خوابگرد قدیم
پايبند نبودن تلويزيون ايران به هيچ قاعده و قانونی مشخص و دموکراتيک، بيش از آن که قابل بحث باشد، روشن و آشکار است؛ اما اين که منافع ملی ايران فدای خودشيرينی‌های کبک‌وار و بچه‌گانه‌ی مديران تلويزيون شود، موضوعی‌ست که نمی‌توان به سادگی از آن گذشت. برداشت‌های ميليون دلاری کمپانی‌های هاليوود از اندوخته‌ی کلان و مسدود ايران [که سال‌هاست در توقيف دولت آمريکاست] به حکم دادگاه‌های بين‌المللی، فقط و فقط نتيجه‌ی خودشيرينی‌های احمقانه‌ای‌ست که مديران تلويزيون در برابر مردم ايران بروز می‌دهند. هنوز نمی‌‌دانم رقم دقيقی که برداشت شده، دقيقا چند ميليون دلار است‌، اما اگر رقم حداقلی هم که خبرش درز کرده، را درنظر بگيريم [20 ميليون دلار]، آن هم به خاطر تنها دو فيلم «هری‌پاتر» و «ارباب حلقه‌ها»، به جز تف و لعنت فرستادن به بانيان اين همه حيف و ميل چه کاری می‌شود کرد؟ [مـتـن کـامـل]
نخست آن که قبله‌ی عالم ملکوت ايميلی فرمودند به اين کم‌ترين که مجاور بارگاه بوده‌ام و به مجاورت خويش مفتخر. فرموده آن بود اين بار که طربستان به نواهای ديگری از موسيقی باختری و خاوری مزين گشته و فقرات آن از 110 به 124 آهنگ رسيده، مباد که طربستان خوابگرد بی‌نصيب بماند. اطاعت شد امرشان بلادرنگ. ماحصل را می‌توانيد در ستون استوار سمت چپ صفحه، جستجو کنيد و محظوظ شويد. قبله‌ی‌ عالم اين بار دستی هم انداخته‌اند به گردن افرنگی‌ها و محض خاطر مجاور حقير درگاه‌شان، هم نغمه‌ی «آداجيوی ژوآکين رودريگو» را کرم‌بخشی کرده‌اند و هم نوای «رقص گل‌های پيتر ايليچ چايکوفسکی» را که عجيب آدم را تا فرق گنبد بارگاه ملکوت به پرواز می‌کشاند. قبله‌ی عالم آن‌قدر خوان‌شان گسترده است که «دوباره می‌سازمت وطن‌ ِ داريوش» را هم محض خاطر ديگر مجاوران يا صاحب‌منصبان درگاه در سياهه‌ي پربار طربستان نهاده‌اند. باکی نيست اما؛ حقير به همان آداجيو و رقص گل‌ها دلخوش می‌کنم ، بازسازی وطن هم ارزانی شيفتگان نوحه‌خوان کاباره‌ها. خداوند روح «شاملو» را هم که اين خواننده‌ی محبوب را به اعطای چنين لقبی مفتخر فرمود، قرين رحمت کناد.

دوم اين که وبلاگ‌نویس‌هايی که قصد دارند از بين داستان‌های برگزيده‌ی مسابقه‌‌ی بهرام صادقی به آثار دلخواه خودشان رای بدهند، فقط تا ساعت 24 روز يکشنبه 30آذرماه وقت دارند. [وقتی بعد از آن همه تبليغ و خبر و گزارش درباره‌ی شروع مسابقه، و يک ماه فرصت برای ارسال داستان، آخرش بعضی‌ها گله‌مند بمانند که ما خبر نداشتيم، به من حق بدهيد که آخرين فرصت ارسال رای را دايما تکرار کنم.]

چه‌قدر شبيه کسانی شده که مدت‌هاست اين شکلی‌اند
وقتی اشک امانم را بريده بود، آرزو کردم بتوانم او را ببخشم اما ديدم نه مادرم اجازه می‌دهد، نه پدرم، نه تنها برادرم، نه عموی پيرم، نه خانواده‌های دوستان از دست رفته‌ام؛ و نه خودم. نه! او را نمی‌بخشم؛ نه او را و نه بعدی‌های چون او را...
خوابگرد: کليه‌ی شخصيت‌ها و رويدادهای اين داستان (بخش نخست يادداشت) کاملا خيالی‌ست و هرگونه مشابهت با شخصيت‌ها و رويدادهای واقعی کاملا تصادفی‌ست.

