خوابگرد قدیم
تاريخچه ي اختراع زن مدرن ايراني بي شباهت به تاريخچه ي اختراع اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوياتش عوض شده بود( يعني اسب هايش را برداشته، به جاي آن موتور گذاشته بودند) و بعد هم كم كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زنِ مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد، كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود. ( اختراع زن سنتي هم، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت، كارش بيخ كم تري پيدا نكرد). اين طور بود كه هركس، به تناسب امكانات و ذائقه ي شخصي، از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه ي تغييراتش، گاه، از چادر بود تا ميني ژوپ. مي خواست در همه ي تصميم ها شريك باشد اما همه ي مسئوليت ها را از مردش مي خواست. مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان مي آمد. ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي گفت، از بي چشو و رويي مردم شكايت مي كرد. طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد. خواستار اظهارنظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد. از زندگي زناشويي اش ناراضي بود اما نه شهامت جداشدن داشت، نه خيانت. به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جواني اش كه بي خود و بي جهت پاي ديگران حرام شده بود تاسف مي خورد...
.................................................. بخشي از رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوب ها- رضا قاسمي
تاريخچه ي اختراع زن مدرن ايراني بي شباهت به تاريخچه ي اختراع اتومبيل نيست. با اين تفاوت كه اتومبيل كالسكه اي بود كه اول محتوياتش عوض شده بود( يعني اسب هايش را برداشته، به جاي آن موتور گذاشته بودند) و بعد هم كم كم شكلش متناسب اين محتوا شده بود و زنِ مدرن ايراني اول شكلش عوض شده بود و بعد، كه به دنبال محتواي مناسبي افتاده بود، كار بيخ پيدا كرده بود. ( اختراع زن سنتي هم، كه بعدها به همين شيوه صورت گرفت، كارش بيخ كم تري پيدا نكرد). اين طور بود كه هركس، به تناسب امكانات و ذائقه ي شخصي، از ذهنيت زن سنتي و مطالبات زن مدرن تركيبي ساخته بود كه دامنه ي تغييراتش، گاه، از چادر بود تا ميني ژوپ. مي خواست در همه ي تصميم ها شريك باشد اما همه ي مسئوليت ها را از مردش مي خواست. مي خواست شخصيتش در نظر ديگران جلوه كند نه جنسيتش اما با جاذبه هاي زنانه اش به ميدان مي آمد. ميني ژوپ مي پوشيد تا پاهايش را به نمايش بگذارد اما، اگر كسي به او چيزي مي گفت، از بي چشو و رويي مردم شكايت مي كرد. طالب شركت پاياپاي مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردي را كه به اين اشتراك تن مي داد ضعيف و بي شخصيت قلمداد مي كرد. خواستار اظهارنظر در مباحث جدي بود اما براي داشتن يك نقطه نظر جدي كوششي نمي كرد. از زندگي زناشويي اش ناراضي بود اما نه شهامت جداشدن داشت، نه خيانت. به برابري جنسي و ارضاي متقابل اعتقاد داشت اما، وقتي كار به جدايي مي كشيد، به جواني اش كه بي خود و بي جهت پاي ديگران حرام شده بود تاسف مي خورد...
.................................................. بخشي از رمان همنوايي شبانه ي اركستر چوب ها- رضا قاسمي
شايد شما هم با ديدن آخرين يادداشت هاي جمالزاده در ژنو كمي محظوظ شويد:

بيتي از حافظ و ديدار شادروان فرهاد و همسرش
شايد شما هم با ديدن آخرين يادداشت هاي جمالزاده در ژنو كمي محظوظ شويد:

بيتي از حافظ و ديدار شادروان فرهاد و همسرش
نسل جديد داستان نويسي ايران آرام آرام دارد اولين رمان هاي خود را به عرصه ي ادبيات داستاني ايران معرفي مي كند و اين گام اول است. به همين خاطر نمي توان ونبايد در مقام مقايسه ي اين آثار با آثار نسل هاي پيشين برآمد. باوجود برخي نقاط ضعف در برخي از اين آثاراما، بيش تر آن ها يك وجه تمايز اساسي با آثار نسل هاي پيشين دارند وآن آواهاي جديد و متفاوتي ست كه از آن ها شنيده مي شود. اين آواهاي جديد ابتدا و خصوصا در مجموعه قصه هاي اوليه ي اين نسل بيش تر به نوعي بازي شبيه بودند و همين خاصيت ظاهري، ديگران را به اين پيش داوري غلط كشاند كه آثار اين نسل را بچه بازي بنامد و چندان جدي نگيرد. حالا اما، اين آواها به وارياسيوني خلاقانه تبديل شده و نمي توان از كنارش به سادگي گذشت. نمونه اش هم برندگان رمان بنياد گلشيري بود كه ديديم با احتياط نماينده اي از اين آثار را نيز به عنوان اثر برتر معرفي كرد. به نظر مي رسد رمان نسل جديد بنيان هاي فكري مدرن را پشتوانه ي خود قرار داده است و اگر باز هم زمان بگذرد، كاستي هاي ساختاري و خصوصا زباني خود را نيز رفع خواهد كرد. در ميان اين آثار هم مي توان رمان"لكه هاي ته فنجان قهوه"ي ارژنگ را ديد كه كه افزون بر آواي متفاوتش، از نظر ساختار نيز با كمترين كاستي رو به روست و هم مثلا "نفرين خاكستري" محب علي را كه علي رغم همه ي كاستي هاي فراوانش اما باز هم انگار تك نتي كوچك را در اين وارياسيون خلق كرده است. وهنوز خيلي هاي ديگر هم در راه اند مثل يعقوب يادعلي، حسن محمودي، حسن شهسواري و... كه همه ي ما منتظر رمان هايشان هستيم. من يقين دارم كه اگر اين سماجت توام با انديشه ورزي در حيطه ي داستان تداوم يابد، تا چند سال ديگر تريبون ادبيات داستاني را در اختيار اين نسل خواهيم ديد، نسلي كه به هر حال خود را وامدارنسل هاي قبلي نيز مي داند، اثباتََاً ويا نفياً...


انتشارات نگاه كه به خاطر حضور دانشجوها در آن در روز 16 آذر پلمپ شده بود، بازگشايي شد. يكي از مسيولان نيروي انتظامي گفته بود تعطيل كردنش به خاطر جواز كسب بوده والبته ما هم همين را مي گوييم كه انتشارات نگاه با حدود 30 سال سابقه مسيله ي جوازش در همين چند روز حل شده و برخورد نيروي انتظامي كاملا در راستاي اجراي قانون بوده و لاغير!!!

