خوابگرد قدیم
تصویر جلد کتاب از فرزاد ادیبی برای رمان مارکزکاری به تابناک (بازتابِ سابق) ندارم که از کلمه کلمه‌ی تیتر تا سطر سطر متنِ انتقادی‌اش در باره‌ی مجوز نشر رمان مارکز، بوی مچ‌گیریِ «سیاسی» و ناراستیِ فرهنگی به مشام می‌خورد و صدای هلهله‌ی شادی‌شان از گیرانداختنِ وزارتِ ارشاد را می‌شد از پشتِ مونیتور به وضوح شنید. کاری به واکنشِ شتاب‌زده و عجیبِ وزیر ارشاد و وزارت‌خانه‌اش هم در توقیفِ این رمان و توبیخ دیگران ندارم. ایشان آن‌قدر بر سر ایمان خویش می‌لرزند که حتا از کتابِ سال خودشان (اندکی سایه) هم حمایت نمی‌کنند، چه رسد به رمانِ مارکز. کاری هم به خودِ رمان «خاطرات دلبرکان غمگین من» یا «خاطرات روسپیان سودازده‌ی من» ندارم که عادتِ عجیبی دارم، وقتی صحبت در باره‌ی اثری (کتاب یا فیلم یا...) بسیار می‌شود و کار به جنجال می‌کشد، نمی‌دانم چرا از آن دوری می‌‌کنم تا زمانی بگذرد. کارِ امشب‌ام این است فقط که این‌ها را بگویم:

یک) از روز توقیفِ این رمان، تب و تابِ یافتن آن به هر زحمت و با هر قیمتی، نه تنها در تهران که در شهرهای دیگر هم، بسیار بالا رفته و پس از چند روز، هنوز هم فروکش نکرده است.
دو) به فاصله‌ی فقط دو روز از نشر ترجمه‌ی این رمان روی وب، تنها از دو سایت هفتان و خوابگرد که ازشان خبر دارم، بیش از دو هزار نفر برای دانلودِ این رمان کلیک کرده‌اند. در کنار هفتان و خوابگرد، انبوهِ سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر را بگذارید که شمارشان بسیار است و آمارشان برای من یکی پنهان.
سه) به این‌ها بیفزایید، شمارِ ناشمار ایمیل‌هایی که فایل کتاب را به این سو و آن سو می‌برند.
چهار) و نیز دست به دست شدن پرینت‌هایِ این رمان و کپی‌ شدن‌های آن در میان کسانی که حوصله یا امکانِ دانلودِ آن را ندارند.
پنج) و بیفزایید این نکته را که از سه روز پیش، از میان واژه‌های کلیدیِ موتورهای جست‌وجو که به سایت هفتان (تنها سایتی که اطلاعات‌اش را دارم) راه داده‌اند، از میان هر ده ورودی، دستِ‌کم چهار جست‌وجوگر مستقیماً به دنبال یافتن این رمان بوده‌اند.
شش) و به همه‌ی این‌ها بیفزایید این را که امروز جوانِ سوپریِ کم‌سوادِ محلّ ما که شب‌ها هم در مغازه‌اش می‌خوابد، سر شب به من گفت:
ـ آقای شکراللهی، شما که اطلاعات‌ات از ما بیش‌تره، خبر داری این کتابه چی بوده که می‌گن جمع‌اش کردن؟
خندیدم.
ـ شما نداری بیاری من بخونم؟
بیش‌تر خندیدم.
ـ شنیدم در باره‌ی زندگیِ ...نده‌هاست.
قهقهه زدم.
ـ والله!
خیره نگا‌ه‌اش کردم.
ـ آره؟
پوزخند زدم.
ـ نه؟
...

توضیح:
تصویری که کنار متن می‌بنید، طرح جلد فرزاد ادیبی ست برای ترجمه‌ی رمان مارکز که، قرار بود پارسال منتشر شود و گویا خودِ ناشر از چاپِ آن منصرف شد. عکسِ این طرح جلد را از وبلاگ سنجاقک (فاطمه قدیانی) برداشته‌ام که پارسال هم به آن لینک داده بودم.

