکثیر و به خوانندگان ارائه می‌‏شود. به عبارت دیگر آمار واقعی تولید کتاب در جهان را می‌‏توان حداقل دو برابر رقم فوق یعنی دست‌‏کم بیش از ۴۰۰ هزار صفحه در ثانیه برآورد کرد.

و اما در ایران در سال ۱۳۸۲ رقم ۳۷ میلیون صفحه در کل زمینه‌‏ها، و در سال ۱۳۸۳، ۳۵ میلیون صفحه سهم تولید کتاب در تمامی رشته‌‏ها بوده است که عبارت است از تقریباً هر ثانیه یک صفحه. صرف‌‏نظر از ارزشیابی کیفی این تولیدات، به لحاظ کمی نیز این رقم تاسف‌‏بار است و به ویژه در یک‌‏سال اخیر سیر قهقرایی افزون‌‏تری یافته است. با ارایه‌ی آمار کاذب که عمدتاً مربوط به کتاب‌‏های درسی و دانشگاهی  یا کتب فنی و علوم محض است، واقعیت تغییر نمی‌‏یابد. شاخص واقعی در شمارگان کتب علوم انسانی، اجتماعی و سیاسی است که علم مدیریت جامعه هستند.

محدودیت شدید اعمال‌‏شده در سال ۸۴ و ۸۵ نسبت به صدور مجوز چاپ کتاب‏، صنعت در حال احتضار نشر و نویسندگی را به سوی اضمحلال و نابودی سوق می‌‏دهد. ده‌‏ها تن از نویسندگان و ناشران مهم ماه‌‏هاست در توقف و انتظار نشر آثارشان نشسته‌‏اند. این در حالی است که فقط در چند کشور توسعه نیافته و غیردموکراتیک در جهان، رسم کسب مجوز پیش از انتشار برای کتاب و روزنامه هنوز پا برجاست و متأسفانه کشور با فرهنگی چون ایران نیز در عداد آن‌ها قرار دارد، حال آن که امروز حتا در افغانستان، انتشار کتاب و روزنامه مجوز پیش از چاپ نمی‌‏خواهد و تنها پس از چاپ اگر شاکی وجود داشت که شکایت او برخلاف حق آزادی بیان نبود، به آن رسیدگی می‌‏شود و در صورت محکومیت نیز غالباً جریمه‌ی مالی مقرر می‌‏شود.

در ایران نه تنها موازین بین المللی حقوق بشر، بلکه قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز بر حق آزادی بیان دلالت دارد و قانونگذاران در مذاکرات مجلس خبرگان در شرح اصل ۲۴ قانون اساسی که درباره‌ی آزادی بیان است، گفته‌‏اند این حق شامل نوشتن کتاب در رد نظام جمهوری اسلامی هم می‌‏شود. دکتر بهشتی، نایب رییس مجلس خبرگان در هنگام بحث پیرامون مفهوم آزادی بیان در اصل ۲۴ قانون اساسی از خبرگان پرسش می‌‏کند: «خواهش می‌‏کنم به اصل سوال جواب بدهید. بنده می‌‏گویم یک کسی آمده، کتابی نوشته که اصلاً سیستم جمهوری اسلامی سیستم بدی است. می‌‏خواهیم بدانیم بر طبق این اصل قانون اساسی، باید جلوی کتاب او را بگیرند یا نه؟» شهید باهنر در پاسخ می‌‏گوید: «خیر، اگر چنانچه عنوان قیام و اقدام دارد، به صورتی که می‌‏خواهد اصل سیستم را به هم بزند، این البته اشکال دارد ولی اگر به صورت اظهار نظر و بیان عقیده باشد، وقتی که ما اول نوشتیم نشر افکار و عقاید، حتا ممکن است کسی عقیده‌ی خودش را که عقیده‌‏ای غیردینی است، بیان کند و می‌‏خواهد عقایدش را بگوید. او یک طرز فکر اجتماعی، فلسفی و سیاسی دارد و بیان می‌‏کند.»

نماینده دیگری (موسوی تبریزی) نیز اصل خدادادی آزادی را مطرح می‌‏کند و می‌‏گوید طبق آن «کمونیست هم که نه به مبدأ و نه به معاد اعتقاد دارد، حتا در ترویج مرام خود آزاد است.» پس از این بحث و با چنین تصوری از آزادی بیان بود که اصل ۲۴ قانون اساسی رأی آورد.