نسل جديد داستان نويسي ايران آرام آرام دارد اولين رمان هاي خود را به عرصه ي ادبيات داستاني ايران معرفي مي كند و اين گام اول است. به همين خاطر نمي توان ونبايد در مقام مقايسه ي اين آثار با آثار نسل هاي پيشين برآمد. باوجود برخي نقاط ضعف در برخي از اين آثاراما، بيش تر آن ها يك وجه تمايز اساسي با آثار نسل هاي پيشين دارند وآن آواهاي جديد و متفاوتي ست كه از آن ها شنيده مي شود. اين آواهاي جديد ابتدا و خصوصا در مجموعه قصه هاي اوليه ي اين نسل بيش تر به نوعي بازي شبيه بودند و همين خاصيت ظاهري، ديگران را به اين پيش داوري غلط كشاند كه آثار اين نسل را بچه بازي بنامد و چندان جدي نگيرد. حالا اما، اين آواها به وارياسيوني خلاقانه تبديل شده و نمي توان از كنارش به سادگي گذشت. نمونه اش هم برندگان رمان بنياد گلشيري بود كه ديديم با احتياط نماينده اي از اين آثار را نيز به عنوان اثر برتر معرفي كرد. به نظر مي رسد رمان نسل جديد بنيان هاي فكري مدرن را پشتوانه ي خود قرار داده است و اگر باز هم زمان بگذرد، كاستي هاي ساختاري و خصوصا زباني خود را نيز رفع خواهد كرد. در ميان اين آثار هم مي توان رمان"لكه هاي ته فنجان قهوه"ي ارژنگ را ديد كه كه افزون بر آواي متفاوتش، از نظر ساختار نيز با كمترين كاستي رو به روست و هم مثلا "نفرين خاكستري" محب علي را كه علي رغم همه ي كاستي هاي فراوانش اما باز هم انگار تك نتي كوچك را در اين وارياسيون خلق كرده است. وهنوز خيلي هاي ديگر هم در راه اند مثل يعقوب يادعلي، حسن محمودي، حسن شهسواري و... كه همه ي ما منتظر رمان هايشان هستيم. من يقين دارم كه اگر اين سماجت توام با انديشه ورزي در حيطه ي داستان تداوم يابد، تا چند سال ديگر تريبون ادبيات داستاني را در اختيار اين نسل خواهيم ديد، نسلي كه به هر حال خود را وامدارنسل هاي قبلي نيز مي داند، اثباتََاً ويا نفياً...


انتشارات نگاه كه به خاطر حضور دانشجوها در آن در روز 16 آذر پلمپ شده بود، بازگشايي شد. يكي از مسيولان نيروي انتظامي گفته بود تعطيل كردنش به خاطر جواز كسب بوده والبته ما هم همين را مي گوييم كه انتشارات نگاه با حدود 30 سال سابقه مسيله ي جوازش در همين چند روز حل شده و برخورد نيروي انتظامي كاملا در راستاي اجراي قانون بوده و لاغير!!!

كتبي و شفاهي، صداي بعضي ها درآمد از خبر جانبدارانه اي كه درباره ي شهبازي دادم. اين توضيحات به نظرم لازم آمد:
1- به هيچ وجه قصد دفاع از پرويز شهبازي و فيلم هايش را صرفا به خاطر رفاقت با او ندارم.
2- معتقدم سينماي داخل ايران به خاطر سينماستيزي مسيولان در چنان وضع محتضري هست كه اساسا ارزش بحث كردن نداشته باشد. واقعا هنوز كسي پيدا مي شود كه فكر مي كند ما داخل كشور هم چيزي به نام سينما داريم؟
3- شخصا ارزش فرهنگي خاصي براي فيلم هاي سينمايي كه با رويكرد خارج از كشور ساخته مي شوند ونيز انبوه فيلم هاي كوتاه حاضر در جشنواره هاي خارجي، قايل نيستم. چطور مي توان براي اين حجم انبوه كالاي فرهنگي ارزش فرهنگي قايل شد وقتي كه دامنه ي تاثيرگذاري اش بر جامعه ي ايراني چيزي در حد صفر است؟ اين سينما نهايتا ارزش اقتصادي دارد، آن هم نه منفعت عمومي كه بيش تر در حوزه ي خصوصي فيلم سازان...
4- واما پرويز شهبازي متهم است به عدم توجه به تماشاگران ايراني، آن هم به تاسي از استادش كيارستمي. مستدل ترين پاسخ را چندي پيش خود كيارستمي به اين نگرش انتقادي داد كه از آن خبر داريد. درباره ي شهبازي هم فقط همين را خلاصه بگويم كه مسافر جنوب را شبكه ي دوم تلويزيون تهيه كرد واز همين شبكه هم پخش شد. نجوا، فيلم دوم او هم بدانيد كه پس از چند سال همين چند ماه پيش تازه پروانه ي نمايش گرفت كه البته اين فيلم به قوت فيلم اول او نبود و البته هنوز هم به آن اكران نداده اند و اگر هم بدهند معلوم است كه در چند سينما و به چه شكل خواهد بود. و بالاخره فيلم سوم او با نام نفس عميق كه اين هم توسط ارشاد توقيف شده و از حضور در جشنواره هاي خارجي هم محروم است.اگر شهبازي دنباله روي كيارستمي ست، به نظر من در اين مورد است كه مثل او اهل شلوغ كردن نيست،-برخلاف پناهي كه دراين باره يد طولايي دارد.
گمان مي كنم اگر نفس عميق را مي ديديد دراين قضاوت خود كه شهبازي به دنبال سينماي كيارستمي ست و براي تماشاگران ايراني ارزش قايل نيست، تجديدنظر مي كرديد...

عكس صحنه اي از فيلم مسافر جنوب


رمان"نفرين خاكستري" اولين رمان "مهسا محب علي" به بازار آمده و من كه اين رمان را به خاطر وظيفه ي ويراستاري ام، چندبار با دقت خوانده ام، حالا ديگر با چاپ شدن آن محذوري ندارم و مي توانم نگاهم را به اين رمان با شما درميان بگذارم. پس تابعد...

كتبي و شفاهي، صداي بعضي ها درآمد از خبر جانبدارانه اي كه درباره ي شهبازي دادم. اين توضيحات به نظرم لازم آمد:
1- به هيچ وجه قصد دفاع از پرويز شهبازي و فيلم هايش را صرفا به خاطر رفاقت با او ندارم.
2- معتقدم سينماي داخل ايران به خاطر سينماستيزي مسيولان در چنان وضع محتضري هست كه اساسا ارزش بحث كردن نداشته باشد. واقعا هنوز كسي پيدا مي شود كه فكر مي كند ما داخل كشور هم چيزي به نام سينما داريم؟
3- شخصا ارزش فرهنگي خاصي براي فيلم هاي سينمايي كه با رويكرد خارج از كشور ساخته مي شوند ونيز انبوه فيلم هاي كوتاه حاضر در جشنواره هاي خارجي، قايل نيستم. چطور مي توان براي اين حجم انبوه كالاي فرهنگي ارزش فرهنگي قايل شد وقتي كه دامنه ي تاثيرگذاري اش بر جامعه ي ايراني چيزي در حد صفر است؟ اين سينما نهايتا ارزش اقتصادي دارد، آن هم نه منفعت عمومي كه بيش تر در حوزه ي خصوصي فيلم سازان...
4- واما پرويز شهبازي متهم است به عدم توجه به تماشاگران ايراني، آن هم به تاسي از استادش كيارستمي. مستدل ترين پاسخ را چندي پيش خود كيارستمي به اين نگرش انتقادي داد كه از آن خبر داريد. درباره ي شهبازي هم فقط همين را خلاصه بگويم كه مسافر جنوب را شبكه ي دوم تلويزيون تهيه كرد واز همين شبكه هم پخش شد. نجوا، فيلم دوم او هم بدانيد كه پس از چند سال همين چند ماه پيش تازه پروانه ي نمايش گرفت كه البته اين فيلم به قوت فيلم اول او نبود و البته هنوز هم به آن اكران نداده اند و اگر هم بدهند معلوم است كه در چند سينما و به چه شكل خواهد بود. و بالاخره فيلم سوم او با نام نفس عميق كه اين هم توسط ارشاد توقيف شده و از حضور در جشنواره هاي خارجي هم محروم است.اگر شهبازي دنباله روي كيارستمي ست، به نظر من در اين مورد است كه مثل او اهل شلوغ كردن نيست،-برخلاف پناهي كه دراين باره يد طولايي دارد.
گمان مي كنم اگر نفس عميق را مي ديديد دراين قضاوت خود كه شهبازي به دنبال سينماي كيارستمي ست و براي تماشاگران ايراني ارزش قايل نيست، تجديدنظر مي كرديد...