۱) وقتی قرار باشد در این مملکت هیچ چیز و هیچ کس سر جایش نباشد، می‌شود این که یک نویسنده یا مترجم باید یکی دو سال بدود و تحقیر شود تا اگر خوشبخت باشد، با کلی سانسور، به کتاب‌اش مجوز چاپ بدهند و ناشری که وزارت ارشاد دیگر بنای حمایتِ یارانه‌ای از او ندارد، کتاب را در یک‌هزار و یک‌صد یا نهایتاً دو هزار و دویست نسخه منتشر کند؛ و آن وقت وزارت ارشاد خودش بشود ناشر و، یکصد رمان و مجموعه‌داستانِ سفارش‌گرفته و سفارش‌‌شده را با هدفِ «منسجم کردن آثار»، با شمارگان دوازده هزار نسخه منتشر کند. کتاب‌هایی که قرار است از تابوتِ کتابخانه‌های عمومی سر درآورند یا انبار روابط عمومی‌های نهادهای دولتی و کانون‌های فرهنگی مراکز نیمه‌دولتی را پر کنند تا به مناسبت‌های گوناگون، کارتن کارتن  هدیه داده شوند تا ادبیاتِ خون مردم پایین نیاید.

اصل این طرح آن‌قدر نادرست و حیرت‌آور است که دیگر جایی نمی‌ماند برای پرداختن به چند و چونِ اجرای آن و هزینه‌ی گزاف‌اش، و شایستگیِ مجری طرح که نوید چاپ دوازده جلد از این آثار را تا هفته‌ی کتاب نیز داده است. نمی‌دانم اتحادیه‌ی ناشران، به ویژه رئیس ارجمندِ آن آقای کیائیان قرار است در برابر این ماجرا چه واکنشی نشان دهد، و آیا اصلاً از ناشران صدایی درخواهد آمد؟

و دیگر این که، وقتی می‌شود این قدر بی سر و سامان، فرهنگِ یک کشور را مدیریت و اداره کرد، خب چرا فقط ادبیات داستانی؟ در رشته‌های دیگر مثل علوم اجتماعی، تاریخ، فلسفه و... نیز خودِ ارشاد آستین بالا بزند و برای «منسجم کردن آثار» این شاخه‌ها نیز خودش بشود ناشر. می‌ماند فقط ترجمه. که آن هم با خلاقیت و اقتداری که مدیران فرهنگی‌مان دارند، بعید می‌دانم نشدنی باشد. کافی ست یک نگاه از پنجره به خیابان بیندازند؛ یقیناً آدم‌های زیادی هستند که بی‌کار پرسه می‌زنند و نوشتن طرح چنین چیزی کار آسانی ست برای‌شان! [اصل خبر]

۲) ده روز پیش رضا امیرخانی گفت که جایزه‌ی کتاب دفاع مقدس از جایزه‌ی کتاب وزارت ارشاد پیشی گرفته. البته او نگفت که از چه چیز این جایزه پیشی گرفته. مانده بودم متفکر و حیران تا دیروز که گزارش جام‌جم در باره‌ی این جایزه را خواندم. خلاصه‌اش را من می‌‌نویسم، مفصل‌اش را خودتان در جام‌جم بخوانید.

:: دو روز دیگر، جوایز اهدا خواهد شد، اما یکی از نامزدها یعنی کتاب «یوسف» از امیرحسین فردی، مجموعه‌ای از آثار ارسالی به نخستين جايزه‌ی داستان کوتاه دفاع مقدس است که به کوشش اميرحسين فردی دبير اين جايزه منتشر شده و اصلاً تألیفی نیست و حضورش در میان نامزدها صدای اعتراض سرداور را هم درآورده!
:: نامزد دیگر، کتاب «عقرب روی پله‌های...» حسین مرتضاییان آبکنار است که ابراهیم حسن‌بیگی، سرداور بخش داستان، رسماً مخالفتِ شدید خود را با نامزدی این کتاب، به دلیل مضمون آن بیان کرده.
:: نام داوود غفارزادگان و مهدی ميرکيانی هم در لیست داوران اعلام شده، ولی هر دو اعلام کرده‌اند که اصلاً داوری این جایزه را نپذیرفته بودند. غفارزادگان حتا گفته: "اين‌گونه عملکردها اين ذهنيت را به وجود می‌آورد که می‌خواهند از نام و اعتبار نويسندگان خرج کنند."
:: و اما مصطفی مستور هم که کتاب‌اش «دويدن در ميدان تاريکِ مين» نامزدِ بخش هنر  بوده، صادقانه اعلام کرده که کتاب‌اش مطلقاً هیچ ربطی به جنگ ندارد و خواسته آن را از لیست نامزدها کنار بگذارند.
:: این گزارش را حتماً بخوانید، چون جزییاتِ جالبِ دیگری هم دارد، مثل این جمله‌ی ابراهیم حسن‌بیگی، سرداور جایزه که گفته: "متاسفانه برخی دوستان دارای تفکری روشنفکرمآبانه هستند که باعث می‌شود نهادهای دولتی را به بلندگوی جريان مخالف تبديل کنند."
فکر کنم حالا بشود منظور رضا امیرخانی را از پیشی گرفتنِ این جایزه از جایزه‌ی کتاب سال ارشاد فهمید، نه؟ [اصل گزارش]