... این در حالی است که گرچه اصل صدور مجوز مغایر حقوق طبیعی شهروندان برای آزادی بیان است اما طبق ماده ۴ همین مصوبه، مرجع قانونی صدور مجوز کتاب، هیأت نظارت است در حالی که تمام این تصمیمات در وزارت ارشاد و توسط ادارات تابعه‌ی این وزارتخانه صورت می‌‏گیرد که عملی برخلاف قانون است.

وزارت ارشاد با تبدیل حق نشر کتب و مجلات به یک امتیاز، علاوه بر این که یک حق قانونی و طبیعی و حقوق بشری برای تولید اندیشه و گردش آزاد اطلاعات را پایمال ساخته و بساط نوعی رانت‌‏خواری را گسترانیده است، همچنین از طریق ایجاد محدودیت یا خطر برای مجوز نشر و کتاب و مجله (دریغ ورزیدن امتیازی که در اصل حق است) یا جلوگیری از تسهیلات حمایتی، ناشران را دچار نگرانی و بحران ساخته است. کسی که در سالیان گذشته هیچ شغل دولتی نداشته و از طریق اجرای طرح‌‏های پژوهشی و انتشار کتاب‌‏هایش امرار معاش کرده است، با ممنوعیت کتاب‌‏هایش در این شرایط طاقت‌‏فرسای اقتصادی که در دولت جدید طاقت‌‏فرساتر شده است، چگونه باید ادامه حیات دهد؟

اگر بند ناف صاحبان قدرت به درآمد بادآورده‌ی نفت گره خورده است و طعم این مشکلات را نمی‌‏چشند، آیا مجازند با سایر شهروندان چنین رفتار کنند؟ دولتی که شعارش عدالت و معیشت است، چگونه ناشران و نویسندگان را با خطر بیکاری و محرومیت از یگانه منبع درآمد زندگی‌‏شان مواجه می‌‏سازد؟

به هر تقدیر این نامه فقط حکایت یک نویسنده است و ده‌‏ها تن دیگر از صاحبان قلم با چنین معضلی روبرویند. در عجبم در حالی که مورخان و مستشرقان، راز گسترش آغازین اسلام را تسامح و تساهل و بردباری فرهنگی می‌‏دانند و در دنیای امروز که کنترل و سانسور فرهنگی و آثار علمی و فکری بی‌‏معنا و شگفتی‌‏ساز شده است، ما شاهد چنین محدودیت‌‏هایی برای کتاب هستیم. نمی‌‏دانم برخی متولیان امور می‌‏خواهند از ارایه سیمای ضدفرهنگی و مخالف آزادی بیان و اندیشه از نظام جمهوری اسلامی چه سودی ببرند؟

... در دوره‌ی مدیریت پیشین وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی، مدت زمان بررسی و صدور مجوز نشر کتاب را تقریباً به دو الی سه هفته کاهش داده بودند، به جز معدود کتاب‌‏های ویژه‌‏ای که محتمل بود زمان بیش‌تری را برای بررسی بطلبد، اما در دوره‌ی مدیریت جدید، این زمان نه تنها به چند ماه افزایش یافته، بلکه در موارد بسیاری به مدت زمان نامحدود و نامعلومی سپرده شده است. اکنون به جز یک اثر که پنج سال است ابتدا در یکی از موسسات، سپس وزارت ارشاد بلا تکلیف مانده، قریب به دو سال است که شش کتاب دیگر از این قلم در محاق بررسی در وزارت ارشاد است و پس از سپری شدن این زمان طولانی اعلام داشته‌‏اند که به کتابهایم مجوز انتشار نمی‌‏دهند و هیچ نامه و مکتوبی حاوی این پاسخ و ادله و مستندات قانونی منع چاپ کتاب را تسلیم نمی‌‏کنند.