عكس صحنه اي از فيلم مسافر جنوب


رمان"نفرين خاكستري" اولين رمان "مهسا محب علي" به بازار آمده و من كه اين رمان را به خاطر وظيفه ي ويراستاري ام، چندبار با دقت خوانده ام، حالا ديگر با چاپ شدن آن محذوري ندارم و مي توانم نگاهم را به اين رمان با شما درميان بگذارم. پس تابعد...

ديروز صبح، آفتاب از لابه لاي ابرها بر كوه هاي سفيد تهران- تنها نعمت باقي مانده براي ما ساكنان اين شهر كثافت بار- تابيد و از ديشب تا حالا يكسره باران مي بارد،يكسره؟... و من هفت روز تمام است كه بي دليل(بي دليل؟) هربار كه پاي اين جعيه ي جادويي مي نشينم ناخواسته به سراغ ترانه اي از شجريان مي روم با اين شعر جادويي تر، كه:

هردمي چون ني، از دل ياران، شكوه ها دارم
روي دل هرشب، تا سحرگاهان، با خدا دارم

هر نفس آهي ست كز دل خونين، لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشك خون آلوده ام دامان، مي كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها طي شد، زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها، خدايا...
آه از اين دم سردي ها، خدايا...

...ديگر حرفي مي ماند؟


يوسف كه همتش در گفت و گو با نويسندگان به اندازه ي قدش بلند است، گفت و گويي انجام داده با خسرو دوامي، نويسنده ي مقيم لس آنجلس. متن كامل اين گفت وگو را مي توانيد در نشريه ي الكترونيكي سخن بخوانيد. اگر هم نمي خوانيد، دو جمله از حرف هاي دوامي را همين جا مي آورم تا شايد رفتيد و خوانديد:

"اين كه فضاي داستان غيرقابل تكرار باشد، لزوما بد نيست. من درجازدن در فضاي مالوف را براي نويسنده مثل زهر مي دانم. نويسنده ي غربي دائم سفر ميكند. فضاهاي تازه را تجربه ميكند. به طور منظم تحقيق ميكند<...> درد بسياري از نويسندگان داخل، حاشيه نشيني و دوري گزيدن از جريانات و تحولات اصلي جامعه است. مگر نويسنده تا كي مي تواند با پستوهاي ذهني به آفرينش ادبي بپردازد؟
- از كار جديد چه خبر؟
مجموعهاي از داستانهاي من با نام « رودخانه ي تمبي» قرار است در ايران منتشر شود. همچنين 18 داستان از 9 نويسنده ي لوس آنجلس هم آماده چاپ است. شايد با انتشار اين مجموعه حداقل به خوانندگان جدي ادبيات داستاني نشان دهيم كه لوس آنجلس فقط شهر كاباره ها و راديو تلويزيون ها و خوانندگان نيست و تعدادي نويسنده ي جدي هم در آن قلم مي زنند و نفس مي كشند."


واما خبر توقيف فيلم فرمان آرا كه حتما شنيده ايد. اين فيلم پيش از اكران توقيف شد ولي خبر توقيف فيلم نفس عميق را احتمالا نشنيده ايد. اين فيلم، كار سوم پرويز شهبازي بود. فيلم فرمان آرا را يك قاضي توقيف كرد و ارشاد پيگير ماجراست، اما فيلم شهبازي توسط خود ارشاد توقيف شده وآن هم به دليلي كه هيچ جوري قابل رفع نيست و با كليت فيلم مشكل دارند(اگر شهبازي اجازه داد دليلش را هم مي گويم). بد نيست اين را هم بدانيد كه بر اساس ضوابط جديد توقيف در ارشاد، حتي كارگردان هم از داشتن نسخه اي از فيلم محروم است. به اين مي گويند صلابت و قاطعيت. دو خصلتي كه قضات ايراني آرزوي داشتنش را دارند!

عكس صحنه اي از فيلم نجوا دومين فيلم شهبازي كه برخلاف مسافر جنوب، فيلم موفقي نبود.
ديروز صبح، آفتاب از لابه لاي ابرها بر كوه هاي سفيد تهران- تنها نعمت باقي مانده براي ما ساكنان اين شهر كثافت بار- تابيد و از ديشب تا حالا يكسره باران مي بارد،يكسره؟... و من هفت روز تمام است كه بي دليل(بي دليل؟) هربار كه پاي اين جعيه ي جادويي مي نشينم ناخواسته به سراغ ترانه اي از شجريان مي روم با اين شعر جادويي تر، كه:

هردمي چون ني، از دل ياران، شكوه ها دارم
روي دل هرشب، تا سحرگاهان، با خدا دارم

هر نفس آهي ست كز دل خونين، لحظه هاي عمر بي سامان مي رود سنگين
اشك خون آلوده ام دامان، مي كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان
نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها طي شد، زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سردي ها، خدايا...
آه از اين دم سردي ها، خدايا...

...ديگر حرفي مي ماند؟


يوسف كه همتش در گفت و گو با نويسندگان به اندازه ي قدش بلند است، گفت و گويي انجام داده با خسرو دوامي، نويسنده ي مقيم لس آنجلس. متن كامل اين گفت وگو را مي توانيد در نشريه ي الكترونيكي سخن بخوانيد. اگر هم نمي خوانيد، دو جمله از حرف هاي دوامي را همين جا مي آورم تا شايد رفتيد و خوانديد:

"اين كه فضاي داستان غيرقابل تكرار باشد، لزوما بد نيست. من درجازدن در فضاي مالوف را براي نويسنده مثل زهر مي دانم. نويسنده ي غربي دائم سفر ميكند. فضاهاي تازه را تجربه ميكند. به طور منظم تحقيق ميكند<...> درد بسياري از نويسندگان داخل، حاشيه نشيني و دوري گزيدن از جريانات و تحولات اصلي جامعه است. مگر نويسنده تا كي مي تواند با پستوهاي ذهني به آفرينش ادبي بپردازد؟
- از كار جديد چه خبر؟
مجموعهاي از داستانهاي من با نام « رودخانه ي تمبي» قرار است در ايران منتشر شود. همچنين 18 داستان از 9 نويسنده ي لوس آنجلس هم آماده چاپ است. شايد با انتشار اين مجموعه حداقل به خوانندگان جدي ادبيات داستاني نشان دهيم كه لوس آنجلس فقط شهر كاباره ها و راديو تلويزيون ها و خوانندگان نيست و تعدادي نويسنده ي جدي هم در آن قلم مي زنند و نفس مي كشند."


واما خبر توقيف فيلم فرمان آرا كه حتما شنيده ايد. اين فيلم پيش از اكران توقيف شد ولي خبر توقيف فيلم نفس عميق را احتمالا نشنيده ايد. اين فيلم، كار سوم پرويز شهبازي بود. فيلم فرمان آرا را يك قاضي توقيف كرد و ارشاد پيگير ماجراست، اما فيلم شهبازي توسط خود ارشاد توقيف شده وآن هم به دليلي كه هيچ جوري قابل رفع نيست و با كليت فيلم مشكل دارند(اگر شهبازي اجازه داد دليلش را هم مي گويم). بد نيست اين را هم بدانيد كه بر اساس ضوابط جديد توقيف در ارشاد، حتي كارگردان هم از داشتن نسخه اي از فيلم محروم است. به اين مي گويند صلابت و قاطعيت. دو خصلتي كه قضات ايراني آرزوي داشتنش را دارند!

