خوابگرد قدیم

در پادگان که فقط خدمت نمی‌کنند، زندگی هم می‌کنند. و در پادگان که زندگی کنید، فرقی نمی‌کند درجه‌تان چی باشد و سابقه‌تان چه‌قدر باشد. اصلاً شاید مدرّج نباشید؛ که نیستید. مهم این است که در پادگان زندگی می‌کنید و در پادگان حرف مافوق حتا در سرپایی‌ترین شکل ممکن یعنی خودِ خودِ قانون. فرقی نمی‌کند مخرج قانون رئیس معظم ستاد کل نیروهای مسلح باشد که فرموده‌اند: "حضور جناح‌های دیگر در مجلس به تعدادی که نتوانند اکثریت مجلس را مختل کنند یا دولت را از کار بیندازند برای مجلس مفید است. " یا معاون دلنواز وزارت ارشاد بهمن اخوی باشد که فرموده‌اند: "چون كتاب (زوال كلنل دولت‌آبادی) خارج از ايران منتشر شده، دیگر ضرورت ندارد كه در ایران هم منتشر شود."

و مهم‌ترین قانون پادگان این است که وقتی در پادگان زندگی می‌کنید، باید همیشه یادتان باشد که در پادگان زندگی می‌کنید؛ در غیر این صورت مسئولیت هرگونه پس‌گردنی و فحش و انفرادیِ ناشی از یادآوریِ این که در پادگان زندگی می‌کنید، بر عهده‌ی خودتان خواهد بود!

کسی هست آیا به ما توضیح بدهد که این «رؤیای محقق‌شده» که آقای اخویِ وزارت ارشاد فرموده‌اند، دقیقاً یعنی چی؟ اخذ تعهد دقیقاً یعنی چی؟ از این به بعد روند صدور مجوز دقیقاً چگونه خواهد بود؟ این قضیه در باره‌ی آثار کدام حوزه است؟ یا اصلاً نکند باز ایشان همین ادعای نامفهوم‌شان را هم قرار است فردا تکذیب یا اصلاح کنند؟ کلاً کسی هست آیا از جماعت «اعتمادساخته‌شده» که به من و دیگرانی چون من بگوید ماجرا چیست؟

متن خبر
معاون وزیر ارشاد از ابلاغیه‌ی اخذ تعهد از ناشرانی که کتاب‌های آن‌ها مشروط شده و اصلاحیه دارد، به منظور صدور بلافاصله‌ای مجوز نشر خبر داد. بهمن درّی با اعلام این خبر اضافه کرد: "این اقدام به منظور اعتمادسازی بیش‌تر و اطمینان‌بخشی به ناشران و هم‌چنین روان‌سازی و سرعت بخشیدن به صدور مجوز کتاب صورت گرفت که به زعم خیلی از دست‌اندرکاران حوز‌ه‌ی نشر و رسانه به مثابه یک رؤیا بود. با پذیرش مسئولیت از سوی ناشر طبق قانون اهداف و ضوابط نظارت بر امور چاپ و نشر کتاب مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی، بیش از ۴۰ درصد توان اداره کتاب که صرف تعیین و تکلیف و بازبینی و تطبیق کتابهای مشروطی می‌شد، آزاد می‌شود." [منبع]

امیدوارم اگر کسی هم نیست این‌جا جوابی بدهد یا توضیحی، دستِ‌کم انگیزه‌ای شود برای خبرنگاران و روزنامه‌نگاران که چندوچون ماجرا را درآورند.