... امکان انتشار کتاب‌هایم را در خارج از ایران بدون محدودیت‌‏های کنونی در کشور داشتم، اما به سبب علایق ملی خویش، زیبنده کشور و حتی نظام جمهوری اسلامی نمی‌‏دانستم که نویسندگانی در ایران زندگی کنند و آثارشان در خارج از کشور به زیور طبع آراسته شود...علی‌‏رغم ناامیدی به احقاق حق خویش... بدین ‌‏وسیله شکایت خود را نسبت به تضییع حقوق خویش توسط اداره کتاب وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام و خواستار رسیدگی و اقدام به ابطال منع چاپ کتاب‌‏های خویش هستم.
[متن کامل شکایت‌نامه‌‌ی عمادالدین باقی به وزیر ارشاد و رئیس دیوان عدالت اداری در ایلنا]
جوایز ادبی ایران، هم به خاطر اوضاع «خیلی قشنگ» نشر و سانسور و هم به دلیل بی‌پشتوانگی‌های معمول، روزگار بدی را می‌گذرانند؛ ولی مدیا کاشیگر، دبیر جایزه‌ی مرحوم یلدا، دیروز در نشست ادبی «والس» از تأسیس جایزه‌ی تازه‌ای به نام «روزی روزگاری» خبر داد. گفت که قرار نیست این جایزه، جایگزین یلدا شود، ولی مثل یلدا با حمایت بخش خصوصی برگزار می‌شود و در تقویم جوایز ادبی ایران، به نخستین جایزه تبدیل خواهد شد، چون نتایجش را تا پیش از نمایشگاه کتاب سال آینده اعلام خواهد کرد و داوران «روزی روزگاری» آثاری را داوری خواهند کرد که در سال جاری (۸۵) منتشر شده‌اند و می‌شوند. «روزی روزگاری» فعلاً در حوزه‌ی مجموعه‌داستان و رمان برگزار می‌شود و در آینده (و در واقع اگر بتواند این نخستین دوره را با موفقیت پشت سر بگذارد)، شاید به حوزه‌های دیگر هم سرک بکشد.

جایزه‌ی «روزی روزگاری» قرار است نشست‌های منظمی هم داشته باشد در معرفی، نقد و بررسی آفرینش‌های ادبی که دیروز نخستینِ آن‌ها در دل نشست‌های «والس» برگزار شد. مدیا کاشیگر از تجربه و توان گروه والس کمک گرفته تا از این پس، هر دوهفته یک‌بار، دوشنبه‌ها، دست‌ِکم دو اثر داستانی سال ۸۵،  نقد شود. در پایان این نشست‌ها، از حاضران هم نظرسنجی می‌کنند تا بتوانند در آینده، آثار برگزیده از دید مهمانان نشست‌ها را هم اعلام کنند.

نشست ادبی نخستِ روزی روزگاری (یا والس ـ روزی روزگاری)، به نقد کتاب «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک...» حسین مرتضاییان آبکنار گذشت. آقایان آریان و درمنکی نقدشان را در مورد این اثر ضدجنگ بیان کردند و مهدی نوید از ارائه‌ی‌ نقدش انصراف داد. آریان اصرار داشت بگوید که بدون ارزش‌گذاری، این اثر یک اثر هستی‌شناسیک در مورد جنگ است که در بخش یک‌سوم میانی، از موضع هستی‌شناسی فاصله می‌گیرد و معرفت‌شناسانه می‌شود. درمنکی هم از منظری روانشناسانه به این اثر نگاه کرد و درباره‌ی «اضطراب نگریسته شدن» صحبت کرد و آخر سر هم گفت که برخلاف برخی ادعاها، این اثر آبکنار به هیچ‌وجه برآیندی از دستاوردهای ادبی گلشیری نیست.

احتمالا در دو سه روز آینده، گزارش این نشست منتشر می‌شود و خواهید خواند. خبرهای نشست‌های بعدی «روزی روزگاری» را هم در این‌جا یا هفتان خواهید دید.

پیوندها:
:: خبر ایسنا که نوشته: «روزی روزگاری»، ارديبهشت‌ماه امسال برگزار می‌شود!
:: نقد حسین سناپور بر «عقرب روی...» حسین مرتضاییان آبکنار
:: پاسخ مهدی نوید به نقد حسین سناپور
:: نقد حسین جاوید بر «عقرب روی..»
:: گفت‌وگو با حسین مرتضاییان آبکنار
ما می‌میریم
تا شاعران بیمار شعر بگویند
ما می‌میریم، بازی قشنگی است
وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند
و روزنامه‌ها هی عکس پدر را می‌نویسند
                                                  کنار آدم‌های مهم
هر شب هزار بار عروس می‌شود
                                         و خواهرم هزار بار جیغ می‌کشد
هزار بار بازی قشنگی است
کارگران ساعت یازده احساساتی
                                          می‌شوند
فردا همه به خیابان می
                               ریز
                                   ریز
می‌کنند پارچه‌های رنگی را