عكس صحنه اي از فيلم نجوا دومين فيلم شهبازي كه برخلاف مسافر جنوب، فيلم موفقي نبود.
اول اين كه يادداشتي را كه در پاسخ به حسن محمودي با موضوع حسن بني عامري گذاشته بودم، برداشتم. به اندازه ي لازمي كه خوانده شود روي وبلاگ مانده بود و باقي ماندنش با توجه به حذف يادداشت محمودي كمي غيراخلاقي به نظرم مي رسيد.


وديگه اون كه بنياد گلشيري بالاخره برندگان امسالش رو معرفي كرد كه حتما خبر دارين ... دوست علاقمندي رو ديدم كه وسط اين چند جايزه ي ادبي گير كرده بود، خصوصا با بخش هاي مختلف جايزه ي گلشيري. به نظرم حق داشت. اساسا هم من درك نمي كنم كه چطور مي شود ادبيات داستاني رو اين جور تقسيم كرد؟ بالاخره از نظر بنياد "همنوايي شبانه ي..." بهترين رمان سال است يا "چراغ ها را..."؟ درسته كه "همنوايي ..." رمان اول رضا قاسمي ست، اما خود قاسمي چه دست كمي از پيرزاد دارد در نفس توانايي نوشتن رمان؟ در مورد مجموعه داستان هم همين طوره. مجموعه مجموعه است ومگه غير از اينه كه بيش تر صاحبان مجموعه ي كانديدا، هم از نظر سن وسال وهم توانمندي هم ارز هستند؟ ادبيات كه سينما نيست. تنها عنصر خارجي دخيل درآفرينش قصه به جز كاغذ و قلم چيست؟ فيلمساز تا فيلمي را نسازد فيلمساز نيست، ولي آيا نويسنده تا رمان يا مجموعه اي را چاپ نكند نويسنده نيست؟ غيراز اين است كه اولين اثري را كه نويسنده چاپ مي كند حاصل انباني از نوشته ها ي چند ساله است و بحث و جدل و نقد شفاهي و...؟!
اين روش خاص بنياد گلشيري اين داوري را در ذهن من شكل مي دهد كه انگار مي خواهند يك جورهايي، بي آن كه به نظر بيايد، هواي همه را داشته باشند: پكا به پيرزاد جايزه مي دهد و منتقدان به قاسمي و بنياد گلشيري به هردو. به جز اين، ازتنوع جوايز پكا و منتقدان هم كه بگذريم، بنياد 20 قصه را هم به عنوان قصه هاي برتر سال معرفي مي كند. تصور كنيد سرجمع سالانه 25 نويسنده مدعي اند كه نويسنده ي برتر سال اند و درست هم ادعا مي كنند. با اين اوصاف تكليف مخاطبان عام چيست؟ ويا حداقل آيا با اين روش از اعتبار جوايز خود بنياد كاسته نمي شود؟
گاهي وقت ها نوآوري در بذل رحمت واسعه باعث نقض غرض مي شود، اين طور نيست؟
اول اين كه يادداشتي را كه در پاسخ به حسن محمودي با موضوع حسن بني عامري گذاشته بودم، برداشتم. به اندازه ي لازمي كه خوانده شود روي وبلاگ مانده بود و باقي ماندنش با توجه به حذف يادداشت محمودي كمي غيراخلاقي به نظرم مي رسيد.


وديگه اون كه بنياد گلشيري بالاخره برندگان امسالش رو معرفي كرد كه حتما خبر دارين ... دوست علاقمندي رو ديدم كه وسط اين چند جايزه ي ادبي گير كرده بود، خصوصا با بخش هاي مختلف جايزه ي گلشيري. به نظرم حق داشت. اساسا هم من درك نمي كنم كه چطور مي شود ادبيات داستاني رو اين جور تقسيم كرد؟ بالاخره از نظر بنياد "همنوايي شبانه ي..." بهترين رمان سال است يا "چراغ ها را..."؟ درسته كه "همنوايي ..." رمان اول رضا قاسمي ست، اما خود قاسمي چه دست كمي از پيرزاد دارد در نفس توانايي نوشتن رمان؟ در مورد مجموعه داستان هم همين طوره. مجموعه مجموعه است ومگه غير از اينه كه بيش تر صاحبان مجموعه ي كانديدا، هم از نظر سن وسال وهم توانمندي هم ارز هستند؟ ادبيات كه سينما نيست. تنها عنصر خارجي دخيل درآفرينش قصه به جز كاغذ و قلم چيست؟ فيلمساز تا فيلمي را نسازد فيلمساز نيست، ولي آيا نويسنده تا رمان يا مجموعه اي را چاپ نكند نويسنده نيست؟ غيراز اين است كه اولين اثري را كه نويسنده چاپ مي كند حاصل انباني از نوشته ها ي چند ساله است و بحث و جدل و نقد شفاهي و...؟!
اين روش خاص بنياد گلشيري اين داوري را در ذهن من شكل مي دهد كه انگار مي خواهند يك جورهايي، بي آن كه به نظر بيايد، هواي همه را داشته باشند: پكا به پيرزاد جايزه مي دهد و منتقدان به قاسمي و بنياد گلشيري به هردو. به جز اين، ازتنوع جوايز پكا و منتقدان هم كه بگذريم، بنياد 20 قصه را هم به عنوان قصه هاي برتر سال معرفي مي كند. تصور كنيد سرجمع سالانه 25 نويسنده مدعي اند كه نويسنده ي برتر سال اند و درست هم ادعا مي كنند. با اين اوصاف تكليف مخاطبان عام چيست؟ ويا حداقل آيا با اين روش از اعتبار جوايز خود بنياد كاسته نمي شود؟
گاهي وقت ها نوآوري در بذل رحمت واسعه باعث نقض غرض مي شود، اين طور نيست؟
من خودم عكاس حرفه اي نيستم، ولي با ديدن كتاب ناصرالدين، شاه عكاس حيفم آمد آن را به شما معرفي نكنم. همان طور كه روي جلدش نوشته كتابي ست پيرامون تاريخ عكاسي و اولين كتاب تاريخي ست كه اختصاصا به نقش ناصرالدين شاه در ورود و گسترش عكاسي در ايران پرداخته . با اين احوال تورق كتاب و ديدن مجموعه اي مفصل از عكس هاي منحصر به فرد آن براي هر غير عكاسي هم واقعا لذت بخش است، به خصوص كه همه ي عكس ها هم توضيح اريژينال خود را دارند و هم آدرس و... به قول مولفش:اين كتاب را از هر كجا كه بخواني خوب است.راست هم مي گويد چون جا ي جاي آن تصاويري ست بكر كه گوياي بخشي از تاريخ اجتماعي، فرهنگي و سياسي زمان ناصرالدين شاه است.
محمد رضا طهماسب پور دوسال درگير تدوين اين كتاب بوده و حاصل كارش واقعا ستودني ست.انصافا اسم قشنگ و خلاقانه اي هم رويش گذاشته، اين طور نيست؟
براي ديدن عكس جلد و توضيحات بيش تر مي تونيد سري به اين جا و يا اين جا بزنيد.
من خودم عكاس حرفه اي نيستم، ولي با ديدن كتاب ناصرالدين، شاه عكاس حيفم آمد آن را به شما معرفي نكنم. همان طور كه روي جلدش نوشته كتابي ست پيرامون تاريخ عكاسي و اولين كتاب تاريخي ست كه اختصاصا به نقش ناصرالدين شاه در ورود و گسترش عكاسي در ايران پرداخته . با اين احوال تورق كتاب و ديدن مجموعه اي مفصل از عكس هاي منحصر به فرد آن براي هر غير عكاسي هم واقعا لذت بخش است، به خصوص كه همه ي عكس ها هم توضيح اريژينال خود را دارند و هم آدرس و... به قول مولفش:اين كتاب را از هر كجا كه بخواني خوب است.راست هم مي گويد چون جا ي جاي آن تصاويري ست بكر كه گوياي بخشي از تاريخ اجتماعي، فرهنگي و سياسي زمان ناصرالدين شاه است.
محمد رضا طهماسب پور دوسال درگير تدوين اين كتاب بوده و حاصل كارش واقعا ستودني ست.انصافا اسم قشنگ و خلاقانه اي هم رويش گذاشته، اين طور نيست؟
براي ديدن عكس جلد و توضيحات بيش تر مي تونيد سري به اين جا و يا اين جا بزنيد.
خبر غمگنانه ی وضعيت جديد منطقه ی کوه پيمايی دارآباد را همراه با عکس اختصاصی در وبلاگ علی برنجيان ببينيد و شما هم کمی ناراحت شويد.
خبر غمگنانه ی وضعيت جديد منطقه ی کوه پيمايی دارآباد را همراه با عکس اختصاصی در وبلاگ علی برنجيان ببينيد و شما هم کمی ناراحت شويد.

