خوابگرد قدیم

این چند ماه، داستان‌ها و رمان‌ها، نه بر کاغذها و در کتاب‌ها که به پست‌مدرن‌ترین شکل ممکن در خانه‌ها و خیابان‌ها نوشته می‌شود. این خبر حاشیه‌ای روزنامه‌ی اعتماد را بی‌هیچ ویرایش و دست‌کاری بخوانید:

اعتماد: شنيديم در شب برگزاری دعای کميل خانواده‌های فعالان سياسی، دو جوان هم اشتباهاً بازداشت شده‌اند. گفته می‌شود در همان ساختمان يک پارتی شبانه در حال برگزاری بوده است و هنگامی که دو نفر از حاضران در پارتی قصد خروج از ساختمان را داشته‌اند، مأموران از آن‌ها می‌پرسند شما هم در دعای کميل شرکت داشتيد؟ آن‌ها نيز از ترس بازداشت به دروغ خود را شرکت‌کننده در دعای کميل ناميده اما بازداشت می‌شوند. آن‌ها پس از مشخص شدن هويت آزاد شدند.

پیوند:
روایت شاهد عینی از این ماجرا

بیش از پنجاه نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار ادبی در نامه‌ای به رییس قو‌ه‌ی قضاییه خواستار آزادی جوادماه‌زاده، نویسنده و منتقد ادبی شدند. متن نامه را می‌خوانید:

 به آگاهی می رسانیم که نزدیک یک ماه از بازداشت جواد ماهزاده ، نویسنده و منتقد ادبی کشورمان می گذرد. او یکی از فعال‌ترین منتقدان ادبی و فرهنگی کشورمان است که علاوه بر نقد داستان و رمان، رمانی با نام «خنده ات را از من بگیر» نیز منتشر کرده است. متأسفانه در این مدت، جامعه‌ی ادبی و فرهنگی کشور در بی‌اطلاعی کامل از وضعیت او به سر می‌برد و هیچ توضیحی درباره‌ی بازداشت او داده نشده است. 

بازداشت این نویسنده در طول یک ماه اخیر پرسش‌های بسیاری را بین نویسندگان و فعالان ادبی و هنری ایران به وجود آورده است و علی‌رغم تاکیدات مقامات بر رعایت قانون در بازداشت‌های اخیر، تا کنون از سوی مراجع قضایی دلیلی برای بازداشت وی اعلام نشده و همین بر ابهامات افزوده است. بازداشت یک نویسنده، نه تنها به دلیل ابهام‌های قانونی سوال‌برانگیز است که در افکار عمومی نیز معنایی نمادین دارد و تداوم چنین رفتاری به زیان کشور است. ما امضاکنندگان این نامه از مقامات قضایی انتظار داریم که ضمن رعایت حقوق قانونی این نویسنده، زمینه‌ی آزادی او را هر چه سریع‌تر فراهم کنند.

شمس آقاجانی، مریم آموسا، امیر احمدی آریان، پگاه احمدی، محمدهاشم اکبریانی، امیلی امرایی، سهام‌الدین بورقانی، علیرضا بهنام، فتح‌الله بی‌نیاز، یونس تراکمه، رویا تفتی، حامد حبیبی، سپیده جدیری، الهه خسروی، امیرحسین خورشیدفر، نیلوفر رستمی، پدرام رضایی‌زاده، رویا زرین، محسن سراجی، بلقیس سلیمانی، علی اصغر سیدآبادی، علی شروقی ، محمدحسن شهسواری، حسین شیخ‌الاسلامی، سجاد صاحبان‌زند، کمال صادقی، فرزانه طاهری، احسان عابدی، جواد عاطفه، پوریا عالمی، علی عبداللهی، سعید عباسپور، یوسف علیخانی، سینا علی‌محمدی، متین غفاریان، علیرضا غلامی، مهدی فاتحی، حسن فرهنگی، گیسو فغفوری ، کاوه فولادی، خجسته کیهان، سهیل محمودی، سیدابوالحسن مختاباد، مریم مهتدی، مریم منصوری، سپینود ناجیان، رضا نجفی، پیمان هوشمندزاده، امیرحسین یزدان‌بد، مهدی یزدانی‌خرم.

