خوابگرد قدیم

شیرینی زبان ـ ۷
سنگ و دهاننمی‌شود که نمایشگاه مطبوعات برگزار شود، خبرگزاری ایسنا هم در غرفه‌اش نشستی با عنوان «درست‌نویسی در رسانه‌ها» برگزار کند و من در این ستون به آن‌ بی‌توجه بمانم. گزارش این نشست را اگر بخوانید، شاید حرف چندان تازه‌ای دستگیرتان نشود. چه، خدمت و خیانتِ رسانه‌ها و مطبوعات، داستانی ست که یکسره نقل می‌شود؛ هر بار از زبانی و هر بار با بیانی.

یک سو ادیبان و استادان ادبیات در پناه فرهنگستان زبان ایستاده‌اند که جز برخی، اغلب نقد و کلام‌شان پر از باید و نباید است. یک سو هم برخی زبان‌شناسان که در برابر هر تیر کوچکی که از این سو انداخته می‌شود، به قدر یک لشکر سپر بلند می‌کنند. هر دو کار خود را می‌کنند، به‌درستی. و همین بحث‌های همیشگی در رسانه‌ها ست که می‌تواند موضوع زبان را برای خودِ روزنامه‌نگاران و در پی آن برای مردم زنده نگه دارد.

در همین نشست که ایسنا در ادامه‌ی کوشش‌های ستودنیِ همیشگی‌‌اش در این زمینه برگزار کرده، عالی‌جنابان انوشه و ذوالفقاری دیدگاه‌های قبلی خود در باره‌ی وضع زبان فارسی در رسانه‌ها و مطبوعات را طرح کرده‌اند. از دایره‌ی محدود واژگان روزنامه‌نگاران گفته‌اند. از اینکه ما بیش از سه‌ هزار مصدر و فعل در گذشته داشته‌ایم، اما امروز تنها از پنجاه فعل استفاده می‌کنیم. از اینکه دچار تنبلی فکری هستیم، رمان نمی‌خوانیم، فلسفه نمی‌خوانیم. از اینکه تنبلی ذهن، زبان ما را هم تنبل کرده است.

هم‌چنین از نقش مثبت مطبوعات گفته‌اند که اگر پیشگام درست‌نویسی نباشند،‌ پیشگام ساده‌نویسی هستند و در تاریخ ۲۰۰ ساله‌ی مطبوعات، گریبان ما را از چنگ لغت‌های غلمبه سلمبه‌ رها کرده‌اند و ما را به سمت زبان مردم برده‌اند. هرچند، در زمینه‌ی درست‌نویسی به دلیل سرعت و حجم زیاد نوشتار در مطبوعات، چندان موفق نبوده‌اند و هرچند هنوز نتوانسته‌اند بر زبان کهنه‌ی اداری اثر بگذارند. زبانی که به طرزی حیرت‌آور هنوز از سایه‌ی نگارش قجری بیرون نیامده و هر آدم عادی را هم هنگام نوشتن یک درخواست اداری یا حتا یک اعلان ساده‌ در بقالی نظیر «کارت شارژ همراه اول و ایرانسل موجود می‌باشد»، از سرِ تهران پرآشوب امروز یکراست می‌برد تا تهِ طهران قاجار.

می‌توانیم از بحث‌های مربوط به فرهنگستان زبان و نقدِ شیوه‌ی کار این نهاد بگذریم، اما استاد ذوالفقاری در همین نشست به بیماری «خودم» در نگارش نیز اشاره کرده و گفته است: ما در بحث نگارش و خط و زبان بحثِ «خودم» نداریم.

چند سال پیش یکی از دوستان ادبیاتی روزنامه‌نگار خیلی عتاب‌آلود نوشت که زبان فارسی زبان مادری او ست، پس هر جور دلش بخواهد آن را می‌نویسد. جمله‌ای سرراست با استدلالی ظاهراً کوبنده، اما درست مثل پدری خطاکار که فرزندش را با سیگار بسوزاند و بگوید فرزند خودم است، هر جور دلم بخواهد با او رفتار می‌کنم. همان قدر سرراست و همان قدر کوبنده. نکته این است که زبان فارسی زبان مادری او نیست، زبان مادری من و تو و ایشان و ما هم هست؛ میراثی هزارساله که خط آن در سیر تاریخ شکل گرفته و با فراز و نشیب با خط عربی آمیخته شده است. به تعبیر استاد ذوالفقاری در همین نشست، امروز ما خطی داریم که عربی نیست و فارسی ست و ویژگی‌های خاص خودش را دارد. باید با شیب ملایم و اعتدال، میراث هزارساله‌مان را حفظ و در عین حال اصلاح کنیم.

می‌توان سلیقه‌ای نوشت، می‌توان غلط نوشت، می‌توان بد نوشت، می‌توان هفت جمله با هفت فعل را تبدیل کرد به یک جمله‌ی یک صفحه‌ای با یک فعل، می‌توان به آیین نگارش بی‌توجه بود، اما نمی‌توان کم‌سوادی و تنبلی ذهنی و آشفتگی و در نگارش را گذاشت به حساب حقی که «خودم» بر گردن زبان مادری خودم دارم. این طور باشد، دیگر چه گردنی، چه مادری!

:: بازنشر از ستون «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]
:: شماره‌های قبلی این ستون را در این جا بخوانید. [+


پ.ن:
وَویرستار روزنامه باز هم زحمت کشیده و «می‌باشدِ» داخل متن را که عمداً برای مثال آورده‌ام، با «است» عوض کرده و جمله را از معنا انداخته است. خدایا به وَویراستاران ما ویراستاری بیاموز. آمین!


روزنامه صبا«مدتها بود که دیالکتیک گهگاه با دیرینه‌دوستم بانو ماهایا پطروسیان را، خط تلفن شهرى در انتهاى شب‌ها، مهیا می‌ساخت و تک گاهى از گفتمان‌ها، صرف اشتراک هر دو طرف در تأیید و تمجید از صوت و لحن خواننده‌ی فوق‌الذکر ـ که مرتضى پاشایى خان نامى قلمداد می‌شد ـ شده بود. آوایش از کاشانه‌ی بانو ماهایا، پاشیده بود بر سطح دَهَنىِ گوشى و خرامیده بود در دهانه‌ی گوشم...»


هول برتان ندارد. این را من ننوشته‌ام. این فقط بندی ست از یادبونامه‌ای که روزنامه‌ی «صبا» در صفحه‌ای ویژه‌ی مرتضی پاشایی به قلم مسعود بهارلو منتشر کرده است. البته برای قسمت قاجاری روح پاشایی و اِلا خودِ آن مرحوم که زبان ترانه‌هایش زبان صاف و راست همین مردم بود، نه زبان قریه‌ی طهران و مجسود و تونل گوش!

یک بند دیگر را هم بخوانید: 
«در پگاهى زردگون از پگاه‌هاى پاییزى قریه‌ی طهران، ساعتِ سوار بر هشت عقربه، بر دروازه‌ی آمفی‌تئاتر وحدت فرود آمد تا آوازه‌خوانِ مجسود را راهى عَدَن کند. جماعتى بالغ بر هزاران نفوس، مُستقَبلِ‌هاى جسد و ساعت بودند. بدرقه‌ی باشکوه مُستَقبلِ‌ها قرار بود، جوان نحیف را راهى قطعه‌ی هنرمندان کند و این پسندیده امیرِ ۳۱ ساله را بر امارتش بنشاند.»