يك سياستمدار ديگر هم به جمع رمان نويس ها پيوست. احمد پورنجاتي از جمله سياستمدارهايي ست كه هميشه نگران وجهه ي فرهنگي خودش بوده و حالا هم كه به عنوان نماينده ي تهران در مجلس مشغول است، رماني را منتشركرده كه اتفاقا دستمايه اش بيرون از دغدغه ي اصلي اش يعني سياست نيست و اسمش را هم گذاشته روياي سه گانه. كاش مي شد همه ي سياستمداران اين مملكت دست از سر همه برمي داشتند و رمان نويس مي شدند. اين كار به جز فوايد فراواني كه نصيب كشور مي كند، يك حسن خيلي خوب هم براي آدم هايي مثل من دارد. يكي از معماهاي هميشگي ذهن من اين بوده كه در پس پشت ذهن كله گنده هاي معاصر ايران چي مي گذره و ساختار ذهني شون چگونه است؟ و چي بهتر از رمان؟!
و ديگر آن كه با اين همه جلسه و كميسيون و گزارش و سفر و مسيوليت و مشاوره و مطالعه و هزار جور درگيري ديگر مختص چنين موقعيت هايي، واقعا نمي دانم كه نوشتن آن هم يك رمان در كدام زمان مناسب وفارغ البال مي تواند انجام شود؟ ابن هم يك معماي كوچك ديگراست كه كاش بعدها پورنجاتي توضيحي درباره ي آن بدهد...شايد واقعا من و امثال من آدم هاي خيلي بي عرضه اي هستيم كه از پس زندگي ساده ي خودمان هم به زور برمي آييم؟!

يك سياستمدار ديگر هم به جمع رمان نويس ها پيوست. احمد پورنجاتي از جمله سياستمدارهايي ست كه هميشه نگران وجهه ي فرهنگي خودش بوده و حالا هم كه به عنوان نماينده ي تهران در مجلس مشغول است، رماني را منتشركرده كه اتفاقا دستمايه اش بيرون از دغدغه ي اصلي اش يعني سياست نيست و اسمش را هم گذاشته روياي سه گانه. كاش مي شد همه ي سياستمداران اين مملكت دست از سر همه برمي داشتند و رمان نويس مي شدند. اين كار به جز فوايد فراواني كه نصيب كشور مي كند، يك حسن خيلي خوب هم براي آدم هايي مثل من دارد. يكي از معماهاي هميشگي ذهن من اين بوده كه در پس پشت ذهن كله گنده هاي معاصر ايران چي مي گذره و ساختار ذهني شون چگونه است؟ و چي بهتر از رمان؟!
و ديگر آن كه با اين همه جلسه و كميسيون و گزارش و سفر و مسيوليت و مشاوره و مطالعه و هزار جور درگيري ديگر مختص چنين موقعيت هايي، واقعا نمي دانم كه نوشتن آن هم يك رمان در كدام زمان مناسب وفارغ البال مي تواند انجام شود؟ ابن هم يك معماي كوچك ديگراست كه كاش بعدها پورنجاتي توضيحي درباره ي آن بدهد...شايد واقعا من و امثال من آدم هاي خيلي بي عرضه اي هستيم كه از پس زندگي ساده ي خودمان هم به زور برمي آييم؟!
دوستي باعنوان كتابدار زحمت كشيده و پيام گذاشته كه رمان لكه هاي ته فنجان قهوه نوشته ي غلام رضا ارژنگ را مي شود در كتابفروشي آرين(برج آرين در ميرداماد) پيدا كرد و ناشر رمان شهر شيشه اي اسمش هست كتاب هاي ارغواني كه ناشرش حتي شماره تلفن ناقابلي هم توي كتاب ننوشته كه هيج جوري نشه پيداش كرد!! به هرحال ممنون از كتابدار ناشناس.
دوستي باعنوان كتابدار زحمت كشيده و پيام گذاشته كه رمان لكه هاي ته فنجان قهوه نوشته ي غلام رضا ارژنگ را مي شود در كتابفروشي آرين(برج آرين در ميرداماد) پيدا كرد و ناشر رمان شهر شيشه اي اسمش هست كتاب هاي ارغواني كه ناشرش حتي شماره تلفن ناقابلي هم توي كتاب ننوشته كه هيج جوري نشه پيداش كرد!! به هرحال ممنون از كتابدار ناشناس.
خوب شد دو جلد از رمان لكه هاي ته فنجان قهوه را خودم از ناشر گرفتم چون تا به حال در هيچ كتابفروشي آن را نديده ام. به حسن محمودي مي گويم يك جلد از مجموعه ي دومش را به من برساند، مي گويد اگر تو نسخه اي پيدا كردي من ازت مي خرم. به هركس مي گويم احتمال پرسه و شوخي را خوانده اي، مي گويد گير نياورده ام و...
عجب اوضاعي ست! يعني ناشران ما هنوز اين اندازه فهيم نشده اند كه حدس بزنند فلان كتاب را مي شود در چاپ اولش با تيراژي بالاتر منتشر كرد؟ و به دردسرهاي چاپ دومش با اوضاع فعلي ارشاد تن نداد، همچنان كه يكي از همين كتاب ها كه گفتم براي چاپ دومش دچار مشكل شده؟!