در زندگی لحظاتی هست که روح آدم ذره ذره از تهِ تاریکی روزمرگی، و خستگیِ تکرار و دویدن، آرام آرام خود را برمی‌کشد؛ لحظاتی که آدم خودِ گمشده‌اش را در میان انبوهی زباله به اسم کار و تأمین معاش و تو بگو رسالت روشنفکری و دویدن و دویدن و دویدن می‌بیند و پیدا می‌کند. وقتی فکر می‌کنی با همه‌ی سختی‌های دوران، همه چیز را به روالی منظم درآورده‌ای، حتا لذت‌های هنری و عاطفی و عزلت‌گزینی‌هایت را، ناگهان احساس می‌کنی در این پیش رفتن، فقط پاهای توست که ادای رفتن درمی‌آورند، درست مثل راه رفتن در پانتومیم. اما در برابر دیواری ستبر که رفتنت، فقط ساییده شدن دماغ و صورت توست بر زبری آجرهای دیوار. آن وقت است که از درد صورت و داغی خونی که راه گرفته، می‌ایستی، نفس تازه می‌کنی، دست بر صورتت می‌کشی و آن‌وقت است که آن لحظه‌ی جادویی برق حضور می‌زند، تا لختی بنشینی، همان‌جا پای دیوار، بی‌دغدغه‌ی رفتن، بی‌نگرانیِ نرفتن. لحظه‌ای که فقط مال خودِ توست.

در زندگی لحظه‌ای هست که وقتی به آخرین سال‌های دهه‌ی چهارم زندگی‌ات نزدیک می‌شوی، مثل نوزادی که پستان مادر خفته‌اش را به سماجت می‌جوید، از کوچه‌پس‌کوچه‌های روح به یغمارفته‌ات، خودِ تو را می‌جوید تا بایستاندت، بنشاندت. حتا اگر بر صندلی تماشاخانه‌ی تاریکی باشد که از آن همه صدای مطنطن و نوای موزون بر صحنه، فقط صدای نفس‌هایی را بشنوی که گویی سال‌هاست نشنیده‌ای‌. سینه‌ات را می‌بینی که کشدار برمی‌آید و فرومی‌نشنید. دست بر نبض دست می‌گذاری که هر تپش آن، انگار سالی تو را به عقب، به خودِ گم‌نشده‌ات نزدیک می‌کند. و نگاه که می‌کنی، انگار بعدِ این همه سال تازه خودت را می‌بینی، با تن‌پوش روشنی از جنس جوانی، و با بوی عطری ملایم و کلاسیک اما عجیب تازه. معجزه‌ای برای ایمان آوردن بنده‌ی از راه‌بریده‌ی فرسوده اگر نیاز باشد، همین‌ها بس نیست؟

در زندگی لحظه‌ای هست که خر باید باشی اگر نقاپی‌اش، لحظه‌ای که باید خرش شوی، و تا آخر بروی‌اش! این، همان یگانه‌لحظه‌ی تکرارناپذیر خداوندیِ توست. الا بذکرالله تطمئن القلوب.

دیروز ۱۸ آبان‌ماه، سالگرد اعدام سیدحسین امامی بود که پنج روز پیش از اعدام یعنی در ۱۳ آبان‌ماه عبدالحسین هژیر، وزیر دربار را ترور کرده بود. خلاصه‌ی ماجرا از این قرار بود که ۶۰ سال پیش یعنی در سال ۱۳۲۸دکتر مصدق و یارانش در اعتراض به شیوه‌ی برگزارى انتخابات مجلس شانزدهم تحصن کردند و هژیر فرستاده‌ی شاه بود برای مذاکره با متحصنان. نگرانی عمومی این بود که با دخالت دربار و نظامیان در این انتخابات، مجلسى کاملا مطیع شاه تشکیل شود. مذاکره سودی نبخشید. و سرانجام پس از  انتقال صندوق‌ها به عمارت فرهنگستان (دانشکده‌ی معقول و منقول) در رده‌بندی حائزان بیش‌ترین آرا در میان نمایندگان تهران به مرور تغییرات محسوسی به وجود آمد و نامزدهای «جبهه‌ی ملی» که تا پیش از حرکت صندوق‌ها، جزء ۸ نفر اول بودند، جای خود را به وکلای دولتی دادند. در این میان برخی معتقد بودند که عامل اجرایی این تقلب خود هژیر است و تنها اوست که می‌تواند نقش مهمی در جلوگیری از ورود نمایندگان مستقل و غیردرباری ایفا کند.