واکنش‌های هواداران پرشمار پاشایی به مرگ غم‌انگیز او همه را شگفت‌زده کرد؛ از حکومت و دولت و رسانه‌ها گرفته تا گروه‌های دیگری از مردم که او را نمی‌شناختند و حتا خودِ هوادارانش. این وسط فقط جماعت اهل قلم و نگارش و ویراستاری از مسابقه‌ی انگشت به دهان شدن جا مانده بودند که الحمدلله روزنامه‌ی صبا به ضربتی زحمتش را کشید. حالا ما هم انگشت به دهان، بلکه انگشت به هر سوراخ دیگرمان مانده‌ایم و از این بابت در عین سوکواری، بسی شادیم!


فقط برای این که جان‌مان از شدتِ زور زدن در نرود، خواهش می‌کنم یک نفر محض رضای خدا بگوید معنای دقیق این تیتر چیست. چشم‌مان کور آن کسره‌ی «نامه» را هم خودمان قورت می‌دهیم. هر کس بتواند این تیتر را ترجمه کند، هزینه‌ی یک سال اشتراک «مطبعه‌ی یومیه‌ی صبا» را تقدیمش می‌کنم: مجلس‌نامهِ امارت يافتنِ پسنديده آن هنرمند محبوب [+ Pdf]

 

در باره‌ی کتاب «میدان ایتالیا» نوشته‌ی «آنتونیو تابوکی»
نویسنده‌ی مهمان: رها فتاحی

میدان ایتالیا۱. میدان ایتالیا به کتابخانه آمد

یکی از عادت‌هایی که هرگز دوست ندارم ترکش کنم، عادت ایستادن پشتِ ویترین کتابفروشی‌ها ست. دقیق یادم نیست این عادت از کی شروع شد اما دقیق می‌دانم آن‌قدر دستاوردهای خوبی برایم داشته که به ترک کردنش هرگز فکر نکنم.


بنا به همین عادت، چند سال پیش، پشتِ ویترین کتابفروشی‌ای ایستادم؛ از آن ویترین‌ها که کتاب‌ها را کفِ ویترین و به موازات زمین می‌چینند. روی جلدها چشم می‌چرخاندم که نگاهم روی یک طرح جلد قفل شد: تصویری محو از آدمی که صورتش به رنگ پرچم ایتالیا فیلتر شده در پس‌زمینه‌ای سفید و عنوان کتاب هم بود: «میدان ایتالیا».


میدان ایتالیا، از آن‌دست کتاب‌هایی بود که صرفاً به‌خاطر علاقه‌ی شدیدم به «ایتالیا»، خریدمش. البته بعد که بی‌هیچ فکری، پول کتاب را دادم، چشمم به نام «سروش حبیبی» افتاد، و فهمیدم انتخابِ از سرِ حادثه‌ام، به احتمال فراوان انتخاب خوبی است؛ هرچند «آنتونیو تابوکی» را تا قبل از خواندن کتاب نمی‌شناختم.


کتاب اما با سرنوشت مشابه بسیاری از کتاب‌هایی که از سرِ اتفاق به کتابخانه‌ی آدم وارد می‌شوند، سال‌ها در قفسه‌ی کتابخانه ماند و نمی‌دانم چرا هرگز به‌سراغش نرفتم تا اینکه چندی پیش و مابین «مرشد و مارگریتا» و «فرنی و زویی»، تصمیم گرفتم بخوانمش.


۲. سدهایی که زود شکسته می‌شوند

چند صفحه‌ی اول سخت پیش رفت اما بعد که با فرم کار آشنا شدم، دیگر زمینش نگذاشتم. فرمِ میدان ایتالیا چیزی ست که همین‌طور که کتاب را سرسری ورق می‌زنی به چشم می‌آید. فصول کوتاه، گاه دو پاراگراف، با شماره و نام‌گذاری کمی در میان فرم‌های رمان که مخاطب فارسی‌زبان می‌شناسد، غریب است.


کتاب به سه بخشِ زمان اول، زمان دوم و زمان سوم، تقسیم شده و هر بخش از حدود ۳۰ فصل. اما پیش از همه‌ی این‌ها فصلِ نخستی، همچون مقدمه با عنوان عجیبِ «گره باز شده است» قرار دارد، که انگاری گره‌ِ داستان را از همان ابتدا برای مخاطب باز می‌کند.


این روندِ غریب بودنِ فصل‌بندی که طی شود (حدود ۲۰ صفحه) یکی از سدهایی که شاید برای مخاطب ایجاد شود شکسته می‌شود و کتاب دیگر ول‌کنِ خواننده نیست. البته این فصل‌بندی روندِ خطی داستان را به هم نمی‌زند و داستان همچنان خطی روایت می‌شود. تابوکی البته تا پایان به فرمی که انتخاب کرده پایبند است و رمان را پس از بخشِ زمانِ سوم تمام نمی‌کند، بلکه فصلی با عنوان «ضمیمه» در انتهای کتاب می‌گذارد که بی‌هیچ تردیدی یکی از شگفت‌انگیزترین پایان‌بندی‌هایی ست که تا به امروز خوانده‌ام.


یکی دیگر از موانعی که شاید برای خواننده ایجاد شود و خواندنِ کتاب را در ابتدا سخت کند (البته این تنها برای مخاطب غیرایتالیایی‌زبان رخ می‌دهد) اسامی کتاب است. به‌خصوص این‌که چهار شخصیت کتاب، که سه‌تاشان نقشی تاثیرگذار دارند همه یک نام دارند: «گاریبالدو»؛ که برگرفته از نامِ «گاریبالدی» مبارزِ سرشناسی ست که علیه دیکتاتوری‌های اروگوئه و مکزیک و بعدها در اروپا جنگید.

 

رها فتاحی۳. تاریخ، تخیل؛ رمان ماندگار

میدان ایتالیا، معنای واقعی حضور تاریخ (این عنصر جدانشدنی) در رمان است. اگر یک دور رمان‌های شاخصی را که خوانده‌ایم مرور کنیم، می‌بینیم که در بیشتر این آثار، تاریخ، حضوری انکارنشدنی دارد. حال آن‌که در رمان‌های فارسی‌ای که در سال‌های اخیر منتشر می‌شود، تاریخ تنها نقش زمان را ایفا می‌کند و اگر تاریخی در داستان‌ها هست غالبا کارکردش به مشخص کردنِ بازه‌ی زمانی‌ای محدود شده که داستان روایت می‌شود. این شاید در کنارِ نبود «امرِ شگرف» و خیلی چیزهای دیگر، یکی از آن دلایلی ست که آنچه از میان این کتاب‌ها می‌خوانیم در ذهن‌مان نمی‌ماند.


در کنار این موضوع، جایگاهی که تابوکی برای تخیل قائل است نیز بسیار قابلِ اعتنا ست. تابوکی هرجا که لازم است به تخیل رو می‌آورد و این موضوع را اگرچه در لابه‌لای تاریخ به اندازه‌ی «دکتروف» در «رگتایم» پیش نمی‌برد، به‌خوبی موفق می‌شود که آن‌چه را در واقع زیرلایه‌ی وقوع حوادثِ تاریخی بوده، در قالب داستانش به‌خورد مخاطب بدهد. این امر علاوه ‌بر جذاب کردنِ داستان و تزریق امرِ شگرف به رمان، کمک می‌کند تا محتوای مدنظر نویسنده نیز فارغ از هرگونه شعارزدگی و در زیرلایه‌های داستان ارائه شود.


۴. با خواندن، تمرین کنیم

برای آن‌هایی که کتاب می‌خوانند تا ببینند دیگران چطور می‌نویسند و اگر خوب است سعی کنند از آن کمک بگیرند و اگر بد است، سعی کنند آن‌گونه نباشند، میدان ایتالیا کارگاهِ خوبی ست به چند جهت؛ پررنگ‌ترینش «رمانی کردنِ داستان کوتاه» است.