مسعود نجابتي از گرافيست هاي باسواد اين مملكت است كه به عنوان تازه ترين كارش دارد طرح جلد مجموعه آثار داستاني بزرگسال نشر افق را پشت سر هم كار مي كند. روشي را كه انتخاب كرده اسمش هست تايپوگرافي كه يك جور تصوير سازي ست. هر چيزي كه هست باشد، مسيله اين است كه ايشان والبته نشرافق با اين جور طراحي جلد حال همه ي نويسندگان آثار را گرفته همچنان كه حال هر خواننده اي را. بدبختي اين جاست كه چون اين آثار را به صورت سري درمي آورد، توي رودرواسي خودشان هم مانده اند...كاش نجابتي نانش را از جاي ديگري در مي آورد ودست از سر افق برمي داشت يا افق دست از سر او!
خوب شد دو جلد از رمان لكه هاي ته فنجان قهوه را خودم از ناشر گرفتم چون تا به حال در هيچ كتابفروشي آن را نديده ام. به حسن محمودي مي گويم يك جلد از مجموعه ي دومش را به من برساند، مي گويد اگر تو نسخه اي پيدا كردي من ازت مي خرم. به هركس مي گويم احتمال پرسه و شوخي را خوانده اي، مي گويد گير نياورده ام و...
عجب اوضاعي ست! يعني ناشران ما هنوز اين اندازه فهيم نشده اند كه حدس بزنند فلان كتاب را مي شود در چاپ اولش با تيراژي بالاتر منتشر كرد؟ و به دردسرهاي چاپ دومش با اوضاع فعلي ارشاد تن نداد، همچنان كه يكي از همين كتاب ها كه گفتم براي چاپ دومش دچار مشكل شده؟!

مسعود نجابتي از گرافيست هاي باسواد اين مملكت است كه به عنوان تازه ترين كارش دارد طرح جلد مجموعه آثار داستاني بزرگسال نشر افق را پشت سر هم كار مي كند. روشي را كه انتخاب كرده اسمش هست تايپوگرافي كه يك جور تصوير سازي ست. هر چيزي كه هست باشد، مسيله اين است كه ايشان والبته نشرافق با اين جور طراحي جلد حال همه ي نويسندگان آثار را گرفته همچنان كه حال هر خواننده اي را. بدبختي اين جاست كه چون اين آثار را به صورت سري درمي آورد، توي رودرواسي خودشان هم مانده اند...كاش نجابتي نانش را از جاي ديگري در مي آورد ودست از سر افق برمي داشت يا افق دست از سر او!
رمان كشور آخرين ها نوشته ي پل استر آمريكايي وارد بازار كتاب شد. خجسته كيهان براي اولين بار دارد اين نويسنده ي خلاق را در ايران معرفي مي كند و تا به حال دو رمان شهر شيشه اي و كشور آخرين ها را ترجمه كرده كه اولي را به دليل اهمال ناشرش خود من هم تا كنون ندبده ام و فقط توانسته ام فصل اول آن را بخوانم كه به نظرم براي آن ها كه دغدغه ي روايت و فرم گرايي در ساختار روايي داستان دارند، رمان به شدت جذابي ست. ولي رمان كشور آخرين ها كه انتشارات افق ناشر آن است، رمان ديگرگونه اي ست. اسم اصلي آن سفر آنابلوم است و مضمون هولناكي را دستمايه قرار داده كه كم تر كسي مي تواند از پس آن برآيد. حسن به كيفيت ترجمه ي آن اشاره كرده بود. وقتي متن ترجمه را پيش از چاپ ويراستاري مي كردم گفت وگوي مفصلي با خانم كيهان در همين باره داشتم و ايراد اصلي كه به او گرفتم، تصنعي بود كه نمونه اش را به شكلي ديگر در ترجمه هاي مرحوم داريوش ديده بوديم و از آن شاكي بوديم. كيهان توضيح داد كه اين وضعيت تا حدودي در متن اصلي وجود دارد كه شايد مربوط باشد به شگرد سفرنامه اي رمان، ولي با اين حال من احساس كردم بخشي از تكلف موجود هم مربوط است به تسلط ناكافي مترجم به زبان فارسي، الگوهاي اين زبان و تطبيق آن با متن اصلي. به هر حال پس از گپ و گفت و با توضيحات خاضعانه ي كيهان، تلاش كردم تا جايي كه مي شود از اين تصنع و تكلف كم كنم و نتيجه ي كار هم خيلي بهتر شد. علي رغم همه ي اين حرف ها، اين را هم بايد در نظر گرفت كه كشور آخرين ها از روي نسخه ي انگليسي اش ترجمه نشده و خود اين موضوع هم در اين باره بي تاثير نيست...

ولي مطمين باشيد با خواندن اين رمان و رمان شهر شيشه اي( اگر گيرتان آمد!)، شما هم با يك نويسنده ي ممتاز برخورد خواهيد كرد كه به سادگي نمي توانيد از آن بگذريد.
رمان كشور آخرين ها نوشته ي پل استر آمريكايي وارد بازار كتاب شد. خجسته كيهان براي اولين بار دارد اين نويسنده ي خلاق را در ايران معرفي مي كند و تا به حال دو رمان شهر شيشه اي و كشور آخرين ها را ترجمه كرده كه اولي را به دليل اهمال ناشرش خود من هم تا كنون ندبده ام و فقط توانسته ام فصل اول آن را بخوانم كه به نظرم براي آن ها كه دغدغه ي روايت و فرم گرايي در ساختار روايي داستان دارند، رمان به شدت جذابي ست. ولي رمان كشور آخرين ها كه انتشارات افق ناشر آن است، رمان ديگرگونه اي ست. اسم اصلي آن سفر آنابلوم است و مضمون هولناكي را دستمايه قرار داده كه كم تر كسي مي تواند از پس آن برآيد. حسن به كيفيت ترجمه ي آن اشاره كرده بود. وقتي متن ترجمه را پيش از چاپ ويراستاري مي كردم گفت وگوي مفصلي با خانم كيهان در همين باره داشتم و ايراد اصلي كه به او گرفتم، تصنعي بود كه نمونه اش را به شكلي ديگر در ترجمه هاي مرحوم داريوش ديده بوديم و از آن شاكي بوديم. كيهان توضيح داد كه اين وضعيت تا حدودي در متن اصلي وجود دارد كه شايد مربوط باشد به شگرد سفرنامه اي رمان، ولي با اين حال من احساس كردم بخشي از تكلف موجود هم مربوط است به تسلط ناكافي مترجم به زبان فارسي، الگوهاي اين زبان و تطبيق آن با متن اصلي. به هر حال پس از گپ و گفت و با توضيحات خاضعانه ي كيهان، تلاش كردم تا جايي كه مي شود از اين تصنع و تكلف كم كنم و نتيجه ي كار هم خيلي بهتر شد. علي رغم همه ي اين حرف ها، اين را هم بايد در نظر گرفت كه كشور آخرين ها از روي نسخه ي انگليسي اش ترجمه نشده و خود اين موضوع هم در اين باره بي تاثير نيست...

ولي مطمين باشيد با خواندن اين رمان و رمان شهر شيشه اي( اگر گيرتان آمد!)، شما هم با يك نويسنده ي ممتاز برخورد خواهيد كرد كه به سادگي نمي توانيد از آن بگذريد.
قراره به زودي يه گفت وگوي مشتي با يعقوب يادعلی برنده ي امسال نويسندگان و منتقدان انجام بدم.اگه سوال خاصي دارين حتما به من خبر بدين. بالاخره ببينيم مي تونيم بفهميم اين يادعلي حرف حسابش چيه؟! ...يادعلي قول داده تو مصاحبه بر خلاف قصه هاش جدي باشه، ولي بعيد مي دونم بتونه! منتظرم، سوالات تون رو برام بفرستين...
قراره به زودي يه گفت وگوي مشتي با يعقوب يادعلی برنده ي امسال نويسندگان و منتقدان انجام بدم.اگه سوال خاصي دارين حتما به من خبر بدين. بالاخره ببينيم مي تونيم بفهميم اين يادعلي حرف حسابش چيه؟! ...يادعلي قول داده تو مصاحبه بر خلاف قصه هاش جدي باشه، ولي بعيد مي دونم بتونه! منتظرم، سوالات تون رو برام بفرستين...