مورخان می‌گویند سیدحسین امامی از فدائیان اسلام، خودش در مسجد سپهسالار عوض کردن آرا را دیده بود. گروه فداییان اسلام تنها راه چاره را در ترور هژیر دید و به تصمیم گروهی، این وظیفه به عهده‌ی سیدحسین امامی گذاشته شد. در روز سوم محرم برابر با ۱۳ آبان ۱۳۲۸ دربار مراسم عزاداری در مسجد سپهسالار برگزار کرد و محمدتقی فلسفی به منبر رفت. هژیر هم در راهروی مسجد ایستاد و به هر مداحی که می‌آمد یک خلعت می‌داد. امامی همین که وارد شد گردن هژیر را گرفت و یک تیر به او شلیک کرد. اما به تصور این‌که کار هژیر تمام نشده یقه‌ی او را گرفت و دو تیر دیگر به او زد و همان‌جا کار تمام شد و نعش هژیر بر زمین افتاد.

بعد از دستگیری امامی، او بی‌درنگ اعتراف کرد و گفت چون زنده ماندن هژیر را به زیان مملکت می‌دانسته او را ترور کرده است. دادگاه نظامى، امامى را به اعدام محکوم کرد و سحرگاه روز ۱۸ آبان او تیرباران شد. فردای آن روز که چنین امروزی باشد، نخست‌وزیر وقت دستور تجدید انتخابات تهران را صادر کرد و این گونه شد که دکتر مصدق، حائرى‌زاده، حسین مکی، نریمان و شایگان از نیروهای ملی و مذهبی توانستند به نمایندگى از مردم تهران وارد مجلس شوند و «فراکسیون جبهه‌ی ملى» را در مجلس شانزدهم تشکیل دهند. همین!

پی‌نوشت:
ببینید از چه تاریخ سرخی، به چه تاریخ سبزی رسیده‌ایم! حالا دیگر تاریخ هم اگر تکرار می‌شود، در عرصه‌ی رفتار زورمداران است که تکرار می‌شود، و گرنه «پرهیز از خشونت» که شعار و آرمان و شیوه‌ی جنبش سبز است با این گستردگی و همگرایی حیرت‌انگیز، بعید می‌دانم مابه‌ازایی در تاریخ معاصر داشته باشد.

منبع ترس اگر بی‌جان یا موهوم نباشد، منبع ترس اگر جان‌دار و معین باشد، هر قدر که طرفِ ترسیده با همه‌ی دست‌بستگی‌اش از هراس آزاد شود، به همان میزان بر هراس منبع ترس افزوده می‌شود و به مرور چنان در دایره‌ی ترس گرفتار می‌شود که ترس جایش را به وحشت می‌دهد. کور می‌شود، کر می‌شود. این‌گونه است که منبع ترس می‌شود منبع سابق ترس. و منبع سابق ترس، بلندتر اگر فریاد بزند، سرخ‌تر اگر نگاه کند، تیزتر اگر هجوم بیاورد، کورتر اگر شود، کرتر اگر شود، نشان آشکار این است که به چرخش معکوس در مخروطی وارونه افتاده است، که هم فروتر می‌بردش، هم به خود می‌فشاردش. آن پایین دیگر جایی برای نفس کشیدن هم نیست، چه رسد به اندیشیدن. ترسیده‌ی سابق هم دور می‌زند، اما خلافِ جهتِ منبع سابق ترس. تا برسد به بالای مخروط. که گسترده و گسترده‌تر می‌شود. تا آن‌جا که هم هوای آزادی دارد، هم آسمانی به هر رنگ که بخواهد و ببیندش.