نويسنده‌ی مهمان: پدرام رضايی‌زاده
سيگارم را كه روشن كردم، راننده‌ی تاكسي به آخر كوچه رسيده بود. چند قدم دورتر از جايي كه ايستاده‌ام، درست مقابل در ورودي، گربه‌ی سياهي با دهان باز كف خيابان افتاده است؛ احتمالا بايد از سرما و گرسنگي مرده باشد. اين‌جا غير از دختر همسايه كه گهگاه براي گربه‌ها غذا مي‌گذارد و الان هم با آن شلوارك صورتي‌اش در پياده رو ايستاده است و زل زده است به لاشه‌ی گربه، كسي به بودن‌شان اهميت نمي‌دهد.
- سلام، دير كردي. مامان و بابات خيلي وقته كه رفتند.
- حوصله‌ی نصيحت‌هاي مامان رو نداشتم. هنوز فكر مي‌كنه با يك بچه‌ی هفت ساله طرفه.

لبخند مي زند و  من را مي‌كشد داخل راهرو و در را با پا هل مي‌دهد تا بسته شود. سيگار را كه ديگر تا نيمه سوخته است از دستم مي‌گيرد و پك عميقي به آن مي‌زند؛ دودش را اما -برخلاف من- از بيني بيرون نمي‌دهد و در سينه نگه مي‌دارد. [متـن کـامـل]

پس از درودی دوباره، آميخته به سپاس
حالا که سال‌های زیادی از جنگ ایران و عراق می‌گذرد، هر روز بیش‌تر و بهتر می‌فهمم که واقعا شرایط جنگی دشواری را پشت سر گذاشتیم. همه‌ی امور مملکت از سر تا ته‌اش به فلاکت‌بارترین شکل ممکن اداره می‌شد. هیچ یادتان مانده که تهیه‌ی یک بسته پودر لباسشویی ناقابل چه مصیبتی بود؟!  حتا در مناطق جنگی هم اوضاع، دست‌کمی از شهرها نداشت. نمونه‌اش آمبولانس‌های اتوبوسی بود که عجب چیز مزخرفی بود برای جابه‌جا کردن زخمی‌ها از بیمارستان‌های صحرایی به بیمارستان‌های شهرها. صندلی‌های یک اتوبوس لکنته را از بیخ و بن برمی‌داشتند و کفش را پر می‌کردند از تشک‌های ابری روغنی و خون‌آلود و 10 تا 20 مجروح را دراز به دراز می‌خواباندند توی آن و جابه‌جا می‌کردند؛ یک اتوبوس با یک صندلی برای رانندگی، همین. اما حالا که فکر می‌کنم می‌بینم از پیاده رفتن با پای ترکش خورده تا بیمارستان، آن هم گاهی تا یک‌صد کیلومتر بهتر بود؛ نه؟

وقتی می‌بینم این همه گرفت و گیر هست سر این که من در این وبلاگ لعنتی و به اسم آن چه غلطی دارم می‌کنم، چاره‌ای ندارم جز آوردن این مثال برای توضیح چرایی‌اش.
از آن جا که به شدت معتقدم در این مملکت هیچ چیز سر جای خودش نیست، و از آن جا که دغدغه‌ی برخی امور طی سال‌ها هیچ وقت رهایم نکرده و همواره با من است، و از آن جا که این «برخی امور» بدجوری دارند قربانی فضای مزخرف و دیکته شده‌ی فرهنگی مملکت می‌شوند، و به خاطر خیلی «از آن جا که»های دیگر، صندلی‌های اتوبوس خوابگرد را کنده‌ام، محکم نشسته‌ام روی صندلی راننده و فرمان را هم سفت چسبیده‌ام و می‌خواهم به سهم حتا اندک خودم، به جای حمل و نقل مسافران محترم، مثل یک آمبولانس گاز بدهم و قیقاج بروم؛ و به بیمارستان برسانم تن رنجور و روح خون‌آلود آسیب‌دیدگان این معرکه را. همه‌ی آرزویم فقط این است که سرانجام معرکه‌ی فرهنگی مملکت چنان مغلوبه نشود که به مرده‌کشی بیفتم.

و اما مسابقه‌ی بهرام صادقی
بنر مسابقه در بیش از 900 و بلاگ و وب‌سایت ثبت شده. بسنده نکنید به آن. نیمی از جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی اکنون زیر دست شما وبلاگ‌نویسان است. داستان‌های مسابقه انتظار نقد صریح و تیز شما را می‌کشند که هر کدام رسانه‌ای دارید برای ابرازش به نام وبلاگ. و نیز انتظار داوری شما را می‌کشند. از حق داوری خود و گزینش 6 داستان برتر به‌سادگی نگذرید. حدود 10 روز دیگر فرصت باقی‌ست. خواندن 44 داستان کوتاه در 10روز کار خیلی سختی نیست. پیشنهاد می‌کنم از حق خود به‌تمامی بهره ببرید و به گزینش کمتر از 6 داستان بسنده نکنید.

و آخر آن که
چاوشی امیدانگیز توست
بی‌گمان
که این قافله را به وطن می‌رساند.




صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.