۳) آخری‌اش خدای‌ناکرده فضولی نیست، فقط یک خبر ساده‌ی مهم است که وزیر ارشاد چند روز پیش اعلام کرد: اعتبارات قرآنی در سال ‪۱۳۸۴ ‬ حدود ۶۷۰ ‬ميليون تومان بود كه سال گذشته به پنج ميليارد تومان رسید و امسال به هشت ميليارد تومان خواهد رسيد. [این هم اصل خبر]

بازتاب ۱
سلام آقای شکراللهی عزیز
نویسنده‌ی مقاله‌ای که دیروز در جام جم چاپ شده بود، اشاره‌ای به گفتگوی من با آقای آبکنار کرده بود که چیزی دیگری جز سوء برداشت نمی‌توان گفت. با توجه به پوشش شایسته‌ی شما به موضوع، جوابیه‌ی آن را برای‌تان می‌فرستم تا با انعکاس در خوابگرد، در معرض دید عموم قرار بگیرد. با تشکر
سامان رستمی

در مطلبی که دیروز در سایت روزنامه‌ی جام جم خواندم، نویسنده با اشاره به مصاحبه‌ی من و همکارم با آقای حسین مرتضائیان آبکنار، گله کرده از کاندید شدن رمان عقرب... ایشان به خاطر دربرداشتن محتوای ضد جنگ، آن هم به عنوان کاندید جایزه کتاب سال دفاع مقدس. و ادعا کرده بحث‌هایی وجود دارد درمورد چگونگی دریافت مجوز برای اثر و همین‌طور در ادامه مدعی شده که خود نویسنده در گفتگویی (که همان گفتگوی ما باشد) به همان دلیل دربرداشتن محتوای ضد جنگ، ابراز تعجب کرده از دریافت مجوز برای کتابش.

در خصوص مطلب فوق خیلی حرف‌ها دارم، مثلاً در این باره که مضمون ضد جنگ داشتن که جز بدیهیات انسانیت است و فکر نمی‌کنم متولیان جایزه‌ی کتاب سال دفاع مقدس هم هدفشان تبلیغ خشونت و جنگ طلبی باشد و اصلاً کدام انسانی را سراغ دارید که طرفدار جنگ و خون‌ریزی باشد؟ یا این که اسم منبع (دیباچه) چه شد؟  ولی از آن‌جایی که نویسنده‌ی مقاله یاد شده، از گفتگوی آقای آبکنار دچار سوء برداشت شده‌است، لازم می‌دانم تنها، توضیح مختصری درباره‌ی سخنان آقای آبکنار بدهم.

با خواندن گفتگو به خوبی متوجه می‌شوید که اشاره‌ی آقای آبکنار به هیچ وجه به مضمون ضد جنگ رمان مربوط نمی‌شود، بلکه به یکسری داستان‌های اروتیک مجموعه‌ی عطر فرانسوی  و همین‌طور صحنه‌های اروتیک رمان عقرب مربوط است. و اگر رمان عقرب را خوانده باشید متوجه می‌شوید که منظور فصلی از رمان است که در آن راوی، استخر زنانه‌ای را توصیف می‌کند که در خواب می‌بیند. و نویسنده مقاله جام جم با بیرو کشیدن جمله‌ی: "رمان در نمایشگاه پارسال درآمد، شاید به خاطر بلبشوی تغییرات ارشاد بود که به گیر ممیزی نیفتاد."