هفته‌ی پیش، نامزدهای دهمین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات اعلام شد. امروز هم، نامزدهای بخش ویژه‌ی این جایزه اعلام شده است. این بخش ویژه، معرفی بهترین رمان دهه و بهترین مجموعه‌داستان دهه به مناسبت دهمین سال برگزاری این جایزه است. یعنی داوران این دوره‌ی جایزه، افزون بر داوری آثار سال ۸۷ و اعلام بهترین ِ آن‌ها، تمام نامزدهای ده دوره‌ی اخیر (با نظرداشت نامزدهای همین دوره) را یک‌جا ردیف کردند، جمع آن شد ۴۴ رمان و ۳۸ مجموعه‌داستان. از میان این کتاب‌ها، نظرخواهی و رأی‌گیری انجام شد و نتیجه، مشخص شدن ده کتاب برتر ده سال اخیر در هر بخش شد که نام این کتاب‌ها پیش روی شماست:

۱۰ نامزد بخش بهترین رمان دهه:
آداب بی‌قراری ـ یعقوب یادعلی (نیلوفر ـ مجوز تجدید چاپ ندارد)
از شیطان آموخت و سوزاند ـ فرخنده آقایی (ققنوس ـ ناشر اول: مؤلف)
اسفار کاتبان ـ ابوتراب خسروی (قصه ـ آگه)
برهنه در باد ـ محمد محمدعلی (مرکز)
چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم ـ زویا پیرزاد (مرکز)
درخت انجیر معابد ـ زنده‌یاد احمد محمود (معین)
شهری که زیر درختان سدر مرد ـ خسرو حمزوی (روشنگران ـ مجوز تجدید چاپ ندارد)
نیمه‌ی غایب ـ حسین سناپور (چشمه ـ مجوز تجدید چاپ ندارد)
همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها ـ رضا قاسمی (نیلوفر ـ ناشر اول در ایران: آتیه)
هیس / مائده، وصف، تجلی ـ محمدرضا کاتب (ققنوس)

۱۰ نامزد بخش بهترین مجموعه‌داستان دهه:
احتمال پرسه و شوخی ـ یعقوب یادعلی (نیم‌نگاه)
باغ‌های شنی ـ حمیدرضا نجفی (نیلوفر)
بلبل حلبی ـ محمد کشاورز (چشمه ـ ناشر اول: قصه)
پوکه‌باز ـ کوروش اسدی (آگه)
تمام زمستان مرا گرم کن ـ علی خدایی (مرکز)
جایی دیگر ـ گلی ترقی (نیلوفر)
خنده در خانه‌ی تنهایی ـ بهرام مرادی (اختران)
عاشقیت در پاورقی ـ مهسا محب‌علی (چشمه ـ مجوز تجدید چاپ ندارد)
کنسرت تارهای ممنوعه ـ حسین مرتضاییان آبکنار ( آگه)
هتل مارکوپولو ـ خسرو دوامی (نیلوفر)

نکته این که در رأی‌گیری نخست، کتاب «مکث آخر» یونس تراکمه نیز که در دوره‌ی پنجم جایزه، نامزد بهترین مجموعه‌داستان شده بود، به فهرست ده‌تایی راه پیدا کرد، ولی چون تراکمه خودش در میان داوران این دوره است، ناگزیر کتاب‌اش از فهرست کنار گذاشته شد و با رأی‌گیری مجدد، کتاب دیگری رأی آورد و جای آن را گرفت.

لیست جالبِ توجهی از آب درآمده؛ هم از نظر کیفیتِ خودِ آثار، هم نویسندگان‌شان و هم حتا ناشران این‌ آثار. مثلاً از نامزدهای امسال، هیچ کتابی در این لیست جا پیدا نکرد. یا مثلاً از آثاری در لیست قرار گرفتند که در یک دوره با آثاری دیگر، هم‌زمان نامزد بودند. و برعکس، آثاری در یک دوره نامزد و حتا برنده بودند،‌اما در این فهرست جایی پیدا نکردند.

در میان این آثار، هستند کتاب‌هایی که مدت‌هاست تجدیدچاپ نشده‌اند و نیز هستند چهار کتابی که مجوز آن‌ها لغو شده و به رغم درخواست جامعه‌ی کتاب‌خوان، توقیف شده‌اند. نمونه‌ی برتر آن‌ها، «نیمه‌ی غایب» حسین سناپور است که دامنه‌ی اخبار آن به مناظره‌ی انتخاباتی میان میرحسین موسوی و احمدی‌نژاد هم کشیده شد! در کنار این‌ها البته مثلاً رمان رضا قاسمی «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها» هم هست که خوشبختانه هنوز چاپ می‌شود و بازار دارد. نکات جالب دیگری هم هست. مثلاً این که از میان نویسندگان برتر دهه، «احمد محمود» رخت از دنیا بسته و رفته. یا این که یعقوب یادعلی، تنها نویسنده‌ای ست که کتاب‌هایی از او در هر دو بخش نامزد شده.