هزار كيلو گل محمدي، پست مدرنيسم و اعدام آقاجري تصويري ست كه نوش آذر از تهران و هر آن چه در آن است، در وبلاگش ثبت كرده. اگر نخوانده ايد بخوانيدش. تنها وجه جذاب نويسنده ها همين است كه وقتي مي خواهند يك يادداشت ساده براي خريد از بقالي هم بنويسند، جوري مي نويسند كه هر كسي خواندنش مي آيد.
واما گمان مي كردم نسبتي كه نويسندگان ايراني ميان خود و دنياي پيرامون خود در دايره اي از حب و بغض برقرار مي كنند تنها در حيطه ي داستان هايشان است كه تاثير مي گذارد و از خصلت جهانشمولي آن ها مي كاهد ويا بهتر است بگويم جايي براي آن نمي گذارد. اين تصوير نوش آذر ازتهران اما با اين كه داستان هم نيست، سخت متاثر از همين نقيصه ي مادرزادي ما ايراني هاست كه وقتي از بچه اي بدمان بيايد به پدرش فحش مي دهيم و وقتي هم كه از پدري لج مان بگيرد، بچه اش را نفرين مي كنيم. دست خودمان هم نيست. حضور همين داوري بيمارگونه در ادبيات ماست كه راه فراگير شدن آن را بسته است. در ساير امور هم همين است. چند سال است كه ما در رقابت هاي بين اللملي ورزشي داور ايراني نداريم؟ مرضي كه به جان دولتمردان اين مملكت افتاده(وافتاده بوده از قرن ها پيش هم) باعث مي شود كه نوش آذر اين گونه رنجيده خاطر شود، اما خودش هم به همين مرض مبتلاست. هرچند كه در اين فضا نفس نمي كشد...
فقط اميدوارم همين داوري را در لايه هاي زيرين تصاويري كه از آن سو به ما مي دهد، دخالت ندهد.
به نظر شما مي شود آيا همچين چيزي؟

هزار كيلو گل محمدي، پست مدرنيسم و اعدام آقاجري تصويري ست كه نوش آذر از تهران و هر آن چه در آن است، در وبلاگش ثبت كرده. اگر نخوانده ايد بخوانيدش. تنها وجه جذاب نويسنده ها همين است كه وقتي مي خواهند يك يادداشت ساده براي خريد از بقالي هم بنويسند، جوري مي نويسند كه هر كسي خواندنش مي آيد.
واما گمان مي كردم نسبتي كه نويسندگان ايراني ميان خود و دنياي پيرامون خود در دايره اي از حب و بغض برقرار مي كنند تنها در حيطه ي داستان هايشان است كه تاثير مي گذارد و از خصلت جهانشمولي آن ها مي كاهد ويا بهتر است بگويم جايي براي آن نمي گذارد. اين تصوير نوش آذر ازتهران اما با اين كه داستان هم نيست، سخت متاثر از همين نقيصه ي مادرزادي ما ايراني هاست كه وقتي از بچه اي بدمان بيايد به پدرش فحش مي دهيم و وقتي هم كه از پدري لج مان بگيرد، بچه اش را نفرين مي كنيم. دست خودمان هم نيست. حضور همين داوري بيمارگونه در ادبيات ماست كه راه فراگير شدن آن را بسته است. در ساير امور هم همين است. چند سال است كه ما در رقابت هاي بين اللملي ورزشي داور ايراني نداريم؟ مرضي كه به جان دولتمردان اين مملكت افتاده(وافتاده بوده از قرن ها پيش هم) باعث مي شود كه نوش آذر اين گونه رنجيده خاطر شود، اما خودش هم به همين مرض مبتلاست. هرچند كه در اين فضا نفس نمي كشد...
فقط اميدوارم همين داوري را در لايه هاي زيرين تصاويري كه از آن سو به ما مي دهد، دخالت ندهد.
به نظر شما مي شود آيا همچين چيزي؟
به سفارش حسن محمودي سري به ماهنامه ي اينترنتي گذرگاه زدم و تورقي ...
اين كه ما در اين قحطي ادب اينترنتي شاهد تلاش ديگري باشيم , جاي دست مريزاد دارد،اما من نفهميدم اين چه جور سايتي ست كه هيچ بخشي را براي آشنايي مخاطبان با خود قرار نداده. پاي سياست كه در ميان نبوده! به جز اين عجيب است كه تنها در چهار سطر و نيم مناجات اين ماهنامه ي ادبياتي اينترنتي چهار غلط املايي! و ويرايشي وجود دارد. شما هم اگر سري به آن بزنيد بد نيست.

عکس لوگوی خوابگرد


دقیقاً نمی‌دانم چه شد که این عکس را برای لوگوی خوابگرد در نظر گرفتم، ولی عجیب با آن عجین شد و ماندگار. سیدرضا شکراللهی یا شکرالهی یا خوابگرد، چه فرق می‌کند؟ مهم این است که می‌توان با نوشتن و اثرگذاشتن زنده ماند...