دورِ اولِ خواندن رمان که تمام شد، می‌توان داستان را با این خوانش خواند که چطور تابوکی توانسته چند داستان را مانند تار و پود قالی در هم ببافد و رمانی خلق کند که نتوان بخش‌هایی از آن را حذف کرد. این درهم‌تنیدگی اثر در کنار ایجازِ به‌جایش، تکنیک‌هایی را در اختیار خواننده‌ی علاقه‌مند به نوشتن قرار می‌دهد که می‌تواند به او برای خلق آثاری این‌چنین در هم‌تنیده و در عین حال، تشکیل‌شده از داستان‌هایی جدا کمک کند.


۵. ضمیمه

میدان ایتالیا، جدای از تمام این محاسنِ تکنیکی و فرمی، قصه‌ی خوبی هم دارد. قصه‌ای که اگر هیچ اطلاعی هم از تاریخ ایتالیا نداشته باشی، کشش لازم را برای خواندن کتاب ایجاد می‌کند. داستانی که می‌تواند عاشقانه باشد، حماسی باشد، یا حتا روایتی از زندگیِ غرق در تقدیر و عاری از اختیار.

پ.ن
۱ـ این را از پشت جلد کتاب بخوانید برای ترغیب: «سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجره‌ها کوچ کرده‌اند. می‌گفتند که اولین پنجره‌هایی که به پرواز درآمد، مال خانه‌ی کشیش بود. این پنجره‌ها بر فراز میدان پرواز می‌کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره‌های دهکده یک‌یک خود را از دیوارها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره‌ی رهبران خود دسته‌جمعی در آسمان بی‌کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و لنگه‌هاشان را به ضربی آرام، چنان که گفتی بال به هم‌زنان، مثل غازهای وحشی مهاجر به صورت صفی شکسته آغاز کردند.»

۲ـ بخش‌های این مطلب را به سبک خودِ تابوکی نام‌گذاری کردم.

عکس نویسندگانلیلا نصیری‌ها: انتشارات Contrasto کتابی منتشر کرده به اسم Writers: Literary Lives in Focus که شامل ۲۵۰ پرتره از نویسنده‌ها ست که عکاس‌های معروف دنیا از نویسنده‌های گوناگون گرفته‌اند. از عکسی که هانری کارتیه‌ برسون در سال ۱۹۴۷ از ویلیام فاکنر توی خونه‌اش در آکسفورد می‌سی‌سی‌پی گرفته تا عکسی که فیلیپ هالسمن از آلدوس هاکسلی گرفته که پریده هوا.

به گفته‌ی نیویورکر٬ کتاب گواهی‌ ست بر این ادعا که عکاسی پرتره تا چه حد می‌تواند بیانگر باشد. گُفریدو فُفی٬ که منتقد شناخته‌شده‌ای در حوزه‌ی ادبیات و هنر ایتالیا ست و البته کتاب را هم خودش طراحی کرده٬ در مورد هر کدام از این پرتره‌ها مطلبی نوشته که ضمیمه‌ی عکس‌ها ست. واقعاً انتخاب بهترین پرتره از بین این پرتره‌ها (حتا از همان تعداد محدودی که توی این لینک و لینک نیویورکر در دسترسه است) کار سختی‌ ست. یعنی هر کدام یک جوری دل و دین از آدم می‌برند. توصیه می‌کنم لینک زیر را باز کنید و ورق بزنید و حالَش را ببرید. روی جلد هم که می‌بینید، عکسی ست از ترومن کاپوتی‌. عالی.
سیاحت کنید [+]

شیرینی زبان ـ ۶
تسلیتاگر روزی از کارتان استعفا کنید، چه جور متنی می‌نویسید؟ این چه طور است: "احترماً اینجانب ... که افتخار همکاری با شما عزیزان را در آموزش و پرورش ... را با سمت معاونت ... را داشتم. حال که در سنگر دیگری جهت خدمت به کلیه همکاران محترم فرهنگی نصیب اینجانب گردید، بدینوسیله از کسب کلیه تجارب، همکاری و پیشنهادات شما همکاران محترم تشکر و قدردانی می‌نمایم. در ضمن چنانچه بنا به ضروریات اداری باعث تألم خاطر همکاران محترم را گردیدم حلالیت مطالبه می‌نمایم."


سرگیجه نگیرید، به‌خصوص از این همه «را» که دست‌ودلبازانه در این چند خط ریخته است. روزانه هزاران نامه با انشایی چپرچلاق از این دست نوشته می‌شود، اما خب فرق است میان اینکه نامه را «دفتر هماهنگی‌های مربوطه در شهرداری تهران و حومه» بنویسند با اینکه یک مدیر آموزش و پرورش آن را بنویسد و عیناً منتشر هم بشود.


بحث من اما این جور انشا و این همه «را»ی بلاتکلیف هم نیست. این نامه مطلعی هم دارد به مناسبت محرم با این عبارت: «ایام سوگواری سالار شهیدان بر همه تسلیت باد.» عبارت «تسلیت باد» را این روزها بر در و دیوار شهر و روزنامه و خبرگزاری و تلویزیون می‌بینیم و از دهان مبارک گویندگان رسانه‌ها هم بسیار می‌شنویم. چیزی شبیه و به قیاسِ «مبارک باد.» این «باد» چیست که از قدیم با آن تبریک‌مان را می‌گفتیم و حالا تسلیت را هم به جای بدهیم یا بگوییم، می‌بادیم؟


ادیبان به «باد» می‌گویند فعل دعایی که مخفف «بواد» است یعنی فعل بودن با الفِ دعا. از فردوسی ست این: «دی و فرودینت خجسته بواد / درِ هر بدی بر تو بسته بواد» ساده‌اش می‌شود «باشد». مبارک باد یعنی امیدوارم مبارک باشد. هم‌خانواده‌ی آن هم «بادا» ست که می‌گویند از تخفیف «بُوَدا» به دست آمده و کاربرد آن در زبان و ادبیات کهن بسیار بوده است. در قدیم برای فعل‌های دیگر هم این کار را می‌کردند. مثلاً کناد، شواد، مرواد، نمیراد، بماناد و نماناد. بیت معروف حافظ را که به یاد دارید: ساقیا آمدن عید مبارک بادت / وان مواعید که کردی مرواد از یادت


این جور فعل دعایی در زبان گفتار امروز ما هم کاربرد دارد. مثل همین «مباد» و «مبادا». فقط سعدی نبود که می‌گفت: «دل زیردستان نباید شکست / مبادا که روزی شوی زیردست» امروزه حتا کسانی که در کار شکستنِ دلِ زیردستان اند، در امر و نهی‌های هر روزه‌ی خود از «مبادا» زیاد استفاده می‌کنند.