از همه‌ی این‌ نکات جذاب یا شاید هم بی‌مزه! که بگذریم، مهم، این دو فهرست ده‌تایی ست که انگار نمایه‌ای ست هرچند اندکی سلیقه‌ای، اما نسبتاً روشن از چند و چون ادبیات داستانی در ده سال اخیر. جایزه‌ی ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات، ده سال پیش در چنین روزهایی تأسیس شد. به تعبیر محمدحسن شهسواری، ده سال پیش چند روزنامه‌نگار جوان که برای اولین بار در تاریخ روزنامه‌نگاری ایران، صفحه‌ای روزانه را برای ادبیات داستانی به سردبیران تحمیل کرده بودند، آن قدر اعتماد به نفس پیدا کردند که به فکر ایجاد یک جایزه‌ی ادبی افتادند. آن‌ها کارشان را بلافاصله بعد از بهار مطبوعات (۱۳۷۶) شروع کرده بودند و تا آن زمان توانسته بودند نویسندگانی چون هوشنگ گلشیری، محمود دولت‌آبادی و رضا براهنی را به ستارگان مطبوعات تبدیل کنند. این چند روزنامه‌نگار جوان که برخی از آن‌ها هنوز هم از جوان‌های ادبیات ما هستند، نشستند و جایزه را طرح ریختند. و حالا، این جایزه ده‌‌ساله شده است. ده سال برای یک جایزه‌ی ادبی غیردولتی در ایران، آن‌هم با وضع چند سال اخیر و به‌ویژه اوضاع تیره و تار امروز، یعنی یک عمر!

برگزاری بخش ویژه‌ی «بهترین کتاب دهه» در کنار خودِ جایزه‌ی سال، بهترین کاری بود که می‌شد کرد. و خوشبختانه اکنون در حال انجام گرفتن است. در ادامه‌ی این یادداشت، فهرستِ تمام نامزدهای ده دوره‌ی جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را هم به تفکیک هر دوره، با ذکر نام برنده‌ها و جزییات دیگر آورده‌ام. هم برای این که جایی در وب ثبت شده باشد، هم برای بازنگری و بررسی کسانی که علاقه‌مندند. [نمایه‌ی ده دوره جایزه‌ی ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات را این‌جا ببینید.]

علیرضا غلامی: محمود دولت‌آبادی مدتی ست که به آلمان سفر کرده است. او قبل از شروع نمایشگاه کتاب فرانکفورت به شهر وایمار رفت و در آن‌جا بخش‌هایی از رمان «کلنل» خود را خواند. «کلنل» که بین سال‌های ۱۳۶۲ تا ۱۳۶۴ نوشته شده، در ایران هنوز اجازه‌ی انتشار نگرفته است. دولت‌آبادی در داستانش زندگی یک افسر ارتشی را در روزهای پس و پیش از انقلاب اسلامی روایت کرده است. «کلنل» را بهمن نیرومند به آلمانی ترجمه کرده و یک ناشر سوئیسی هم آن را منتشر کرده است. روزنامه‌ی «دی ولت» چاپ آلمان، سوم آبان‌ماه ۸۸ گفت‌وگویی را با محمود دولت‌آبادی منتشر کرده که ترجمه‌ی آن را [با اندکی حذف] می‌خوانید.