از یک پاراگراف ده خطی و شاهد آوردن آن به شکل مجرد و مجزا از باقی بند، آن‌طور که خواسته نتیجه گیری کرده است. در حالی که کافی‌ ست چند سطر بالاتر را از نظر گذراند تا متوجه اصل قضیه شد.
مجموعه قبلی (عطر فرانسوی) داستان‌هایی داشت که من خودم هم فکر نمی‌‌کردم مجوز بگیرند. مثلاً داستان عطر فرانسوی، و کلاً داستان‌هایی که یا اروتیک هستند یا سیاسی. خوشبختانه عطر فرانسوی در دوره خوبی به بازار آمد.
و همین‌طور در ادامه:
بعد هم چاپ در خارج از کشور یا اینترنت، این فرایند را خیلی راحت کرده است. من داستان «سینه‌بند» را گذاشته‌ام روی وب. چون نمی‌توان در مجموعه چاپش کرد و خیلی‌ها هم آن را خوانده‌اند.

پرواضح است که اشاره‌ی نویسنده به چیست و ابراز تعجب ایشان هم با توجه به وضعیت ممیزی سال‌های اخیر کاملاً منطقی به نظر می‌رسد.
در پایان امیدوارم عزیزان انصاف و توجه بیش‌تری به خرج دهند.
سامان رستمی
۲۲ آبان ۱۳۸۶

بازتاب ۲
جناب سيد رضا شکراللهی ارجمند
با توجه به اين که جناب آقای سامان رستمی پاسخ گزارشی را که اينجانب برای روزنامه‌ی جام جم تهيه کرده‌ام برای سايت شما فرستاده‌اند ناگزيرم مزاحم شما شوم.
بنده به عنوان نويسنده گزارش مذکور از دادن مجوز به رمان آقای آبکنار گلايه نکرده‌ام بلکه تنها گفته‌ام که در چگونگی دريافت مجوز اين اثر بحث‌هايی است درخصوص خوبی يا بدی نگارش داستان ضد جنگ هم در آن گزارش حرفی نزده‌ام (اگرچه اين به معنی اين نيست که در اين زمينه حرفی ندارم) بلکه آن‌چه در آن گزارش به آن پرداخته شده بود اين موضوع بود که کتاب يادشده توسط نهادی که وظيفه حفظ و نشر آثار و ارزشهای دفاع مقدس را دارد کانديدای دريافت جايزه شده بود و البته دوست خوب‌مان توجه دارند که کتاب برای همین موضوع از مرحله‌ی نهايی داوری کنار گذاشته شد. در خصوص مصاحبه‌ی آقای آبکنار و اين‌که منظور ايشان از صحبت‌هايشان چه بوده است بهتر است خودشان ابراز نظر کنند ولی هرکس رمان ايشان را خوانده باشد علاوه بر صحنه‌ای که آقای رستمی ذکر کرده‌اند موارد ديگری نيز وجود دارد که در شرايط عادی يقيناْ به مشکل مميزی بر می‌خورد .
در پايان از جمله‌ی ارشادی و حکيمانه‌ی ايشان در اندرز به رعايت انصاف و توجه ممنون‌ام ـ کاش همه‌ی ما چنين باشيم.
آرش شفاعی
۳۰ آبان ۱۳۸۶

می‌دانید معنای واژه‌ی «گاج» که نام تجاری و تبلیغاتی «گروه آموزشی جوکار» است، چیست؟ «گاج» یک صفتِ قدیمی فارسی ست به معنای لوچ و احول!
مقدمه: خانم طاهری معتقد بود  که نشر این یادداشت در خوابگرد بی‌فایده است؛ ولی من نه برای غرض‌ورزان که  به احترام مخاطبان و دوستان خاموش و دقیق خوابگرد که پیش از این یادداشت انتقادی مرا خوانده‌اند، و به احترام فرزانه طاهری، متن را در این‌جا می‌گذارم. علف‌های هرز و قارچ‌های انگلیِ این باغ بسیارند؛ ولی نمی‌شود به هوای خشکاندن آن‌ها، به نهال‌ها و درختان سبز آب نرساند. سپاسگزاری فراوان من از فرزانه طاهری هم که جای خود دارد.