با این وصف، استفاده از «باد» برای «مبارک» مفهوم است. مبارک یعنی خجسته، همایون و فرخنده. اما تسلیت به چه معنا ست؟ تسلیت را هم ما از زبان عربی گرفته‌ایم در معنای دلداری، اندوه بردن، دل‌آسایی و خاطرنوازی. حالا خودتان قضاوت کنید که «فلان عزا را تسلیت باد گفتن» دقیقاً چه معنایی دارد. دلداری باد؟ یعنی امیدوارم دلداری باشد؟


خیلی از گرفت‌وگیرهای ما در نوشتن و نیز در فهم نوشته‌ها و مطالب، برمی‌گردد به فکر نکردن و دقیق نشدن ما در خودِ واژه‌ها. ذهن انسان در درک زبان، بیش از تفکر عادت دارد به ذخیره کردن قالبیِ واژه‌ها. از همین رو ست که کودک تازه‌زبان‌بازکرده چون به زبانی که درگیر آموختن آن است می‌اندیشد، در کنار ذخیره کردن، بسیار بیشتر از ما با واژه‌ها بازی می‌کند و مثلاً به جای «پختی» می‌گوید «پزوندی». ذهن این کودک بسیار بیشتر از ما درگیر درکِ واژه‌ها و ساخت و ساز بیشتر آن‌ها ست. اما هر چه بزرگ‌تر می‌شویم، ذهن ما در فکر کردن به واژه‌ها تنبل‌تر می‌شود و روزی می‌رسد مثل امروز که معلم ما به جای نامه نوشتن، سینه‌خیز می‌رود و از همه جای شهر و رسانه‌ها هم به ما تسلیت باد می‌گویند، بی‌آنکه بدانند و بدانیم که نسبتِ این «باد» با «تسلیت» چیست.

بازنشر از ستون هفتگی «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد [+]

این روزها همه آیفون دارند؟ نه. ولی اغلب فارسی‌زبان‌هایی که آیفون یا آیپد دارند، ناخواسته یا ندانسته از کیبورد عربی استفاده می‌کنند، چون کیبورد فارسی در تنظیمات اولیه‌ی این ابزارها فعال نیست. در کیبورد عربی حروف «پ،گ،ژ،چ» پشت کلیدهای دیگر اند و دو جور «ی» وجود دارد که مایه‌ی عذاب است برای کاربر فارسی‌زبان. آن‌هایی هم که زحمت فعال کردن کیبورد فارسی را کشیده‌اند، برای ایجاد «نیم‌فاصله» مجبور به پشتک‌ و وارو زدن از طریق میان‌بر (شرت‌کات) می‌شوند. ضمن آنکه از نشانه‌های کسره و فتحه و ضمه و تشدید هم محروم اند و مجبورند کیبورد عربی را هم همیشه کنار دست‌شان داشته باشند برای این جور وقت‌ها.

حالا کیبوردی با نام «سیبورد» در آی‌تیونز ارائه شده که رایگان است، طراح و مجری آن یک گروه ایرانی ست، مشکلات کیبورد قبلی را ندارد و کار کردن با آن بسیار راحت است. به‌خصوص کلید مخصوص نیم‌فاصله‌ی آن برای امثال من به نفس راحتی می‌ماند که هر بار که فرو می‌رود، هم ممدِّ حیات است هم مفرّح ذات؛ بیرون آمدن هم ندارد! توضیحات خودِ طراح را که در بازار اپلیکشن آمده، در این جا می‌گذارم. البته چند کاستی هم این کیبورد دارد که برای توسعه‌دهندگانِ آن می‌نویسم، با این امید که در نسخه‌های بعدی آن‌ها را در کار آورند.
• لینـک سـایت رسـمی سیبورد [+]
• لینک دانلود مستقیم سیبورد از آی‌تیونز [+]


Seeboard: Persian Keyboard By Seebسیبورد
"سیبورد کامل‌ترین، سریع‌ترین و بهینه‌ترین کیبورد فارسی برای آیفون و آی‌پد و تنها کیبورد فارسی دارای قابلیت «کیبورد دو تکه» برای تایپ راحت‌تر در آیپد است.

با سرعت بالای سیبورد، طراحی گرافیکی بر اساس کیبورد استاندارد iOS، چینش بهینه‌ی حروف و از همه مهم‌تر «عدم نیاز به دسترسی کامل» سیبورد بهترین انتخاب شما در بین کیبوردهای فارسی خواهد بود.
(دسترسی کامل، به کیبورد شما اجازه می‌دهد به تمام کلمات و حروفی که تا بحال تایپ کرده‌اید دسترسی داشته باشد)

مزایا:

• تنها کیبورد فارسی دارای قابلیت کیبورد دو تکه برای تایپ راحت‌تر در آیپد.
• بی‌نیاز از دسترسی کامل، دیگر نگران حریم خصوصی خود نباشد.
• سرعت بالای ظاهر شدن و تغییر کیبوردها به نسبت کیبوردهای مشابه.
• استفاده از فونت زیبا و خوانای «ایران» که موقعیت کاراکتر‌های آن برای قرارگیری بر روی دکمه‌های کیبورد و خوانایی بیشتر توسط تیم سیب تصحیح شده‌اند.
• دارای دکمه‌های نیم‌فاصله و واکه‌های کوتاه (فتحه، ضمه و کسره) برای تایپ استاندارد فارسی
• پشتیبانی از برخی کاراکترهای پرکاربردِ عربی مانند تنوین و حمزه"


و اما کاستی‌های سیبورد و پیشنهادهای من:
• برای بی‌نیازی کامل سخت‌گیرانی چون من از کیبورد عربی و به منظور حرفه‌ای‌تر شدن سیبورد، بهتر است که کاراکترهای الف همزه‌دار «أ» و واو همزه‌دار «ؤ» هم اضافه شود.

• مهم‌تر از آن، خودِ همزه «ء» است که من هر چه گشتم، آن را پیدا نکردم. همزه در خط فارسی پرکاربرد است و نبودِ آن در این کیبورد نقص بزرگی محسوب می‌شود. در ضمن این همزه هم نه هیچ ربطی به حمزه دارد نه به آنتونی کویین. لطفاً در توضیح برنامه در آی‌تیونز، آن را با ح ننویسید. بنویسید همزه.

• جای کاراکتر عربی «ة» هم در این کیبورد خالی ست. درست است که این کاراکتر عربی ست، اما در برخی موارد در زبان فارسی هم استفاده می‌شود.
• تنها علامت گیومه در سیبورد همین گیومه‌ی فارسی به شکل « » است. بهتر است کاراکتر " هم به سیبورد اضافه شود.
• و آخر، خیلی‌ها عادت دارند با دوبار اسپیس نقطه بگذارند و هنگام تایپ هم صدای مجازی تایپ کردن را بشنوند. این امکان و این صدا روی کیبوردهای اصلی آیفون و آیپد هست، اما روی سیبورد نه.
• موارد دیگر را هم شاید دیگران کامنت بگذارند.

آب و هوای چند روز سالمحمدحسن شهسواری: یکی دو هفته پیش مطلبی نوشتم در مورد این که چرا این روزها جوان‌ها در چاپ مجموعه‌داستان وسواس ندارند. داستان‌ها یکدست نیست و نویسندگان روی همه‌ی داستان‌ها به نهایت توان خودشان کار نکرده‌اند.

فکر کنم چهار پنج سال پیش بود، آن زمان که خانم مرشدزاده سردبیر همشهری داستان بودند. من را دعوت کردند دفتر مجله‌ی همشهری داستان و گفتند نظرم در مورد مجله چیست. البته می‌دانستم خیلی از اهالی ادبیات را خواسته‌اند و نظر پرسیده‌اند. من هم شش شماره از مجله را زدم زیر بغلم و همه‌اش را دقیق خواندم و نظرم را دادم. بعد توی داستان‌ها به دو داستان از نویسنده‌ای برخوردم به نام آیین نوروزی که قیمت نداشت. معرکه بود. او در سیاق جریان شهر و شهود می‌نوشت. گرایش مورد علاقه‌ی من در داستان کوتاه. ادامه‌ی علی خدایی. مثل امیرحسین خورشیدفر.

پیگیر شدم از نویسنده‌ی محترم خانم سپینود ناجیان که آن زمان فکر کنم یکی از مسئولین بخش داستان مجله بودند. گفتند این آیین نوروزی خیلی هم جوان است. متولد ۱۳۶۹. یعنی آن زمان بیست و یکی دو ساله بود. مخم سوت کشید. خبر شدم تازه المپیادی هم بوده.