نمي دانم يادداشت تاثيرگذار بهنود را با عنوان آن جا كجاست كه... خوانده ايد يا نه؟ به تعيبر خودش روايت دردي كه يادآوري آن نيز جز درد نمي زايد.
وقتي كه بهنود را هم مثل خيلي هاي ديگر گرفتند و بعد از مدتي انتشار اخبار عجيب و غريب- كه البته
حالا ديگر طبيعي شده- سرانجام رهايش كردند و نهايت زيركي شان هم اين بود كه بگويند مقداري ترياك از
او كشف كرده اند و يحتمل در زندان تركش هم داده اند. آن موقع لابد خيلي ها هم اين خبررا نه كه بپذيرند ، كه برايشان قابل هضم تر بود تا چيزي ديگر . لابد به وجنات شخصي و خانوادگي او بيش تر مي آمد و الا چرا براي كسي مثل گنجي چنين خبري را بيرون ندادند؟ القصه، همان زمان شنيدم حتي از دوستان خودم كه مي گفتند بهنود خوش نشين طاقت دو روز توي زندان ماندن را نياورد و براي خلاصي خود با آنان به توافق رسيد. اين را حتي كساني مي گفتند كه ماجراي مواد مخدر را هم شوخي گرفته بودند.
بهنود در توصيف وقايع اغراق نمي كند بلكه به آن رنگ و بوي دراماتيك مي بخشد. در اين يادداشت هم او مثل باقي نوشته هايش چنين كرده تا همچون گذشته، ما جماعت ادبياتي از او خوشمان بيايد، كه مي آيد. اما خيلي دوست دارم بدانم دوستاني كه آن هنگام، آن گونه داوري كردند، اگر خود در چنين وضعيتي قرار گيرند، آيا طاقت شان
نه به يك ماه كه به روز هفتم خواهد كشيد؟ و آيا حتي به قتل نفس هم اقرار نمي كنند، چه رسد به اين كه بگويند پاي بساط هم مي نشينند و...؟
شايد براي همين باشد كه خود بهنود عنوان يادداشتش را گذاشته: آن جا كجاست كه...
كجاست كه چي؟
اين يادداشت بهنود مثل قصه ي كوتاهي ست كه انتخاب پايان آن به عهده ي خواننده گذاشته شده و هر خواننده اي با هر داوري اي كه داشته، بايد خود به جاي نقطه چين كلمه اي بگذارد از روي انصاف ويا شايد جمله اي ويا حتي داستاني ديگر، همچنان كه بهنودي ديگر.
نمي دانم يادداشت تاثيرگذار بهنود را با عنوان آن جا كجاست كه... خوانده ايد يا نه؟ به تعيبر خودش روايت دردي كه يادآوري آن نيز جز درد نمي زايد.
وقتي كه بهنود را هم مثل خيلي هاي ديگر گرفتند و بعد از مدتي انتشار اخبار عجيب و غريب- كه البته
حالا ديگر طبيعي شده- سرانجام رهايش كردند و نهايت زيركي شان هم اين بود كه بگويند مقداري ترياك از
او كشف كرده اند و يحتمل در زندان تركش هم داده اند. آن موقع لابد خيلي ها هم اين خبررا نه كه بپذيرند ، كه برايشان قابل هضم تر بود تا چيزي ديگر . لابد به وجنات شخصي و خانوادگي او بيش تر مي آمد و الا چرا براي كسي مثل گنجي چنين خبري را بيرون ندادند؟ القصه، همان زمان شنيدم حتي از دوستان خودم كه مي گفتند بهنود خوش نشين طاقت دو روز توي زندان ماندن را نياورد و براي خلاصي خود با آنان به توافق رسيد. اين را حتي كساني مي گفتند كه ماجراي مواد مخدر را هم شوخي گرفته بودند.
بهنود در توصيف وقايع اغراق نمي كند بلكه به آن رنگ و بوي دراماتيك مي بخشد. در اين يادداشت هم او مثل باقي نوشته هايش چنين كرده تا همچون گذشته، ما جماعت ادبياتي از او خوشمان بيايد، كه مي آيد. اما خيلي دوست دارم بدانم دوستاني كه آن هنگام، آن گونه داوري كردند، اگر خود در چنين وضعيتي قرار گيرند، آيا طاقت شان
نه به يك ماه كه به روز هفتم خواهد كشيد؟ و آيا حتي به قتل نفس هم اقرار نمي كنند، چه رسد به اين كه بگويند پاي بساط هم مي نشينند و...؟
شايد براي همين باشد كه خود بهنود عنوان يادداشتش را گذاشته: آن جا كجاست كه...
كجاست كه چي؟
اين يادداشت بهنود مثل قصه ي كوتاهي ست كه انتخاب پايان آن به عهده ي خواننده گذاشته شده و هر خواننده اي با هر داوري اي كه داشته، بايد خود به جاي نقطه چين كلمه اي بگذارد از روي انصاف ويا شايد جمله اي ويا حتي داستاني ديگر، همچنان كه بهنودي ديگر.
از تاسيس رسمي انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات ( ادبيات داستاني) كه بگذريم ، چنر روز پيش با محمد حسن شهسواري از اعضاي شوراي داوري اين انجمن درباره ي راه اندازي يك وب سايت اختصاصي براي آن گپ مي زديم . راه اندازي چنين وب سايتي به نظرم مي تواند نقش يك مجله ي تخصصي را دراين باره به خوبي ايفا كند ، به خصوص كه حالا ديگر پس از سه دوره داوري ،اين انجمن شخصيت حقوقي مستقلي يافته و انتظار راه اندازي چنين سايتي ، براي همه ي مخاطبان وجود دارد. با اين حال چون انجام اين كار نيازمند هزينه اي خاص و همين طور نيروي انساني و امكاناتي متمركزي ست و با اوضاع و احوال فعلي تهيه ي اين مقدمات دشوار به نظرمي رسد ، پيشنهاد كردم دست كم همين وبلاگ اختصاصي مي تواند شروع خوبي باشد. اگر بتوان اين وبلاگ را تغيير شكل داد و به گونه اي خاص فعال كرد ، بدون هزينه گذاري خاصي مي توان از آن به عنوان يك مرحله ي آزمايشي بهره برد ...شايد با چنين كاري دست كم علاقه مندان خود پا پيش بگذارند و به راه اندازي اين سايت كمك كنند. در نظر داشته باشيم كه به جز سايت خوش فرجام سخن تقريبا هيچ سايت ادبياتي محضي با اين شمول خاص وجود ندارد...
به هر حال ، پيشنهاد مي كنم از همين وبلاگ غير فعال منتقدان به عنوان يك وب سايت كوچك مجازي استفاده شود و در واقع با درست كردن چند وبلاگ فرعي با سرفصل هايي چون نقد...معرفي ...مرور...پرونده...گفت وگو...
و....وبا قرار دادن لينك اين وبلاگ ها در وبلاگ اصلي ، كار را شروع كرد. براي انجام اين كار كافي ست يك آدم نيكوكار ادبياتي وبلاگ باز، سررشته ي امور را به دست گيرد و همه ي نويسندگان و منتقدان انجمن نسخه اي از نوشته هاي خود را در اختيار اين آدم نيكوكار بگذارند. در خيلي از موارد نيز مي توان از منابع موجود در سايت هاي روزنامه ها و وبلاگ هاي شخصي منتقدان استفاده كرد ... و به تدريج به ايده ها و روش هاي بهتري رسيد.
براي شروع بد نيست . نظر شما چيست؟
از تاسيس رسمي انجمن منتقدان و نويسندگان مطبوعات ( ادبيات داستاني) كه بگذريم ، چنر روز پيش با محمد حسن شهسواري از اعضاي شوراي داوري اين انجمن درباره ي راه اندازي يك وب سايت اختصاصي براي آن گپ مي زديم . راه اندازي چنين وب سايتي به نظرم مي تواند نقش يك مجله ي تخصصي را دراين باره به خوبي ايفا كند ، به خصوص كه حالا ديگر پس از سه دوره داوري ،اين انجمن شخصيت حقوقي مستقلي يافته و انتظار راه اندازي چنين سايتي ، براي همه ي مخاطبان وجود دارد. با اين حال چون انجام اين كار نيازمند هزينه اي خاص و همين طور نيروي انساني و امكاناتي متمركزي ست و با اوضاع و احوال فعلي تهيه ي اين مقدمات دشوار به نظرمي رسد ، پيشنهاد كردم دست كم همين وبلاگ اختصاصي مي تواند شروع خوبي باشد. اگر بتوان اين وبلاگ را تغيير شكل داد و به گونه اي خاص فعال كرد ، بدون هزينه گذاري خاصي مي توان از آن به عنوان يك مرحله ي آزمايشي بهره برد ...شايد با چنين كاري دست كم علاقه مندان خود پا پيش بگذارند و به راه اندازي اين سايت كمك كنند. در نظر داشته باشيم كه به جز سايت خوش فرجام سخن تقريبا هيچ سايت ادبياتي محضي با اين شمول خاص وجود ندارد...
به هر حال ، پيشنهاد مي كنم از همين وبلاگ غير فعال منتقدان به عنوان يك وب سايت كوچك مجازي استفاده شود و در واقع با درست كردن چند وبلاگ فرعي با سرفصل هايي چون نقد...معرفي ...مرور...پرونده...گفت وگو...
و....وبا قرار دادن لينك اين وبلاگ ها در وبلاگ اصلي ، كار را شروع كرد. براي انجام اين كار كافي ست يك آدم نيكوكار ادبياتي وبلاگ باز، سررشته ي امور را به دست گيرد و همه ي نويسندگان و منتقدان انجمن نسخه اي از نوشته هاي خود را در اختيار اين آدم نيكوكار بگذارند. در خيلي از موارد نيز مي توان از منابع موجود در سايت هاي روزنامه ها و وبلاگ هاي شخصي منتقدان استفاده كرد ... و به تدريج به ايده ها و روش هاي بهتري رسيد.
براي شروع بد نيست . نظر شما چيست؟



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.