جناب آقای شکراللهی
سلام
چند روزی است می‌خواهم برایتان بنویسم، اما شک داشتم. راستش اصلاً نمی‌خواهم وارد هیچ جدل قلمی با هیچ کسی بشوم. به‌خصوص که هر به چندی می‌فهمم زبان انگار نه وسیله‌ی ارتباط که ابزار ایجاد سو‌ی تفاهم است ـ به‌خصوص که «قرائت» خوانندگان را هزار و یک چیز خارج از اختیار آدم تعیین می‌کند. اما بالأخره گفتم این را برایتان بفرستم. وقتی آقای یزدانی خرم به من گفت نمی‌توانند یادداشت توضیحی‌ام را در شماره‌ی بعد از مصاحبه چاپ کنند، اشاره‌ای هم کردند که چون طولانی شده و چون آقای شکراللهی هم اعتراضی نوشته‌اند به شماره‌ی بعد موکول می‌کنند. لحظه‌ای حتی به ذهنم خطور نمی‌کرد که اعتراض شما به من باشد. با خودم گفتم که حتما به اشاره‌ی آقای شهسواری اعتراض داشته‌اید که چرا لینک‌هایی در خوابگرد داده‌اید که در برخی از آن‌ها یا بعضا اظهارنظرهای بازدیدکنندگان‌شان شئون بحث رعایت نشده است. خود من هم شاید زمان‌هایی به این فکر افتاده باشم که برخی از این وبلاگ‌ها یا سایت‌ها را اگر سایت‌های ادبی چون هفتان و خوابگرد بدان‌ها رهنمونم نمی‌شدند، هرگز نمی‌دیدم. اما در مصاحبه‌ام حتی این نظرم را هم مطرح نکرده‌ام. اما حال که می‌بینم تمام اعتراض‌تان به من بوده حیران مانده‌ام.

در تمامی صحبت‌هایم کوچک‌ترین اهانتی به شما نکرده‌ام. تمامی آن‌چه به خود گرفته‌اید به همان، به قول آقای شهسواری، بی‌ادبی‌های حاشیه‌ی جایزه‌ی ادبی گلشیری معطوف بوده است. یک جا از سایت خوابگرد نام برده‌ام و بلافاصله هم کلمه‌ی «بحث» را آورده‌ام که مشخص است ارزشش از نظر بنده چیست. و بحث هم همان دعوت نکردن بود. که توضیح داده‌ام و گفته‌ام شاید اشتباه کرده باشیم. همین. در مورد اعلام نکردن کتاب خانم سلیمانی هم که توضیح داده‌ام. به هیچ ترتیبی نمی‌فهمم چطور ممکن است چنین تیغ برداشته و بر منش و گفتار من تاخته باشید. مرا «خام» و فاقد «اعتماد به نفس» و «مغرور» و «متوهم» و «ناشکیبا» و «بی‌دقت» و فاقد «احترام به دیگران» خوانده‌اید. (یکیش البته نیازی به اثبات ندارد، صراحتا بگویم، روابط عمومی‌ام در این یک مورد به شدت ضعیف است، چون نمی‌توانم احترام به کسانی بگذارم که به انگیزه‌های شخصی همه‌ی واقعیت‌ها را نادیده می‌گیرند و از هیچ اهانتی فروگذار نمی‌کنند. ضمن اینکه این صراحتم به حدی نیست که در پاسخ نویسنده‌ای که در سایت‌تان نوشته بود، خیلی آرام و ساده بتوانم بنویسم که دروغ می‌گوید.)

اما بگویم که در عمل، یعنی در آن مصاحبه، من هیچ جا به منتقدان جایزه اهانتی نکرده‌ام و مطلقا همه را به یک چوب نرانده‌ام.  سخنم همه از نادر بودن انتقاد و غالب بودن اتهامات و گمان‌زنی‌های بی‌اساس بوده است.کافی است برای نمونه ـ که اتفاقا در مورد خانم سلیمانی همان را هم در ذهن و هم در دست داشتم و به مصاحبه‌کننده نیز نشان دادم ـ به مصاحبه‌ی خبرگزاری شهر با ایشان نگاه کنید. مصاحبه‌کننده مکررا می‌خواهد ایشان را به جایی بکشاند که بگوید حذفی ایدئولوژیک اتفاق افتاده است. یا به مصاحبه‌های دیگر این خبرگزاری در همان احوال. یک بار به داوران حاضر در جلسه یا برندگان برای مصاحبه رجوع نکردند. مقصود من دقیقا همین‌ها بوده است، نه منتقدان «خیرخواه» جایزه. همین اتفاقی که در شهروند امروز همان شماره و در اعتماد ملی روز یکشنبه افتاد، یعنی انتشار یادداشت‌های انتقادی درباره‌ی نامزدهای دریافت جایزه، چیزی است که من بر آن نام «نقد» می‌گذارم و واکنش و بازخوردی که جایزه‌ی گلشیری قطعا سخت به آن نیاز دارد (هرچند امتیاز دادن به کاندیداهای یک جایزه در دومی کمی برایم عجیب بود).