گذشت تا دو سال پیش که جناب آقای رئیس دانا، مدیر نشر نگاه، به من امر کردند بروم بخش ادبیات داستانی این نشر قدیمی را به عهده بگیرم. می‌دانستم مجموعه داستان چاپ نخواهم کرد. به همان دلایلی که در آن مطلب گفتم. در نشر نگاه که بودم تنها گزینه‌ام برای چاپ مجموعه داستان، آیین نوروزی بود. با خانم ناجیان تماس گرفتم. محبت کرد و شماره‌ی آیین را داد. باهاش تماس گرفتم. ای وای این پسر چه قدر نازنین است. به اندازه‌ی یک مجموعه، داستان داشت. فرستاد. خواندم. با این که در حضور خیلی نرم است اما خیلی خیلی سرکش است. چهار ماه داستان‌ها را گرفتم و برگرداندم. یک خرده البته حرف گوش کرد اما نه همه‌ی حرف‌ها را. مثلا در مورد پایان‌بندی داستان‌هایش سرتق بازی درآورد. امیدوارم زمان نشان دهد آیین درست می‌گفته.

کمابیش یقین داشتم مجموعه‌ی «آب و هوای چند روز سال» آیین نورزوی خوب است. اما جایزه‌ی ادبی بوشهر که برگزار شد دیگر اطمینان پیدا کردم. چون آن جا علی خدایی که تقریبا همه‌ی داستان کوتاه‌ها را می‌خواند، معتقد بود مجموعه داستان «آب و هوای چند روز سال» خوب است. حالا البته عجیب نبود نظر آقای خدایی. چون آیین نوروزی کمابیش در حال و هوایی نزدیک به داستان‌های خودش می‌نویسد. همان شهر و شهود. البته آیین نوروزی به لحاظ سبک و نگاه به جهان، خیلی با علی خدایی تفاوت دارد داستان‌هایش. وقتی آقای محمود حسینی‌زاد گفت این مجموعه بهترین مجموعه داستان دو سال اخیر است که خوانده، دیگر خیالم راحت شد. نمی‌دانید محمود حسینی‌زاد چه قدر بی‌رحم است در مورد داستان معاصر فارسی. ولش کنیدَ با کمربند می‌افتد به جان داستان و رمان این روزها، و به خصوص نویسندگانش. مهدی یزدانی خرم هم این مجموعه را در نظرخواهی مجله‌ی تجربه سومین مجموعه داستان سال قبل اعلام کرد.

متاسفانه بخش بازاریابی، تبلیغات و به خصوص پخش نشر نگاه در مورد ادبیات داستانی معاصر، کم‌کار و ضعیف عمل می‌کند. کتاب خوبی مثل همین کتاب یا داستان بلند جالب «بی‌مترسک» علی غبیشاوی خیلی کم دیده شد. یا داستان بلندِ خوشخوان «پیشانی شکسته‌ی مجسمه‌ها» فرهاد خاکیان دهکردی که اصلا دیده نشد. مقایسه کنید با رمان‌های چاپ شده در نشر حرفه‌ای چشمه که در همین زمان منتشر شد. امیدوارم با حضور خانم فرشته احمدی، این مسائل بسیار مهم در این نشر قدیمی و جاسنگین حل شود. نشری که وقتی تقریبا همه‌ی ناشران (به جز چشمه و ققنوس و اندکی هم ثالث و افق و روزنه) رو از ادبیات معاصر برگردانده‌اند، آغوش برای آن گشوده.

حاصل بحث و پیشنهاد
خلاصه اینکه ای خوانندگان خوابگرد، دوستداران داستان کوتاه، غیرادبیاتی‌ها، به خصوص جوان‌ها!
همان طور که در چند سال گذشته هر کس مجموعه داستان خوب از نسل جدید داستان‌نویسان می‌خواست، من «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود» و «برف و سمفونی ابری» را پیشنهاد می‌کردم، این روزها با خیال راحت «آب و هوای چند روز سال» را پیشنهاد می‌کنم.

و دست آخر این که این یادداشت باعث نشود فکر کنید آیین نوروزی در حد ربیحاوی و عبداللهی یا یادعلی و آبکنار می‌نویسد. حتی خورشیدفر و اسماعیلی و حبیبی هم که خیلی داستان‌هایشان را دوست دارم در حد آن نسل طلایی نیستند. این هم برای ثبت در پرونده.

و همین جا از نویسندگان جوان و هم‌نسل آیین نوروزی که امکان چاپ داستان‌هایشان را مثلا در همشهری داستان و جاهای معتبر دیگر نداشته‌اند، معذرت می‌خواهم. نمی‌دانم چرا ولی واقعا صمیمانه ازشان معذرت می‌خواهم. همان‌هایی که هنوز نتوانسته‌اند مجموعه داستان چاپ کنند. تک داستان‌های بسیار بسیار عالی ازشان در جشنواره‌های داستان کوتاه خوانده‌ام. البته خیلی‌هاشان مثل آیین نوروزی پشتکار این را ندارند که هشت داستان خوب جور کنند. معمولا یکی دو داستان خوب بیشتر ندارند. برخی هم مثل دوستی که پای مطلب قبل کامنت گذاشته بود، چاپ نشدن مجموعه داستان‌های خوب را، ناتوانی شناخت کارشناسان نشر می‌داند. الله اعلم.
با این همه، کتاب آیین نوروزی مجموعه‌ای تر و تمیز و قابل پیشنهاد است.

*مجموعه‌داستان آب و هوای چند روز سال، آیین نوروزی، ۱۳۹۲، ۱۰۴ صفحه، ۵هزار تومان، نشر نگاه

پیشگفتار کتابی در راه انتشار
فرزانه خجندی* را فروغ تاجیکستان لقب داده‌اند. در باره‌اش گفته‌اند که همیشه مشهورترین‌ها بهترین‌ها نیستند، اما فرزانه هم بانوی شعر امروز تاجیکان است، هم از پرفروغ‌ترین چهره‌های ادبی این دیار. از شعرهای فرزانه در ایران، یکی دفتر «پیام نیاکان» چاپ شده در سال ۱۳۷۵ است، یکی هم «سوز ناتمام» در سال ۱۳۸۵. آنچه می‌خوانید، پیشگفتار کتابی هنوزمنتشرنشده است از دوست ادیب و بزرگوارم مهدی جامی، که آن را با «افزوده‌ای» کوتاه برای انتشار در خوابگرد فرستاده است.
* Фарзона ـ Иноят Ҳоҷиева


گزیده‌ی ۱۰۰ شعر فرزانه خجندی به مناسبت ۵۰ سالگی‌اش
لندن، ۲۰۱۴
پیشگفتار
فرزانه خجندیفکر تدارک این کتاب وقتی پیش آمد که قرار شد برای شرکت در مراسم زادروز فرزانه بانوی خجندی راهی تاجیکستان شوم. فرزانه بانو در نوامبر ۲۰۱۴ پنجاه ساله می‌شود. با خود فکر کردم چه می‌توانم هدیه برم. دیدم هیچ چیزی بهتر از شعر خود فرزانه نیست. نخست نیت کردم که از غزل‌های او ۵۰ غزل برگزینم و با دو خط سیریلیک و فارسی منتشر کنم و ۵۰ جلد از آن را برای او ارمغان برم. سپس نیت را ۱۰۰ غزل کردم تا فال نیکویی باشد برای صدساله شدن‌اش. سیریلیک را هم کنار گذاشتم تا کتابچه حجمش کمتر شود. در کار که وارد شدم، دیدم برخی از شعرهای او هست که نمی‌شود کنار گذاشت، اما غزل نیست. مثنوی ست یا چارپاره. پس این‌ها را هم وارد گزینه‌ها کردم، اما تأکید همچنان بر غزل‌ها ماند. چند شعری از کارهای شعر منثور او هم برگزیدم و این را منحصراً از کتابچه‌ای اختیار کردم که گزیده‌ای از کارهای او ست که در خجند ترتیب یافته اما هنوز منتشر نشده است. عمری باشد، آن گزیده را هم به مناسبت نوروز آینده منتشر خواهیم کرد. یعنی به همت همین جمع دوستانی که این گزیده‌ی ارمغانیه را منتشر می‌کنند.