آواز می‌خوانند
می‌رقصند
و البته شعار مي‌دهند

ما مي‌ميريم
تا عكاس «تايمز» جايزه بگيرد

این شعر از «سید الیاس علوی»‌ست که شعر برگزیده‌ی سومین جشن‌واره‌ی ادبی «قند پارسی» بود. سعید کمالی دهقان زحمت خبری را کشیده از همایش و جشن‌واره‌ای که نهم و دهم آبان، در همسایگی‌مان برگزار می‌شود با حضور رهنورد زریاب که به همین خاطر به ایران آمده است؛ بخوانید:

سعید کمالی دهقان: «خانه‌ی ادبیات افغانستان» نزدیک به چهار سال است که به همت گروهی از ادب‌دوستان و شاعران افغانی مقیم ایران تشکیل شده و تلاش می‌کند تا هم بین فرهنگ و هنر دو کشور همسایه ارتباطی برقرار کند و، هم کمی ذوق و شوق ایجاد کند بین ملت خموده‌ای که همیشه‌ی روزگار‌ چاره‌ای نداشته تا نگران «قند خوراکی»اش باشد.

خانه‌ی ادبیات افغانستان با همین رویکرد، از آغاز تا به امروز جدای از برگزاری مراسم داستان و شعرخوانی و برپا کردن بزرگداشت‌های متفاوت برای چهره‌های ادبی، هنری و برنامه‌های رادیویی ویژه‌ی مردم افغانستان در «رایو فرهنگ»؛ سه شماره از «فرخار» را منتشر کرده است؛ نشریه‌ای که قرار بود فصل‌نامه‌ای باشد برای مردم تاجیکستان و افغانستان، ولی به خاطر همان مشکلاتی که گریبان‌گیر نشریات داخل کشور خودمان هم هست، نتوانسته روال عادی‌اش را دنبال کند.

«خانه‌ی ادبیات افغانستان» مهرماه سال ۱۳۸۲ دومین جشن‌واره‌ی ادبی «قند پارسی» را که به مناسبت بزرگداشت «محمد کاظم کاظمی» - شاعر نام آشنای افغانستان- بود در «فرهنگ‌سرای بهمن» برگزار کرد و از آن به بعد عهده‌دار برگزاری سالانه‌ی این جشن‌واره شد. داوری بخش شعر این مراسم را مرحوم «منوچهر آتشی»، «محمدرضا عبدالملکیان» و «سید ضیاء قاسمی» و داوری بخش داستان را «حسین سناپور»، «مژده دقیقی» و «محمدحسین محمدی» برعهده داشتند.

رهنورد زریاباما چهارمین جشن‌واره‌ی «قند پارسی» برای بزرگداشت «رهنورد زریاب» شاخص‌ترین چهره‌ی امروز داستان‌نویسی ادبیات افغانستان است، تا جایی که لقب «چخوف افغانستان» را از آن خود کرده. «زریاب» نویسنده‌ی رمان «گلنار و آیینه» و مجموعه‌‌داستان‌های «آوازی از میان قرن‌ها»، «دوستی از شهر دور»، «مرد کوهستان» و آثاری دیگر است.

داوری بخش شعر امسال جشن‌واره را «حافظ موسوی»، «محمدکاظم کاظمی» و «سیدرضا محمدی» بر عهده دارند و بخش داستان را «محمدرضا گودرزی»، «سید ابوطالب مظفری» و «محمدحسین محمدی» داوری خواهند کرد. «محمود دولت‌آبادی» هم از سخنرانان مراسم بزرگداشت «زریاب» است.