پ.ن
::
چندوچون ابلاغیه‌ی جدید وزارت ارشاد در باره‌ی مجوز نشر

سایت پارس‌توریسم خبر داده که بهمن فرمان‌آرا می‌خواسته برای شرکت در یک جشنواره از کشور بیرون برود که نمی‌گذارند و متوجه می‌شود ممنوع از خروج شده است. هنوز هیچ توضیحی در این باره منتشر نشده، ولی برخی سایت‌ها تازه‌ترین مطلب طنز او در روزنامه‌ی شرق را بازنشر کرده‌اند، که این‌جا هم ‌می‌توانید آن را بخوانید:

ماجرای من و «اندی»
بهمن فرمان‌آرا
بهمن فرمان‌آرا: چندی است که دوباره قرص‌های ضدافسردگی من به خاطر زیادی مصرف کردن آن، اثر خود را از دست داده‌اند و دوباره کابوس‌های شبانه به سراغ من آمده‌اند. چند شب پیش در کابوسم تلفنی داشتم از آقای محمودرضا خاوری، ساکن کانادا که عین مکالمه را برایتان نقل می‌کنم:

خاوری: آقای فرمان‌آرا؟
من: بفرمایید، شما؟
خاوری: من، محمودرضا خاوری هستم.
من: بله به جا آوردم، حالا من برایتان چه‌کار می‌توانم بکنم؟
خاوری: آقای فرمان‌آرا، شما شماره‌ی «اندی» خواننده را دارید؟
من: نه قربان. می‌توانم بپرسم شما، شماره‌ی اندی را برای چه می‌خواهید؟
خاوری: می‌خواستم ازش بپرسم ما خوشگلا تا کی باید برقصیم.
من: قربان فکر نمی‌کنم حتی والده هم شما را خوشگل به حساب بیاورند. شما علاوه بر تمام بدهکاری‌هایتان، ۳۰میلیون تومان هم به خوشگلی بدهکارید و شما اگر با تمام پول‌هایتان بهترین جراحان پلاستیک را استخدام کنید آنها هم نمی‌توانند شما را شبیه محمدرضا گلزار بنمایند.
خاوری: تو اینو داری به من میگی با آن هیکل آلفرد هیچکاکی‌ات! من هنوز هم آنجا نفوذ دارم و اسمت را حتماً برای سوال و جواب رد خواهم کرد.
من: شما هر غلطی می‌خواهید بکنید به هر جهت شما حق دارید به ریش من و بقیه مردم بخندید ولی من اگر شماره اندی را هم داشتم به شما نمی‌دادم.

از خواب پریدم و فوری به دکتر جمشید لطفی، زنگی زدم و او را هم از خواب بیدار کردم. گفت چی شده این وقت شب زنگ زدی؟ ماجرا را گفتم و قرار شد فردا قرص‌های جدیدی برایم تجویز کند. اما صبح شد و کارهای روزانه به‌علاوه ترافیک و باران شدید، باعث شد که نتوانم به سراغ دکتر لطفی بروم. شب که شد از دوباره کابوس دیدن، می‌ترسیدم بخوابم تا اینکه از خستگی خوابم برد. در کابوسم دو مرتبه تلفن زنگ زد و من با ترس و لرز آن را جواب دادم.

کابوس: آقای فرمان‌آرا؟
من: بفرمایید شما؟
کابوس: به اسم، کار نداشته باشید شما شماره تلفن اندی را دارید؟
من: قربان من که شما را نمی‌شناسم ولی من اصلا با شیطان بزرگ ارتباطی ندارم که شماره‌ی اندی را داشته باشم. شما؟
کابوس: (با اکراه) من سلحشور هستم.
من: (خندیدم) شوخی می‌کنید. شما می‌خواهید از اندی راجع به آهنگ «خوشگلا باید برقصن» بپرسید؟
سلحشور: از کجا فهمیده‌اید؟
من: شما در منزل آیینه ندارید؟
سلحشور: تو خودت برو یک آیینه که تمام هیکلت را نشان بدهد، ببین می‌توانی پیدا کنی.

این‌بار وقتی از خواب پریدم خود را فوری به اورژانس یک بیمارستان رساندم و از بخت بدم نرس شب داشت به آهنگ خوشگلا باید برقصن گوش می‌داد و من بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم دکتر از من پرسید شما چند سال‌تان است؟ همسرم مطابق معمول زودتر از من جواب داد. ۶۵ سال و اندی. با شنیدن اندی، این‌بار برای همیشه بیهوش شدم. [منبع]

از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۴)
نویسنده: ژیلا بنی‌یعقوب