 

می‌خواستم این دفتر را نخست نامی بدهم که در آن خجند باشد. مثل آیینه‌ی خجندی. بعد به این نکته منتقل شدم که این آیینه‌ای از غزل‌های فرزانه بانو ست که برای خود او هدیه می‌برم. پس بهتر است نامش آیینه‌ای برای دوست باشد. اما وقتی به این نیم‌مصرع او رسیدم که "مرا ای شعر ترمیم دگر کن" دانستم که نام کتاب همین است و همین بهترین بیان است از سبک شعری و طرز نگاه و روش زبانی شاعر فرزانه‌ی ما.

 

برای اینکه گزیده از بابت روش کار به نسبت قابل اطمینان باشد، یک بار مجموعه‌ی سه جلدی منتخب آثار فرزانه با نام «قطره‌ای از مولیان» مرور شده است و در این کار، همسرم شهزاده که بر خط و بیان سیریلیک مسلط است، یار و یاور من بوده است. غیر از این، از دو مقاله‌ی خوب در معرفی و تحلیل کارهای فرزانه سود جسته‌ام و به گزینش آن‌ها از شعر فرزانه توجه داشته‌ام. بخشی از کارها هم یا در خاطره‌ی من بوده است یا در خاطره‌ی شهزاده و اهمیتی در فکر و فرهنگ تاجیکان داشته است. مثلاً او از شعرهای فرزانه در سفرش به سمرقند خاطره داشت و من از شعرهایی که فرزانه اول بار که او را دیدم و برایم خواند و ضبط کردم، خاطره داشتم. آن موقع برنامه‌هایی برای معرفی چهره‌های امروز فرهنگ تاجیک برای بی‌بی‌سی فارسی تهیه می‌کردم.

 

معیار من برای گزینش شعرها این بوده که چقدر عاطفه در بیت نخست ریخته شده است و این عاطفه چقدر با آنچه غزل نو می‌خوانیم همخوان است. باور دارم که بیت نخست هر شعرِ خوب، از راه الهام به ذهن و زبان شاعر وارد می‌شود. شاعر از آن بیت اول سرشار می‌شود و باقی غزل شاخه‌هایی ست روییده بر این ریشه. جز اینکه درخت شعر ریشه در آسمان دارد. وارونه است. ریشه‌هایش از آفتاب تغذیه می‌شود.

 

پس می‌توان گفت که در غزل‌ها و دیگر شعرهای این دفتر، دو چیز مشترک است: عاطفه‌ی قوی که شاخص حسن مطلع است و دیگر نو بودن زبان و بیان. در عاطفه‌ی قوی بحث‌ها کرده‌اند، اما در این جا یکی شمّ زبانی را اساس گرفته‌ام و یعنی روش شهودی را و دیگری نوکاری در بیان را که می‌توان آن را با میزان «آشنایی‌زدایی» سنجید. به جز این، در نو بودن این اعتبار هم هست که از زبان کلاسیک غزل جدا می‌شود و به بیان امروزیان نزدیک می‌شود. زبانش ساده و صمیمی ست. تعبیرهای پیچیده و فنی ندارد. تصویرها به آب روان نزدیک‌تر است. خراسانی ست تا عراقی. رودکی‌وار است تا خاقانی‌وار. روایی ست تا خطابی. و شادمانگی یا اندوهی انسانی در آن هست.

 

یک نکته‌ی آخر هم اینکه طبعاً انتخاب من از دیدی ایرانی انجام شده است. یعنی تلاش کرده‌ام شعرهایی که برای خواننده‌ی ایرانی روان و فهما ست انتخاب کنم. شعرهایی که پیچیدگی‌های زبانی و واژگانی داشته یا به رسم و آیین‌هایی اشاره می‌کرده که در فرهنگ عمومی مخاطب ایرانی نیاز به توضیح دارد، از دایره‌ی گزینش کنار گذاشته‌ام تا مخاطبی که با پس‌زمینه‌ی فرهنگ تاجیکی کمتر آشنا ست، هر چه روان‌تر با شعر فرزانه ارتباط برقرار کند و بدون توضیح و بدون واسطه آن‌ها را بخواند و لذت ببرد. در عین حال، از دادن پاره‌ای از توضیحات در برخی موارد هم گریزی نبوده است. این دست توضیحات که کوشیده‌ام زیاد و حواس‌پرت‌کن نباشد، در پای هر شعر آمده است. ترتیب ثبت شعرها هم الفبای قافیه است. یعنی شعری که به «آ» ختم می‌شود در آغاز آمده و شعری که به «ی» ختم می‌شود در اواخر کتاب. این، کار را برای جستجوی یک غزل معین هم آسان‌تر می‌کند. در مورد شعرهای دیگر هم که مثلاً مثنوی یا چارپاره بوده، اساس را قافیه‌ی مصرع اول گرفته‌ام.


 

وزن این غزل‌ها و دیگر شعرها عموماً هموار است و موسیقی دلنوازی دارد. اما چون با لهجه‌ی دیگری نوشته شده، خواننده‌ی ناآشنا با لهجه‌ی تاجیکی ممکن است گاه برای درست خواندن شعر کمی تأمل لازم داشته باشد. تفاوت اصلی در شیوه‌ی تلفظ مصوت‌ها ست. مثلاً برخی مصوت‌ها در تاجیکی طوری تلفظ می‌شود که هم در جای یک هجای بلند می‌تواند قرار گیرد و هم در جای هجای کشیده. شاخص آن‌ها خودِ کلمه‌ی «تاجیک» است. این کلمه که در قرائت فارسی ایران یک هجای بلند و یک هجای کشیده دارد، در قرائت تاجیکی می‌تواند به دو هجای بلند تبدیل شود: تاجک؛ و توجه به این نکته در خواندن بقاعده‌ی شعرها و خارج نشدن از وزن ضروری ست. همین‌طور است برخی کلمه‌های دیگر که در فارسی کشیده‌تر از تاجیکی تلفظ می‌شود. مثلاً آلو که در شعر فرزانه معمولاً به صورت خفیف‌تر تلفظ شده است (نزدیک به تلفظ لو در والور). املا و تلفظ برخی کلمات خارجی هم با توجه به همین شیوه‌ی گویشی متفاوت است. مثلاً «سلان» شیوه‌ی تاجیکانه از کلمه‌ی سالن است یا «سگار» همان سیگار است. در گروهی از کلمات هم شیوه‌ی ادای تاجیکی مصوت کوتاه را به بلند تبدیل می‌کند. از این گروه جین (به جای جن) یاد کردنی ست. البته این تفاوت‌ها هر جا بوده در پانویس یادآوری شده است.