چهارمین جشن‌واره‌ی «قند پارسی»:
زمان برگزاری جشن‌واره: سه‌شنبه و چهارشنبه ۹ و ۱۰ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
گشایش جشن‌واره: ساعت ۱۶ سه‌شنبه ۹ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
پایان جشن‌واره: ساعت ۲۱ چهارشنبه ۱۰ عقرب (آبان) ۱۳۸۵
مکان: تهران ـ خیابان ویلا (استاد نجات‌اللهی) ـ بالاتر از تقاطع طالقانی ـ نبش  کوچه‌ی ورشو ـ مجتمع فرهنگی و هنری باغ ورشو ـ سالن اجتماعات ـ فاز ۲
تلفن: 5 ـ 88911612
دبیر جشن‌واره: سیدضیاء قاسمی

پیوندها:

در این که مسابقه‌ی دویچه‌وله‌ی آلمان برای وبلاگ‌ها می‌تواند خیلی مهم باشد، شکی نیست. در این که این مسابقه یک کار کاملاً سیاسی‌ست، هیچ شکی نیست. در این که نگاه و تعریف برگزارکنندگان از وبلاگ به اندازه‌ نگاه و تعریف ما از وبلاگ آشفته و ناقص و یک‌سونگر است، شکی نیست. در این که شیوه‌ی برگزاری و انتخاب کاندیداهای این مسابقه بسیار نادرست و غیرمنطقی‌ست، هیچ شکی نیست. در این که این مسابقه قرار نبوده از اساس هیچ نگاهی به وبلاگ‌های تخصصی و حتا غیرتخصصی، اما در عرصه‌ای غیرسیاسی داشته باشد، هیچ شکی نیست. در این که نتایج این مسابقه هیچ تأثیر شوق‌انگیز یا راهگشایی، نه بر فضای وبلاگستان و نه بر جامعه‌‌ی ایران ندارد، هیچ شکی نیست. برای دل بدگمانان هم می‌گویم که در این هم هیچ شکی نیست که از «خوابگرد» در این مسابقه هیچ اثری نیست به همان نسبت که از هزاران وبلاگ دیگر هم در آن نشانی نیست!

با این همه «شکی نیست»ها، نکته‌ای که این روزها با خواندن واکنش‌های منفی بلاگرهای مشهور ایرانی و حتا برخی از کاندیداها و برندگان احتمالی نهایی به این مسابقه آزارم می‌دهد این است که: مسابقه‌ای که انگیزه‌اش کار سیاسی‌ست و قهراً در رویارویی با فضای بسته‌ای که حکومت در عرصه‌ی اطلاع‌رسانی آزاد ایجاد کرده و طبیعتاً به قصد ایجاد همدلی بیش‌تر میان بلاگرهای ایرانی و تشویق عمومی برای مقابله با این فضا، تنها کارکرد مؤثر و مشهودی که یافته، به هم ریختن آرامش فضای وبلاگستان است و، تشدید دشمنی‌ها و صف‌کشی میان بلاگرها و، خلاصه
سرگرم کردن ایشان تا مدتی، به موضوعی که قرار بوده کارکرد عکسی داشته باشد و غافل کردن ایشان تا مدتی، از کار درستی که پیوسته کرده‌اند و می‌کنند که همانا وبلاگ‌نویسی‌شان است؛ حالا اسمش را می‌خواهید بگذارید مقابله با حکومت یا روزنگاری شخصی!

پانوشت:
به جز کسی که معلوم نیست چه تصویر احمقانه و آلوده‌ای را از ما و ایران ما، از روی نادانی و خودخواهانه و از صدقه‌سر بی‌شمار بلاگر ایرانی به دنیا می‌دهد، به همه‌ی دوستان و همسایگان وبلاگی‌ام که در این مسابقه حضور دارند، موافق یا مخالف، احترام می‌گذارم؛ خودشان هم نیک می‌دانند. خیلی خواستم که هیچ واکنشی نشان ندهم به این مسابقه (مثل پارسال)، ولی امسال نتوانستم چیزی نگویم چون دیدم که از قضا سرکنگبین در  حال صفرا فزودن است!
هنوز هم گاهی گوش کردن به رادیو برایم لذت‌بخش است، خصوصاً اگر تنها باشم، یا در جمعی به اجبار، که بیرون رفتن و کتاب دست گرفتن و این‌ها هزار فحش و فضیحت خانوادگی و دوستانه پیشکش‌ام می‌کند. خدا بیامرزد پدر گوشی موبایل را و مادر هدفونی را که نجاتم می‌دهد این جور مواقع. برنامه هم برای گوش کردن هست تقریباً همیشه. مثلاً از جمعه‌شب ۵ آبان، ساعت ۲۱، برنامه‌ی «نام‌آوران» رادیو فرهنگ را خواهم شنید به هوای شنیدن صدای زنده‌یاد «عمران صلاحی».