اگر ابهامی در مصاحبه‌ی من سبب شده که شما یا دوستان دیگر بناحق از من برنجند یا «منتقدان» بنیاد از آن برداشت اهانت کنند، عذر می خواهم، اما به شهادت همه‌ی آن‌چه تا کنون نوشته و گفته‌ام، هرگز به خود اجازه‌ی اهانت نمی‌دهم، به‌ویژه که همان‌طور که گفته‌اید، همواره هم خوابگرد و هفتان از جمله سایت‌های ادبی بوده‌اند که من خبرهای بنیاد را برایشان می‌فرستم و «درخواست» می‌کنم منتشر کنند و خواهم فرستاد چون نفس کار است که برایم اهمیت دارد، هم از سایت‌هایی هستند که خودم همیشه به آن‌ها سر می‌زنم. شاید خشمی که منتظر بودم بعد از گذشت حدود یک سال در من فروکش کرده باشد و سبب شده بود تا کنون سکوت کنم ــ که شاید هم بایست ادامه می‌دادم، اما در شرایطی که پیش آمد و با پرسش‌های صریح مصاحبه‌کننده روبه‌روشدم، دیدم ممکن است ادامه‌ی سکوت حمل بر چیزی دیگر شود ــ سبب شده که برخی از کلماتی که به کار برده‌ام بار عاطفی بیش از حد لازم داشته باشند که از این بابت نیز از متاسفم. 
نکته‌ی دیگری نیز در یادداشت‌تان بود که بر من بسیار گران آمد. اشاره‌تان به واکنش من به استعفای حسین سناپور را نمی‌دانم حمل بر چه کنم. ایشان خود بهتر از هر کسی می‌دانند که برای همکاری‌شان با بنیاد تا چه اندازه اهمیت قائل بوده‌ام و بوده‌ایم. واکنشم نیز به صراحت این را نشان می‌داد. اما خوب، گفتم که، «قرائت»‌ها را من نیستم که باید تعیین کنم.
با احترام
فرزانه طاهری
۱۱ آبان ۱۳۸۶

پیوندها:
:: یادداشت محمدحسن شهسواری
:: مصاحبه‌ی شهروند امروز با فرزانه طاهری
:: نقدِ من بر فرزانه طاهری، مدیر بنیاد گلشیری

این یادداشت، در شماره‌ی ۲۲ (۶آبان ۸۶) هفته‌نامه‌ی «شهروند امروز»، در پاسخ به فرزانه طاهری چاپ شده است.

دی ماه سال ۸۶ در مقدمه‌ی یادداشتی درباره‌ی جایزه‌ی گلشیری چنین نوشتم: «چطور می‌شود جایزه‌ای را، یا نتایج جایزه‌ای را نقد کرد؟ کافی ‌ست نقدی اگر وارد می‌کنید، یا مبتنی باشد بر دانسته‌هایی که بتوانید ثابت‌شان کنید، یا تکیه زده باشد بر آن‌چه از مرام، اهداف و شیوه‌ی داوریِ یک جایزه آشکار است. حالت سومی هم می‌ماند و آن، اجماع منفی ‌ست؛ این که «اکثریت» جامعه‌ی منتقدان و نویسندگان، با توجه به سابقه و مرام یک جایزه، نتیجه‌ی یک جایزه را عادلانه ندانند؛ به شرط این که این «اکثریت» واقعاً وجود داشته باشد و یک یا چند نفر همفکر، خودشان را «اکثریت» ندانند که متأسفانه ما به چنین اخلاق بدی عادت کرده‌ایم و دست‌بردار هم نیستیم... چه خوش‌مان بیاید، چه نیاید؛ جایزه‌ی گلشیری «مطرح‌ترین» جایزه‌ی ادبی ایران است که دلیلش را هم همه می‌دانند. برای من یکی، جایزه‌ی گلشیری به‌خاطر دشواری‌های جان‌فرسایی که خانم فرزانه طاهری و همکارانش از سر می‌گذرانند تا آبرومندانه برگزارش کنند، خیلی دوست‌داشتنی‌ ست...»