 

قاعده این است که هر جا با کلمه‌ای برخورد کردید و دیدید با وزنی که شما به آن می‌دهید کاملاً منطبق نیست و شعر را ناموزون می‌کند، باید بدانید که شاعر تاجیک‌زبان آن را به شیوه‌ای دیگر تلفظ کرده است. خواننده‌ی آشنا با زبان متون فارسی می‌داند که از این دست دگرخوانی‌ها در شعر قدیم هم بسیار است که ناشی از تنوع تلفظ‌ها ست و تغییر آن‌ها در طول زمان یا از یک حوزه‌ی زبانی به حوزه‌ی دیگر. شاخص این نکته هم همان مصرع مشهور مولانا ست: گرچه باشد در نوشتن شیر شیر. ایرانی امروز این هر دو «شیر» را یک جور تلفظ می‌کند، ولی تاجیکان آن را به درستی به دو صورتِ متفاوت تلفظ می‌کنند (شیر و شِر؛ این دومی همان تلفظی ست که عملاً «شعر» در فارسی ایران تلفظ می‌شود: /شر/ و این روزها در وام‌واژه‌ی پرکاربرد فیسبوک نیز زیاد می‌بینیم: شر کردن / همخوان کردن در مقابل واژه‌ی انگلیسی share).

 

در باب قافیه هم شعر تاجیک خرق عادت‌هایی دارد که ناشی از تفاوت خط است. به دلیل تسلط خط سیریلیک که تمایز صورت‌های هم‌آوا در صامت‌های زبانی را نشان نمی‌دهد ( ه /ح، ض/ز و مانند آن‌ها) گاه واژه‌ای به صرف هم‌آوایی با واژه‌ی دیگر قافیه شده است. در این شعرها مثلا یک مورد از قافیه شدن «اندوه» با «روح» دیده می‌شود. در تفاوت‌هایی که خط ایجاد کرده، افتادن «عین» از آخر برخی کلمات هم قابل ذکر است. مثل اجتماع که گاه در قافیه به صورت «اجتما» آمده است.

 

شعر فرزانه در اندرونه‌ی خود دنیای ویژه‌ای هم دارد. شعر او را معمولاً با فروغ یا سپهری می‌سنجند. فرزانه به هر دوی آن‌ها ارادت دارد، اما زبان و بیان و دنیای او دیگر است حتا وقتی آشکارا رگه‌ی تاثیرش از این دو شاعر پرآوازه را می‌بینیم. منتقدان ایرانی در سنجش فرزانه با فروغ احتمالاً نظر به تقریب ذهن داشته‌اند تا مخاطب ایرانی جنس کار فرزانه را پیشاپیش بشناسد. شعر فرزانه بی‌تردید تأثیر بزرگی در شعر تاجیکی دارد و از این بابت چه بسا بتوان او را همسنگ فروغ دانست. اما دنیای او دنیایی ست که میان فکر و فرهنگ روسی و تاجیکی و ادب قدیم و جدید فارسی شکل گرفته است. تأثیر آشنایی با ادبیات قدیم در کار فرزانه بسیار بیشتر و روشن‌تر است تا فروغ. دنیای فروغانه چه بسا بیشتر متاثر از ادبیات غرب است. گرچه نهایتاً آنچه به هر دو شاعر اعتبار می‌بخشد نه این است و نه آن، بلکه صمیمیتی ست که با خود و خواننده دارند. آن‌ها پیرو هیچ‌کس نیستند گرچه از بسیاری کسان آموخته‌اند. آن‌ها خودِ خودشان هستند و مثل هیچ‌کس نیستند. 

 

***

 

افزوده: در این شعرها سه شعر هست که مشخصاً برای سه نفر از شخصیت‌های تاجیک سروده شده و هر سه‌ی آن‌ها اکنون دیگر نیستند. استاد محمد جان شکوری بخارایی همین دو سال پیش درگذشت؛ استاد محمد عاصمی خجندی که در مرداد ۷۵ به تیر دشمنان ترور شد؛ و استاد لایق شیرعلی شاعر مردمی تاجیک و زاده‌ی پنجکنت دیار رودکی که در سال ۷۹ به دیار ابدی رفت. شعری را که فرزانه برای استاد شکوری نوشته است برای خوانندگان خوابگرد انتخاب کرده‌ام. آن‌ها که استاد شکوری را از نزدیک دیده باشند می‌بینند که فرزانه چه خوب او را با واژه‌ها نقاشی کرده است:

 

دلی آور که چون دریا بلوری ست

صدایش مژده‌ی گل‌های سوری ست

 

چنین دل را دل من می‌شناسد

دل پاک محمدجان شکوری ست

 

تحمل‌های ایوبانی او

بگوید: معنی مردی، صبوری ست

 

 گرفتاریم بر آن جذب صادق

که غیبش پیش ما فرخ حضوری ست

 

چه بی‌مثل است این فرخنده ترکیب

به سیما آدم و بر خلق، نوری ست

شیرینی زبان ـ ۵
نمایه‌ی چند غلط
چهل سال پیش همسایه‌ای داشتیم، اسمش بود جواتاغار. بچه بودم و خیال می‌بافتم که نسبت این همسایه‌ی ما با تغار ماست چیست یا چی بوده که همچو اسمی برایش ساخته‌اند. جواتاغار برای من جواتاغار ماند تا مُرد و اعلامیه‌اش را زدند روی دیوار: مرحوم مغفور جوادآقا سورانی. برای اولین بار اسمش را به جای شنیدن، دیدم و تازه فهمیدم که جواتاغار در اصل جوادآقا بوده و هیچ تغاری هم نداشته. اگر فکر می‌کنید به کسی گفتم، اشتباه می‌کنید.

این خاطره با من ماند تا بزرگ‌تر شدم و فهمیدم که بیشتر غلط‌های املایی در روند نوشته شدنِ شنیدار است که به وجود می‌آیند. مثل «ان.پی.تی» که یکی از نمایندگان مجلس که صورت انگلیسی‌اش را درست ندیده بود، آن را در طرح پیشنهادی‌اش «ام‌.پی‌.تی» نوشت و کلی هم دشمن‌شاد شد از این غلط. البته این یک مثال نادر است، چون اغلب این غلط‌ها در سایه‌ی همزیستی زبان فارسی با عربی و همنشینی واژگانی آن‌ها رخ می‌دهد.

در اوج گرد و خاک ناشی از اسیدپاشی زنجیره‌ای معروف، یکی از معاونان رئیس‌جمهور گفت که اسیدپاشی باعث می‌شود فرد از «حَیّز انتفاع» ساقط شود. خیلی‌ها برآشفتند از این نوع نگاه به قربانیان اسیدپاشی که اغلب زنان اند، ولی مشکل فقط این نبود. خبرگزاری‌ها اصطلاحی را که شنیدند، به اشتباه نوشتند «حیض انتفاع». حیز یعنی جا و مکان و انتفاع هم یعنی نفع بردن، و ساقط شدن از حیز انتفاع یک اصطلاح حقوقی و فقهی برگرفته از زبان عربی ست به معنای از کار افتادن و به درد نخوردن. هیچ ربطی هم به حِیض ندارد.

حالا اگر آب دست‌تان است، اسید هم باشد فرقی نمی‌کند البته، بگذارید زمین و گشتی بزنید در خبرگزاری‌ها و وبلاگ‌ها تا ببینید که «حیز انتفاع» را نه فقط «حیض انتفاع» می‌نویسند که برخی از آن‌ها، عین را هم می‌اندازند و می‌نویسند «حیض انتفا». انتفا یعنی چه؟ یعنی نیستی و نابودی. مثلاً به نقل از احمد توکلی نوشته بودند «جنبه‌ی نظارتی مجلس را از حیض انتفا نیندازید.» اولین کامنت را هم آدم بیکاری مثل من نوشته بود که غلط است، ولی غلط املایی استوار و پابرجا سر جا مانده بود و هنوز هم مانده است و باقی هم خواهد ماند و تکرار هم خواهد شد.