این برنامه، آن‌طور که سردبیرش در وبلاگش نوشته، تا ۱۰ آذرماه، هر جمعه، ویژه‌ی عمران است. سوای صدای عمران (و حتا طنّازی‌های او)، خانواده‌اش، و نیز آدم‌هایی چون رضا سیدحسینی، علی باباچاهی، مدیا کاشیگر، مفتون امینی و... درباره‌ی او حرف‌ها زده‌اند. [اطلاعات دقیق را می‌توانید در این‌جا بخوانید.] پخش این برنامه‌ی مفصل رادیویی از صدا و سیمایی که درگذشت «عمران» (کارمند قدیمی صدا و سیما) را هیچ‌گونه تسلیت رسمی‌ای نگفت، ظاهراً عجیب است، ولی مگر کجای مملکت ما با جای دیگرش جور است که این یکی باشد؟

یادداشت کوتاهی را هم جناب داوود غفارزادگان بر گردنم گذاشته که این‌جا بگذارمش. اصل ماجرا این که چندی پیش در وبلاگی، نقل قولی شده بود از آقای غفارزادگان در مورد ماجرایی درباره‌ی عمران صلاحی. آن نقل‌قول نصفه‌نیمه بود و می‌شد که اشتباهی در تاریخ ثبت شود و خاله‌خشتک‌بازها را خوش آید. القصه، ماجرا را به روایت آقای غفارزادگان، بی حذف و اضافه می‌آورم تا اگر در این فاصله برای کسی یا کسانی در مورد این ماجرا، سوءتفاهمی پیش آمده، رفع شود:

"يک بار در يک مراسم رسمی، شعری از «عمران» برگزيده شده بود و من هم همان‌طور که آبونه‌ی همه‌ی جوايزم، داستانی ازم انتخاب شده بود. عمران طنّاز هم نمی‌خواست دلِ جايزه‌بده‌ها را بشکند، هم نمی‌خواست بالای سن برود. چند نفر مانده به اسمش، گفت تنگم گرفته، و رفت دستشويی و قضيه‌ی بالا رفتن به خير و خوشی گذشت، و «اميرخانی» بعد از کلی چک و چانه، جايزه‌ی عمران را که نمی‌خواستند بدهند، رفت گرفت آورد، و داد به عمران. جايزه به خاطر يکی از شعرهای عمران بود که در مورد امام حسين گفته بود. توی راه، عمران گفت طنز روزگار را ببين؛ من يک عمر است طنز می‌نويسم، اين‌ها به خاطر چه به من جايزه می‌دهند. می‌گفت من از اين شعرها دارم و هنوز هم اسم امام حسين را که می‌شنوم، بغض می‌کنم، اما کار اصلی‌ام طنز است به خدا."

پی‌نوشت:
بنابر تازه‌ترین خبرهای رسیده، عمران صلاحی‌ که مدتی‌ست معلوم نیست کجا رفته، گویا این‌جا تشریف دارند!

مدتی‌ست در همسایگی‌مان، یک مسابقه‌ی ادبی راه افتاده به نام جایزه‌ی ادبی مانیفست. برگزارگنندکانش را نمی‌شناسم، ولی ـ به قول شهسواری که پای این چیزها از روی دیوانگی دل‌مان می‌لزرد ـ به سهم خودم معرفی‌اش می‌کنم و بنا به اخلاق گندم، تیغ کوچکی هم می‌زنم به انتقاد.

این مسابقه‌ی ادبی چندین رشته دارد و تقریباً به‌طور کامل در فضای وب برگزار می‌شود، از تک‌داستان و تک‌شعر گرفته تا کتاب و ترانه و... دبیر جایزه آقای عرفان هاشمی‌ست و اگر به این صفحه مراجعه کنید، می‌توانید آدرس‌های ایمیل‌های گوناگون را برای شرکت کردن در بخش‌های گوناگون ببینید. دیروز اسامی داوران جایزه‌ی ادبی مانیفست هم در سایت‌شان منتشر شد. داوری بخش داستان را حجت بداغی، قاسم کشکولی و محمدحسن شهسواری پذیرفته‌اند، داوران بخش‌های شعر هم این‌هایند: روجا چمنکار، شبنم آذر، آزیتا حقیقی‌جو و مهتاب طهماسبی. مهلت فرستادن آثار با ایمیل تا پایان دی‌ماه است و بالأخره این که جوایز درخوری هم دست‌پا کرده‌اند انگار: انواع سکه‌های بهار آزادی برای ۲۵ نویسنده‌ی برگزیده‌ در بخش‌های گوناگون.