اکنون نیز، شکنندگی فضای ادبی ایران به دلیل لاغرشدنِ روزافزون آن زیر سایه‌ی سنگین محدودیت‌های دولتی، هر منتقدِ خیرخواهِ ادبیات را وامی‌دارد تا در هر حالتی، هواداری از جوایز ادبی مستقل، هم‌چون جایزه‌ی بنیاد گلشیری را هم‌چنان وظیفه‌ی خویش بداند، ولی با شیوه و منشی که فرزانه طاهری، مدیر بنیاد گلشیری در پیش گرفته، و از «بی‌توجهی» و «بی‌اعتنایی» محض به «بد دفاع کردن» و «تاختن» و «راندن» همه‌ی منتقدان رسیده، چاره‌ای نمی‌ماند جز «جدا کردن حسابِ او» از خودِ بنیاد و جایزه‌ي معتبرِ آن که برآیند حضور و تلاش شمار زیادی از نویسندگان و روشنفکران و منتقدان دیگر نیز هست، و پرهیز دادن او از خطاهای بیش‌تری که می‌تواند به شکننده‌ترشدن موقعیتِ بنیاد و جایگاه این جایزه منجر شود.

پس این چند سطر را نه به عنوانِ نقد جایزه و بنیاد، که به عنوان نقدِ «روش و نوع برخورد» فرزانه طاهری بخوانید که در گفت‌وگوی دو هفته پیش‌اش با «شهروند امروز»، ضمن نام بردن از وبلاگ من خوابگرد، بر من (و لابد بر هر منتقدِ خیرخواهِ دیگر) نیز با واژه‌هایی توهین‌آمیز تاخت که در فضای ادبی ایران، نقش «حاشیه‌ساز و آتش بیار معرکه» را بازی می‌کنم.

البته، واکنش فرزانه طاهری در برابر کناره‌گیریِ تلخِ حسین سناپور از بنیاد، که در همراهی و همدلی و تلاش‌های چندین ساله‌ی او برای بنیاد هیچ کس هیچ شکی ندارد، پیشاپیش تکلیفِ دیگران را روشن می‌کند که احتمالاً نتوانند او را متوجهِ بزرگیِ بام جایزه‌ی گلشیری کنند که ناگزیر برفش هم بیش‌تر است و روبیدنِ این بام، بیش از آن که با  غرور و توهم و ناشکیبایی، شدنی باشد، به اعتماد به نفس، واقع‌بینی، دقت، روابط عمومی قوی و احترام به دیگران نیازمند است. باید افسوس خورد که در طول یکی دو سال گذشته، دیگران بسیار مؤثرتر و درست‌تر توانسته‌اند از بنیاد و جایزه‌اش دفاع کنند تا خودِ او. هم‌چنان که در کنار همین گفت‌وگوی اخیر، محمدحسن شهسواری به عنوان یکی از داوران پیشین، تنها با بیان آرام یک نکته‌ی ساده که نام کتابِ مصطفی مستور روی وب‌سایت بنیاد نیامده بود، ولی در لیست داوران وجود داشت، این ابهام را زدود. فرزانه طاهری اما در توضیحِ این ابهامِ مستور ـ که یادداشت اعتراض‌اش در وبلاگ من منتشر شده بود، و در مقدمه‌ی آن گفته بودم که پاسخی اگر برسد، نشرش را وظیفه‌ی خود می‌دانم ـ با حدودِ یک سال تأخیر در همین گفت‌وگوی اخیر، عصبانی و تحقیرآمیز به او می‌تازد، بی‌آن که نه آن اشتباهِ نه چندان مهم را بپذیرد و نه آن اطلاع ساده را بدهد.