دی ولت: آقای دولت‌آبادی، از شکنجه، قتل، ناامیدی در رمان «کلنل» به هیچ وجه مضایقه نشده است. اوضاع بعد از ... ۱۹۷۹ باید تاریک‌تر شده باشد.
دولت‌آبادی: وقتی «کلنل» را می‌نوشتم اوضاع البته شوم‌تر از زمانی بود که در رمان توصیف کرده‌ام. از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۴ زندگی به قدری تیره و مبهم و غیرقابل تحمل بود که کله‌ی آدم داغ می‌کرد.
دی ولت: و امروز؟ زندگی امروز در ایران راحت‌تر شده؟
دولت‌آبادی: چشم‌های ما به تاریکی عادت کرده‌اند.
دی ولت: امیرحسین چهلتن، نویسنده‌ی ایرانی در ژوئن، با توجه به اعتراض‌های بعد از انتخابات نوشت: «هیچ برگشتی دیگر در کار نیست.» امروز آدم بیش‌تر احساس می‌کند که صاحبان قدرت خواستِ خود را به بقیه قبولانده‌اند.
دولت‌آبادی: ... این‌که در ایران وضع به تغییر کشیده می‌شود یک ضرورت تاریخی ست. این وقفه پشت سر گذاشته می‌شود و جریان به حرکت در می‌آید. اما باید صبر داشته باشیم. برای همراهی با ایران باید صبر داشت.
دی ولت: چرا کشور را ترک نمی‌کنید؟ پسر شما توی دوسلدورف زندگی می‌کند و دخترتان در پاریس.
دولت‌آبادی: هنوز یک پسر در ایران دارم. البته درباره‌ی اقامت طولانی‌مدت در خارج فکر کرده ام و هنوز که هنوز است با آن درگیر هستم. در عین حال این تصور که ممکن است کارم در کشورم ناتمام باقی بماند مرا از این کار باز می‌دارد. این احتمال هم هست که ایران را برای نیم سال یا یک سال ترک کنم. اما نه برای همیشه.
دی ولت: چرا کارتان در صورت خروج از کشور ناتمام می‌ماند؟
دولت‌آبادی: بسیاری از نوشته‌هایم هنوز به فارسی منتشر نشده‌اند. خوانندگان آثارم ممکن است از آن‌ها بی‌خبر باشند. وقتی یکی دیگر از نویسندگان محبوب، ایران را ترک کرده بود مردم خیلی سرخورده شدند. تصور خیلی وحشتناکی ست اگر مردم کشورم را مأیوس و سرخورده کنم. همه‌ی آن‌چه که من می‌نویسم در بردارنده‌ی مناظر و مردم وطنم هستند.
دی ولت: هِرتا مولر هم زادگاهش را ترک کرد اما با وجود این، کماکان درباره‌ی رومانی داستان می‌نویسد.
دولت‌آبادی: درست، ولی محیط او عوض نشده است. اروپای شرقی بخشی از اروپا ست. این اصلاً با مهاجرت از ایران به آلمان یکی نیست. 
دی ولت: سال گذشته رمانی از تیرداد ذوالقدر نویسنده‌ی ایرانی به آلمانی منتشر شد که زندگی هنری و آدم‌های اهل پارتی را توصیف کرده بود و آدم با خودش می‌گفت: هِی، این دقیقاً مثل مال ماست.
دولت‌آبادی: جامعه‌ی ما پر است از تناقض‌ها. رمان‌نویس، زندگی این جوانان را که از طبقه‌ی متوسط شهری هستند درست توصیف کرده است. آن‌ها امکانات تازه‌ای دارند، برای این‌که پدران‌شان به خاطر آنها زیر باران ایستادند.       
دی ولت: در کتاب «کلنل»تان در واقع هیچ یک از قهرمانان از آن جرم و تقصیر خلاص نمی‌شوند. مسئولیت این جرم‌ها با حکومت ... است؟
دولت‌آبادی: من این‌طور فکر نمی‌کنم. آن‌ها مرتکب جرمی نشده‌اند. هر یک از آن‌ها راه خودشان را رفته‌اند و در آن مسیر، اشتباهی مرتکب شده‌اند. هیچ انسانی بی‌نقص نیست. سؤال شما مرا واداشت درباره‌‌ی همه‌ی چیزهایی که از دست داده‌ام تأمل کنم.
دی ولت: و؟   
دولت‌آبادی: این سؤال را بعداً، در سال‌های آینده جواب می‌دهم. در زندگی خیلی آهسته حرکت می‌کنم  و آدمی هستم پر از شک و تردید، مثل یک ده کوچک.
دی ولت: با وجود این‌که انقلاب‌های مختلف در طول تاریخ نشان داده‌اند که آرزوی دست یافتن به آزادی بسیار است، چرا روند دموکراسی در کشور شما این‌قدر با دشواری همراه است؟ 
دولت‌آبادی: تا آن‌جا که از تاریخ می‌دانم، دوره‌ی ناپلئون منجر به پایان حکومت‌های دیکتاتوری در اروپا شد. هیتلر، موسولینی و فرانکو استثناهایی از قاعده بودند. وقتی که هیتلر به قدرت رسید یک خطای تاریخی اتفاق افتاد. در اروپای شما یک روند طولانی‌مدت یک‌قرنی برای دموکراسی بوده است.
دی ولت: ولی در ایران هم همیشه انتخابات بوده و هست. انتخاباتی که نشان می‌دهد حاکمان بدون همه‌پرسی از مردم، مشکل مشروعیت دارند.
دولت‌آبادی: در مورد ما تاریخ مسیر دیگری را در پیش گرفته است. جهان مدرن غرب، دیکتاتوری هیتلر را تحمل نکرد و او را سرنگون کرد. جالب این‌جاست که جهانِ مدرنِ غرب در ایران دقیقاً جور دیگری اتفاق افتاد. در مورد ما سیا (سی. آی. ای) در دهه‌ی ۵۰ قرن بیستم حکومت دموکراتیک محمد مصدق را از طریق کودتا برداشت.      
دی ولت: با وجود این، آیا ما اشتراکات فرهنگی داریم؟
دولت‌آبادی: خیلی زیاد. صرف نظر از دوره‌ی باستان، قرون وسطی و همچنین دوره‌ی استعمارگری از دهه‌ها پیش بین ایران و غرب اشتراکات فرهنگی ـ نه فقط تکنیکی و علمی بلکه هنری نیز ـ به وجود آمد. البته تجربه‌ی ما از غرب هم گاه‌گاهی ناخوشایند و تلخ بوده است.
 ...