در گوشه‌ی سمت چپِ طبقه‌ی همکف در سالن ملاقات، مدت‌هاست که میزی هست که کارت‌های آبی‌رنگ ملاقات را روی آن قرار می‌دهند. جایی که ما هر هفته یکی از این کارت‌ها را بر می‌داریم و مشخصات خود و زندانی‌مان را می‌نویسیم و سپس آن را به متصدی‌های البته خوش‌اخلاق سالن ملاقات می‌دهیم و بعد آن‌ها ساعت یا ساعت‌های بعد ما را صدا می‌کنند تا برای ملاقات به طبقه‌ی دوم برویم. امروز وقتی به همان میز همیشگی مراجعه کردم، دیدم که کاغذی زیر شیشه‌اش گذاشته‌اند: «از پر کردن کارت ملاقات روی میز خودداری کنید.»

امروز مصطفی می‌خواست کارت ملاقات را روی میز پر کند... و ظاهراً همین سرآغاز یک جدل شده و بعد هم دو ـ سه نفر بر سر پسر جوانِ مقیسه ریختند و کتکش زدند.... نزد مأموری که نزدیک میز ایستاده بود، رفتم و پرسیدم: «راستی چرا از امروز اجازه نمی‌دهید که کارت‌ها را روی میز پر کنیم؟ مگر این میز از طلا و جواهر است که نگرانید ساییده شود؟»

مأمور که یک سرباز وظیفه بود گفت: «من که کاره‌ای نیستم، مافوقم این دستور را به من داده... اما اگر شما هم استدلال مافوق من را بشنوید، حق رابه او می‌دهید که چنین تصمیمی گرفته. گفتم: «خب، لطفاً بگو استدلال آقای مافوق چیست؟»

گفت:« اغلب کسانی که برای ملاقات می‌آیند و این‌جا کارت‌های‌شان را پر می‌کنند، زنان هستند. آن‌ها وقتی خم می‌شوند تا کارت‌شان را پر کنند، پشت به جمعیتی که پشت سرشان ایستاده‌اند، خم می‌شوند. خب خم شدن‌شان می‌تواند برای برخی از مردان که در پشت سر آن‌ها ایستاده‌اند، خوشایند باشد...»

بقیه‌ی حرف‌هایش را نشنیدم. گفتم: چی؟! اولاً که کسی که امروز به خاطر خم شدن و پرکردن کارتش روی این میز کتک خورد یک مرد بود نه یک زن! ثانیاً... [منبع]

+ کدام مهندس؟ ـ از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۳)
+ ممنوع از خروج ـ از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۲)

+ این ملک شخصی ست ـ از داستان‌های بی‌ویرایش امروز (۱)


پرسپولیس: داستان کودکی ـ ۱
تصویر جلد پرسپولیس ـ مرجان ساتراپینویسنده:  مرجان ساتراپی
مترجم: ناشناس

مرجانه ساتراپی در پرسپولیس دوران کودکی خود را در قالب مجموعه داستان کمیک نقل می‌کند.
وقایع داستان در سال‌های انقلاب و جنگ عراق می‌گذرد. او با نگاهی که کم‌تر فرصت بروز یافته، زندگی مردم را در آن سال‌ها به تصویر می‌کشد.

ترجمه‌ی فارسی این اثر را می‌توانید از این‌جا دانلود کنید و بخوانید. [+]

شجریان ـ مشیری
بشنوید +

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان‌كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران

هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران؟

چشم‌ها و چشمه‌ها خشک اند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، هم‌چنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد

آه باران، ای امید جان بیداران
بر پلیدی‌ها كه ما عمری ‌ست در گرداب آن غرق ایم
آیا چیره خواهی شد؟
آه باران...

پ.ن:
بسیار پیش می‌آید مثل امشب که آینه‌ی حال درونم را از میان بایگانی موسیقی می‌یابم و می‌نشانم کنارم در مقام همدل یا تو بگو رفیق دل یا هر چه دیگر از این دست. زیر صدای بارانی که هنوز می‌بارد و تنها صدای این شهر سوگوار است، و سنگین از نفس‌هایی که با چنگ و دندان بالا می‌آیند، سرگردانی ‌امشبم راه به این ترانه‌ی زخمی برد.