برگزارکننده یا برگزارکنندگان مسابقه، تقریباً بی‌سروصدا اطلاع‌رسانی کرده‌اند و می‌کنند. سایتِ ساده‌ای راه انداخته‌اند و همه چیز یک جورهایی بوی کار دانشجویی (به مفهوم مثبتِ آن) می‌دهد. نفس برگزاری این مسابقه در فضای رخوتناکی که به لطف مسئولان حکومت و (خودِ ما مردم!) ایجاد شده، راستی که درخور ستایش است و شایسته‌ی پشتیبانی‌شدن؛ خصوصاً از سوی ما که همسایگان این سایت و این مسابقه‌ایم. اما دانشجویی کار کردن به هر شکل و شیوه‌ای هم همیشه و کاملاً مثبت نیست. مثلاً جشنواره‌ی وبلاگی‌ای که در همدان برگزار شد، یک جشنواره‌ دانشجویی بود، ولی نه در شکل برگزاری و پوشش رسانه‌ای؛ بلکه روح حاکم بر جشنواره، آکنده بود از شور و صفا و راستی، با غلط‌های ناگزیر و اندک هر جشنواره‌ای. مانیفست اما در شروع کار، شیوه‌ای را پیش گرفته که باعث می‌شود احتمالاً در اندازه‌ی واقعی‌اش، قدر نبیند و در حدِ توانش، تأثیرگذار نشود. چرا؟ مهم‌ترین‌اش را فشرده می‌گویم:

جایزه‌ی ادبی مانیفست در فاضی وب رخ نموده و برگزار می‌شود. برایش سایتی دست‌وپا کرده‌اند که همه‌ی امور از طریق آن و به واسطه‌ی آن انجام می‌گیرد. اکنون پرسش‌های اصلی این‌هاست:

:: چرا طراحی این سایت این‌قدر زشت و تازه‌کارانه (آماتوری) و بد است؟ آیا مسابقه‌ای که امکان دست‌وپا کردن این همه جایزه را داشته، امکان استفاده ـ یا دستِ‌کم مشاوره گرفتن ـ از یک طراح حرفه‌ای را نداشته است؟
:: چرا این مسابقه (و این سایت)، هیچ صفحه‌یا در معرفی برگزارکننده یا برگزارکنندگان ندارد؟ عجیب نیست که من هنوز حتا نمی‌دانم باید بنویسم «برگزارکننده» یا «برگزارکنندگان»؟
:: چرا هیچ صفحه‌ای در سایت نیست که درباره‌ی خود مسابقه (هدفش، انگیزه‌اش، دلیل نامش، پشتیبانانش، و...) به مخاطب توضیح بدهد؟
:: چرا سایت این مسابقه معلوم نیست که همان مجله‌ی‌ پیشین است یا سایت اختصاصی مسابقه؟ در سایت مسابقه‌ای که قرار است به شکل عمومی برگزار شود، چرا باید یکی در میان، یک شعر هم از شاعران مختلف منتشر شود و دیده شود؟
:: این همه غلط نگارشی (فنی و زبانی) در سایت یک مسابقه‌ی «ادبی» برای چیست؟ برای نمونه شأن نزول  این همه «می‌باشد»، آن هم بدون «نیم‌فاصله‌ی» کذایی در این سایت چیست؟
:: چرا اطلاع‌رسانی این مسابقه این‌قدر بی‌برنامه و بی‌استراتژی‌ست؟ آیا در این مورد، و اصلاً آیا در مورد شیوه‌ی برگزاری مسابقه، هیج امکان مشورتی وجود نداشته است، تا این کار گران‌قدر، جایگاهی فراتر و گسترده‌تر بیابد از آن‌چه اکنون امکانش را فراهم کرده است؟
:: و چند «آیا»ی دیگر...

با این همه، کاستی‌هایی که برشمردم، از ارزش این مسابقه هیچ نمی‌کاهند. اگر شاعرید یا داستان‌نویس، به سایت جایزه‌ی ادبی مانیفست بروید و با شرکت در مسابقه، به به زندگی خویش، در لجنزاری که فرومی‌کشدمان، بهانه‌ی کوچکِ تازه‌ای ببخشید.



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.