حالا اینکه حضرات اصلاً چه اصراری دارند که سواد نگارشی دیگران را رعایت نکنند و این اصطلاحات علمایی را به کار ببرند، باید از خودشان بپرسید. اما همه‌ی این غلط‌های املایی از همین جنس اصطلاحات علمایی نیست. مثلاً درست است که وقتی جرم افراد با ادله‌ی قانونی و شرعی ثابت شود به عدالت نزدیک‌تر است، ولی املای ادله ربطی به املای عدالت ندارد که در نقل قول از منتجب‌نیا می‌نویسیم عدله. و درست است که آب مایع است، ولی آب مایه‌ی حیات است نه مایع حیات. و درست است که اغلب کسی ضرب‌الاجل می‌دهد که عجله دارد، ولی برای مهلت دادن ضرب‌الاجل می‌دهد نه ضرب‌العجل. از این غلط‌های ناشی از شنیدار بسیار داریم: نهله به جای نحله؛ توجیح به جای توجیه. قائله به جای غائله؛ الارقم به جای علی‌رغم؛ اجالتاً به جای عجالتاً؛ فارق‌التحصیل به جای فارغ‌التحصیل؛ متنابه به جای معتنابه؛ راجب به به جای راجع به و...

از غلط املایی نمی‌توان فرار کرد، در هیچ زبانی. ولی می‌توان غلط‌های ناشی از شنیدار را با کمی دقت و جست‌وجو کم کرد تا نوشته‌ی ما از حیز انتفاع با «ز» و «ع» ساقط نشود!

پ.ن
۱ـ ین مطلب با حذف اشاره‌ها به ماجرای اسیدپاشی، در ستون هفتگی «شیرینی زبان» روزنامه‌ی اعتماد منتشر شده است.
۲ـ ویراستار محترم روزنامه زحمت کشیده و در این متن که موضوع آن غلط املایی ست، املای درست «علی‌رغم» به جای «اَلارقم» را حذف کرده و به جای آن گذاشته «با وجود» و احتمالاً کلی هم کیفور شده از این کار. وقتی ویراستارها مثل ماشین رفتار کنند، وقتی ویراستارها همان نمونه‌خوان‌ها باشند، وقتی هر کسی با هر شغلی یک عدد «وَویراستار» هم باشد، نتیجه‌اش می‌شود اتفاقاتی مضحک شبیه این. در آینده در باره‌ی شغل «وَویراستاری» جداگانه خواهم نوشت.

دانلود رایگان یک مجموعه‌داستان تازه
بوی خون خرشش سال پیش در خوابگرد نوشتم: "اگر پارسال امیرحسین خورشیدفر «پدیده»‌ی داستان کوتاه بود با مجموعه‌ی زیبای «زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش می‌رود»، بی‌شک امسال حافظ خیاوی «کشف» داستان کوتاه ایران است، با این تفاوت که خیاوی نه از پیشینه‌ی ادبی خورشیدفر بهره‌مند بوده و نه هم‌چون او در فضای ادبی محافل ادبی پایتخت نفس کشیده، که اصلاً در مشکین‌شهر زندگی می‌کند." حافظ خیاوی مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد» را در سال ۸۷ منتشر کرد و در دومین جایزه‌ی ادبی خدابیامرز «روزی روزگاری»، به عنوان نویسنده‌ی بهترین مجموعه‌ی سال معرفی شد. از خیاوی یکی دو سال قبل از آن فقط داستان «دختر باتوم‌خور» در کتابخانه‌ی خوابگرد منتشر شده بود. بعد از شش سال، حالا او مجموعه‌ی دومش را منتشر کرده، البته روی سایت شخصی‌اش در اینترنت. حال و هوای داستان‌های خیاوی آدم را یاد «غلامحسین ساعدی» از نوع به‌روز‌شده‌اش می‌انداخت که البته ربطی به داستان «دختر ِ باتوم‌خور» او ندارد. به نظر می‌رسد این حال و هوا در مجموعه‌ی دوم او نیز جریان دارد.

:: مجموعه‌داستان «بوی خون خر» را از این جا دانلود کنید [+]
:: داستان «دختر باتوم‌خور» را این‌جا بخوانید [+]
:: با حافظ خیاوی بیشتر آشنا شوید [+]
:: یادداشت احمد غلامی در باره‌ی «مردی که گورش گم شد» را این جا بخوانید [+]
:: یادداشت خوابگرد در باره‌ی «مردی که گورش گم شد» هم این جا ست [+]

این هم بخشی از آن یادداشت قدیمی: از مجموعه‌داستان «مردی که گورش گم شد» عطر و آوایی بسیار لذت‌بخش و تازه به مشام می‌خورد و به گوش می‌رسد. کم نیست این که بتوانی با نثری چنین روان و بی‌تکلف، بی‌هیچ نمایشی از تکنیک‌های ملال‌انگیز و رایج ادبی این روزها و دور از فضاهای تک‌ساحتی مثل داستان‌های موسوم به «آپارتمانی»، داستان‌هایی بنویسی که هم رنگ ملایمی از بومی‌نگاری دارند، هم لذتِ گم‌شده‌ی داستان‌خوانی را نصیب خواننده می‌کنند، هم به دلیل رسوخ نگرش انسان‌شناختی و هستی‌شناختی نویسنده در لایه‌های زیرین ماجراهایی گاه بکر و گاه غریب، «جهان داستانی» ویژه‌ای خلق می‌کنند به این‌ها بیفزایید زبان شوخ و شنگی که متأثر از همین نگرش نویسنده به دنیای بومی خود، در همه‌ی داستان‌ها حضوری دل‌انگیز دارد و ما را به ظرافت، به نقطه‌ی دید فلسفی نویسنده می‌رساند...

بخشی از مقاله‌ی «زبان در خدمت باطل» نوشته‌ی دکتر محمدرضا باطنی
محمدرضا باطنیبعضی از کلمات زبان بار عاطفی مثبت دارند، یعنی در شنونده عواطف و واکنش‌های مطلوب برمی‌انگیزد؛ بعضی دیگر بار عاطفی منفی دارند، یعنی شنیدن آنها عواطف و واکنش‌های ناخوشایند برمی‌انگیزد؛ بعضی دیگر نیز خنثا هستند. البته همه کلمات زبان را نمی‌توان به سادگی در یکی از این سه طبقه قرار داد. از سوی دیگر، کلماتی نیز که بار عاطفی مثبت یا منفی دارند از نظر درجه انگیزش یا قدرت تحریکی یکسان نیستند: بعضی شدیدتر و بعضی ضعیف‌تراند. با این همه، می‌توان این طبقه‌بندی را اصولاً درباره کلمات زبان صادق دانست.


شاید ذکر مثالی روشن‌کننده باشد. بلند، دراز، و رشید سه کلمه‌ای هستند که شما ممکن است برای توصیف قد کسی به کار ببرید (قد بلند، قدر دراز، قد رشید). هر سه کلمه یک معنی دارند و آن این است که اندازه قد شخص مورد بحث از حد معینی بیشتر است. ولی بلند از نظر بار عاطفی خنثا ست، در حالی‌که دراز دارای بار عاطفی منفی و رشید دارای بار عاطفی مثبت است. این گفته معروف که «بشین و بفرما و بتمرگ هر سه یکی است اما هر کدام جایی دارد» دقیقا بیان‌کننده‌ی تمایزی است که ما به زبان فنی بار عاطفی خنثی، بار عاطفی مثبت و بار عاطفی منفی خواندیم.


یکی از زمینه‌هایی که در آن از بار عاطفی کلمات برای فریب‌کاری همواره استفاده می‌شود، تبلیغات سیاسی است. [ادامــه]




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.