امروز مصاحبه‌ای می‌خواندم با یکی از دوستان نویسنده‌ی جوان که خیلی هم زحمت می‌کشد. بخشی کوتاه از این گفت‌وگو، در باره‌ی اسم رمان نویسنده‌ای دیگر:

پرسش: «قاراچوپان» اسمش دافعه نداره؟
پاسخ: نمی‌فهمم چرا اسم قارا چوپان باید دفعه داشته باشه. اگه این اسم دافعه داره اون‌وقت باید اسم «برادران کارامازوف» هم دافعه داشته باشه چون «کارا» یعنی همون «قارا» و امروز توی ترکیه قارا = کارا تلفظ می‌شه و داستایفسکی همین اسم رو روی یکی از شاهکارهای ادبیات جهان گذاشته و دافعه ایجاد نکرده...

اداره‌ی ممیزی کتاب و غیره!
دیدم رئیس وزارت ارشاد هم حرفی زده که گمان می‌کنم نخستین اذعان رسمی این باشد که اداره‌ی ممیزی ارشاد فقط اداره‌ی ممیزی «کتاب» نیست؛ اداره‌ی ممیزی «کتاب و نویسندگان» است!

گفته است: "ما بر اساس ضوابطی که شورای عالی انقلاب فرهنگی اعلام و به ما ابلاغ کرده است، عمل می‌کنیم. بخش عمده مربوط به کتاب می‌شود، ولی خود افراد نیز مهم هستند؛ مثل روزنامه‌ها که هم محتوای روزنامه مورد بررسی قرار می‌گیرد و هم کسی که درخواست مجوز کرده است. طبیعی ست به افرادی که بر ضد نظام فعالیت می‌کنند و معاند هستند، مجوز داده نمی‌شود."

و طبیعی ست که وقتی بعد از این همه سال، هنوز بر سر موارد ممیزی این همه آشفتگی موج می‌زند و بازار سلیقه‌ پرکالا ست، توقع اعلام فهرست رسمی نویسندگانِ مشمولِ این حکم و مهم‌تر، مستندِ محکومیت‌شان، توقعی ست بی‌جا و مانع کسب لابد!

نویسنده‌ی مهمان: پونه ابدالی

تصویر جلد داستان بلند « «قطار ساعت ۱۰ به لندن» نوشته‌ی پونه ابدالیداستان بلند «قطار ساعت ۱۰ به لندن» قصه‌ای دارد مانند تمام کتاب‌هایی که مجوز نگرفت.

سال ۸۷ نوشتنش را شروع کردم و سال ۸۸ تمام شد. دوسالی دست به دست ناشر و ممیز چرخید و سرآخر وقتی کلاغه به خانه‌اش رسید، خبری از مجوز نبود.

قصه‌ی من قصه‌ی جدیدی نیست که حالا برایش مرثیه بسرایم. بیش‌تر از این هم نمی‌توانستم نگهش دارم که بدجور توی چشم‌هایم زل زده بود و همین‌طور نگاهم می‌کرد و می‌گفت: که چه؟

احساسی دارم شبیه سربازان انتحاری جنگ‌های ژاپن. همان کامی‌زاکی اسمش را می‌گذارم. خلاصه‌اش احساس خوبی نیست.

کتاب را به صورت فایل پی‌دی‌اف روی نت و البته روی سایت نواک گذاشته‌ام. دوستان اگر مایل بودند می‌توانند هرطور که خودشان میخواهند لینک کتاب را در صفحات‌شان بگذارند. نظر بدهند و نقد کنند و حرف بزنند. این تنها راهی ست که انگار باقی مانده.

اگر خواستید و فکر کردید دارید کتاب را از قفسه‌ی کتابخانه برمی‌دارید، می توانید قیمتی را که دوست دارید به شماره حسابی که در خود کتاب داده شده بریزید.

دیگر حرفی نمانده. فرمان جنگنده‌ام دارد از دست‌هایم خارج می‌شود. [لینک دانلود کتاب ـ pdf]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.