امسال، دهمین سالی ست که جایزه‌ی ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات برگزار می‌شود. همین عدد «ده»، باعث شد فکر معرفی «کتاب دهه» هم در ذهن خاک‌خوردگان این جایزه بجوشد. در مورد داوری این دوره، بحث و بررسی‌های زیادی انجام دادیم، تا سرانجام در نشست دیشب‌‌، با بحث بر سر روش انتخاب و نیز توجه به رویکرد خاص این جایزه که در نُه دوره‌ی گذشته، هویت مشخصی هم پیدا کرده، و نهایتاً با رأی‌گیری چند مرحله‌ای، توانستیم نامزدهای بهترین رمان و بهترین مجموعه‌داستان سال ۸۷ را مشخص کنیم.

در بخش رمان، «احتمالاً گم شده‌ام» نوشته‌ی سارا سالار، «مونالیزای منتشر» نوشته‌ی شاهرخ گیوا و «نگران نباش» نوشته‌ی مهسا محب‌علی به مرحله‌ی نهایی رسیدند و در بخش مجموعه‌داستان هم «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» نوشته‌ی حامد حبیبی، «برف و سمفونی ابری» نوشته‌ی پیمان اسماعیلی و «دیوانه در مهتاب» نوشته‌ی حمیدرضا نجفی بیش‌ترین رأی را آوردند.

برای «کتاب دهه» هم قرار شد نامزدهای این بخش، شامل ده رمان و ده مجموعه‌داستان برتر از میان تمام نامزدها‌ی ده سال اخیر این جایزه، با رأ‌ی‌گیری از داوران این دوره، تا یک هفته‌ی‌ دیگر مشخص و اعلام شود. داوری دهمین دوره‌ی این جایزه بر عهده‌ی یونس تراکمه، محمدحسن شهسواری، احمد غلامی (که دبیر جایزه هم هست)، حسن محمودی، علیرضا محمودی ایرانمهر، مهدی یزدانی‌خرم  و من است.

پیوندها:
>> واکنش پنج نفر از نامزدهای جایزه به انتشار این خبر
>> تقدیر از ابراهیم گلستان در جایزه‌ی امسال

خوابگرد: آن‌چه می‌خوانید، بخشی از یادداشت علی‌اصغر سیدآبادی ست در باره‌ی جواد ماه‌زاده؛ روزنامه‌نگار، منتقد و داستان‌نویسی که از صبح چهارشنبه بازداشت شده و هنوز حتا دلیل بازداشت‌اش را هم نمی‌دانیم. و فقط نگاه‌های حیرن‌زده‌مان را به هم رد و بدل می‌کنیم.