مثالی دیگر می‌زنم: فرزانه طاهری که حدود هفت سال است، با چنگ و دندان، نام‌آورترین جایزه‌ی ادبی را اداره می‌کند، درباره‌ی لیست‌های دقیق کتاب‌ها، خیلی ساده و عصبی می‌گوید: «ما دستی در ارشاد نداریم که بتوانیم لیست‌های خیلی دقیق تهیه کنیم...» حال آن که ـ فارغ از این که این ایراد را به جایزه اصلاً وارد نمی‌دانم ـ تهیه‌ی چنین لیستی نیاز به داشتن «دست» در ارشاد ندارد، بلکه نیم ساعتی وقت می‌خواهد و مراجعه به خانه‌ی کتاب و هزینه‌ی کمی برای پرینت؛ کاری که سال گذشته خودِ من برای مدیا کاشیگر و جایزه‌اش کردم و هر کس دیگری هم به سادگی می‌تواند. این‌ها فقط مثال‌اند.

فرزانه طاهری که هیچ شکی نیست در دخالت‌نکردن او در امر داوری و نیز در دشواری‌های ناشی از تنگ‌نظری دیگران و یا فشار صاحب‌منصبان که او برای برگزاری هر دوره از جایزه با آن‌ها روبه‌روست؛ متأسفانه در برقراری ارتباط و حضور رسانه‌ای برای دفاع درست و مؤثر از کیان بنیاد و جایزه‌ی آن، سخت دچار خامی و اشکال است و نگاه خاص و یک‌دستِ او به همه‌ی منتقدان و نوع برخوردش با آن‌ها نزدیک است که به «چشم اسفندیار» این جایزه تبدیل شود.

او با فراموش کردن همه‌ی ایمیل‌های درخواست‌اش برای نشر خبرهای بنیاد و جایزه در خوابگرد (از سایت هفتان که مدیریت آن نیز با من است، حرفی نمی‌زنم)، و نیز مقدمه‌ی طولانیِ من بر گزارش مراسم ششمین دوره‌‌ی جایزه که در آن مستدل و قاطع از جایزه‌ی گلشیری دفاع کرده‌ بودم (کاری که برای هیچ کدام از جوایز نکردم)، صرفاً با تکیه بر لینک دادن من به «برخی» دیدگاه‌های مخالف (که صرفاً برای اطلاع‌رسانی بوده، نه به قصد تخریب) و نیز طرح یکی دو پرسش ساده که «چرا نام رمان بلقیس سلیمانی به عنوان تنها نامزد بخش رمان اول اعلام نشد و یا چرا داوران نهایی ناگزیر شدند به انتخاب یا عدم انتخابِ فقط یک اثر»، ابتدا به گونه‌ای می‌گوید که انگار مصاحبه‌ی بلقیس سلیمانی در دفاع از کیان جایزه‌ی بنیاد و نقدِ نگاه داوران بنیاد به رمان‌اش، در خوابگرد منتشر شده است! و سپس باز هم با لحنی عجیب و دور از شأن مدیر یک جایزه‌ي معتبر، از من به عنوان «آتش‌بیار معرکه» و «حاشیه‌ساز ادبی» نام می‌برد، و به موضوع بسیار فرعی دعوت نکردن از بلقیس سلیمانی به مراسم می‌پردازد، بی آن که باز اشتباهِ ساده‌ی اعلام نکردن نام اثر را صریحاً بپذیرد و بی آن که آن همه توضیح، نهایتاً قانع‌کننده به نظر برسد.

حیرتِ من از این است که فرزانه طاهری هر منتقدی را «مخرّبی غرض‌ورز» می‌داند، به‌سادگی می‌آشوبد و برای از دست دادن دوستان «خویش» شتابان می‌کوشد؛ هرچند این «دوستان» از جمله من، دفاع از بنیاد هوشنگِ گلشیری و جایزه‌ی بنیاد را هم‌چنان وظیفه‌ی اصولی خویش می‌دانیم؛ به این امید که مدیرِ سخت‌کوشِ این جایزه متوجهِ اعتبار آن در میان جامعه‌ي ادبی شود تا ساز و کاری هم‌آهنگ با این اعتبار فراهم کند و به عنوان متولیِ امام‌زاده، حرمتِ آن را «درست و دقیق» بپاید.


به امید روزی که بر هر ایرانی، قفلی!



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.