علی‌اصغر سیدآبادی: [...] بعضی از آدم‌ها برایم معیارند. این جور آدم‌ها وقتی می‌گویند نگران‌ام، یعنی باید نگران بود. وقتی می‌گویند دیگر نمی‌شود کار کرد، یعنی واقعاً دیگر نمی‌شود کار کرد. وقتی می‌گویند باید رفت، یعنی واقعاً این‌جا جای ماندن نیست، اما وقتی همین آدم‌ها بازداشت می‌شوند، همه چیز معنای دیگری پیدا می‌کند. بازداشت این آدم‌ها، فقط بازداشت چند نفر نیست، نشانه‌ی چیزهایی دیگر و عمیق‌تر است، هم‌چنان که بازداشت کسانی که دعای کمیل رفته‌اند، هم نشانه است، نشانه‌هایی که لزوماً از آن بوی ناامیدی نمی‌آید. بوی بی تدبیری می‌آید.

عکس‌ها یکی یکی می‌گذرند. زیر هر عکس نامی ست و پشت ناپیدایش دنیایی، خانواده‌ای چشم‌به‌راه با آه‌ها و آرزوهایی که روزی سرانجام رنگ واقعیت می‌گیرند. عکس‌ها یکی یکی می‌گذرند و چقدر زیادند. از میان این همه عکس و این همه نام و این همه آه و آرزو، آخرین کسی را که دیدم جواد ماهزاده بود، نویسنده‌ای که به طرز غریبی مهربان و متواضع است. 

 گفتم: جواد این مصاحبه خیلی بلنده، شیرین چهارصفحه می‌شه، کوتاش کن!
گفت: حالا بخونش، خودت ببین چکارش می‌کنی.
گفتم: نمی‌تونم، کار من نیست.

کار من نبود. سه تا اسم پای این مصاحبه بود که هر سه را دوست دارم،  اما این را نگفتم و الآن چقدر دلم می‌خواست به او گفته بودم و روی نفر سوم تأکید می‌کردم، اما رفاقت ما بر این آیین نبود. با این که در باطن پر از مهر بود، اما کلمات ما مهربان نبودند و چقدر الان دلم می‌خواهد که کلمات مهربان بودند. غروب سه‌شنبه بود که با هم حرف زدیم. قرار گذاشتیم که ظهر چهارشنبه بیاید و خودش مصاحبه را سر صفحه‌بندی کوتاه کند. چهارشنبه نیامد. نیامدن مرامش نبود. حرفه‌ای نبود! وقتی می‌گفت می‌آیم، می‌آمد. هیچ وقت حرفه‌ای نمی‌شد، وقتی قولی می‌داد، پایش می‌ایستاد، اما چهارشنبه هر چه چشم به در دوختیم نیامد که نیامد.

ها یادم آمد، روز سه‌شنبه از حدیث نفس حسن کامشاد هم حرف زدیم که خیلی خوشش آمده بود. ما تا کی باید زندگی نسل‌های قبلی را تکرار کنیم؟ نمی‌شد در حدیث نفس جواد، زندان نبود؟ نمی‌شد این روزهای سخت نبود؟ نمی‌شد سیاست نبود یا سیاستی دیگر بود؟ نمی‌شد بگیر و ببند نبود؟ چرا سرنوشت و سرگذشت ما را از روی نسل‌های قبل نوشته‌اند؟ از لحظه‌ای که به جای جواد کنار صفحه‌بند نشستم تا مصاحبه را کوتاه کنم، مدام این سوال‌های لعنتی بغض می‌شد توی گلویم و به جواب نمی‌رسید؟ مدام راهش را عوض می‌کرد و به جای این که فکر را مشغول کند، سر به سر چشم‌هایم می‌گذاشت. باید این مصاحبه دو صفحه می‌شد، اما کجایش را باید می‌زدم؟ سه اسم عزیز پای این مصاحبه است. کوتاه کردنش کار من نبود. بگذار بگویند صفحه‌های اولین شماره‌ی ضمیمه‌ای که در می‌آوریم، بی‌ریخت شده است. کیست که نداند بی‌ریختی از جای دیگری ست. نه جوادجان، من به مصاحبه‌ی تو دست نزدم. امروز می‌توانی بخوانی‌اش. راستی می‌گذارند کتاب و روزنامه بخوانی؟ بدون کتاب چه می‌کنی تو آن جا؟

توضیح من: مصاحبه‌ی خواندنی جواد ماه‌زاده با فریدون عموزاده خلیلی در باره‌ی زنده‌یاد قیصر امین‌پور، در ضمیمه‌ی جدید امروز روزنامه‌ی جهان اقتصاد منتشر شده است.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.